"زخمهایی که با نور التیام نمییابند ~ دنیای موازی شماره ۲۰۰۶"
(دنیایی که در آن، دراکو قلب شکستهاش را پذیرفت، از خانوادهاش برید، و به جای تاریکی، محفل را انتخاب کرد.)
ــــــــــــــــــــ
باران چکشوار بر سنگفرشهای میدان گریمولد میکوبید. شب، انگار با لایهای از سیاهیِ غلیظ، تمام لندن را بلعیده بود. دراکو، با شنل مشکی خیسشده و موهایی چسبیده به پیشانی، مقابل درِ خانه شماره ۱۲ ایستاده بود. دستانش میلرزیدند – نه از سرما، که از تصمیمی که گرفته بود.
خانه گریمولد خودش را فقط برای کسانی آشکار میکرد که به محفل تعلق داشتند. اما حالا، دراکو مالفوی آنجا بود؛ خائن به خون، به نام خانوادگیاش، به گذشتهای که بر شانههایش سنگینی میکرد.
در باز شد. صدای خشخشآلود لولاها در سکوت شب پیچید. اولین کسی که در را گشود، لئوپولد ماندروک، مأمور امنیتی محفل بود؛ جادوگری با ریش جوگندمی و چشمانی همیشهمشکوک.
- تو؟
صدایش سرشار از تنفر سرد بود.
- اینجا چه غلطی میکنی، مالفوی؟
دراکو با صدایی آرام، اما درونی لرزان گفت:
- من… اومدم کمک کنم.
پشت سرش، تاریکی خیابان انگار میخواست او را پس بکشد. اما او نرفت. هرماینی گرانجر از راه رسید. شنلش را جمع کرده بود و چشمانش مثل همیشه تیز و اندکی مظنون بود.
- تو که هیچوقت نمیخواستی با ما باشی. چی تغییر کرده؟
دراکو مکث کرد. سپس گفت:
- همهچیز.
پذیرفته نشد. نه فوراً. او را در اتاق مهمان نگه داشتند، با طلسمهای حفاظتی و طلسم راستیسنجی که حتی نفسکشیدنش را دروغ جلوه میداد، اگر حقیقتی در دلش نبود. چندین روز کسی حتی با او حرف نمیزد. جینی، با عصبانیت از کنارش می گذشت. تنها کسی که گاهگاهی نگاهش میکرد، هرماینی بود. و لونا، که از پنجره برایش دست تکان میداد، انگار قلبی را میدید که بقیه نمیخواستند ببینند.
اما دراکو ماند. بدون درخواست. بدون دفاع. تنها با سکوتی که مثل پتویی خیس، دورش پیچیده بود. هر شب، صدای پچپچ دیگران را از پشت دیوارها میشنید. صدای لوپین که با احتیاط دربارهاش مشورت میکرد. صدای مولی ویزلی که با ترس مادرانهاش میپرسید:
- گه بخواد از پشت بهمون خنجر بزنه چی؟
و هر شب، او فقط در سکوت، به سقف خیره میماند. تا اینکه صبح روزی خاکستری، در جلسهای عمومی، بالاخره به او اجازه داده شد صحبت کند. دستهایش روی میز چوبی میلرزید. اتاق پر از جادوگران و ساحرههایی بود که هر یک زخمی از جنگ داشتند. بعضی، مثل آرتور ویزلی، او را با ناباوری نگاه میکردند. بعضی دیگر، مثل کینگزلی، فقط منتظر بودند یک لغزش ببیند. دراکو فقط یک جمله گفت:
- من دیگه نمیخوام مالفوی باشم.
و در آن لحظه، حتی کسانی که از او متنفر بودند، اندکی سکوت کردند. شاید چون در صدایش چیزی بود که بیشتر از پشیمانی بود – چیزی شبیه درد، یا شاید حقیقت.
ــــــــــــــ
چند هفته به سرعت گذشت. شبهای پر از نگاههای سنگین و روزهایی که به سختی میگذشت. اما کمکم، لوپین شروع کرد به دادن وظایف کوچک به او. تمیز کردن کتابخانهی جادویی، کمک در شناسایی اشیای تاریک، حتی رمزگشایی نامههای مرموز. دراکو هیچگاه شکایتی نکرد. نه از کار، نه از بدرفتاری دیگران. فقط انجام میداد. با دقت. با سکوت. تا اینکه اولین جلسهای که اجازه یافت در آن بنشیند شروع شد. در یکی از اتاقهای سرد طبقه دوم. محفل در حال برنامهریزی برای نجات دختری نیمهخون از دستگیری توسط افراد وفادار لرد سیاه بود. لوپین توضیح میداد. چهرهاش آرام اما خسته بود.
- ما سه نفر میخوایم بفرستیم. یکی باید وانمود کنه از طرف دشمنه. کسی که اونطرف رو بشناسه.
سکوت افتاد. نگاهها همه به دور اتاق چرخید. تا اینکه صدای هرماینی آرام گفت:
- مالفوی… بلده.
زمزمهای از نارضایتی بلند شد. نویل از جا بلند شد.
- شوخی میکنی؟ به اون اعتماد کنیم؟ بعد چی؟ اسنیپ رو هم رهبرمون کنیم؟
اما لوپین سکوت کرد. فقط به دراکو نگاه کرد. چشمانش – با آن سایههایی از زخمهای قدیمی – پرسشی خاموش در خود داشت. دراکو چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. و اینطور بود که برای اولین بار، بخشی از مأموریت شد.
هوای بیرون، یخزده بود. مه غلیظی کوچههای هاگزمید را پوشانده بود. سه شنل در تاریکی حرکت کردند: نویل، تانکس، و دراکو. قرار بود وانمود کند که آمده دختر را به ادارهی ثبت جادوگران تحویل دهد.
اما وقتی با مرگخواری روبهرو شد – یکی از همانهایی که قبلاً برایشان تعظیم میکرد – قلبش یکلحظه ایستاد.
- مالفوی؟ برگشتی؟
او لبخند زد. تمرین کرده بود.
- فکرکردی برای همیشه میرم؟
لحظهای بعد، همهچیز تیره شد. طلسمها در هوا چرخیدند. تانکس فریاد زد، و نویل از گوشه ساختمان، طلسم میفرستاد. دراکو اما جلو رفت، و با طلسمی سریع، مرگخوار را بیهوش کرد. دست دختر را گرفت. فرار. وقتی برگشتند، شانههایش خونی بود. لباسش سوخته. و نگاهش… خسته. نویل، هنوز نفسنفسزنان، کنارش ایستاد.
- تو… اونو نجات دادی.
دراکو فقط گفت:
- آره.
و برای اولینبار، نویل چیزی نگفت. نه توهینی، نه اعتراضی. فقط رفت.
آن شب، هرماینی در آستانهی در اتاقش ایستاد. نور شمع روی صورتش بازی میکرد.
- چرا واقعاً برگشتی، دراکو؟
او از پنجره به بیرون نگاه کرد. باران میبارید.
- چون یهبار، دیدم یکی از ما به یه دختر کوچیک طلسم شکنجه زد... و من فقط نگاه کردم و نتونستم جلوش وایستم. حالا دارم سعی میکنم این بار، جلوی یکی دیگه وایستم.
هرماینی چیزی نگفت. اما همان شب، برای اولینبار، چای برایش آورد. بدون کلمهای اضافه. و دراکو، بعد از مدتها، آن چای را نوشید. با دستانی لرزان.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



