یک عالمه وقت پیش، آن موقع که آدمها به جای باکتری امزاج چهارگانه داشتند و زمین گرد نبود و کسی جاذبه نمیدانست برای چیست و میگفتند اگر بعد ماهی آب بخوری زنده میشود و حتی قبلترش، آن ادوار که مردم با دایال آپ به اینترنت وصل میشدند، در شبی از شبهای غارنشینی آدمیت بود که خانواده وینکیها نشستهبودند زیر نور ماه، کنار توده آتشی مطبوع، و داشتند ماموتی که شکار کردهبودند را کباب میکردند. صبح خروسخوان بود که باباوینکی و عمووینکی زدهبودند بیرون از غارشان و تا عصر برنگشتهبودند. شکار ماموت کار سختی بود. حتی برای وینکیها. به مزهاش هم نمیارزید آنقدر. مزهٔ پف فیل میداد. تنها خوبیاش اندازهٔ عظیمش بود. آنقدر گوشت داشت که شام کل ایل و تبار وینکیها میشد. و کلشان جمع میشدند دور آتش، شکمها گشنه و گوشها گشنهتر، که بشنوند داستان شکار افسانهایترین و قویترین و چموشترین ماموت اعصار را. اینکه چطوری ورطهٔ پهن یک قاره را درنوردیدهبود، از سیل رعدآسای گلولههای باباوینکی گریختهبود، از درههای عمیق پریدهبود، خسته شدهبود و یک دریاچه را آن قدر نوشیدهبود که بیابان شدهبود، و باباوینکی و عمووینکی تشنه و بدبخت شدهبودند زیر گرما و داشتند پس میافتادند که یکهو...
- باباوینکی فکر کرد اینم یکی دیگه از توهماتش توی بیابون بود. ولی نه... باباوینکی چشماشو ریز کرد...
باباوینکی نگاهی انداخت به نگاههای یک عالمه وینکی که دورش با اشتیاق چشمک میزدند. حتی شعلههای آتشِ تویشان هم میخواست بداند باباوینکی چی دیدهبود.
- باباوینکی بالاخره ماموتو دید. توی نور غروب، جایی که نصف خورشید قایم بود زیر افق، باباوینکی چشمش افتاد به ستارهای که اونجا بود... ستارهٔ عصر... درست وسط عاجهای ماموت... و باباوینکی دقیقا صداشو شنید که صداش زد.
خانوادهٔ وینکیها گوشهاشان را بردند نزدیک تا بشنوند ستارهٔ عصر به باباوینکی چی گفتهبود.
- ستارهه گفت:
نشونه بگیر.
قلبهای وینکیها توی سینههاشان میتپید.
- و باباوینکی مسلسلشو برد بالا...
کروری از وینکیها از شدت اشتیاق ترکیدند.
- و باباوینکی نشونه گرفت...
روح وینکیهای ترکیده برگشتند تا ادامه داستان را بشنوند.
- و باباوینکی ماشه رو کشید... و
تَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَق! باباوینکی مغز ماموت رو ترکوند!

آتش زبانه کشید و صورتهای وینکیها را روشن کرد. همهشان دست زدند و هورا کشیدند و دماغهایشان چاق شد و کیفهایشان کوک و خوشحال شدند و رقصیدند.
وسط این همه پایکوبی و خوشحالی و ماموتکشی بود که وینکی، خود شخص شخیص کوچول موچولش، خزید سمت باباوینکی و گفتش:
- وینکی هم یه روز مثل باباوینکی شد.

باباوینکی دخترش را برداشت و گذاشت روی پایش.
- وینکی تونست هرچی خواست شد. حتی تونست بهتر از باباوینکی شد.
- وینکی، جن ماموت؟

- نه نه... حتی بهتر.
باباوینکی انگشت اشارهاش را دراز کرد سمت آسمان، جایی که لای اخگرهای آتش، یک عالمه ستاره سخت مشغول ستارهبودن بودند. و گفت:
- وینکی تونست یه ستاره شد!
نجوم و ستارهشناسی
جلسهٔ یک
در بلندترین و خوشمکانترین نقطهٔ هاگوارتز، جایی که کلاس نجوم و ستارهشناسی ازش به تمام کلاسهای تنگ و تاریک و کمجا و خمیده و پرخاک و عنکبوتپرورِ هاگوارتز فخر میفروخت و از همهشان کارش درستتر بود و قشنگتر بود و روی سقفش کلی نقاشی داشت از صورتهای خوشگل فلکی که نور میزدند و تازه یک دکمه هم داشت که باهاش میشد سقف کلاس را باز کرد و شبها به ستارههای واقعی نگاه کرد و خلاصه اینقدر جای باحالی بود که نمیخواستید اصلا ازش بیرون بروید و خوش به حال هر کس استادش است و خوش به حال هرکس اینجا جادو میآموزد، جادو آموز شماره یک رو کرد به جادو آموز شماره دو.
- شنیدی چی شده؟

اما جادو آموز شماره دو کَر بود و هیچی نشنیدهبود بیچاره. پس جادو آموز شماره یک رو کرد به جادو آموز شماره سه.
- شنیدی چی میگن؟

اما جادو آموز شماره سه لال بود حیوونکی و با اینکه کاملا شنیده بود چی میگفتند، نتانست شنیدههایش را به جادو آموز شماره یک منتقل کند. پس جادو آموز شماره یک، بدون اینکه ذرهای از اشتیاقش را از دست بدهد، رو کرد به جادو آموز شماره چهار.
- میدونی استادمون کیه؟

- غودااااااااااااااااااا!

جادو آموز شماره چهار که بروسلی بود، یکهو از جایش پرید بالا و نانچیکوهایش را درآورد و فن اژدهای خفته را روی همهٔ جادو آموزهای اطرافش اجرا کرد. آن طرف، لاکپشت نوجوان جهشیافتهٔ نینجا، مایکل آنجلو، هدبند نارنجیاش را زد روی چشمهایش و سریع آمد تو تا نانچیکوهایش را از بروسلی پس بگیرد و بقیهٔ برادرهایش هم آمدند تا هوایش را داشته باشند و استاد اسپلینتر هم آمد تا بهشان درس اخلاق بدهد و شِرِدِر که دید همه آمدهاند، از قافله عقب نماند و همراه با رعد و برق و کلی خفانت ظاهر شد و مگان فاکس هم آمد چون آپریل اونیل بود و اپتیموس پرایم که دیدش، فکر کرد فیلم خودش است و فهمید باید تبدیل شود و رفت رو به افق وایساد و به همه اتوباتها گفت که
I am Optimus Prime, and I send this message to any surviving Autobots taking refuge among the stars: We are here. We are waiting و موسیقی اوج گرفت.
جادو آموز شماره یک اما بیدی نبود که با این بادها بلرزد. پس رفت سراغ طعمهٔ بعدیاش.
- استاد جدیدمونو دیدی؟

- ها.
جادو آموز شماره یک در پوستش نمیگنجید. بالاخره؟ آیا ممکن بود؟
- میگن استاد جدیدمون خودش یه آدم فضاییه.

فکر میکنی برنامهش چیه؟ تسخیر زمین؟ شایدم اومده برای سنجش آمادگیمون برای عضویت توی امپراتوری ستارهای! به نظرت یه خدای بین کهکشانیایه که سالها زیر اقیانوس خفتهبوده و الان برخاسته برای خوردنمون، یا یه باکتری سیارکیه که میخواد قدم بعدی توی تکاملمون رو ایفا کنه و بره تو بدنمون و هممونو تبدیل کنه به شهابسنگ؟

جادو آموز شماره پنج کمی فکر کرد. بعد با نوک مسلسلش شقیقهاش را خاراند تا بیشتر فکر کند.
- اونایی که گفت، اشتباه گفت.
وینکی رفت سمت تخته سیاه کلاس و مشغول کشیدن نقشهٔ یک سفینه فضایی شد رویش.
- وینکی از فضا نیومد. وینکی به فضا
رفت!
XXX
وینکی، جن فضانورد!

اول از همه، وینکی به همهٔ فضا آموزهای کوشا و باهوش کلاسش سلام نکرد و آغاز سال تحصیلی تازه رو تبریک نگفت و امیدوار نبود کنار هم کلی چیز میز یاد گرفت، چون وینکی، جن متفاوت.

وینکی امیدوار بود فضا آموزاش کتاب و قلمپر و دفتر نیاورد چون وینکی سواد نداشت.
جایی که وینکی و فضا آموزاش رفت، کسی سواد لازم نداشت. جربزه لازم داشت و دلیری!
این نقشه رو دید؟ قشنگ بود؟

نقشه مال سفینه بود!

سفینهای که قرار بود فضا آموزای وینکی زیر نظرش ساخت تا با هم رفت فضا. تا همین الانشم فضا آموزای وینکی کلی وقت تلف کرد. دید ساعت چند بود؟ تا الان باید وینکی و فضا آموزاش دور مدار نپتون چرخ و فلک زد. عوضش اومد اینجا چیکار، دست به سینه نشست منتظر وینکی که اومد بهشون نجوم یاد داد؟ فضا آموز، جن تنبل!

وینکی تکلیف داد!
نقل قول:
در قالب یه رول، مشغول ساخت یک سفینهٔ فضانوردی بشید. نقشی که شما در ساختش دارید میتونه فراهم کردن یکی از وسایل موردنیاز باشه، یا متقاعد کردن بخشهای مختلف سفینه برای انجام کارشون، یا خرید یه سفینهٔ دستهدوم از ایلان ماسک، یا دزدیدن یکی از اهرام ثلاثه (که همه میدونن سفینههای باستانی فضاییان آو کورس)، یا هر چیز دیگهای. علاوه بر این، برداشتتون از اینکه یه سفینهٔ فضانوردی اصلا چی هست، آزاده.
اما قسمت اصلی کار، و چیزی که توی ساختار رولتون مهمه:
جدا از افلاکی که قراره توی کلاس ستارهشناسی سیاحتشون کنیم، مهمترین وظیفهمون نوشتن چیزیه که برای خودمون و خواننده جذاب باشه. تو این کلاس قراره با هم پرده بگشوییم از راز سیاه پشت رولهای خوندنی--به شرطی که سیاهچالهها قورتمون ندن، توی فضا گم نشیم، زنومورفها پارهپورهمون نکنن، و پالپاتین دوباره برنگرده. شاید هم هیچوقت رازشونو نفهمیم و سرانجام متوجه شیم رول خوب دوستهایی بوده که بین راه ساختیم. عالی.
برای جلسهٔ اول، قراره غیرمنتظره باشیم! شخصیتامون (و خواننده) قراره فکر کنن میدونن چه اتفاقی قراره بیفته، و ناگهان سورپرایز بشن وقتی اون اتفاق نمیافته. اتفاقاتی که قراره سورپرایزمون کنن لزوما اتفاقات بزرگی نیستن، صرفا کافیه انتظار یه رویداد دیگه رو داشته باشیم، و یهو جهان ۱۸۰ درجه بچرخه و پامون سُر بخوره و ببینیم ماجرا اصلا چیز دیگهایه. نمونهش اتفاقاتیه که امروز واسه جادو آموز شماره یک افتادن.
کنترل انتظار خواننده یکی از اصلیترین مهارتای یه فضا آموز خوبه. هیچ چیزی توی فضا اون طوری که انتظارشو داریم پیش نمیره.
وینکی جن خووب؟