- خب، آشنا بشید با میرتل نال... چیز... دوشیزه میرتل وارن که تصمیم گرفته بعد قرنی پلکیدن توی توالت، بالاخره یه کار مفید انجام بده و ادامه تحصیل بده! قبلا میگفتن ز گهواره تا گور دانش بجو ولی الان میفهمیم که حتی میشه ز گهواره تا مستراح هم دانش جویید. واقعا که تحسین برانگیزه!
پروفسور مککونگال که بیشتر از دانشجوییدن میرتل از این خوشحال بود که بالاخره مرلینگاه طبقه دوم قابل استفاده شده و مجبور نیست سر پیری هربار برای کارای ادارییش تا طبقه هفتم بره یا حین انجام عملیات وعده کاذب شماره دو و زور زدنهای بسیارش، با چهره میرتل بالای سرش رو به رو بشه، اونقدر دست زد که دستاش تبدیل به بالهای هلیکوپتر شدن و شروع به پرواز در کلاس کرد.
- واو پروفسور مککونگال، فکر میکردیم فقط میتونین گربه بشین ولی نمیدونستیم میتونین بالگردم بشین!

پروفسور مککونگال که اولین پروازش رو تجربه میکرد و دانش خلبانیش کیلیکیلی کم بود، همونطور که بالبال میزد با قدرت باد، میرتل رو به سمت نیمکتش هدایت کرد. اما مشکل اینجا بود که قبل از اینکه خود میرتل به نیمکت برسه، عطر گل و گلاب ناشی از یک عمر پرسه زدنش در مرلینگاه، به سدریک دیگوری که اونطرف نیمکت نشسته بود رسید و نتیجهش شد اینی که میبینید:

بارون با شدت به پنجره کلاس تغییرشکل برخورد میکرد و میرتل تموم مدت با دستی زیر چونه و چشمایی قلبیشکل، به سدریک زل زده بود و سدریک هم در جواب، با دستی روی بینی و احساس حالت تهوع زل زده بود به میرتل! به محض شنیده شدن صدای زنگ، سدریک از روی نیمکت پرید و بدو بدو از کلاس خارج شد. میرتل هم کل بعد از ظهر رو در غم اینکه سدریک در اولین دیدار بهش شماره نداده، توی توالتش زار زد و پروفسور مککونگال هلیکوپتری رو که از پروازش حسابی معدهش بهم ریخته بود رو معذب کرد.
سر شام، میرتل در سرسرای عمومی نشسته بود و با حسرت به غذا خوردن ملت نگاه میکرد که ناگهان پروفسور لوپین پرید روی میز اساتید و زوزهکشان ردای استادی رو از تنش جر داد و پشماشو ریخت بیرون!
- گرررررر... من گرگم! 🐆
- اوه مای مرلین، پروفسور لوپین شما یک گرگینه هستین!
درحالی که دانشآموزا میدویدن تا فرار کنن، میرتل جلوتر رفت تا از نزدیک یک نگاهی به پشمای پروفسور بندازه اما همینطور که جلو میرفت، لوپینم که از بوی میرتل مُکدر شده بود به سمتش حملهور شد و میخواست پاچه روح رو بگیره که ناگهان معجزهای گل پسرانه رخ داد!
سدریک بدو بدو وسط پرید و یک دستش رو روی پوزه لوپین گذاشت و مثل فیلم هندیا، گرگینه بدبخت رو شپلق کرد اونور سرسرا قاطی باقالیا و همون حین دست دیگهشو کنار سر میرتل روی دیوار گذاشت.
آهنگ توالایت اوج گرفت و برای لحظاتی که ساعتها، روزها و شاید قرنها طول کشید، اون دوتا بر و بر زل زدن بههمدیگه در حالی که در پسزمینه احساسیشون، پلیس راهنمایی و رانندگی آژیرزنان خودش رو به لوپین رسوند و برای پوزه قُر شدهش کروکی کشید تا خسارتش رو از بیمه شخص ثالث بگیره و اسنیپ به زور دامبلدور، با سیگاری توی دهنش و چکشی توی دستش تلاش میکرد پوزه گرگینه رو بدون رنگ دربیاره.
با صدای چکشهای اسنیپ که روی پوزه لوپین فرود میاومد انگار که داشت توی آهنگری موپالمو شمشیر فولادین اختراع میکرد، میرتل پلکی زد و سدریک بالاخره از هپروت بیرون اومد. پسر جوان بلافاصله با سرعت از میرتل دور شد و از در سرسرا بیرون رفت. میرتل هم مثل بزبز قندیای که به دنبال مادرش میدوه بپربپرکنان به دنبال مَردی روونه شد و اونو تا جنگل ممنوعه تعقیب کرد.
صدای له شدن برگای پاییزی نمناک زیر پاهای سدریک شنیده میشد. قطرات بارون جمع شده روی برگهای سوزنی درختای کاج، روی موهای زرد عقدیش میچکید و ژلهاشو میشست.
- اوه سدریک صبر کن... یکم جلوتر بری وارد لونه آرگوگ میشی! حیفه بجای یک سدریک تمامبها، یک ربع سدریک گیرم بیاد!
- به من نزدیک نشو میرتل! تو نامحرمی!
- خبه خبه! حالا شدم نامحرم؟! اون موقع که نجاتم میدادی نامحرم نبودم که! همونموقع میخواستی فکر اینجاشو کنی گل پسر! نه تو دیگه اسمتو روی من گذاشتی باید بگیریم!
- آخه نجات دادنت چه ربطی به گرفتنت داره؟
- من نمیدونم. بیا منو بگیر وگرنه جیغ میزنم به همه میگم این سدریک احمق مزاحمم شده است!
سدریک آهی کشید و مسیر رفته رو برگشت و به میرتل نزدیک شد.
- تو نمیفهمی. من برات خطرناکم! من... من...
- عقیمی؟!
میدونستم... اینم شانس مایه! هرچی پسر عقیمه گیر ما میاد. آغا محمدخان قاجار اون موقع که ازم خواستگاری کرد...- مجبورم نکن! نمیخوام بِکَنَم!
میرتل که انگار کل زندگیش منتظر همین لحظه بود فورا گفت:
- بِکَن جونم! این همه توی حموم ارشدا کَندی اینم روش.
و سدریک مثل هر گلپسر نمونهای کَند. همه سیکسپکهای باشگاهیشو ریخت بیرون. خورشیدم که به اندازه میرتل مشتاق شده بود، به زور از میون هزار لایه ابر آسمون، از وسط درختای کاج تابید پس کله سدریک و پوستش رو مثل ماژیک اکلیلی دچار برق برقی کرد!
- وای سدریک تو چقده زیبایی!
- نه تو نمیفهمی.
- بابات نفهمه پسره بیادب!
- نه منظورم اینه که من...
عرق سردی روی پیشونی سدریک نشست. دندونهای نیشش از فک بالایاش زد بیرون و چشماش به رنگ خون دراومد.
- من یه خون آشامم.
- اوف... منم که یه روحم! بهترین ترکیب. ما میتونیم باهم مرزهای دنیای فانتزی رو جابهجا کنیم... مطمئنم کاپل روح و خونآشام دیگه نداشتیم تو هیچ کتابی تا الان.
- و اینگونه بود که شیر عاشق بره شد.
میرتل نگاهشو دزدید و گونه رنگ گچشو پنهان کرد درحالی که از شنیدن اون جمله قلبش از هیجان تند تند نمیتپید! چون خب مرده بود و چرا باید میتپید؟ با آهی زمزمه کرد:
- و چه بره احمقی.

- و چه شیر بیمار و مازوخیستی.
- اصلا بیا منو بنوش سِد!
سدریک دندوناشو سوهان کشید و خواست توی گردن میرتل فرو کنه که متوقف شد.
- نمیتونم که! نداری خب!
- میخواستی روح بودنمو به رخم بکشی الان؟
این درسته آدم نداشتههای پارتنرشو به رخش بکشه؟
بهم احساس ناکافی بودن دادی سد!
کات فور اور! 
ناگهان لوپین گرگینه در حالی که چکش اسنیپ در پوزهاش گیر کرده بود از پشت بوتهای بیرون پرید.
- این سدریک رو ولش کن میرتل... گدایه. بیا بریم خودم گرگینهت بشم برات هاپ هاپ کنم بانو.

- اوا الان من دچار یک مثلث عشقی شدهام! نمیدونم از بین این همه موجود فراطبیعی کدومو انتخاب کنم!

- یعنی میگی با انتخاب لوپین نمیخوای اون ماهعسل عاشقونه فیلم توالایت رو با سدریکت بازسازی کنیم عزیزم؟
- ببین دوشیزه میت عزیز، اون بلا سوآن توی فیلما احمق بود. ندیدی سرانجامشو؟ رفت یه شوهر خونآشام کرد تهش خودش سر زا رفت! بیا منو بگیر یه عمر زندگی موفق رو تجربه کن. اصلا بیا خودت دست بزن ببین چه هاتم!
میرتل به پشمای سینه لوپین دست زد و احساس کرد چله تابستون به پتو گلبافت ده لایه دست زده و دستش رو عقب کشید.
- وای نه! من زن تو نمیشم... اگر بشم گرمازده میشم.

چسبید به سدریک و دستش رو روی سیکسپکهای یخزده خونآشام گذاشت.
- آخ جون! با تو دیگه تابستونا گرمم نمیشه.
سدریک دستشو حوالی شونه شفاف میرتل توی هوا نگه داشت و داشتند میرفتند که لوپین گفت:
- جیکجیک مستونت بود، فکر زمستونت هم بود دوشیزه وارن؟ بالاخره در پس این تابستون گرم یه زمستون سرد هم میرسه و اون موقع دیگه نمیذارم دستتو بکنی تو پشمام! حالا برو! برو و تنهام بذار!
میرتل به گریه افتاد و دوون دوون به آغوش لوپین برگشت.
سدریک با آزمندی از پشت سر لوپین برای میرتل خوند:
- از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن!
میرتل بدو بدو به سمت سدریک دوید و در آغوشش پرید و ازش رد شد.
- اگه خوشحالم، اگه شادم... واسه اینه که پشتم گرمه!
میرتل دوباره سدریک رو رها کرد تا به سمت لوپین حرکت کنه اما بین مسیر، صدای سدریک تو گوشش پیچید:
- تابستون کوتاهه، ما تا میتونیم پیش هم میمونیم...
بالاخره میرتل صبرش رو از دست داد. نشست کف زمین جنگل ممنوعه و زد زیر گریه.
- مرلینا بسه دیگه!
بابا خسته شدیم دیگه! 
ندای مرلین که به واسطه حوریهای بسیارش خوش اشتها بود از آسمون براومد:
- هردو! هردو رو ببر بنده برگزیدهام که نتیجه صبر تو در مرلینگاه و زاریهایت، این پاداش الهیست. و به راستی کدام نعمتهای مرلین را انکار میکنید؟
و میرتل که اصلا همینو میخواست، دست دو گل پسرش رو گرفت و به سمت آینده روونه شد. آیندهای شامل لونه عشق مشترکشون در مرلینگاه!
هپی اور افتر ویت گل پسرز!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







