جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
26 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

22 آگوست 1984
امروز بالاخره نامه هاگوارتزم به دستم رسید. احتمالا جزو آخرین کسایی باشم که امسال نامه گرفتن. ولی دیر گرفتنش هم بهتر از کلا نگرفتنشه!
همونطور که جغد رو بغل کرده بودم و تو دستام جیغ میکشید، از پلهها پایین دویدم تا به مامان و بابا نشونش بدم. اونا لبخند زدن. البته، من متوجه تصنعی بودنش شدم.
یادمه وقتی روز تولدم خبری از جغد هاگوارتز نشد، چقدر گریه کردم. و تمام اون روز مامان و بابا سعی میکردن خودشون رو ناراحت نشون بدن و باهام همدردی کنن، ولی قبل از خواب که برای آب خوردن به آشپزخونه برگشتم دیدم که با آسودگی دارن درباره اینکه من قرار نیست به هاگوارتز برم صحبت میکنن. ولی اونا درباره اَلفی همچین حرفایی نزدن.
روزای بعدش هم خبری از جغد نشد. اینا رو باید چند ماه پیش مینوشتم، ولی فکر کنم اون موقع اونقدر ناراحت بودم که دلم نمیخواست چیزی توی دفتر خاطراتم بنویسم... آره، آخرین نوشته مال روز قبل از تولدمه.
چرا دارم اینقدر الکی مینویسم؟ شاید چون خیلی هیجانزدهام و خوابم نمیبره! توی پاکت نامه علاوه بر دعوتنامه و بلیط قطار، یه لیست از لوازمی که باید به عنوان یه سال اولی داشته باشیم هم بود. درست مثل همون نامه اَلفی. الان برام سوال شد که هاگوارتز هر سال یه نامه تکراری برای همه میفرسته؟ اگه من مدیر بودم احتمالا دوست داشتم هر چند وقت یه بار یه تغییراتی توی متن نامه ایجاد کنم تا خاصتر باشه. ولی خب، الان که هنوز حتی یه سال اولی هم نیستم.
صدای قدمهای مامان رو توی راهرو میشنوم. بهتره بخوابم قبل اینکه در اتاق رو باز کنه!
23 آگوست 1984
ساعت 7 صبحه و با اینکه کم خوابیدم ولی خیلی انرژی دارم! تا چند ساعت دیگه میریم کوچه دیاگون تا خرید کنیم! وقتی برگشتم میگم چی شد.
فکر نمیکردم اینقدر طول بکشه. اونقدر بین مغازهها راه رفتیم که فقط میخوام بخوابم! ولی تا یادم نرفته تعریف میکنم.
اول از همه به اصرار من رفتیم تا چوبدستیم رو بگیریم. معلومه که بیشترین چیزی که براش هیجان داشتم اون بود! آقای الیوندر مهربون و با حوصله بود. زیاد طول نکشید که یه سرخدار با مغز رگ قلب اژدها من رو انتخاب کرد. آقای الیوندر تاکید داشت که چوبدستی صاحبش رو انتخاب میکنه! آره به نظر من هم خیلی عجیب بود. و بعد هم گفت که این چوبدستی خیلی شبیه مال آلفرده. احتمالا آقای الیوندر نفهمید، ولی من دیدم که با شنیدن اسم آلفرد چهره مامان تو هم رفت و سریع حساب کرد که از مغازه خارج شیم.
بعد از اون، بابا رفت تا کتابا و پاتیل معجونهام رو بخره و من و مامان رفتیم تا ردا بگیریم. ردافروشی جذابیت خاصی نداشت. من ترجیح میدادم به جاش برم و اون مغازهای که مواد اولیه معجونها رو میفروخت ببینم؛ ولی بابا خودش تنهایی خریدامو از اونجا کرد.
ردا رو که گرفتیم، خواستم بریم تا حیوون خونگیم رو انتخاب کنم، ولی مامان و بابا جفتشون مخالف بودن. اونا گفتن که بهتره گربه سیامی اَلفی رو با خودم ببرم. چرا اونا متوجه نیستن که من مثل برادرم نیستم و از گربهها خوشم نمیآد؟ حتی اسمش هم به نظرم احمقانهس. کی اسم گربهش رو میذاره فرانسیس؟ البته این دقیقا یکی از همون کاراییه که از اَلفی برمیآد.
بعد از این، مرلین رو شکر کردم که مامان تمام وسایل قدیمی اَلفی رو بسته بندی کرده و تو اتاقش گذاشته، وگرنه باید از کتابهای قدیمی اون استفاده میکردم، یا حتی رداهای کهنه سال اولش. البته بعید میدونم حتی یه دونهش هم سالم مونده باشه.
بقیه روز رو هم بین چندتا مغازه دیگه چرخیدیم و ناهار خوردیم و برگشتیم خونه.
هاها الان که دارم این رو مینویسم، فرانسیس احمق اومده دم در اتاقم. انگار فهمیده که قراره با خودم ببرمش. ولی حتی فکر اینکه کل مدت تحصیلم تو هاگوارتز قراره باهام باشه و ملحفههام رو پر از مو و جای چنگ کنه آزارم میده. همین مدتی هم که مجبور بودم جای اَلفی ازش مراقبت کنم بهم سخت گذشت. امیدوارم هم اتاقیام بتونن توی نگهداری ازش کمکم کنن چون من که تحملش رو ندارم.
چشمام دیگه باز نمیمونه. میرم بخوابم. شب بخیر دفتر خاطرات عزیزم!
1 سپتامبر 1984
کل این مدت اونقدر هیجان داشتم و سرمون با کارای من گرم بود که حتی قبل خواب هم وقت نداشتم اینجا چیزی بنویسم!
الان بالاخره سوار قطار هاگوارتز شدم! و دستخط بدم هم بخاطر همینه. سه نفر دیگه باهام توی این کوپهن که اگه الان سرم رو بالا بیارم احتمالا با نگاههای عجیبشون به خودم و دفترم مواجه میشم، پس فعلا همینجا مینویسم تا هیجان و استرسم یکم کمتر بشه.
همونطور که انتظار میرفت، مامانم فرانسیس رو به زور باهام فرستاد و حالا هم بغلم روی صندلی خوابیده. بیشتر خودم رو به پنجره چسبوندم تا از ریزش موهاش در امان باشم. اه فکر کنم دارم جوهر کم میآرم... بقیه وسایلم تو چمـ
گفتم جوهر کم میآرم... الان ساعت 11 شبه... هماتاقیام اونقدر خسته بودن که خوابشون برده. وای، اصلا یادم رفت تا اینجا رو تعریف کنم.
بعد از اینکه جوهرم تموم شد اتفاق خاصی نیفتاد. مجبور شدم یکم با سه نفر دیگه صحبت کنم. حدود یه ساعت بعدش هم رسیدیم به هاگوارتز. وقتی وارد قلعه شدیم پروفسور مک گونگال دنبالمون اومد تا برای گروهبندی آمادهمون کنه. خب من درباره هاگوارتز به لطف اَلفی اطلاعات خوبی داشتم، ولی مطمئن نبودم دلم میخواد توی کدوم گروه باشم. شاید با تعریفای اَلفی از گروهش، کنجکاوی بیشتری برای هافلپاف بودن داشتم.
دونه دونه اسامیمون رو خوندن تا گروهبندی بشیم. وقتی پروفسور مک گونگال اسم من رو خوند، همهمهها یه لحظه فروکش کرد و جاش رو به پچپچ افراد سر میزا داد. معلومه که متوجه این تغییر شدم. چون انتظارش رو داشتم. میدونستم داداش جونم چه اسمی تو هاگوارتز در کرده.
مطمئن نیستم کلاه حتی سرم رو لمس کرده بود وقتی فریاد زد هافلپاف. از طرفی خوشحال بودم و از طرفی هم بخاطر همگروهی شدن با برادرم ناراحت. به سمت میز هافلپاف راه افتادم و نگاه خیره بقیه جادوآموزا رو نادیده گرفتم. آره، اونا برخلاف مامان و بابا وقتی نامه هاگوارتزم رو دیدن، حتی یه ذره هم سعی نکردن ناراحتیشون رو از اینکه همگروهیشون شدم مخفی کنن.
کنار یکی از همکوپهایام که قبل از من گروهبندی شده بود و اتفاقا توی هافلپاف افتاده بود نشستم. قبل از اینکه حرفش رو قطع کنه شنیدم به سال بالاییا میگفت که من از تو خود قطار رفتارای عجیب داشتم و نصف مدت سرم تو یه دفترچه عجیب بود. احتمالا فکر کردن دارم نقشههای شیطانی میچینم. مسخرهست.
البته من کاملا متوجهم که رفتارای اونا برای چیه. هر چی نباشه، برادر من، آلفرد سینکلر، کسی بود که سه سال پیش دخمههای نفرین شده این قلعه رو باز کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

«ایونت تابستانه دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز»
درود فراوان به تمامی جویندگان حقیقت!
خبر خوب اینه که سوژه جدید به زودی ارسال میشه و در نتیجه این تاپیک به صورت رول ادامهدار کار خودش رو از سر میگیره.
در ادامه لطفا قوانین ایونت رو کامل و دقیق مطالعه کنین و هر سوال یا ابهامی بود برای من یا سیبل جغد بفرستین.
* شرکتکنندگان در قالب تیمهای دو نفره باید شرکت کنن. به طور مثال، نفر اول از تیم الف، پست میزنه، نفر دوم از تیم الف دیگه نمیتونه پست بزنه تا زمانی که یه نفر از تیمهای دیگه پست بزنه. بعد از اون تیم الف دوباره میتونه پست بزنه. با رعایت این نکته که اعضای دو تیم باید به یه نسبت پست بزنن، یعنی اگر الان نفر اول تیم الف یه پست زده، اگه تیم الف میخواد مجدد پست بزنه این بار باید نفر دوم باشه. در واقع پست زدنای اعضای یه تیم باید یکی در میون باشه.
* نیاز به ثبت نام قبلی نیست و هر موقع بخواین میتونین شروع کنین، فقط کافیه بالای تمام پستهای تیم، اسم هر دو عضو ذکر بشه.
* رول زدن تنهایی مانعی نداره ولی به عنوان شرکتکننده مسابقه لحاظ نمیشه.
* هم کیفیت پستها و هم تعدادشون توی امتیازات نهایی موثرن.
* نتایج رو اواخر شهریور اعلام میکنیم و شما تا اون موقع فرصت شرکت توی ایونت رو دارین.
* جوایز به صورت گالیون به سه تیم برتر داده میشه و مقدارش با توجه به استقبالتون تعیین میشه.
امیدوارم از شرکت توی این ایونت لذت ببرین.
و البته، مراقب باشین بین خاطرات گم نشین.
موفق باشین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

اعلام نتایج مسابقه رولنویسی بهار 1404 قلعه هاگوارتز
نسیم ملایمی که میوزید، صفحات زردرنگ دفتر را ورق زد. گویی که میخواست مروری بر تمام آنچه گذشته داشته باشد و همه را به خاطر بسپارد. سپس، در جایی متوقف شد. صفحهای در یک سوم پایانی دفتر. بخشی که دست نخوردهتر -و سالمتر از صفحات سوخته و خطخطی قبل- بود. نسیم، قلم پری که میان کاغذهای دفتر رها شده بود را پس زد و پایین انداخت. ابرها طوری که انگار از ماه متلک شنیده باشند، کنار رفتند. نور مهتاب به جوهر تازه خشک شده آن صفحه تابید و نسیم آرام گرفت. گویی طبیعت میخواست با دقت کلمات را ببیند. مهتاب بلند خواند و شب در سکوت گوش داد:
نقل قول:
متشکرم... از همهتان متشکرم. به لطف شما، من خوانده شدم. ما خوانده شدیم.
***
درود بر تمام بازگوکنندگان اسرار این دفتر!
بسیار از نوشتههاتون لذت بردیم و امیدواریم خودتون هم همین حس رو داشته باشین.
بدون حرف اضافهای میرم سراغ اعلام نتایج مسابقات رول نویسی بهار.
امتیازات نهایی
سیبل تریلانی: 11.795
لرد ولدمورت: 9.46
رابستن لسترنج: 9.46
دراکو مالفوی: 8.76
آریانا دامبلدور: 8.28
فلیسیتی ایستچرچ: 6.16
هیبرونیوس مالکولم: 5.5
به همین ترتیب، برندگان این مسابقه...
سیبل تریلانی، وارث نخستین حقیقت!

50 گالیون برای مقام اول
لرد ولدمورت و رابستن لسترنج، نگهبانان حلقه دوم!

هر کدام 30 گالیون برای مقام دوم
و دراکو مالفوی، راوی آخرین سایه!

20 گالیون برای مقام سوم

50 گالیون برای مقام اول
لرد ولدمورت و رابستن لسترنج، نگهبانان حلقه دوم!

هر کدام 30 گالیون برای مقام دوم
و دراکو مالفوی، راوی آخرین سایه!

20 گالیون برای مقام سوم
تبریک بسیار به نفرات برتر. امیدواریم از جوایز و رنکهاتون لذت ببرید.
و تشکر بسیار از گابریلا بابت کمکش توی درست کردن رنکها.
تا بعد، موفق و در امان باشید!
چالش جدید برای فصل تابستون به زودی همینجا اعلام میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 03:18
از: گوی پیشگویی!
پستها:
232
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

چالش اول: نفرین نگهبان سایه
قسمت سوم- زاویه دید اول : نشانهها و نجواها
سیبل آهسته و بیصدا قدمهایش را در دل تاریکی برج برمیداشت. دستانش هنوز دفترچه کهنه را محکم در بر گرفته بود. هرچند سایهها او را احاطه کرده بودند، اما او نمیتوانست از حس کنجکاویاش دست بکشد. ذهنش درگیر آن علامت عجیب روی دیوار بود؛ همان دایرهای با خط منحنی در میانش.
نور شمعها همچنان لرزان بود و سایههایی که بر دیوار میرقصیدند، گاهی شکلهایی عجیب به خود میگرفتند. سیبل سعی کرد نفسهای نامنظمش را کنترل کند. ذهنش هنوز میان حقیقت و توهم درگیر بود. آیا ممکن بود این مکان چیزی بیشتر از یک برج قدیمی باشد؟
دفترچه را باز کرد. صفحهای دیگر، با خطی لرزان:
"۲۷ می، سال ۱5۲۳
روشنایی، تنها چیزی است که مرا آرام میکند. وقتی شمعها خاموش میشوند، صداها بلندتر میشوند. گویی دیوارها جان گرفتهاند. شب گذشته، درست وقتی که خوابم برده بود، صدایی مرا بیدار کرد. کسی نام مرا زمزمه میکرد... از پشت دیوار. جرئت نکردم برگردم. نمیدانم چه میخواهد، اما حس میکنم چیزی مرا تحتنظر دارد."
سیبل پلک زد. نام؟ نویسنده از چه کسی حرف میزد؟ صدای زمزمه از پشت دیوار؟
یک قطره عرق از شقیقهاش پایین لغزید. حس میکرد که چیزی درون این نوشتهها، عمیقتر از یک خاطره ساده است. با خود فکر کرد که شاید این دفترچه، چیزی شبیه به یک شیء جادویی باشد؛ مانند یادگاران مرگ یا حتی بدتر از آن.
نگاهش دوباره به علامت افتاد. جلوتر رفت. دستش را روی دیوار گذاشت. سنگها سرد و زمخت بودند. زمزمهای خفیف از جایی نزدیک به گوشش رسید.
"سیبل..."
او یکه خورد. قلبش به شدت میتپید. سرش را به سرعت به سمت صدا برگرداند، اما هیچکس آنجا نبود. شمعها به طور ناگهانی خاموش شدند.
در دل تاریکی، تنها صدای نفسهای خودش را میشنید. دستش به دنبال چوبدستیاش گشت. زیر لب زمزمه کرد:
- لوموس...
نوری ضعیف از نوک چوبدستی بیرون آمد و فضای اطراف را روشن کرد. چیزی تغییر نکرده بود. همان دیوار، همان علامت.
اما حس میکرد که چیزی تغییر کرده است؛ انگار برج زنده شده بود.
نگاهش به دفترچه افتاد. جملهای تازه نوشته شده بود:
"تنها راه، درک علامت است..."
سیبل بهتزده به خطوط تازه نگاه کرد. مگر امکان داشت؟ او بهوضوح مطمئن بود که صفحه قبلاً خالی بود. این جمله از کجا آمده بود؟
چشمانش پر از وحشت شد. آیا این دفترچه زنده بود؟ یا چیزی درون آن حضور داشت؟
صدا دوباره آمد:
"سیبل..."
او از جا پرید.
- کی اونجاست؟!
اما هیچکس پاسخ نداد. فقط سکوتی سنگین که بر برج سایه افکنده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/17
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: یکشنبه 2 شهریور 1404 12:40
از: همهتون ممنونم!
پستها:
58

"چالش اول- پارت اول"
فلیسیتی از خواب بیدار شد. حس خوبی نداشت. احساس میکرد یکنفر دارد جاسوسیاش را میکند. بااینکه اتاق خالیِ خالی بود، اما احساس بدی داشت؛ گویی یکنفر دیگر هم به جز او آنجاست.
فلیسیتی به ساعت نگاه کرد. هردو عقربه روی عدد ۱۲ قرار گرفته بودند. نیمهشب فرا رسیده بود.
همانموقع سایهای به سرعت از جلوی تختش گذشت. فلیسیتی با ترس به اطراف خیره شد.
- تو کی هستی؟
لحظهای همهجا ساکت شد. درست در لحظهای که فلیسیتی فکر میکرد خیال کرده است دوباره سایه از بغل تختش عبور کرد. آنقدر حرکتش سریع بود فلیسیتی نمیتوانست چهرهاش را تشخیص بدهد.
و در این زمان بود که فلیسیتی متوجهش شد.
روی پاتختی کنار تختش بود؛ دفترچهای چرمی و خاکگرفته که یک سنگ قرمزرنگ رویش بود. فلیسیتی دفترچه را برداشت و سنگ رویش را لمس کرد. به محض اینکار، سنگ با نوری عجیب درخشید.
کم مانده بود فلیسیتی از ترس سکته کند. دفترچه را باز کرد و به صفحهی اولش خیره شد. نقاشی دختری توی صفحهی اولش کشیده شده بود؛ دختری با چشمهای درشت و موهای پریشان. فلیسیتی احساس کرد که دختر دارد نگاهش میکند...
همانموقع صدایی به گوش رسید. این همان دختر بود که داشت با او سخن میگفت:
- کمکم کن... کمکم کن... کمکم کن...
فلیسیتی از خواب بیدار شد. حس خوبی نداشت. احساس میکرد یکنفر دارد جاسوسیاش را میکند. بااینکه اتاق خالیِ خالی بود، اما احساس بدی داشت؛ گویی یکنفر دیگر هم به جز او آنجاست.
فلیسیتی به ساعت نگاه کرد. هردو عقربه روی عدد ۱۲ قرار گرفته بودند. نیمهشب فرا رسیده بود.
همانموقع سایهای به سرعت از جلوی تختش گذشت. فلیسیتی با ترس به اطراف خیره شد.
- تو کی هستی؟
لحظهای همهجا ساکت شد. درست در لحظهای که فلیسیتی فکر میکرد خیال کرده است دوباره سایه از بغل تختش عبور کرد. آنقدر حرکتش سریع بود فلیسیتی نمیتوانست چهرهاش را تشخیص بدهد.
و در این زمان بود که فلیسیتی متوجهش شد.
روی پاتختی کنار تختش بود؛ دفترچهای چرمی و خاکگرفته که یک سنگ قرمزرنگ رویش بود. فلیسیتی دفترچه را برداشت و سنگ رویش را لمس کرد. به محض اینکار، سنگ با نوری عجیب درخشید.
کم مانده بود فلیسیتی از ترس سکته کند. دفترچه را باز کرد و به صفحهی اولش خیره شد. نقاشی دختری توی صفحهی اولش کشیده شده بود؛ دختری با چشمهای درشت و موهای پریشان. فلیسیتی احساس کرد که دختر دارد نگاهش میکند...
همانموقع صدایی به گوش رسید. این همان دختر بود که داشت با او سخن میگفت:
- کمکم کن... کمکم کن... کمکم کن...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم.
-فریدا کالو-
-فریدا کالو-
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 03:18
از: گوی پیشگویی!
پستها:
232
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

چالش اول: نفرین نگهبان سایه
قسمت دوم- زاویه دید دوم(چالش ویژه) : پیشگویی در میان سایهها
او خواند... و من حس کردم که کلمات دوباره زنده میشوند.
او نمیداند که هر کلمه، هر خط، بافتهای از حقیقت است؛ حقیقتی که در میان سایهها دفن شده. او به دنبال علامت است؛ نمیداند که این علامت تنها یک تصویر نیست، بلکه یک هشدار است.
من زندهام... در میان صفحات، در خطوطی که با عجله نوشته شدهاند. او نمیفهمد که من اینجا هستم. سایهای که در هر واژه پنهان شده.
وقتی که دستش به دیوار خورد، احساس کردم که بیدار شدهام. همان سرمایی که او حس کرد، من نیز حس کردم. او به من نزدیک میشود... به حقیقت.
چشمهایش که به علامت دوخته شده، درخشش عجیبی دارند. نمیداند که این نشانه، گشایشی است به سوی آنچه که هرگز نباید کشف شود. او باید بیشتر بداند. من باید او را هدایت کنم.
قدمهایش لرزان است. صدای قلبش بلندتر از سکوت برج است. من قدمهایم را سنگین بر زمین میکوبم، میخواهم او متوجه شود. اما او فقط میترسد.
چه کسی خواهد دانست که من اینجا هستم؟ در میان کلمات، در تاریکی، در میان گذشته و حال. من تنها نیستم.
او باز هم دفترچه را ورق میزند. جوهر درخشان میشود، چون من میخواهم که او ببیند. حقیقت باید آشکار شود، اما نه اکنون.
من در سایهها منتظرم. او هنوز آماده نیست. هنوز خیلی زود است که بداند.
آرامآرام، وقتی زمانش برسد، او حقیقت را خواهد دید. تا آن زمان، باید او را تماشا کنم. باید مطمئن شوم که ترس، ذهنش را به اندازه کافی باز کرده است.
سایهها میرقصند. من هم میرقصم.
آیا او خواهد فهمید؟ آیا خواهد دانست که من اینجا هستم؟
من در دفترچهام. در خطوطی که حقیقت را میپوشانند. او باید جستوجو کند... بیشتر بخواند... بیشتر بترسد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/11/04
تولد نقش: 1397/12/14
آخرین ورود: دوشنبه 1 تیر 1405 11:31
از: سیرازو
پستها:
441

چالش اول
نویسنده گمشده - قسمت اول
نقل قول:
"21می، سال 1523
نمیدانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار هست و یک دفترچه در دستم.
شنیده بودم که شیء گمشده میتواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کردهام، نمیدانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا میترساند، صدای زمزمههایی است که از پشت دیوارها میآید..."
- پس کو ادامهش؟ چرا نویسنده ادامهش رو ننوشتن شده؟ اون آقا دستفروشه گفتن شد که این دفترچه خاطرات مربوط شدن میشه به یکی از خفنترین نویسندههای تاریخ! این چه نویسندهای بودن میشه که حتی نتونستن میشه خاطرات خودش رو تموم کردن بشه؟
چند روز پیش رابستن در کوچهی ناکترن راه میرفت تا به یک دستفروش رسید. این وضعیت اصلا برای رابستن خوب نبود؛ دستفروشها دشمنان اصلی رابستن بودند و او همیشه گول حرفهای آنها را میخورد. چند ماه پیش بود که از یک دستفروش قابلمهای خرید که به گفتهی او با این قابلمه، رابستن دیگر نیازی به آشپزی نداشت و فقط کافی بود که آب دهانش را درون قابلمه بریزد و سرش را بگذارد و زیرش را روشن کند. بعد از یک ساعت هر غذایی که بیشتر از همه در آن مدت به آن فکر کرده بود جایگزین آب دهانش میشد.
رابستن در اولین تست این قابلمه تجربهای کسب کرد... اگر به مدت یک ساعت آب دهان را هم نزنی، ته میگیرد.
داستان این دفترچهی خاطرات هم شبیه داستان قابلمه بود. وسیلهای که تا آرنج درون پاچهاش رفته بود... البته این طرز فکر ماست و رابستن اینگونه فکر نمیکند. او قلب رئوفی دارد. همیشه با خود میگوید:
- دستفروشها که دروغ گفتن نمیشن.

فدای این کلهی بیمخ بشم مرد. چطور دلشون میاد که به تو دروغ بگن.
- به راحتی!
آخه آقای دستفروش ببین چقد بهتون اعتماد داره. این مرد 3 ماه داشت آب دهن خودشو میخورد و میگفت "چه چلو گوشت خوشمزهای بودن میشه، البته کاش قابلمه نمک بیشتری بهش اضافه کردن میشد."
- خب من چیکار کنم آقا. شغل ما ایجاب میکنه دروغ بگیم وگرنه کسی ازمون چیزی نمیخره.
چی بگم. اوکی ولش کن! بریم سراغ ادامهی داستان.
رابستن واقعا نیاز داشت که ادامهی خاطرهی نویسنده را بداند. تازه داشت به جاهای جالبش میرسید.
- بچه، الان سال چند بودن میشیم؟
- 2025!
- بچه، 502 سال زیاد بودن میشه؟

بچه نگاه عاقل اندر سفیهای به رابستن انداخت.
- چرا به خودت سفیه گفتن میشی قربون قد و بالات شدن بشم من! اشکالی نداشتن میشه که جواب سوالی رو ندونستن بشیم. تو هنوز بچه بودن میشی، بزرگ شدن بشی جواب این سوالا رو دونستن میشی.

بچه میدانست که حرف زدن در این مواقع بیفایده است پس سری تکان داد و نقاشی کشیدنش ادامه داد.
رابستن عرض خانه را تی کشیده و به این موضوع فکر میکرد که چگونه به نویسندهای که 500 سال پیش زندگی میکرد دسترسی پیدا کند.
- این تیای که از اون دستفروشه گرفتن شدم واقعا خوبه! واقعا راست گفتن میشد. این تی خودش زمین رو تمیز کردن میشه. من فقط کافی بودن میشه که خیسش کردن بشم و رو زمین کشیدن بشمش. ندونستن میشم که تو گذشته چجوری زمین رو تم... الان چی گفتن شدم؟ رابستن برگشتن شو عقب!
رابستن دیگری جلوی رابستن فعلی پدیدار شد.
- این تیای...
- خیلی رفتن شدی عقب. بعد خیس کردن تی چی گفتن شدی؟
- رو زمین کشیدن بشمش؟
- دقیقا بعد همین. بعد همین چی گفتن شدی راب؟

- یادم نیومدن میشه.

رابستن دوم از " آلزایمر ورژن جملهی مورد نظر رو فراموش میکنی" رنج میبرد. واقعا آلزایمر بد دردی است!
- بابا گفتن شدی گذشته.
- یادم نیومدن میشه. مطمئنی این رو گفتن شدم؟
- آره همین رو گفتن شدی.
- حس کردن میشم که گفتن شدم آینده.

- نه بهم اعتماد کردن شو. گفتن شدی گذشته. حالا تونستن میشی که رفتن کنی.
رابستن دوم در حالی که فکر میکرد گفته است "حال"، ناپدید شد.
- باید یه راه پیدا کنم که برگردم به گذشته تا نویسنده رو پیدا کنم و ببینم چرا متنش رو نیمهکاره ول کرده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: یکشنبه 9 شهریور 1404 19:19
از: پیش داداشی!
پستها:
160

"نقطه سر خط"
"قسمت دوم"
قسمت اول
اون روز یکی دیگه از روزایی بود که انگار همه کار داشتن. هیچ کس نبود تا با هم حرف بزنیم یا باهام بازی کنه یا هرکار هیجانانگیزی. داداشیام رفته بودن ماموریت؛ عمو تال درگیر آماده کردن و تمرین برای نمایش جدید سیرکش بود؛ مامی هلگا داشت برای بچهها غذا درست میکرد و منو تو آشپزخونهش راه نمیداد؛ سیبل چند روزی بود که غیب شده بود و خلاصه که هر کسی کاری داشت. اینجور مواقع سعی میکنم که از تنهاییم هم لذت ببرم و مشغول به چیزی بشم ولی... ولی خب توی همچین مواقعی کنترل نهانهم سختتره...
وقتی پیش بقیه هستم کنترل نهانهم راحتتره. خب در واقع چون حالم بهتره. ولی موقع تنهایی، انگار نهانه درونم میتپه، نبض داره؛ و چیزایی رو توی سرم تکرار میکنه.
- اونا هیچ اهمیتی بهت نمیدن. کارشون براشون از تو مهمتره. هیچ کدومشون نمیخوان کنارت باشن. حتی بعضیاشون واقعا کار ندارن و کارو بهونه میکنن تا ازت فاصله بگیرن. بود و نبودت براشون هیچ فرقی نداره. شاید حتی نبودتو ترجیح بدن.
میدونم که این فکرا غلطه ولی نمیتونم جلوشونو بگیرم. با این فکرا حالم بدتر و بدتر میشه و کنترل نهانهم سختتر. هر چی نهانهم قویتر میشه، صداش تو سرم بلند و بلندتر میشه تا این که یه جایی کم بیارم و تسلیم نهانهم بشم...
توی راهروها راه میرفتم. به نهانهم اجازه دادم که اختیار قدمهامو دستش بگیره و منو هر جایی که میخواد ببره. بعضی وقتا اینجوری آرومتر میشه. رفتم و رفتم تا قدمهام توی یه راهروی خالی متوقف شد. کنار راهرو روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم. پاهامو جمع کردم و سرمو روی زانوهام گذاشتم. نبض نهانه توم بیشتر شده بود. اشکام جاری شد. خسته شده بودم از هر روز سر و کله زدن باهاش. دیگه داشتم تسلیمش میشدم. میتونستم حس کنم که تا چند لحظهی دیگه بیرون میاد و همهی منو در بر میگیره.
آخرین لحظههای مقاومتم بود. داشتم میشکستم که اون صدا باعث شد سرمو بالا بیارم. روی دیواری که روبهروم بود یه در بزرگ با نقش و نگارای ظریفی شکل گرفته بود. با دیدن در انگار که نهانهم یهو آروم شد. مثل آب یخی که روی آتیش ریخته باشن. نهانهم فقط میخواست بره اون تو. انگار یه چیزی اونجا بود که نهانهمو به سمت خودش میکشید و اون منو هم با خودش میبرد.
بلند شدم و آروم به سمت در رفتم. در با صدای جیر جیر خفیفی باز شد. پشت در سالن بزرگ و بدون پنجرهای، پر از کوههای وسایلِ روی هم تلنبار شده بود. راهمو بین کوها ادامه دادم. خودم نمیدونستم که دارم کجا میرم ولی انگار نهانهم راهو بلد بود. رفتیم تا این که پایین یکی از کوها متوقف شدیم. چیزی که میخواست بالای اون کوه بود. میتونستم حسش کنم.
بالا رفتن از اون کوه وسیله کار سختی بود. چند باری وسایل از زیر پام سر خوردن و محکم افتادم زمین. با خودم فکر کردم که اگه فلورا بود خیلی راحتتر میشد ولی اون روز حتی فلورا هم معلوم نبود کجا رفته، برای همین خودم باید از اون کوه بالا میرفتم.
وقتی به بالای کوه رسیدم فهمیدم که نهانهم چیو میخواسته. یه دفتر با جلد و کاغذای سیاه بود. دفترو که برداشتم نبض نهانه و ضربان قلبم بیشتر شد. با دستم خاک روی دفترو کنار زدم. روش با خط قشنگ نقرهای نوشته بود "نقطه سر خط".
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
جزئیات کاربر

چالش اول:
قسمت دوم - چالش ویژه
نمیدانم چه چیزی باعث شد آن انسان، آن روز عصر، برخلاف معمول، قدم در محدودهی خاموش ما بگذارد. شاید بالاخره یکی پیدا شده بود که طعم حقیقت را تاب بیاورد. سالهاست که چشمهای مردمان این قلعه، از ما عبور میکنند. اما او... او دید.
صدای پایش، آرام اما مردد، در راهروی شمالی پیچید. راهرویی که دیوارهایش نفس میکشند. جایی که دیوار ترکخورده، همیشه زمزمه میکند، اما کسی گوش نمیدهد. تا آنکه دست لرزانش، پردهی خاکگرفته را کنار زد.
شکاف. همان راه باریکی که زمانی، با دندان و پنجه، کندیم. همان گذرگاه پنهان که هر شب، صدای نفسهای ما را از خود عبور میدهد.
و آنجا بود... دفتر.
نه چون گنج، بلکه چون زخم، نه چون حافظه، بلکه چون زندهای که هنوز فریاد میکشد. ما آن دفتر را ساختیم؛ از پوست خودمان، از جوهر حقیقت... و هرکه بخواند، به دام خواهد افتاد.
انگشتانش جلد را لمس کردند. سرد بود، نه از یخ، از حضور ما. از خاطرههایی که هیچگاه فراموش نشدند.
وقتی آن تاریخ را خواند "۱۳ نوامبر ۱۳۸۲" میدانستم دیگر بازگشتی نیست. دفتر شروع به خوردن کرد. خاطراتش را، امنیتش را، آرامشش را.
ما سه شب تلاش کردیم تا صدا را به او برسانیم. با خراش، با ریتم، با کد. او شنید. و این آغاز گرسنگی ما بود. چون هرکه حقیقت را لمس کند، باید آن را کامل ببیند.
آینه را دید. تصویرش را نه، بلکه ما را. لبخند ما، نه از شادی، بلکه از یافتن طعمهای نو. ما نوشتیم: نقشه را پیدا کن. و او فهمید... گرچه خیلی دیر.
از آن شب، صدا از دیوار نیامد؛ از بالش آمد. چون حالا ما به خوابهایش راه یافتهایم. حالا که او نوشته را خوانده، دفتر دیگر تنها نیست. ما دوباره صداییم، و به زودی...
بدنش نیز دفتر خواهد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 03:18
از: گوی پیشگویی!
پستها:
232
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

چالش اول: نفرین نگهبان سایه
قسمت دوم- زاویه دید اول: پیشگویی در میان سایهها
صدای خشخش صفحات کهنه دفترچه در هوای سنگین برج میپیچید. سیبل، با دستانی لرزان، برگهای زردرنگ را بهآرامی ورق میزد. از پشت شیشههای گرد و کلفت عینکش، خطهای نامنظم و جوهری کهنه را با دقت دنبال میکرد.
نور شمعهای قدیمی روی میز سنگی افتاده بود و سایههایی دراز و خمیده بر دیوارهای برج میرقصیدند. قلب سیبل هنوز هم از هیجان کشف آن دفترچه در سینهاش میکوبید. او میدانست که این برج سالهاست که متروکه است؛ اما چه چیزی باعث شد که او امروز به اینجا بیاید؟ آیا صدای زمزمههای نامفهوم در سرش او را به اینجا کشانده بود؟
"۲۴ می، سال ۱5۲۳
زمان در اینجا بیمعنی است. نمیدانم چند روز یا چند هفته گذشته. زمزمهها قطع نمیشوند. انگار کسی از میان دیوارها به من خیره شده. گاهی صدای خندهای کوتاه و بیرحمانه میشنوم. آیا اینجا جنون در کمین است؟"
سیبل به سختی نفس میکشید. حس میکرد که چیزی از پشت سر به او زل زده است. صدای خشخش برگهای خشک روی زمین، انگار که جان گرفته باشند، به گوش میرسید. او بهآرامی برگشت.
چیزی نبود. تنها سایهها بودند که همچنان رقصان، بر دیوارها جابهجا میشدند.
او سعی کرد بر ترس خود غلبه کند. این دفترچه را بههیچوجه نمیتوانست رها کند. دستهایش محکمتر جلد چرمی را گرفتند. چشمانش به یک جمله دیگر خیره شد:
"اگر بتوانم آن علامت را تفسیر کنم، شاید راهی به بیرون باشد..."
علامت... چه علامتی؟
سیبل نگاهش را از روی صفحه کند و به دیوار روبهرو خیره شد. نور شمعها ضعیفتر شده بود. خم شد و با دقت بیشتری به دیوار نگاه کرد. ابتدا هیچچیز غیرعادی به چشم نمیآمد؛ اما وقتی نگاهش روی یک بخش از دیوار ثابت ماند، چیزی توجهش را جلب کرد.
طرحی از یک دایره با خطی منحنی در میان آن. او هیچگاه چنین نشانهای ندیده بود. عجیب بود. مثل یک نشان کهن که متعلق به دورهای فراموششده بود. دستش را بهآرامی جلو برد و روی طرح کشید. ناگهان سرمای شدیدی از زیر انگشتانش عبور کرد.
لرزشی ناخودآگاه در سراسر بدنش دوید. با خود فکر کرد:
"آیا این نشانه همان چیزی است که نویسنده از آن صحبت میکند؟"
لحظهای بعد، صدای قدمهای سنگینی از انتهای راهرو شنیده شد. قلبش به تپیدن افتاد. دفترچه را محکم در بغل گرفت و به سمت منبع صدا برگشت. سکوتی سنگین همهجا را فرا گرفت. هیچکس نبود.
آیا ذهنش بازیچه توهم شده بود؟
سیبل دستش را به پیشانیاش کشید. حس کرد که گرمای شدیدی درونش بالا میآید. چرا ناگهان اینقدر خسته شده بود؟ نگاهی دوباره به دفترچه انداخت. جوهر روی صفحه انگار که هنوز خیس باشد، در زیر نور لرزان شمعها میدرخشید.
مگر این نوشتهها چند دهه پیش نوشته نشدهاند؟
صدای خشخش دوباره بلند شد. این بار نزدیکتر. سیبل بهسختی آب دهانش را قورت داد. آیا واقعاً کسی در آن راهرو تاریک کمین کرده بود؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج