زوجدرمانی، جلسهی ریموس
- د آخه همسر من، چرا باید خودت رو شبیه زن همسایه کنی بهم بگی بیبی بوی؟

بهش میگم آخه قربون سرت برم من، اون سری که خودت رو شبیه مرلین مونرو کردی بودی هم بهت گفتم. من زن خودم رو میخوام. در جواب؟ میگه «خیلی قشنگه که! گفتم شاید دوست داشته باشی. من که خودم خیلی دلم میخواست مرلین مونرو زنم باشه.

»
فلشبکریموس روی کاناپه خونه لم داده بود. آرامش و سکوت اون وقت شب محله ماگلی رو دوست داشت. میتونست بشینه و یکی از برنامههای تلویزیونی ماگلی رو تماشا کنه. یا حتی غرق خوندن یک کتاب دربارهی طلسمهای سیاه باستانی و روشهای دفعشون بشه.
اون شب ریموس مطالعهی صفحات مختلف مجلهی طفرهزن رو انتخاب کرده بود. در این بین یک مقاله بیشتر از بقیه جذبش کرده بود و چند دقیقهای میشد که غرق خوندن اون بخش بود. تربیت و پرورش ماهگوسالههای خانگی. ریموس تابهحال یک ماهگوساله از نزدیک ندیده بود. و خب، درواقع هیچوقت نمیتونست ببینه. ماهگوسالهها تنها شبهای ماه کامل بیرون میاومدن و اون شبها ریموس درگیریهای دیگهای داشت. شاید همین حسرت، یا حتی غیرکاربردیبودن مقاله بود که خوندنش رو جذابتر میکرد.
علاوهبر اون، طبق مقالهی چاپشده توی مجله، ماهگوسالهها موجودات خجالتیای بودن و راحت با هرکسی اخت نمیشدن. ریموس ته دلش یک حس همذاتپنداری باهاشون داشت. طوری اگه هنوز نوجوونی بود که بلد نبود پاترونوس اجرا کنه، ممکن بود خیال کنه یا حتی امیدوار باشه که پاترونوسش به شکل یک ماهگوسالهی چشمدرشت دربیاد. رشتهی خیالاتش رو یکییکی به هم میبافید و بعد، دوباره واژگان روی صفحه رو دنبال میکرد.
- دورا عزیزم، نگاه کن ماهگوسالهی توی عکس این صفحه چقدر ناز لبخند میزنه.

ریموس در حالی که غرق تماشای ماهگوسالهی توی تصویر بود که اون هم متقابلا به ریموس نگاه میکرد و هر چند لحظه پلک میزد، حس کرد که دورا کنارش میشینه. در حالی که با انگشت به ماهگوساله اشاره میکرد رو به دورا کرد:
- ببینش دور- یـــــــا اوجب الواجبــــــات.

ریموس طوری که انگار بهش شوک الکتریکی داده باشن، کمی از جا به هوا پرید و مجله از دستش افتاد و روی میز عسلی فرود اومد.
- مـــــــغـــز!
نیمفادورا درحالی که فکش طوری که انگار آویزون باشه به یک طرف کج بود و عضلات صورتش از بین بافت بهظاهر تحلیلرفتهی پوست سبزرنگش دیده میشدن، به ریموس خیره شده بود. چشمهاش نیمهباز بودن و کمجون. دستهاش رو آورد بالا و شل و ول جلوی ریموس گرفت.
- مـــغــز!

خاطرهی ناگوار ساندویچ مغزی که توی ظرف صبحونهی ریموس جایگزین کروسان طلاییشدهی همیشگیش شده بود براش زنده شد. از کارهای عجیب اون مدت نیمفادورا که میگذشت، این برای چندمین بار طی هفته بود که دورا خودش رو به شکلهای مختلف درآورده و ناگهانی جلوی ریموس ظاهر شده بود. از سری اول گرفته که خودش رو شبیه اینشتین درآورده بود و از کلمههایی استفاده میکرد که نه اصطلاحات علمی، بلکه اسم قاتلهای یونانی ماگلی بودن که اون روز توی پیام امروز چاپ شده بود، تا اون روز که با تغییر چهرهش به ولدمورت اون هم وسط رستوران چندتا مشتری رو فراری داده و با نگاه چشمهای سرخرنگش ریموس رو زهرهترک کرده بود.
ریموس اما هر بار، با وجود این که میترسید، کفری و یا کلافه میشد، لبخند میزد و خودخوری میکرد. اون شب توی رستوران نیمفادورا به شوخی به ریموس گفته بود:
- عزیزم اگه شوخیهام جالب نیستن میخوای بریم پیش مشاور؟ اینطوری شاید بتونم اون رو هم بخندونم.

و ریموس واقعا به مراجعه به مشاور فکر کرده بود. شاید یک راهی بود که بعد از اون همه خودخوری، بتونه بالاخره با یکی صحبت کنه و خودش رو بروز بده. و حالا، بعد حملهی ارتش یکنفرهی زامبی، ریموس خیلی جدی تصمیم گرفته بود تا جلسهی زوجدرمانیای که دورا ازش صحبت کرده بود رو شرکت کنه.
پایان فلشبکریموس بالاخره یک گوش شنوا پیدا کرده بود و مثل بادکنکی که دهانهش رو رها کرده باشن، خودش رو بدون وقفه و منتظر موندن برای پاسخ مشاور تخلیه میکرد.
- یا مثلا پریروز بود که خودش رو شکل مادربزرگ به رحمت مرلین رفتهم درآورده بود. عزیزم خودت رو شبیه کی میکنی؟ کسی که خودم هم ندیدهمش؟

یا اومدم ببوسمش، میبینم کاکتوس شده! کاکتوس! آخه... بهش گفته بودم گل بیابون منی، میگه کاکتوسها هم گل دارن! مگه ندیدی؟ خیلی هم صورتی و خوشگلن! نگاه میکنم میبینم موهاش رو شبیه یک گل گنده درآورده. فدای رخ مهتابگونت بشم، من تو رو شکل خودت دوست دارم.

ریموس مکثی کرد و خاطرهی بعدی بالا اومد. با دست زد رو صورتش.
- وای که گفتم مهتابگون... صورتش رو شبیه ماه کرده بود! با خودم گفتم خدایا، دورا که پوستش صاف بود، این همه چالهچوله از کجا؟ یککم بیشتر تغییر کرد دیدم ای دل غافل! ماهه که! تا اومدم چیزی بگم به رعشه افتادم، ولی مرلین رحم کرد قبل این که باقی فرایند طی بشه از خنده رودهبر شده و به شکل عادیش برگشته بود. حالا مگه دلم میآد چیزی بگم بهش؟

صدای راهرفتن قلم مشاور روی کاغذ یادداشت میون خاطراتی که گفتههای ریموس گم میشد.
- یا اون سری دیگه... شب خوابیدهم، صبح بیدار میشم و میبینم جای همسر عزیزتر از جانم کی کنارمه؟ سیریوس! بابا من چند دفعه بگم؟ آخه زن، اون سری هم وسط صحبت بهم گفتی آر یو فاکینگ سیریوس گفتم که نه، ویر جاست فرندز! به مولا داعاشی منه!

مشاور با بیمیلی نگاهی به ریموس انداخت و چشمهاش رو توی حدقه چرخوند.
- ولی خب... شاید نمیدونه. چون... به اندازهی کافی بهش نمیگم. در واقع کلا نمیگم. هیچ موقع آدم ابرازکردن نبودهم. و شاید ریشهی ماجرا هم همینجاست. که نمیدونه چقدر همونطور که هست دوستش دارم...