جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  76 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  303 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  205 خواندن  1 نظر 

پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام و درود.

اینجا شکلات‌های غیرقورباغه‌ای هم می‌فروشین؟ اگه براتون تامین کنم چی؟

دو عدد برتی‌بات می‌خواستم واسه خودم و دوتا هم هدیه.


سلام. اگه براش کاربرد پیدا کنی بله می‌فروشیم.
80 گالیون بابت خرید 4 برتی بات کسر شد که طعمشون منتهی شد به:

دریافت رایگان قلم پر تندنویس به ارزش 30 گالیون
کسب جایزه 20 گالیونی
توکن خرید رایگان چوبدستی از فروشگاه چوبدستی گستران
توکن تخفیف 30 درصدی خرید جارو از فروشگاه هفت دسته جارو


قلم پر به این معنا که برای یک ماه، امکان رزرو همزمان دو تاپیک به مدت دو ساعت رو داری (به جز ماموریت‌ها و ایونت‌ها که مهلت رزرو طبق زمان مشخص‌شده توسط برگزارکننده تعیین می‌شه).

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/12 15:54:05
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.


پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
زوج‌درمانی، جلسه‌ی ریموس



- د آخه همسر من، چرا باید خودت رو شبیه زن همسایه کنی بهم بگی بیبی بوی؟ بهش می‌گم آخه قربون سرت برم من، اون سری که خودت رو شبیه مرلین مونرو کردی بودی هم بهت گفتم. من زن خودم رو می‌خوام. در جواب؟ می‌گه «خیلی قشنگه که! گفتم شاید دوست داشته باشی. من که خودم خیلی دلم می‌خواست مرلین مونرو زنم باشه. »


فلش‌بک


ریموس روی کاناپه خونه لم داده بود. آرامش و سکوت اون وقت شب محله ماگلی رو دوست داشت. می‌تونست بشینه و یکی از برنامه‌های تلویزیونی ماگلی رو تماشا کنه. یا حتی غرق خوندن یک کتاب درباره‌ی طلسم‌های سیاه باستانی و روش‌های دفع‌شون بشه.

اون شب ریموس مطالعه‌ی صفحات مختلف مجله‌ی طفره‌زن رو انتخاب کرده بود. در این بین یک مقاله بیشتر از بقیه جذبش کرده بود و چند دقیقه‌ای می‌شد که غرق خوندن اون بخش بود. تربیت و پرورش ماه‌گوساله‌های خانگی. ریموس تابه‌حال یک ماه‌گوساله از نزدیک ندیده بود. و خب، درواقع هیچ‌وقت نمی‌تونست ببینه. ماه‌گوساله‌ها تنها شب‌های ماه کامل بیرون می‌اومدن و اون شب‌ها ریموس درگیری‌های دیگه‌ای داشت. شاید همین حسرت، یا حتی غیرکاربردی‌بودن مقاله بود که خوندنش رو جذاب‌تر می‌کرد.

علاوه‌بر اون، طبق مقاله‌ی چاپ‌شده توی مجله، ماه‌گوساله‌ها موجودات خجالتی‌ای بودن و راحت با هرکسی اخت نمی‌شدن. ریموس ته دلش یک حس همذات‌پنداری باهاشون داشت. طوری اگه هنوز نوجوونی بود که بلد نبود پاترونوس اجرا کنه، ممکن بود خیال کنه یا حتی امیدوار باشه که پاترونوسش به شکل یک ماه‌گوساله‌ی چشم‌درشت دربیاد. رشته‌ی خیالاتش رو یکی‌یکی به هم می‌بافید و بعد، دوباره واژگان روی صفحه رو دنبال می‌کرد.

- دورا عزیزم، نگاه کن ماه‌گوساله‌ی توی عکس این صفحه چقدر ناز لبخند می‌زنه.

ریموس در حالی که غرق تماشای ماه‌گوساله‌ی توی تصویر بود که اون هم متقابلا به ریموس نگاه می‌کرد و هر چند لحظه پلک می‌زد، حس کرد که دورا کنارش می‌شینه. در حالی که با انگشت به ماه‌گوساله اشاره می‌کرد رو به دورا کرد:
- ببینش دور- یـــــــا اوجب الواجبــــــات.

ریموس طوری که انگار بهش شوک الکتریکی داده باشن، کمی از جا به هوا پرید و مجله از دستش افتاد و روی میز عسلی فرود اومد.

- مـــــــغـــز!

نیمفادورا درحالی که فکش طوری که انگار آویزون باشه به یک طرف کج بود و عضلات صورتش از بین بافت به‌ظاهر تحلیل‌رفته‌ی پوست سبزرنگش دیده می‌شدن، به ریموس خیره شده بود. چشم‌هاش نیمه‌باز بودن و کم‌جون. دست‌هاش رو آورد بالا و شل و ول جلوی ریموس گرفت.
- مـــغــز!

خاطره‌ی ناگوار ساندویچ مغزی که توی ظرف صبحونه‌ی ریموس جایگزین کروسان طلایی‌شده‌ی همیشگی‌ش شده بود براش زنده شد. از کارهای عجیب اون مدت نیمفادورا که می‌گذشت، این برای چندمین بار طی هفته بود که دورا خودش رو به شکل‌های مختلف درآورده و ناگهانی جلوی ریموس ظاهر شده بود. از سری اول گرفته که خودش رو شبیه اینشتین درآورده بود و از کلمه‌هایی استفاده می‌کرد که نه اصطلاحات علمی، بلکه اسم قاتل‌های یونانی ماگلی بودن که اون روز توی پیام امروز چاپ شده بود، تا اون روز که با تغییر چهره‌ش به ولدمورت اون هم وسط رستوران چندتا مشتری رو فراری داده و با نگاه چشم‌های سرخ‌رنگش ریموس رو زهره‌ترک کرده بود.

ریموس اما هر بار، با وجود این که می‌ترسید، کفری و یا کلافه می‌شد، لبخند می‌زد و خودخوری می‌کرد. اون شب توی رستوران نیمفادورا به شوخی به ریموس گفته بود:
- عزیزم اگه شوخی‌هام جالب نیستن می‌خوای بریم پیش مشاور؟ این‌طوری شاید بتونم اون رو هم بخندونم.

و ریموس واقعا به مراجعه به مشاور فکر کرده بود. شاید یک راهی بود که بعد از اون همه خودخوری، بتونه بالاخره با یکی صحبت کنه و خودش رو بروز بده. و حالا، بعد حمله‌ی ارتش یک‌نفره‌ی زامبی، ریموس خیلی جدی تصمیم گرفته بود تا جلسه‌ی زوج‌درمانی‌ای که دورا ازش صحبت کرده بود رو شرکت کنه.


پایان فلش‌بک


ریموس بالاخره یک گوش شنوا پیدا کرده بود و مثل بادکنکی که دهانه‌ش رو رها کرده باشن، خودش رو بدون وقفه و منتظر موندن برای پاسخ مشاور تخلیه می‌کرد.
- یا مثلا پریروز بود که خودش رو شکل مادربزرگ به رحمت مرلین رفته‌م درآورده بود. عزیزم خودت رو شبیه کی می‌کنی؟ کسی که خودم هم ندیده‌مش؟ یا اومدم ببوسمش، می‌بینم کاکتوس شده! کاکتوس! آخه... بهش گفته بودم گل بیابون منی، می‌گه کاکتوس‌ها هم گل دارن! مگه ندیدی؟ خیلی هم صورتی و خوشگلن! نگاه می‌کنم می‌بینم موهاش رو شبیه یک گل گنده درآورده. فدای رخ مهتاب‌گونت بشم، من تو رو شکل خودت دوست دارم.

ریموس مکثی کرد و خاطره‌ی بعدی بالا اومد. با دست زد رو صورتش.
- وای که گفتم مهتاب‌گون... صورتش رو شبیه ماه کرده بود! با خودم گفتم خدایا، دورا که پوستش صاف بود، این همه چاله‌چوله از کجا؟ یک‌کم بیشتر تغییر کرد دیدم ای دل غافل! ماهه که! تا اومدم چیزی بگم به رعشه افتادم، ولی مرلین رحم کرد قبل این که باقی فرایند طی بشه از خنده روده‌بر شده و به شکل عادی‌ش برگشته بود. حالا مگه دلم می‌آد چیزی بگم بهش؟

صدای راه‌رفتن قلم مشاور روی کاغذ یادداشت میون خاطراتی که گفته‌های ریموس گم می‌شد.

- یا اون سری دیگه... شب خوابیده‌م، صبح بیدار می‌شم و می‌بینم جای همسر عزیزتر از جانم کی کنارمه؟ سیریوس! بابا من چند دفعه بگم؟ آخه زن، اون سری هم وسط صحبت بهم گفتی آر یو فاکینگ سیریوس گفتم که نه، ویر جاست فرندز! به مولا داعاشی منه!

مشاور با بی‌میلی نگاهی به ریموس انداخت و چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند.

- ولی خب... شاید نمی‌دونه. چون... به اندازه‌ی کافی بهش نمی‌گم. در واقع کلا نمی‌گم. هیچ موقع آدم ابرازکردن نبوده‌م. و شاید ریشه‌ی ماجرا هم همینجاست. که نمی‌دونه چقدر همون‌طور که هست دوستش دارم...
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.


پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
حوالی نیمه‌شب



نور کم‌جان شمع روی صفحه کاغذ می‌تابید و خطوط را نمایان می‌کرد. کاغذ نامه‌ای در دستان ریموس جا خوش کرده بود و رشته‌ی واژگان توسط نگاهش دنبال می‌شد. به‌تنهایی پشت میز عسلی هال خانه نشسته بود. بوی گرد و خاک نشسته روی پرده‌ها در هوا می‌پیچید و حس آشنای خانه‌بودن را در ریموس تداعی می‌کرد. اما آن شب، چیز دیگری در هوا بود. بوی خاک نم‌خورده. بوی سقف کلیسا در نیمه‌شب. بوی خونی که دیگر گرمای بدن را با خود همراه ندارد.

ریموس ناگهان از جایش بلند شد. حرکتی که به نظر غریزی می‌رسید. پا به راهروی خانه گذاشت و آرام چوبدستی را از جیب کتش درآورد. گرچه نیازی به لوموس‌گفتن یا روشن‌کردن نوری نبود. تاریکی برایش آشنا بود. تاریکی همیشه با او بود. مشتی روی چوب در کوبیده شد. سه‌بار، آهسته، مودبانه. گویی کسی می‌دانست که او درون خانه بیدار و منتظر است.

به در که نزدیک‌تر شد، عطر برایش هوای آشناتری پیدا کرد. گویی آن بو را مدت‌ها بود که می‌شناخت. بوی خون سرد و عاری از تپش. اما نه هر خونی. خون آغشته به گناه. دستگیره‌ی سرد را چرخاند و در را گشود. در چارچوب، مردی ایستاده بود با پوستی که زیر نور خیابان، از آنچه هست رنگ‌پریده‌تر به نظر می‌رسید. گادفری لبخند کوچک مودبانه‌ای زد.
- سلام ریموس عزیز.
- خوش اومدی گادفری. تابوتت انتظارت رو می‌کشید.


چند ساعت پس از طلوع آفتاب



- این سطل زباله‌ی ما کو؟

اعضای محفل که دور میز آشپزخونه جمع شده بودن، خودشون رو سرگرم غذا خوردن نشون دادن و دیالوگ گفته‌شده رو جدی نگرفتن.

- الان من پوست تخم‌مرغ‌ها رو کجا بریزم آخه بی‌ملاحظه‌ها؟

پن‌کیک‌ها یکی‌یکی میل می‌شدن ولی پوست تخم‌مرغ‌هایی که برای پخت‌شون شکسته شده بود، کنار اجاق گاز آشپزخونه تل‌انبار شده بودن و جایی برای رفتن نداشتن. در این بین کسی هم مفقودشدن سطل زباله‌ی آشپزخونه رو گردن نمی‌گرفت. ریموس پیش‌بندش رو درآورد و تک‌تک اعضا رو نوبتی زیر بار نگاه‌های سنگینش گرفت. البته از آیلین گذشت چون حق مادری به گردنش داشت و گادفری هم که قطعا نمی‌تونست کاره‌ای باشه چون تازه دیشب رسیده بود.

- کسی خبری از جو نداره؟ اصلا چرا واسه صبحونه نیومده پایین؟

باز هم پاسخی نیومد.

- ویل، تو مگه قرار نبود بری جو رو صدا کنی؟

ویل کرمی رو که از توی پن‌کیک شکلاتی‌ش درآورده بود و بابت سنگینی فضا نیم‌دقیقه‌ای توی نوکش نگه داشته بود بالا انداخت و درسته قورتش داد و واسه این که دیگه مورد تهاجم نگاه‌های ریموس واقع نشه، از روی میز پرید روی صندلی چوبی پشتش و سرش رو زیر میز خم کرد.

- دیشب شیفت کی بوده که زباله‌ها رو ببره دم در؟

زباله‌های خونه گریمولد شبانه و به‌صورت نوبتی، راس ساعت نه توسط یکی از اعضا بیرون برده می‌شد و برای این که از کیسه شیرابه‌ای چکه نکنه، با سطل می‌بردن و بعدش سطل رو برمی‌گردوندن سر جاش. از بین جماعت، دستی با شک و تردید و کمی لرزش، به آهستگی بالا رفت.

- لیلون از دست تو. اشکالی نداره. الان برو بردار بیارش لطفا.

لیلون دختر خوب و وظیفه‌شناسی بود و از اونجا که لیلی به لالاش نذاشته بودن، زود حرف بزرگترش رو گوش کرد و از جاش بلند شد. لی‌لی‌کنان به سمت در رفت و از خونه خارج شد. رفت به محل قراردهی زباله و سطلی که اونجا رها شده بود رو توی دست‌هاش گرفت. یکی‌دوبار زور زد اما سطل سنگین‌تر از چیزی بود که بشه بلندش کرد. توی سطل گرچه خالی به نظر می‌رسید که ممکن بود بابت طلسمی باشه که برای افزایش گنجایش روش اعمال کرده بودن. و با این وجود به طرز عجیبی هم بدبو بود.

در هر حال، لیلون نه بابت آموزش‌های علمی‌ای که توی هاگوارتز دیده بود و بلکه بابت تجربیاتی که از آتیش‌سوزوندن‌هاش کسب کرده بود، با مفهومی با اسم انبساط آشنا بود و می‌دونست که برخی مواد اگه مدتی توی گرما قرار بگیرن، اندازه‌شون تغییر می‌کنه. بنابراین سنگینی سطل زباله رو انداخت گردن چند ساعتی که زیر نور آفتاب بوده و اون رو تا دم در خونه به دنبال خودش کشوند. دم در کمی زور زد تا از پله‌ها بالا ببردش و در حالی که عرق از پیشونی‌ش جاری شده بود و نفس‌نفس می‌زد، سطل رو به داخل خونه آورد.

- این هه... سطله... چیز شده... منسبط منبقض...

قبل از این که لیلون بتونه منظورش از «منسبط منبقض» رو به اعضای خونه توضیح بده، یا اعضای خونه اعتراضی به بوی نامطبوعی که ناگهان خونه رو پر کرده بود بکنن، پیرمردی گونی‌پوش از توی سطل بیرون پرید و در حالی که جیغ می‌کشید مستقیم دوید وسط آشپزخونه و پرید روی میز. قری به کمرش داد و شروع کرد به رقصیدن. ریموس با چشم‌هایی گردشده نگاهی به پیرمرد، لیلون و دوباره پیرمرد انداخت.
- ببخشید... شما...

قبل از این که ریموس بخواد جمله‌ش رو ادامه بده، پیرمرد جیغی کشیده و روی ریموس پریده و هردوشون رو نقش زمین کرده بود.



☽ ورود گادفری عزیز و جناب هرپوی کثیف گرامی رو به محفل ققنوس تبریک عرض می‌کنم. ☾
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.


پاسخ: کارهای کثیف
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فرار نکن هرپو. یه صابون شکلاتی که این حرف‌ها رو نداره.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور دنبال راهی برای تقویت ریش‌شه و با «استفاده از نوای ققنوس گرسنه و خسته و تشنه» مواجه می‌شه. می‌خواد که از فاوکس بخواد تا براش بخونه، اما فاوکس رو جلوتر فرستاده پی «روغن هسته‌ی زیر ساق ریشه‌ی زیرین میوه‌ی مهر مارمالاد» و فاوکس هم توی مسیرش گیر کلاغ‌ها می‌افته.


ویل بال زد. به آرومی خودش رو به راست مایل کرد تا با دودکشی که سر راهش قد علم کرده بود برخورد نکنه. پشت‌بوم خونه‌ها یکی‌یکی میزبان سایه‌ی بال‌هاش می‌شدن و به سرعت بدرقه‌ش می‌کردن تا به مقصد نامعلومش نزدیک‌تر بشه. لب بوم آجری یکی از خونه‌ها نشست و سرتاسر خیابون رو از نظر گذروند. مردی که پالتو به تن کرده بود و داشت سگش رو در قدم‌زدن همراهی می‌کرد، چیز ارزشمندی به همراه نداشت. غیر از لباس‌های پشمی و بند و قلاده‌ی چرمی، تنها شیشه‌های عینکش بودن که زیر نور آفتاب برق می‌زدن.

نگاهش رو تا انتهای خیابون کشید، ولی خالی‌تر از اونی بود که چنگال‌های ویل در اون لحظه می‌تونستن باشن. در حالی که مرد داشت از نظر محو می‌شد، گردنش رو به آرومی چرخوند تا به سمت دیگه‌ی خیابون نگاهی بندازه. انتهای دیگه‌ی خیابون هم نسبتا خلوت بود، اما ویل سوژه‌ی موردنظرش رو پیدا کرده بود. کمی راست‌تر از جایی که خودش ساکن شده بود، زیر سایه‌بون یکی از کافه‌های شهر، خانمی با موهای بلوند روی صندلی نشسته بود. کتابی به دست داشت و هر چندلحظه یک‌بار، فنجونش رو به سمت لب‌هاش می‌برد و پس از نوشیدن یک جرعه، دوباره روی میز قرارش می‌داد. از گردنبندی که به گردن داشت نوری ساطع می‌شد که چشم‌های ویل به خوبی می‌تونستن ببیننش.

ویل بال‌هاش رو باز کرد. از لب بوم پرید و خودش رو به سمت سایه‌بون چتری‌شکل شیب کرد. چندباری بال زد تا ارتفاعش رو حفظ کنه و بعد، به آرومی روی سایه‌بون فرود اومد. گردنش رو چرخوند تا بهتر اطراف رو ببینه. جلوی ویترین کافه، جایی که پشت زن بهش بود، یک سکوی آجری وجود داشت که ویل می‌تونست از اونجا دید بهتری به شکارش داشته باشه. به آرومی پرید و به نرمی روی سکوی سبزرنگ فرود اومد. روی دو پا پرید و کمی به چپ رفت تا به پشت صندلی زن نزدیک‌تر بشه. آماده‌ی پرش بود. زن دوباره لیوانش رو برداشت تا جرعه‌ی دیگه‌ای از نوشیدنی سیاه‌رنگش - که به نظر ویل می‌رسید قهوه باشه - بنوشه. فرصت مناسب فرا رسیده بود. وقتش بود که به سمت گردبند شیرجه بره، با چنگال‌هاش اون رو تصاحب کنه و توی آسمون ناپدید شه. بال‌هاش رو در حالت نیمه‌باز قرار داد و آماده شد. در همین حال بود که صدایی که از کوچه‌ی بغلی می‌اومد رو شنید.

- ققنوس‌خرونه، پارتی‌کنونه.

گوش ویل با شنیدن واژه‌ی «ققنوس» تیز شد. می‌تونست تشخیص بده که چیزی که شنیده بود رو چندتا از همنوع‌هاش به زبون آورده بودن. صدایی که تکرار و هرلحظه محوتر می‌شد. گردن چرخوند. نگاهی به کوچه‌ی بغل کافه که صدا از اونجا می‌اومد انداخت و دوباره به گردنبند زن نگاه کرد. چند روزی می‌شد که از خونه‌ی گریمولد خارج نشده و شکار درست‌وحسابی‌ای به چنگ نیاورده بود. هر آن ممکن بود که فرصت از بین بره. ولی ویل احساس مسئولیت می‌کرد. ققنوس‌ها موجوداتی نبودن که توی هر خونه‌ی جادویی‌ای پیدا بشن، چه برسه که بخوان توی کوچه پس‌کوچه‌های کوچیک شهر، اونم توی چنگال‌های چندتا کلاغ احتمالا ولگرد سرگردون باشن.

باید بیخیال گردنبند می‌شد. بال زد و روی سقف کافه نشست. خودش رو به لبه‌ی دیگه‌ی بوم نزدیک‌تر کرد تا بهتر بتونه سر و گوشی آب بده و ببینه توی کوچه چه خبره. چندتا کلاغ، ققنوسی رو با طناب به دو تا چوب بسته بودن و توی دو ردیف، زیر دوتا چوب، ققنوس رو بالای سرشون حمل کردن. کلاغ‌ها همینطور که آواز می‌خوندن، قدم‌قدم به انتهای کوچه نزدیک‌تر می‌شدن. جایی که پشت سطل زباله‌ی فلزی بزرگ، چندتا کلاغ دیگه آتیش درست کرده بودن. انگار هوس ققنوس کبابی به سرشون زده بود. ویل درست‌تر که نگاه کرد، تونست ققنوس رو بشناسه. فاوکس محبوب پروفسور دامبلدور، که حالا به بند کشیده شده بود و هیچی نمی‌گفت و فقط لبخند می‌زد.

ویل هم لبخند زد. شاید به حماقت همنوع‌هاش، یا شاید هم به ذکاوتی که فاوکس احتمالا به خرج داده بود. با خودش فکر کرد شاید این‌ها همه نقشه‌ای از قبل تعیین‌شده بوده‌ن تا فاوکس اون کلاغ‌ها رو صرفا محض سرگرمی سر کار بذاره. ویل، به خوبی می‌دونست. اون ققنوس، نه به سوی مرگش، که به سوی تولدی دوباره از خودش در حرکت بود.

افرادی که لایک کردند

Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.


پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 18:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- نچ.
- دِ، گفتی پول بده پول دادیم دیگه!
- خیر. این دو قرون دوزار کفایت نمی‌کنه. پول بدید. پول زیاد.

ملت دست کردن تو جیب‌شون تا دنبال پشیزی چیزی بگردن. یکی‌یکی شروع‌کردن به بیرون‌ریختن محتوای جیب‌هاشون. سه‌تا پوست شکلات مچاله‌شده، یه جفت میل بافتنی، یه بسته کبریت که خونه‌ی یه سوسک بی‌خانمان شده بود، یه کتاب قطع جیبی نشر ماهی و دو بسته بادکنک بادنشده‌ی لیمویی که قبل از این که کسی متوجه بشه دامبلدور اون‌ها رو به جیبش برگردوند و زیرچشمی به گلرت نگاهی انداخت.

بلاتریکس که زیادی جای خالی بچه رو توی شکمش احساس می‌کرد، عصبانی شد و رو کرد به آکی.
- د آخه مرتیکه‌ی...

ریموس به سرعت دستش رو روی گوش‌های کوین گذاشت تا چشم و گوش بچه باز نشه. کوین هم فقط حرکات لب‌های بلاتریکس رو می‌دید.

- بنسنفیگهاکتژنفسفنصخاقزم! ابطبساحهغهحانلزابسغقستبی!

بلاتریکس سکوت کرد و ریموس دست‌هاش رو از روی گوش‌های بچه برداشت.

- خیر، نمی‌گم.

آکی کوتاه‌بیا نبود. بلاتریکس با بینی‌هایی که با هر دم اندازه چاه دستشویی باد می‌کردن و با هر بازدم قد گردی سوزن ته‌گرد می‌شدن نفس می‌کشید و بخار نفس‌های غضبناکش رو به سمت آکی می‌فرستاد. رو به جمع کرد و بین چهره‌ها چشم گردوند تا به یکی برسه که بوی پول می‌ده. چند لحظه‌ای بعد نگاهش روی یکی قفل شد.
- آهای تو! جناب مثلا وزیر سابق! اون همه اختلاس کردی که چی؟ شل کن سر کیسه رو بره!

سیریوس که خطاب گرفته بود جا خورد. نگاهی به ریموس انداخت و دوباره به بلاتریکس نگاه کرد. البته به شکم بلاتریکس. دوباره به ریموس نگاه کرد و لپ‌هاش گل انداخت. ریموس هم متقابلاً به سیریوس نگاه کرد و چندبار پشت هم پلک زد و ریزریز خندید.
- می‌تونیم اسمش رو بذاریم ولف.
- فامیلیش رو هم استار.

ریموس و سیریوس هم دل‌شون هوس بستنی کرده بود. سیریوس دست کرد تو جیبش و کاغذی ممهور با طرح گرینگوتز رو بیرون کشید. روش یه سری کلمه و عدد نوشت و ریزش رو هم امضا زد. کاغذ رو جلوی آکی گرفت.

بلاتریکس جلوی خودش رو گرفت تا به آکی کروشیو نزنه.

- حالا خوبته؟
- بلی.
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.


پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
جوزفین دست آیلین رو گرفت و بی‌مقصد به دنبال خودش کشوند. از کنار دابی‌ای که سرش رو به یک میز می‌کوبند و صدای جیرینگ‌جیرینگ تکون‌خوردن اشیای فلزی روش رو درمی‌آورد گذشتن و جلوی آشپزخونه رسیدن. جوزفین نگاهی به درون آشپزخونه انداخت. گویا دعوا خوابیده بود و ریموس و دامبلدور داشتن در صلح و آرامش مثل زن و شوهر های تازه‌عقدکرده شکلات لیمویی و کاراملی دهن همدیگه می‌ذاشتن. هرکدوم یک دست‌شون رو روی میز و زیر چونه‌شون گذاشته بودن و با دست دیگه‌شون شکلات‌ها رو از جعبه‌ی قلبی‌شکلی که بین‌شون قرار داشت برمی‌داشتن. چشم‌هاشون برق می‌زد و غرق همدیگه بودن.

جوزفین با دیدن این صحنه رمانتیک فکری به سرش زد. جلوی آشپزخونه پیچید و همون‌طور که دست آیلین رو می‌کشید و والتر هم خنجربه‌دست پشت‌سرشون حرکت می‌کرد، رفت به سمت پله‌ها. پله‌ها رو دوتا یکی طی کرد و به بالا که رسید، پیچید و از کنار درهای اتاق‌ها یکی‌یکی رد شد. دست نحیف آیلین توی مشت جوزفین کشیده می‌شد و آیلین، بی‌رمق سعی می‌کرد تا سرعت خودش رو حفظ کنه. جوزفین از کنار درهایی با علامت‌های مختلف روشون گذشت و جلوی دری آجری‌رنگ توقف کرد.
- و اینم از...

با چرخوندن دستگیره و یک هل کوچیک، در با قیژی آروم روی پاشنه چرخید و باز شد. جوزفین دست برد داخل اتاق و روی دیوار کنار در، کلیدهای برق رو زد. اتاق روشن شد و قبل از این که نمایی از داخل اتاق معلوم بشه، چشم جوزفین به کلاغی افتاد که چند قدمی جلوتر از خودش روی زمین بود و یک بسته مستطیل‌شکل با روکش آلومینیومی صاف‌شده رو میون نوک‌هاش گرفته بود.

- ام... ویل، تو اینجا چیکار می‌کنی؟

کلاغ سعی کرد بسته رو لای پرهاش بگنجونه و در حالی که چشم تو چشم سه‌نفر جلوش دوخته بود و خودش رو به چارچوب پشت سرش تکیه داده بود، آروم‌آروم از جلوی نگاه‌شون رد شد و بعد پا به فرار گذاشت.

- ریموس هنوز برگشته این داداش‌مونم معتاد کرد از بس شکلات چپوند تو نوکش. خب، بعله عرض می‌کردم. اینم از... داروخونه!

آیلین جلوتر رفت تا این که توی چارچوب در قرار گرفت و درون اتاقی که به نظر بی‌انتها می‌رسید، به روش نمایان شد. دو طرف اتاق قفسه‌هایی به بلندای سقف کشیده شده بودند که توی هر طبقه‌شون، بسته‌های رنگارنگ و متنوعی به چشم می‌خورد. بسته‌های پلاستیکی و کاغذی با رنگ‌ها و طرح‌های مختلف. توی برخی قفسه‌ها حتی شیشه‌های معجونی به چشم می‌خورد که توشون مایع‌هایی به ظاهر غلیظ و با رنگ‌هایی خاکی و زمینی وجود داشتن.

- اینجا... داروخونه‌تونه؟
- والا داروخونه که... انبار شکلات‌های تولید انبوه و معدود ریموس بود که ما بعد غیب‌شدنش بابت خواص مختلف هرکدوم‌شون، اینجا رو داروخونه کردیم. حالا بفرمایین، شکلات گل‌گاوزبون بدم یا اسطوخودوس؟

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1405/1/3 23:40:21
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.


پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
همین اول اومدم بگم پای سفره‌ی هفت‌سین‌تون یه چیزی کمه و اونم سس شکلاته.
ولی یه چیزی اضافه‌ست و اونم سرمای زمستونه. زمستونی که سرماش نمی‌خواد ازمون دل بکنه و رد زخم‌هایی که به روح‌مون زده همچنان باقیه.
ولی از این‌ها که بگذریم...

یک خبر خوش هم دارم براتون! به مناسبت عید نوروز همگی شکلات مهمون منید!
اونم نه هر شکلاتی، شکلات‌های مخصوص عید، با طرح و مهم‌تر از اون طعم سین‌های هفتگانه سفره هفت‌سین.
بله، شکلات با طعم سیر هم داریم! و حتی سبزه!
ساخته‌شده با سمنوی تازه، پوره‌ی سیب، پودر سنجد، سیر رنده‌شده، زعفرون برای گالیون‌ها، عصاره‌ی خوراکی سنبل و سبزه‌ی خورد... اهم. چیز... کجول هم هست سر سفره؟
نه نه، هیچی. اشتباه شد کجول جان.


نوروز همگی مبارک!
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.


پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین دونه‌ی تمشک وحشی رو روی کیک گذاشت. آخرین دونه از تمشک‌هایی که یکی‌یکی از بوته‌ای توی حیاط پشتی گریمولد برای کیک تولد آلنیس و جوزفین دستچین کرده بود. کنارش یک‌دونه بلوط شکلاتی هم قرار داد و به نتیجه‌ی کار نگاه کرد. جنگلی و سرشار از حس طبیعت. کیک شکلاتی با خامه‌های لیمویی و پر از تمشک‌های وحشی و چند دونه بلوط شکلاتی اون وسط. شکلات‌ها رو خودش یکی‌یکی با کارد مخصوص به شکل بلوط درآورده بود و البته، توشون از عصاره‌ی طبیعی بلوط هم استفاده کرده بود. می‌دونست که جو قطعا استقبال می‌کنه و خوشحال می‌شه.

یه چند روزی می‌شد که برای تولد برنامه می‌ریخت. از همون اول که به کوین و بعد به ویل گفته بود، داشت طرح کیک رو می‌ریخت و امیدوار بود که بقیه بپذیرن واسه تزئینات کمکش کنن. گرچه تقریبا مطمئن بود که ساکنین خونه‌ی شماره دوازده گریمولد، وقتی پای شادی یکی از اعضا در میون باشه، از کوچیک‌ترین کمکی دریغ نمی‌کنن. چه برسه که اون روز تولد باشه! اما باز هم ریموس بود و نگرانی‌های همیشگی‌ش از طبق برنامه پیش نرفتن اوضاع. به‌خصوص با حضور بچه‌ویزلی‌ها که هر آن ممکن بود خرابکاری‌ای به بار بیارن. کلی نقشه‌ی مختلف داشت.

لیموها رو به منظور آب‌گیری یکی‌یکی توی کاسه فشرده بود و بعد هم پوست‌شون رو رنده کرده بود تا برای عطر و تزئینات کیک ازشون استفاده کنه. شکلات‌ها رو با هم روی بخار کتری ذوب کرده بود و به باقی مواد کیک اضافه کرده بود تا همگی با هم برن توی فر و یک کیک پف کرده درست کنن. کیکی که بعدش از وسط به دو طبقه تقسیم می‌شد تا به خوبی با خامه‌های لیمویی محبوب پروفسور خامه‌کشی بشه. توت‌فرنگی‌های حلقه‌شده هم یکی‌یکی وسط خامه‌های میون دو طبقه جا خوش کرده بودن. همه‌ی این‌ها کنار هم قرار گرفته بودن و حالا، در قامت یک اثر هنری جلوی ریموس خودنمایی می‌کردن.

این سری سورپرایزی در کار نبود. تقریبا همه می‌دونستن که همیشه تولدشون قراره توسط هم‌خونه‌هاشون جشن گرفته بشه. و این، یک چیز خوب شمرده می‌شد. یک چیز ارزشمند. چون که همگی خیال‌شون از بابت عشق و محبت همدیگه راحت بود و هیچ جای شک و شبهه‌ای باقی نمی‌موند. البته از اونجایی که جوزفین توی عالم دیگه‌ای سیر می‌کرد، کسی مطمئن نبود که تولد خودش رو خاطرش مونده و براش انتظار می‌کشه یا نه. اما آلنیس از همون شب قبل با ریموس صحبت کرده بود. قبل از گفتن «شب به خیر» بهش اطمینان خاطر داده بود که فردا لباس سفید و گل‌دارش که محبوب ریموس بود رو می‌پوشه. و البته این هم بود که شاید این تنها تولدی در سال می‌بود که زحمت درست‌کردن کیکش به پای آلنیس نبود.

پیشبندش رو درآورد و به دسته‌ی صندلی پشت سرش آویزون کرد. میون همهمه‌ی آشپزخونه، دست توی کشوی کابینت برد و دوتا شمع سفیدرنگ و نارنجی‌رنگ رو درآورد و میون تزئینات کیک جا داد. کیک رو توی دست‌هاش گرفت و از دوتا فشفشه‌ای که بچه‌ویزلی‌ها به سمتش روونه کرده بودن جاخالی داد. به سمت دیگه آشپزخونه، جایی که آلنیس روی صندلی روی زمین و جوزفین روی صندلی معلق توی هوا و آویزون از سقف نشسته بود رفت. به یک‌باره همهمه‌ی آشپزخونه خوابید و همه شروع کردن به یک‌صدا خوندن.
- تولد، تولد، تولدت مبارک...

ریموس کیک رو با یک دست، بالاتر از میزی که بین آلنیس و جوزفین قرار داشت گرفت. تکونی به چوبدستی‌ش داد و کیک، کمی بالاتر رفت و جایی بین آلنیس و جوزفین توی هوا قرار گرفت. کیک دور خودش چرخید طوری که شمع سفیدرنگ سمت آلنیس و شمع نارنجی‌رنگ سمت جوزفین قرار گرفت.

- مبارک، مبارک، تولدت مبارک.

ریموس لبخندی زد و با تکون دیگه‌ای به چوبدستی‌ش، دوتا شمع روشن شدن. گادفری که کنار آلنیس نشسته بود، کمی صندلی‌ش رو از میز فاصله داد تا از نور و گرمای شمع‌ها دور بمونه. آیلینی که تا چند لحظه قبلش سر میز خواب بود، با صدای «تولدت مبارک» خوندن بقیه بیدار شده بود و با لبخندی مادرانه، به آرومی دست می‌زد. کوین زیر صندلی جوزفین بالا و پایین می‌پرید و سعی می‌کرد نخ بادکنک‌هایی که کمی پایین‌تر سقف و بالاتر از سر جوزفین معلق شده بودن رو بگیره. ویل هم از فشفشه‌ی آبی‌رنگی که میون هوا پرواز کرده و به سمتش اومده بود جاخالی داد و بال‌بال‌زنان از آشپزخونه خارج شد. هاگرید یک گوشه نشسته بود و از شوق بابت بزرگ‌شدن بچه‌ها گریه می‌کرد و توی حوله‌ی آشپزخونه فین می‌کرد. دابی رو هم با دست دیگه‌ش محکم تو بغلش گرفته بود تا سرش رو به جایی نکوبه. پروفسور دامبلدور اما، اون سمت میز و جایی پشت کادوها قراره گرفته بود و از پشت عینک نیم‌دایره‌ایش، آتیش‌بازی کوچیکی که لیلی و ویزلی‌ها راه انداخته بودن رو تماشا می‌کرد.
- بابا جان، آرزوهاتون رو کردین؟ شمع‌ها دارن آب می‌شن ها.

آلنیس به جوزفین نگاه کرد. به نظر آماده می‌رسیدن. هر دو رو به پروفسور کردن و سری تکون دادن.

- یـــک، دووو، ســـــه!

آلنیس رو به بالا و جوزفین رو به پایین، شمع‌هاشون رو فوت کردن و آشپزخونه پر شد از صدای دست‌زدن و تشویق و هورا کشیدن. کوین خیلی آروم به سمت ریموس رفت و دست راستش رو گرفت. ریموس رو به کوین، لبخندی زد و با دست چپش، موهای طلایی پسرک رو به هم ریخت. کوین با دستش به بادکنک قرمزرنگی که بالای سر ریموس بود اشاره کرد و ریموس، اون رو با دستش گرفت و به کوین داد. کوین هم بدون این که دست ریموس رو ول کنه، لبخند دندان‌نمایی زد و با خرسندی، با دست دیگه‌ش بادکنک رو گرفت.

کادوها، یکی‌یکی از روی تپه‌ای که یک سر آشپزخونه روی میز تشکیل داده بودن به پرواز دراومدن و به سمت صاحبان‌شون رفتن. کاغذکادوها یکی‌یکی پاره می‌شدن و هدیه درون‌شون نمایان می‌شد. دو کتاب با عنوان‌های «چگونه گرانش را به چالش بکشیم» و «مقدمه‌ای بر کیک‌پزی حرفه‌ای برای ساحره‌های زبده» از سمت آیلین، دو نقاشی کمی تاخورده با طرح محفلی‌ها کنار هم توی تولد از سمت کوین، گردنبندهای بافته‌شده با طرح‌های ستاره برای جوزفین و هلال ماه برای آلنیس از سمت پروفسور، دو پاکت کاغذی کوچیک هرکدوم حاوی یک کرم خاکی زنده از طرف ویل، دوتا بطری کتابی نقره‌فام با طرح‌های حک‌شده‌ی ماه و درخت از طرف گادفری، دوتا جورابی که قسمت‌های پاره‌شون دوخته شده بود از طرف دابی و دوتا بوتراکل کوچولو به عنوان حیوون خونگی از طرف هاگرید. آلنیس یواشکی بوتراکل خودش رو به جوزفین داد.
- پیش تو جاش امن‌تره.

نوبت به کادوی آخر، کادوی ریموس رسیده بود. یک بسته شکلات سفید با طرح ماه و مغزی تمشک برای آلنیس و یک بسته شکلات با طرحی رنگارنگ و درهم و برهم که موجب خطای دید می‌شد برای جوزفین. دوتایی لبخند زدن و شکلات‌ها رو کنار بقیه کادوهای بازشده‌شون گذاشتن. مونده بود دوتا پاکت زرشکی با طرح‌ها و خط‌های طلایی، که به نظر می‌رسید اون‌ها هم از سمت ریموس باشن. هر دو پاکت‌شون رو باز کردن و گوشه‌ی ورقی طلایی‌رنگ از پاکت بیرون اومد و برقی زد. ریموس دست‌هاش رو روی پاکت‌ها گذاشت و کمی پایین آوردشون. زمزمه کرد:
- الان نه. بعدا براتون توضیح می‌دم.

جوزفین و آلنیس نگاهی به هم انداختن و بعد پاکت‌ها رو داخل لباس‌هاشون جا دادن.

- خب دیگه، تا خامه‌ی روی کیک وا نشده باهاس ببریمش.

هاگرید درست می‌گفت. موقع بریدن کیک بود. ریموس سرتاسر آشپزخونه رو رصد کرد تا از حضور همه‌ی هم‌خونه‌هاش مطمئن شه. گوشه به گوشه رو از نظر گذروند، تا این که متوجه غیبت کلاغ محفل شد. رو به کوین کرد و دستی به سرش کشید.
- می‌ری ببینی عمو ویل کجاست؟ بهش بگو می‌خوایم کیک رو ببریم.

کوین سر تکون داد و در حالی که دست ریموس و نخ بادکنک رو رها کرده بود، از آشپزخونه خارج شد. بادکنک بالا رفت و کمی اون‌طرف‌تر از جای قبلش قرار گرفت. آلنیس که لپ‌هاش گل انداخته بود، ریزریز می‌خندید. جوزفین روی صندلی‌ش می‌رقصید و شکلک درمی‌آورد و لیلی براش دست می‌زد و شعر می‌خوند. گادفری بی‌صدا از بطری فلزی طلایی‌رنگش خون نسبتا تازه می‌نوشید و آیلین هم از خستگی سرش رو روی میز گذاشته و خوابش برده بود. ریموس چاقو رو به پروفسور داد تا دست‌به‌دست بشه و نهایتا به متولدین برسه. همه چاقو رو توی هوا تکونی می‌دادن و رسم رقص چاقو رو به جا می‌آوردن و بعد، دودستی تقدیم‌ش می‌کردن به نفر کنار دست‌شون. چاقو چند دور بین اعضا چرخید و درنهایت به آلنیس رسید. آلنیس ایستاد و جوزفین هم در حالی که یک دستش رو از پشته‌ی صندلی گرفته بود، خم شد تا دست دیگه‌ش رو روی دست آلنیس بذاره تا با هم کیک رو ببرن.

- عمو ریموش، عمو ویل رو آوردم.

کوین که ناگهان وارد آشپزخونه شده بود، بال ویل رو رها کرد و ویل هم بال‌بال زد تا روی سر پروفسور دامبلدور بشینه. وقت بریدن کیک رسیده بود.

- یک...

نگاه ویل به گیره‌ی موی لیلی که کنارش ایستاده بود افتاد. برق نقره‌ای رنگش، چشم ویل رو گرفته بود. پروفسور بینی‌ش رو خاروند و تکونی به خودش داد. ویل بعد از حفظ تعادلش، به آرومی نوکش رو به موهای لیلی نزدیک کرد و بعد کج‌کردن گردنش و تنظیم‌کردن زاویه، گیره‌ی مو رو گرفت و آهسته‌آهسته کشید.

- دو...

پروفسور بینی‌ش رو خاروند اما این بار نتونست خودش رو نگه داره. عطسه‌ای زد و با تکون ناگهانی سرش، ویل تعادلش به هم خورد و افتاد. گیره موهای لیلی که همچنان توی نوک ویل بود، با افتادنش موهای لیلی رو هم کشید. لیلی آخی گفت و صدای فشفشی میون شمارش حضار آشپزخونه گم شد. فشفشه‌ای سبزرنگ از میون دست‌های لیلی رها شده بود و توی هوا می‌چرخید.

- س‍-

فشفشه به دست جوزفین برخورد کرد و موجب شد که پشته‌ی صندلی رو رها کنه. روی صندلی سر خورد و جیغی کشید. افتاد و با کوبیده‌شدن سرش توی کیک، صدای جیغش قطع شد. همه مات و مبهوت، به کله‌ی خامه‌ای‌شده‌ی جوزفینی زل زده بودن که به نظر بی‌هوش شده بود. آلنیس خامه‌هایی که روی صورتش پاشیده شده بودن رو با دست پاک کرد، یک حلقه توت‌فرنگی روی گونه‌ش رو برداشت و به ریموس نگاه کرد. ریموس، به کیکش زل زده بود. حاصل زحماتی که حالا، روی دیوارهای آشپزخونه و جاهای مختلف میز پاشیده شده بود. انگار نگرانی‌هاش چندان هم بی‌جا نبودن.

نقشه‌های ریموس نقش بر آب شده بودن. پلن بی‌ای وجود نداشت.

افرادی که لایک کردند

Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.


پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
روز گریفیندوره و گریفیندوری‌ها دارن به این مناسبت سرسرا رو تمیز می‌کنن تا برای مهمونی آماده بشه. در این بین اعضای باقی گروه‌ها هم به دستور دامبلدور مشغول تمیزکردن باقی قسمت‌های قلعه شده‌ن. از طرفی جن‌های خونگی به رهبری دابی اعتصاب کرده‌ن و نمی‌خوان شام درست کنن. کوین عکس لارتن کرپسلی رو انداخته روی سقف ولی به قدری زوم کرده که چیزی که دیده می‌شه دماغشه. در حالی که تمیزکاری تموم شده و نوبت به تزئین‌کردن رسیده، ناگهان خود لارتن احضار می‌شه و می‌گه که همگی با موضوع دلخواه‌شون انشا بنویسن. تلما که می‌بینه هیچکس مشغول کار نیست، گریفی‌ها رو تهدید می‌کنه که هرکی کار نکنه بهش کیک نمی‌رسه.


هرمیون و رون با چوبدستی‌هاشون شرشره‌های قرمز و طلایی‌رنگ رو بالا می‌بردن و روی دیواره‌های سرسرا وصل می‌کردن. جینی لیلی‌کنان بین میزها می‌پرید و پشمک‌های رنگارنگ می‌پاشید این طرف و اون طرف. کوین استیکرهایی با طرح بستنی می‌چسبوند به میز و پشت صندلی‌ها. بعد هم رفت سراغ دمپایی‌های لنگه‌به‌لنگه‌ی ریموس و یک استیکر کدو تنبل روی دمپایی قهوه‌ای‌رنگش و یک استیکر شکلات روی دمپایی نارنجی‌رنگش چسبوند.

تلما زیرچشمی سراسر سرسرا رو رصد کرد و بعد این که مطمئن شد همه مشغول کارن، با خیالی نسبتا راحت به سمت آشپزخونه رفت که بساط آماده‌سازی کیک رو به پا کنه. کمربند روباهی‌ش رو کمی چرخوند و مرتب کرد و دستی هم به سر و روش کشید. قبل از خروج از سرسرا خیلی یهویی گردنش رو کج کرد و به گریفیندوری‌های پشت سرش خیره شد و وقتی دید همه همچنان به امید کیک مشغول کارن، سری تکون و به راهش ادامه داد.

وارد آشپزخونه شد و با آستریکسی مواجه شد که انگار سوسک افتاده بود توی تنبونش و اعضای بدنش طی حرکاتی نامنظم هرکدوم به سمتی می‌رفتن و با قری توی کمرش آهنگ «آخر و عاقبت اوفیلیا» رو زمزمه می‌کرد.
- کیپ ایت وان هاندرد آن ذ لند، ذ سی، ذ سْکای؛ پلج الیجنس تو یور هندز-
- اهم.

نگاه آستریکس به سمت تلمایی برگشت که شاکیانه و با نگاهی سرشار از «اینه رسم ارشدیت؟» بهش چشم‌غره می‌رفت. ولی چشم‌غره‌ی تلما دیری نپایید و با صدایی که از پشت سرش اومد ناگهان به هوا پرید.

- کیک شکلاتـــــــــی!

ریموس توی هوا شیرجه رفته و توی آشپزخونه پریده بود و سیریوس هم پشت سرش با گیتار الکتریکی‌ش دیوارهای آشپزخونه رو به لرزه می‌آورد و دوتایی با هم با صدایی خش‌دار مثل توله شیرهای تازه‌متولدشده غرش می‌کردن.

- مونی اند پدفوت پرزنــتـیــشــــن!
- بند راک دوتا از غارتگران!

- شوکول شوکول به راهه!
- رو ماس هرچی نگاهه!


دوتایی روی یک ریتم منظم و همزمان با هم سرشون رو بالا و پایین می‌کردن و ریموس که عنان از کف داده بود و موقعیت رو مناسب دیده بود، نواحی تحتانی‌ش رو به بالا و پایین حرکت می‌داد و رداش رو به پرواز درمی‌آورد و حسابی برای سیریوس دلبری می‌کرد.

- اهم اهــــــم!

نگاه‌ها به تلما معطوف شد که مونده بود به گرگینه و جانورنمای پشت سرش زل بزنه و بهشون چشم‌غره بره یا به خون‌آشام روبه‌روش. ولی از اونجایی که ترجیح می‌داد اقلیت‌فوبیک به نظر نرسه، چشمی توی کاسه چرخوند و رفت سراغ اصل مطلب.
- بنده اومده‌م کیک رو آماده کنم. البته اگه مزاحم نرمش‌های ظهرگاهی‌تون نشده باشم.
- ما هم براتون مواد مورد نیاز رو آوردیم.
- شکلااااااااات!

تلما با دست چپ زد توی سر خودش. بعد متوجه چیزی شد که تا اون لحظه به لطف امواج کمر آستریکس و ریموس و سیریوس ازش غافل بود. نگاهی به اطراف آشپزخونه انداخت. یک ابروش رو داد بالا و رو به آستریکس پرسید:
- ببینم، جن‌های خونگی کجان؟
- اممم... والا... من که مشغول عرض ارادت به مادر تیلور بودم. همینجا بودن ها... نمی‌دونم کجا غیب‌شون زد.
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1404/12/26 13:19:54
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.