
اکثر مردم عادت ندارن که صبحها با همچین جیغ بلند و کر کنندهای بلند بشن و این روتین صبحگاهیشون باشه. اما گریفیندوریها با وجود بیمیل بودن به این صدای آلارم، بهش عادت کرده بودن!
روزالین یکی از مرتبترین و قانونمندترین اعضای گریفیندور به حساب میاومد؛ اما درست برخلاف شخصیت اون، جیمز سیریوس قرار داشت. پس وقتی دو فرد کاملاً مخالف هم مجبور باشن با همدیگه زندگی کنن، اتفاقات بدی پیش میاد که نتیجهاش میشه جیغهای صبحگاهی روزالین!
اون روز هم مثل همیشه، روزالین که زودتر از خواب بیدار شده بود تا خودش رو برای کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه آماده کنه، با تالار نامرتب و به هم ریختهای مواجه میشه. همه چیز جوری به نظر میاومد که انگار جیمز سیریوس قسم خورده بود که هیچ چیز سر جای درست خودش نباشه! پس جورابهای راهراهش روی لوستر و داخل شومینه، ردای چروکیدهاش روی زمین و تنها کراواتش روی مبل جا خوش کرده بودن!
- جیمز سیریوس پاتر! دوباره بند و بساطت رو ریختی تو تالار؟ الان من چطوری تمرکز کنم و درس بخونم؟

درحالیکه روزالین به غر زدنهای خودش ادامه میداد، بقیهی گریفیندوریها با چشمهای پف کرده و لباس خواب به تالار میان. با وجود اینکه همهی اونا بدخواب شده بودن، مقصر اصلی ماجرا حاضر نبود و به نظر میرسید داره خواب های خوش میبینه!
- ملانی میبینی چه وضعیه! اونقدر به هم ریختهست که نمیتونم قبل کلاس امروز آماده بشم.

- از وقتی مامانش گمشده تربیت این بچه مشکل پیدا کرد! هیچکدوممون نمیتونیم جلوش رو بگیریم.

ملانی آهکشان این رو میگه. بعد به تلما نگاه میکنه تا نظر اون رو در رابطه با این بلبشو بشنوه. اما تلما به فکر فرو رفته بود...
- الان خیلی وقته از جینی خبری نیست، لورا گاهاً غیب میشه و به آلستور هم دسترسی نداریم... این اتفاقها خیلی مشکوکه!

تلما بعد مرور دوبارهی اتفاقات چند وقت اخیر، مطمئن شده بود که حتماً یک پاتیل زیر نیمپاتیل هست و ناپدید شدن ناگهانی گریفیها طبیعی نیست. پس تختهای رو درست وسط تالار میگذاره و با چسبوندن عکس لورا، جینی و آلستور، پروندهی گریفیهای گمشده رو باز میکنه.
- خیلی خب... یعنی چه اتفاقی براشون افتاده؟
تلما انباری متروکهی تالار رو تبدیل به اتاق بازجویی تاریک و نمور میکنه و به ترتیب ملت رو داخلش میکشه.
- ایوا! نکنه تو ملت رو خورده باشی؟ راستش رو بگو! هضمشون هم کردی یا هنوز میشه از توی رودهات نجاتشون داد؟

- من هیچکس رو نخوردم!

ایوا خارج میشه و نفر بعدی میاد.
- بابا مرلین! آیا ممکنه تو ملت رو انداخته باشی ریشت؟
- برای چی این کار رو بکنم باباجان؟

- نمیدونم... شاید برای اینکه قدرت استجاب کردن دعاهای ملت ریشت، بیشتر بشه...

- نه باباجان. بهغیر از چندتا شکلات و آبنبات هیچی تو ریش ما نیست.

و نفر بعدی...
- روزالین! نکنه تو با کمالگراییت ملت رو دق دادی و بعدم مخفیشون کردی؟
- نه! من داشتم تکلیف دفاع در برابر جادوی سیاهم رو تکمیل میکردم!

و بعدی...
- فلور آیا مطمئن باشم که تو ملت رو بهعنوان مدل میکاپت ندزدیدی؟
بعد از اینکه همه از این بازجوییها گذشتن و چیزی دستگیر تلما نشد، اون دوباره در انباری رو قفل کرد؛ روی مبل نشست و پرونده رو جلوی خودش گذاشت.
- هیچ سرنخی ازشون نیست... یعنی اینا کجا رفتن؟

تلما که از شدت فشار دیگه سردرد گرفته بود، روی مبل دراز میکشه و چشمهاش رو میبنده.
- کاش یکی دیگه بودم. زندگیم خیلی سخته.
...
تلما نمیفهمه که کی خوابش برده. فقط بعد از مدت نامعلومی، چشمهاش رو باز میکنه و به جای دیدن سقف و دیوارهای قرمز رنگ تالار گریف، با اتاق آبی رنگی مواجه میشه. میخواد تکون بخوره که درد بدی توی بدنش میپیچه.
- عزیزم! بیدار شدی؟ خانوم دکتر بفرمایین اینجا؛ بیمار بیدار شده!
تلما کلمهی دکتر و بیمار رو در ذهن خودش بررسی میکنه. چرا باید توی سنت مانگو بیدار میشد؟ اصلا دکتر چه کسی بود؟ چرا بیهوش شده بود؟
- اوه! ریحان جان! میبینم که بالاخره بیدار شدی. حالت چطوره دخترم؟

ریحان؟ ریحان چه کسی بود؟ مگه چقدر خوابیده بود که برای بیدار شدنش انقدر خوشحال بودن؟
تلما قصد میکنه که داد بزنه اسمش ریحان نیست؛ بلکه تلماست و ازشون بپرسه که چطور اونجا اومده. اما فقط لبهاش تکون میخوره و هیچ صدایی بیرون نمیاد.
- اوه عزیزم! مادرتون میگفتن مثل اینکه قبل اینکه این اتفاق بیوفته، مریض شده بودی و صدات گرفته بود. برای اون هم یکم دارو تجویز میکنم که زودتر خوب بشی.

تلما با نگرانی و اضطراب به زن سفید پوش خیره میشه. هر چی میگذشت نهتنها سوالای توی ذهنش کمتر، بلکه بیشتر هم میشدن!
- بله... داشتم میگفتم. همونطور که میدونین، بعد از حادثهای رخ داد و شما از پلهها افتادین، آوردنتون بیمارستان تا خطری تهدیدتون نکنه. ما هم بعد انجام کارهای لازم، فهمیدیم که هیچ مشکل خاصی ندارین؛ فقط به کتفتون فشار اومده که اون هم بعد یک مدت حل میشه.

چند ساعت بعد
تلما که بدون اینکه کاری از دستش بربیاد، با کتف داغون و لنگزنان همراه دو غریبه که نمیشناخت و با اصرار ریحان صداش میکردن، به خونهی اونا میره. بعد از اینکه غذای عجیب و سبز رنگ خوشمزهای رو به خوردش میدن، تلما رو به اتاقی میبرن که استراحت کنه. تلما که تا حدودی مطمئن شده بود که تناسخ رخ داده، با ناراحتی به در و دیوار زل زده بود. میخواست هرچه زودتر به جسم خودش برگرده ولی هیچ ایدهای بابت چطوری بودنش نداشت...
همه جا در سکوت و آرامش فرو رفته بود و تلما هم فکر میکرد که یهو چراغها خاموش شد. درحالی که همهجا تاریک شده بود، صدای مادر ریحان بلند شد.
- وای! دوباره برقها رفت!

تلما که تا به حال نمیدونست برق هم پا داره که بخواد بره، و از درد کتف و کمرش و گرفتگی صداش هم کلافه شده بود، جیغی میکشه. البته جیغش فقط تصویر داشت و صدایی همراهش نبود! بعدش چشمهاش رو میبنده تا هر چه زودتر خوابش ببره.
...
- تلمای بابا! بیدار شو!
تلما که عمیق خوابیده بود، با صدای مرلین از خوابش بیدار میشه. چندلحظه طول میکشه که بخواد به خودش بیاد ولی با دیدن گریفیها که تلما صداش میزدن و بالای سرش منتظر بودن، با خوشحالی از جا میپره.
- من برگشتم! من برگشتم!

- بله کارآگاه بابا! برگشتی.

مرلین دست نوازشی روی سر تلما میکشه.
- فقط یادت باشه از این به بعد دیگه کفر نعمت نکنی. بهعلاوه از این پیرمرد هم بازجویی نکن.

مرلین با گفتن این، به سمت دیگهای میره. اما تلما که فهمیده بود این فقط یک تنبیه وحشتناک از سمت مرلین بود، تصمیم میگیره دیگه هیچوقت بهش شک نکنه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



شهر هرتـ...


←
.


