هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵:۲۶ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
م.م.ض

۱/۳

نور خورشید کم کم از پشت کوهای شهر لندن نمایان شد. صدای آواز خروس همسایه بیشتر افراد محله به جز سدریک و چهار تن دیگر را بیدار کرد. مثل هر روز صبح هیاهو کل فضای مقر ارتش تاریکی را در بر گرفت. هر کسی در آنجا مشغول انجام دادن وظایف و کارهای خود بود.
گابریل با محلول وایتکس هفتاد درصد خود کف راهرو ها را طی میکشید، تام به تسترال ها رسیدگی میکرد. رودلف قمه اش را تیز میکرد. هکتور دیگ معجون سازی اش را برای ساختن یک معجون تازه روی اجاق گذاشت.

همه چیز آروم و مثل همیشه پیش می رفت جز سر و صداهای خفیفی که از اتاق شماره بیست و سه می آمد.

-بلاخره پیداش کردم.

دِیزی کاغذ کهنه و قدیمی را از کتاب " چگونه یک آشپز ماهر شویم" کند و به سمت بقیه افراد حاضر در اتاق دوید.
- مادر بزرگم همیشه با همین دستور پخت پیش می رفت. آخر سرم اینقدر کـ...

پلاکس و کتی خیلی سریع از روی صندلی های خاک خورده بلند و به سمت دیزی حمله ور شدند. کتی خیلی محکم دستش را روی دهن دیزی گذاشت.
-آخه دختر چند بار بگیم، بجای اون بگو م.م.ض.

دیزی همانطور که زیر فشار دست کتی بزور نفس میکشید، با صدای نامفهومی سعی کرد حرف بزند.
-آوِه مَوه مَوی مِوامونو میمنَوه.

پلاکس و کتی که چیزی از حرف دیزی دستگیرشان نشده بود با تعجب به دیزی نگاه میکردند.
- کتی بنظرت الان نباید دستتو برداری بفهمیم چی میگه؟
-اوممم شاید!

کتی دستش را از روی دهن دیزی برداشت و دیزی چندین نفس عمـــــــیق کشید.
-گفتم ' آخه مگه کسی صدامونو میشنوه؟
-فکر نکنم. ولی خب کار از مهم کاری عیب نمیکنه. همه یادمون باشه به جای اون میگیم م. م. ض.

پلاکس کاغذی که در دستان دیزی بود را از او گرفت و بدون معطلی مشغول خواندن شد. پس از چند لحظه پلاکس همانطور که با دست چپش چشم هایش را می مالید، کاغذ را به دیزی پس داد.

- دست خط مادربزرگت خیلی بده. ببین خودت میتونی بخونی؟
-اوهوم.

دیزی کاغذ را از پلاکس گرفت و بدون معطلی با صدای تقریبا بلند مطالب درون کاغذ را خواند.
- مواد لازم برای تهیه م.م.ض آرد دو پیمانه، شکر یک و نیم...

پلاکس کاغذی را از روی میز پشت سرش برداشت و با قلموی سبز رنگی که در دست داشت، مواد لازم را پاک نویس کرد.
در همان لحظه ناگهان در اتاق باز شد و گابریل همراه با طی و سطل حاوی وایتکس هفتاد درصد خود در آستان در نمایان شد.
-اینجا چه خبره؟

کتی، پلاکس و دیزی تمام توان خود را به صورت هایشان گذاشتند و همانطور که خیلی طبیعی لبخند می زدند، کاغذ دستور پخت و پاک نویس آن را پنهان کردند.

- سلام گابریل. خبر خاصی نیست. داشتیم باهم درمورد اینکه تو چقدر خوب راهرو ها رو تمیز میکنی صحبت میکردیم.

گابریل در ابتدا باور نکرد ولی بعد او هم مانند سه فرد حاضر در اتاق لبخند زد.
- اخی! شما سه تا اولین کسایی هستید که اینو بهم میگه ولی خب بازم اون طور که میخوام راهرو ها تمیز نمیشه. اگه کسی کمک میکرد خیلی خوب میشد.

گابریل تند تند پلک میزد و به بقیه نگاه میکرد. کتی که تحمل نگاه گابریل را نداشت، دست از لبخند زدن برداشت.

- میخوای پلاکس کمکت کنه؟ هرچی نباشه شما دوتا باهم هم گروهی هستید. نقاط اشتراک زیادی دارید.
-چرا که نه! خیلی خوشحال میشم. پلاکس بیا بریم. راستی سر راه برو از توی طویله از تام سه تا سطل آب بگیر و بیا.

گابریل آواز خوان از اتاق بیرون رفت. پلاکس که نمی توانست حرفی بزند ابتدا نگاه زیر پوستی به کتی انداخت و سپس پشت سر گابریل به راه افتاد.

ادامه دارد...


•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۰:۰۲:۳۵ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰
#2
سلام ارباب
خوبید ارباب؟

لطف میکنید این رو نقد کنید.

خلاصه.

بنظرتون جمله بندی هام درسته؟و اینکه سوژه درست جلو بردم یا گند زدم؟

پیشاپیش خیلی ممنون.


دیزی عزیزم

چرا خودتو خسته کردی؟ خلاصه رو می تونستی همینجا بنویسی یا با پیام شخصی بفرستی. به هر حال خیلی ممنون. خلاصه خیلی خوب و کاملی هم بود.

نقدت رو با پاتیلی پر از آبگوشت فرستادم. امیدوارم قابل خوندن باشه. بعد از خوندن، پاتیلشو بشور و پس بفرست. مامانمون لازم داره!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۹ ۲۳:۰۸:۲۵

•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹:۴۶ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰
#3
لرد به مرگخواران نگاه کرد و مرگخواران به لرد، چشم در چشم، نفس در نفس. آیا آنها میتوانند خود را از این زندان شیشه ای نجات دهند؟ منتظر قسمت بعدی باشید.

- حیف شد! باید تا هفته دیگه صبر کنم، قسمت جدید بیاد.

هیچ کس جز کتی در آن شرایط قمر در عقرب نمیتوانست با خیال آسوده سریال باغ وحش هاگزمید را دنبال کند.

زمان گذشت تا اینکه بلاخره یکی از مرگخواران بلند شد به وسط معرکه رفت.
-دوستان من! همانطور که اطلاع دارید، الان ما در شرایط خوبی به سر نمیبریم. روحیه خودتون را نبازید، تا امید هست زندگی باید کرد. گیر کردن تو قفس ببر پایان زندگی نیست. خودتون رو پیدا کنید.
گذشته رو یادتون بیاد. کی همیشه به ما امید و انگیزه میداد؟
-مه لقا خانم.

مرگخوار با انگیزه که در جو حس و حال همراهی دیگران قرار گرفته بود بدون توجه به جواب دیگران، ادامه داد.

- بله همینه! کی همیشه پشتیبان و همراه ما بود؟
-مه لقا خانم!

شترق...

بلاتریکس یک پس گردنی حواله مرگخوار سخنران کرد و به جای او در وسط میدان ایستاد.
-ایوا بیا اینجا ببینم!

ایوا لنگان لنگان رفت و کنار بلا ایستاد. بلافاصله بلا دستش را تا آرنج در داخل دهان ایوا برد. دستش از حلق، نای، قلب، کبد، روده و... گذشت تا بلاخره به معده جورابی که در پائین ترین نقطه بدن ایوا بود، رسید. پس از چند ثانیه با تلاش های بسیار توانست دستش را بیرون بیاورد. چندین قاشق که به موهای ببر آغشته شده بودند، در دست بلا نمایان بود.

- بلا قرار با این غذا بخوریم دیگه؟؟ با اجازه من برم دستم رو بشورم.
-آخ! اگه غذای زرشک پلو با مرغ باشه چه حالی میده.
-من باقالی پلو رو ترجیح میدم.

بلا که بعد از آن مدت طولانی در قفس ببر بودن، خسته و کلافه شده بود، برای کم شدن از خشم درونی اش هم که شده دو عدد کروشیو ناقابل را به جای زرشک پلو و باقالی پلو نثار دو مرگخوار گرسنه کرد. سپس نفس عمیقی کشید و رو به بقیه کرد.

- تا شب نشده باید با این ده تا قاشق زمین رو بکنیم و از این قفس بیرون بریم.

لرد و مرگخواران اول به بلا و سپس به قاشق های در دستش نگاه کردند.


•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷:۲۹ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۹
#4
باد سردی می وزید. پالتوی پشمی رو محکم تر به دور خود پیچید. نوک کلاهش رو پائین آورد و شروع به دویدن کرد. سر انگشتانش یخ کرده بود. چند روزی بود که جز پیاده روی شبانه کار مهمی انجام نمیداد، هر چند پیاده روی هم کار مهمی نبود. هوا رفته رفته سرد تر شد. تنها دلخوشی اش این بود که در خانه یک لیوان شیر گرم حالش را بهتر میکند.

بلاخره به خانه رسید. در را باز کرد و پله ها را دوتا یکی گذراند تا به اتاق زیر شیروانی رسید. پالتو وکلاه را روی بند رخت کوچکی که کنار راه پله بود پهن کرد و وارد اتاق شد. جز صدای هو هوی باد هیچ صدای دیگر شنیده نمیشد. دستش را سمت کلید برق برد و تک چراغ اتاق را روشن کرد.

_تـــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــدت مــــــــــــــــــبارک زیـــــــــــــــــــــــــــــــــی!

فضای اتاق پر از کاغذ ها رنگی شد. جلوی چشمانش سه نفر با سه لبخند زیبا ایستاده بودند.

___________☆___________


واقعا مرسی بچه ها!

دیشب خیلی خیلی خوب بود.

اصلا فکر نمیکردم بعد از اینکه اون جوری ناراحتتون کردم بازم روز تولدم یادتون بمونه.

شما سه تا فوق العاده اید.

تو اون یه هفته ای که تو بیمارستان بستری بودم خیلی خیلی از راه دور هوامو داشتید.
یا حتی وقتی زیر تیغ جراحی بودم شما سه تا بیشتر از بقیه جویای حالم بودیدـ

مرسیـــــــــــ کهـ هستید.


•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۱۰:۱۴:۳۰ پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹
#5
سلام.

کیمیاگری با من.
مهلت هم پنج روز.

ممنان.


•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۰:۰۴:۲۳ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#6
_راه بیفتید تا برویم.
-اما آخه ارباب این پیرزن تنهاست. گناه داره.

دیزی ریز ریز اشک تمساح می ریخت و به پیرزن بیچاره که هنوز با بلا در حال جدال بودند، نگاه میکرد. او و ملت مرگخوار دلشان نمیخواست این جدال زیبا به این زودی تمام شود. دل کندن از پاپ کورن و نگاه به حرکات بلا و پیرزن، خیلی سخت بود.
در همان لحظه بنز گوجه ای رنگی از راه رسید و خانواده ی چهار نفره ای از آن پیاده شدند. یکی از بچه ها تاتی تاتی به سمت پیرزن رفت.
-مامان بزرگ جونی، دلم برات تنگ شده بود.

آن طرف_ سمت رودلف
رودلف تک و تنها پشت سر پرستار جوان به سمت یکی از اتاق های خانه سالمندان راه افتادند. در گوشه ی یکی از اتاق ها پیرمردی کــِز کرده بود.

-ایشون همون پیرمردی هستند که گفتم. ده سال از اینجا بیرون نرفتن. به دردتون میخوره؟
-امممم... من یه گپ کوتاهی داشته باشم، خدمتتون میرسم.
-باشه میبنمتون.

رودلف در آن واحد هم به چهره ی به ظاهر زیبای پرستار نگاه میکرد و هم در فکر پیرمرد فلک زده بود. بعد از چند دقیقه رودلف بلاخره از دیدن جای خالی پرستار دست کشید و وارد اتاق شد. کنار پیر مرد نشست.
-سلام پدر جان.
-بعضی اوقات فکر میکنم نمیخوام جواب سلام کسی رو بدم.
-منم همینطور.
رودلف به طور اتوماتیک این جواب را داد، حتی خودش هم تعجب کرده بود.

-بعضی اوقات فکر میکنم حال و حوصله حرف زدن ندارم.
-منم همینطور.
-بعضی اوقات فکر میکنم کاش بتونم تنها باشم.
-منم همین طور.
-بعضی اوقات فکر میکنم مردم چرا اینقدر دو هزاریشون کجه.
-منم همینطور.
-بعضی اوقات فکر میکنم مردم دو هزاریشون کج نیست، مردم خیلی رو دارند.
-منم همینطور.

پیرمرد غیر مستقیم سعی کرد به رودلف بفهماند که حال و حوصله ندارد اما مشکل اینجا بود که رودلف دو هزاریش در برار مردان و جادوگران بسیار بسیار کج بود.



•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸:۴۷ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#7
نفر بعد آهسته و پیوسته راه خود را میان جمعیت مرگخوار باز کرد و روبه روی لرد ایستاد. دستش را درون جیبش برد و کاغذ بلندی را در آورد.

-با سلام، خدمت ارباب جان جانی. اینجانب دیزی کران جز بیکاری، بی پولی، بی دغدغه بودن، بی سوادی، بی....

دیزی همانطور ادامه داد و به مورد ۱۲۳۶۷۹۸۹٠۸۷۷ لیست بی هایش نرسیده بود که صدای داد و فریاد بقیه ملت بلند شد.
-چه خبرته؟؟
- اینجوری که دست ما تو حنا میمونه!

توجه دیزی به کلمه حنا جلب شد و رو به مرگخواری که کلمه حنا را گفته بود، برگشت.
-حنا چیه؟
-حنا اممم... حنا....
-من میدونم چیه! همین کارتونست که دختر عین تسترال تو مزرعه های مردم.....
- آهان فهمیدم! جسارتا ارباب من به جز اون۱۲۳۶۷۹۸۹۰۸۷۷ مورد مشکل بی حنایی رو هم دارم.

لرد نگاه بسیار بسیار سنگینی به دیزی انداخت. مطمئنن هر مرگخواری میدانست معنای این نگاه چیزی جز فرار را بر قرار ترجیح دادن نیست. بنابراین دیزی لیست بلند بالای خود را خیلی سریع جمع و جور کرد و در میان جمعیت گم شد. بقیه مرگخواران به اربابشان زل زده و منتظر ماندند.

-نکند منتظرید تا ما بگوییم نفر بعدی؟

ملت مرگخوار به جز افلیاشون، لینی شون، لیسا شون، بالشت سدریکشون، ایزابلا تینتوئیستلشون و دیزی شون یک صدا گفتند:
-بله.
- که اینطور ولی باید بدانید که لیست بلند بالا دیزی تمام مشکلاتتان را پاسخ گو بود، حال ما و مجلس یک به علاوه هفتمان باید حول حل مشکلات شما جلسه ای تشکیل دهیم.
-ارباب جسارتا مجلس یک به علاوه هفتتان چه کسانی هستن؟
-ما و هفت جان پیچ مان دیگر. بروید ما و مجلس یک به علاوه هفتمان به خلوت نیاز مندیم.

ملت مرگخوار لرد را تنها گذاشتند تا به جلسه یک به علاوه هفتتش برسد.




•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۹:۱۶:۴۱ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۹
#8
صدای ملودی غمگینی شنیده میشد. لرد به مرگخواران و مرگخواران به لرد نگاه می کردند. گرفتن زباله های مردم کار سختی بود. ناگهان وسط ملودی غمگینی صدای گوشخراشی توجه همه را جلب کرد.
-زباله خشک، تر، نون خشک، آب گرمکن و کابینت خریداریم. به ازای هر یه کیسه نون خشک...

هنوز آواز راننده ی خوش صدا تموم نشده بود، فردی که از لرد سیاه ترسیده بود، خیلی سریع سیزده قفل را باز کرد و با چند کیسه نون خشک به سمت وانت آبی راه افتاد.

-پلاکس گفتی کمک غیر مستقیم ایراد نداره؟
-نه نداره.
-من برم یه گفت و گویی با صاحب وانت داشته باشم.
-منم میام.

بلا و چند تن از مرگخواران به سمت وانت رفتند و ده دقیقه بعد وانت کاملا در اختیار جبهه سیاه بود.
-ارباب بفرمائید سوار شید.
-ما باید سوار وانت بشویم؟
-بله ارباب. دیگه نیازی به جستحوی منزل به منزل هم نیست. کار خیلی راحت تر میشه.

شاید وجود یک وانت ساعت ده شب در خیابان عجیب باشد ولی خدمت به مردم زمان و مکان نمی شناسد.

-ارباب شما بشنید پشت فرمون. بلند گو هم در اختیار خودتون باشه، من و بقیه هم میریم قسمت عقب وانت.
-ما به بلند گو نیاز نداریم!
-اممم... ارباب پس چطوری مردم رو آگاه میکنید؟ بلند گو نیاز میشه.
-نکند دوباره ما باید آواز بخوانیم؟
-اممم... متاسفانه بله ارباب.
-از جلوی چشمانمان دورش کنید.

لرد چهره ای متفکر به خود گرفت. او دوباره باید آواز می خواند. آیا این امر امکان پذیر بود؟



ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۸ ۱۰:۰۶:۵۷

•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۳:۲۳:۴۸ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹
#9
ایوا و فنریر سهم نصفه خود را از فرد معتاد خوردند. لرد سیاه به پارک نگاه کرد. به جز صدای ونگ ونگ بچه هایی که رودلف به آنها بستنی آب شده داده بود، وسایل امرار معاش معتاد و لکه بستننی های آب شده روی زمین هیچ آلودگی صوتی و یا تصویری دیده نمیشد.

-یالا! تخش کنین دیگه.
-هنوز کاملا تو دهنم جا نشده صبر کن.
-پنج دقیقه دیگه صبر کنی حله.

لرد به بلا نگاه کرد. او در حال کلنجار رفتن با ایوا و فنریری بود که زحمت خوردن معتاد را کشیده بودند. بلاخره بعد از پنج دقیقه فنریر به سمت درب خروجی پارک رفت و نصف معتاد را بدون هیچ مشکلی تخ کرد اما ایوا...

-چه ستاره ی دنباله دار قشنگی...
-ایوا یالا تخش کن دیگه.
-ویـــــــــــــــژ! این بچه مریخی ها چقدر سریع راه میرن.

ایوا با دستش به بچه ای اشاره میکرد که دنبال دیزی میدوید تا شاید بتواند یک بستنی از او بگیرد.

-به اون کوتوله بگید اون چیز رو بده به بچه فضاییه. گناه داره.
-من کوتوله نیستم.

فنریر بعد از یک عملیات طاقت فرسا به سمت لرد سیاه برگشت.

-ارباب میشه یه چیزی بگم؟
-بگو ببینیم فنر مان.
-ارباب فکر کنم ایوا تحت تاثیر مواد مصرفی فرد معتاد قرار گرفته.
-یعنی ایوا مان معتاد شده؟
-متاسفم ولی شواهد همین رو میگه.

فنریر که شبیه دکتران پشت در اتاق عمل شده بود، این جمله را گفت و از کادر بیرون رفت.



ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱۳:۴۹:۵۵
ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱۴:۰۶:۳۷

•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶:۰۸ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
#10
بازی فوتبال حساس شده بود. تام و فنر سه به سه برابر بودند و هر کدام میخواست گل برتری را بزند. ایوای توپی که از این پا به آن پا فرستاده میشد، در اثر ضربات محکم تام و فنر بسیار خسته و گرسنه شده بود.
- آدم خاکِ کوچه بشه ولی توپ نشه. آخ!

ایوا برای چندمین بار به دیوار خورده بود. او دیگر تحمل نداشت. از یک توپ دو تیکه بیشتر از این بر نمی آمد. او دو راه داشت یا سعی کند خود را از پنجره به بیرون پرت کند و یا تبدیل به توپی کج و کوله شود.

گلستان شهدای محفل لندن

خانواده پاتر، ویزلی و تمامی فک و فامیل های مرحوم کربلائی هری پاتر دور مزار ایستاده بودند و به ظاهر عزاداری میکردند.

-هری چرا رفتی؟ الان من این سه تا بچه رو چجوری بزرگ کنم.
-پدر من با جای خالی تو چگونه شب را سحر کنم.
-چرا رفتی؟ چرا من بی قرارم! به سر...
در آن بین مرد تنومندی راه خود را باز کرد و صدایش را صاف کرد.
-آقایون و خانم های محترم بفرمائید ناهار. سوپ پیاز به همراه پیاز اضافه.

هنوز جمله آشپز گلستان تمام نشده بود که مردم عزادار با سرعت نور به سمت غذا خوری گلستان راه افتادند. سوپ پیاز چیز کمی برای از دست دادن نبود. در بین مردم حتی همایون شجریان هم دیده میشد. پیر مرد که از بقیه جا مانده بود نزدیک قبر هری شد و کنار آن نشست.

-معلوم نیست ملت عزادارن یا...؟
پیرمرد بلند شد که برود اما ناگهان چشمش به چوبی که روی قبر بود، افتاد.

- عه وا! این تیکه چوب اینجا چیکار میکنه؟ ملت چیزی به اسم دور انداختن زباله بلد نیستن.

پیرمرد چوب دستی که روی قبر هری بود را برداشت و در داخل سطل زباله انداخت. پیرمرد نمیدانست چیزی به اسم چوب دستی برتر را از دست داده است.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۶ ۲۰:۲۸:۳۹

•کم میام•
•کم میرم •






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.