جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 7 دی 1404 00:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سوژه جدید: فرم ۳۷ ب!

انجمن نابودی موجودات خطرناک یکی از معدود ادارات وزارتخانه بود که کمتر کسی از آن حرف می‌زد. حتی شاید بعضی از کارمندان وزارت سحر و جادو از وجود آن خبر نداشتند. به خصوص در زمان وزیر قبلی این اداره تقریباً متروکه شده بود و فقط یک کارمند پیر کارهای آن را پیش می‌برد و بعد از بازنشست شدن او برای مدتی کارها در آنجا راکد مانده بود. حالا اما حضور دو کارمند جدید در این قسمت، آن را دوباره به یک مجموعه فعال تبدیل کرده بود.

الیوت یقه‌ی ردای کاری‌اش را صاف کرد و گفت:
- هنوز عادت نکردم. قبلا بخش ثبت گزارش بودم. نهایت خطری که داشتیم، اشتباه تایپی بود.

آرام از بین قفسه‌هایی که در دو سمت اتاق بود قدم زد و به سمت همکارش رفت. در هر یک از قفسه‌ها یک کپسول‌ با سایزهای متفاوت قرار داشت. بعضی از آن‌ها به اندازه چند کتاب قطر داشتند، اما بودند کپسول‌هایی که در آن‌ها یک انسان بالغ هم جا می‌شد. 

مارن لبخند کوتاهی زد، اما چشم از قفسه‌ها برنداشت.
- من از اداره ساماندهی موجودات نیمه‌هوشمند اومدم. اون‌جا حداقل باهاشون حرف می‌زدیم. این‌جا فقط نابود می‌کنیم.

روی میز فلزی وسط سالن، چند فرم پخش شده بود. فرم‌های جدید، با حاشیه‌های باریک‌تر و دستورالعمل‌های خلاصه‌تر. بالای همه‌شان یک عنوان تکرار می‌شد: فرم ۳۷ ب.

الیوت یکی از برگه‌ها را بلند کرد. نگاهی به آن انداخت و گفت:
- طبق این، دیگه نیازی به تایید جداگانه نیست. تشخیص، تایید، اجرا. همه با هم.

مارن که همچنان نگران به نظر می‌رسید گفت:
- میگن برای تسریع کارها این پروتکل جدید ابلاغ شده. اما یه جوری به نظر میرسه انگار نمی‌دونن اینجا با چه موجوداتی سر و کار داریم!

الیوت پوزخندی زد
- یا شاید اصلاً خیلی به این چیزا فکر نکردن و فقط می‌خواستن کار سریع‌تر انجام بشه. ظاهراً وزیر این روزا وقتش رو جای دیگه‌ای می‌گذرونه!

در امتداد قفسه‌هایی که کپسول‌های مهر و موم شده درون آن‌ها قرار دادشت، دقیقاً در قسمت انتهایی اتاق، چیزی شبیه به کوره قرار داشت. در نگاه اول فقط چهار ستون سنگی که روی آن‌ها محفظه‌ای بزرگ از همان جنس و با دریچه‌ای آهنی مشبک که شیشه‌ی آبسیدین آن را پوشانده بود به چشم می‌خورد. اما تلألو نور آتش جادویی آبی رنگی که از پشت شیشه به چشم می‌خورد باعث می‌شد که هر انسانی ناخودآگاه از آن فاصله بگیرد. 

سه کپسول کنار کوره قرار داشت. هر کدام علامت هشدار مخصوص خودش را داشت. مارن نزدیک اولین محفظه رفت. سایه‌ای داخلش تکان خورد، انگار به دیواره‌ها چنگ می‌کشید.

- این همون دمنتوره‌س؟

صدایش آرام بود، اما کنجکاوی در آن موج می‌زد.

الیوت سری تکان داد.
- آره. وحشی شده! از اون‌هایی که دیگه به فرمان وزارت جواب نمی‌دن. همه خاطرات آدم‌ها رو هم جذب می‌کنه!
- فکر می‌کردم دمنتورها فقط شادی رو می‌گیرن.
- این یکی نه. طبق گزارش‌ها، خاطره می‌گیره. همه‌چی رو. خوب، بد، حتی چیزهایی که طرف فکر می‌کرد فراموش کرده.

مارن به محفظه نگاه کرد.
- پس برای همین حکم نابودی گرفته.

الیوت همانطور که به نشانه تأیید سر تکان می‌داد به محفظه‌ی دوم اشاره کرد و گفت:
- حالا تازه این یکی رو ببین. چند وقت توی ادارات مختلف گشته. نه تونستن بفهمن چیه، نه اینکه حتی اثری ازش توی کتاب‌ها و اسناد معتبر پیدا کردن. حتی معلوم نیست از کجا اومده!

مارن جلو رفت. موجود داخل محفظه شبیه یک توده‌ی زنده بود با پوسته‌ای ترک‌خورده که نور کم‌جانی از زیرش رد می‌شد. با ارفاق می‌شد آن را شبیه به یک انسان دانست. اما بدون این‌که هیچ حرکت یا نشانه‌ی زنده بودنی داشته باشد.

- پس نفهمیدن چیه و فقط تصمیم گرفتن نابودنش کنن؟!

 الیوت نیشخندی زد و جواب داد:
- دقیقاً! از همون راه حل‌های همیشگی!

محفظه‌ی سوم اما تقریبا خالی به نظر می‌رسید. خیلی هم از دو کپسول قبلی کوچک‌تر بود! مارن این‌بار خودش نزدیک شد و برچسب توضیحات محفظه را با صدای بلند خواند:

انگل جادویی. به خودی خود بی‌خطر محسوب می‌شود. اما با نفوذ به بدن میزبان می‌تواند غریزه بقا را در آن تا حد بسیار زیادی تقویت کند. در نتیجه همه تصمیمات میزبان، کاملاً منطقی، بقا محور و بدون هیچگونه احساسات و عواطف می‌شود. در مشاهداتی دیده شده میزبان به شکل قابل توجهی باهوش‌تر می‌شود.

مارن با خنده گفت:
- این یکی که بد نیست! آدم رو انگار عاقل می‌کنه!

الیوت این بار با سردی جواب داد:
-یا فقط زنده‌تر!

مارن که از جواب همکارش خیلی خوشش نیامده بود به سمت میز آهنی رفت و فرم را برداشت و دوباره خواند.
- اینجا نوشته می‌تونیم نابودی هم‌زمان انجام بدیم. سطح خطر مشابهه.

الیوت به کوره نگاه کرد. خیلی از این ایده خوشش نیامده بود. اما از آن دسته کارمندانی هم نبود که بخواهد از پروتکل تخطی کند. در نتیجه تکانی به چوبدستی‌اش داد و به کمک مارن یکی یکی کپسول‌ها را به سمت کوره هدایت کردند. به ترتیب هر بار دریچه کوره باز می‌شد، دهانه یکی از محفظه‌ها به دریچه می‌چسبید و عملیات انتقال انجام می‌شد. بعد از سه تکرار، مارن با چوبدستی‌اش ضربه‌ای به کوره زد تا فعال شود.

چند ثانیه اول، همه‌چیز عادی بود. نور کوره یکنواخت. صدا ثابت.

جند لحظه بعد اما ستون‌های سنگی شروع به لرزیدن کردند.

مارن که از شروع شیفت خیلی احساس خوبی نداشت با بدگمانی گفت:
- این صدا طبیعیه؟

الیوت نیشخند استهزا آمیزی زد و جواب داد:
- نترس بابا. می‌دونی این کوره چند ساله داره کار می‌کنه؟ از یکی شنیدم جادوی باستانی توش وجود داره!

سپس خودش به کوره نزدیکتر شد و دوباره طلسم را اجرا کرد. جادو کامل شکل نگرفت. مثل این که چیزی آن را می‌کشید.

دمنتور محو نشد. سایه‌اش فشرده‌تر شد. موجود پوسته‌دار نور را جذب کرد. انگل دیده نمی‌شد، اما حضورش حس می‌شد.

کوره صدا داد. نه صدای شکست، نه انفجار. صدایی شبیه نفس کشیدن.

مارن طلسم مهار را اجرا کرد. نور چوبدستی‌اش لرزید و خاموش شد!
- جادوم… درست نیست! انگار حسش نمی‌کنم!

این بار ترس به شکل جدی در صدایش شنیده می‌شد!

الیوت سعی کرد طلسمی برای کنترل اوضاع اجرا کند. نور ضعیفی بیرون آمد ولی قدرت چندانی نداشت. برای اولین بار حالا ترس در چهره‌ی او هم دیده می‌شد!

هر دو عقب رفتند.

در کوره با صدای گوشخراشی باز شد.چیزی از دل آن بیرون آمد. قامتش انسانی بود، اما نه کاملا. سایه‌ای شبیه ردای دمنتور به بدنش چسبیده بود. بخش‌هایی از پوستش شفاف بود و زیرش جریان جادو دیده می‌شد. سایه‌اش مستقل حرکت می‌کرد.

چشم‌هایی که نگاه می‌کردند.
نه مثل حیوان.
نه مثل دمنتور.

هیولا قدمی جلو آمد.

و کوره، پشت سرش، خاموش شد.


خب دوستان عزیزم. همونطور که خوندید به دلایلی یک هیولای عجیب و غریب از ترکیب سه موجود خطرناک تشکیل شده و این می‌تونه از جهات مختلفی توسعه پیدا کنه. نیروهای این موجود جدید می‌تونه ترکیبی از اون سه موجود باشه و یا اینکه چیزهای جدیدی هم داشته باشه. می‌تونه شروع به کشتار توی وزارت کنه و یا حتی فرار کنه و از وزارت خارج بشه تا بتونه آماده حمله بشه. شاید این موجود از جادو تغذیه می‌کنه و شاید هم اصلاً قصدش کشتار جادوگرانه! تصمیم با شماست و هر جوری که دوست دارید داستان رو پیش ببرید. اگر هم چیزی توی ذهنتون بود که شاید برای نفر بعدی می‌تونه مفید باشه، مثل من می‌تونین آخر پستتون به عنوان یه پیشنهاد یا سرنخ بنویسین.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: ماراتون همگانی مطالعه کتاب‌های هری پاتر
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 20:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام به همه‌ی رفقا!

چقدر خوشحالم که این حرکت خفن راه افتاد! من اتفاقا دنبال یه بهونه برای شروع کردن کتاب صوتی جدیدی که منتشر شده بودم و چی بهتر از این؟

هستمتون شدید!
تاپیک انجمن
پاسخ: فعال ترین عضو فصل پاییز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آذر 1404 22:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خب دیگه همه دلایل رو گفتن دیگه. منم مجبورم به این مردک گریندلوالد رأی بدم!

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: جادوگر فصل پاییز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آذر 1404 22:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
من رأیم رو برای این عنوان به سالازار اسلیترین می‌دم.
دلیل اصلیم هم مثل فصل‌های قبلی، مدیریت هاگوارتسه. این فقط برای برگزاری هاگوارتس نیست. بلکه برای اینه که همچنان یکی از اصلی‌ترین محورهای فعالیت وبسایت انجمن مدرسه هاگوارتسه و این رو مدیون سالازار عزیز هستیم.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: بهترین نویسنده فصل پاییز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آذر 1404 22:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
برای بهترین نویسنده پاییز من می‌خوام رأیم رو به لرد ولدمورت عزیز بدم.

به نظر من این رأی خیلی مهمه و دوست دارم این رأی رو به کسی بدم که ایده‌های نویسندگیش، چه توی طنز و چه توی جدی رو خیلی دوست دارم.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1404 00:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سکوت عجیبی بود.

هرچند اهالی این دهکده کوچک، مدت‌ها بود که به سکوت و ترس و وحشتی که حاصل قدرت گرفتن سیاه‌ترین جادوگر تاریخ بود، عادت کرده بودند، اما امشب چیزی فرق می‌کرد. انگار انرژی جادویی عظیمی به یکباره رها شده بود و تا کیلومتر‌ها دورتر هم حس می‌شد.

به نظر می‌آمد منشا همه این اتفاقات، خانه نیمه ویرانی بود که تا همین چند ساعت پیش یکی از معدود مکان‌هایی به شمار می‌آمد که هنوز از آن صدای خنده شنیده می‌شد. اما حالا و در چند ساعت اخیر فقط و فقط گریه گهگاه کودکی از آنجا به گوش می‌رسید.

بالاخره چیزی در بالای خیابان منتهی به خانه حرکت کرد. شبح سیاه رنگی که چنان با عجله می‌دوید که انگار هر لحظه ممکن است بزرگترین اتفاق زندگی‌اش را از دست بدهد. هر چه به خانه نزدیک‌تر می‌شد و ابعاد فاجعه را می‌دید، قدم‌هایش آرام‌تر و زانوهایش لرزان‌تر می‌شد.

خانه بعد از فروکش کردن جادو، حالتی ناپایدار داشت؛ انگار هنوز مطمئن نبود باید فرو بریزد یا سر پا بماند. وقتی سوروس اسنیپ وارد شد، برای لحظه ای در آستانه در ایستاد. احساسی درون او می‌گفت که اگر یک قدم جلوتر برود، دیگر چیزی از آنچه تا امروز خودش می دانسته باقی نمی ماند. اما ایستادن چیزی را عوض نمی‌کرد. بوی سوختگی جادو و گرد و خاک در هوا مانده بود و هر نفس، یادآور این بود که خیلی دیر رسیده است.

درست جلوی در ورودی نگاهش به پیکر بی‌جان کسی افتاد که بارها از صمیم قلب آرزوی مرگش را کرده بود. هرچند دیدن جسد جیمز مهر تأییدی بر به وقوع پیوستن ترسناک‌ترین کابوسش بود، اما ناخودآگاه انتظار داشت که احساس رضایت کند.

اما نکرد...

حتی حالا هم، حتی در مرگ، حضور جیمز مثل اتهام بود. سوروس طلسم مرگ را شلیک نکرده بود، اما تأثیر کمی هم در انجام آن نداشت. خشم قدیمی، لجوج و غیرمنطقی بالا آمد و با اندوه گره خورد. جیمز کسی بود که همیشه لیلی را از او دور نگه داشته بود، کسی که حالا هم انگار با مرگش چیزی را از اسنیپ طلب می کرد. چشمان بی‌روحش با همان حالت از خود راضی همیشگی او را مواخذه می‌کردند.  اسنیپ نگاهش را دزدید، اما نفرت هنوز همان جا بود، خاموش و سمج، بی آنکه بداند دقیقا متوجه چه کسی است.

پله ها را آرام و اما بدون تردید بالا رفت. وقتی جسد لیلی را دید، ایستاد. نه فریاد زد، نه جلو دوید. فقط ایستاد و نگاه کرد. تا امروز در زندگی‌اش دردهای زیادی کشیده بود. چه روحی و چه جسمی. اما حالا با دیدن این صحنه حس می‌کرد چندین برابر همه آن دردها را به صورت همزمان در قلبش احساس می‌کند. در تمام سال هایی که خودش را به بی احساسی و انضباط و نفرت عادت داده بود، هیچ وقت فکر نکرده بود ممکن است یک نگاه ساده این طور او را خالی کند. زانو زد. حرکتی که بیشتر غیر ارادی بود تا انتخاب. سرش را کمی پایین آورد. دست هایش مشت شده بودند. آن قدر محکم که ناخن هایش در پوستش فرو رفتند. اما درد را حس نمی کرد. لیلی آنجا بود، اما دیگر لیلی نبود؛ و این تناقضی بود که ذهنش از پذیرفتنش سر باز می زد.

بدون هیچ واکنش دیگری فقط و فقط، با صورتی خالی از هرگونه احساس به او نگاه می‌کرد. نه یاد خاطرات خوش افتاده بود و نه اشتباهاتش جلوی چشمانش آمده بود. حالا دیگر درد چند لحظه پیش هم از بین رفته بود. احساس می‌کرد یک دست نامرئی تمامی اجزای بدنش را بیرون کشیده و فقط یک کالبد خالی برایش به جای گذاشته. حالا می‌توانست خیلی خوب کسانی که در معرض بوسه دمنتورها قرار می‌گیرند را درک کند.

گریه کودک در گوشش پیچید. صدایی ناتوان و بی وقفه. اسنیپ سرش را بلند نکرد، اما نمی توانست نشنود. وقتی بالاخره نگاهش به گهواره افتاد، چیزی در سینه اش منقبض شد. چشمان کودک باز بود و در آن ها، بدون هیچ تلاشی، چیزی از لیلی را دید. همان رنگ و همان عمق. این کشف همزمان با موجی از خشم آمد. اگر این بچه نبود، اگر پیشگویی، اگر انتخاب اشتباه خودش نبود، لیلی هنوز زنده بود. ذهنش کودک را هم قربانی می دید، هم علت، و این دو فکر در کنار هم غیرقابل تحمل بودند. نگاهش را سریع پس گرفت، انگار چشم ها به او خیانت کرده باشند. دیگر نمی‌خواست هیچوقت نگاهش به آن موجود بیفتد. او به همان اندازه که تنها یادگار لیلی بود، سند محکم و عینی بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش بود.

در همان لحظه صدایی از پایین خانه آمد. قدم هایی سنگین و هق‌هق بریده بریده خبر می‌دادند که باید کاری کند. بدنش واکنشی نشان داد که ذهنش هنوز تحلیلش نکرده بود. بلند شد، شنلش را جمع کرد و به سایه ای کنار دیوار نیمه فرو ریخته رفت. نباید دیده می شد. نه از ترس، بلکه از ناتوانی خودش برای توضیح چیزی که حتی برای خودش هم قابل توضیح نبود.

هاگرید در حالی که جسد جیمز را در آغوش گرفته بود وارد شد و با دیدن لیلی صدایی از گلویش بیرون آمد که بیشتر شبیه شکستن بود تا گریه. جلو رفت. جیمز را به آرامی در کنار لیلی گذاشت و بدن بی‌جانشان را مرتب کرد. لباس‌هایشان را تمیز کرد و چشم‌هایشان را بست. درحالی که به پهنای صورت اشک می‌ریخت خم شد و هر دوی آن‌ها را در آغوش کشید. جوری آن‌ها را به خود فشار می‌داد که انگار اگر محکم تر بگیرد، می‌تواند آن ها را برگرداند. اشک هایش روی ریش بلندش می ریخت و زیر لب اسمشان را تکرار می کرد.

اسنیپ از پشت سایه ها نگاه می کرد، بی حرکت. هیچ چیز در چهره اش تغییر نکرد، اما درونش دوباره تغییراتی به وجود آمده بود. او نمی توانست مثل هاگرید گریه کند، نمی توانست لمس کند، نمی توانست اسم لیلی را با صدا بگوید. سوگواری اش همین بود؛ ایستادن در تاریکی و اجازه دادن به درد که بی شاهد از درونش عبور کند. تنها نمود بیرونی  این سوگواری مشت‌های گره کرده و لب‌هایی بودند که چنان به هم فشار می‌داد که انگار اگر لحظه‌ای مقاومت را رها کند تمام وجودش بیرون می‌ریزد.

وقتی هاگرید کودک را برداشت و رفت، خانه دوباره ساکت شد. اسنیپ چند لحظه دیگر همان جا ماند. بعد یک بار دیگر به لیلی نگاه کرد، کوتاه و دقیق، انگار می خواست تصویرش را جایی عمیق تر از حافظه ثبت کند. بدون هیچ کلمه ای برگشت و از خانه خارج شد، با این آگاهی سنگین که از آن شب به بعد، زندگی اش دیگر هرگز به چیزی جز تاوان دادن شبیه نخواهد بود.

تاپیک انجمن
پاسخ: كنفرانس‌های آنلاین جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آذر 1404 17:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام به دابی عزیز و باقی دوستان.
اولآ که خیلی خوشحالم که قراره یه میتینگ برگزار بشه و در مورد مسائل مهم سایت صحبت بشه. این خیلی روند خوبیه و امیدوارم ادامه دار هم بشه.

اما متأسفانه من نمیتونم توی این جلسه شرکت کنم و مجبورم به کار دیگه ای که دارم برسم.
در نتیجه از همینجا جلسه خوبی رو براتون آرزو میکنم و میخواستم درخواست کنم اگر امکان داره، این جلسه رو ضبط کنین که چه من و چه دیگران اگر نتونستن حضور پیدا کنن در جریان کار تا حدی قرار بگیرن.

ممنون از وقتی که همگی میذارید.
تاپیک انجمن
پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1404 23:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سلام

لطفاً از حساب شخصی من مبلغ 144 گالیون به حساب انجمن عمومی مرگخواران اضافه بشه.

با تشکر

با توجه به توضیحات اینجا انجام شد.

سرمایه مرگخواران: 307 گالیون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/8/28 11:54:41
تاپیک انجمن
پاسخ: آواتار ويزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1404 19:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سلام رون چطوری؟

این دو تا رو برات طراحی کردم. ببین دوستشون داری؟
یه کمی سخت بود اون چیزی که میخوای رو بسازم ولی دیگه تلاشمو کردم بالاخره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: آوای مامی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1404 15:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

امیدوارم با تلاش‌های دیپلماتیکی که وزارت داره می‌کنه به زودی صلح برقرار بشه و همه بتونیم کنار همدیگه زندگی کنیم. اون وقته که همه کسانی که بر علیه من نفرت پراکنی کردن از کار خودشون پشیمون میشن!چشمک

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن