در آنطرف زندان هاگرید، حالا مراسم سوگواری برای سیل آبهافلپاف و ماهی های گریفیندور برگزار شده بود چون همگی میدانستند این آب دیگر جامد بشو نیست و این ماهی ماهم تا ابد همینگونه خواهند ماند. ماهی های گریفیندور کم کم شکل ماهیانه تری به خود میگرفتند و از حالت انسانی خود خارج میشدند. آنها حالا باله داشتند و دیگر توانایی حرف زدن نداشتند.
تنها حاضران سالم این جمع، سالازار و معاونین و معلم ها، به اضافه ی جمعیت بازمانده ی ریونکلاوی ها و اسلیترینی ها بودند که طبق گفته ی جناب مدیر، حالا تعدادشان از ۵۰،۰۰۰ نفر هم بیشتر بود. (فقط ۱۶۰ نفر)
- بیایید برای این عزیزان پرپر شده... (جمعیت حاضر هق هقشان بلند شد) که حالا مقداری از آنها فرش زیر پایمان شده اند... سوگواری کنیم...
دامبلدور( که دیگر مدیر نبود، شاید فقط یک روح سرگردان بود) چندین ماهی را ناخواسته زیر پاهایش له کرد. صدای گریه ی جمعیتی که ماهی های مرده را دیده بودند حالا از صدای سالازار که سخنران مراسم بود بیشتر شد. سالازار سعی میکرد با داد زدن حرف خود را برساند.
- بیایید!! بیایید انتقام این بچه های بی گناه... این کودکان مظلوم را بگیریم!!!
- انتقام، انتقام، انتقام...
- انتقام، انتقام، انتقام...
- انتقام، انتقام، انتقام..
این صدا فقط با همبستگی ۳۰ نفر ریونکلاوی و ۱۰ نفر اسلیترینی تولید شد. و همین ۴۰ نفر که احتمالا از نظر سالازار بیشتر از ۳۰۰۰۰ نفر بودند، انتقام انتقام گویان به دنبال سالازار راهی دفتر گودریک گریفیندور شدند. بله گودریک گریفیندور! زیرا سالازار معتقد بود هرچقدر هم او دستی در این ماجرا نداشته باشد، الان موقعیت بسیار خوبی فراهم شده است تا گودریک را از میان بر دارد.
فرسخ ها آنطرف تر، هاگرید، کبوتر و جوجه ی به دنیا آمده از تخم:
جوجه جیک جیک کنان به پای هاگرید میپیچید و هاگرید هم بعد از اینکه یک بار نزدیک بود روی او بنشیند، جوجه را در آغوش گرفته بود. کبوتر صدای کبوتری بیشتری در آورد که به تعبیر هاگرید این صدا یعنی تبریک قدم نو رسیده!
- قدم نو رسیدتون مبارک جناب هاگرید امیدوارم خوشمزه باشه.
- داری میگی بچمو بخورم؟؟؟
هاگرید بلند زد زیر گریه و کبوتر کلمات نا مفهومی( از نظر هاگرید هم کلمه بودند هم نامفهوم) را به زبان اورد و پر کشید و رفت. حالا هاگرید مانده بود و تخم شکسته و جوجه اش که با جیک جیک هایش حتما میخواست اولین کلماتش راه به حضرت هاگرید بگوید! مامان!
هاگرید بعد از شنیدن کلمه ی مامان از نوک جوجه، فراموش کرد که چند دقیقه ی پیش اشک هایش شر شر میریخت و بسیار خوشحال شد! جدی میگویم آنقدر خوشحال شد که روی تخم شکسته ی جوجه اش نشست و آن را هزار تکه کرد. حالا دیگر نه تخم شکسته ای بود و نه کبوتر بق بقو ای. هاگرید و جوجه اش تنهای تنها مانده بودند. هاگرید برای جوجه اش زیر آواز میزد و میخواند:
- من مانده اممم تنهااااای تنهااااا..
جوجه اش هم سه چهار بار دیگر به او گفت مامان. (طبق گفته های خود هاگرید، چون سندو مدرکی از این واقعه ی تاریخی در دسترس نمیباشد.)
حالا دوباره برمیگردیم بر سر گودریک گریفیندور بیچاره که پایش را روی میزش انداخته بود و چرت میزد اما با صدای پای ۴۰ نفر که با نزدیک تر شدنشان خود را ۴۰ نفری به در اتاق گودریک کوبیدند و در را از جایش دراوردند، از خواب خوشش پرید.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] جنگل ممنوعه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 01:27
از: گودریکسهالو
پستها:
114
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: امروز ساعت 06:18
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
176
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

سالازار مکثی کرد. نه برای اینکه بغضش را قورت بدهد، بغضش از آن بغض هایی نبود که قورت داده شود؛ بیشتر از آن بغض هایی بود که آدم دلش می خواهد چند بار نشانش بدهد.
- ما نمیذاریم خون این ۴۷۰۰ دانشآموز...
یکی از اساتید آرام دست بلند کرد.
- قربان... الان کل مدرسه ۲۸۰ نفر بیشتر جادوآموز نداره.
سالازار نگاه سنگینی به او انداخت.
- همین نگاه کردن شما به آمار خشک و بیروح، باعث شده دشمن به خودش اجازه بده با احساسات ۹۴۰۰ دانشآموز بازی کنه.
- ولی...
- ساکت! آمارِ شما دروغینه!
آمار واقعا خیلی دشمن به نظر میرسید.
در همان لحظه، در اعماقِ سیاه و مخوف و بسیار بودجه برِ زندانِ هاگرید، خودِ هاگرید با افتخار روی تخمش نشسته بود. کبوتر هم همان روبهرو ایستاده بود و به تخم نگاه می کرد. اما بیشتر از این نتوانست بایستد؛ پس نزدیکِ تخم رفت و سرش را کج کرد به سمتِ چپ و راست. بعدش هم محکم به تخم نوک زد.
تق! تق تق تق!
هاگرید اخم کرد و داد زد:
- اوهوی! مراقب باش اون تو بچه خوابیده!
کبوتر پلک زد. بعد هم همان صدایی را درآورد که کبوتر ها در می آورند، اما هاگرید، جانورشناسی بود جانوردوست! برای همین کلامش را رمزگشایی کرد.
- چی میگی؟ میگی چرا خوابیده؟! پس تو نمی دونی بچه ها باید روزی 16 ساعت بخوابن تا قد بکشن؟
ها؟ میگی این که هنوز درنیومده؟ خب باس از همین حالا عادت کنه دیگه! بعدشم، این تخم خاصه! از همون تو قد میکشه.
کبوتر چند ثانیه سکوت کرد. بعد تصمیم گرفت وارد بحث علمی نشود. تجربه نشان داده بود هر بار با هاگرید دربارهی علم حرف میزد، علم سه روز مرخصی استعلاجی میگرفت.
- ما نمیذاریم خون این ۴۷۰۰ دانشآموز...
یکی از اساتید آرام دست بلند کرد.
- قربان... الان کل مدرسه ۲۸۰ نفر بیشتر جادوآموز نداره.
سالازار نگاه سنگینی به او انداخت.
- همین نگاه کردن شما به آمار خشک و بیروح، باعث شده دشمن به خودش اجازه بده با احساسات ۹۴۰۰ دانشآموز بازی کنه.
- ولی...
- ساکت! آمارِ شما دروغینه!
آمار واقعا خیلی دشمن به نظر میرسید.
در همان لحظه، در اعماقِ سیاه و مخوف و بسیار بودجه برِ زندانِ هاگرید، خودِ هاگرید با افتخار روی تخمش نشسته بود. کبوتر هم همان روبهرو ایستاده بود و به تخم نگاه می کرد. اما بیشتر از این نتوانست بایستد؛ پس نزدیکِ تخم رفت و سرش را کج کرد به سمتِ چپ و راست. بعدش هم محکم به تخم نوک زد.
تق! تق تق تق!
هاگرید اخم کرد و داد زد:
- اوهوی! مراقب باش اون تو بچه خوابیده!
کبوتر پلک زد. بعد هم همان صدایی را درآورد که کبوتر ها در می آورند، اما هاگرید، جانورشناسی بود جانوردوست! برای همین کلامش را رمزگشایی کرد.
- چی میگی؟ میگی چرا خوابیده؟! پس تو نمی دونی بچه ها باید روزی 16 ساعت بخوابن تا قد بکشن؟
ها؟ میگی این که هنوز درنیومده؟ خب باس از همین حالا عادت کنه دیگه! بعدشم، این تخم خاصه! از همون تو قد میکشه.
کبوتر چند ثانیه سکوت کرد. بعد تصمیم گرفت وارد بحث علمی نشود. تجربه نشان داده بود هر بار با هاگرید دربارهی علم حرف میزد، علم سه روز مرخصی استعلاجی میگرفت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/19 22:45:43
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:21
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پستها:
202
شغل
مدیر مدرسه هاگوارتز، مدیر فنی جادوگران

- من آن مرغ سیه بالم... مـــــــــن آن مـــــــــــــرغ ســـیــــــــــــــــه بـــــــــــــــــالم!
گریزان آشیـــــــاهاهاهاهان از من! 
هاگرید که حافظهاش مانند بقیهی تواناییهای مغزش چندان تعریفی نداشت، خیلی زود فراموش کرد پرنسس است. پس به اصل خویش بازگشت و با سیس جوانکهای عشق لاتی که یک ردای شیش جیب میپوشند و لبهی جوبهای کوچهی ناکترن و آن طرفها مینشینند و زنجیری دور انگشتشان میگردانند و برای هر ساحرهای که از مقابلشان عبور میکند ســــو میکشند، چمباتمه زد کنج محبس و مشغول آواز شد.
- گفتم مرغ... گوشنهم شد.
نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت. نه نتها مرغ، که هیچ جنبندهای جز خودش آن جا نبود که نبود. پس تصمیم گرفت خودش تخم بگذارد و 21 روز روی آن بنشیند تا جوجه بشود و بعد کرم و مارمولکهای کف زندان را بجود و در دهان جوجه بگذارد تا جوجه بزرگ شده و تبدیل به مرغ شود. آن وقت یک مرغ دارد که میتواند...
- اما چطور مرغی که خودم از جوجگی با خون دل بزرگ کردم رو بخورم؟
این مرغ مثل بچهی خودم میمونه. اصلا درست که فکر میکنم، راست راستی بچهی خودمه! ناسلامتی از تخم خودم متولد شده.
آه مرغکم... دلتنگتم بابا. بذار به دنیا بیارمت. 
پس هاگرید نشست و زور زد. خیلی زور زد. بیشتر زور زد... اما هیچ تخمی از نشیمنگاهش بیرون نزد. در عوض فتخش پاره شد و دل و رودهاش از شکمش بیرون زد. هاگرید کم نیاورد و به زور زدن ادامه داد...
- خیلی مخلصیم!
این صدای کفتری بود که از پنجرهی بند وارد شده و مقابل هاگرید ایستاده بود. هاگرید به فکر فرو رفت.
- کفتر... چطوره بیخیال مرغ بشم و به همین کفتر بسنده کنم؟
از هیچی که بهتره. ولی نه! بنیهای نداره. جثهش کوچیکه. همون مرغش هم به زور میتونه جوابگوی انرژی مردانهی من باشه.
ولی اگه بیخیالش بشم، همینم از دست میره...
هاگرید همان طور که در ابتدای پست به ضعف حافظهاش اشاره شد، پاک فراموش کرده بود مرغ را برای چه میخواهد.
دینگ دینگ دینگ
رشتهی افکار هاگرید، با نوک زدن کفتر به تخمش پاره شد. آمادهی یورش بردن به کفتر و شکارش شد...
- صبر کن ببینم راوی! گفتی نوک زدن کفتر به چی؟
هاگرید زیرش را نگاه کرد. یک تخم سفید و درشت روی زمین خودنمایی میکرد. درست در زمانی که در اندیشهی کفتربازی به سر میبرد، پروژه تخم گذاری به موفقیت رسیده بود.
در همین زمان که عامل فروش مواد محرک به دانشآموزان، در بند زندانی خودساخته مشغول تخم گذاری بود، سالازار اسلیترین در هاگوارتز به گرفتن ماهی از آب هافلپافآلود میپرداخت!
- اکنون هاگرید ملعون که 50 نفر از دانشآموزان ما رو معتاد کرده بود، 70 دانشآموزی که نه فقط 130 دانشآموز بلکه امیدِ آیندهی 268 خانوادهی داغدار بودن... من به عنوان مدیر واقعا شرمندهام و نمیدونم چطور باید پاسخگوی این 420 خانوده باشم.
سالازار چند لحظهای سکوت کرد و ادامه داد:
- ببخشید بغض گلومو گرفت. عرض میکردم. هاگرید رفت اما من موظف هستم خونبهای این 891 دانش آموز رو بگیرم. نه از هاگرید... باید ببینیم هاگرید عملهی چه کسی بوده؟ چه کسی او رو فریب داده تا با سلامت این 1420 دانش آموز بازی کنه؟ چه کسی با اصالتِ شما دانشآموزان دشمنی داره؟ مجازات مجرم اصلی، امروز اصلیترین مطالبهی برحق شما دانشآموزان عزیزه که داغدار 2300 نفر از دوستانتون هستید.
گریزان آشیـــــــاهاهاهاهان از من! 
هاگرید که حافظهاش مانند بقیهی تواناییهای مغزش چندان تعریفی نداشت، خیلی زود فراموش کرد پرنسس است. پس به اصل خویش بازگشت و با سیس جوانکهای عشق لاتی که یک ردای شیش جیب میپوشند و لبهی جوبهای کوچهی ناکترن و آن طرفها مینشینند و زنجیری دور انگشتشان میگردانند و برای هر ساحرهای که از مقابلشان عبور میکند ســــو میکشند، چمباتمه زد کنج محبس و مشغول آواز شد.
- گفتم مرغ... گوشنهم شد.

نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت. نه نتها مرغ، که هیچ جنبندهای جز خودش آن جا نبود که نبود. پس تصمیم گرفت خودش تخم بگذارد و 21 روز روی آن بنشیند تا جوجه بشود و بعد کرم و مارمولکهای کف زندان را بجود و در دهان جوجه بگذارد تا جوجه بزرگ شده و تبدیل به مرغ شود. آن وقت یک مرغ دارد که میتواند...
- اما چطور مرغی که خودم از جوجگی با خون دل بزرگ کردم رو بخورم؟
این مرغ مثل بچهی خودم میمونه. اصلا درست که فکر میکنم، راست راستی بچهی خودمه! ناسلامتی از تخم خودم متولد شده.
آه مرغکم... دلتنگتم بابا. بذار به دنیا بیارمت. 
پس هاگرید نشست و زور زد. خیلی زور زد. بیشتر زور زد... اما هیچ تخمی از نشیمنگاهش بیرون نزد. در عوض فتخش پاره شد و دل و رودهاش از شکمش بیرون زد. هاگرید کم نیاورد و به زور زدن ادامه داد...
- خیلی مخلصیم!

این صدای کفتری بود که از پنجرهی بند وارد شده و مقابل هاگرید ایستاده بود. هاگرید به فکر فرو رفت.
- کفتر... چطوره بیخیال مرغ بشم و به همین کفتر بسنده کنم؟
از هیچی که بهتره. ولی نه! بنیهای نداره. جثهش کوچیکه. همون مرغش هم به زور میتونه جوابگوی انرژی مردانهی من باشه.
ولی اگه بیخیالش بشم، همینم از دست میره...هاگرید همان طور که در ابتدای پست به ضعف حافظهاش اشاره شد، پاک فراموش کرده بود مرغ را برای چه میخواهد.
دینگ دینگ دینگ
رشتهی افکار هاگرید، با نوک زدن کفتر به تخمش پاره شد. آمادهی یورش بردن به کفتر و شکارش شد...
- صبر کن ببینم راوی! گفتی نوک زدن کفتر به چی؟

هاگرید زیرش را نگاه کرد. یک تخم سفید و درشت روی زمین خودنمایی میکرد. درست در زمانی که در اندیشهی کفتربازی به سر میبرد، پروژه تخم گذاری به موفقیت رسیده بود.
در همین زمان که عامل فروش مواد محرک به دانشآموزان، در بند زندانی خودساخته مشغول تخم گذاری بود، سالازار اسلیترین در هاگوارتز به گرفتن ماهی از آب هافلپافآلود میپرداخت!
- اکنون هاگرید ملعون که 50 نفر از دانشآموزان ما رو معتاد کرده بود، 70 دانشآموزی که نه فقط 130 دانشآموز بلکه امیدِ آیندهی 268 خانوادهی داغدار بودن... من به عنوان مدیر واقعا شرمندهام و نمیدونم چطور باید پاسخگوی این 420 خانوده باشم.

سالازار چند لحظهای سکوت کرد و ادامه داد:
- ببخشید بغض گلومو گرفت. عرض میکردم. هاگرید رفت اما من موظف هستم خونبهای این 891 دانش آموز رو بگیرم. نه از هاگرید... باید ببینیم هاگرید عملهی چه کسی بوده؟ چه کسی او رو فریب داده تا با سلامت این 1420 دانش آموز بازی کنه؟ چه کسی با اصالتِ شما دانشآموزان دشمنی داره؟ مجازات مجرم اصلی، امروز اصلیترین مطالبهی برحق شما دانشآموزان عزیزه که داغدار 2300 نفر از دوستانتون هستید.
افرادی که لایک کردند
دابی نباید این پست رو مینوشت! دابی بد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/19
تولد نقش: 1393/07/20
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:21
از: مسلسلستان!
پستها:
638

اما هنوز جلسهٔ تصمیمگیری دربارهٔ اعتیاد دانشآموزان، جریمهی فروشنده، و پیدا کردن سرشاخه، از تنه و کمر و قوزک و زانو گرفتهنشدهبود که یکهو سیل برگشت. قاضیها و مدافعان و شاکیها که انتظار بازگشت هافلپافیها را نداشتند کلی تعجب کردند و یکذره غرق شدند و آنطرف، گریفیندوریها که همینجوریاش هم نصف مسیر ماهی شدن را بخاطر حافظه نداشتن رفتهبودند، نصف دیگرش را هم رفتند و ماهی شدند.
سالازار اسلیترین کلهٔ هلنا ریونکلاو را قایقک کرد و ازش بالا رفت و نگاه کرد تا ببیند چرا این سیل جرئت کردهبود برگردد و روبیوس هاگرید سترگ را دید که جلوی در عقبی دفتر وایسادهبود و هربار که سیل بهش میخورد، شتک میشد و برمیگشت.
- ببینید مردم! ببینید که جرمی دیگر به سطور بیپایان جرائم این موجود بیوجود اضافه میشه.
روبیوس هاگرید بهش برخورد. روبیوس هاگرید خیلی هم وجود داشت. همیشه همه چیز را میانداختند گردنش. چرا همه باهایش مشکل داشتند؟ آن از نوربرتش که بخاطرش فرستادهبودندش آزکابان و این هم از کتابهایش که سرش بفرستندش بازکابان. تا کِی کابان؟ هاگرید دیگر نمیکابید. هاگرید باید به همه نشان میداد که دوست دامبلدور است و هری و رون و هرمیون دوستش دارند و--
هری و رون و هرمیون شناکنان دور کمر هاگرید چرخ زدند و آبششهایشان را تکان تکان دادند. هاگرید جیغ زد.
- ببینید مردم! ببینید که می خواد با صدای نحسش پردههای گوشهای ما رو پاره کنه.
اینطوری دیگر نمیشد. تمام دنیا علیه هاگرید بود. اصلا از همان عنفوان طفولیت که بدنیا آمدهبود و از همه همدبستانیهایش گندهتر بود و ریشش از همهشان خوشگلتر بود و همه جک و جانورها دوستش داشتند و توی جنگلها که آواز میخواند، دورش جمع میشدند و باهایش میخواندند، هاگرید باید میفهمید که سر و کارش از این مردمان بیرحم جداست. هاگرید تافتهای بود جدا بافته. بله! هاگرید یک پرنسس بود! پس سوییچی از جیبش درآورد و دکمهاش را زد و سوییچه نور زد و صدا صدا داد.
- ببینید مردم! ببینید که بمبشو فعال کرد تا هممونو نابود کنه!
- نمیتونم ببینم.
- ها؟
- بیا از رو کلهم پایین.
سالازار از روی کلهٔ هلنا ریونکلاو آمد پایین و هلنا کلهاش را آورد بالا و بزرگ نفس کشید.
- ببینید مردم! ببینید که هاگرید باعث میشه مردم در آب نتونن ببینن!
صدای نعرهای عظیم ستونهای هاگوارتز را لرزاند. هاگرید رفت سمت پنجره دفتر.
- دیگه لازم نیس هاگریدو ببینین.
و از پنجره بالا رفت و پرید بیرون.
- ناههعععههععهعهعهوووووووو هاگرییییید!
- ببینید مردم! ببینید که هاگرید میخواد با توطئه و دسیسه آمار هاگریدکُشی رو بالا ببره و بگه ما در هاگوارتز مدیران خوبی نیستیم.
مردم دفتر بدو بدو رفتند سمت پنجره تا ببینند چی شده. آن سوی ابرها، روبیوس هاگرید سوار بر اژدهایش، نوربرت، پرکشان میرفت تا خودش را در برج بلندی به اسارت بگیرد و بگذارد ریشش بلند شود تا روزی، شاید، شاهزادهای سزاوارش از هزار خطر بگذرد تا نجاتش دهد.
توی دفتر، گریفیندوریها که یادشان رفتهبود ماهی اند، جیک جیک کردند.
سالازار اسلیترین کلهٔ هلنا ریونکلاو را قایقک کرد و ازش بالا رفت و نگاه کرد تا ببیند چرا این سیل جرئت کردهبود برگردد و روبیوس هاگرید سترگ را دید که جلوی در عقبی دفتر وایسادهبود و هربار که سیل بهش میخورد، شتک میشد و برمیگشت.
- ببینید مردم! ببینید که جرمی دیگر به سطور بیپایان جرائم این موجود بیوجود اضافه میشه.
روبیوس هاگرید بهش برخورد. روبیوس هاگرید خیلی هم وجود داشت. همیشه همه چیز را میانداختند گردنش. چرا همه باهایش مشکل داشتند؟ آن از نوربرتش که بخاطرش فرستادهبودندش آزکابان و این هم از کتابهایش که سرش بفرستندش بازکابان. تا کِی کابان؟ هاگرید دیگر نمیکابید. هاگرید باید به همه نشان میداد که دوست دامبلدور است و هری و رون و هرمیون دوستش دارند و--
هری و رون و هرمیون شناکنان دور کمر هاگرید چرخ زدند و آبششهایشان را تکان تکان دادند. هاگرید جیغ زد.
- ببینید مردم! ببینید که می خواد با صدای نحسش پردههای گوشهای ما رو پاره کنه.
اینطوری دیگر نمیشد. تمام دنیا علیه هاگرید بود. اصلا از همان عنفوان طفولیت که بدنیا آمدهبود و از همه همدبستانیهایش گندهتر بود و ریشش از همهشان خوشگلتر بود و همه جک و جانورها دوستش داشتند و توی جنگلها که آواز میخواند، دورش جمع میشدند و باهایش میخواندند، هاگرید باید میفهمید که سر و کارش از این مردمان بیرحم جداست. هاگرید تافتهای بود جدا بافته. بله! هاگرید یک پرنسس بود! پس سوییچی از جیبش درآورد و دکمهاش را زد و سوییچه نور زد و صدا صدا داد.
- ببینید مردم! ببینید که بمبشو فعال کرد تا هممونو نابود کنه!
- نمیتونم ببینم.

- ها؟
- بیا از رو کلهم پایین.

سالازار از روی کلهٔ هلنا ریونکلاو آمد پایین و هلنا کلهاش را آورد بالا و بزرگ نفس کشید.
- ببینید مردم! ببینید که هاگرید باعث میشه مردم در آب نتونن ببینن!
صدای نعرهای عظیم ستونهای هاگوارتز را لرزاند. هاگرید رفت سمت پنجره دفتر.
- دیگه لازم نیس هاگریدو ببینین.

و از پنجره بالا رفت و پرید بیرون.
- ناههعععههععهعهعهوووووووو هاگرییییید!
- ببینید مردم! ببینید که هاگرید میخواد با توطئه و دسیسه آمار هاگریدکُشی رو بالا ببره و بگه ما در هاگوارتز مدیران خوبی نیستیم.
مردم دفتر بدو بدو رفتند سمت پنجره تا ببینند چی شده. آن سوی ابرها، روبیوس هاگرید سوار بر اژدهایش، نوربرت، پرکشان میرفت تا خودش را در برج بلندی به اسارت بگیرد و بگذارد ریشش بلند شود تا روزی، شاید، شاهزادهای سزاوارش از هزار خطر بگذرد تا نجاتش دهد.
توی دفتر، گریفیندوریها که یادشان رفتهبود ماهی اند، جیک جیک کردند.
افرادی که لایک کردند
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:21
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پستها:
202
شغل
مدیر مدرسه هاگوارتز، مدیر فنی جادوگران

خلاصه:
هاگرید کاسبی جدیدی راه انداخته: فروش کتابهای تقویتی بین دانشآموزان هاگوارتز. اون خوشحاله که کتابها روز به روز بیشتر فروش میرن ... بی اون که خبر داشته باشه منبع نامشخصی که کتابها رو ازش میگیره، لای کتابها مواد جاساز میکنه و دانشآموزا آلوده به این مواد شدن. بعد از این که دانشآموزای گریفیندور حافظهشونو از دست میدن و هافلپافیا همگی آب میشن، مدیر هاگوارتز یعنی سالازار اسلیترین، به دنبال کشف و دستگیری این قاچاقچی میافته. سالازار متوجه میشه که کار، کار هاگریده. اون سعی داره علاوه بر این که دیگران رو قانع کنه هاگرید بی گناه نیست، گودریک گریفیندور رو هم پشت این قضیه معرفی کنه! حالا دانشآموزان آبشدهی هافلپاف به صورت سیل جاری شدن وسط جلسهی مباحثه بر سر محکوم یا تبرئه شدن هاگرید، بین مدیریت و اساتید!
سیل مایع زرد رنگ ... این عبارت اصلا برای شروع رول مناسب نیست.
بگذارید برایش یک اسم دیگر بگذاریم که تا آخر روی هی این توصیف دارای کژتابی را تحویلتان ندهم.
«آبْهافلپاف» که در نظر گرفتن ساکنش به هنگام تلفظ بسیار کلیدی است، و اگر حواستان نبود نویسنده مسئولیتی نمیپذیرد، و به اختصار معادل همان «آب حاصل از ذوب شدن تمام دانشآموزان هافلپاف و پیوستنشان به یکدیگر» میباشد. چی شد اصلا.
از اول!
سیل آبْهافلپاف دفتر مدیر مدرسه را فرا گرفت و باعث شد همه اساتید پاچههایشان را بالا بزنند.
- نمیشد حالا دانشآموزای یه گروه دیگه آب شن که حس کنیم پامون توی چیز بهتریه؟
- مثلا اسلیترینیا ... که یادآور ...
- شکوفه؟
- میخواستم بگم موهیتو!
یا گریفیندوریها که یادآور ...
- روزهای قمر در عقرب ماه؟
- میخواستم بگم دریایی از خون مشنگهای قربانی شده در درگاه جهنمی جنابمان!
بله به هر حال سیل به هر رنگی که باشد، بستگی به ذهن هر کس دارد که چه حسی پیدا میکند و این سوژه به هیچ وجه هافلپاف ستیزانه نیست!
یکی از اساتید درب پشتی دفتر را باز کرد تا سیل راهش را پیدا کند و برود و جلسه به حالت عادی خودش بازگردد. درست در همان لحظه بود که از درب جلویی، جانور بی عقلی سرش را دور از جان مثل گاو انداخت و بدون دعوت، وارد شد.
- آه! سیلی از شمارهی یک!
چه تنبیهی مناسبتر از غرق شدن در دریایی از شمارهی یک؟
دابی تنبیه مناسبش رو پیدا کرد! دابی سزاوار این تنبیه! دابی بد! 
جن خانگی روانپریش که مشخص نبود باز دوباره چه غلطی کرده، خودش را به سیل آبْهافلپاف سپرد تا روان ناآرامش قدر تخدیر شود و با آن رفت.
جلسهی تصمیم گیری دربارهی اعتیاد دانشآموزان، جریمهی فروشنده، و پیدا کردن سرشاخه، از سر گرفته شد.
هاگرید کاسبی جدیدی راه انداخته: فروش کتابهای تقویتی بین دانشآموزان هاگوارتز. اون خوشحاله که کتابها روز به روز بیشتر فروش میرن ... بی اون که خبر داشته باشه منبع نامشخصی که کتابها رو ازش میگیره، لای کتابها مواد جاساز میکنه و دانشآموزا آلوده به این مواد شدن. بعد از این که دانشآموزای گریفیندور حافظهشونو از دست میدن و هافلپافیا همگی آب میشن، مدیر هاگوارتز یعنی سالازار اسلیترین، به دنبال کشف و دستگیری این قاچاقچی میافته. سالازار متوجه میشه که کار، کار هاگریده. اون سعی داره علاوه بر این که دیگران رو قانع کنه هاگرید بی گناه نیست، گودریک گریفیندور رو هم پشت این قضیه معرفی کنه! حالا دانشآموزان آبشدهی هافلپاف به صورت سیل جاری شدن وسط جلسهی مباحثه بر سر محکوم یا تبرئه شدن هاگرید، بین مدیریت و اساتید!
***
سیل مایع زرد رنگ ... این عبارت اصلا برای شروع رول مناسب نیست.
بگذارید برایش یک اسم دیگر بگذاریم که تا آخر روی هی این توصیف دارای کژتابی را تحویلتان ندهم.
«آبْهافلپاف» که در نظر گرفتن ساکنش به هنگام تلفظ بسیار کلیدی است، و اگر حواستان نبود نویسنده مسئولیتی نمیپذیرد، و به اختصار معادل همان «آب حاصل از ذوب شدن تمام دانشآموزان هافلپاف و پیوستنشان به یکدیگر» میباشد. چی شد اصلا.
از اول!سیل آبْهافلپاف دفتر مدیر مدرسه را فرا گرفت و باعث شد همه اساتید پاچههایشان را بالا بزنند.
- نمیشد حالا دانشآموزای یه گروه دیگه آب شن که حس کنیم پامون توی چیز بهتریه؟

- مثلا اسلیترینیا ... که یادآور ...
- شکوفه؟

- میخواستم بگم موهیتو!
یا گریفیندوریها که یادآور ...- روزهای قمر در عقرب ماه؟

- میخواستم بگم دریایی از خون مشنگهای قربانی شده در درگاه جهنمی جنابمان!

بله به هر حال سیل به هر رنگی که باشد، بستگی به ذهن هر کس دارد که چه حسی پیدا میکند و این سوژه به هیچ وجه هافلپاف ستیزانه نیست!
یکی از اساتید درب پشتی دفتر را باز کرد تا سیل راهش را پیدا کند و برود و جلسه به حالت عادی خودش بازگردد. درست در همان لحظه بود که از درب جلویی، جانور بی عقلی سرش را دور از جان مثل گاو انداخت و بدون دعوت، وارد شد.
- آه! سیلی از شمارهی یک!
چه تنبیهی مناسبتر از غرق شدن در دریایی از شمارهی یک؟
دابی تنبیه مناسبش رو پیدا کرد! دابی سزاوار این تنبیه! دابی بد! 
جن خانگی روانپریش که مشخص نبود باز دوباره چه غلطی کرده، خودش را به سیل آبْهافلپاف سپرد تا روان ناآرامش قدر تخدیر شود و با آن رفت.
جلسهی تصمیم گیری دربارهی اعتیاد دانشآموزان، جریمهی فروشنده، و پیدا کردن سرشاخه، از سر گرفته شد.
افرادی که لایک کردند
دابی نباید این پست رو مینوشت! دابی بد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

جناب مدیر میخواد دهن باز کنه تا بگه از کجا باید شروع کرد، ولی قبل از این که بخواد چیزی بگه موجی زرد رنگ (نه ازون زردایی که شما فکر میکنین، زردِ خوشرنگِ گروه هافلپاف
) همراه با پیچ راهرو میپیچه و مایع زرد رنگ که از قضا هافلپافیها بودن، رو زمین جاری میشن و یکراست به سمتشون میرن.
گابریلا که کلاه دزدان دریایی رو سرش گذاشته بود و یه چشمش رو هم با پارچهی سیاهی پوشونده بود، در حالی که روی قایقی وایساده بود همراه با مایع زرد رنگ وارد راهرو میشه و بلافاصله با دیدن جمعیت فریادش به هوا میره.
- هیشکی از جاش تکون نخوره.
سالازار و هیئتِ پشتش به همراه سیبل که همگی بدون استثنا یه پاشونو بلند کرده بودن تا با مایع برخورد نکنه، با شنیدن حرف به سختی سعی میکنن تعادلشون رو با همون یه پای روی زمین که مایع زرد رنگ بزودی بهش میرسید حفظ کنن.
- ولی چرا؟
- اصلا نگران نباشین و خونسردی خودتون رو حفظ کنین! کاپیتان گابر مارپَرو (تلاش بر هموزنی با جک اسپارو) اینجاست تا به شما بگه این مایع اون مایع نیست!
اینبار نوبت ابروهای حضار بود که با تعجب بالا بره. نگاهاشون هم با نگرانی همچنان مایع زرد رنگ رو میپایید. اما گویا برای یکی از همراهان سالازار سوال مهمتری بوجود اومده بود.
- حالا چرا مارپرو؟
گابریلا انگشت اشارهشو به سمت طرف میگیره.
- سوال خوبی بود! چون من مار پرنده دوست.
- سوال خوب اینه که این مایع به نظر خطرناک چیه!
سالازار که حالا کل ماجرا رو خونده بود و همه چی براش مث خطوط کف دستش واضح بود، پاشو به زمین برمیگردونه.
- اینا هافلپافیا هستن که مایع شدن.
- جواب درست بود. 20 امتیاز برای شما! پس مواظب باشین پاتونو کجا میذارین که یهو این نوگلان هافلپافی رو ناقص نکنین.
سالازار به موقع پاشو پایین آورده بود، اما بقیه که هنوز یک پا در هوا بودن با دیدن مایع زرد رنگی که حالا همه جا رو فرا میگیره، کمی نگران میشن.
- حالا پامونو چی کار کنیم؟
) همراه با پیچ راهرو میپیچه و مایع زرد رنگ که از قضا هافلپافیها بودن، رو زمین جاری میشن و یکراست به سمتشون میرن.گابریلا که کلاه دزدان دریایی رو سرش گذاشته بود و یه چشمش رو هم با پارچهی سیاهی پوشونده بود، در حالی که روی قایقی وایساده بود همراه با مایع زرد رنگ وارد راهرو میشه و بلافاصله با دیدن جمعیت فریادش به هوا میره.
- هیشکی از جاش تکون نخوره.

سالازار و هیئتِ پشتش به همراه سیبل که همگی بدون استثنا یه پاشونو بلند کرده بودن تا با مایع برخورد نکنه، با شنیدن حرف به سختی سعی میکنن تعادلشون رو با همون یه پای روی زمین که مایع زرد رنگ بزودی بهش میرسید حفظ کنن.
- ولی چرا؟

- اصلا نگران نباشین و خونسردی خودتون رو حفظ کنین! کاپیتان گابر مارپَرو (تلاش بر هموزنی با جک اسپارو) اینجاست تا به شما بگه این مایع اون مایع نیست!
اینبار نوبت ابروهای حضار بود که با تعجب بالا بره. نگاهاشون هم با نگرانی همچنان مایع زرد رنگ رو میپایید. اما گویا برای یکی از همراهان سالازار سوال مهمتری بوجود اومده بود.
- حالا چرا مارپرو؟

گابریلا انگشت اشارهشو به سمت طرف میگیره.
- سوال خوبی بود! چون من مار پرنده دوست.

- سوال خوب اینه که این مایع به نظر خطرناک چیه!

سالازار که حالا کل ماجرا رو خونده بود و همه چی براش مث خطوط کف دستش واضح بود، پاشو به زمین برمیگردونه.
- اینا هافلپافیا هستن که مایع شدن.

- جواب درست بود. 20 امتیاز برای شما! پس مواظب باشین پاتونو کجا میذارین که یهو این نوگلان هافلپافی رو ناقص نکنین.

سالازار به موقع پاشو پایین آورده بود، اما بقیه که هنوز یک پا در هوا بودن با دیدن مایع زرد رنگی که حالا همه جا رو فرا میگیره، کمی نگران میشن.
- حالا پامونو چی کار کنیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

– تو الان فکر میکنی دفاع کردن تا پای جونت برای ما مانع محسوب میشه؟
– پس چی؟ باید از رو جنازهم رد شین جناب مدیر تا به هاگرید برسین.
– باشه بیا سریعتر رد شیم، الان خوبه؟
کمکم اشکهای سیبل خشک شد، دماغش هم با چندتا فین فین جمعوجور شد، و حالا که یه ذره به خودش اومده بود، مستقیم به سالازار نگاه کرد. اونجا بود که فهمید علیرغم تمام شکلکها و لحن نیمهطنز دیالوگ، سالازار کاملاً جدیه و در یک چشمبرهمزدن میتونه ازش جنازه تحویل جامعه جادوگری بده. جنازه شدن هم چیزی نبود که تو برنامه روزانه سیبل باشه، مخصوصاً بدون اینکه گوی پیشگوییش اول هشدار مرگش رو داده باشه.
پس تصمیم گرفت یه مسیر دیگه بره؛ فعلاً زنده بمونه، بعداً شاید یه جوری بتونه هم از جنازه شدن فرار کنه، هم مخفیانه به هاگرید کمک کنه.
– الان که با گوی پیشگوییم مشورت کردم، دیدم که کاملاً حق با شماست جناب مدیر... بساط سیاه و پلید شما خیلی خطرناکه، اصلاً نباید بیفته دست جادوآموزا. هر کی هم که دزدی کرده، باید تقاصشو پس بده.
– خوشحالیم که به راه چپ هدایت شدی، پیشگوی ما. باید بررسی کنیم دقیقاً چهطوری همچین اتفاقی افتاده.
– بله جناب مدیر، منم حتی توی گوی پیشگوییم ندیدم که هاگرید بخواد چیزی از شما بدزده.
– آره، این کارِ هاگرید تنها نیست. فقط یه نفر میتونه پشت همه این ماجراها باشه... اونم گودریکه!
سیبل یه لحظه خواست بگه: «گودریک که حتی هنوز معرفی شخصیتش کامل نشده، عکس آواتارش هم آخه اسنیپه! بعد چطوری قراره همچین نقشهای بکشه که وسایل جادویی سیاه سالازار رو بین جادوآموزا پخش کنه؟! اونم وسایلی که باعث شدن حافظه گریفیندوریها پاک بشه و هافلپافیها تبدیل به مایع!» ولی خب... فعلاً جلو زبونشو گرفت، لبخند ملایمی زد و فقط پرسید:
– خب جناب مدیر، پس از کجا باید شروع کنیم؟
– پس چی؟ باید از رو جنازهم رد شین جناب مدیر تا به هاگرید برسین.
– باشه بیا سریعتر رد شیم، الان خوبه؟
کمکم اشکهای سیبل خشک شد، دماغش هم با چندتا فین فین جمعوجور شد، و حالا که یه ذره به خودش اومده بود، مستقیم به سالازار نگاه کرد. اونجا بود که فهمید علیرغم تمام شکلکها و لحن نیمهطنز دیالوگ، سالازار کاملاً جدیه و در یک چشمبرهمزدن میتونه ازش جنازه تحویل جامعه جادوگری بده. جنازه شدن هم چیزی نبود که تو برنامه روزانه سیبل باشه، مخصوصاً بدون اینکه گوی پیشگوییش اول هشدار مرگش رو داده باشه.
پس تصمیم گرفت یه مسیر دیگه بره؛ فعلاً زنده بمونه، بعداً شاید یه جوری بتونه هم از جنازه شدن فرار کنه، هم مخفیانه به هاگرید کمک کنه.
– الان که با گوی پیشگوییم مشورت کردم، دیدم که کاملاً حق با شماست جناب مدیر... بساط سیاه و پلید شما خیلی خطرناکه، اصلاً نباید بیفته دست جادوآموزا. هر کی هم که دزدی کرده، باید تقاصشو پس بده.
– خوشحالیم که به راه چپ هدایت شدی، پیشگوی ما. باید بررسی کنیم دقیقاً چهطوری همچین اتفاقی افتاده.
– بله جناب مدیر، منم حتی توی گوی پیشگوییم ندیدم که هاگرید بخواد چیزی از شما بدزده.
– آره، این کارِ هاگرید تنها نیست. فقط یه نفر میتونه پشت همه این ماجراها باشه... اونم گودریکه!
سیبل یه لحظه خواست بگه: «گودریک که حتی هنوز معرفی شخصیتش کامل نشده، عکس آواتارش هم آخه اسنیپه! بعد چطوری قراره همچین نقشهای بکشه که وسایل جادویی سیاه سالازار رو بین جادوآموزا پخش کنه؟! اونم وسایلی که باعث شدن حافظه گریفیندوریها پاک بشه و هافلپافیها تبدیل به مایع!» ولی خب... فعلاً جلو زبونشو گرفت، لبخند ملایمی زد و فقط پرسید:
– خب جناب مدیر، پس از کجا باید شروع کنیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
شغل
وزیر سحر و جادو، مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز

سیبل چیزی که میدید رو باور نمی کرد. وقتی لای کتاب رو باز کرد یه تیکه از سیبیلهاش رو اونجا پیدا کرد که براش جاسازی کرده بودن! سریع سیبیلشو برداشت و کتاب بعدی رو باز کرد! چی؟ باورش نمیشد! باز هم یه تیکه دیگهشون رو اینجا پیدا کرد!
تکتک کتابها رو باز میکرد و هر تار سیبیلی که از بین اون پودرهای سفید بیرون میکشید بغضش رو بیشتر میکرد!
بالاخره آخرین کتاب رو هم خالی کرد و سیبیلهاش کامل شد. اما بلافاصله زیر گریه زد:
- عــــــر... من چقدر کثافتم! عــــر! بنده خدا هاگرید... عــــر! بچه سیبیلای منو جمع کرده بود بیاره بهم بده، اینقدر وحشی بازی در آوردم ترسید فرار کرد! عـــــر... حتی سیبیلامو وسط نمک گذاشته بود که یه وقت خراب نشن!
درست وسط همین گریههای دلبرانهی سیبل که انرژی زنانهش لیتر لیتر ازش میچکید، صدای پاقی به گوش رسید و هیبت سیاهی به همراه هیئت همراهی جلوش سبز شدن!
سالازار ردای باشکوهش رو با دستش تکونی داد که حالت قهرمانانهای پیدا کنه و با صدایی که چنان کلفت کرده بود که انگار همین الان میخواد بگه «برنامه امشبت چیه بِیب؟!» غرید:
- درست به موقع رسیدیم! کتابها اونجاست! برید و توقیفشون کنید. خودش هم باید همین اطراف باشه. زود باشید تا فرار نکرده!
سیبل همینطور که اشک میریخت نگاهی به هیئت همراه سالازار کرد و گفت:
- چیکار داری میکنی؟ چه خبره اینجا؟ اینا کین دنبال خودت راه انداختی؟ بابا درست ایفای نقش کن! آخه سالازار کی نوچه داشته؟
سالازار چشم غره ای به سیبل رفت و جواب داد:
- اولاً که با پادشاه جهنم درست صحبت کن!
دوماً، اومدیم دنبال قاچاق فروش بگردیم! میگن یکی داره چیز میزایی که انحصارش دست یکی از نوادههامون بوده رو پخش میکنه. اومدیم بگیریمش! سوماً اینا نوچه نیستن، یارو خیلی گندهس، دیدم بلک جدید هم زیاد داریم، یه چندتا آوردم که اگه خشونت ایجاد شد برتری عددی داشته باشیم!
سیبل که خیلی به حرفای سالازار گوش نمیکرد و بیشتر داشت توی انعکاس یکی از گویهای پیشگوییش سیبیلشو جا میانداخت با حواس پرتی گفت:
- کی بوده حالا؟!
-روبیوس هاگرید، کلیددار و شکاربان سابق!
درست در لحظه ای که سالازار این حرف رو زد، نور قرمز و طلایی در آسمون درخشید و همزمان با پخش شدن آواز ققنوس پروفسور دامبلدور با ردای به رنگ آسمون جلوشون سبز شد. در حالی که لبخند همیشگیش رو به لب داشت روی آواز ققنوس با یه اکوی خاصی شروع به صحبت کرد:
- من به هاگرید اعتماد کامل دارم!
سالازار چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و گفت:
- شما کسی هم هست که بهش اعتماد کامل نداشته باشین پروفسور؟
- امممم... خیر!
- پس بفرمایید ما نیاز شد خودمون تماس میگیریم خدمتتون!
دوباره یه برق طلایی و قرمزی توی آسمون درخشید و آواز قُقی هم قطع شد!
اما بعد توجه سالازار به سیبل جلب شد که مثل ابر بهار داشت عر میزد!
- تو دیگه چته؟!
سیبل در حالی که گریهش شدت گرفته بود بریده بریده گفت:
- هاگرید بیگناهه! عــــر... اون برای من... عــــر... سیبیلهامو آورده بود! عـــر... منم قاطی بودم ترسوندمش فرار کرد! عــــر... من نمیذارم به ناحق متهمش کنید! عــــر... من تا پای جون از هاگرید دفاع می کنم!
تکتک کتابها رو باز میکرد و هر تار سیبیلی که از بین اون پودرهای سفید بیرون میکشید بغضش رو بیشتر میکرد!
بالاخره آخرین کتاب رو هم خالی کرد و سیبیلهاش کامل شد. اما بلافاصله زیر گریه زد:
- عــــــر... من چقدر کثافتم! عــــر! بنده خدا هاگرید... عــــر! بچه سیبیلای منو جمع کرده بود بیاره بهم بده، اینقدر وحشی بازی در آوردم ترسید فرار کرد! عـــــر... حتی سیبیلامو وسط نمک گذاشته بود که یه وقت خراب نشن!
درست وسط همین گریههای دلبرانهی سیبل که انرژی زنانهش لیتر لیتر ازش میچکید، صدای پاقی به گوش رسید و هیبت سیاهی به همراه هیئت همراهی جلوش سبز شدن!
سالازار ردای باشکوهش رو با دستش تکونی داد که حالت قهرمانانهای پیدا کنه و با صدایی که چنان کلفت کرده بود که انگار همین الان میخواد بگه «برنامه امشبت چیه بِیب؟!» غرید:
- درست به موقع رسیدیم! کتابها اونجاست! برید و توقیفشون کنید. خودش هم باید همین اطراف باشه. زود باشید تا فرار نکرده!
سیبل همینطور که اشک میریخت نگاهی به هیئت همراه سالازار کرد و گفت:
- چیکار داری میکنی؟ چه خبره اینجا؟ اینا کین دنبال خودت راه انداختی؟ بابا درست ایفای نقش کن! آخه سالازار کی نوچه داشته؟
سالازار چشم غره ای به سیبل رفت و جواب داد:
- اولاً که با پادشاه جهنم درست صحبت کن!
دوماً، اومدیم دنبال قاچاق فروش بگردیم! میگن یکی داره چیز میزایی که انحصارش دست یکی از نوادههامون بوده رو پخش میکنه. اومدیم بگیریمش! سوماً اینا نوچه نیستن، یارو خیلی گندهس، دیدم بلک جدید هم زیاد داریم، یه چندتا آوردم که اگه خشونت ایجاد شد برتری عددی داشته باشیم!
سیبل که خیلی به حرفای سالازار گوش نمیکرد و بیشتر داشت توی انعکاس یکی از گویهای پیشگوییش سیبیلشو جا میانداخت با حواس پرتی گفت:
- کی بوده حالا؟!
-روبیوس هاگرید، کلیددار و شکاربان سابق!
درست در لحظه ای که سالازار این حرف رو زد، نور قرمز و طلایی در آسمون درخشید و همزمان با پخش شدن آواز ققنوس پروفسور دامبلدور با ردای به رنگ آسمون جلوشون سبز شد. در حالی که لبخند همیشگیش رو به لب داشت روی آواز ققنوس با یه اکوی خاصی شروع به صحبت کرد:
- من به هاگرید اعتماد کامل دارم!
سالازار چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و گفت:
- شما کسی هم هست که بهش اعتماد کامل نداشته باشین پروفسور؟
- امممم... خیر!

- پس بفرمایید ما نیاز شد خودمون تماس میگیریم خدمتتون!
دوباره یه برق طلایی و قرمزی توی آسمون درخشید و آواز قُقی هم قطع شد!
اما بعد توجه سالازار به سیبل جلب شد که مثل ابر بهار داشت عر میزد!
- تو دیگه چته؟!
سیبل در حالی که گریهش شدت گرفته بود بریده بریده گفت:
- هاگرید بیگناهه! عــــر... اون برای من... عــــر... سیبیلهامو آورده بود! عـــر... منم قاطی بودم ترسوندمش فرار کرد! عــــر... من نمیذارم به ناحق متهمش کنید! عــــر... من تا پای جون از هاگرید دفاع می کنم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/4/31 22:51:06
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 22:19
از: گوی پیشگویی!
پستها:
245
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

دقیقا همین موقع ها که هاگرید داشت فلنگو می بست از بخت بدش قرار بود به سیبل بر بخوره که گویا نصف سیبیلاشو باد برده بود و اصلا اعصاب درستی نداشت. مشخص بود اتو بزنی موهاش صاف نمیشه و با صدای بینگویی به جای خودش بر میگرده.
در واقع سیبل یه جوری عصبانی بود که ممکن بود هر کسی سر راهش قرار بگیره رو با یه طلسم تبدیل به چای بابونه ی خشک شده کنه.
ماجرا از این قرار بود که شب قبلش تعدادی از هم اتاقیاش ریخته بودن سرش و سیبیل های ارزشمندشو زده بودن و در گوشه و کنار قلعه پخش کرده بودن. حالا سیب مجبور بود در حالی که زیر لب همشونو نفرین میکرد و برای همشون آینده پر از مرگ و بدبختی پیشگویی می کرد، راه بیوفته اینور اونور قلعه تا ببینه کجا میتونه سیبیلاشو پیدا کنه تا به جای اصلیشون برگردن.
در واقع در اون لحظه هم سیبل سعی داشت تمرکز کنه و سیبیل یابشو روشن کنه. ولی خب عصبانیت بهش اجازه نمیداد تمرکز کنه که...
شتـــــــــــرق!
این صدای برخورد سیبل با هاگرید در حال بستن فلنگ بود!
کل کتاب هایی که دست هاگرید بود بعد از این برخورد پخش زمین شدن. البته علاوه بر کتاب ها سیبل هم پخش زمین شده بود و در حالی که عصبانیتش حتی از قبل هم بیشتر شده بود و صداش به شکل عجیب و ترسناکی زیر و نازک شده بود، مشغول جیغ جیغ کردن شد.
- اصلا معلوم هست با این هیکل هیپوگریفت چی کار میکنی؟ حداقل جلو دست و پاتو نگاه کن. اگرچه با اون همه پشمی که جلو چشماته طبیعیه که نبینی داری کجا میره. من نمیدونم تو این قلعه چرا نمیشه یه روز خوش داشت...
همینطور که سیبل بدون وقفه و نفس گرفتن داشت با زیرترین و بلند ترین صدای ممکن جیغ میزد، هاگرید با ترس و لرز مشغول بررسی اطرافش بود و تلاش میکرد ساکتش کنه.
- صداتو بیار پایین الان کل قلعه رو جمع میکنی اینجا!
اما گوش سیبل به این حرفا بدهکار نبود!
- ... هر کدوم یه جورن. یکی تو خواب سیبیلتو میزنه، یکی مانع راه رفتنت میشه. اصلا وقتشه برم پیش مدیر مدرسه شکا...
ادامه جمله ی سیبل با فرو رفتن یکی از کتاب های هاگرید در حلقومش ناتموم موند. و همین که کتاب رو از حلقش بیرون کشید تا به ادامه جیغ جیغش اونم با صدای بلند بپردازه که دید هاگرید بازم فلنگو بسته. و البته آلارم سیبیل یابش هم روشن شده بود.
- بخش اول سیبیل های شما یافت شد!
ظاهرا توی یکی از کتاب ها سیبل تونسته بود بخش اول سیبیل هاشو پیدا کنه!
در واقع سیبل یه جوری عصبانی بود که ممکن بود هر کسی سر راهش قرار بگیره رو با یه طلسم تبدیل به چای بابونه ی خشک شده کنه.
ماجرا از این قرار بود که شب قبلش تعدادی از هم اتاقیاش ریخته بودن سرش و سیبیل های ارزشمندشو زده بودن و در گوشه و کنار قلعه پخش کرده بودن. حالا سیب مجبور بود در حالی که زیر لب همشونو نفرین میکرد و برای همشون آینده پر از مرگ و بدبختی پیشگویی می کرد، راه بیوفته اینور اونور قلعه تا ببینه کجا میتونه سیبیلاشو پیدا کنه تا به جای اصلیشون برگردن.
در واقع در اون لحظه هم سیبل سعی داشت تمرکز کنه و سیبیل یابشو روشن کنه. ولی خب عصبانیت بهش اجازه نمیداد تمرکز کنه که...
شتـــــــــــرق!
این صدای برخورد سیبل با هاگرید در حال بستن فلنگ بود!
کل کتاب هایی که دست هاگرید بود بعد از این برخورد پخش زمین شدن. البته علاوه بر کتاب ها سیبل هم پخش زمین شده بود و در حالی که عصبانیتش حتی از قبل هم بیشتر شده بود و صداش به شکل عجیب و ترسناکی زیر و نازک شده بود، مشغول جیغ جیغ کردن شد.
- اصلا معلوم هست با این هیکل هیپوگریفت چی کار میکنی؟ حداقل جلو دست و پاتو نگاه کن. اگرچه با اون همه پشمی که جلو چشماته طبیعیه که نبینی داری کجا میره. من نمیدونم تو این قلعه چرا نمیشه یه روز خوش داشت...
همینطور که سیبل بدون وقفه و نفس گرفتن داشت با زیرترین و بلند ترین صدای ممکن جیغ میزد، هاگرید با ترس و لرز مشغول بررسی اطرافش بود و تلاش میکرد ساکتش کنه.
- صداتو بیار پایین الان کل قلعه رو جمع میکنی اینجا!
اما گوش سیبل به این حرفا بدهکار نبود!
- ... هر کدوم یه جورن. یکی تو خواب سیبیلتو میزنه، یکی مانع راه رفتنت میشه. اصلا وقتشه برم پیش مدیر مدرسه شکا...
ادامه جمله ی سیبل با فرو رفتن یکی از کتاب های هاگرید در حلقومش ناتموم موند. و همین که کتاب رو از حلقش بیرون کشید تا به ادامه جیغ جیغش اونم با صدای بلند بپردازه که دید هاگرید بازم فلنگو بسته. و البته آلارم سیبیل یابش هم روشن شده بود.
- بخش اول سیبیل های شما یافت شد!
ظاهرا توی یکی از کتاب ها سیبل تونسته بود بخش اول سیبیل هاشو پیدا کنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

خلاصه:
فردی ناشناس که محل ملاقاتش با هاگرید تو جنگل ممنوعهس، به ترتیب و هربار برای یکی از گروههای چهارگانه هاگوارتز موادی لای کتاب جاسازی میکنن و از طریق هاگرید به جادوآموزان اون گروه میفروشن. اما هاگرید به خاطر گیجیش در آخرین مبادلات فراموش میکنه توصیههای نحوهی استفاده درست از کتاب (مواد) رو به جادوآموزا انتقال بده و بنابراین گریفیندوریها حافظهشون رو از دست دادن و هافلپافیها مایع شدن. الستور مودی بعنوان مدیر مدرسه در حال تعقیب نمایندگان اسلیترینه که تو راهروی تالار اسلیترین قرار برای دریافت کتاب (مواد) از هاگرید دارن. اما پیش از رسیدن هاگرید، کاراگاهان بیکفایتی که مودی از طرف وزارتخونه استخدامشون کرده بود، زودتر دخالت میکنن...
(هاگرید واقعا فکر میکنه داره کتاب میفروشه) (محل فروش کتابها به جادوآموزان توی خود تالار خصوصی هر گروهه)
~~~~~~~
مودی کاراگاه خبرهای بود و اصولا کسی نبود که با چیزی شوکه بشه، ولی میزان بیکفایتی کاراگاهان ارسالی از سمت وزارتخونه به قدری زیاد بود که تنها میتونه با غصه از محل پناهگاهش به صحنه بنگره و بیاشک، از درون گریه کنه.
کاراگاهان به سرعت جادوآموزانی که آخرین کلامشون این بود که "پس کِی میاد تا کتابا رو بخریم؟" رو خلع سلاح کرده و کتبسته یه گوشه نشونده بودن و حالا با افتخار میخواستن پاترونوسی برای مودی بفرستن و پیروزی بزرگشون (بخوانید شکست) رو به گوش مودی برسونن.
مودی با عصبانیت از پناهگاهش بیرون میاد و بیتوجه به کاراگاهان بیکفایت، رو به جادوآموزان اسلیترین میپرسه:
- بگین ببینم، چه کار خلافی میخواستین بکنین؟
- به پیژامه مرلین هیچی پروفسور. فقط میخواستیم کتاب بخریم.
جادوآموزان اسلیترینی دیگه که تو خوابگاهاشون بودن و با سر و صدا به اون سمت کشیده شده بودن، با شنیدن این حرف به سرعت کتاباییو روی هم میچینن و وارد معرکه میشن.
- بفرمایین کتابا رسـ... عه اینجا چه خبره؟
مودی یک نگاه به جادوآموزان که تازه وارد راهرو شده بودن و یه نگاه به جادوآموزانِ در بند میندازه.
- فکر کردین با بچه طرفین؟ قیافههاتون تابلو بود میخواین کار خلاف کنین! اگه این ابلها دخالت نکرده بودن مچتونو میگرفتم.
در حالی که جادوآموزان اسلیترینی داشتن فکر میکردن چطوری خودشون رو از این مخمصه نجات بدن، ناگهان صدایی از روی لوستر توجه همگان رو به خودش جلب میکنه.
- پروفسور، این یه رسم تو اسلیترینه که کتابا رو خَر میکنن و ازشون سواری میگیرن. فکر کردین من چرا از تالار ریونکلاو کوبیدم اومدم تا اینجا؟ که شاهد همین مراسم باشم!
هم جادوآموزان اسلیترین و هم مودی با تعجب نگاهشون رو به گابریلایی میندازن که داشت با لوستر تاببازی میکرد.
- پیست... نشونِ آقا بده ببینه!
جادوآموز اسلیترینی که نمیدونست دقیقا باید چی کار کنه، یکم ذهنشو به کار میندازه و جادوی تغییر شکلی روی اولین کتاب اجرا میکنه. کتاب تغییر شکل میده و به شکل خر در میاد. بعدش در کمال بیمیلی، سوار خر میشه و چند قدم باهاش تو تالار میزنه.
- دیدین چطور کتاب خریدن؟
- ما کتاب میخریم چون علم فراتر از کتاب است!
مودی مطمئن بود این وسط یه چیزی جور نیست، اما از طرفی میدونست بدون مدرک نمیتونه از زیر زبون جماعت اسلیترینی که زرنگ بودن چیزی بیرون بکشه. بنابراین در اولین اقدام تمام کاراگاهان رو اخراج میکنه و در دومین اقدام... خب، این یکی رو خودش انجام نمیده بلکه مجبور به انجامش میشه. سالازار اسلیترین بعنوان مدیر جدید مدرسه انتخاب میشه تا به حل این مشکل بپردازه!
(این وسط هاگرید هم داشت میومد کتابا رو برسونه ولی وقتی جماعت کاراگاهان اخراجی رو دید که از تالار اسلیترین بیرون میومدن، فلنگو بست تا یه شب دیگه برگرده.)
فردی ناشناس که محل ملاقاتش با هاگرید تو جنگل ممنوعهس، به ترتیب و هربار برای یکی از گروههای چهارگانه هاگوارتز موادی لای کتاب جاسازی میکنن و از طریق هاگرید به جادوآموزان اون گروه میفروشن. اما هاگرید به خاطر گیجیش در آخرین مبادلات فراموش میکنه توصیههای نحوهی استفاده درست از کتاب (مواد) رو به جادوآموزا انتقال بده و بنابراین گریفیندوریها حافظهشون رو از دست دادن و هافلپافیها مایع شدن. الستور مودی بعنوان مدیر مدرسه در حال تعقیب نمایندگان اسلیترینه که تو راهروی تالار اسلیترین قرار برای دریافت کتاب (مواد) از هاگرید دارن. اما پیش از رسیدن هاگرید، کاراگاهان بیکفایتی که مودی از طرف وزارتخونه استخدامشون کرده بود، زودتر دخالت میکنن...
(هاگرید واقعا فکر میکنه داره کتاب میفروشه) (محل فروش کتابها به جادوآموزان توی خود تالار خصوصی هر گروهه)
~~~~~~~
مودی کاراگاه خبرهای بود و اصولا کسی نبود که با چیزی شوکه بشه، ولی میزان بیکفایتی کاراگاهان ارسالی از سمت وزارتخونه به قدری زیاد بود که تنها میتونه با غصه از محل پناهگاهش به صحنه بنگره و بیاشک، از درون گریه کنه.
کاراگاهان به سرعت جادوآموزانی که آخرین کلامشون این بود که "پس کِی میاد تا کتابا رو بخریم؟" رو خلع سلاح کرده و کتبسته یه گوشه نشونده بودن و حالا با افتخار میخواستن پاترونوسی برای مودی بفرستن و پیروزی بزرگشون (بخوانید شکست) رو به گوش مودی برسونن.
مودی با عصبانیت از پناهگاهش بیرون میاد و بیتوجه به کاراگاهان بیکفایت، رو به جادوآموزان اسلیترین میپرسه:
- بگین ببینم، چه کار خلافی میخواستین بکنین؟

- به پیژامه مرلین هیچی پروفسور. فقط میخواستیم کتاب بخریم.

جادوآموزان اسلیترینی دیگه که تو خوابگاهاشون بودن و با سر و صدا به اون سمت کشیده شده بودن، با شنیدن این حرف به سرعت کتاباییو روی هم میچینن و وارد معرکه میشن.
- بفرمایین کتابا رسـ... عه اینجا چه خبره؟
مودی یک نگاه به جادوآموزان که تازه وارد راهرو شده بودن و یه نگاه به جادوآموزانِ در بند میندازه.
- فکر کردین با بچه طرفین؟ قیافههاتون تابلو بود میخواین کار خلاف کنین! اگه این ابلها دخالت نکرده بودن مچتونو میگرفتم.
در حالی که جادوآموزان اسلیترینی داشتن فکر میکردن چطوری خودشون رو از این مخمصه نجات بدن، ناگهان صدایی از روی لوستر توجه همگان رو به خودش جلب میکنه.
- پروفسور، این یه رسم تو اسلیترینه که کتابا رو خَر میکنن و ازشون سواری میگیرن. فکر کردین من چرا از تالار ریونکلاو کوبیدم اومدم تا اینجا؟ که شاهد همین مراسم باشم!

هم جادوآموزان اسلیترین و هم مودی با تعجب نگاهشون رو به گابریلایی میندازن که داشت با لوستر تاببازی میکرد.
- پیست... نشونِ آقا بده ببینه!

جادوآموز اسلیترینی که نمیدونست دقیقا باید چی کار کنه، یکم ذهنشو به کار میندازه و جادوی تغییر شکلی روی اولین کتاب اجرا میکنه. کتاب تغییر شکل میده و به شکل خر در میاد. بعدش در کمال بیمیلی، سوار خر میشه و چند قدم باهاش تو تالار میزنه.
- دیدین چطور کتاب خریدن؟

- ما کتاب میخریم چون علم فراتر از کتاب است!

مودی مطمئن بود این وسط یه چیزی جور نیست، اما از طرفی میدونست بدون مدرک نمیتونه از زیر زبون جماعت اسلیترینی که زرنگ بودن چیزی بیرون بکشه. بنابراین در اولین اقدام تمام کاراگاهان رو اخراج میکنه و در دومین اقدام... خب، این یکی رو خودش انجام نمیده بلکه مجبور به انجامش میشه. سالازار اسلیترین بعنوان مدیر جدید مدرسه انتخاب میشه تا به حل این مشکل بپردازه!
(این وسط هاگرید هم داشت میومد کتابا رو برسونه ولی وقتی جماعت کاراگاهان اخراجی رو دید که از تالار اسلیترین بیرون میومدن، فلنگو بست تا یه شب دیگه برگرده.)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج