هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (کدوالادر.جعفر)



پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸:۲۹ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
#1
آیا عملیات ترور سیریوس موفقیت آمیز خواهد بود؟
آیا اصلا اسکورپیوس بمب اتمی را از "اون" برای همینکار میخواسته است؟
بمب گذاری به راستی کار چه کسی بوده است؟ اسکورپیوس، ونیتی یا اصلا عناصر دیگری؟
آیا سرانجام موفق به خواندن سوگندنامه و تشکیل دولتش خواهد شد؟
آیا...


گوینده وارد کادر شده بود و دیالوگهای پرسشی و گیج‌ کننده‌اش رو بدون وقفه تکرار می‌کرد. حضور گوینده، چهره جعفر رو ماسکه کرده بود و مانع از نمایش صورت جعفر شده بود و از پشت گوینده، دو دست جعفر که یکی پر از سیم و دیگری بی‌هدف در هوا آویزون بود، دیده می‌شدن.

- آیا...

شپلق

جعفر قبل از اینکه به اونجا بیاد، چندین سال در معابد شائولین به ریاضت پرداخته بود و بسیار در هنرهای رزمی خبره شده بود. با قودایی که از ته دلش برآمده بود، ضربه لگدی نثار روح پاک و مطهر گوینده کرد و گوینده ناگهان خود را در میان چند حوری قوری بدست دید.
- آیا من آمده‌ام ترکیه؟...

نگاهی به پایین پایش کرد و کادر خالی‌ای رو دید، که چند لحظه پیش خودش پر کرده بود و آلنیس، ریموس، سیریوس و جعفر کادر رو محاصره کرده بودن.

- نخیر! آیا من آمده‌ام به بهشت! آیا چه حالی دارم میکنم...

حالا همه هاج و واج به جعفر، که چند تکه سیم رو به دستش گرفته بود و آلنیس، که بمب رو توی دستش نگه داشته بود نگاه می‌کردن. بمب که با از دست دادن سیم هاش، قاطی کرده بود، آمپر چسبونده بود و سر سیما غیرتی شده بود، تایمرش با سرعت بیشتری گذشت. بمب داد زد:
- سیمای منو پس بدین!
- بگیر سیماته...

جعفر با تشر سیما رو توی بمب فرو کرد، بمب رو توی دستش گرفت و آماده شد که بمب رو به جای دوری پرت کنه تا از موج انفجار کم بشه و آسیب کمتری ببینن. گوینده که از یه پورتال باز شده از بهشت به زمین، شاهد ماجرا بود، نگاهی به پایین کرد و داد زد:
- آیا خاک برسرتون!

با شنیدن "خاک برسرتون" گوشای جعفر تیز شدن. جعفر به سمت پورتال چرخید و با قدرت فراوان بمب رو به سمت پورتال پرت کرد.


ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۱ ۱۸:۴۴:۵۵

Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


پاسخ به: شیرینی فروشی هانی‌دوک
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶:۰۲ شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۳
#2
سوژه جدید!



جعفر درحالیکه با چوبش پیشونیشو می‌خاروند، به دم در شیرینی فروشی هانی‌دوک رسید. مغازه‌ای که تازه بازگشایی شده بود، اما خیلی وقت بود که وجود داشت. جعفر خودش، از آخرین دوجمله‌ای که بهش فکر کرده بود تعجب کرده بود و نفهمید که چی گفته. پس برگشت که از ینفر بپرسه "مغازه‌ای که تازه بازگشایی شده بود، اما خیلی وقت بود که وجود داشت" یعنی چی؟ اما با منظره‌ای مرده و عاری از هرگونه حیات و زندگی و موجود و زندگانی روبرو شد و تنها مرلین رو دید که اون گوشه جلد بستنی عروسکی ماگلی‌اش رو لیس می‌زد.
- چیه؟ خوب منم دل دارم. در ضمن من جزو موجودات فانی محسوب نمیشم.

تا جعفر اومد که به خودش بجنبه و سوالشو بپرسه، مرلین بلند شد، سرشو به نشونه‌ی قهر با سرعتی فوق بشری چرخوند و صدای شکستن قولنج چندین مهره گردنش بلند شد.
- آخ!

به همراه آخ، دستی به گردنش کشید، اما ناگهان از تصمیمش مبنی بر بروز درد و ضعف منصرف شد. بالاخره اون مرلین بود. عناوین سنگینی همچون پیامبری، نافانی بودن و رهبری مرگخواران رو به دوش می‌کشید. عناوین بسیار زیاد دیگری هم بود، منتهی بدلیل کثرت عناوین و اقلت حجم دوش پیامبر، حمل برخی از عناوین به عهده یکی از ماشین های سنگین تراک افتاد، که این ماشین در مسیری قطبی چپ شد و فیلم این واقعه در سریال جدال با یخ، از شبکه منوتو پخش شد. پس از این اتفاقات شبکه منوتو، توسط وزارت سحر و جادو به‌دلیل انتشار راز های جامعه جادویی به جامعه ماگلها، بسته شد.

مرلین راهش رو ادامه داد و جعفر، محو شدن مرلین رو در افق تماشا کرد. سپس برگشت و نگاهی به تابلو تازه نصب شده شیرینی فروشی کرد. "شیرینی فروشی هانی‌دوک"!
چوبش رو بالا آورد که باهاش پیشونی‌اش رو بخارونه، اما در جهت‌یابی اشتباه کرد و چوب صاف با چشم راستش برخورد کرد. چشم راستش رو بست، چوب رو جلوی صورتش گرفت و با تک چشم بازش به چوب نگاه کرد. نچی گفت، چوب رو انداخت و با دستش محل برخورد چوب با چشمش رو خاروند.

به سمت محل عبور و مرور چرخید. با یک چشم باد کرده و یک چشم سالم به دو طرف پیاده‌رو که خالی از عابر و عبور بود نگاه کرد و فریاد زد:
- یعنی هیشکی نیست که مدیریت این مغازه رو بر عهده بگی...

باد تندی شروع به وزش کرد و کلاه جعفر رو با خودش برد. جعفر بدون توجه به نبود کلاهش به گفتن دوباره دیالوگ قبلی‌اش ادامه داد:
- یعنی هیشکی نیست که مدیریت این مغازه رو بر...

شدت باد بیشتر شد و به همراه خودش چندین وسیله رو آورد و به صورت و بدن جعفر زد.

- یعنی...

روزنامه‌ای که روی صفحه اولش تیتر زده شده بود" سوگند‌نامه بلاتکلیف، آیا وزیر به منصب وزارت خواهد رسید؟" به صورت جعفر برخورد کرد. باد همونطور که روزنامه رو آورده بود، روزنامه رو با خودش برد.

- هیشکی...

عصایی با رادیویی تعبیه شده بر روش، به سرعت به همراه باد آمد و صاف در چشم سالم جعفر فرو رفت و همزمان با برخورد، صدای خنده‌ای شیطانی با افکت رادیویی پخش شد و عصا هم پس از انجام دادن رسالتش به آغوش باد برگشت و رفت.

- نیست...

همینکه جعفر" نیست" رو گفت، از کمی دورتر پاسخی با ولومی با شدت خیلی کم شنید.

- چرا! من! من!

و ثانیه‌ای بعد پریزادی، که با وزش باد سرعتی چند ده برابر گرفته بود، درحال نزدیک شدن بود. جعفر، که حالا بجای دو چشم، دوتا بادمجون توی صورتش داشت، از زیر چشم راستش دستان جثه‌ای کوچک رو دید که برای به آغوش گرفتن باز شده بودن و لحظه به لحظه نزدیک تر میشدن. جعفر هم دستاشو باز کرد که جثه کوچک رو بغل کنه. اما جثه کوچک، با صدایی ویژ مانند، از کنار جعفر رد شد و نگاه جعفر برگشت و دور شدن موجود کوچک "من! من!" کن رو تماشا می‌کرد که صدای "من! من!" کردنش لحظه به لحظه کمتر می‌شد تا اینکه قطع بشه.

همینکه صدای "من! من!" ها تموم شد و جعفر مشغول تماشای دور شدن موجود "من! من!" کن بود، ناگهان پیانویی به پاهای جعفر برخورد کرد و پس از پخش صدای گوشنواز فشرده شدن چندین نت و خرد شدن کلید های پیانو، جعفر تعادلش رو از دست داد، از روی زمین بلند شد و باد آماده شد که جعفر رو هم همراه خودش ببره.

جعفر به تابلوی مغازه چنگ انداخت و آویزون از تابلو، بین زمین و هوا معلق شد.
- اصلا... نمیخوام هیشکی... مدیریت کنه.

ناگهان وزش باد قطع شد و جعفر به‌ همراه تابلوی مغازه پخش زمین شد. سرش رو بلند کرد، ریه هاش رو از هوا پر کرد و با شدت زیادی به بیرون پرتاب کرد که موجب بلند شدن مقداری گرده خاک از روی زمین شد. همینکه که گرده‌ها بلند شدن، باد کوچک و تندی وزید و همه گرده هارو توی چشم جعفر برد.

درحالیکه هردو چشمانش به تعطیلات رفته بودن و جاشون رو به دو بادمجون خاک خورده داده بودن، به حالت چهار دست و پا بلند شد و کورمال- کورمال به دنبال کلاهش گشت. بعد از اینکه کلاهش رو پیدا کرد و به‌ روی سرش گذاشت، با دستاش کمی چشماشو مالش داد و وقتی که کمی از بینایی‌اش برگشت، وارد مغازه شد.

لحظاتی بعد

جعفر درحالیکه بدلیل کمبود بینایی به در و دیوار می‌خورد، به دم در مغازه اومد و کاغذی رو به در چسبوند.

اطلاعیه!

از تمامی شهروندان دهکده دعوت می‌شود برای پخت شیرینی خودشان، به شیرینی فروشی هانی دوک بیایند و شیرینی‌ای با ظاهر و طعم و مزه شخصیت خودشان بپزند.

شهروندان پس از ورود به مغازه، با ترکیب آرد، خمیر، تخم مرغ و قسمتی از دی‌ان‌ای خودشان( پوست، مو، ناخن، لباس زیر، لباس رو، عصا و...) شیرینی‌ای را می‌پزند و پس از شکل دهی دلخواه خودشان، به همراه نامه‌ای ضمیمه به کدخدا تحویل می‌دهند.

متن نامه باید شامل این باشد که شیرینی چه طعمی می‌دهد که دیگران با خوردن این شیرینی به یاد سازنده‌اش میفتند. نامه به همراه خود شیرینی، در ویترین شیرینی فروشی برای فروش، به نمایش گذاشته خواهد شد.




ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۶ ۱۸:۱۹:۳۶
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۶ ۱۸:۲۵:۵۸

Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


پاسخ به: بهترین تازه‌وارد فصل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰:۴۵ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۳
#3
رای منم برای بهترین تازه وارد، یوریکا هانداست. یوریکا از همون اول، کاملا دل به کار داد و مثل خیلیا دنبال این نبود که بره و خودش آزموده هارو آزمایش کنه. که آزموده را آزمودن خطاست. بانو هاندای ما، امید است سوار بر موتور هوندا مثل جت مسیر پیشرفت رو طی کنی. فقط جان عزیزت این چرت و پرتا رو به رخت و لباس ما وصله نکن.


Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


پاسخ به: بهترین نویسنده فصل
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷:۴۷ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۳
#4
نقل قول:
سالازار اسلیترین نوشته:

مطمئن نیستم که وقت کنم تو همه‌ی ترین‌ها شرکت کنم و برای همین از محبوب‌ترین رنکم شروع می‌کنم که مطمئن باشم اینجا رای دادم. این رنک خیلی مظلومه، چرا که خیلی وقت‌ها تو سایه جادوگر ماه پنهون می‌مونه و ارزشش به اندازه کافی نمایان نمی‌شه. اگرچه که جادوگر ماه بسیار رنک خوبی هست و نشون می‌ده که یه فرد تو سراسر سایت چقدر فعالیت‌های خوب و مفیدی داشته، ولی اگر یادمون بمونه که ما اینجا دور هم جمع شدیم تا نویسندگی کنیم و به نوعی همگی نویسنده (ممکنه آماتور) هستیم، اینکه از بین خودمون بهترین نویسنده رو انتخاب کنیم خیلی ارزش زیادی داره. در واقع داریم می‌گیم که تو که برنده شدی، از همه‌ی ما که دور هم جمع شدیم تو فصل اخیر بهتر نوشتی و همین باعث می‌شه که این رنک برای من با ارزش‌ترین باشه.


کاملا با جناب اسلیترین موافقم. ازشون هم بابت اینکه لایق دونستن اسم من هم توی پستشون بیاد ممنونم. منم دلم می‌خواد چند کلمه‌ای باهاتون صحبت کنم. میدونم گوش نمی‌دید، چون صدامو نمی‌شنوید و فقط متن رو می‌بینید. پس لطف کنید و بخونید.

اکثرا فکر می‌کنن که کاربری این سایت، صرفا سرگرمی، پر شدن وقت و اوقات فراغته. اما این سایت و فعالیت درش، دقیقا شاخه‌ای از هنره. عنصری که تاحدودی مدرن و آوانگارده، اما بازم جزو هنره و جایگاه خودش رو داره.

نویسندگی رمان و داستان، نویسندگی وقایعی که رخ دادن اما کسی ندیدتشون، نویسندگی روایتی از یکسری اتفاقات که فقط یه نفر دیدتشون و می‌نویسه که بقیه هم ببیننش؛ اما این وسط هیچ چشمی اون روایت رو درک نکرده.
در طرفی دیگر، ایفای نقش. عنصری که یکی از عناصر کلیدی تئاتر و هنر های نمایشی هست. یه گروه میان و چندین نقش رو بازی میکنن، تا روایت اتفاقاتی رو که نه خودشون و نه ما دیدیم، بهمون نشون بدن. اما جایگاه این سایت کجاست؛ به نظرم این سایت، تلفیقی از نویسندگی و تئاتره! که ما هم می‌نویسیم و هم نشون میدیم، وقایعی رو که ما دیدیم، و کسی ندیده.

پس، به نظر شخص من البته! رنک های نویسنده برتر و جادوگر برتر، دوتا از بهترین رنک های این سایت هستن. این حرف خدایی نکرده نادیده گرفتن بقیه رنک‌ها نیست. بلکه اولویت بندی اوناست. ما اینجا، همه هنرمندیم و توی این رنک، دور هم جمع شدیم تا بهترین هنرمندمون رو انتخاب کنیم.

یه نویسنده خوب، باید یه نوشته خوب رو جوری بنویسه که قبل ازینکه حس رو به مخاطب منتقل کنه، حس رو به خودش منتقل کنه. یه فرد که پای سیستم نشسته و ابروهای گره کردش رو، با بیل نمیشه از هم باز کرد، طبیعتا یه نویسنده مطالب طنز خوب نمیشه. همونطور که یکی دیگه که همیشه نیشش تا بناگوش بازه و خیلی به مسائل و جزئیاشون دقت نمیکنه، نمیتونه یه نویسنده مطالب جدی خوب باشه. به نظرم یه نویسنده خوب، باید مطالب خودش رو، اول خودش درک کنه و باهاشون زندگی کنه، با نوشته طنزش بخنده و با نوشته جدی‌اش به فکر فرو بره.

من این دوتا ویژگی رو توی خیلیا می‌بینم. ولی برجسته ترین‌هاشون، الستور مون و مروپ گانت هستن.

اما در نهایت اگر جبر یک رای گردنم رو بگیره، به الستور رای میدم.


ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۴ ۹:۵۸:۳۴

Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


پاسخ به: فعال‌ترین عضو فصل
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶:۴۴ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۳
#5
درودات

اینکه واقعا یک رای برای خرج توی جیب داریم، خیلی روی اعصابه! مسئولین رسیدگی کنن... ولی خب چه کنیم؟ پیروی از مرسومات یه‌جور احترام به خودمون و گذشتگانمونه دیگه...

اساتید عزیزم، بانو گابریل دلاکور، جناب الستور مون، بانو مروپ گانت و بانو دیزی کران که در کنار مدیریتشون به ایفا و انجمن هاش رسیدگی می‌کنن، نمیزارن راکد بمونه و همیشه در جریانه، زلاله، قل‌قل میکنه، جوشانه و خیلی صفات دیگه که از رود میاد و حال ندارم بگم یادم نمیاد که عرض کنم. پس شایسته هست که این دوستان رو بعنوان فعالان حوزه ایفا برگزینیم. اما یه رای لامصب بیشتر ندارم که...

ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد...

قرعه میخوره به‌نام جناب نیکلاس فلامل!

که منتظر بقیه ننشست و خودش با دستای پیر و فرتوتش با اون هیکل طلا به کمر خورده‌اش، تالار هافل و کل ایفارو با طوفان پستاش، تبدیل به دود و خاکستر کرد. مرحبا به این مرد! خداقوت پهلوان! مرحبا دلاور! شیر مادر و کیک پدر حلالت!


Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


پاسخ به: جادوگر فصل
پیام زده شده در: ۰:۴۹:۰۴ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳
#6
درود

انتخاب برای بهترین جادوگر فصل، خیلی سخته...

کلی گزینه پیش روم میبینم که یکی از یکی بهتر، قوی‌تر، واجد شرایط تر و لایق تر!

رای من برای بهترین جادوگر فصل فقط میتونه گابریل دلاکور عزیزم باشه!

دلیل خیلی زیاده. میتونم فقط بشینم و بگم، شما هم باهام بشمرین و باهم پای اینهمه دلیل کم بیاریم. اما این انتخابم انقد برام واضح و مبرهن بود که برعکس بقیه موضوعات رای‌گیری هیچ شکی درش نداشتم.

اینکه هرکی توی سایت ثبت‌نام می‌کنه و وارد ایفای نقش میشه، دلش میخواد یه‌روزی مثل گابریل بشه، بهترین دلیله که "بهترین جادوگر فصل"، هرفصل مشخص باشه.


Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


پاسخ به: ترین های هفتگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹:۵۲ جمعه ۱۱ خرداد ۱۴۰۳
#7
جمله طنز هفته:

نقل قول:
ماگل گفت: هیچوقت پادگانی فکروعمل نکردم،جزو افرادی هستم که حقوق خواندم،من سرهنگ نیستم.


حکیمانه‌ترین سخن هفته:

این پست پر از سخن حکیمانه‌اس! یعنی توی کلمه به کلمه و حرف به حرف این پست، صدتا درس زندگی خوابیده!

بهترین رول هفته:

در راستای انتشار موجز و مختصرگویی ما این پست را بعنوان بهترین رول هفته می‌انتخابیم. اسپم زن هم عمه محترمتونه!

کاربر برتر هفته:

ایشون! ایشون با تمام تازه‌وارد بودنشون، بسیار فعال هستند و کلی پیام توی همین مدت کم ارسال کردند و واقعا شایسته تقدیرند! پیام هایی شیوا و با محتوا!


ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۱ ۱۳:۲۴:۳۲

Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸:۴۹ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۳
#8
در‌حالیکه توی خونه گریمولد، همه درگیر این بودن که بفهمن این ناشناس مرموز کیه که پله زیر پای وزیر رو در مراسم سوگند نامه‌اش غیب کرده، توی میدون شهدای محفل اوضاع از کنترل خارج شده بود.

- دو پا میریم روی مین، دوپامین نمیخوایم، همین!
- وزیر کور و بی دست و پا، نمی‌خوایم، نمی‌خوایم!
- پله های وزارت لیز و خیسه، وزارت این وزیر همش سوسیسه!

مردم به دلیل فشار و تنش حاکم بر جو میدان، به جفنگ گویی افتاده بودن و هرچی کلمه که باهم، هم قافیه می‌شدن رو کنار هم میچیدن و به وزیر نسبت می‌دادن.

- آب دریا شوره، وزیر رخت چرکارو میشوره!
- سبزی پلو با ماهی، وزیر میخزه گاهی!
- توپ، تانک، نفربر، مرلین وزیر رو ببر!

جعفر، که از تشنج حاکم بر اوضاع و دیر کردن وزیر کمی نگران شده بود به فکر راهی افتاد که تنش رو بخوابونه. لحظه به لحظه همهمه بین جمعیت و شعارهای مردم بیشتر می‌شد و کم‌کم جای دوپامین، توسط کورتیزول گرفته می‌شد. جعفر با احتیاط به محل تریبون سخنرانی رفت و دست به جیبش برد تا کاغذ حاوی پیام عذرخواهی رو برای مردم بخونه.

ناگهان نگاهش به جمعیت بسیار زیادی از مردم افتاد و کورتیزول درون خونش، به مرز انفجار رسید. با دیدن مردم، ترس جعفر از سخنرانی میان جمعیت فعال شد و مغزش با زدن دکمه " هشدار قرمز، رؤیت آدم های زیاد" فلنگ رو بست و با چتر نجاتی از دماغش به پایین پرید.

جعفر صداش رو صاف کرد و درون میکروفون فریاد زد:
- ساکت!

تمام همهمه ها با فرمان ناگهانی سکوت خوابید. همه مردم با نگاهی منتظر و با دقت به جعفر چشم دوخته بودن و لحظه‌ای پلک نمیزدن، و همین موضوع، ترس جعفر رو بیشتر کرد. خلطی درون گلوی جعفر، صدای اون رو خش دار و دو رگه کرده بود. جعفر با صدایی ناموزون، خلط رو از گلوش به دهنش انتقال داد.

- بابا بنال دیگه. چه زری میخوای قرائت کنی؟

جعفر با صدای اعتراضی که سکوت رو شکست، هول شد و بجای اینکه خلط رو به بیرون تف کنه، با شدت زیاد به داخل گلوش برگردوند. ناگهان جعفر قامتش به راستی آنتن رادیو شد و به نقطه‌ای دور در افق خیره شد. مردم همه برگشتن و به نقطه‌ای که جعفر درحال تماشا بود، خیره شدن. اما چیزی ندیدن! پس دوباره به سمت تریبون برگشتن و با جعفر روبرو شدن، که گلوش رو با دستاش گرفته بود و درحالیکه هر ثانیه صورتش یه رنگ جدید عوض می‌کرد و در همون لحظات، چندین رنگ جدید به دایره رنگ‌ها اضافه شد، سرفه می‌زد.

برای یه کدخدا، ترس از سخنرانی میون جمعیت، و مرگ به همین روش، مرگ آبروبری بود که جعفر دچارش شده بود.

یکی از حضاری که بین مردم حضور داشت، تصمیم گرفت با پرتاب گوجه، جَوّی هیجان انگیز به اعتراضات بده. پس گوجه‌اش رو با شدت زیاد به سمت جعفر پرتاب کرد. گوجه از کنار چندین خیار چنبر موجه رد شد، اما چشمانش رو روی امیال گذران سبزیجاتی بست، رفت و صاف به مرکز شکم جعفر برخورد کرد. که موجب شد، خلط مهمون گلوی جعفر، که اصلا حبیب خدا مرلین نبود، به بیرون بپره و بره و در درون چشم فرد گوجه پرت کننده جای بگیره. این دیگه کارما نبود. حتی کار مرلین هم نبود. رسما خود خدا زد به کمر فرد اعتراض کننده.

جعفر بلند شد. خاک روی لباسش رو تکوند. لبخندی زد و کاغذ رو جلوی خودش گرفت و با صدای بلندی، مشغول خوندن شد:
- دو کیلو کشمش برای کیک، سه شیشه سرکه سیب، پنجاه لیتر روغن...

همون موقع، کوچه دیاگون

مرد فروشنده با قیافه‌ای زمخت و رد چندین جای چاقو برروی چش و چالش، نگاهی به دو زن که جلوش ایستاده بودن انداخت. یکی از زن ها جوان و دیگری کمی بزرگتر بود. سپس نگاهی به کاغذ توی دستش انداخت که رویش با خطی خرچنگ قورباغه و غیرقابل تشخیص چندین جمله نوشته شده بود و از درون جملات، فقط کلمه وزیر قابل تشخیص بود. با صدایی کلفت که از سر گلویش می‌آمد گفت:
- مطمئنین اینو می‌خواین؟ ما این چیزای ریسکی رو با قیمت بالا می‌دیما...

پاتریشیا درحالیکه دستش رو روی چوبدستی‌اش گذاشته بود و با سوءظن به مغازه مرد نگاه می‌کرد، روی همه‌چیز، حتی سبیلای مرد با تارهای ناموزون، زوم شده بود. حس کارآگاهی‌اش همیشه بهش میگفت که آماده هرگونه اتفاقی باشه. پس با کمی شک که تلاش می‌کرد لبخندی دوستانه قاطی‌اش کنه گفت:
- برای شما اینا که ریسکی نیست!

فروشنده بعد از شنیدن تعریف پاتریشیا، سینه‌اش رو بیرون داد، بادی به غبغبش انداخت، کاغذ رو توی دستش مچاله کرد و به طرفی انداخت.
- معلومه! توی چی بیاریمش؟

رزالین درحالیکه کیفش رو شخم می‌زد که عطری، ادکلنی یا شوینده معطری پیدا کنه و بوی نامطبوع لباس های فروشنده رو از بین ببره اما چیزی جز شاخه‌ای گل، ندید. پس درحالیکه شاخه گل رو به لباس فروشنده می‌مالید تا کمی از بوی گل جذب لباس بشه، گفت:
- توی گونی بیارینشون... گونی‌شم ضد عفونی بشه و با مواد داخلش خوش‌رفتار باشین لطفا!


ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۹ ۱۷:۲۱:۵۹
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۹ ۱۷:۲۵:۲۴
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۹ ۱۷:۳۳:۱۶

Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


پاسخ به: مجله شايعه سازی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۲۵ دوشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۳
#9
توجه! ------ توجه!


نظر شما را به شایعاتی اخباری که هم اکنون خودشان را به دست ما رساندند می‌جلبانیم! ناظر و صاحب نگهبان جدید هاگوارتز، سالاد سزار سالازار کبیر، اقدامات و تغییرات بنیانی و اساسی و ریشه‌ای جدیدی پیرامون مدیریت و کاربری قلعه بی‌در و پیکر مستحکم هاگوارتز انجام داده‌اند. طبق شایعاتی گزارشاتی که شاهدین تهیه کردند، جناب سالازار درحال چسبوندن در و پیکر جدید برای مدرسه، با تف باسیلیسک به در و دیوار روئیت شده‌اند.

این تغییرات بنیادین ایجاد شده، توجه مردم و گزارشگران زیادی را به خود جلب کرده است. از برجسته ترین این اقدامات سالازار کبیر، می‌توان به اصلاح رفتار نژاد پرستانه خویش، پیرامون ماگل زاده ها اشاره کرد. خبرگزاری ما به همراه تیم خبری، به دستشویی دخترانه رفتند.
***

سالازار کبیر، درحالیکه نون با کچلیک در دهان یک پیرمرد می‌گذاشت، به همراه پیرمرد برروی کف دستشویی نشسته بود.

- به به! واقعا به به! جناب سالازار واقعا خوشحالم که میبینم به ارزش زندگی ماگل زاده ها هم پی بردید.
- قربونتون برم!... چیز... یعنی بله! ما بخشنده هستیم!

سالازار کبیر، درحالی که با گفتن "عـــــا" سعی در بازگشایی دهان پیرمرد داشت، لقمه نون کچلیک را به سمت دهان پیرمرد می‌برد. اما پیرمرد با حالت قهرگونه، رویش را به سمت مخالف برده بود و ابراز مخالفت می‌کرد:
- نمیقولم!
- بقول دیگه! اذیت نکن...

پیرمرد که با دیدن تلاش های مکرر سالازار من باب بلع لقمه نان کچلیک توسط وی، دلش به رحم آمده بود، همانطور که سرش را به سمت مخالف گرفته بود، دهانش را باز کرد. لقمه کچلیک پیچ شده، در لحظه آخر، درست جلوی ورودی دهان پیرمرد، به پرواز در آمد و صاف در چشم سمت راست پیرمرد فرو رفت. پیر‌مرد از میزان درد و سالازار از شدت خنده، به عقب پرت شدند و دندان مصنوعی هردویشان با شدت وارده از تنفس شدید و محکمِ بلند شده از دیافراگم، به بیرون پرت شد.

دو دسته دندان، یکی زرد، بی‌ریخت و کاملا کثیف، دیگری منظم، سفید و بدون هیچ لکه‌ای در هوا به پرواز در آمدند و پس از برخورد با یک‌دیگر، چرخیدند و وارد دهان سالازار و پیرمرد شدند. سالازار کبیر، ملچ مولوچ کنان گفت:
- مزه کچلیک میده.
- ولی این بدون مزه‌اس. چقد ناراحته! اصلا خوشم نیومد!

پیرمرد پس از ابراز ناراحتی‌اش از دسته دندان مصنوعی جدید، بی اختیار لبخندی زد و از شدت برق دندان‌هایش، نوری کور کننده در فضا ساطع شد. گروه خبری که دیدند با این اتفاقات متشنج، کنترل اوضاع از دستشان خارج شده و مصاحبه از جاده اصلی منحرف و وارد جاده خاکی شده است، با کشیدن یک دستی و انداختن خط ترمزی به قامت اصالت سالازار کبیر، بالیوود‌گونه ماشین اوضاع را به درون جاده اصلی برگرداندند.
اما سالازار کبیر، با اتوبوس به ماشین برخورد کرد.
- من دندونای خودمو میخوام!
- اجازه بدین تکلیف مصاحبه روشن بشه. برای پس گرفتن دندونتون وقت هست! آیا تایید می‌کنید که شکنجه و تحقیر ماگل زاده هارو کنار گذاشتید؟
- خیر.
- اما شما که چنین رفتاری نکردین. چجوری شکنجه کردین که ما ندیدیم؟

سالازار درحالی‌که تکه های ریز نان و کچلیک را، که با گیر کردن در میان دندان های مصنوعی پیرمرد موجب خارش لثه هایش شده بود، با ناخنش در می‌آورد، ملچ و مولوچ کنان گفت:
- به‌همراه نون با کچلیک!
- شکنجه دیگه‌ای بلدین؟
- نچ. بلد نیستیم.

مصاحبه‌گر، مار سبز رنگ و قطوری، فیس فیس کنان از درون جیبش درآورد و مار را جلوی چشمان سالازار تکان داد.

- شکنجه جدید بکن، از اینا بهت میدم.

سالازار درحالی‌که شور و شوق فراوانی در چشمانش موج می‌زد و لبخندی بسی بسیار گشاده بر دهانش نقش بسته بود گفت:
- عـــــــــــــــــــــــــــــــه!

و بعد سرش را تکان داد:
- ما بلد نیستیم!
- خب بیاین من یادتون میدم.

مصاحبه‌گر چوبدستی خود را درآورد و به سمت پیرمرد نشانه گرفت. پیرمرد که حالا با دندان های جدید سالازاری‌اش، کارش بسیار رونق گرفته بود و با چندین ساحره در سینک دستشویی، مشغول آب‌تنی بود، متوجه چوب مصاحبه‌گر شد.

- ک... ک...

مصاحبه‌گر، از خوش سلیقگی سرنوشت، همان هنگام عطسه‌اش گرفته بود و به "ک، ک" گفتن افتاده بود. "ریشیو" ی باقی پس از چسبیدن به همان "ک، ک" قبلی، همزمان با عطسه مصاحبه گر بیرون آمد و تبدیل به "کریشیو"یی شد و به زمین و سپس به چهارگوشه و در و دیوار های دستشویی برخورد کرد. کریشیو ناگهان ایستاد و یادش آمد که بنا به وظیفه و خواسته‌ای از چوبدستی به بیرون آمده و حتما باید به فردی برخورد کند و اورا شکنجه کند.

پس دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و شروع کرد به تمرکز و فکر کردن. نگاهی به مصاحبه‌گر انداخت که دستانش را به تندی تکان می‌داد و تکرار می‌کرد "من نه! من نه!" با ادامه دادن چرخش نگاهش، توجهش به پیرمرد درون سینک جلب شد که ساحره ها مشغول نوازش دندان هایش بودند. پیرمرد دست ساحره ها را گاز گرفت و این حرکتش موجب ناراحتی و فرار ساحره ها شد، سپس به سالازار که مشغول پاک کردن دندان هایش از کچلیک بود، اشاره کرد.

کریشیو که محو ابهت و اصالت سالازار شده بود، به سرعت به سمت سالازار رفت و دستانش را برای آغوشی گرم باز کرد. سالازار که خیلی مهربان بود، و البته سن زیادش به او اجازه نمی‌داد در تشخیص طلسم ها و شکنجه ها خیلی خوب عمل کند، درخواست کریشیو را با باز کردن آغوش خودش پاسخ داد و کریشیو بلافاصله خودش را در آغوش سالازار کبیر جا کرد. سالازار پس از تماس کریشیو با بدنش، چندین سکته ریز و درشت زد و لرزش‌هایی خفیف و سخیف کرد و دندان پیرمرد با اصالت از دهانش به بیرون افتاد.

کریشیو از بغل سالازار در آمد و به سمت پیرمرد رفت. وقتی به پیرمرد رسید، بوی بد عرق و استعمال دخانیات حالش را بد کرد. ادکلن برند خودش را درآورد و چندین پیس به پیرمرد زد. اما قاطی شدن بوی عرق با ادکلن، بویی بدتر را به وجود آورده بود. کریشیو سری تکان داد، در ادکلن را باز کرد و همه‌اش را بروی پیرمرد ریخت. سپس بدون اینکه منتظر بوی نتیجه باشد، خودش را درون آغوش پیرمرد جا کرد. پیرمرد از توی سینک بیرون پرید و به طرز کاملا حرفه‌ای و پر فشنال، بندری‌ای دو نونه و قاطی با برزیلی تند زد و در نتیجه، دندان های سالازار درحالیکه چمدان‌های خود را بسته بودند، لگدی به لوزه پیرمرد زدند و از دهان پیرمرد خارج شدند.

کریشیو از بغل پیرمرد بیرون آمد و به گوشه دیوار رفت. صندلی‌اش را گذاشت و مشغول خواندن کتاب"چگونه آغوش مناسب خود را بشناسیم" شد. دندان مصنوعی سالازار و پیرمرد باری دیگر، در‌حال پیمودن راه در هوا به یکدیگر برخورد کرده، تغییر زاویه داده و به سرجای اصلی خود بازگشتند. پیرمرد که حالا، بدلیل ضربه وارده بر لوزه‌اش، صورتش به سه قسمت تقسیم شده و رنگ عوض کرده بود و تبدیل به چراغ راهنمایی شده بود، روی زمین زانو زد.

- خب جناب سالازار. یاد گرفتین؟ شکنجه اص...

مصاحبه‌گر، پس از دیدن رنگ قرمز صورت پیرمرد ماگل، از صحبت ایستاد و هنگامی که چهره پیرمرد، به رنگ سبز تغییر رنگ داد، شروع به صحبت کرد.
- ... شکنجه اصلی اینه. حالا نوبت شماست.

سالازار چوبدست زیبا و منبت کاری شده‌ای از درون آستینش بیرون آورد و به سمت پیرمرد گرفت:
- کچلیکیو!

اما بدلیل اینکه دندان مصنوعی سالازار کبیر، درست در دهانش جای‌ نگرفته بود، او موفق به ادای کامل طلسم نشد و از نوک چوبدستی، مقدار زیادی کچلیک به بیرون پرت شد و با صورت پیرمرد ماگل، برخورد کرد و اورا به گوشه دستشویی پرت کرد. پیرمرد با کریشیو که روی صندلی نشسته بود برخورد کرد و باری دیگر درآغوش کریشیو، مشغول بندری زدن شد.

سالازار درحالیکه با دستش، مشغول درست کردن دندان‌هایش بود، به سمت مصاحبه‌گر برگشت. با چشمانی خمار، لبخندی گشاده به مصاحبه‌گر تحویل داد و گفت:
- یاد می‌گیریم، اما فراموش کردیم.


Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


شیرینی فروشی هانی‌دوک
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷:۲۶ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳
#10
مغازه شیرینی فروشی هانی دوک، یاهمون دوک های عسلی، یکی از مطرح ترین، برجسته ترین و پر بازدید ترین مکان های دهکده ماست. این شیرینی فروشی مکانی است پر از احساسات شیرین، خوراکی های شیرین و البته شیرینی های شیرین. از این مغازه دیدن فرمایید و دهن خودتان را شیرین کنید.


ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۶ ۱۶:۳۱:۰۵
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۶ ۱۶:۳۱:۳۰

Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.