- اون اتاق رو گشتین؟
- کدوم؟! ها اون... نه هنوز. تو برو یه سر اونجا رو ببین شاید همونجا بود.
نورا خودش رو به اون سمت مایل کرد و خودکار وارد اتاق شد. دستش رو لبه دیوار گرفت تا بتونه بیاد روی سطح زمین و بعد کشوهای میز تحریری که تو اتاق بود رو دونه دونه باز کرد. لباس، لوازم آرایشی و... یه چیز مستطیلی عجیب. نورا شیء مستطیلی رو بیرون کشید و بررسیش کرد. مثل کتاب از وسط باز میشد، ولی توش نوشتهای نبود. صفحه روبهروش شیشهای و تیره رنگ بود و صفحه پایینیش پر دکمه بود. روی دکمهها حروف الفبا، علائم نگارشی و یه سری کلمات عجیب غریب بود که نورا ازشون سر در نمیآورد. کلماتی مثل ctrl یا alt و یه اِی انگلیسی که دورش مارپیچ کشیده بودن.
نورا به در نگاه کرد تا مطمئن شه کسی وارد اتاق نشده. بعد چند بار یه صفحه تیره شیء مستطیلی ضربه زد تا انگاری با جادو روش یه نقش پدید اومد! از نورا خواسته بود IPش رو وارد کنه... و نورا نمیدونست اصلا این کلمه یعنی چی! برای همین با ورد اولوهومورا تلاش کرد که به صفحه بعدی برسه. خوشبختانه شیء جادویی قبول کرد و نقش جدیدی رو به نورا نشون داد. رو صفحه نوشته شده بود: جادوگران؛ نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر.
نورا نتونست بیشتر از این بخونه، چون شیء یهویی نور از خودش ساطع کرد دیگه نفهمید چی شده.
~~~~~
وضعیت وحشتناکی بود. نورا روی یه تخت دراز کشیده بود و موقعیت اعضای بدنش بینهایت به جسد سوسک مرده شباهت داشت. دست راستش چرخیده شده بود زیر شکمش و دست چپش هم از تخت بیرون بود. گردنش هم زاویه غیر معمولی داشت، انگار شکسته. ولی کاملا سالم بود. نورا از روی تخت پاشد و با سرعت ایستاد. لحظهای ایستاد بود و لحظهای بعد با صورت روی زمین افتاده بود. کمخونی. ولی نورا که کم خونی نداشت. اون فقط سوءتغذیه داشت!
تلاش کرد از روی زمین بند بشه تا دوباره وایسته، که دست راستش خالی شد و دوباره با صورت روی زمین افتاد. روی زمین چرخید و دستش رو روبهروش گرفت تا ببینه چرا یهو وا داده. اصلا دستش رو احساس نمیکرد، دریغ از رسیدن یه قطره خون به دست! اینقدر دستش رو تو هوا تکون داد که بالاخره قلبش تونست مقدار خون لازم رو به دست برسونه و بعد دوباره پاشد. این دفعه آرومتر.
دنیا پیش چشمش تار بود ولی میتونست تشخیص بده توی عمرش این اتاق رو ندیده. یه دور کل اتاق رو نگاه کرد تا اینکه چشمش به یه آینه خورد. خواست سمت آینه حرکت کنه که پاش به پاتختی گیر کرد و روی پاتختی بخش شد. با افتادن نورا چیزی از روی پاتختی به اونور پرت شده بود که بعد نورا فهمید عینک بوده و برای همین دنیا رو تار میدیده. ولی نورا توی زندگی خودش عینکی نبوده! سریعا عینک رو به چشم زد و سمت آینه رفت.
- این دیگه چه شوخیایه؟
قیافهای رو که توی آینه میدید نمیشناخت. یه قدم عقب رفت. بعنی چطور ممکن بود؟ آخرین چیزی که به یاد میآورد یه شیء مستطیلی بود. یعنی اون شیء اون رو به این حال رو روز انداخته بود؟ نورا همینجور عقب عقب راه میرفت و به دختر ناشناس روی آینه زل زده بود. انگار هر لحظه ممکنه بیاد و به نورا حمله کنه. وقتی مطمئن شد شخص روی آینه نمیخواد بکشتش پشتش رو به آینه کرد و دوباره به اطرافش نگاه کرد تا راه فراری پیدا کنه. در اتاق رو که دید با امید فراوون بازش کرد و از اتاق بیرون رفت.
- یا حضرت ابالفضل!
نورا فرصت نکرد بپرسه "حضرت ابالفضل" کیه، چون خانمی که این رو گفته بود بدون وقفه به حرفش ادامه داد.
- چی شده امروز زود بیدار شدی!؟
بار دیگه خانم نذاشت نورا کلمهای رو ادا کنه. خانم در حینی که داشت مقنعهش رو مرتب میکرد، گفت:
- حالا بد هم نشد. من دارم میرم سرکار، من اومدم ظرفها شسته باشهها!
خانم کیف اداریش رو برداشت، خداحافظ کرد و از در خارج شد. نورا از شدت تعجب فقط به رفتن خانم نگاه کرد و بعد رفتنش تلاش کرد از مسیری که رفته فرار کنه، اما با باز کردن در موج هوای گرم پشیمونش کرد و برگشت به اتاق.
موقعی که وارد اتاق شد چشمش به میز تحریری افتاد که اول ندیده بودش. روی میز، یه شیء مستطیلی قرار داشت. دقیقا مثل اون شیء که قبل اینکه بیاد اینجا دیده بود. نورا شیء رو از روی میز برداشت و باز کرد. تا بازش کرد صفحه روبهروش همون تصویر قبلی رو نشون داد. اینبار نورا فرصت بیشتری برای خوندن جزییات صفحه پیدا کرد. یه گوشه از صفحه نوشته شده بود: خوشآمدید؛ نورا پردفوت. نورا دهنش باز مونده بود. شیء جادویی اسمش رو از کجا میدونست؟ باید این وسیله رو از سرتاسر دنیا جمع میکردن! نورا با انگشت به گوشه دیگه صفحه ضربه زد، گوشهای که روش نوشته شده بود تازهها. اونجا اسم افرادی رو خوند که یا میشناختشون، یا اسمشون رو شنیده بود! میخواست روی اسم یکی افراد بزنه که دوباره صفحه نورانی شد...
~~~~~
- باید این شیء رو از کل جامعه بگیریم!
- چرا؟ کاش لااقل میگفتی چی دی...
- همین که من گفتم! هرچه سریعتر بهتر!
و نورا از اون خونه خارج شد و سمت دفترش پرواز کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

















شهر هرتـ...


←
.


