سیبل چیزی که میدید رو باور نمی کرد. وقتی لای کتاب رو باز کرد یه تیکه از سیبیلهاش رو اونجا پیدا کرد که براش جاسازی کرده بودن! سریع سیبیلشو برداشت و کتاب بعدی رو باز کرد! چی؟ باورش نمیشد! باز هم یه تیکه دیگهشون رو اینجا پیدا کرد!
تکتک کتابها رو باز میکرد و هر تار سیبیلی که از بین اون پودرهای سفید بیرون میکشید بغضش رو بیشتر میکرد!
بالاخره آخرین کتاب رو هم خالی کرد و سیبیلهاش کامل شد. اما بلافاصله زیر گریه زد:
- عــــــر... من چقدر کثافتم! عــــر! بنده خدا هاگرید... عــــر! بچه سیبیلای منو جمع کرده بود بیاره بهم بده، اینقدر وحشی بازی در آوردم ترسید فرار کرد! عـــــر... حتی سیبیلامو وسط نمک گذاشته بود که یه وقت خراب نشن!
درست وسط همین گریههای دلبرانهی سیبل که انرژی زنانهش لیتر لیتر ازش میچکید، صدای پاقی به گوش رسید و هیبت سیاهی به همراه هیئت همراهی جلوش سبز شدن!
سالازار ردای باشکوهش رو با دستش تکونی داد که حالت قهرمانانهای پیدا کنه و با صدایی که چنان کلفت کرده بود که انگار همین الان میخواد بگه «برنامه امشبت چیه بِیب؟!» غرید:
- درست به موقع رسیدیم! کتابها اونجاست! برید و توقیفشون کنید. خودش هم باید همین اطراف باشه. زود باشید تا فرار نکرده!
سیبل همینطور که اشک میریخت نگاهی به هیئت همراه سالازار کرد و گفت:
- چیکار داری میکنی؟ چه خبره اینجا؟ اینا کین دنبال خودت راه انداختی؟ بابا درست ایفای نقش کن! آخه سالازار کی نوچه داشته؟
سالازار چشم غره ای به سیبل رفت و جواب داد:
- اولاً که با پادشاه جهنم درست صحبت کن!

دوماً، اومدیم دنبال قاچاق فروش بگردیم! میگن یکی داره چیز میزایی که انحصارش دست یکی از نوادههامون بوده رو پخش میکنه. اومدیم بگیریمش! سوماً اینا نوچه نیستن، یارو خیلی گندهس، دیدم بلک جدید هم زیاد داریم، یه چندتا آوردم که اگه خشونت ایجاد شد برتری عددی داشته باشیم!
سیبل که خیلی به حرفای سالازار گوش نمیکرد و بیشتر داشت توی انعکاس یکی از گویهای پیشگوییش سیبیلشو جا میانداخت با حواس پرتی گفت:
- کی بوده حالا؟!
-روبیوس هاگرید، کلیددار و شکاربان سابق!
درست در لحظه ای که سالازار این حرف رو زد، نور قرمز و طلایی در آسمون درخشید و همزمان با پخش شدن آواز ققنوس پروفسور دامبلدور با ردای به رنگ آسمون جلوشون سبز شد. در حالی که لبخند همیشگیش رو به لب داشت روی آواز ققنوس با یه اکوی خاصی شروع به صحبت کرد:
- من به هاگرید اعتماد کامل دارم!
سالازار چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و گفت:
- شما کسی هم هست که بهش اعتماد کامل نداشته باشین پروفسور؟
- امممم... خیر!

- پس بفرمایید ما نیاز شد خودمون تماس میگیریم خدمتتون!
دوباره یه برق طلایی و قرمزی توی آسمون درخشید و آواز قُقی هم قطع شد!
اما بعد توجه سالازار به سیبل جلب شد که مثل ابر بهار داشت عر میزد!
- تو دیگه چته؟!
سیبل در حالی که گریهش شدت گرفته بود بریده بریده گفت:
- هاگرید بیگناهه! عــــر... اون برای من... عــــر... سیبیلهامو آورده بود! عـــر... منم قاطی بودم ترسوندمش فرار کرد! عــــر... من نمیذارم به ناحق متهمش کنید! عــــر... من تا پای جون از هاگرید دفاع می کنم!