هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۲

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۳۱ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
پیام: 1125
آفلاین
نمرات جلسه‌ی سوم


آستریکس: ۲۹.۵
ماهم داریم اینجا زحمت می‌کشیم خو..
حقیقتا حیوون موردعلاقم شد حیوونت. خلاقیتت رو به شدت دوست داشتم.
این یه مقدار گی که کم شد برای یکی دوتا غلط تایپی[تو دیالوگ اشکال نداره ولی تو متن مطمئنا درست‌تره.]

دوریا: ۳۰
حیوون کیوتی بود نه؟
خوشحالم نجاتش دادی و ازاسارت نمرد.

جرمی: ۳۰
گرچه برای کسی که حیوون رو نشناسه خیلی مبهم بود. شخصا چندین بار خوندم و اسمشو سرچ زدم تا گرفتم چی به چیه.

آلنیس: ۰
از کلاس من خوشت نمیاد؟!

لینی:
لذت بردم. مرسی که وقت گذاشتی و تکمیلش کردی.




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۰:۰۰ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
*

لینی تجربه خوبی تو این که زمینی و همراه بقیه بدو بدو به سمت جایی هجوم ببره نداشت. چون در 99% درصد مواقع برای این که زیر دست و پا نمونه با احتیاط حرکت می‌کرد و در نتیجه از همه جا می‌موند. شاید فکر کنین اون 1% باقی‌مونده زمانیه که موفق می‌شد. ولی نه! شکست برای لینی در این موضوع 100% بود. اون یک درصد باقی‌مونده واسه وقتیه که لینی بی‌احتیاط حرکت می‌کرد و با سرعت تمام تو دل جمعیت می‌رفت و در نتیجه... له می‌شد! کاملا این شکلی: .

بنابراین این‌بار شیوه‌ی متفاوتی رو در پیش می‌گیره که احتمالا براتون سواله که چرا همیشه در پیش نمی‌گرفت. راستش مطمئنم اگه از خود لینی هم بپرسین جواب سوالو نمی‌دونه و این باعث می‌شه روونا در گور کمی بلرزه. شیوه‌ی متفاوت به این شکل بود که این‌بار پروازکنان بر فراز سر همه حرکت می‌کنه و بدون هیچ مانعی و با سرعت زیادی از همه پیشی می‌گیره. ولی خب...

انتهای راه که زمین بود!

بله، همین که مقصد زمین بود باعث می‌شه بالاخره در مرحله آخر مجبور شه فرود بیاد، ولی چون چند ثانیه جلوتر از باقی جادوآموزای حمله‌آورنده به صندوق‌ها بود، شیوه‌ی نیش رو در پیش می‌گیره!

- عقب وایسین وگرنه نیش می‌خورین!

جادوآموزان که همچون ایل مغول به سمت صندوق یورش برده بودن، با دیدن لینی که نیش درخشانش رو تهدیدکنان به سمتشون گرفته تصمیم به توقف می‌گیرن و همگی به صورت دومینویی روی همدیگه پرتاب می‌شن تا تپه‌ای از جادوآموزان در نزدیکی صندوق شکل بگیره.

لینی راضی از کرده‌ی خود، برمی‌گرده و به صندوق نگاهی می‌ندازه. درسته که تنها متقاضیِ جلوی صندوق بود، اما باید عجله می‌کرد چون به محض این که جادوآموزا سرپا می‌شدن حمله به صندوق مجددا آغاز می‌شد. بنابراین همین که دو چشم درشت می‌بینه که مستقیم بهش زل زده بودن، انتخاب خودشو می‌کنه.

گوشه‌ای از چمنزار وسیع هاگوارتز

لینی همراه حیوون گردالوی کوچولوی گوگولیِ پشمالوش وسط چمنا ولو شده بود و منتظر بود واکنشی از طرف حیوونش که همچنان با جفت چشماش بهش زل زده بود سر بزنه... ولی نمی‌زنه که نمی‌زنه. و بله، حیوون لینی واقعا یک توپ گردالی با دو چشم درشت بود که موهای بلندی از همه‌جاش زده بود بیرون و پشمالوش کرده بود!

- بهم بگو چی می‌خوای درجا برات آماده می‌کنم.

لینی یکم چمن می‌کنه و جلوی دهن حیوون می‌گیره.
- علف‌خواری؟ آ کن اینو بخور.

ولی نه دهنی باز می‌شه و نه علفی خورده می‌شه.
- باشه خب... گوشتخواری؟ بگو چی می‌خوای برات بیارم. گوشت دوست داری؟ گوشت؟ یه آهانی اوهونی چیزی که بفهمم؟

و بالاخره حرکتی دیده می‌شه و حیوون چشماشو باز و بسته می‌کنه و دوباره به لینی زل می‌زنه.
- چشماتو باز و بسته کردی. گوشتخواری. درسته؟

اما این‌بار چشمکی زده نمی‌شه. ولی برای لینی همون یک‌بار هم کافی بود. پس قطعات گوشتی که از کلاس مراقبت از موجودات جادویی برداشته بود رو از جیب جادوییش بیرون میاره و جلوی دهن حیوون می‌گیره. ولی دهنی برای خوردن باز نمی‌شه!

لینی ناامیدانه گوشت‌های خام رو کنار می‌ذاره.
- خیله خب بذار تجزیه و تحلیلت کنم حالا که خودت همکاری نمی‌کنی!

لینی همزمان با گفتن این حرف دفترچه‌ای رو بیرون میاره و مشغول یادداشت نکات می‌شه.
- این حیوون هر شونصد دقیقه یک‌بار چشمک می‌زنه. علف نمی‌خوره. گوشت هم نمی‌خوره. هی!

لینی با خوش‌حالی چرخی در هوا می‌زنه.
- فهمیدم! تو حتی پا هم نداری و خب... اینطوری راه رفتن رو زمین برات سخته دیگه نه؟ محل زندگیت دریاس!

- پس چطوری بیرون آب زنده مونده؟

سو که بدون این که لینی متوجه بشه اونجا اومده بود اینو می‌گه. لینی دستی به چونه‌ش می‌کشه.
- درست می‌گی. پس دو زیسته!
- مطمئنم روونا خیلی بهت افتخار می‌کنه لینی.

لینی نمی‌دونست چرا قیافه سو طوری بود که انگار داره سرکارش می‌ذاره، ولی مهم نبود. چون لینی پرده از راز حیوون جادوییش برداشته بود. پس حیوونو قل می‌ده تا کنار دریاچه بره که یهو سو فریاد می‌زنه:
- کجا داری می‌ری؟
- دارم حیوون قشنگمو می‌برم به محل زندگیش دیگه... دریاچه.
- لینی یعنی واقعا هنوز نفهمیدی؟
- چیو نفهمیدم؟
- یه نگاهی به اطرافت بنداز و یکم شاخکاتو تیز کن تا بفهمی. البته در واقع با نگاه به حیوونت باید تا الان می‌فهمیدی.

بالاخره توجه لینی به پچ‌پچ‌هایی جلب می‌شه که هر از گاهی از اطراف بلند می‌شد ولی تا الان نادیده گرفته بود.

- این داره با عروسک حرف می‌زنه؟
- شاید آنابله عروسکه!
- نه بابا لینی کم با اشیا حرف نمی‌زنه.

لینی نگاهشو از جادوآموزان پچ‌پچ‌کن که هرکدوم با حیوونای خودشون مشغول بودن برمی‌داره، شاخکاشو تیزتر می‌کنه و با شنیدن این حرفا چندین سیخونک به حیوون گردالیش می‌زنه و...

اتفاقی نمیفته!

- گفتم که، باید تو آب بندازمش تا به جنبش در بیـ...

ناگهان سو وسط حرف لینی می‌پره.
- لینی! می‌دونم شنیدنش برات سخته ولی... اون حیوون نیست. عروسکه. عروسک. تو اشتباهی به جای حیوون، عروسکِ حیوونا رو برداشتی که اشتباها تو صندوقچه بود.

لینی شوکه می‌شه و البته که باورش نمی‌شه! پس به جای انداختن حیوون داخل دریاچه، تنگی پیدا می‌کنه و اونو با احتیاط داخلش می‌ندازه. مجددا تنها واکنش از حیوون چشمک زدنه. لینی با بغضی در گلو دستشو از روی تنگ برمی‌داره و به سو چشم می‌دوزه.
- ولی چشماشو باز و بسته می‌کرد.
- آره مشنگا تو یه چیزی به اسم تلکوژونی (تکنولوژی) پیشرفت کردن و نتیجه‌ش شده عروسکای سخنگو و متحرک.

سو با دیدن لینی که زانوی غم به بغل گرفته بود، سریع اضافه می‌کنه:
- ولی حدس بزن چی شده! اینطوری حداقل از کلاس مراقبت از موجودات جادویی یه عروسک هدیه گرفتی که می‌تونی همیشه داشته باشیش. این خوب نیست؟
- خوبه.

و بله خب... حیوون لینی در واقع حیوون نبود... و این پیکسی ساده نفهمیده بود.

==========

چون دیر شده بود و در هر صورت حساب نمی‌شد، منم ویر زدم و رولمو تکمیل کردم.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱۶ ۱:۱۰:۰۱



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۰:۰۴
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 182
آفلاین
- حیوون خونگی؟ مثلا استاد درس مراقبت از موجودات جادوییه؛ بعد بچه‌ها رو تشویق می‌کنه به نگهداری از این جونورای زبون بسته تو خونه‌هاشون؟! کدوم تسترالی بهش اجازه تدریس دا...

آلنیس همونطور که زیر لبی غر می‌زد، متوجه یه سال اولی گریفیندوری شد که با آغوشی باز، به سمتش می‌دویید.
- وای چه هاپوی جادویی نازی! یعنی پروفسور اینو برای من کنار گذاشته بود؟ بیا اینجا کوچولو... اسمتم می‌ذارم- آخ! وحشی چرا گاز می‌گیری؟! الان هاری می‌گیرم!

دیگه خبری از اون گرگ ملوس و مهربون نبود؛ اون از پروفسور زلر که می‌‌خواست حیوونای بیچاره رو به جادوآموزا غالب کنه، اینم از این سال اولی خنگی که حتی نتونسته بود فرق یه ریونکلاوی رو با یه هاپو تشخیص بده!
- روونا به داد اون زبون بسته‌ای برسه که گیر این بیفته...

آلن هنوز غر می‌زد. کلاس مراقبت از موجودات جادویی همیشه کلاس مورد علاقه‌اش بود، ولی انگار یهو از کلاس زده شد. فقط می‌‌خواست زودتر تمومش کنه و به زندگی نه چندان عادیش برگرده.
جمعیت زیادی جلوی صندوقچه جمع شده بودن و آلن مجبور بود مدتی رو صرف تماشای جادوآموزای هیجان‌زده و خوشحالی که با حیوون خونگی‌شون از اونجا می‌رفتن کنه.
بالاخره نوبت خودش رسید. نمی‌دونست پروفسور زلر چه موجودی رو براش درنظر گرفته، ولی با خودش فکر کرد فرق چندانی هم نداره؛ به هرحال اون تقریبا با هر موجود زنده ای می‌تونست کنار بیاد.
سرش رو داخل صندوق کرد و قبل از اینکه چشماش چیزی ببینه، بینیش شروع به بو کشیدن کرد. همینجور که داشت تحلیل می‌کرد، بویی به مشامش خورد که باعث شد کمی جا بخوره. داخل صندوق رو خوب نگاه کرد تا بالاخره منبع بو رو دید؛ یه توله کراپ کرمی‌رنگ با لکه های قهوه‌ای روی پوستش، که سرش رو کج کرده بود و داشت با چشمای درشتش به گرگ سفید نگاه می‌کرد.
از روونا که پنهون نیست، از شما چه پنهون؟ آلن همیشه دوست داشت یه توله داشته باشه، ولی خب مشکلات کوچیک و کم اهمیتی از جمله پیدا نکردن جفت مناسب، مانع این شده بود. ولی حالا، اون داشت به یه کراپ کوچولو نگاه می‌کرد که براش دقیقا مثل توله‌های نداشته‌اش بود. پوزه‌اش رو نزدیک برد تا کراپ رو از پشت گردن بلند کنه و از صندوق بیرون بیاره. کمی دورتر رفت و زیر درخت بلندی، بچه رو زمین گذاشت.
- پسرخونده قشنگ منی تو؟ اسمت چیه فسقلک؟

کراپ پارس ریزی کرد. شاید برای بقیه افراد حاضر در اونجا معنی خاصی نمی‌‌داد، ولی به هرحال آلنیس خودش یه گرگ بود و زبونش رو می‌فهمید. همه سگ‌سانان زبون همدیگه رو می‌فهمیدن.
- آپولوی نانازم. اسمت هم مثل خودت قشنگه.

آلن احساساتی، حالا کاملا نسبت به کلاس مشتاق بود. نسبت به هرچیزی که به پسرکش مربوط می‌شد مشتاق بود.
توله کراپ که معلوم شد اسمش آپولوئه، بلند شد و با قدم‌های کوچیک به گرگ سفیدی که تازه دیده بود نزدیک شد. اون رو بو کشید و آلن هم به نشانه دوستی، پوزه‌اش رو به پوزه کوچولوی آپولو زد.
- می‌تونی بهم بگی آلن، یا آل. هر کدوم خودت دوس داری کوچولو.
- ماما!

اشک تو چشمای آلنیس حلقه زد. اصلا انتظارش رو نداشت که توله به این زودی بهش اعتماد کنه. ولی ظاهرا آپولو اون رو به عنوان مادر جدیدش پذیرفته و آماده بود که هرجا می‌ره، دنبالش کنه.

- حتما گرسنه ای پسرکم، نه؟ اشکال نداره. الان بهترین فرصته که شکار هم یادت بدم!

آپولو دم‌ سه شاخه کوچولوش رو تکون داد. آلن زوزه کوتاهی کرد و بهش اشاره کرد که دنبالش بیاد.
یکم دویدن تا از محوطه هاگوارتز خارج بشن و به تپه های اطراف برسن. بالاخره آلن وایساد و با توقفش، آپولو که پشت سرش می‌دوید بهش خورد.

- رسیدیم! حالا وقت شکار هندونه ‌اس!

آلن برگشت تا آپولو رو ببینه و وقتی با چهره پوکرش مواجه شد، لبخند از رو لبش محو شد.
- چیه؟ نکنه انتظار داشتی ببرمت شکار خرگوش؟ واقعا فکر کردی من همچین مادر بدی‌ام که پسرم رو خشن بار بیارم؟ نه جونم! تو از همین الان باید یاد بگیری چجوری از راه حلال غذا به دست بیاری. فقط وایسا و تماشا کن!

آلنیس با غرور تمام، از تپه پایین رفت تا به جالیز رسید. زمین پر بود از میوه‌ها و سبزیجات متنوع. آلن به سمت قسمت پرورش هندونه رفت و اونا رو مورد بررسی قرار داد، تا سرخ‌ترین و شیرین‌ترینشون رو پیدا کنه. بعد از اینکه هندونه ای رو مورد هدف قرار داد، برگشت، به سمت کلبه‌ای که کنار جالیز بود رفت و پوزه‌اش رو به در کوبید. پیرمرد کشاورزی که صاحب اونجا بود بیرون اومد و بعد از سلام و احوال پرسی با گرگ سفید، با هم به سمت هندونه ها رفتن. آلن کیسه سکه‌ای رو به پیرمرد داد و در ازاش، هندونه به دهن به سمت آپولو برگشت.
- دیدی؟ به همین راحتی و جذابی!
-

آلن شروع به خوردن هندونه کرد و وقتی دید آپولو لب به غذا نمی‌زنه، از خوردن دست کشید.
- بیخیال! امتحان کن، پشیمون نمی‌شی ملوسکم.

آپولو هنوز همونجا نشسته بود و باعث شد آلن هم اشتهاش رو از دست بده.
- خیلی خب. اصلا می‌گم پیتزا بیارن، خوبه؟

آپولو زبونش رو دراورد؛ هرچند آلنیس اون موقع اصلا به این فکر نکرد که یه توله کراپ از کجا می‌دونه پیتزا چیه. چوبدستیش رو درآورد و سفارش داد و وقتی دید حاضر کردن غذا طول می‌کشه، رو به آپولو کرد.
- نظرت چیه تا غذا رو میارن، بریم خوابگاه و استراحت کنیم؟ حتما تو اون شلوغی و بین اون همه بچه نتونستی خوب بخوابی، مگه نه عزیز دل مامان؟

آپولو سر تکون داد. پس آلنیس "آکیو نیمبوس!"ـی گفت تا جاروش بیاد و بتونن باهاش سریعتر به هاگوارتز برگردن. آلن سوار جارو شد و منتظر شد تا آپولو هم سوار بشه، ولی این اتفاق نیفتاد.
کراپ کوچولو از اینکه سوار جارو بشه و پرواز کنه می‌ترسید، ولی آلن چاره دیگه‌ای نداشت و نمی‌‌تونست کل این مسیر آپولو رو به دندون بکشه، پس به زور سوار جارو کردش و اون رو با پنجه هاش نگه داشت تا احساس امنیت کنه. با بلند شدن جارو از روی زمین، آپولو زوزه‌ای کشید و از ترس، سرش رو توی پشم‌‌های گردن آلنیس فرو کرد.
وقتی به محوطه قلعه رسیدن، پیاده شدن ولی آپولو به محض اینکه پاش به زمین رسید، دوید و سعی کرد فرار کنه. آلن دنبالش دوید و اون رو از پشت گردن بلند کرد.
- هی! می‌‌دونم از ارتفاع ترسیدی، ولی دیگه چیزی وجود نداره که ازش بترـ...
- اوی اوی پشمک! بزبز قندی بشم گرگم می‌شی؟
- البته جز این یکی.

آپولو با دیدن آدم جدید جرمی نامی که به سمتشون می‌دوید، ترسید و به سمت جنگل ممنوعه فرار کرد. قبل از اینکه به جنگل برسه، آلن دوید و دوباره گرفتش، ولی این دفعه ولش نکرد و همراه باهاش به سمت کلبه هاگرید، جایی که پروفسور زلر برای تدریس کلاس مراقبت از موجودات جادویی مدتی اونجا مستقر شده بود راه افتاد. وقتی رسید، در زد و ثانیه ای بعد، پروفسور با موهای پریشون جلوی در ظاهر شد.
- ببخشید پروفسور. من اصلا مامان خوبی نبودم براش. امیدوارم به زودی یه مامان جدید و مهربون پیدا کنه.

بعد آپولو رو پیش پای رز روی زمین گذاشت.
- روونافظ پسر کوچولوی قشنگم. دلم برات تنگ می‌شه.

پوزه‌اش رو برای آخرین بار به پوزه آپولو زد و رز رو مات و مبهوت همراه با کراپ کوچولو تنها گذاشت.
وقتی به خوابگاه ریونکلاو رسید، خورشید تقریبا غروب کرده بود. دمش رو بغل کرد و روی تخت چمباتمه زد که چیزی خودش رو به پنجره کوبوند. وقتی نزدیک پنجره رفت، جغدی رو دید که جعبه پیتزایی رو با خودش حمل می‌کرد. همین کافی بود تا بغض آلنیس بترکه. پوزه‌اش رو توی بالش فرو کرد تا کسی صدای هق هق گریه‌اش رو نشنوه...


Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۲۷ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲
از کی دات کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
در صندوق چوبی، با کمربندی چرمی بسته شده بود. چوب مقداری نم داشت و روی دیواره آن چند جوانه روییده بود. جرمی با احتیاط کمربند را باز کرد. نسیمی از لای در صندوق وزید و آن را کمی تکان داد. جرمی در صندوق را باز کرد. گویی صندوق، روی سقف یک اتاقک قرار داشت. جرمی پای خود را روی پله نردبانی که به دیواره صندوق تکیه داده شده بود گذاشت و یکی یکی پایین رفت.

اتاقک شیشه‌ای، توسط جادوهای مادر طبیعت محاصره شده. آن سوی دیوارها، دریا و کوهستان، و جنگل و کویر با یکدیگر ملاقات می‌کردند. چند قفس شیشه‌ای کنار دیوار سمت چپ دیده می‌شد. جرمی آهسته رو به جلو گام برمی‌داشت و هر یک را از نظر می‌گذراند.
- اوکمی که زیادی وحشیه... قوی سیاه هم واسه پاترونوسم بسه. این سگه هم که لابد یه ایرادی تو کارش هست...

به قفس ققنوس که رسید، مکث کرد.
- شکوه و جلالت رو بگردم! ولی نه یکم زیادی تو چشمه.

چند قفس دیگر را نیز رد کرد؛ هر کدام به یک دلیل. به قفس آخر که رسید، سر جای خود خشک شد.
- ام... سرکاریه؟

قفس آخر خالی بود. جرمی چندین ثانیه به اعماق قفس خالی خیره شد. سپس لبخندی پرمهر تحویل خلا درون اتاقک داد. پس از چند لحظه، موجودی به شمایل میمون چسبیده به دیواره پشت قفس ظاهر شد. ترس در چشمانش لانه کرد بود و دست‌هایش را به سینه می‌فشرد. موجودی با دست و پای بلند، چشمان آبی خاکستری و موهایی به سفیدی برف کوه‌های تبت. موجودی از شرق دور.

- یه دمیگوئیز. نیوت اسکمندر توی کتابش درباره شما گفته بود. خوبی کوچولو؟

دمیگوئیز دستان فشرده‌اش را از سینه جدا کرد و آهسته آهسته به سمت دیواره جلویی آمد. در چشمان جرمی نگاه کرد و با احتیاط با انگشتش دیواره شیشه‌ای را لمس کرد. ابتدا دستش را به سرعت عقب کشید، اما وقتی دست جرمی روی شیشه قرار گرفت، او نیز آهسته دستش را با شیشه یکی کرد. در ذهن جرمی چند تصویر صحنه آهسته که با آهنگی عاشقانه همراهی می‌شد، پخش شد. لحظاتی که روی پشت بام خانه استرتون به دنبال یکدیگر می‌دویدند، در کنار یکدیگر شنا می‌کردند، توی خیابان‌های لندن بستنی به دست شانه به شانه قدم می‌زدند...

- دوست‌های خوبی می‌شیم، دنیز کوچولو.

کمی بعد، خوابگاه پسران

- مادر گفت: «راپونزل، موهات رو بنداز پایین».

جرمی روی تخت خود نشسته بود و دنیز سر روی پای او گذاشته بود. جرمی صفحه کتاب را ورق زد و ادامه ماجرا را برای دنیز تعریف کرد. نور از لابه‌لای پرده می‌تابید و میز کنار تخت جرمی را روشن می‌کرد. دنیز دوپای خود را در آغوش گرفته و به داستان گوش می‌داد. صدای برخورد چیزی با شیشه شنیده شد. دنیز از جا پرید، روی دو پا ایستاد و گوش‌های خود را گرفت.

- آروم باش عزیز دلم، لابد جغدی چیزی بوده، شاید هم اسنیچ خورده به شیشه.

دنیز با دست و پای لرزان و یک جفت چشم نگران، صورت جرمی را نظاره کرد. صورتی عاری از هرگونه ترس و نگرانی. دست‌هایش آهسته پایین می‌آمدند که نیمه راه، دوباره روی گوش‌های دنیز برگشتند. مردمک چشم‌هایش درشت شد و در همان حال شروع کرد به دویدن دور تالار.

- چیزی شده؟

پای جانور به یکی از میز عسلی‌ها گیر کرد و ظرف چینی آن را انداخت. صدای شکستن ظرف با سر و صدای تمرین کوییدیچ بیرون یکی شده بود. دنیز تخت کنار جرمی پرید و سپس، روی سر جرمی شیرجه رفت و دست‌هایش را دو طرف سر او گذاشت. جرمی اتفاقات درون سر دمیگوئیز را به چشم خود می‌دید. ساحره‌ای روزنامه به دست که به دیدن جرمی می‌آمد. روزی بارانی، زیر سایه ناله‌های ققنوسی ایرلندی...



RainbowClaw




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۴:۵۹
از جنگل بایر افکار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 308
آفلاین
دوریا شجاعانه قدمی به سمت صندوق برداشت که ناگهان صندوق به عقب پرید. حتما یک اتفاق بود. پس دوباره با گام‌هایی بلند حرکت کرد. اما صندوق باز هم چند قدم به عقب جهید.
-عه وا! مسخره کردی منو؟

پروفسور زلر خنده‌ی ریزی کرد. دوریا با چشمانی که از شک تنگ شده بود، به سمت پروفسور برگشت. سپس یکی از هم کلاسی‌های گریفیندوریش را دید که چوبدستیش را به سمت صندوق گرفته بود. وقتی چشمش به دوریا افتاد، سریعا چوبدستیش را غلاف کرد و سوت زنان از او دور شد.
دوریا نفس عمیقی کشید به سمت صندوق، که این بار بی‌حرکت مانده بود، رفت. سپس به آرامی در صندوق را گشود و بلافاصله پلکانی نقره‌ای رنگ جلویش ظاهر شد که به پایین می‌رفت.
-اوه! این خیلی بهتر از کیف پروفسور اسکمندره!

پروفسور زلر که از این جمله به شدت خشنود شده بود، ویبره زنان گفت:
-درسته که اصلا خوشم نیومد که به خاطر کلاس شما مجبور شدم از خوابم بزنم، ولی بالاخره باید یه درس خوب بهتون بدم.

دوریا لبخند کمرنگی زد. احساس می‌کرد جمله‌ی «باید یه درس خوب بهتون بدم.» ترجمه‌ی مستقیم «می‌دونم قراره بدبخت شین ولی به روی خودم نمیارم.» است. سپس از پله‌ها پایین رفت.
وقتی به انتهای پلکان رسید، روبرویش سالنی بزرگ و نورانی، پوشیده از انواع درختان و خزه‌ها را دید که مامن گونه‌های مختلف حیوانات بودند. جانوری به رنگِ رنگین کمان به آرامی به دوریا نزدیک شد و پوزه‌اش را به صورت او مالید.

-برو کنار! برو کنار! خوشم نمیاد اینطوری خودتو صمیمی‌ می‌گیری‌ها!

حیوان بیچاره ناله‌ای خفه کرد و از دوریا دور شد.
دوریا به قدم زدن میان این بهشت برین پرداخت که ناگهان جانوری کوچک، مشابه یک خرگوش تپل و سفید اما به جای دم دارای باله‌ای کوچک، چشمش را گرفت. وقتی به او نزدیک شد و خواست دست ببرد تا نوازشش کند، خرگوش با خشونت سرش را برگرداند تا دست دوریا را گاز بگیرد.

-وای چقدر خشن!

دوریا لبخند زنان به خرگوش عصبانی نگاه می‌کرد.
-می‌دونم! می‌دونم! دوست نداری کسی استقلالت رو ازت بگیره ولی اگه بهم کمک کنی، منم بهت کمک می‌کنم از اینجا بری بیرون، چطوره؟

خرگوش سرش را کج کرد و با شک به دوریا خیره شد. دوریا انگشت کوچکش را جلو آورد.
-قول می‌دم!

خرگوش به انگشت دوریا با بی‌توقعی نگاه کرد و دو دست کوچکش را تا جایی که می‌توانست به شکل ضربدری جلوی سینه‌اش گرفت. دوریا خندید.
-مي‌دونم اینطوری قول دادن فایده نداره، باید بهت ثابت کنم.

خرگوش سفید سرش را به آرامی به نشانه‌ی موافقت تکان داد و دوریا به سمتی که قبلا پلکان قرار داشت، اشاره کرد.
-احتمالا تا حالا همه‌ی اینجا رو زیر نظر داشتی و می‌دونی جادوگرها از اونجا وارد و خارج میشن. اونجا یه پلکانه که فقط در صورتی ظاهر میشه که یک ساحر یا ساحره نزدیکش بشه. به عبارت دیگه تو برای خروج از اینجا به من احتیاج داری.

چشمان خرگوش تپل که برق می‌زد، از دوریا به پلکان و از پلکان به دوریا جا به جا می‌شد.

-و نه! نمی‌تونی وقتی من بالاخره از اینجا رفتم پشت سرم قایم بشی و زیر زیرکی بری بیرون! حتما باید توی بغلم باشی!

خرگوش پشتش را به دوریا کرد.
دوریا که کم کم داشت حوصله‌اش سر می‌رفت، گفت:
-ببین تو آزادی می‌خوای، منم نمره می‌خوام! معامله‌ی خوبیه دیگه! تنها کاری که باید بکنی اینه که یه جوری بهم بگی که دقیقا چی هستی و چه نیازهایی داری! نیازت به آزادی رو از توی چشمات فهمیدم؛ ولی دیگه چه چیزهایی نیاز داری؟ قطعا اینطوری هم نیست که تا از این چاه طلایی نجاتت دادم، تبدیل به شاهزاده بشی و از نامادری خشنت برام تعریف کنی! پس بیا منطقی باش و این معامله رو قبول کن.

خرگوش به سمت دوریا برگشت و چشم غره‌ای به او رفت.

-خیله خب! اگه نمی‌خوای من می‌رم!

و دوریا خواست که بلند شود اما خرگوش با سرعت به بغل دوریا پرید و با نگاهی تهدید آمیز که «اگه دروغ گفته باشی، خودم تیکه تیکه‌ت می‌کنم.» به او زل زد.
-باشه باشه! سر قولم می‌مونم!

و دوریا در حالیکه از شدت شادی بیشتر می‌پرید تا راه برود به سمت راه خروج رفت و از پلکان بالا رفت. وقتی آن‌ها به زمین بزرگ هاگوارتز با آن هوای پاکیزه رسیدند، خرگوش از آغوش دوریا پایین جهید و به سرعت به سمت دریاچه رفت.

-هی واستا! ما معامله کردیم!

دوریا همانطور که می‌دوید چوبدستیش را در آورد تا خرگوش را طلسم کند اما خرگوش با سرعت شگفت انگیزش به داخل آب پرید. دوریا لب ساحل متوقف شد و با استیصال به موج‌هایی که از پرش خرگوش ایجاد شده بود نگاه کرد.
همانطور داشت غصه می‌خورد که یکی از مردم دریایی با موهایی سفید کمی سرش را از زیر آب بیرون آورد و به دوریا نگاه کرد. آیا خرگوش تبدیل به این عضو از مردم دریایی شده بود؟ جواب واضحا خیر است. این اتفاقات در دنیای جادوگری نمی‌افتد.
مرد دریایی طوماری از جنس صدف را به سمت دوریا گرفت. دوریا با تردید آن را گرفت و مرد دریایی در آب ناپدید شد.
وقتی دوریا طومار را گشود، با خطی خوش روی آن نوشته شده بود:
نقل قول:
خرگوش دریایی سفید؛ دوست نزدیک پادشاه مردمان دریایی؛ این خرگوش از جلبک دریایی تغذیه می‌کند اما آنچه او را خواهد کشت، گرسنگی نیست، اسارت است.


دوریا به کلمات خیره شد و از شادی به هوا پرید. سپس دوان دوان به سمت قلعه برگشت تا پروفسور زلر را پیدا کند و اطلاعاتی که به دست آورده بود را با او در میان بگذارد.



Tranquil Departure
,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۲

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۲۹:۱۹ دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 275
آفلاین
ملت یکی یکی به سمت صندوق رز زلر حرکت کردند و با باز شدن در صندوق یکی یکی وارد شدند.
داخل صندوق پر بود از قفس ها و اتاق های مختلف که تو هرکدوم یه موجود خاصی وجود داشت و ملت هرکدوم وارد یکی از اتاق ها یا قفس ها میشدند.

آستریکس که بین هیاهو ملت ساکت وایساده بود نگاهش به یک اتاق با در فلزی نقره ای رنگ بسته افتاد. احتمالا برای کهنه و رنگ پریده بودن درو دیواراش بود که ملت نظرشون به این اتاق جمع نمیشد، شایدم بخاطر تابلویی که درست روی در اتاق با نوشته ای قرار داشت بود.
با این حال آستریکس نظرش جلب شده بود، به سمت در اتاق رفت و به نوشته ی روی در را خواند.
_ در این اتاق یک موجود زشت و کسل کننده ای وجود دارد. مطمعنن بقیه موجودات جالب تر از این موجود هستند پس به سراغ بقیه اتاق رفته و از موجودات جالب و زیبا لذت ببرید.

ولی آستریکس با این نوشته ها منصرف نشد که هیچ کنجکاو تر هم شد و در را به آرامی باز کرد.
در اتاق یکم باز شد داخل اتاف تاریک بود و چیز زیادی قابل دیدن نبود ولی یهو از تاریکیه اتاق یک چیزی شبیه به انگشت بیرون پرید و به ماسک آستریکس خورد و یهو برگشت و در بسته شد. همه این اتفاق ها خیلی سریع اتفاق افتاد برای همین آستریکس یکم گیج شده بود.

آستریکس یکم از رو ماسک سرشو خاروند ولی مسمم تر از قبل به سمت در رفت و دوباره اون رو باز کرد. دوباره یک چیزی سریع به سمت صورت استریکس بیرون پرید ولی اینبار آُستریکس اماده بود و سریع صورتشو عقب تر برد تا اون چیز دوباره به ماسکش برخورد نکند. یک دست ظریف با سه انگشت که یکی از انگشت هاش رو به بالا بود و دقیقا به سمت صورت آستریکس نشونه رفته بود.
دست با همان سرعتی که بیرون اومده بود باز داخل رفت و خواست درو ببنده که بازم اینبار آستریکس زرنگ تر ظاهر شد و پاشو جلوی در گذاشت و از بسته شدن در جلوگیری کرد و با یه پوزخندی که از زیر نقاب معلوم نبود وارد اتاق شد.
اتاق نسبتا تاریکی بود نور دهی ضعیفی داشت. گوشه اتاق یه موجودی با قد کوتاه اندازه بچه و بدن و دست های ظریف با پوست بنفش رنگ با خال های ابی وجود داشت. دو شاخ کوچیک از بالای سرش بیرون زده بود و با تک چشم گنده خودش و پوکرفیس وارانه به آستریکس زل زده بود. البته دو دست سه انگشتیش هم به سمت آستریکس نشونه رفته بود و بطور عجیب غیر منطقی یکی از انگشتان هر جفت دست نیز بالا بود.

آستریکس که از این حرکت های جوونور کم کم داشت حوصلش سر میرفت یه فکری به سرش زد. اون فکر کرد که اگه همین جونوور رو بعنوان تکلیف به پروفسور رز زلر نشون بده مطمعنن ایشون هم در مقابل انگشت نشان دادن های این موجود حوصلش سر میره و سعی میکنه هرچه سریع تر نمره قبولی تکلیفشو بده تا بیشتر از این حوصلش سر نرفته.

آستریکس فکراشو کرد، تصمیمشو گرفت و یهو به سمت اون موجود شیرجه رفت ولی اون موجود هم به اندازه خودش سریع بود و از زیر دستش درحالی که همچنان انگشت دستش به سمت آستریکس بود در رفت. آستریکس برگشت و دنبال اون موجود اتفاد، با اینکه آستریکس سریع و فرز بود ولی اون موجود بطور عجیب و ریلکسی همزمان با نشون دادن انگشتش جا خالی میداد و اینورو اونور اتاق میرفت.

آستریکس و جونور که مشغول موش و گربه بازی بودن یهو در اتاق باز شد و یکی از دانش اموزای کلاس که از قضا کراوات سبزی هم داشت جلوی در اتاق قرار میگیره و نگاهش رو نگاهای آستریکس و جوونور قفل میشه.

_چخبرتونه؟ چهههه خبرتوونه؟ این همه سروصدا واسه چیه کل صندوق رو گذاشتین رو سرتون! مشکل دارین؟ نه مشکل دارین؟؟ بی فانوسا ما اینجا داریم زحمت میکشیم...

صدای دانش اموز بیترادب اسلیترینی درجا خفه شد چرا که آستریکس و جوونور که از شدت خستگی اینور اونور پریدن و دنبال هم گذاشتنو انگشت نشون دادن خسته شده بودن و مطمعنن که دیگه حال و حوصله این یکیو نداشتن بطور عجیب هماهنگی و در عین حال ناهماهنگی آستریکس و جونور جفتشون انگشتشون رو به سمت دانش اموز اسلیترینی کرده بودن و جمله فّک آف در چهره و چهره پشت ماسک آستریکس قابل رویت بود.

دانش آموز اسلیترینی که آستریکس دانش اموز خونخوار هاگوارتز رو شناخت بیخیال ادامه سخنرانیش شد و بدون حرفی عقب گرد کرد و رفت. این میان که چشمای آستریکس و جوونور بهم افتاد و بین انگشتان خودشون و صورتشون چرخید. یک حس رمانتیک و جذابی بین آنها شکل گرفته بود و هردو این رو حس میکردند. با پایین اوردن دست و انگشت آستریکس، جوونور هم همین کار رو انجام داد. به آرامی به هم نزدیک شدند و تو چشمای هم نگاه کردند.

_ اسمت چیه؟

جوونور انگشتش را درجواب آستریکس به سمت او میگیرد!

_ غذات چیه؟

دوباره انگشتش را بالا میاورد!

_ با چی خوشحال میشی؟

دوباره انگشت!

_میخوای با من باشی و بعنوان تکلیف نشون پروفسور بدمت؟

_ چون اینبار آستریکس دو سوال پرسیده بود جوونور جفت انگشتش را به او نشان میدهد.

- خب بنظر جوونور کم خرجی بنظر میای. با خودم میبرمت...

دوباره انگشت بالا!

آستریکس خم میشه و اروم جوونور رو از زمین برمیداره و به بغلش میگیره و به سمت در خروجی راه میوفته...

_ اسمتم میزارم میدل فینگر.

میدل فینگر دوباره ولی اینبار با شدت اروم تری انگشت میدلشو به سمت آستریکس نشونه میره. آستریکس که این حرکت میدل فینگر رو نشونه رضایت میدونست با لبخند پشت ماسکش که قابل دیدن نبود انگشت میدلشو نشون هم میدن و برای نمره گرفتن از پروفسور رز زلر از صندوق خارج میشن، هرچند بجای نمره گرفتن ممکن بود بی فانوسی بشه و بجای نمره با یه اردنگی از رو ماتحت از کلاس شوت بشه بیرون.


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲:۵۲ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۲

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۳۱ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
پیام: 1125
آفلاین
با تاخیر قابل توجه، امتیازات!
از آخر به اول لینی:
من صحبتی ندارم جز اینکه می‌دونم می‌تونی.
جز کامل چی می‌تونم بدم؟ گرچه به خاطر فامیلتون متاسفم.

تری بوت:
اشکال که نداشت اصلا. اتفاقا قشنگ هم نوشتی، استفاده از مرگخوار جدید برای توضیحش ایده‌ی عالیی بود. فقط یه مشکل خیلی ریزی که داشت، من نفهمیدم آخرش شخصیتت دقیق چیه و رفتم معرفی شخصیتت رو خوندم و باز برگشتم پستت رو خوندم و هیچ چیزی نگفتی که بعد معجون هکتور چی شد. با شناختی که از هکتور داشتیم یه چیزی باید اشتباه پیش رفته باشه ولی همونطور که گفتم تا معرفی شخصیتت رو نخوندم نفهمیدم کلا بمب شدی.
پس..
۲۷

دوریا:
علیرضا، علیرضاس دیگه.
و به خاطر شوق و ذوق زیادت همون طور که قول داده بودم، ۳۰.




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۰:۰۴ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۲

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۳۱ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
پیام: 1125
آفلاین
جلسه‌ی سوم


رز نمی‌خواست اینجا باشه. قرار نبود اصلا اینجا باشه. قرار بود هاگوارتز به دلیل تعمیرات بسته و اونم تو تخت نازش در حال خواب باشه ولی متاسفانه هاگوارتز جادویی بود و تعمیراتش هم با سرعت جادویی پایان یافت.
واین به این معنا بود که جلسه‌ی دوم رو باید برگذار می‌کرد. اما از نگاه های مشتاق دانش آموزان معلوم بود مدت‌هاست که انتظار کلاس بی‌نظیرش رو می‌کشیدن.

آهی از سر بیچارگی کشید و پس از حضورغیاب و منفی دادن به هر غایبی صرفا برای اینکه نشون بده پاتیلی که برای رز نجوشه میخواد شر تسترال توش بجوشه، دانش آموزانش رو به سمت محوطه هدایت کرد، جایی که قرار بود تدریسش را شروع کند.

- استاد اجازه؟
- خیر.

ولی نوآموز مشتاق توجه‌ای بهش نکرد و به هر حال سوالش رو پرسید:
- یعنی این جلسه بلاخره حیوون می‌بینیم؟
- آره آره، آخه جلسه قبل هیچ ربطی به مراقبت از موجودات جادویی نداشت.
- مگه این کلاس عملی نیست؟ تو برنامه‌مون زده سه واحد عملی.

عادلانه و منصفانه نگاه کنیم، حق با دانش آموزان بود. رز بهترین استاد هاگوارتز نبود، حتی تو ده تا یا بیست تای اول هم جا نداشت، اما انتقاد پذیرم نبود و دوست نداشت کسی از روش تدریسش ایراد بگیرد.

- جلسه‌ی قبل الزامی بود برای اینکه من بشناسمتون و بدونم این جلسه باید چی براتون آماده کنم.

این جمله رو در حالی گفت که وسط محوطه‌ی بازی ایستاده و دستانش رو به کمر زده بود و سعی می‌کرد حق به جانب به نظر برسد، چیزی که به دلیل لرزش زیادش خیلی موفقیت آمیز نبود.
همونطور که از درجه‌ی ویبره رفتنش کم می‌کرد ادامه داد:
- درضمن توی برنامه تونم نوشته عملی-تئوری.

این دومی بهتر از قبلی از آب در آمد و رز مفتخرانه به سمت چپش اشاره کرد. جایی که بین جالیزهای کدوی کلاس گیاه شناسی و کلبه‌ی هاگرید صندوق کوچکی دیده می‌شد.

- احتمالا با کیف آقای اسکمندر آشنا هستین، این صندوق هم کارکردی شبیه‌ش داره. داخل این صندوق حیوون‌هایی مناسب با اخلاقیات و شخصیتتون گذاشتم. هر کدوم یکی رو به عنوان حیوون خونگی انتخاب کنین و سعی کنین به بهترین نحو ازش مراقبت کنید. مراقب باشین و خوش بگذره.

و به سمت خوابگاه، جایی که تختش بود راه افتاد.

تکلیف:
موجودی که انتخاب می‌کنین چیه و چه نیازهای خاصی داره؟ از لحظه‌ی اولی که به سمت صندوق میرین تا وقتی که حیوون رو انتخاب میکنین و دردسرهاشو بنویسین.




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰ شنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
* لینی دچار شوک حشره‌ای شده بود. اگه می‌پرسین شوک حشره‌ای یعنی چی، باید بگم یعنی سرجاش طوری خشک شده بود که هرکی ندونه فکر می‌کرد تاکسیدرمی شده. ولی خب نشده بود! پیکسی‌ای بود همچنان زنده و در حال نفس کشیدن، اما قادر به هضم آن‌چه رخ داده بود نشده بود.

ولی این چیزی بود که فقط خود لینی می‌دونست! یا شاید حشرات دیگه هم می‌دونستن، ولی قاعدتا آدما نمی‌دونستن چون طولی نمی‌کشه که ریونیا دور لینی حلقه می‌زنن.
- این چرا خشکش زد؟
- نکنه یکی قائمکی پیف‌پاف زده بهش؟ شنیدم با پیف‌پاف حشرات نمی‌میرن، صرفا فلج می‌شن! بعدش بعد از چند روز از گرسنگی می‌میرن. دردناکه نه؟

جماعت اسلیترینی، گریفیندور و هافلپافی ابرو بالا می‌ندازن و نگاهی به ریونی‌ای که این دیالوگو به زبون آورده بود می‌ندازن. سنگینی نگاه بقیه از چشمای تیزبین ریونکلاوی داستان ما دور نمی‌مونه.
- بیا! نگاشون کن! همه‌شون مشکوک می‌زنن. اینا همه‌شون توطئه کردن ریون تو هاگ قهرمان نشه.
- نخیرم! صرفا داشتیم با خودمون فکر می‌کردیم چقد می‌شه ریونی بود که تو این موقعیت هم دنبال بیان کردن حقیقت علمی باشی.

ریونی مذکور بادی به غبغب می‌ندازه، که البته منظور بقیه ازین حرف هرچی بود، قطعا تعریف و تمجید نبود.
- بله. ما اینیم دیگه. همواره دنبال کسب علم و دانش و جا به جایی مرزهای علـ... هی داشتم باهاتون حرف می‌زدما.

جماعت گروه‌های دیگه که از سخنرانی ریونی مذکور خسته شده بودن، فرار رو بر قرار ترجیح می‌دن و صحنه رو ترک می‌کنن تا لینی بمونه و ریونی‌های اطرافش.
جالب اینجاست که ابرو بالا انداختن تنها واکنش سه گروه دیگه به حرف ریونی مذکور نبود. بلکه ایشون وقتی برمی‌گرده، این‌بار با جماعت ریونی مواجه می‌شه که اونا هم همون ابروهای بالا کرده رو تحویلش می‌دن.
- چیه خب؟ مگه دروغ می‌گم؟
- الان فکر نمی‌کنی لینی مهم‌‌تر از حقایق علمی توئه؟

بالاخره بعد از سیخونک‌های فراوونی که سو می‌زنه و آخریش موجب می‌شه لینی ازونور سقوط کنه، لینی به خودش میاد.
- علیرضا که بود و چه کرد؟ علیرضای ما کیه یعنی؟ سو تو بهم بگو!

چندین ریونی بر اثر حرکت ناگهانی لینی jump scare می‌شن. ولی برای لینی رسیدن به چیزی که ذهنشو مشغول کرده بود براش مهم‌تر بود. لینی ضمن گفتن حرفش، جهشی به سمت سو می‌زنه و یقه‌شو جهت کسب اطلاعات می‌گیره. ولی خب برای سو یک هل کوچیک کافیه تا لینی به آرومی از یقه‌ش جدا بشه.
- نمی‌دونم لینی. ولی واقعا فکر نکنم نکته تو علیرضا بوده باشه. یه نگاه به تکلیف بنداز.

لینی می‌خواد نگاهی به تکلیف بندازه، ولی در حین جدا شدن لینی از یقه‌ی سو، زمین و زمان دست به دست هم می‌دن تا صحنه‌ای که جلوی چشمای لینی ظاهر می‌شه تری بوتی باشه که پاهای بی‌قرارش در حال فراری دادن چند پشه بودن. لینی با دیدن این صحنه ناگهان دیگه در حال پرتاب شدن نبود. کنترل کامل بدنشو بدست میاره و مسیرش رو به سمت تری تغییر می‌ده.
- اونا پسر داییام هستن. چرا می‌زنیشون؟

تری بلافاصله با دو دست، جفت پاهاشو می‌گیره تا حتی بی‌اختیار هم شده به حشره‌ای جلوی چشمای لینی آسیب نزنه.
- آخه آشنایی ندادن قبلش. شرمنده.

لینی آروم می‌گیره. جون پشه‌ها دیگه در خطر نبود. اما ذهن لینی چرا! هنوز دنبال علیرضاها می‌گشت. لینی سریع ذره‌بینی در میاره و نگاهشو به در می‌دوزه.
- پروفسور از این سمت بیرون رفتن! با توجه به ویبره‌های چند ریشتری‌ای که با هر قدم ایجاد می‌شه فکر نکنم پیدا کردنش سخت باشه. برم از خودش بپرسم.

و لینی بال می‌زنه تا بره. الیزابت پشت سرش فریاد می‌زنه:
- بودی حالا! دور همی یه مشورتی می‌کردیم شاید خودمون به جواب می‌رسیدیم. بالاخره انفجار مغزها و ریونی‌های باهوش و این حرفا.

اما پیش از این که عناصر موجود در هوا صدای الیزابت رو به لینی برسونن، لینی از لای سوراخ در عبور می‌کنه و از کلاس خارج می‌شه. مطمئنا به زودی پروفسور زلر رو میافت. لینی می‌دونست که می‌تونه!

ولی زهی خیال باطل. چرا که لینی دقیقا دنبال ویبره‌ای به راه افتاده بود که منبعش هکتور دگورث گرنجر بود...




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ شنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۰۸:۵۹
از پشت ویترین
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 268
آفلاین
- ببین! من زودتر از تو رسیدم. پس من اول میرم تو.
- چه ربطی داره؟ من از تو چند هزار سال بزرگترم بچه! یکم احترام بذار. اول بزرگترا میرن.
- دیر اومدی میخوای زود بری؟! نخیر از این خبرا نیست. اول من میرم خدمت ارباب!

دعوای تری و ایوان به نظر تموم نشدنی می‌اومد. از ظهر پشت در اتاق لرد ایستاده بودن و به نظر میرسید حتی حالا که خورشید داشت غروب می‌کرد به توافق نرسیدن.
کار داشت به جاهای باریک میکشید که یکدفعه هر دو با صدای باز شدن در اتاق به خودشون اومدند و به حالت خبردار جلوی در ایستادند و منتظر پدیدار شدن کله مبارک لرد از پشت در شدن. در به طور کامل باز شد و کله لرد هم پدیدار شد. منتها نه به شکلی که تری و ایوان انتظار داشتند.
لرد با فاصله‌ی پنج متر از در پشت میزش نشسته بود و چیزی مینوشت. تری و ایوان به حالت پوکر فیس دنبال عامل باز کننده‌ی در بودند ولی بلافاصله در بسته شد.
- اممم... ایوان؟! تو درو باز کردی دیگه؟
- راستش میخواستم همین سوالو از تو...
حرف ایوان با صدای کودکی که از داخل اتاق می‌آمد قطع شد.
تری و ایوان به سمت در پریدند و بعد از باز کردن در به اندازه‌ی چند سانتی متر، دنبال منبع صدا گشتند.
- سلام ارباب! دستور داده بودین امروز برای تکمیل مراحل عضویتم به عنوان مرگخوار خدمتتون برسم!
لرد، تری و ایوان به طور همزمان سرشان را پایین آوردند و با کودکی که جلوی میز نشسته بود رو‌به‌رو شدند.
- اوه... تو باید کوین باشی. درسته؟
- بله ارباب! دیروز توی نامه‌ای که یک ساعت پیش برام فرستادین گفته بودین که در اسرا وقت بیام اینجا!
- البته اصراری هم نبود که به این سرعت بیای ولی خوبه. ما مرگخوار وقت‌شناس دوست داریم.

ایوان با کنجکاوی گوش میداد ولی تری خیلی وقت بود که به هپروت فرو رفته بود و در حالی که اشک شوق در چشم هاش حلقه زده بود به اولین روزی که به خانه‌ی ریدل ها آمده بود فکر میکرد.

فلش بک
یک سال پیش، حیاط خونه‌ی ریدل ها

تری با ذوق و شوق، در حالی که نامه‌ی لرد را برای هزارمین بار میخواند پشت در خانه متوقف شد. با دستانی که از هیجان می لرزید زنگ در را زد و منتظر ماند.
چند ثانیه بعد در چهار طاق باز شد و تری را که انتظار چرخیدن لولای در به سمت بیرون را نداشت با خاک یکسان کرد.
تری از روی زمین به سمت بلاتریکس که در را باز کرده بود دستی تکان داد و به هر زحمتی که بود بلند شد.
- سلام!
- گیرم که سلام. جنابعالی کی باشن‌؟
- من تری بوت، مرگخوار جدید هستم. قرار بود امروز برسم خدمت ارباب. بفرمایین، اینم نامه‌ی خودشون.

بلاتریکس نامه را از دست تری گرفت و بعد از بررسی صحت امضای آن گفت:
- خب... به نظر میاد که راست میگی. ولی الان ارباب جلسه دارن. میتونی تو پذیرایی منتظر بمونی.

تری به دنبال بلاتریکس وارد پذیرایی و روی مبل کنار شومینه نشست.
بلاتریکس در حالی که از سالن خارج میشد گفت:
- همین جا بشین تا جلسه‌ی ارباب تموم بشه. خودم خبرت میکنم.

هنوز از خروج بلاتریکس سه ثانیه هم نگذشته بود که تری با صدای جیغی از جایش پرید و در حالی که پایش با شدتی باور نکردنی تیک میزد به زمین افتاد.
- سلاااام!
تری سرش را به آرامی بالا آورد و با مردی که روپوشی سفید پوشیده بود مواجه شد که ملاقه‌ای در دستش داشت.
- اممم... سلام!

هکتور در حالی که هنوز داشت ویبره میزد به تری کمک کرد که از روی زمین بلند شود.
- بابت جیغم شرمنده. داشتم ویبره میزدم یهو از دستم در رفت. من هکتورم. بزرگترین و خوف و خفن ترین معجون ساز عصر حاضر و غایب!
تری به شدت خوشحال بود که در اولین تجربه‌ی حضورش در خانه‌ی ریدل ها با چنین فرد بزرگی مواجه شده است و از شدت هیجان دوباره تیک های عصبی‌اش شروع شد.
- راست میگی؟

هکتور با ویبره‌ای که غرور از آن میبارید گفت:
- معلومه پسر جون! امکان نداره بتونی کسی رو پیدا کنی که در سطح من باشه. من تو معجون سازی اسطوره‌ایم واسه خودم! تازه الانم می‌خوام یه معجون اختصاصی درست کنم فقط واسه خودت.
- شوخی میکنی دیگه؟!
- نه بابا! شوخیم کجا بود. ولی اول باید یکم درباره‌ی خودت بهم بگی و البته اینم مشخص کنی که دقیقا میخوای این معجون برات چیکار کنه.

خب البته که هکتور هیچ معجون مخصوصی برای تری درست نکرده بود و طبیعتا بهترین معجون ساز عصر حاضر و غایب هم نبود. فقط می خواست کسی را برای امتحان معجون های جدیدی که درست کرده بود پیدا کند.
- خب من اسمم تری بوته و ۱۷ سالمه. هنوز تو هاگوارتز در حال تحصیلم و همین دیروز بالاخره ارباب درخواست عضویت منو به عنوان مرگخوار جدید قبول کردن. خب دیگه... همین!
- همین؟ اینکه اصلا کافی نیست. باید بیشتر توضیح بدی.
هکتور میخواست سر تری را گرم کند تا بتواند تصمیم بگیرد که اول کدام معجون را به خوردش بدهد.
- اممم... خب. من یه پسر کاملا عادیم. نه آدم خاصی‌ام نه توانایی عجیب و غریبی دارم. ولی خب یه چیزی هست. بچه که بودم یه معجون عجیب و غریب خوردم که باعث شد هر وقت هیجانی میشم یا میترسم پای راستم تیک بزنه... البته یه تیک ساده هم نیست. دست کمی از لگد نداره! در واقع یه تیک من به اندازه‌ی هفت هشت تا لگد قدرت تخریب داره. بعضی وقتا میتونم کنترلش کنم ها ولی خب اکثر مواقع دست خودم...
- آها! این یکی خوبه!
- اممم... چی خوبه؟
- اِاِاِ... چیزه! معجونو میگم. معجون مخصوصتو پیدا کردم. پس گفتی که تیک میزنی. می خوای کاری کنم که دیگه تیک زدنت متوقف بشه؟

تری در حالی که چشمش را به معجونی که در دست هکتور بود دوخته بود گفت:
- یعنی واقعا میشه؟
- معلومه که میشه. فقط باید با توجه به چیزایی که گفتی یکم تغییرش بدم.
هکتور چوبدستیش را بالای بطری گرفت و زیر لب چیزی زمزمه کرد. بعد بطری را در دست تری گذاشت و گفت:
- خب دیگه. آماده‌اس. زود باش بخورش!
- میگم مطمئنی که جادوت جواب داد؟به نظر من اتفاق خاصی نیافتاد ها.
- معلومه که مطمئنم. کاملا جواب داده. خیالت راحت. بخور تا بلا نیومد... چیزه! یعنی... زودتر بخور وگرنه ممکنه بقیه ببینن حسودیشون بشه.
- اممم... باشه! زندگی بدون تیک، بگیر که اومدم!
پایان فلش بک

تری در حالی که سرش را تکان میداد سعی کرد از خاطره‌اش خارج شود. اصلا دلش نمی‌خواست به اتفاقاتی که بعد از خوردن آن معجون برایش افتاد فکر کند. البته اگر میخواست هم نمی توانست. خاطره‌ای که در ذهنش بود در همین نقطه تمام میشد. فقط از بقیه شنیده بود که بعد از آن ماجرا مجبور شده بود که یک هفته‌ای را در دستشویی زندگی کند.
لبخند و اشک شوقی که چند لحظه پیش روی صورتش بود داشت محو میشد که ناگهان در دوباره باز شد و کوین با خوشحالی بیرون پرید و دوان دوان دور شد.
لرد در حالی که با اخم به تری و ایوان نگاه میکرد گفت:
- شما دو تا اینجا چه غلطی می کنین؟

ایوان خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- ارباب! الان مدت زیادیه که منتظرم وارد بشم راستش من می‌خواستم ازتون خواهش کنم که...
تری به سرعت خودش را جلوی ایوان انداخت.
- ارباب من زودتر اومدم. به ایوان بگین بره پی کارش.
- عجب رویی داری تو! گفتم من اول باید با ارباب صحبت...

- ساکت شین دیگه!
لرد این را گفت و در حالی که ورد خاموشی را به سمت تری و ایوان میفرستا ادامه داد.
- الان دیگه شب شده. ما خوابمون میاد، میخوایم بخوابیم. برین بیرون فردا صبح برگردین خدمتمون. یه چیزی هم برای عذرخواهی بابت اینکه مزاحممون شدین برامون بیارین.
لرد چوبستی‌اش را تکان داد و تری و ایوان را به بیرون پرت کرد.

- ببین تقصیر تو شد. اگه از همون اول میذاشتی برم تو اینجوری نمیشد.
- اگه جنابعالی یکم احترام به بزرگتر حالیتون میشد هم وضعمون این نبود.

- بسه دیگه! خسته شدم. چقدر داد میزنین شما دو تا! همین الان میرین تو اتاقاتون میگیرین میخوابین. وگرنه با من طرفین و دو تا کروشیوی آبدار!
تری و ایوان نگاهی به پشت سر خود انداختند و با بلاتریکس مواجه شدند که جلوی در اتاقش ایستاده بود.
- اوا... سلام بلا! حالت چطوره؟ اتفاقا الان داشتم میرفتم بخوابم. شب به خیر!
تری این را گفت و با سرعت به سمت انتهای راهرو دوید. ایوان هم در حالی که تلاش میکرد فاصله‌اش را با بلاتریکس حفط کند به دنبالش دوید و بالاخره خانه‌ی ریدل در سکوت فرو رفت!


پ.ن: استاد راستش من الان یه سال از عضویتم گذشته ولی خب از اونجایی که حس کردم هنوز شخصیتم کامل شکل نگرفته و هنوز جا داره بخش اول تکلیف رو انجام دادم با اجازتون.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.