جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 23:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ امان از دست این بچه های مردم! صاف صاف تو روی من وایساده! من هم سن این بودم جلو بابام پامو دراز نمی کردم! می بینی کاتانا؟! برگشته به من میگه این اسنیپ بازیا چیه در میاری آقای معاون!
ـ !

شعله های عصبانیت سرخ رنگی بالای سر سوگیاما در حال سوختن بودند. پشت سر او کاتانا، همانطور که لیوان دم کرده گل گاوزبان را هم میزد، تق تق کنان پشت سرش راه می رفت.

- چقدر من به این دابی گفتم بذار من دو دفعه این ارشد های گریفیندوری رو با کاتانا ادب کنم، گفت نه! گفتم حداقل بذار این هافلپافی ها رو بذارم لای در و بعد در رو ببندم، گفت نه! گفتم تو رو مرلین یه 50 امتیاز از ریونکلاو الکی کم کنم، باز گفت نه! به سالازار قسم عقده های استعداد های من داره تو این مدرسه حروم میشه!

سامورایی جوان همانطور که غر میزد و با کاتانا و دیوار های هاگوارتز حرف میزد، بدون توجه به تابلو "کارگران مشغول کار هستند"، وارد راهرویی شد که در حال تعمیر بود.

ـ اگه ندیدی من اون بچه سرتق رو با کاتانا خلالش نکردم، نریختم تو سالاد! شهر هرتـ...

شــترق!

صحنه رو به رو کاتانا، سامورایی چسبیده به راهرو، آجری پودر شده بر روی زمین و راهروی خالی از جمعیت بود.


در دنیای موازی_ وسط اصفهان

- مهندس...خانم مهندس!
ـ من گفتم این دمنوش آویشن بهش نمی سازه خاله جان!
ـ من چی می‌دونم! این بِچه خودش گفت چاییدس، براش آویشن دم کنم. تقصیر منی چی چیس این وسط!

گفت و گوی عجیبی بود! لهجه آن خاله جان محترم هم عجیب تر!

در حالی که نور در حال کور کردن آن سامورایی بخت برگشته بود، پس از تلاش های بسیار چشمانش باز شد. عنبیه ها محیط عجیبی را مشاهده می کردند. چهارچشم که به او خیره شده بودند، دسته ای کاغذ و جدول، یک صفحه روشن و رنگارنگ، اتاقی سفید و بدون پنجره و در آخر میز چوبی که خودش روی آن ولو شده بود. وحشتناک تر از همه آن چهار چشم بود. بعد از چند بار پلک زدن، عنبیه بلاخره توانست چهره آن چهار چشم را ببیند.

ـ ببخشید شما؟!
ـ جانم؟! ... دیدی خاله جان! زدی بچه مردم رو ناقص کردی!
ـ دو دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم این بِچه چی چی میگِد! خاله جان منو ببین. حالت بِهتره؟!

سامورایی منگ بود یا باید بگم حس میکرد دیوونه شده. آخرین چیزی که یادش بود راهرو های هاگوارتز بود و ذره ای نمی تونست این دیوونه خونه ای که داخلش بود رو به اونجا ربط بده.

ـ من مگه مشکلی داشتم که الان باید بهتر شده باشم؟
ـ آلزایمر گرفته! خاک تو سرم! رفیعی من گفتم اون آویشن رنگ درستی نداشت، چرا دادی بخوره؟! بچه مردم از دست رفت.
ـ بچه مردم؟! خانم محترم من الان نزدیک چهل سالمه!

دهان دو بانو محترم جلو باز مانده بود. یکی از آنها همانطور که دهانش را می بست، از داخل جیبش آینه کوچکی را دست آکی داد.

ـ خودتو یه لحظه ببین. به این قیافه می خوره چهل سالش باشه؟!

بعد از گرفتن اینه و مشاهده چهره اش، دهان سوگیاما نیز مثل آن دو نفر باز ماند. چهره اش کاملا فرق می کرد.
ـ این کیه؟!
ـ خودتی دیگه!
ـ نه این من نیست! من اینقد زشت نیستم!

پس از نیم ساعت گریه و آبغوره گیری،جو کمی آرام تر شد. خاله جان یا همان خانم رفیعی به سمت قسمت پرونده های استخدامی رفت و پرونده آبی رنگی را از بین آنها در آورد و به دست سوگیاما داد.

ـ ببین خاله جان. اینجا مشخصاتت هست. بخون شاید ویندوزت بالا بیاد.
ـ نام ... متیـ... نام خانوادگیـ .. این چرا اینقدر سخته تلفظش؟!... متولد ... اسفند سال هشتاد و سه... ساکنـ... . به روح سالازار قسم اینا همه ش دروغه! من آکی ام. آکی سوگیاما. متولد جیروشیما. اصفهان و هشتاد و سه نَمَنَه!
ـ نه دیگه! متین تو رو روح هر کی دوست داری به خودت بیا! شوخی بسه دیگه!
ـ زمانی من فکر نمی کنم شوخی باشد. غلط نکنم مهندس جن زده شدس!
ـ چرا یکی مثل دابی و وینکی باید بیاد منو بزنه آخه؟ جک میگی خانم محترم؟

دهان آن دو بانو محترم برای بار دوم باز ماند.نگاه ها بین هم رد و بدل می‌شد.

ـ خانم رفیعی شما آشنا داری تا قبل از تموم شدن شیفت این بچه رو ببریم پیشش؟!
ـ باید زنگ بزنم ننه بزرگم! احتمالا تا آخر امشب بشه یه کاری کنیم عقلش برگردد سرجاش!:hoom4:
ـ خیلی طول می کشه! نظرت چیه مثل فیلما با یه چیزی بزنیم تو سرش عقلش درست سه؟
ـ خوبس! من حواسش رو پرت می کنم؛ تو بزن تو سرش!
ـ نمیره فقط؟!
ـ نه زمانی جون! تهش یه شکستگی جزئیه!
ـ حله!
ـ من کل مکالمه تون رو شنیدما!
ـ تا وقتی جیغ نزنی اشکالی نداره! زمانی جون آماده ای؟ یک ... دو ‌... سه!

شــترق!


راهرو هاگوارتز_ کف زمین

صدای جیغ بلندی در راهرو پیچید.

کاتانا همانطور که همچنان گل گاوزبان را هم میزد، متوجه منبع صدای جیغ شد. درست روبه‌روی او سامورایی معروف آکی سوگیاما، دهانش اندازه تونل های آزادراه تهران_شمال باز بود و آن اصوات بلند و گوشخراش را تولید می کرد. کاتانا که دیگر بیش از این حوصله دراما را نداشت گل گاوزبان را در همان تونل ریخت .
ـ !
ـ کاتانا نبودی ببینی تو چه جهنمی گیر کرده بودم!
ـ .

در دستان کوچک کاتانا، نامه ای به چشم می خورد. او نامه را به سامورایی داد و صحنه را ترک کرد.

نقل قول:
سلام

به علت توهین و اهانت از سمت معاون آکی سوگیاما به شخص شخیص مدیریت هاگوارتز جناب آقای دایی، قلعه هاگوارتز طی تصمیمی خود خواسته سامورایی آکی سوگیاما را برای عبرت گرفتن بقیه شکنجه داده و اولین تذکر را به ایشان خواهد داد.

امیدوارم متوجه عواقب اعمال و صحبت های خود شده باشید.




تموم شد! برید خونه هاتون!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس و آریانا دامبلدور


۱۴ سپتامبر ۱۹۸۴

از لحظه‌ای که تصمیم گرفتم سر از راز برادرم دربیارم انگار همه چی عوض شده. یعنی درواقع چیزی عوض نشده، هنوزم آدما همونجوری نگاهم می‌کنن و درباره‌م حرف می‌زنن. صدای پچ پچ کردن‌هاشونو می‌شنوم ولی یه جورایی دیگه انگار گنگه. قبلا صداشون خیلی واضح تو سرم می‌پیچید.

"اونم مثل برادرش یه شروره"

"دائم اون دفتر عجیب غریبش دستشه و توش می‌نویسه"

"دلم برای مادر پدرشون میسوزه که بچه‌هاشون اینجورین..."

اما الان دیگه فقط یه سری صدای گنگ و نامفهومه. ذهنم اینقدر درگیر راز برادرمه که دیگه چیزی از حرفاشون نمیشنوم. حتی وقتی سر کلاسا می‌شینم هم به سختی سعی میکنم که تمرکزم رو حفظ کنم. به خودم میگم بالاخره برای فهمیدن رازش ممکنه این جادوها به درد بخوره، پس باید یاد بگیرمشون.

کوچیک‌تر که بودم از مامان و بابا راجع به آلفرد پرسیده بودم. این که چه اتفاقی براش افتاد؟ چجوری ناپدید شد؟ کجا رفت؟ ولی هیچ وقت نتونستم جوابی بگیرم. بعد از این که چند بار پرسیدم و جوابی نگرفتم بیخیالش شدم ولی الان به جواب اون سوالا نیاز دارم. نمیدونم برای مامان و بابا نامه بنویسم و ازشون بپرسم یا نه؟ من هیچی درباره‌ش نمیدونم! اگه نامه بنویسم ممکنه ایندفعه جواب سوالامو بدن؟ ممکنه با خودشون فکر کنن دونستنش می‌تونه بهم کمک کنه تا از این وضعیت مزخرف راحت بشم و برای همین بهم بگن؟ یا بازم قراره همون جواب همیشگی رو ازشون بشنوم؟ این که خطرناکه و دیگه درموردش حرف نزنم. حتی بهش فکرم نکنم.

ولی نمی‌تونم! نمی‌تونم با وجود نگاها و حرفایی که هست بهش فکر نکنم. الان دیگه همه‌ی فکرم شده فهمیدن اون راز کوفتی که داره روزای خوب منو ازم می‌گیره! من دارم خوشی‌هامو از دست میدم؛ حداقل حقمه که بدونم به خاطر چی!

خیلی پراکنده نوشتم... میدونم همش به خاطر اینه که ذهنم درگیره و پره...
نمیدونم از کجا باید شروع کنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
2 سپتامبر 1984

امروز اولین روز تحصیلی من تو هاگوارتزه و اصلا برام تعجب‌برانگیز نیست که زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. در واقع، خیـــلی زودتر از همیشه! از استرسه یا هیجان؟ نمی‌دونم. شایدم جفتش. شایدم که هیچ‌کدوم و همه‌ش به خاطر اینه که می‌خوام قبل از رفتن به کلاسا تو دفترچه خاطراتم بنویسم. یجورایی بهم حس امنیت و آرامش می‌ده و بعد از اتفاقای دیشب... بهش نیاز داشتم!

الان که دارم اینو می‌نویسم خورشید هنوز کامل بالا نیومده و صدای خر و پف یکی از هم‌خوابگاهیام چنان بلنده که انگار حالا حالاها قرار نیست از خواب بیدار بشه. هنوز فرصت نکردم با بچه‌های خوابگاه آشنا بشم که بدونم کیه، ولی موهای فرفری خرمایی رنگش رو می‌بینم. کاش روش اینوری بود تا ببینم چطوری دهنش داره این صدا رو تولید می‌کنه!

دارم چرت و پرت می‌نویسم. همه‌ش به خاطر استرس اولین روز مدرسه‌ و هیجان از اینه که بالاخره کار با جادو رو یاد می‌گیرم. راستش با توجه به اتفاقات دیشب، یکم نگران رفتار بقیه هم هستم. ولی فکر کنم همه مثل من اونقد هیجان‌زده باشن که وقتی برای توجه به این که برادر من چه کسیه نداشته باشن نه؟ اوه... بقیه دارن بیدار می‌شن، وقتشه منم آماده بشم! در اولین فرصت برمی‌گردم.

برگشتم... اما نه با اون احساس خوبی که انتظارشو داشتم. یجورایی پناه آوردم به دفترچه‌ای که به همین زودی به ابزاری برعلیهم تبدیل شده. پچ‌پچای یکیشون رو شنیدم که متوجه شده بود صبح زود در حال نوشتنم و این براش یه مسئله خیلی عجیبی بود و تا رسیدن به کلاس سوم، مثل یک کلاغ چهل کلاغ چنان شاخ و برگ گرفته بود که دیگه شباهتی به تعریف اولیه نداشت! واقعا چرا به جای این که مثل هر آدم نرمال دیگه‌ای فکر کنن دارم خاطراتمو می‌نویسم، باید اون فکرای وحشتناک رو بکنن؟ ولی نه، من نمی‌تونم دست از نوشتن بردارم...

شب شده و می‌دونم که باید با هیجان کل خاطرات اولین روزمو تو چندین صفحه‌ی دفترچه پر کنم. ولی حقیقت اینه که... دست و دلم به نوشتن نمی‌ره. آخرین باری که این اتفاق افتاد، از روز قبل از تولدم تا گرفتن نامه‌ی دعوت به هاگوارتز بود.

فعلا فقط اینو می‌تونم بنویسم: خوش‌حالم کلاسا اونقد هیجان‌انگیز هستن که حداقل برای مدتی منو از دنیای اطراف جدا کنن تا از نگاها و پچ‌پچ‌هاشون نجات پیدا کنم.


5 سپتامبر 1984

کلاسا هم‌چنان خوبن. رفتار آدما هم‌چنان بد.


7 سپتامبر 1984

الان وقت ناهاره و احتمالا همه سرسرا جمع شدن ولی من واقعا نیاز دارم که بنویسم. بنویسم که چطور نگاهای عجیبشون داره منو از درون می‌خور... یکی داره میاد!


13 سپتامبر 1984

آخرین‌بار که داشتم می‌نوشتم اوضاع از همیشه بدتر شد. نمی‌دونم این چه بدشانسی‌ای بود که طرف همون روزی که من ناهارو پیچوندم تا بتونم تو خلوت خودم و بدون این که کسی متوجه بشه دوباره بنویسم، دل‌پیچه گرفته بود و زودتر برگشته بود خوابگاه. شایعات دوباره به همون سرعتی که باید پخش شدن، این‌بار بدتر از همیشه.

"معلوم نیست چه نقشه‌ای داشته برامون می‌کشیده که حتما باید موقع ناهار و دور از چشم بقیه می‌بوده. تا وارد اتاق شدم دفترچه عجیبشو بست و از اتاق بیرون رفت. اگه کار بدی نمی‌کرد چه دلیلی داشت پنهان‌کاری کنه؟"

آره بیرون رفتم تا به بخت بدم ناسزا بگم و تو خلوت خودم... اشک بریزم.

ولی دیگه بسه. بسه!

وسط سرسرا نشستم و اطرافم پر از جادوآموزه. احتمالا بقیه فکر می‌کنن به مرحله عملیاتی کردن نقشه‌م رسیدم. چون به سرعت صندلیای اطرافم داره خالی می‌شه و مطمئن می‌شن که با فاصله‌ی ایمنی از من بشینن. نمی‌تونم سرزنششون کنم. دستام داره می‌لرزه و خشم از صورتم مشخصه.
ولی اگه برادرم نبود، تصورات همه‌شون فرق می‌کرد نه؟ فکر می‌کردن دارم ذهن آشفته‌مو روی کاغذ خالی می‌کنم. ولی حالا، فکرشون اینه که دارم نقشه‌های شومی براشون می‌کشم.

ولی نه، من فقط کلافه شدم. کلافه از این که دیگه نمی‌نویسم ولی بازم شایعات رهام نمی‌کنن. اگه در هر صورت قراره این حرفا پشت سرم باشه، پس چرا از تنها پناهم _نوشتن_ دست بردارم؟ عصبانی‌ام. از دست برادر کوفتیم که چنین آوازه‌ای برام به همراه داشته.

امروز 13 امه. روزی که نحس می‌دونن مساویه با روزی که من بدون ترس و پنهان‌سازی دوباره به نوشتن رو آوردم. چه آیکانیک. ولی واقعا دیگه نمی‌تونستم حتی یک روز دیگه رو بدون نوشتن تحمل کنم.

نمی‌دونم این که نگاهشون بهم تحقیرآمیز باشه بدتره یا از ترس. گاهی واقعا نمی‌تونم تشخیص بدم کدومشه. ولی اکثرا حسم از سال‌بالیا تحقیرآمیز و از هم ورودیام ترسه. من قراره هفت سال اینجا زندگی کنم. هفت سال...

الان تازه می‌فهمم چرا مامان و بابا ترجیح می‌دادن به هاگوارتز دعوت نشم. شاید به خاطر من نبود. شاید مشکل از من نبود. شاید الکی خودمو سرزنش می‌کردم. شاید که واقعا می‌دونستن به خاطر برادرم چیا قراره بکشم... یا شاید فکر می‌کردن منم مثل برادرم دردسرساز بشم و همون یه ذره آبروشون هم از بین بره؟

این‌طوری نمی‌شه! دیگه نمی‌تونم دست رو دست بذارم و اجازه بدم روزهای قشنگ هاگوارتزم سرد و تاریک بشن!

باید بفهمم... راز برادرم رو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 15:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
«سوژه جدید»
لطفا حتما این پست رو بخونین.



22 آگوست 1984

امروز بالاخره نامه هاگوارتزم به دستم رسید. احتمالا جزو آخرین کسایی باشم که امسال نامه گرفتن. ولی دیر گرفتنش هم بهتر از کلا نگرفتنشه!
همونطور که جغد رو بغل کرده بودم و تو دستام جیغ می‌کشید، از پله‌ها پایین دویدم تا به مامان و بابا نشونش بدم. اونا لبخند زدن. البته، من متوجه تصنعی بودنش شدم.
یادمه وقتی روز تولدم خبری از جغد هاگوارتز نشد، چقدر گریه کردم. و تمام اون روز مامان و بابا سعی می‌کردن خودشون رو ناراحت نشون بدن و باهام همدردی کنن، ولی قبل از خواب که برای آب خوردن به آشپزخونه برگشتم دیدم که با آسودگی دارن درباره اینکه من قرار نیست به هاگوارتز برم صحبت می‌کنن. ولی اونا درباره اَلفی همچین حرفایی نزدن.
روزای بعدش هم خبری از جغد نشد. اینا رو باید چند ماه پیش می‌نوشتم، ولی فکر کنم اون موقع اونقدر ناراحت بودم که دلم نمی‌خواست چیزی توی دفتر خاطراتم بنویسم... آره، آخرین نوشته مال روز قبل از تولدمه.
چرا دارم اینقدر الکی می‌نویسم؟ شاید چون خیلی هیجان‌زده‌‌‌ام و خوابم نمی‌بره! توی پاکت نامه علاوه بر دعوت‌نامه و بلیط قطار، یه لیست از لوازمی که باید به عنوان یه سال اولی داشته باشیم هم بود. درست مثل همون نامه اَلفی. الان برام سوال شد که هاگوارتز هر سال یه نامه تکراری برای همه می‌فرسته؟ اگه من مدیر بودم احتمالا دوست داشتم هر چند وقت یه بار یه تغییراتی توی متن نامه ایجاد کنم تا خاص‌تر باشه. ولی خب، الان که هنوز حتی یه سال اولی هم نیستم.
صدای قدم‌های مامان رو توی راهرو می‌شنوم. بهتره بخوابم قبل اینکه در اتاق رو باز کنه!


23 آگوست 1984

ساعت 7 صبحه و با اینکه کم خوابیدم ولی خیلی انرژی دارم! تا چند ساعت دیگه می‌ریم کوچه دیاگون تا خرید کنیم! وقتی برگشتم می‌گم چی شد.

فکر نمی‌کردم اینقدر طول بکشه. اونقدر بین مغازه‌ها راه رفتیم که فقط می‌خوام بخوابم! ولی تا یادم نرفته تعریف می‌کنم.
اول از همه به اصرار من رفتیم تا چوبدستیم رو بگیریم. معلومه که بیشترین چیزی که براش هیجان داشتم اون بود! آقای الیوندر مهربون و با حوصله بود. زیاد طول نکشید که یه سرخدار با مغز رگ قلب اژدها من رو انتخاب کرد. آقای الیوندر تاکید داشت که چوبدستی صاحبش رو انتخاب می‌کنه! آره به نظر من هم خیلی عجیب بود. و بعد هم گفت که این چوبدستی خیلی شبیه مال آلفرده. احتمالا آقای الیوندر نفهمید، ولی من دیدم که با شنیدن اسم آلفرد چهره مامان تو هم رفت و سریع حساب کرد که از مغازه خارج شیم.
بعد از اون، بابا رفت تا کتابا و پاتیل معجون‌هام رو بخره و من و مامان رفتیم تا ردا بگیریم. ردافروشی جذابیت خاصی نداشت. من ترجیح می‌دادم به جاش برم و اون مغازه‌ای که مواد اولیه معجون‌ها رو می‌فروخت ببینم؛ ولی بابا خودش تنهایی خریدامو از اونجا کرد.
ردا رو که گرفتیم، خواستم بریم تا حیوون خونگیم رو انتخاب کنم، ولی مامان و بابا جفت‌شون مخالف بودن. اونا گفتن که بهتره گربه سیامی اَلفی رو با خودم ببرم. چرا اونا متوجه نیستن که من مثل برادرم نیستم و از گربه‌ها خوشم نمی‌آد؟ حتی اسمش هم به نظرم احمقانه‌س. کی اسم گربه‌ش رو می‌ذاره فرانسیس؟ البته این دقیقا یکی از همون کاراییه که از اَلفی برمی‌آد.
بعد از این، مرلین رو شکر کردم که مامان تمام وسایل قدیمی اَلفی رو بسته بندی کرده و تو اتاقش گذاشته، وگرنه باید از کتاب‌های قدیمی اون استفاده می‌کردم، یا حتی رداهای کهنه سال اولش. البته بعید می‌دونم حتی یه دونه‌ش هم سالم مونده باشه.
بقیه روز رو هم بین چندتا مغازه دیگه چرخیدیم و ناهار خوردیم و برگشتیم خونه.
هاها الان که دارم این رو می‌نویسم، فرانسیس احمق اومده دم در اتاقم. انگار فهمیده که قراره با خودم ببرمش. ولی حتی فکر اینکه کل مدت تحصیلم تو هاگوارتز قراره باهام باشه و ملحفه‌هام رو پر از مو و جای چنگ کنه آزارم می‌ده. همین مدتی هم که مجبور بودم جای اَلفی ازش مراقبت کنم بهم سخت گذشت. امیدوارم هم اتاقیام بتونن توی نگهداری ازش کمکم کنن چون من که تحملش رو ندارم.
چشمام دیگه باز نمی‌مونه. می‌رم بخوابم. شب بخیر دفتر خاطرات عزیزم!


1 سپتامبر 1984

کل این مدت اونقدر هیجان داشتم و سرمون با کارای من گرم بود که حتی قبل خواب هم وقت نداشتم اینجا چیزی بنویسم!
الان بالاخره سوار قطار هاگوارتز شدم! و دست‌خط بدم هم بخاطر همینه. سه نفر دیگه باهام توی این کوپه‌ن که اگه الان سرم رو بالا بیارم احتمالا با نگاه‌های عجیب‌شون به خودم و دفترم مواجه می‌شم، پس فعلا همینجا می‌نویسم تا هیجان و استرسم یکم کمتر بشه.
همونطور که انتظار می‌رفت، مامانم فرانسیس رو به زور باهام فرستاد و حالا هم بغلم روی صندلی خوابیده. بیشتر خودم رو به پنجره چسبوندم تا از ریزش موهاش در امان باشم. اه فکر کنم دارم جوهر کم می‌آرم... بقیه وسایلم تو چمـ

گفتم جوهر کم می‌آرم... الان ساعت 11 شبه... هم‌اتاقیام اونقدر خسته بودن که خوابشون برده. وای، اصلا یادم رفت تا اینجا رو تعریف کنم.
بعد از اینکه جوهرم تموم شد اتفاق خاصی نیفتاد. مجبور شدم یکم با سه نفر دیگه صحبت کنم. حدود یه ساعت بعدش هم رسیدیم به هاگوارتز. وقتی وارد قلعه شدیم پروفسور مک‌ گونگال دنبال‌مون اومد تا برای گروهبندی آماده‌مون کنه. خب من درباره هاگوارتز به لطف اَلفی اطلاعات خوبی داشتم، ولی مطمئن نبودم دلم می‌خواد توی کدوم گروه باشم. شاید با تعریفای اَلفی از گروهش، کنجکاوی بیشتری برای هافلپاف بودن داشتم.
دونه دونه اسامی‌مون رو خوندن تا گروهبندی بشیم. وقتی پروفسور مک گونگال اسم من رو خوند، همهمه‌ها یه لحظه فروکش کرد و جاش رو به پچ‌پچ افراد سر میزا داد. معلومه که متوجه این تغییر شدم. چون انتظارش رو داشتم. می‌دونستم داداش جونم چه اسمی تو هاگوارتز در کرده.
مطمئن نیستم کلاه حتی سرم رو لمس کرده بود وقتی فریاد زد هافلپاف. از طرفی خوشحال بودم و از طرفی هم بخاطر هم‌گروهی شدن با برادرم ناراحت. به سمت میز هافلپاف راه افتادم و نگاه خیره بقیه جادوآموزا رو نادیده گرفتم. آره، اونا برخلاف مامان و بابا وقتی نامه هاگوارتزم رو دیدن، حتی یه ذره هم سعی نکردن ناراحتی‌شون رو از اینکه هم‌گروهی‌شون شدم مخفی کنن.
کنار یکی از هم‌کوپه‌ایام که قبل از من گروهبندی شده بود و اتفاقا توی هافلپاف افتاده بود نشستم. قبل از اینکه حرفش رو قطع کنه شنیدم به سال بالاییا می‌گفت که من از تو خود قطار رفتارای عجیب داشتم و نصف مدت سرم تو یه دفترچه عجیب بود. احتمالا فکر کردن دارم نقشه‌های شیطانی می‌چینم. مسخره‌ست.
البته من کاملا متوجهم که رفتارای اونا برای چیه. هر چی نباشه، برادر من، آلفرد سینکلر، کسی بود که سه سال پیش دخمه‌های نفرین شده این قلعه رو باز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 14:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
«ایونت تابستانه دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز»


درود فراوان به تمامی جویندگان حقیقت!
خبر خوب اینه که سوژه جدید به زودی ارسال می‌شه و در نتیجه این تاپیک به صورت رول ادامه‌دار کار خودش رو از سر می‌گیره.
در ادامه لطفا قوانین ایونت رو کامل و دقیق مطالعه کنین و هر سوال یا ابهامی بود برای من یا سیبل جغد بفرستین.

* شرکت‌کنندگان در قالب تیم‌های دو نفره باید شرکت کنن. به طور مثال، نفر اول از تیم الف، پست می‌زنه، نفر دوم از تیم الف دیگه نمی‌تونه پست بزنه تا زمانی که یه نفر از تیم‌های دیگه پست بزنه. بعد از اون تیم الف دوباره می‌تونه پست بزنه. با رعایت این نکته که اعضای دو تیم باید به یه نسبت پست بزنن، یعنی اگر الان نفر اول تیم الف یه پست زده، اگه تیم الف می‌خواد مجدد پست بزنه این بار باید نفر دوم باشه. در واقع پست زدنای اعضای یه تیم باید یکی در میون باشه.
* نیاز به ثبت نام قبلی نیست و هر موقع بخواین می‌تونین شروع کنین، فقط کافیه بالای تمام پست‌های تیم، اسم هر دو عضو ذکر بشه.
* رول زدن تنهایی مانعی نداره ولی به عنوان شرکت‌کننده مسابقه لحاظ نمی‌شه.
* هم کیفیت پست‌ها و هم تعدادشون توی امتیازات نهایی موثرن.
* نتایج رو اواخر شهریور اعلام می‌کنیم و شما تا اون موقع فرصت شرکت توی ایونت رو دارین.
* جوایز به صورت گالیون به سه تیم برتر داده می‌شه و مقدارش با توجه به استقبال‌تون تعیین می‌شه.

امیدوارم از شرکت توی این ایونت لذت ببرین.
و البته، مراقب باشین بین خاطرات گم نشین.
موفق باشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 02:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اعلام نتایج مسابقه رول‌نویسی بهار 1404 قلعه هاگوارتز


نسیم ملایمی که می‌وزید، صفحات زردرنگ دفتر را ورق زد. گویی که می‌خواست مروری بر تمام آنچه گذشته داشته باشد و همه را به خاطر بسپارد. سپس، در جایی متوقف شد. صفحه‌ای در یک سوم پایانی دفتر. بخشی که دست نخورده‌تر -و سالم‌تر از صفحات سوخته و خط‌خطی قبل- بود. نسیم، قلم پری که میان کاغذهای دفتر رها شده بود را پس زد و پایین انداخت. ابرها طوری که انگار از ماه متلک شنیده باشند، کنار رفتند. نور مهتاب به جوهر تازه خشک شده آن صفحه تابید و نسیم آرام گرفت. گویی طبیعت می‌خواست با دقت کلمات را ببیند. مهتاب بلند خواند و شب در سکوت گوش داد:
نقل قول:
متشکرم... از همه‌تان متشکرم. به لطف شما، من خوانده شدم. ما خوانده شدیم.


***


درود بر تمام بازگوکنندگان اسرار این دفتر!
بسیار از نوشته‌هاتون لذت بردیم و امیدواریم خودتون هم همین حس رو داشته باشین.
بدون حرف اضافه‌ای می‌رم سراغ اعلام نتایج مسابقات رول نویسی بهار.


امتیازات نهایی

سیبل تریلانی: 11.795
لرد ولدمورت: 9.46
رابستن لسترنج: 9.46
دراکو مالفوی: 8.76
آریانا دامبلدور: 8.28
فلیسیتی ایستچرچ: 6.16
هیبرونیوس مالکولم: 5.5


به همین ترتیب، برندگان این مسابقه...


سیبل تریلانی، وارث نخستین حقیقت!

تصویر تغییر اندازه داده شده


50 گالیون برای مقام اول



لرد ولدمورت و رابستن لسترنج، نگهبانان حلقه دوم!

تصویر تغییر اندازه داده شده


هر کدام 30 گالیون برای مقام دوم



و دراکو مالفوی، راوی آخرین سایه!

تصویر تغییر اندازه داده شده


20 گالیون برای مقام سوم




تبریک بسیار به نفرات برتر. امیدواریم از جوایز و رنک‌هاتون لذت ببرید.
و تشکر بسیار از گابریلا بابت کمکش توی درست کردن رنک‌ها.
تا بعد، موفق و در امان باشید!

چالش جدید برای فصل تابستون به زودی همینجا اعلام می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 23:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش اول: نفرین نگهبان سایه



قسمت سوم- زاویه دید اول : نشانه‌ها و نجواها


سیبل آهسته و بی‌صدا قدم‌هایش را در دل تاریکی برج برمی‌داشت. دستانش هنوز دفترچه کهنه را محکم در بر گرفته بود. هرچند سایه‌ها او را احاطه کرده بودند، اما او نمی‌توانست از حس کنجکاوی‌اش دست بکشد. ذهنش درگیر آن علامت عجیب روی دیوار بود؛ همان دایره‌ای با خط منحنی در میانش.

نور شمع‌ها همچنان لرزان بود و سایه‌هایی که بر دیوار می‌رقصیدند، گاهی شکل‌هایی عجیب به خود می‌گرفتند. سیبل سعی کرد نفس‌های نامنظمش را کنترل کند. ذهنش هنوز میان حقیقت و توهم درگیر بود. آیا ممکن بود این مکان چیزی بیشتر از یک برج قدیمی باشد؟

دفترچه را باز کرد. صفحه‌ای دیگر، با خطی لرزان:
"۲۷ می، سال ۱5۲۳
روشنایی، تنها چیزی است که مرا آرام می‌کند. وقتی شمع‌ها خاموش می‌شوند، صداها بلندتر می‌شوند. گویی دیوارها جان گرفته‌اند. شب گذشته، درست وقتی که خوابم برده بود، صدایی مرا بیدار کرد. کسی نام مرا زمزمه می‌کرد... از پشت دیوار. جرئت نکردم برگردم. نمی‌دانم چه می‌خواهد، اما حس می‌کنم چیزی مرا تحت‌نظر دارد."


سیبل پلک زد. نام؟ نویسنده از چه کسی حرف می‌زد؟ صدای زمزمه از پشت دیوار؟
یک قطره عرق از شقیقه‌اش پایین لغزید. حس می‌کرد که چیزی درون این نوشته‌ها، عمیق‌تر از یک خاطره ساده است. با خود فکر کرد که شاید این دفترچه، چیزی شبیه به یک شیء جادویی باشد؛ مانند یادگاران مرگ یا حتی بدتر از آن.

نگاهش دوباره به علامت افتاد. جلوتر رفت. دستش را روی دیوار گذاشت. سنگ‌ها سرد و زمخت بودند. زمزمه‌ای خفیف از جایی نزدیک به گوشش رسید.
"سیبل..."
او یکه خورد. قلبش به شدت می‌تپید. سرش را به سرعت به سمت صدا برگرداند، اما هیچ‌کس آنجا نبود. شمع‌ها به طور ناگهانی خاموش شدند.

در دل تاریکی، تنها صدای نفس‌های خودش را می‌شنید. دستش به دنبال چوبدستی‌اش گشت. زیر لب زمزمه کرد:
- لوموس...
نوری ضعیف از نوک چوبدستی بیرون آمد و فضای اطراف را روشن کرد. چیزی تغییر نکرده بود. همان دیوار، همان علامت.
اما حس می‌کرد که چیزی تغییر کرده است؛ انگار برج زنده شده بود.

نگاهش به دفترچه افتاد. جمله‌ای تازه نوشته شده بود:
"تنها راه، درک علامت است..."
سیبل بهت‌زده به خطوط تازه نگاه کرد. مگر امکان داشت؟ او به‌وضوح مطمئن بود که صفحه قبلاً خالی بود. این جمله از کجا آمده بود؟

چشمانش پر از وحشت شد. آیا این دفترچه زنده بود؟ یا چیزی درون آن حضور داشت؟
صدا دوباره آمد:
"سیبل..."

او از جا پرید.
- کی اونجاست؟!
اما هیچ‌کس پاسخ نداد. فقط سکوتی سنگین که بر برج سایه افکنده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 31 فروردین 1404 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
"چالش اول- پارت اول"

فلیسیتی از خواب بیدار شد. حس خوبی نداشت. احساس می‌کرد یک‌نفر دارد جاسوسی‌اش را می‌کند. بااینکه اتاق خالیِ خالی بود، اما احساس بدی داشت؛ گویی یک‌نفر دیگر هم به جز او آنجاست.

فلیسیتی به ساعت نگاه کرد. هردو عقربه روی عدد ۱۲ قرار گرفته بودند. نیمه‌شب فرا رسیده بود.

همان‌موقع سایه‌ای به سرعت از جلوی تختش گذشت. فلیسیتی با ترس به اطراف خیره شد.
- تو کی هستی؟

لحظه‌ای همه‌جا ساکت شد. درست در لحظه‌ای که فلیسیتی فکر می‌کرد خیال کرده است دوباره سایه از بغل تختش عبور کرد. آنقدر حرکتش سریع بود فلیسیتی نمی‌توانست چهره‌اش را تشخیص بدهد.

و در این زمان بود که فلیسیتی متوجهش شد.
روی پاتختی کنار تختش بود؛ دفترچه‌ای چرمی و خاک‌گرفته که یک سنگ قرمزرنگ رویش بود. فلیسیتی دفترچه را برداشت و سنگ رویش را لمس کرد. به محض این‌کار، سنگ با نوری عجیب درخشید.

کم مانده بود فلیسیتی از ترس سکته کند. دفترچه را باز کرد و به صفحه‌ی اولش خیره شد. نقاشی دختری توی صفحه‌ی اولش کشیده شده بود؛ دختری با چشم‌های درشت و موهای پریشان. فلیسیتی احساس کرد که دختر دارد نگاهش می‌کند...

همان‌موقع صدایی به گوش رسید. این همان دختر بود که داشت با او سخن می‌گفت:
- کمکم کن... کمکم کن... کمکم کن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 30 فروردین 1404 01:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش اول: نفرین نگهبان سایه


قسمت دوم- زاویه دید دوم(چالش ویژه) : پیشگویی در میان سایه‌ها


او خواند... و من حس کردم که کلمات دوباره زنده می‌شوند.
او نمی‌داند که هر کلمه، هر خط، بافته‌ای از حقیقت است؛ حقیقتی که در میان سایه‌ها دفن شده. او به دنبال علامت است؛ نمی‌داند که این علامت تنها یک تصویر نیست، بلکه یک هشدار است.

من زنده‌ام... در میان صفحات، در خطوطی که با عجله نوشته شده‌اند. او نمی‌فهمد که من اینجا هستم. سایه‌ای که در هر واژه پنهان شده.
وقتی که دستش به دیوار خورد، احساس کردم که بیدار شده‌ام. همان سرمایی که او حس کرد، من نیز حس کردم. او به من نزدیک می‌شود... به حقیقت.

چشم‌هایش که به علامت دوخته شده، درخشش عجیبی دارند. نمی‌داند که این نشانه، گشایشی است به سوی آنچه که هرگز نباید کشف شود. او باید بیشتر بداند. من باید او را هدایت کنم.
قدم‌هایش لرزان است. صدای قلبش بلندتر از سکوت برج است. من قدم‌هایم را سنگین بر زمین می‌کوبم، می‌خواهم او متوجه شود. اما او فقط می‌ترسد.

چه کسی خواهد دانست که من اینجا هستم؟ در میان کلمات، در تاریکی، در میان گذشته و حال. من تنها نیستم.
او باز هم دفترچه را ورق می‌زند. جوهر درخشان می‌شود، چون من می‌خواهم که او ببیند. حقیقت باید آشکار شود، اما نه اکنون.

من در سایه‌ها منتظرم. او هنوز آماده نیست. هنوز خیلی زود است که بداند.
آرام‌آرام، وقتی زمانش برسد، او حقیقت را خواهد دید. تا آن زمان، باید او را تماشا کنم. باید مطمئن شوم که ترس، ذهنش را به اندازه کافی باز کرده است.

سایه‌ها می‌رقصند. من هم می‌رقصم.
آیا او خواهد فهمید؟ آیا خواهد دانست که من اینجا هستم؟
من در دفترچه‌ام. در خطوطی که حقیقت را می‌پوشانند. او باید جست‌وجو کند... بیشتر بخواند... بیشتر بترسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1404 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول

نویسنده گمشده - قسمت اول

نقل قول:
"21می، سال 1523
نمی‌دانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار هست و یک دفترچه در دستم.
شنیده بودم که شیء گمشده می‌تواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کرده‌ام، نمی‌دانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا می‌ترساند، صدای زمزمه‌هایی است که از پشت دیوارها می‌آید..."

- پس کو ادامه‌ش؟ چرا نویسنده ادامه‌ش رو ننوشتن شده؟ اون آقا دستفروشه گفتن شد که این دفترچه خاطرات مربوط شدن می‌شه به یکی از خفن‌ترین نویسنده‌های تاریخ! این چه نویسنده‌ای بودن می‌شه که حتی نتونستن می‌شه خاطرات خودش رو تموم کردن بشه؟

چند روز پیش رابستن در کوچه‌ی ناکترن راه می‌رفت تا به یک دست‌فروش رسید. این وضعیت اصلا برای رابستن خوب نبود؛ دست‌فروش‌ها دشمنان اصلی رابستن بودند و او همیشه گول حرف‌های آن‌ها را می‌خورد. چند ماه پیش بود که از یک دست‌فروش قابلمه‌ای خرید که به گفته‌ی او با این قابلمه، رابستن دیگر نیازی به آشپزی نداشت و فقط کافی بود که آب دهانش را درون قابلمه بریزد و سرش را بگذارد و زیرش را روشن کند. بعد از یک ساعت هر غذایی که بیشتر از همه در آن مدت به آن فکر کرده بود جایگزین آب دهانش می‌شد.

رابستن در اولین تست این قابلمه تجربه‌ای کسب کرد... اگر به مدت یک ساعت آب دهان را هم نزنی، ته می‌گیرد.

داستان این دفترچه‌ی خاطرات هم شبیه داستان قابلمه بود. وسیله‌ای که تا آرنج درون پاچه‌اش رفته بود... البته این طرز فکر ماست و رابستن این‌گونه فکر نمی‌کند. او قلب رئوفی دارد. همیشه با خود می‌گوید:
- دست‌فروش‌ها که دروغ گفتن نمی‌شن.

فدای این کله‌ی بی‌مخ بشم مرد. چطور دلشون میاد که به تو دروغ بگن.

- به راحتی!

آخه آقای دستفروش ببین چقد بهتون اعتماد داره. این مرد 3 ماه داشت آب دهن خودشو می‌خورد و می‌گفت "چه چلو گوشت خوش‌مزه‌ای بودن می‌شه، البته کاش قابلمه نمک بیشتری بهش اضافه کردن می‌شد."

- خب من چیکار کنم آقا. شغل ما ایجاب می‌کنه دروغ بگیم وگرنه کسی ازمون چیزی نمی‌خره.

چی بگم. اوکی ولش کن! بریم سراغ ادامه‌ی داستان.

رابستن واقعا نیاز داشت که ادامه‌ی خاطره‌ی نویسنده‌ را بداند. تازه داشت به جاهای جالبش می‌رسید.
- بچه، الان سال چند بودن می‌شیم؟
- 2025!
- بچه، 502 سال زیاد بودن می‌شه؟

بچه نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به رابستن انداخت.

- چرا به خودت سفیه گفتن می‌شی قربون قد و بالات شدن بشم من! اشکالی نداشتن می‌شه که جواب سوالی رو ندونستن بشیم. تو هنوز بچه بودن می‌شی، بزرگ شدن بشی جواب این سوالا رو دونستن می‌شی.

بچه می‌دانست که حرف زدن در این مواقع بی‌فایده‌ است پس سری تکان داد و نقاشی کشیدنش ادامه داد.

رابستن عرض خانه را تی کشیده و به این موضوع فکر می‌کرد که چگونه به نویسنده‌ای که 500 سال پیش زندگی می‌کرد دسترسی پیدا کند.
- این تی‌ای که از اون دست‌فروشه گرفتن شدم واقعا خوبه! واقعا راست گفتن می‌شد. این تی خودش زمین رو تمیز کردن می‌شه. من فقط کافی بودن می‌شه که خیسش کردن بشم و رو زمین کشیدن بشمش. ندونستن می‌شم که تو گذشته چجوری زمین رو تم... الان چی گفتن شدم؟ رابستن برگشتن شو عقب!

رابستن دیگری جلوی رابستن فعلی پدیدار شد.
- این تی‌ای...
- خیلی رفتن شدی عقب. بعد خیس کردن تی چی گفتن شدی؟
- رو زمین کشیدن بشمش؟
- دقیقا بعد همین. بعد همین چی گفتن شدی راب؟
- یادم نیومدن می‌شه.

رابستن دوم از " آلزایمر ورژن جمله‌ی مورد نظر رو فراموش می‌کنی" رنج می‌برد. واقعا آلزایمر بد دردی است!

- بابا گفتن شدی گذشته.
- یادم نیومدن می‌شه. مطمئنی این رو گفتن شدم؟
- آره همین رو گفتن شدی.
- حس کردن می‌شم که گفتن شدم آینده.
- نه بهم اعتماد کردن شو. گفتن شدی گذشته. حالا تونستن می‌شی که رفتن کنی.

رابستن دوم در حالی که فکر می‌کرد گفته است "حال"، ناپدید شد.

- باید یه راه پیدا کنم که برگردم به گذشته تا نویسنده رو پیدا کنم و ببینم چرا متنش رو نیمه‌کاره ول کرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!