جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

آخرین گروه‌بندی‌ها

دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1405 17:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
‌همه‌ چیز مثل یه ماموریت دیگه برای نورا بود. یه ماموریت کاراگاهی، از اون دستی که نورا خیلی دوست داشت. مثل اینکه یه شیء ماگلی پیدا شده بود که توانایی متصل کردن ماگل‌ها رو به دنیای جادوگری داشت. نورا و همکاراش توی خونه‌ای بودن که آخرین بار رد اون وسیله رو زدن و مشغول پیدا کردن اون شیء بودن. در حالی که هیچ پیش‌زمینه‌ای از اون شیء نداشتن! حتی نمی‌دونستن شیء جامده یا نوعی معجونه...

- اون اتاق رو گشتین؟
- کدوم؟! ها اون... نه هنوز. تو برو یه سر اونجا رو ببین شاید همونجا بود.

نورا خودش رو به اون سمت مایل کرد و خودکار وارد اتاق شد. دستش رو لبه دیوار گرفت تا بتونه بیاد روی سطح زمین و بعد کشوهای میز تحریری که تو اتاق بود رو دونه دونه باز کرد. لباس، لوازم آرایشی و... یه چیز مستطیلی عجیب. نورا شیء مستطیلی رو بیرون کشید و بررسیش کرد. مثل کتاب از وسط باز می‌شد، ولی توش نوشته‌ای نبود. صفحه روبه‌روش شیشه‌ای و تیره رنگ بود و صفحه پایینیش پر دکمه بود. روی دکمه‌ها حروف الفبا، علائم نگارشی و یه سری کلمات عجیب غریب بود که نورا ازشون سر در نمی‌آورد. کلماتی مثل ctrl یا alt و یه اِی انگلیسی که دورش مارپیچ کشیده بودن.

‌نورا به در نگاه کرد تا مطمئن شه کسی وارد اتاق نشده. بعد چند بار یه صفحه تیره شیء مستطیلی ضربه زد تا انگاری با جادو روش یه نقش پدید اومد! از نورا خواسته بود IPش رو وارد کنه... و نورا نمی‌دونست اصلا این کلمه یعنی چی! برای همین با ورد اولوهومورا تلاش کرد که به صفحه بعدی برسه. خوشبختانه شیء جادویی قبول کرد و نقش جدیدی رو به نورا نشون داد. رو صفحه نوشته شده بود: جادوگران؛ نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر.

‌نورا نتونست بیشتر از این بخونه، چون شیء یهویی نور از خودش ساطع کرد دیگه نفهمید چی شده.

~~~~~

وضعیت وحشتناکی بود. نورا روی یه تخت دراز کشیده بود و موقعیت اعضای بدنش بی‌نهایت به جسد سوسک مرده شباهت داشت. دست راستش چرخیده شده بود زیر شکمش و دست چپش هم از تخت بیرون بود. گردنش هم زاویه غیر معمولی داشت، انگار شکسته. ولی کاملا سالم بود. نورا از روی تخت پاشد و با سرعت ایستاد. لحظه‌ای ایستاد بود و لحظه‌ای بعد با صورت روی زمین افتاده بود. کم‌خونی. ولی نورا که کم خونی نداشت. اون فقط سوءتغذیه داشت!

تلاش کرد از روی زمین بند بشه تا دوباره وایسته، که دست راستش خالی شد و دوباره با صورت روی زمین افتاد. روی زمین چرخید و دستش رو روبه‌روش گرفت تا ببینه چرا یهو وا داده. اصلا دستش رو احساس نمی‌کرد، دریغ از رسیدن یه قطره خون به دست! اینقدر دستش رو تو هوا تکون داد که بالاخره قلبش تونست مقدار خون لازم رو به دست برسونه و بعد دوباره پاشد. این دفعه آروم‌تر.

‌دنیا پیش چشمش تار بود ولی می‌تونست تشخیص بده توی عمرش این اتاق رو ندیده. یه دور کل اتاق رو نگاه کرد تا اینکه چشمش به یه آینه خورد. خواست سمت آینه حرکت کنه که پاش به پاتختی گیر کرد و روی پاتختی بخش شد. با افتادن نورا چیزی از روی پاتختی به اون‌ور پرت شده بود که بعد نورا فهمید عینک بوده و برای همین دنیا رو تار می‌دیده. ولی نورا توی زندگی خودش عینکی نبوده! سریعا عینک رو به چشم زد و سمت آینه رفت.
- این دیگه چه شوخی‌ایه؟

‌قیافه‌ای رو که توی آینه می‌دید نمی‌شناخت. یه قدم عقب رفت. بعنی چطور ممکن بود؟ آخرین چیزی که به یاد می‌آورد یه شیء مستطیلی بود. یعنی اون شیء اون رو به این حال رو روز انداخته بود؟ نورا همینجور عقب عقب راه می‌رفت و به دختر ناشناس روی آینه زل زده بود. انگار هر لحظه ممکنه بیاد و به نورا حمله کنه. وقتی مطمئن شد شخص روی آینه نمی‌خواد بکشتش پشتش رو به آینه کرد و دوباره به اطرافش نگاه کرد تا راه فراری پیدا کنه. در اتاق رو که دید با امید فراوون بازش کرد و از اتاق بیرون رفت.

- یا حضرت ابالفضل!

‌نورا فرصت نکرد بپرسه "حضرت ابالفضل" کیه، چون خانمی که این رو گفته بود بدون وقفه به حرفش ادامه داد.
- چی شده امروز زود بیدار شدی!؟

بار دیگه خانم نذاشت نورا کلمه‌ای رو ادا کنه. خانم در حینی که داشت مقنعه‌ش رو مرتب می‌کرد، گفت:
- حالا بد هم نشد. من دارم میرم سرکار، من اومدم ظرف‌ها شسته باشه‌ها!

خانم کیف اداری‌ش رو برداشت، خداحافظ کرد و از در خارج شد. نورا از شدت تعجب فقط به رفتن خانم نگاه کرد و بعد رفتنش تلاش کرد از مسیری که رفته فرار کنه، اما با باز کردن در موج هوای گرم پشیمونش کرد و برگشت به اتاق.

موقعی که وارد اتاق شد چشمش به میز تحریری افتاد که اول ندیده بودش‌. روی میز، یه شیء مستطیلی قرار داشت. دقیقا مثل اون شیء که قبل اینکه بیاد اینجا دیده بود. نورا شیء رو از روی میز برداشت و باز کرد. تا بازش کرد صفحه روبه‌روش همون تصویر قبلی رو نشون داد. اینبار نورا فرصت بیشتری برای خوندن جزییات صفحه پیدا کرد. یه گوشه از صفحه نوشته شده بود: خوش‌آمدید؛ نورا پردفوت. نورا دهنش باز مونده بود. شیء جادویی اسمش رو از کجا می‌دونست؟ باید این وسیله رو از سرتاسر دنیا جمع می‌کردن! نورا با انگشت به گوشه دیگه صفحه ضربه زد، گوشه‌ای که روش نوشته شده بود تازه‌ها. اونجا اسم افرادی رو خوند که یا می‌شناختشون، یا اسمشون رو شنیده بود! می‌خواست روی اسم یکی افراد بزنه که دوباره صفحه نورانی شد...

~~~~~

- باید این شیء رو از کل جامعه بگیریم!
- چرا؟ کاش لااقل می‌گفتی چی دی‍...
- همین که من گفتم! هرچه سریع‌تر بهتر!

و نورا از اون خونه خارج شد و سمت دفترش پرواز کرد.
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1405 11:50
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- جیمز سیریوس!

اکثر مردم عادت ندارن که صبح‌ها با همچین جیغ بلند و کر کننده‌ای بلند بشن و این روتین صبحگاهی‌شون باشه. اما گریفیندوری‌ها با وجود بی‌میل بودن به این صدای آلارم، بهش عادت کرده بودن!

روزالین یکی از مرتب‌ترین و قانون‌مندترین اعضای گریفیندور به حساب می‌اومد؛ اما درست برخلاف شخصیت اون، جیمز سیریوس قرار داشت. پس وقتی دو فرد کاملاً مخالف هم مجبور باشن با همدیگه زندگی کنن، اتفاقات بدی پیش میاد که نتیجه‌اش میشه جیغ‌های صبحگاهی روزالین!

اون روز هم مثل همیشه، روزالین که زودتر از خواب بیدار شده بود تا خودش رو برای کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه آماده کنه، با تالار نامرتب و به هم ریخته‌ای مواجه می‌شه. همه چیز جوری به نظر می‌اومد که انگار جیمز سیریوس قسم خورده بود که هیچ چیز سر جای درست خودش نباشه! پس جوراب‌های راه‌راهش روی لوستر و داخل شومینه، ردای چروکیده‌اش روی زمین و تنها کراواتش روی مبل جا خوش کرده بودن!

- جیمز سیریوس پاتر! دوباره بند و بساطت رو ریختی تو تالار؟ الان من چطوری تمرکز کنم و درس بخونم؟

درحالی‌که روزالین به غر زدن‌های خودش ادامه می‌داد، بقیه‌ی گریفیندوری‌ها با چشم‌های پف کرده و لباس خواب به تالار میان. با وجود اینکه همه‌ی اونا بدخواب شده بودن، مقصر اصلی ماجرا حاضر نبود و به نظر می‌رسید داره خواب های خوش می‌بینه!

- ملانی می‌بینی چه وضعیه! اون‌قدر به هم ریخته‌ست که نمی‌تونم قبل کلاس امروز آماده بشم.
- از وقتی مامانش گم‌شده تربیت این بچه مشکل پیدا کرد! هیچ‌کدوم‌مون نمی‌تونیم جلوش رو بگیریم‌.

ملانی آه‌کشان این رو میگه. بعد به تلما نگاه می‌کنه تا نظر اون رو در رابطه با این بلبشو بشنوه. اما تلما به فکر فرو رفته بود...
- الان خیلی وقته از جینی خبری نیست، لورا گاهاً غیب میشه و به آلستور هم دسترسی نداریم... این اتفاق‌ها خیلی مشکوکه!

تلما بعد مرور دوباره‌ی اتفاقات چند وقت اخیر، مطمئن شده بود که حتماً یک پاتیل زیر نیم‌پاتیل هست و ناپدید شدن ناگهانی گریفی‌ها طبیعی نیست. پس تخته‌ای رو درست وسط تالار می‌گذاره و با چسبوندن عکس لورا، جینی و آلستور، پرونده‌ی گریفی‌های گمشده رو باز می‌کنه.
- خیلی خب... یعنی چه اتفاقی براشون افتاده؟

تلما انباری متروکه‌ی تالار رو تبدیل به اتاق بازجویی تاریک و نمور می‌کنه و به ترتیب ملت رو داخلش می‌کشه.
- ایوا! نکنه تو ملت رو خورده باشی؟ راستش رو بگو! هضم‌شون هم کردی یا هنوز میشه از توی روده‌ات نجات‌شون داد؟
- من هیچکس رو نخوردم!

ایوا خارج میشه و نفر بعدی میاد.

- بابا مرلین! آیا ممکنه تو ملت رو انداخته باشی ریشت؟
- برای چی این کار رو بکنم باباجان؟
- نمی‌دونم... شاید برای اینکه قدرت استجاب کردن دعاهای ملت ریشت، بیشتر بشه...
- نه باباجان. به‌غیر از چندتا شکلات و آبنبات هیچی تو ریش ما نیست.

و نفر بعدی...

- روزالین! نکنه تو با کمال‌گراییت ملت رو دق دادی و بعدم مخفی‌شون کردی؟
- نه! من داشتم تکلیف دفاع در برابر جادوی سیاهم رو تکمیل می‌کردم!

و بعدی...

- فلور آیا مطمئن باشم که تو ملت رو به‌عنوان مدل میکاپت ندزدیدی؟

بعد از اینکه همه از این بازجویی‌ها گذشتن و چیزی دستگیر تلما نشد، اون دوباره در انباری رو قفل کرد؛ روی مبل نشست و پرونده رو جلوی خودش گذاشت.
- هیچ سرنخی ازشون نیست... یعنی اینا کجا رفتن؟

تلما که از شدت فشار دیگه سردرد گرفته بود، روی مبل دراز می‌کشه و چشم‌هاش رو می‌بنده.
- کاش یکی دیگه بودم. زندگیم خیلی سخته.

...


تلما نمی‌فهمه که کی خوابش برده. فقط بعد از مدت نامعلومی، چشم‌هاش رو باز می‌کنه و به جای دیدن سقف و دیوارهای قرمز رنگ تالار گریف، با اتاق آبی رنگی مواجه میشه. می‌خواد تکون بخوره که درد بدی توی بدنش می‌پیچه.

- عزیزم! بیدار شدی؟ خانوم دکتر بفرمایین این‌جا؛ بیمار بیدار شده!

تلما کلمه‌ی دکتر و بیمار رو در ذهن خودش بررسی می‌کنه. چرا باید توی سنت مانگو بیدار می‌شد؟ اصلا دکتر چه کسی بود؟ چرا بی‌هوش شده بود؟

- اوه! ریحان جان! می‌بینم که بالاخره بیدار شدی. حالت چطوره دخترم؟

ریحان؟ ریحان چه کسی بود؟ مگه چقدر خوابیده بود که برای بیدار شدنش انقدر خوشحال بودن؟
تلما قصد می‌کنه که داد بزنه اسمش ریحان نیست؛ بلکه تلماست و ازشون بپرسه که چطور اونجا اومده. اما فقط لب‌هاش تکون می‌خوره و هیچ صدایی بیرون نمیاد.

- اوه عزیزم! مادرتون می‌گفتن مثل اینکه قبل اینکه این اتفاق بیوفته، مریض شده بودی و صدات گرفته بود. برای اون هم یکم دارو تجویز می‌کنم که زودتر خوب بشی.

تلما با نگرانی و اضطراب به زن سفید پوش خیره میشه. هر چی می‌گذشت نه‌تنها سوالای توی ذهنش کمتر، بلکه بیشتر هم می‌شدن!

- بله... داشتم می‌گفتم. همون‌طور که می‌دونین، بعد از حادثه‌ای رخ داد و شما از پله‌ها افتادین، آورد‌ن‌تون بیمارستان تا خطری تهدیدتون نکنه. ما هم بعد انجام کارهای لازم، فهمیدیم که هیچ مشکل خاصی ندارین؛ فقط به کتف‌تون فشار اومده که اون هم بعد یک مدت حل میشه.

چند ساعت بعد

تلما که بدون اینکه کاری از دستش بربیاد، با کتف داغون و لنگ‌زنان همراه دو غریبه که نمی‌شناخت و با اصرار ریحان صداش می‌کردن، به خونه‌ی اونا می‌ره. بعد از اینکه غذای عجیب و سبز رنگ خوشمزه‌ای رو به خوردش می‌دن، تلما رو به اتاقی می‌برن که استراحت کنه. تلما که تا حدودی مطمئن شده بود که تناسخ رخ داده، با ناراحتی به در و دیوار زل زده بود. می‌خواست هرچه زودتر به جسم خودش برگرده ولی هیچ ایده‌ای بابت چطوری بودنش نداشت...

همه جا در سکوت و آرامش فرو رفته بود و تلما هم فکر می‌کرد که یهو چراغ‌‌ها خاموش شد. درحالی که همه‌جا تاریک شده بود، صدای مادر ریحان بلند شد.
- وای! دوباره برق‌ها رفت!

تلما که تا به حال نمی‌دونست برق هم پا داره که بخواد بره، و از درد کتف و کمرش و گرفتگی صداش هم کلافه شده بود، جیغی می‌کشه. البته جیغش فقط تصویر داشت و صدایی همراهش نبود! بعدش چشم‌هاش رو می‌بنده تا هر چه زودتر خوابش ببره.

...


- تلمای بابا! بیدار شو!

تلما که عمیق خوابیده بود، با صدای مرلین از خوابش بیدار میشه. چندلحظه طول می‌کشه که بخواد به خودش بیاد ولی با دیدن گریفی‌ها که تلما صداش می‌زدن و بالای سرش منتظر بودن، با خوشحالی از جا می‌پره.
- من برگشتم! من برگشتم!
- بله کارآگاه بابا! برگشتی.

مرلین دست نوازشی روی سر تلما می‌کشه.
- فقط یادت باشه از این به بعد دیگه کفر نعمت نکنی. به‌علاوه از این پیرمرد هم بازجویی نکن.

مرلین با گفتن این، به سمت دیگه‌ای میره. اما تلما که فهمیده بود این فقط یک تنبیه وحشتناک از سمت مرلین بود، تصمیم می‌گیره دیگه هیچ‌وقت بهش شک نکنه!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1405 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابگاه گریفندور - تقریبا - در سکوت فرو رفته بود. خروپفِ مرلین و صدای برخورد سنگ و چوب از سمتِ تختِ جیمزِ جوان را می‌توانست نادیده بگیرد ولی محض احتیاط، چشم‌بندش را بست. نمی‌خواست با نورِ جرقه یا هر برنامه‌ای که پسرک داشت، از خواب بیدار شود.

هوای گرمِ تابستان باعث می‌شد پتویش را کنار بزند اما در عین حال، بدونِ پتو خوابیدن هم سخت بود. به طراحیِ چیزی فکر می‌کرد که شب‌ها تختش را خنک کند و خواب، آرام آرام ذهنش را مثل یک شمع خاموش کرد....

***


پلک‌هایش به سختی از هم جدا شدند. نورِ خورشید بیشتر از همیشه چشمش را می‌زد و-
- یا مرلین!

تصویر تغییر اندازه داده شده
هیولای آبی رنگی روبه‌رویش خوابیده بود و با چشمانِ درشت و از حدقه درآمده‌اش به اون نگاه می‌کرد. مطمئن بود کارِ پاتر است. دیشب مشخص بود ریگی به کفشش است و این هیولا-

- کالیسیفرررر!

سریع دست‌هایش را روی دهانش گذاشت. این صدا، صدای خودش نبود. صدایش - حمل بر خودستایی نباشد- گرم و عمیق‌ و خوشایند بود ولی این جیغ، باورش نمی‌شد از گلوی او بیرون آمده باشد.

بعد از اینکه مطمئن شد از سمت هیولا خطری تهدیدش نمی‌کند، دستانش را پایین آورد و با دومین ضربه روبه‌رو شد. ناخن‌هایش با رنگ‌های مشکی، زرد و قهوه‌ای رنگ‌آمیزی شده بودند و روی ناخن‌های شستش، صورت عصبانی گربه به چشم می‌خورد!

- نه... نه.... این حقیقت نداره!

بعد لامپی در ذهنش روشن شد و به اطراف نگاه کرد. خوابگاه گریفندور نبود، اتاق خوابش در قلعه نبود و از همه مهمتر، هاول در جسم خودش نبود!

به سرعت یک طلسم‌ مرگبار از روی تخت پایین پرید و خوشبختانه، آینه درست کنارش بود.
شوربختانه هاول، هاول نبود.

- ولی آخه- مطمئنم توی شام دیشب چیزی نبود... کسی روی لباسام طلسم ننوشته بود ولی هرچی باشه...

با خشم به تصویرِ توی آینه نگاه کرد.

- این دختره‌ی ورپریده جسمِ منو دزدیده!

آهی کشید و سعی کرد کالیسیفر را پیدا کند اما آنجا نبود. تنها چیزی که به چشمش می‌خورد، تخت‌خواب، میز آرایش، و یک کتابخانه‌ی چوبی بود. کتاب‌های روی قفسه را بیرون کشید، بعضی‌ها را می‌توانست بخواند، بعضی‌ها را نه‌. سرنخی از هویت واقعی دخترکِ دزد پیدا نکرد‌ به جز اینکه کتاب‌های عکس‌دار می‌خواند و البته یک عکس از هاول روی میزش داشت‌. (و پسران جذاب دیگر ولی هاول دیگران را ندید.)

- من طرفدارام رو درک می‌کنم... ولی این دیگه زیاده‌رویه.... این گروگان گیریه... جای این دختره توی آزکابانه!

جمله‌ی آخر را درحالی گفت که طبق عادت، نگاهش سمتِ آینه برگشته بود. بدونِ فکر، شانه‌ی چوبی روی میز را برداشت و با حرص شروع به شانه کردن موهایی کرد که مال خودش نبودند اما به هرحال، فعلا روی سرش بودند‌

متوجه شده بود که این یک خانه‌ی کاملا مشنگی و بدون جادوست و دخترک حتما مشنگ‌زاده بود. بطری‌هایی روی میزش به چشم می‌خورد. شبیه بطری معجون بودند! شاید با همین‌ها هاول را تسخیر کرده بود! در یکی از بطری‌ها را باز کرد و دکمه‌ی سفید رویش را فشرد.
.
‌.
‌.
خبر خوب اینکه این یکی از بهترین بوهایی بود که در تمام عمر به مشامش رسیده.
خبر بد اینکه کاملا فاقد جادو بود. می‌خواست بطری را طبق عادت در جیب کتش بيندازد ولی متاسفانه درحال حاضر لباس راحتی با طرحِ خرس‌های تدی تنش بود‌‌. حاضر بود در مرلینگاه زندانی بشود ولی با این لباس‌ها دیده نشود. عجب کابوسی-

کابوس!

قطعا همین بود! هاول کابوس می‌دید. فقط باید بیدار می‌شد. با بی‌میلی دوباره روی تخت خزید و هیولای آبی و تعداد زیادی بالشتک رنگارنگ را با لگد پایین انداخت. چشم‌هایش را بست. این تخت هم مثلِ تختِ خودش گرم بود و باعث شد یاد افکارِ قبل از خوابش بیفتد. طراحی یک وسیله برای خنک کردنِ تخت-

- دخترم تو الان نباید دندون‌پزشکی باشی؟

سرتاپای هاول به لرزه درآمد. البته که باید می‌دانست کسان دیگری در این خانه‌ی مشنگی زندگی می‌کنند ولی اینکه یک نفر او را دخترم صدا بزند و بگوید باید جایی باشد که نمی‌داند کجاست، زیادی بود. می‌خواست خودش را به خواب بزند ولی امکانِ شبیخونِ غریبه به اتاقش - نه اتاق دختر دزد! - وجود داشت‌.

هاول ساخته شده بود برایش درخشیدن در شرایط غیرمنتظره؛ همیشه به این ویژگی خودش افتخار می‌کرد و حالا فقط می‌خواست تا زمانِ باطل شدن طلسم، دوام بیاورد‌.

- ا... الان میام.

آب دهانش را قورت داد و با دستی لرزان درِ اتاق را باز کرد‌. چشمانش را برای واکنش به تهدید احتمالی تیز کرد اما خانه کاملا... امن به نظر می‌رسید‌. شانه‌های سفت شده‌ش را رها کرد و نفس راحتی کشید. صدایی ته ذهنش به او یادآوری می‌کرد که دختری از همین خانه او را خانه‌خراب کرده است ولی هاول صدا را نادیده گرفت‌.

کسی در آشپز خانه نبود اما روی کابینت کنارِ گاز، تعدادی تخم‌مرغ به چشمش خورد. دلش برای آشپزی با کالیسیفر تنگ شده بود. برایش خیلی راحت بود؛ تازه مجبور نبود غذا را به بدنِ یک نفر دیگر برساند. تخم مرغ‌ها را در تابه‌ای آویخته به دیوار شکست و مشغول هم زدن شد.

از پنجره‌ی آشپرخانه، سر و صدای عجیب و آزاردهنده‌ای مثل جیغ زدن دمنتور در دودکشِ قلعه‌اش می‌آمد‌. هاول صدای نزدیک شدنِ غریبه را نشنید و بعد، دستی تقریبا محکم روی شانه‌اش ضربه زد.

- چه غلطا! آدم شدی!

پسرِ جوانی با نیشِ باز این را گفت؛ انگار حرفِ بسیار محبت‌آمیزی باشد. هاول بی‌اختیار گارد گرفت و کفگیر را مثل چوب‌دستی سمتِ پسرِ ماگل گرفت.

- تو ام بی‌جنبه‌ایا!
- باید برم دندون‌پزشکی!

بی اختیار اولین حرفی که از ماگلِ قبلی شنیده بود، تکرار کرد. پسر‌ لحظه‌ای نگاهش کرد و بعد یک تکه نان از روی میز برداشت. تخم‌مرغ را مستقیم از توی تابه برداشت و لقمه را ناغافل به خورد هاول داد.

- بحیحثحسسح

تمامِ چیزی بود که توانست بگوید و بعد پسر برگشت تا از آشپزخانه بیرون برود‌. هاول سریع لقمه را قورت داد و قبل از اینکه پسر برود، پرسید:
- چیزه... دندون‌پزشکی کجاست؟

پسر اخمی کرد و هاول احساس کرد حرف اشتباهی زده.
- واقعا جهت‌یابیت بده‌.

از پنجره‌ی آشپرخانه به خیابانی اشاره کرد.

- همینو تا آخر برو، بعدش سمتِ راست.

***


هاول قبلا در شهرهای ماگلی زیادی گشته بود اما وسیله‌های نقلیه هیچوقت اینقدر مرگبار به نظر نمی‌رسیدند‌. هرکدام مثل یک "آواداکداورا" به سمتش هجوم می‌آوردند. وقتی بلاخره به دندان‌پزشکی رسید، نفسِ راحتی کشید.

- خانوم خیلی دیر کردین! می‌خواستم نفرِ بعدی رو بفرستم!

به محض ورودش، خانمی با ردای سفید پزشکی تقریبا او را به سمتِ اتاق هل داد. در اتاق، ماگلی دیگر روی صندلی کوچکی کنارِ یک صندلی بزرگ نشسته بود. لبخند شادی به هاول زد و به صندلی بزرگ اشاره کرد.

برای لحظه‌ای کوتاه، فراموش کرد که در جسم خودش نیست. با اعتماد به نفس روی صندلی - تخت مذکور نشست و وقتی پاهایش حتی به پایین صندلی هم نرسید، حقیقتِ تلخ یادش آمد.

- خب خب‌.... کدوم دندونت درد می کنه؟
- هیچکدوم.

هاول اخمی کرد‌. چرا باید دندانش درد می‌کرد؟

- خانومِ صافی، عکس دندونِ خانوم رو بیار.

درحالی که دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد، دلهره‌ای بی‌دلیل به جانش افتاد. عکسِ دندان... دندان‌پزشک.... نکند همه‌ی اینها بخشی از یک نقشه‌ی بزرگ‌تر بود؟

- بگو آاا.

خانمی که به او لبخند زده بود، حالا با ماسک و محافظ صورت به او نزدیک می‌شد. هاول اصلا از این موضوع خوشش نمی‌آمد. در حرکتِ بعدی، نورِ بالای سر هاول را روشن کرد و دیدش را کور؛ وقتی دوباره دیدش شفاف شد، یک دستگاه شکنجه‌ی مشنگی جلوی صورتش بود.

- زیاد درد نداره، باشه؟

چشمان هاول به سوزن بلندی که در دست زن بود، خیره مانده و تمام بدنش به لرزه افتاده بود.

- نمی‌خو...
- چی؟
- نمی‌خوام!!

هاول شروع کرد به دست و پا زدن.
- خانم صافی دستاشو نگه دار!
- خیلی زور داره خانوم دکتر!
- نمی‌خوام! دمپایی ملانی به دادم برس!

چشمان هاول کم کم سیاهی می‌رفت.
- الان... غش می‌کنم...
- خوبه آفرین. ترس نداره که!
- تو که دخترِ بزرگی هستی.
- مان هاوا....

بعد همه‌چیز ناپدید شد. خانم دکتر ماسک‌دار، خانم صافی دارای سابقه‌ی خشونت و وسیله‌ی شکنجه.


***


- نههههههه - یا دمپایی ملانیییییی!

هاول با فریادی از خواب پرید و جسمش روی هوا معلق ماند. نفس‌هایش بریده بریده و کوتاه بودند و قلبش مثل قلب پرنده می‌زد.

- هاولِ بابا، خوبی؟

به محض شنیدن صدای آشنا، هاول احساس کرد کم مانده بغض کند. بعد نگاهی به اطراف انداخت‌. خوابگاه گریفندور تا به حال اینقدر شبیهِ خانه نبود‌‌.

- آ... آره... جنابِ مرلین‌. برای رشدِ موهام بهتره که صبح رو با آدرنالین شروع کنم.

مرلین با چشمانِ اسطوره‌ای کهن‌سال به او نگاه کرد و سری تکان داد‌. بهتر بود اسرار - و غرورش - را حفظ کند تا اینکه دوباره دردسر پاک کردنِ آثارِ روحِ تاریکیِ هاول را به جان بخرند.
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/4/22 22:10:33
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 23:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ امان از دست این بچه های مردم! صاف صاف تو روی من وایساده! من هم سن این بودم جلو بابام پامو دراز نمی کردم! می بینی کاتانا؟! برگشته به من میگه این اسنیپ بازیا چیه در میاری آقای معاون!
ـ !

شعله های عصبانیت سرخ رنگی بالای سر سوگیاما در حال سوختن بودند. پشت سر او کاتانا، همانطور که لیوان دم کرده گل گاوزبان را هم میزد، تق تق کنان پشت سرش راه می رفت.

- چقدر من به این دابی گفتم بذار من دو دفعه این ارشد های گریفیندوری رو با کاتانا ادب کنم، گفت نه! گفتم حداقل بذار این هافلپافی ها رو بذارم لای در و بعد در رو ببندم، گفت نه! گفتم تو رو مرلین یه 50 امتیاز از ریونکلاو الکی کم کنم، باز گفت نه! به سالازار قسم عقده های استعداد های من داره تو این مدرسه حروم میشه!

سامورایی جوان همانطور که غر میزد و با کاتانا و دیوار های هاگوارتز حرف میزد، بدون توجه به تابلو "کارگران مشغول کار هستند"، وارد راهرویی شد که در حال تعمیر بود.

ـ اگه ندیدی من اون بچه سرتق رو با کاتانا خلالش نکردم، نریختم تو سالاد! شهر هرتـ...

شــترق!

صحنه رو به رو کاتانا، سامورایی چسبیده به راهرو، آجری پودر شده بر روی زمین و راهروی خالی از جمعیت بود.


در دنیای موازی_ وسط اصفهان

- مهندس...خانم مهندس!
ـ من گفتم این دمنوش آویشن بهش نمی سازه خاله جان!
ـ من چی می‌دونم! این بِچه خودش گفت چاییدس، براش آویشن دم کنم. تقصیر منی چی چیس این وسط!

گفت و گوی عجیبی بود! لهجه آن خاله جان محترم هم عجیب تر!

در حالی که نور در حال کور کردن آن سامورایی بخت برگشته بود، پس از تلاش های بسیار چشمانش باز شد. عنبیه ها محیط عجیبی را مشاهده می کردند. چهارچشم که به او خیره شده بودند، دسته ای کاغذ و جدول، یک صفحه روشن و رنگارنگ، اتاقی سفید و بدون پنجره و در آخر میز چوبی که خودش روی آن ولو شده بود. وحشتناک تر از همه آن چهار چشم بود. بعد از چند بار پلک زدن، عنبیه بلاخره توانست چهره آن چهار چشم را ببیند.

ـ ببخشید شما؟!
ـ جانم؟! ... دیدی خاله جان! زدی بچه مردم رو ناقص کردی!
ـ دو دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم این بِچه چی چی میگِد! خاله جان منو ببین. حالت بِهتره؟!

سامورایی منگ بود یا باید بگم حس میکرد دیوونه شده. آخرین چیزی که یادش بود راهرو های هاگوارتز بود و ذره ای نمی تونست این دیوونه خونه ای که داخلش بود رو به اونجا ربط بده.

ـ من مگه مشکلی داشتم که الان باید بهتر شده باشم؟
ـ آلزایمر گرفته! خاک تو سرم! رفیعی من گفتم اون آویشن رنگ درستی نداشت، چرا دادی بخوره؟! بچه مردم از دست رفت.
ـ بچه مردم؟! خانم محترم من الان نزدیک چهل سالمه!

دهان دو بانو محترم جلو باز مانده بود. یکی از آنها همانطور که دهانش را می بست، از داخل جیبش آینه کوچکی را دست آکی داد.

ـ خودتو یه لحظه ببین. به این قیافه می خوره چهل سالش باشه؟!

بعد از گرفتن اینه و مشاهده چهره اش، دهان سوگیاما نیز مثل آن دو نفر باز ماند. چهره اش کاملا فرق می کرد.
ـ این کیه؟!
ـ خودتی دیگه!
ـ نه این من نیست! من اینقد زشت نیستم!

پس از نیم ساعت گریه و آبغوره گیری،جو کمی آرام تر شد. خاله جان یا همان خانم رفیعی به سمت قسمت پرونده های استخدامی رفت و پرونده آبی رنگی را از بین آنها در آورد و به دست سوگیاما داد.

ـ ببین خاله جان. اینجا مشخصاتت هست. بخون شاید ویندوزت بالا بیاد.
ـ نام ... متیـ... نام خانوادگیـ .. این چرا اینقدر سخته تلفظش؟!... متولد ... اسفند سال هشتاد و سه... ساکنـ... . به روح سالازار قسم اینا همه ش دروغه! من آکی ام. آکی سوگیاما. متولد جیروشیما. اصفهان و هشتاد و سه نَمَنَه!
ـ نه دیگه! متین تو رو روح هر کی دوست داری به خودت بیا! شوخی بسه دیگه!
ـ زمانی من فکر نمی کنم شوخی باشد. غلط نکنم مهندس جن زده شدس!
ـ چرا یکی مثل دابی و وینکی باید بیاد منو بزنه آخه؟ جک میگی خانم محترم؟

دهان آن دو بانو محترم برای بار دوم باز ماند.نگاه ها بین هم رد و بدل می‌شد.

ـ خانم رفیعی شما آشنا داری تا قبل از تموم شدن شیفت این بچه رو ببریم پیشش؟!
ـ باید زنگ بزنم ننه بزرگم! احتمالا تا آخر امشب بشه یه کاری کنیم عقلش برگردد سرجاش!:hoom4:
ـ خیلی طول می کشه! نظرت چیه مثل فیلما با یه چیزی بزنیم تو سرش عقلش درست سه؟
ـ خوبس! من حواسش رو پرت می کنم؛ تو بزن تو سرش!
ـ نمیره فقط؟!
ـ نه زمانی جون! تهش یه شکستگی جزئیه!
ـ حله!
ـ من کل مکالمه تون رو شنیدما!
ـ تا وقتی جیغ نزنی اشکالی نداره! زمانی جون آماده ای؟ یک ... دو ‌... سه!

شــترق!


راهرو هاگوارتز_ کف زمین

صدای جیغ بلندی در راهرو پیچید.

کاتانا همانطور که همچنان گل گاوزبان را هم میزد، متوجه منبع صدای جیغ شد. درست روبه‌روی او سامورایی معروف آکی سوگیاما، دهانش اندازه تونل های آزادراه تهران_شمال باز بود و آن اصوات بلند و گوشخراش را تولید می کرد. کاتانا که دیگر بیش از این حوصله دراما را نداشت گل گاوزبان را در همان تونل ریخت .
ـ !
ـ کاتانا نبودی ببینی تو چه جهنمی گیر کرده بودم!
ـ .

در دستان کوچک کاتانا، نامه ای به چشم می خورد. او نامه را به سامورایی داد و صحنه را ترک کرد.

نقل قول:
سلام

به علت توهین و اهانت از سمت معاون آکی سوگیاما به شخص شخیص مدیریت هاگوارتز جناب آقای دایی، قلعه هاگوارتز طی تصمیمی خود خواسته سامورایی آکی سوگیاما را برای عبرت گرفتن بقیه شکنجه داده و اولین تذکر را به ایشان خواهد داد.

امیدوارم متوجه عواقب اعمال و صحبت های خود شده باشید.




تموم شد! برید خونه هاتون!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس و آریانا دامبلدور


۱۴ سپتامبر ۱۹۸۴

از لحظه‌ای که تصمیم گرفتم سر از راز برادرم دربیارم انگار همه چی عوض شده. یعنی درواقع چیزی عوض نشده، هنوزم آدما همونجوری نگاهم می‌کنن و درباره‌م حرف می‌زنن. صدای پچ پچ کردن‌هاشونو می‌شنوم ولی یه جورایی دیگه انگار گنگه. قبلا صداشون خیلی واضح تو سرم می‌پیچید.

"اونم مثل برادرش یه شروره"

"دائم اون دفتر عجیب غریبش دستشه و توش می‌نویسه"

"دلم برای مادر پدرشون میسوزه که بچه‌هاشون اینجورین..."

اما الان دیگه فقط یه سری صدای گنگ و نامفهومه. ذهنم اینقدر درگیر راز برادرمه که دیگه چیزی از حرفاشون نمیشنوم. حتی وقتی سر کلاسا می‌شینم هم به سختی سعی میکنم که تمرکزم رو حفظ کنم. به خودم میگم بالاخره برای فهمیدن رازش ممکنه این جادوها به درد بخوره، پس باید یاد بگیرمشون.

کوچیک‌تر که بودم از مامان و بابا راجع به آلفرد پرسیده بودم. این که چه اتفاقی براش افتاد؟ چجوری ناپدید شد؟ کجا رفت؟ ولی هیچ وقت نتونستم جوابی بگیرم. بعد از این که چند بار پرسیدم و جوابی نگرفتم بیخیالش شدم ولی الان به جواب اون سوالا نیاز دارم. نمیدونم برای مامان و بابا نامه بنویسم و ازشون بپرسم یا نه؟ من هیچی درباره‌ش نمیدونم! اگه نامه بنویسم ممکنه ایندفعه جواب سوالامو بدن؟ ممکنه با خودشون فکر کنن دونستنش می‌تونه بهم کمک کنه تا از این وضعیت مزخرف راحت بشم و برای همین بهم بگن؟ یا بازم قراره همون جواب همیشگی رو ازشون بشنوم؟ این که خطرناکه و دیگه درموردش حرف نزنم. حتی بهش فکرم نکنم.

ولی نمی‌تونم! نمی‌تونم با وجود نگاها و حرفایی که هست بهش فکر نکنم. الان دیگه همه‌ی فکرم شده فهمیدن اون راز کوفتی که داره روزای خوب منو ازم می‌گیره! من دارم خوشی‌هامو از دست میدم؛ حداقل حقمه که بدونم به خاطر چی!

خیلی پراکنده نوشتم... میدونم همش به خاطر اینه که ذهنم درگیره و پره...
نمیدونم از کجا باید شروع کنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
2 سپتامبر 1984

امروز اولین روز تحصیلی من تو هاگوارتزه و اصلا برام تعجب‌برانگیز نیست که زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. در واقع، خیـــلی زودتر از همیشه! از استرسه یا هیجان؟ نمی‌دونم. شایدم جفتش. شایدم که هیچ‌کدوم و همه‌ش به خاطر اینه که می‌خوام قبل از رفتن به کلاسا تو دفترچه خاطراتم بنویسم. یجورایی بهم حس امنیت و آرامش می‌ده و بعد از اتفاقای دیشب... بهش نیاز داشتم!

الان که دارم اینو می‌نویسم خورشید هنوز کامل بالا نیومده و صدای خر و پف یکی از هم‌خوابگاهیام چنان بلنده که انگار حالا حالاها قرار نیست از خواب بیدار بشه. هنوز فرصت نکردم با بچه‌های خوابگاه آشنا بشم که بدونم کیه، ولی موهای فرفری خرمایی رنگش رو می‌بینم. کاش روش اینوری بود تا ببینم چطوری دهنش داره این صدا رو تولید می‌کنه!

دارم چرت و پرت می‌نویسم. همه‌ش به خاطر استرس اولین روز مدرسه‌ و هیجان از اینه که بالاخره کار با جادو رو یاد می‌گیرم. راستش با توجه به اتفاقات دیشب، یکم نگران رفتار بقیه هم هستم. ولی فکر کنم همه مثل من اونقد هیجان‌زده باشن که وقتی برای توجه به این که برادر من چه کسیه نداشته باشن نه؟ اوه... بقیه دارن بیدار می‌شن، وقتشه منم آماده بشم! در اولین فرصت برمی‌گردم.

برگشتم... اما نه با اون احساس خوبی که انتظارشو داشتم. یجورایی پناه آوردم به دفترچه‌ای که به همین زودی به ابزاری برعلیهم تبدیل شده. پچ‌پچای یکیشون رو شنیدم که متوجه شده بود صبح زود در حال نوشتنم و این براش یه مسئله خیلی عجیبی بود و تا رسیدن به کلاس سوم، مثل یک کلاغ چهل کلاغ چنان شاخ و برگ گرفته بود که دیگه شباهتی به تعریف اولیه نداشت! واقعا چرا به جای این که مثل هر آدم نرمال دیگه‌ای فکر کنن دارم خاطراتمو می‌نویسم، باید اون فکرای وحشتناک رو بکنن؟ ولی نه، من نمی‌تونم دست از نوشتن بردارم...

شب شده و می‌دونم که باید با هیجان کل خاطرات اولین روزمو تو چندین صفحه‌ی دفترچه پر کنم. ولی حقیقت اینه که... دست و دلم به نوشتن نمی‌ره. آخرین باری که این اتفاق افتاد، از روز قبل از تولدم تا گرفتن نامه‌ی دعوت به هاگوارتز بود.

فعلا فقط اینو می‌تونم بنویسم: خوش‌حالم کلاسا اونقد هیجان‌انگیز هستن که حداقل برای مدتی منو از دنیای اطراف جدا کنن تا از نگاها و پچ‌پچ‌هاشون نجات پیدا کنم.


5 سپتامبر 1984

کلاسا هم‌چنان خوبن. رفتار آدما هم‌چنان بد.


7 سپتامبر 1984

الان وقت ناهاره و احتمالا همه سرسرا جمع شدن ولی من واقعا نیاز دارم که بنویسم. بنویسم که چطور نگاهای عجیبشون داره منو از درون می‌خور... یکی داره میاد!


13 سپتامبر 1984

آخرین‌بار که داشتم می‌نوشتم اوضاع از همیشه بدتر شد. نمی‌دونم این چه بدشانسی‌ای بود که طرف همون روزی که من ناهارو پیچوندم تا بتونم تو خلوت خودم و بدون این که کسی متوجه بشه دوباره بنویسم، دل‌پیچه گرفته بود و زودتر برگشته بود خوابگاه. شایعات دوباره به همون سرعتی که باید پخش شدن، این‌بار بدتر از همیشه.

"معلوم نیست چه نقشه‌ای داشته برامون می‌کشیده که حتما باید موقع ناهار و دور از چشم بقیه می‌بوده. تا وارد اتاق شدم دفترچه عجیبشو بست و از اتاق بیرون رفت. اگه کار بدی نمی‌کرد چه دلیلی داشت پنهان‌کاری کنه؟"

آره بیرون رفتم تا به بخت بدم ناسزا بگم و تو خلوت خودم... اشک بریزم.

ولی دیگه بسه. بسه!

وسط سرسرا نشستم و اطرافم پر از جادوآموزه. احتمالا بقیه فکر می‌کنن به مرحله عملیاتی کردن نقشه‌م رسیدم. چون به سرعت صندلیای اطرافم داره خالی می‌شه و مطمئن می‌شن که با فاصله‌ی ایمنی از من بشینن. نمی‌تونم سرزنششون کنم. دستام داره می‌لرزه و خشم از صورتم مشخصه.
ولی اگه برادرم نبود، تصورات همه‌شون فرق می‌کرد نه؟ فکر می‌کردن دارم ذهن آشفته‌مو روی کاغذ خالی می‌کنم. ولی حالا، فکرشون اینه که دارم نقشه‌های شومی براشون می‌کشم.

ولی نه، من فقط کلافه شدم. کلافه از این که دیگه نمی‌نویسم ولی بازم شایعات رهام نمی‌کنن. اگه در هر صورت قراره این حرفا پشت سرم باشه، پس چرا از تنها پناهم _نوشتن_ دست بردارم؟ عصبانی‌ام. از دست برادر کوفتیم که چنین آوازه‌ای برام به همراه داشته.

امروز 13 امه. روزی که نحس می‌دونن مساویه با روزی که من بدون ترس و پنهان‌سازی دوباره به نوشتن رو آوردم. چه آیکانیک. ولی واقعا دیگه نمی‌تونستم حتی یک روز دیگه رو بدون نوشتن تحمل کنم.

نمی‌دونم این که نگاهشون بهم تحقیرآمیز باشه بدتره یا از ترس. گاهی واقعا نمی‌تونم تشخیص بدم کدومشه. ولی اکثرا حسم از سال‌بالیا تحقیرآمیز و از هم ورودیام ترسه. من قراره هفت سال اینجا زندگی کنم. هفت سال...

الان تازه می‌فهمم چرا مامان و بابا ترجیح می‌دادن به هاگوارتز دعوت نشم. شاید به خاطر من نبود. شاید مشکل از من نبود. شاید الکی خودمو سرزنش می‌کردم. شاید که واقعا می‌دونستن به خاطر برادرم چیا قراره بکشم... یا شاید فکر می‌کردن منم مثل برادرم دردسرساز بشم و همون یه ذره آبروشون هم از بین بره؟

این‌طوری نمی‌شه! دیگه نمی‌تونم دست رو دست بذارم و اجازه بدم روزهای قشنگ هاگوارتزم سرد و تاریک بشن!

باید بفهمم... راز برادرم رو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 15:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
«سوژه جدید»
لطفا حتما این پست رو بخونین.



22 آگوست 1984

امروز بالاخره نامه هاگوارتزم به دستم رسید. احتمالا جزو آخرین کسایی باشم که امسال نامه گرفتن. ولی دیر گرفتنش هم بهتر از کلا نگرفتنشه!
همونطور که جغد رو بغل کرده بودم و تو دستام جیغ می‌کشید، از پله‌ها پایین دویدم تا به مامان و بابا نشونش بدم. اونا لبخند زدن. البته، من متوجه تصنعی بودنش شدم.
یادمه وقتی روز تولدم خبری از جغد هاگوارتز نشد، چقدر گریه کردم. و تمام اون روز مامان و بابا سعی می‌کردن خودشون رو ناراحت نشون بدن و باهام همدردی کنن، ولی قبل از خواب که برای آب خوردن به آشپزخونه برگشتم دیدم که با آسودگی دارن درباره اینکه من قرار نیست به هاگوارتز برم صحبت می‌کنن. ولی اونا درباره اَلفی همچین حرفایی نزدن.
روزای بعدش هم خبری از جغد نشد. اینا رو باید چند ماه پیش می‌نوشتم، ولی فکر کنم اون موقع اونقدر ناراحت بودم که دلم نمی‌خواست چیزی توی دفتر خاطراتم بنویسم... آره، آخرین نوشته مال روز قبل از تولدمه.
چرا دارم اینقدر الکی می‌نویسم؟ شاید چون خیلی هیجان‌زده‌‌‌ام و خوابم نمی‌بره! توی پاکت نامه علاوه بر دعوت‌نامه و بلیط قطار، یه لیست از لوازمی که باید به عنوان یه سال اولی داشته باشیم هم بود. درست مثل همون نامه اَلفی. الان برام سوال شد که هاگوارتز هر سال یه نامه تکراری برای همه می‌فرسته؟ اگه من مدیر بودم احتمالا دوست داشتم هر چند وقت یه بار یه تغییراتی توی متن نامه ایجاد کنم تا خاص‌تر باشه. ولی خب، الان که هنوز حتی یه سال اولی هم نیستم.
صدای قدم‌های مامان رو توی راهرو می‌شنوم. بهتره بخوابم قبل اینکه در اتاق رو باز کنه!


23 آگوست 1984

ساعت 7 صبحه و با اینکه کم خوابیدم ولی خیلی انرژی دارم! تا چند ساعت دیگه می‌ریم کوچه دیاگون تا خرید کنیم! وقتی برگشتم می‌گم چی شد.

فکر نمی‌کردم اینقدر طول بکشه. اونقدر بین مغازه‌ها راه رفتیم که فقط می‌خوام بخوابم! ولی تا یادم نرفته تعریف می‌کنم.
اول از همه به اصرار من رفتیم تا چوبدستیم رو بگیریم. معلومه که بیشترین چیزی که براش هیجان داشتم اون بود! آقای الیوندر مهربون و با حوصله بود. زیاد طول نکشید که یه سرخدار با مغز رگ قلب اژدها من رو انتخاب کرد. آقای الیوندر تاکید داشت که چوبدستی صاحبش رو انتخاب می‌کنه! آره به نظر من هم خیلی عجیب بود. و بعد هم گفت که این چوبدستی خیلی شبیه مال آلفرده. احتمالا آقای الیوندر نفهمید، ولی من دیدم که با شنیدن اسم آلفرد چهره مامان تو هم رفت و سریع حساب کرد که از مغازه خارج شیم.
بعد از اون، بابا رفت تا کتابا و پاتیل معجون‌هام رو بخره و من و مامان رفتیم تا ردا بگیریم. ردافروشی جذابیت خاصی نداشت. من ترجیح می‌دادم به جاش برم و اون مغازه‌ای که مواد اولیه معجون‌ها رو می‌فروخت ببینم؛ ولی بابا خودش تنهایی خریدامو از اونجا کرد.
ردا رو که گرفتیم، خواستم بریم تا حیوون خونگیم رو انتخاب کنم، ولی مامان و بابا جفت‌شون مخالف بودن. اونا گفتن که بهتره گربه سیامی اَلفی رو با خودم ببرم. چرا اونا متوجه نیستن که من مثل برادرم نیستم و از گربه‌ها خوشم نمی‌آد؟ حتی اسمش هم به نظرم احمقانه‌س. کی اسم گربه‌ش رو می‌ذاره فرانسیس؟ البته این دقیقا یکی از همون کاراییه که از اَلفی برمی‌آد.
بعد از این، مرلین رو شکر کردم که مامان تمام وسایل قدیمی اَلفی رو بسته بندی کرده و تو اتاقش گذاشته، وگرنه باید از کتاب‌های قدیمی اون استفاده می‌کردم، یا حتی رداهای کهنه سال اولش. البته بعید می‌دونم حتی یه دونه‌ش هم سالم مونده باشه.
بقیه روز رو هم بین چندتا مغازه دیگه چرخیدیم و ناهار خوردیم و برگشتیم خونه.
هاها الان که دارم این رو می‌نویسم، فرانسیس احمق اومده دم در اتاقم. انگار فهمیده که قراره با خودم ببرمش. ولی حتی فکر اینکه کل مدت تحصیلم تو هاگوارتز قراره باهام باشه و ملحفه‌هام رو پر از مو و جای چنگ کنه آزارم می‌ده. همین مدتی هم که مجبور بودم جای اَلفی ازش مراقبت کنم بهم سخت گذشت. امیدوارم هم اتاقیام بتونن توی نگهداری ازش کمکم کنن چون من که تحملش رو ندارم.
چشمام دیگه باز نمی‌مونه. می‌رم بخوابم. شب بخیر دفتر خاطرات عزیزم!


1 سپتامبر 1984

کل این مدت اونقدر هیجان داشتم و سرمون با کارای من گرم بود که حتی قبل خواب هم وقت نداشتم اینجا چیزی بنویسم!
الان بالاخره سوار قطار هاگوارتز شدم! و دست‌خط بدم هم بخاطر همینه. سه نفر دیگه باهام توی این کوپه‌ن که اگه الان سرم رو بالا بیارم احتمالا با نگاه‌های عجیب‌شون به خودم و دفترم مواجه می‌شم، پس فعلا همینجا می‌نویسم تا هیجان و استرسم یکم کمتر بشه.
همونطور که انتظار می‌رفت، مامانم فرانسیس رو به زور باهام فرستاد و حالا هم بغلم روی صندلی خوابیده. بیشتر خودم رو به پنجره چسبوندم تا از ریزش موهاش در امان باشم. اه فکر کنم دارم جوهر کم می‌آرم... بقیه وسایلم تو چمـ

گفتم جوهر کم می‌آرم... الان ساعت 11 شبه... هم‌اتاقیام اونقدر خسته بودن که خوابشون برده. وای، اصلا یادم رفت تا اینجا رو تعریف کنم.
بعد از اینکه جوهرم تموم شد اتفاق خاصی نیفتاد. مجبور شدم یکم با سه نفر دیگه صحبت کنم. حدود یه ساعت بعدش هم رسیدیم به هاگوارتز. وقتی وارد قلعه شدیم پروفسور مک‌ گونگال دنبال‌مون اومد تا برای گروهبندی آماده‌مون کنه. خب من درباره هاگوارتز به لطف اَلفی اطلاعات خوبی داشتم، ولی مطمئن نبودم دلم می‌خواد توی کدوم گروه باشم. شاید با تعریفای اَلفی از گروهش، کنجکاوی بیشتری برای هافلپاف بودن داشتم.
دونه دونه اسامی‌مون رو خوندن تا گروهبندی بشیم. وقتی پروفسور مک گونگال اسم من رو خوند، همهمه‌ها یه لحظه فروکش کرد و جاش رو به پچ‌پچ افراد سر میزا داد. معلومه که متوجه این تغییر شدم. چون انتظارش رو داشتم. می‌دونستم داداش جونم چه اسمی تو هاگوارتز در کرده.
مطمئن نیستم کلاه حتی سرم رو لمس کرده بود وقتی فریاد زد هافلپاف. از طرفی خوشحال بودم و از طرفی هم بخاطر هم‌گروهی شدن با برادرم ناراحت. به سمت میز هافلپاف راه افتادم و نگاه خیره بقیه جادوآموزا رو نادیده گرفتم. آره، اونا برخلاف مامان و بابا وقتی نامه هاگوارتزم رو دیدن، حتی یه ذره هم سعی نکردن ناراحتی‌شون رو از اینکه هم‌گروهی‌شون شدم مخفی کنن.
کنار یکی از هم‌کوپه‌ایام که قبل از من گروهبندی شده بود و اتفاقا توی هافلپاف افتاده بود نشستم. قبل از اینکه حرفش رو قطع کنه شنیدم به سال بالاییا می‌گفت که من از تو خود قطار رفتارای عجیب داشتم و نصف مدت سرم تو یه دفترچه عجیب بود. احتمالا فکر کردن دارم نقشه‌های شیطانی می‌چینم. مسخره‌ست.
البته من کاملا متوجهم که رفتارای اونا برای چیه. هر چی نباشه، برادر من، آلفرد سینکلر، کسی بود که سه سال پیش دخمه‌های نفرین شده این قلعه رو باز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 14:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
«ایونت تابستانه دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز»


درود فراوان به تمامی جویندگان حقیقت!
خبر خوب اینه که سوژه جدید به زودی ارسال می‌شه و در نتیجه این تاپیک به صورت رول ادامه‌دار کار خودش رو از سر می‌گیره.
در ادامه لطفا قوانین ایونت رو کامل و دقیق مطالعه کنین و هر سوال یا ابهامی بود برای من یا سیبل جغد بفرستین.

* شرکت‌کنندگان در قالب تیم‌های دو نفره باید شرکت کنن. به طور مثال، نفر اول از تیم الف، پست می‌زنه، نفر دوم از تیم الف دیگه نمی‌تونه پست بزنه تا زمانی که یه نفر از تیم‌های دیگه پست بزنه. بعد از اون تیم الف دوباره می‌تونه پست بزنه. با رعایت این نکته که اعضای دو تیم باید به یه نسبت پست بزنن، یعنی اگر الان نفر اول تیم الف یه پست زده، اگه تیم الف می‌خواد مجدد پست بزنه این بار باید نفر دوم باشه. در واقع پست زدنای اعضای یه تیم باید یکی در میون باشه.
* نیاز به ثبت نام قبلی نیست و هر موقع بخواین می‌تونین شروع کنین، فقط کافیه بالای تمام پست‌های تیم، اسم هر دو عضو ذکر بشه.
* رول زدن تنهایی مانعی نداره ولی به عنوان شرکت‌کننده مسابقه لحاظ نمی‌شه.
* هم کیفیت پست‌ها و هم تعدادشون توی امتیازات نهایی موثرن.
* نتایج رو اواخر شهریور اعلام می‌کنیم و شما تا اون موقع فرصت شرکت توی ایونت رو دارین.
* جوایز به صورت گالیون به سه تیم برتر داده می‌شه و مقدارش با توجه به استقبال‌تون تعیین می‌شه.

امیدوارم از شرکت توی این ایونت لذت ببرین.
و البته، مراقب باشین بین خاطرات گم نشین.
موفق باشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 02:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اعلام نتایج مسابقه رول‌نویسی بهار 1404 قلعه هاگوارتز


نسیم ملایمی که می‌وزید، صفحات زردرنگ دفتر را ورق زد. گویی که می‌خواست مروری بر تمام آنچه گذشته داشته باشد و همه را به خاطر بسپارد. سپس، در جایی متوقف شد. صفحه‌ای در یک سوم پایانی دفتر. بخشی که دست نخورده‌تر -و سالم‌تر از صفحات سوخته و خط‌خطی قبل- بود. نسیم، قلم پری که میان کاغذهای دفتر رها شده بود را پس زد و پایین انداخت. ابرها طوری که انگار از ماه متلک شنیده باشند، کنار رفتند. نور مهتاب به جوهر تازه خشک شده آن صفحه تابید و نسیم آرام گرفت. گویی طبیعت می‌خواست با دقت کلمات را ببیند. مهتاب بلند خواند و شب در سکوت گوش داد:
نقل قول:
متشکرم... از همه‌تان متشکرم. به لطف شما، من خوانده شدم. ما خوانده شدیم.


***


درود بر تمام بازگوکنندگان اسرار این دفتر!
بسیار از نوشته‌هاتون لذت بردیم و امیدواریم خودتون هم همین حس رو داشته باشین.
بدون حرف اضافه‌ای می‌رم سراغ اعلام نتایج مسابقات رول نویسی بهار.


امتیازات نهایی

سیبل تریلانی: 11.795
لرد ولدمورت: 9.46
رابستن لسترنج: 9.46
دراکو مالفوی: 8.76
آریانا دامبلدور: 8.28
فلیسیتی ایستچرچ: 6.16
هیبرونیوس مالکولم: 5.5


به همین ترتیب، برندگان این مسابقه...


سیبل تریلانی، وارث نخستین حقیقت!

تصویر تغییر اندازه داده شده


50 گالیون برای مقام اول



لرد ولدمورت و رابستن لسترنج، نگهبانان حلقه دوم!

تصویر تغییر اندازه داده شده


هر کدام 30 گالیون برای مقام دوم



و دراکو مالفوی، راوی آخرین سایه!

تصویر تغییر اندازه داده شده


20 گالیون برای مقام سوم




تبریک بسیار به نفرات برتر. امیدواریم از جوایز و رنک‌هاتون لذت ببرید.
و تشکر بسیار از گابریلا بابت کمکش توی درست کردن رنک‌ها.
تا بعد، موفق و در امان باشید!

چالش جدید برای فصل تابستون به زودی همینجا اعلام می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 23:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش اول: نفرین نگهبان سایه



قسمت سوم- زاویه دید اول : نشانه‌ها و نجواها


سیبل آهسته و بی‌صدا قدم‌هایش را در دل تاریکی برج برمی‌داشت. دستانش هنوز دفترچه کهنه را محکم در بر گرفته بود. هرچند سایه‌ها او را احاطه کرده بودند، اما او نمی‌توانست از حس کنجکاوی‌اش دست بکشد. ذهنش درگیر آن علامت عجیب روی دیوار بود؛ همان دایره‌ای با خط منحنی در میانش.

نور شمع‌ها همچنان لرزان بود و سایه‌هایی که بر دیوار می‌رقصیدند، گاهی شکل‌هایی عجیب به خود می‌گرفتند. سیبل سعی کرد نفس‌های نامنظمش را کنترل کند. ذهنش هنوز میان حقیقت و توهم درگیر بود. آیا ممکن بود این مکان چیزی بیشتر از یک برج قدیمی باشد؟

دفترچه را باز کرد. صفحه‌ای دیگر، با خطی لرزان:
"۲۷ می، سال ۱5۲۳
روشنایی، تنها چیزی است که مرا آرام می‌کند. وقتی شمع‌ها خاموش می‌شوند، صداها بلندتر می‌شوند. گویی دیوارها جان گرفته‌اند. شب گذشته، درست وقتی که خوابم برده بود، صدایی مرا بیدار کرد. کسی نام مرا زمزمه می‌کرد... از پشت دیوار. جرئت نکردم برگردم. نمی‌دانم چه می‌خواهد، اما حس می‌کنم چیزی مرا تحت‌نظر دارد."


سیبل پلک زد. نام؟ نویسنده از چه کسی حرف می‌زد؟ صدای زمزمه از پشت دیوار؟
یک قطره عرق از شقیقه‌اش پایین لغزید. حس می‌کرد که چیزی درون این نوشته‌ها، عمیق‌تر از یک خاطره ساده است. با خود فکر کرد که شاید این دفترچه، چیزی شبیه به یک شیء جادویی باشد؛ مانند یادگاران مرگ یا حتی بدتر از آن.

نگاهش دوباره به علامت افتاد. جلوتر رفت. دستش را روی دیوار گذاشت. سنگ‌ها سرد و زمخت بودند. زمزمه‌ای خفیف از جایی نزدیک به گوشش رسید.
"سیبل..."
او یکه خورد. قلبش به شدت می‌تپید. سرش را به سرعت به سمت صدا برگرداند، اما هیچ‌کس آنجا نبود. شمع‌ها به طور ناگهانی خاموش شدند.

در دل تاریکی، تنها صدای نفس‌های خودش را می‌شنید. دستش به دنبال چوبدستی‌اش گشت. زیر لب زمزمه کرد:
- لوموس...
نوری ضعیف از نوک چوبدستی بیرون آمد و فضای اطراف را روشن کرد. چیزی تغییر نکرده بود. همان دیوار، همان علامت.
اما حس می‌کرد که چیزی تغییر کرده است؛ انگار برج زنده شده بود.

نگاهش به دفترچه افتاد. جمله‌ای تازه نوشته شده بود:
"تنها راه، درک علامت است..."
سیبل بهت‌زده به خطوط تازه نگاه کرد. مگر امکان داشت؟ او به‌وضوح مطمئن بود که صفحه قبلاً خالی بود. این جمله از کجا آمده بود؟

چشمانش پر از وحشت شد. آیا این دفترچه زنده بود؟ یا چیزی درون آن حضور داشت؟
صدا دوباره آمد:
"سیبل..."

او از جا پرید.
- کی اونجاست؟!
اما هیچ‌کس پاسخ نداد. فقط سکوتی سنگین که بر برج سایه افکنده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!