هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ریموس.لوپین)



پاسخ به: مرکز پذیرش کاندیداهای وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: دیروز ۰:۱۲:۰۹
#1
مدت زمان عضویت در بخش ایفای نقش (و حتما در صورت داشتن شناسه پیشین، آن را ذکر کنید):
والا قبلا یه جرمی‌نامی بود، دل محفلیون رو شاد می‌کرد و ستون کوییدیچ ریون بود.
در مجموعه حدود سه سال و ده ماه.

شرح "سوابق اجرایی-خدماتی /فعالیت‌های آزاد" قبلی در وزارت سحر و جادو یا مجموعه‌های وابسته (آزکابان و موزه):
سوال بعدی.

شرح "سوابق برجسته/خدمات نظارتی-مدیریتی" در انجمن‌های ایفای نقش:
جرمی یه زمانی حکم کمک‌دامبلدور رو داشت، الان خودم هم صبح‌ها پنکیک شکلاتی و هات‌چاکلت محفل رو تامین می‌کنم.

شرح برنامه‌های آینده خود برای وزارت سحر و جادو و مجموعه‌های وابسته:
در درجه اول لازمه که سفره و شکم مردم خالی نباشه. به هرحال چیزی از شکلات شب که واجب‌تر نیست! با فراهم‌کردن زیرساخت‌ها، مردم توانایی خرید انواع شکلات رو خواهند داشت!

یکی از مهم‌ترین وظایف هر وزارت، اهمیت قائل‌شدن برای اقلیت‌هاست! در دولت مهتابی، گرگینه‌ها، خون‌آشامیان و دیگر اقوام، می‌تونن سرشون رو بالا بگیرن و با غرور و افتخار توی خیابون‌ها قدم بذارن!
حتی دولت برنامه‌های ویژه‌ای برای این عزیزان درنظر خواهد داشت! من‌جمله اردوهای تفریحی و سوژه‌هایی مخصوص.

برنامه دیگه اینه که درصورت راه‌اندازی بانک گرینگوتز، با بودجه وزارت براتون یه مغازه شکلات‌سازی می‌زنم، هرشخصیت می‌تونه باتوجه به سوژه ایفایی خودش یه شکلات مخصوص داشته باشه. درست مثل چوبدستی، که با شخصیت صاحبش سازگاره!

شعار انتخاباتی:
مردم نون ندارن بخورن؟ خب چرا شکلات نمی‌خورن؟


?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۰:۰۷:۵۴ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#2
پروفسور دامبلدور قوطی چسب یک‌دوسه را از ریشش خارج کرد و به لبخند زدن و دعوت محفلیون به صلح ادامه داد. از آنجا که نصف ریش وی مشکی شده‌بود، اعضا فرض را بر این گرفتند که او به دوران جوانی خود بازگشته، و اکنون کله‌ای داغ از دل شکنجه دیدگان دارد. با دلی خونین‌تر از اتاق خون، وی را ایگنور کرده و با انواع چماق، قمه، شن‌کش، دندان نیش، چاقوی کیک، چراغ قوه، چراغ مطالعه، چراغ خواب، لامپ مهتابی، لامپ آفتابی و دیگر سلاح‌های گرم و سرد، حلقه محاصره را بر گابریل و سایه الستور تنگ‌تر کردند.

جوزفین دست در ریش پروفسور برد و طنابی پوسیده را از قسمت بیشتر درآسیاب‌مانده آن درآورد و گابریل و سایه الستور را به صندلی خونین اتاق بست.
- خب، حالا کدوم‌تون دوست داره اول مورد عنایت ققنوسی قرار بگیره؟

گابریل هنوز عمق فاجعه را با وجود ساده‌اش لمس نکرده‌بود. اما چند لحظه‌ای بیشتر طول نکشید تا بُهت چهره‌اش، با استشمام عطر خاک باران خورده و شکلات، به‌نرمی محو شود.

- مهتابی برگشته.
- نه ممنون، ال‌ای‌دی داریم. خب، کدوم تون اول...
- اهم.

ریموس با صاف‌کردن گلوی خود، توجه‌ها را به لباس‌های آغشته به آبمیوه خود جلب کرد.
- داشتم می‌گفتم. مهتابی برگشته!

سایه الستور که موقعیت را فراهم دید، خود را از طناب رهانید و روی دیوار اتاق خون، به سمت در جریان یافت.

- پتریفیکوس توتالوس!

افسون با او اصابت کرد اما تنها ورد‌هایی از جنس سایه بر وی اثر داشتند. لبخندی دندان‌نما زد و سرش را به یک طرف خم کرد. به دستگیره در رسید. گادفری که به صورت وارون به سقف آویزان بود، به سمت او شیرجه رفت. تنها سایه می‌توانست بر سایه اثر کند.

- آفرین گادفری بابا!

گادفری دست‌های سایه را از پشت سر بست و وی را به میان جمع محفلیان برد. ریموس چشمش به گابریل تنها روی صندلی افتاد.
- این بچه اینجا چیکار می‌کنه؟
- ریموس بابا، ایشون ته‌مونده مرگخوارهاست. با این سایه اشانتیون اینجا جا مونده. شما کجا بودی باباجان؟
- والا تو آشپزخونه خونه ریدل پیش بانو مروپ بودم. در حال به‌اشتراک‌گذاری ایده‌هام در رابطه با ترکیب انواع غذا با شکل‍... خلاصه دیدم که اتاق نیست و سریعا خودم رو رسوندم. گابریل خطایی کرده؟

روندا نگاهی به ریموس کرد.
- توی شکنجه محفلی‌ها دست داشته.
- راستش من فقط...
- ریموس بابا، گابریل مشارکت چندانی توی اون فعالیت خبیثانه نداشته و فقط به تظاهر می‌پرداخته.

ریموس نگاهی به گابریل انداخت.
- گابریل پیش از این با یه نامه از پروفسور و به قصد عضویت به این خونه مراجعه کرده بود. من هم سفیدی رو درونش می‌بینم. و اما سایه الستور...

سایه با بی‌میلی چشمانش را چرخاند. نشست و به در نگاه کرد.

- آه!

دریچه آه می‌کشید.

- و اما سایه الستور... به‌عنوان گروگان نگهش می‌داریم. اگه این دونفر به خونه ریدل راه دارن، چرا ازشون به‌عنوان جاسوس استفاده نکنیم؟

***


باد به آرامی می‌وزید. در هوای تنفس صبحگاه، آفتاب به جای‌جای خیابان گریمولد می‌تابید.
میان شلوغی‌های شهر لندن، فردی سرخ‌پوش عصا به زمین می‌کوبید و با طمامینه گام برمی‌داشت. جلوتر رفت و میان خانه شماره یازده و سیزده متوقف شد. رو به دیوار خانه‌ها کرد و آرام زمزمه‌ای زیر لب سر داد. دو خانه از یکدیگر فاصله گرفتند و مقر محفل ققنوس، زیر سایه‌ی نور خورشید نمایان شد و الستور مون، به سمت در خانه شماره‌ی دوازده، گام برداشت.


پایان


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۶ ۲۱:۱۸:۴۴
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۶ ۲۱:۲۳:۰۱
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۶ ۲۱:۲۶:۵۶
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۶ ۲۱:۳۶:۰۹

?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۰:۳۵:۴۰ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
#3
آمدم، نبودید.
بی‌لیاقت‌ها!


تکلیف کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی:

والا اینجا که حوزه تخصصی مامان مروپه...
من فقط بگم شکلات بخورید، خوبه براتون.
و من سوپ شکلاتی و شکلات قرمه‌سبزی رو هم امتحان کرده‌م، خوشمزه بودن.
ولی راستش مایونز شکلاتی رو زیاد دوست نداشتم.

بعضی وقت‌ها من و کوین باهم بستنی می‌خوریم. کوین با طعم توت‌فرنگی و من شکلاتی. ولی با این وجود کوین روی بستنیش هم سس شکلاتی می‌ریزه. اما خب نمی‌دونم که واقعا دوست داره یا برای خوشحال کردن منه.
آخه می‌دونید، کوین خیلی مهربونه. از همون اول که توی خونه گریمولد زندگی می‌کرد این رو می‌دونستم. ولی خب، چه کنیم دیگه. انتخابش این بود. دلم براش تنگ شده.

از طرفی یادمه به بار جوزفین یه کرم خاکی رو که تبدیل به شکلات کرده بود برام آورد. ازش گرفتم ها، ولی نخوردمش. آخه معتقدم شکلات باید از کاکائو و طی یه فرآیند شیرین به دست اومده باشه. حالا هر شکلاتی که هست. اصلا غذایی که بخواد با جادو درست بشه نه طعم داره و نه ارزش غذایی. این رو مامان مروپ می‌دونه. غذا باید جون بگیره تا قوت داشته باشه. باید قشنگ روی گاز قل بخوره، نه این که با دوتا افسون یا یه وسیله ماگلی سریع آماده بشه.
البته جوزفین هم منظوری نداشت. بچه دوستم داره، واسه همین این کار رو برام کرد. شاید یه روز یه شکلات ازش الهام بگیرم و درست کنم. ترکیب پیچ‌وتاب موهای سرخ و جنگل توی عمق چشماش.

من و آلنیس هم باهم خاطره شکلاتی داریم. ولی آلنیس معمولا برامون کیک‌هایی با طعم تمشک و شاتوت درست می‌کنه. یادمه اولین بار که موفق شد به شکل یه انسان دربیاد، طعم شکلات براش غریب بود. گرچه بعد مدتی عاشقش شد، اما همچنان ترجیح می‌ده تکه‌های تمشک توی شکلاتش جا خوش کرده باشن. حداقل تاجایی که من می‌دونم... راستش شخصیت آلنیس عمیق‌تر از چیزیه که بشه درجا شناختش یا متوجه هر بخشش شد. با این که بزرگش کرده‌م، خودم هم گاهی گیج می‌شن. خدا به مامان مروپ و مالی صبر بده.

حالا شاید براتون سوال شده باشه که چرا به مامان مروپ می‌گم مامان مروپ. یعنی می‌دونم که مامان من نیست ها، ولی جای مامانمه.
وقتی با پیشنهادم مبنی بر پخت سوپ شکلاتی موافقت کرد، بیشتر برام مادر شد. من بهش می‌گن مامان مروپ و مامان مروپ هم بهم می‌گه ریموسِ مامان. یعنی می‌دونم ها، جبهه‌مون یکی نیست. ولی خب... دل‌هامون می‌تونه یکی باشه.

راستش هنوز افراد زیادی پیدا نکرده‌م که دوستم داشته باشن. همونایی که دارم هم نمی‌دونم چقدر دوستم دارن. فقط امیدوارم شکلات‌هام بتونه برای چند لحظه هم شده خوشحال‌شون کنه. احساس تنهایی نکنن. لبخند بزنن.

راستش... فقط همین.
فقط و فقط همین.


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۳ ۰:۱۰:۵۷

?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۰۴ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#4
عه، کلاس تاریخه؟
آقا اجازه من بگم؟

امروز ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، مصادف با دهم می ۲۰۲۴ ئه.


?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۲۳ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#5
تکلیف ندارم.
اصلا هم مشغول گردگیری محفل نبوده‌م، گواهی پزشک هم ندارم. می‌خواید چیکار کنید؟


?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۱۸ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#6
شخص پشت این شناسه مشغول نوشتن است.
لطفت به رزرو احترام بگذارید!


?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱:۵۹:۴۱ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#7
:chocolate_eater:

بله چیزی براتون به نمایش درنمی‌آد. انشالمرلین بعد از قطع دست‌های ‌پشت پرده، پاهای جلوی پنجره و کدوهای لای در، این شکلک هم اضافه می‌شه.
اصلا چرا هرکدوم‌مون شکلک مخصوص خودمون رو نداشته باشیم؟

آیا به کودتا نیاز است؟ آیا می‌خواهید به تاپیک ویلای صدفی رفته، یک رول نوشته، و به جاافتادن شخصیت خود در سایت کمک کنید؟ بکنید.
شما برید پست‌تون رو بزنید، بعدا با هم راجع به شکلک شخصی و بقیه موارد هم صحبت می‌کنیم.

ترم هرج‌ومرجه بابا، بریزید بزنید همه‌جا رو شکلاتی کنید!


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۷ ۲:۰۵:۳۶

?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: حياط هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۲۶:۳۶ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#8
ریموس از موقعیت استفاده کرد و برای این‌که خودش رو بچپونه توی سوژه، رفت جلو. به حسن شکلات‌های ترمیم‌گر تعارف کرد. حسن که دید شکلات شوره، محتویاتش رو پرسید که ای کاش نمی‌پرسید. اشک ققنوس و چای نبات و این حرف‌ها.
حسن گفت خب حالا زاویه دید رو بچرخون سمت شَما و لوئی، باز بفهمیم داستان اونا
چی شد. ولی ریموس می‌گفت نمی‌خوام؛ ترم هرج‌ومرجه، دلم می‌خواد خودم فرست پرسن باشم. از اونجایی که انگلیسی به کل قدغن بود، حسن خواست از ریموس ایراد بنی‌اسرائیلی بگیره که یادش اومد ترم هرج‌ومرجه.
ریموس که به‌جای شکلات تخم‌مرغی، تخم کفتر ایرانی گاسیپ‌کننده مصرف کرده بود، محدودیت هفتاد کلمه رو هم نادیده گرفت و به صحبت ادامه داد. حتی تصمیم از اینجا به بعدش رو با غلط‌های املایی پیش بره. بنابراین ریموث به هصن گفت: طرم حرج‌ومرجه دیگه.
اینجا دعوا بین ریموس و حسن بالا گرفت. حسن رفت از دست لوئی یه سنگ گرفت و به سمت ریموس پرت کرد ولی ریموس که نام اعظم مرلین رو بلد بود، سنگ رو به کدو حلوایی تبدیل کرد. جعفر که لولای درش به قژقژ افتاده بود، سریع به سمت کدو رفت تا اون کدو رو هم بذاره لای درش. گوسفندها که به حال خودشون رها شده بودن تصمیم گرفتن کودتا کنن و ترانه «ببعی تو بازیگوشی، دره رره» رو سرودن. حسن برای کنترل هرج‌ومرج‌ها به دکتر استرنج پناه برد، که چون دکتر در اون لحظه مشغول حل کردن پرونده‌های شرلوک بود طلسم اشتباهی اجرا می‌شه و شخصیت‌ها از دنیاهای موازی سر هاگوارتز خراب می‌شن.


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۷ ۱:۴۶:۵۸

?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: اشعار جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰:۲۲ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳
#9
هملت و قیصر کنار لیرِ شاه
روی میز چوبی این روی‌ماه

پَر شده آغشته بر دود دوات
رقص‌رقصان می‌دمد در وی حیات

نظم و نثر و سجع و شعرش بر زبان
خوانَدش همچون دوا و قند جان

تا سپیده سرزند زیر چراغ
در سرش می‌پرورد رویای راغ

سرپناهش قرص و واقع بر درخت
از برای وی نگینی روی تخت

انحراف زلف او هم‌گون شام
دیدگانش مرغزاری یشم‌فام

هم‌سفر با ابر و بر اختر سوار
بر فراز گندم و سرو و چنار

عاری از گَرد و غبار و پُر ز جود
مملو از مهر و گوارا شبه رود

زادروزت زنده‌دل باشی و شاد
مونتی محبوب جان، فرخنده باد!


?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹:۵۰ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳
#10
ساعت یازده صبح

پیشبند گل‌گلی مالی رو پوشیده بودم. ماهیتابه رو روی گاز گذاشتم و زیرش رو روشن کردم. مایع پنکیک شکلاتی رو به آرومی کف ماهیتابه ریختم. از اونجایی که شیره افرایی که ریموند از کانادا برامون آورده بود تموم شده بود، روندا داوطلب شد تا بره و عسل بخره.

صدای جوزفین از توی هال می‌اومد. داشت شعر جدیدش رو می‌خوند. نظمی در وصف یه گرگ سفید. آلنیس هم با همون آهنگ براش زوزه می‌کشید. ریموند مشغول نوشتن توی کتابچه‌ی قصه‌ش بود و گادفری هم مشغول چرت نیم‌روزیش بود. کفگیر رو با ظرافت هل دادم زیر پنکیک سرخ‌شده و برش‌گردوندم.

همین حوالی بود که زنگ در خونه به صدا دراومد. گاز رو خاموش کردم، دستم رو با دستمال پارچه‌ای پاک کردم و رفتم دم در آشپزخونه.
- پیکت؟ روندا برگشته.

پروفسور دامبلدور روی مبل نشسته و مشغول بافتن ژاکت پشمی سبز بودن. پیکت به آهستگی از ریش پروفسور بیرون اومد و رفت سمت در. دست‌هاش به‌آهستگی رشد کردن. دستگیره رو گرفت و به‌نرمی چرخوندش. کسی نبود. ولی یه پاکت نامه خاک‌خورده جلوی در بود.

به سمت در دویدم. دوطرف خیابون رو نگاه کردم اما مورد مشکوکی نبود. یه روز خنک بهاری توی کوچه گریمولد. سوال اصلی این بود که نامه، چطور به جلوی در خونه مخفی شماره دوازده راه پیدا کرده بود. اون هم نامه‌ای که اونقدر خاکی و کثیف شده‌بود. آهسته برش داشتم. همه اهالی خونه در سکوت منتظر بودن ببینن که زنگ در، چه خبری براشون آورده.

در رو بستم و به سمت پروفسور رفتم. دو نگاه جدی در هم قفل شدند. نامه رو به سمت‌شون گرفتم. آهسته دو میله بافتنی رو روی میز عسلی گذاشتن و نامه رو ازم گرفتن. بقیه اعضا در سکوت ما رو تماشا می‌کردن. پروفسور دامبلدور نامه رو برامون خوندن:
- به نام ارباب تاریکی.
بدین وسیله اعلام می‌داریم، روندا فلدبری، عضو محفل ققنوس، به اسارت ارتش تاریکی درآمده و در خرابه‌ای در این شهر، رها شده. درصورت تمایل به معامله، تا پیش از غروب به مکان مذکور مراجعه نمایید. در غیر این صورت با خاطره فرد مذکور وداع گویید.
الف. میم. به نمایندگی از ارباب تاریکی.


نفسم راهش رو گم کرده بود. حال بقیه هم چندان تفاوتی نمی‌کرد. مدت زیادی از ورود روندا نمی‌گذشت. لحظاتی که روی پشت بوم باهاش تمرین دوئل می‌کردم از جلوی چشمام گذشت. تزئین کردن اتاقش، یا حتی... روزی که می‌خواستم به دیگران معرفیش کنم و سرشار از ذوق بود.
پروفسور دامبلدور به فرش دخیره شدن. پیکت به‌آرومی از پیرهن سفید لک‌دارم بالا رفت و توی جیبم جا خوش کرد. چاره‌ای نبود. باید می‌رفتیم. ولی انگار نظر پروفسور دامبلدور فرق داشت.
- ریموس عزیز، چقدر دیگه باید برای پنکیک‌هات صبر کنیم؟

بقیه با نگاه‌های بهت‌زده به پروفسور زل زده بودن. اما من نه. با همون چهره جدی توی چشماشون نگاه کردم. توی اون دو چشم اثری از نگرانی نبود اما، می‌تونستم بصیرت رو ببینم.
- پنکیک بدون عسل، پروفسور؟
- توی فرصتی که شما برامون پنکیک آماده می‌کنی، آلنیس و جوزفین می‌رن تا روندا و عسلی که خریده رو برامون پس بگیرن. مگه نه عزیزان دل بابا؟

بعد با همون لبخند رو کرد به چهره وارفته آلن و جو. سکوت غالب بود. توجهی نکردم. به سمت آشپزخونه رفتم و زیر گاز رو روشن کردم. فقط امیدوار بودیم به خیر بگذره. امیدوار بودیم فردا که از خواب بیدار شدیم، دوباره عطر پنکیک شکلاتی و عسل صبح‌مون رو تازه کنه و دور میز آشپزخونه کنار هم بخندیم. اون عطر برمی‌گشت اما چیزی که نمی‌دونستیم این بود: اون روز قرار بود تیکه‌ای از وجودمون رو از دست بدیم.


?Are we falling like snow at the beach






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.