جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

كلاس آموزش موسیقی جادویی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


- خب، آشنا بشید با میرتل نال... چیز... دوشیزه میرتل وارن که تصمیم گرفته بعد قرنی پلکیدن توی توالت، بالاخره یه کار مفید انجام بده و ادامه تحصیل بده! قبلا می‌گفتن ز گهواره تا گور دانش بجو ولی الان می‌فهمیم که حتی می‌شه ز گهواره تا مستراح هم دانش جویید. واقعا که تحسین برانگیزه!

پروفسور مک‌کونگال که بیشتر از دانش‌جوییدن میرتل از این خوشحال بود که بالاخره مرلینگاه طبقه دوم قابل استفاده شده و مجبور نیست سر پیری هربار برای کارای ادارییش تا طبقه هفتم بره یا حین انجام عملیات وعده کاذب شماره دو و زور زدن‌های بسیارش، با چهره میرتل بالای سرش رو به رو بشه، اونقدر دست زد که دستاش تبدیل به بال‌های هلی‌کوپتر شدن و شروع به پرواز در کلاس کرد.

- واو پروفسور مک‌کونگال، فکر می‌کردیم فقط می‌تونین گربه بشین ولی نمی‌دونستیم می‌تونین بالگردم بشین!

پروفسور مک‌کونگال که اولین پروازش رو تجربه می‌کرد و دانش خلبانیش کیلی‌کیلی کم بود، همون‌طور که بال‌بال می‌زد با قدرت باد، میرتل رو به سمت نیمکتش هدایت کرد. اما مشکل اینجا بود که قبل از اینکه خود میرتل به نیمکت برسه، عطر گل و گلاب ناشی از یک عمر پرسه زدنش در مرلینگاه، به سدریک دیگوری که اون‌طرف نیمکت نشسته بود رسید و نتیجه‌ش شد اینی که می‌بینید:

تصویر تغییر اندازه داده شده

بارون با شدت به پنجره کلاس تغییرشکل برخورد می‌کرد و میرتل تموم مدت با دستی زیر چونه و چشمایی قلبی‌شکل، به سدریک زل زده بود و سدریک هم در جواب، با دستی روی بینی و احساس حالت تهوع زل زده بود به میرتل! به محض شنیده شدن صدای زنگ، سدریک از روی نیمکت پرید و بدو بدو از کلاس خارج شد. میرتل هم کل بعد از ظهر رو در غم اینکه سدریک در اولین دیدار بهش شماره نداده، توی توالتش زار زد و پروفسور مک‌کونگال هلی‌کوپتری رو که از پروازش حسابی معده‌ش بهم ریخته بود رو معذب کرد.

سر شام، میرتل در سرسرای عمومی نشسته بود و با حسرت به غذا خوردن ملت نگاه ‌می‌کرد که ناگهان پروفسور لوپین پرید روی میز اساتید و زوزه‌کشان ردای استادی رو از تنش جر داد و پشماشو ریخت بیرون!
- گرررررر... من گرگم! 🐆
- اوه مای مرلین، پروفسور لوپین شما یک گرگینه هستین!

درحالی که دانش‌آموزا می‌دویدن تا فرار کنن، میرتل جلوتر رفت تا از نزدیک یک نگاهی به پشمای پروفسور بندازه اما همین‌طور که جلو می‌رفت، لوپینم که از بوی میرتل مُکدر شده بود به سمتش حمله‌ور شد و می‌خواست پاچه روح رو بگیره که ناگهان معجزه‌ای گل پسرانه رخ داد!
سدریک بدو بدو وسط پرید و یک دستش رو روی پوزه لوپین گذاشت و مثل فیلم هندیا، گرگینه بدبخت رو شپلق کرد اونور سرسرا قاطی باقالیا و همون حین دست دیگه‌شو کنار سر میرتل روی دیوار گذاشت.

آهنگ توالایت اوج گرفت و برای لحظاتی که ساعت‌ها، روز‌ها و شاید قرن‌ها طول کشید، اون دوتا بر و بر زل زدن به‌همدیگه در حالی که در پس‌زمینه احساسی‌شون، پلیس راهنمایی و رانندگی آژیرزنان خودش رو به لوپین رسوند و برای پوزه قُر شده‌ش کروکی کشید تا خسارتش رو از بیمه شخص ثالث بگیره و اسنیپ به زور دامبلدور، با سیگاری توی دهنش و چکشی توی دستش تلاش می‌کرد پوزه گرگینه رو بدون رنگ دربیاره.

با صدای چکش‌های اسنیپ که روی پوزه لوپین فرود می‌اومد انگار که داشت توی آهنگری موپالمو شمشیر فولادین اختراع می‌کرد، میرتل پلکی زد و سدریک بالاخره از هپروت بیرون اومد. پسر جوان بلافاصله با سرعت از میرتل دور شد و از در سرسرا بیرون رفت. میرتل هم مثل بزبز قندی‌ای که به دنبال مادرش می‌دوه بپربپرکنان به دنبال مَردی روونه شد و اونو تا جنگل ممنوعه تعقیب کرد.

صدای له شدن برگای پاییزی نمناک زیر پاهای سدریک شنیده می‌شد. قطرات بارون جمع شده روی برگ‌های سوزنی درختای کاج، روی موهای زرد عقدیش می‌چکید و ژل‌هاشو می‌شست.

- اوه سدریک صبر کن... یکم جلوتر بری وارد لونه آرگوگ می‌شی! حیفه بجای یک سدریک تمام‌بها، یک ربع سدریک گیرم بیاد!
- به من نزدیک نشو میرتل! تو نامحرمی!
- خبه خبه! حالا شدم نامحرم؟! اون موقع که نجاتم می‌دادی نامحرم نبودم که! همون‌موقع می‌خواستی فکر اینجاشو کنی گل پسر! نه تو دیگه اسمتو روی من گذاشتی باید بگیریم!
- آخه نجات دادنت چه ربطی به گرفتنت داره؟
- من نمی‌دونم. بیا منو بگیر وگرنه جیغ می‌زنم به همه می‌گم این سدریک احمق مزاحمم شده است!

سدریک آهی کشید و مسیر رفته رو برگشت و به میرتل نزدیک شد.
- تو نمی‌فهمی. من برات خطرناکم! من... من...
- عقیمی؟! می‌دونستم... اینم شانس مایه! هرچی پسر عقیمه گیر ما میاد. آغا محمدخان قاجار اون موقع که ازم خواستگاری کرد...
- مجبورم نکن! نمی‌خوام بِکَنَم!

میرتل که انگار کل زندگیش منتظر همین لحظه بود فورا گفت:
- بِکَن جونم! این همه توی حموم ارشدا کَندی اینم روش.

و سدریک مثل هر گل‌پسر نمونه‌ای کَند. همه سیکس‌پک‌های باشگاهی‌شو ریخت بیرون. خورشیدم که به اندازه میرتل مشتاق شده بود، به زور از میون هزار لایه ابر آسمون، از وسط درختای کاج تابید پس کله سدریک و پوستش رو مثل ماژیک اکلیلی دچار برق برقی کرد!

- وای سدریک تو چقده زیبایی!
- نه تو نمیفهمی.
- بابات نفهمه پسره بی‌ادب!
- نه منظورم اینه که من...

عرق سردی روی پیشونی سدریک نشست. دندون‌های نیشش از فک بالای‌اش زد بیرون و چشماش به رنگ خون دراومد.
- من یه خون آشامم.
- اوف... منم که یه روحم! بهترین ترکیب. ما می‌تونیم باهم مرزهای دنیای فانتزی رو جا‌به‌جا کنیم... مطمئنم کاپل روح و خون‌آشام دیگه نداشتیم تو هیچ کتابی تا الان.
- و این‌گونه بود که شیر عاشق بره شد.

میرتل نگاه‌شو دزدید و گونه رنگ گچشو پنهان کرد درحالی که از شنیدن اون جمله قلبش از هیجان تند تند نمی‌تپید! چون خب مرده بود و چرا باید می‌تپید؟ با آهی زمزمه کرد:
- و چه بره احمقی.
- و چه شیر بیمار و مازوخیستی.
- اصلا بیا منو بنوش سِد!

سدریک دندوناشو سوهان کشید و خواست توی گردن میرتل فرو کنه که متوقف شد.
- نمی‌تونم که! نداری خب!
- می‌خواستی روح بودنمو به رخم بکشی الان؟ این درسته آدم نداشته‌های پارتنرشو به رخش بکشه؟ بهم احساس ناکافی بودن دادی سد! کات فور اور!

ناگهان لوپین گرگینه در حالی که چکش اسنیپ در پوزه‌اش گیر کرده بود از پشت بوته‌ای بیرون پرید.
- این سدریک رو ولش کن میرتل‌... گدایه. بیا بریم خودم گرگینه‌ت بشم برات هاپ هاپ کنم بانو.
- اوا الان من دچار یک مثلث عشقی شده‌ام! نمی‌دونم از بین این همه موجود فراطبیعی کدومو انتخاب کنم!
- یعنی می‌گی با انتخاب لوپین نمی‌خوای اون ماه‌عسل عاشقونه فیلم توالایت رو با سدریکت بازسازی کنیم عزیزم؟
- ببین دوشیزه میت عزیز، اون بلا سوآن توی فیلما احمق بود. ندیدی سرانجامشو؟ رفت یه شوهر خون‌آشام کرد تهش خودش سر زا رفت! بیا منو بگیر یه عمر زندگی موفق رو تجربه کن. اصلا بیا خودت دست بزن ببین چه هاتم!

میرتل به پشمای سینه لوپین دست زد و احساس کرد چله تابستون به پتو گلبافت ده لایه دست زده و دستش رو عقب کشید.
- وای نه! من زن تو نمی‌شم... اگر بشم گرمازده می‌شم.

چسبید به سدریک و دستش رو روی سیکس‌پک‌های یخ‌زده خون‌آشام گذاشت.
- آخ جون! با تو دیگه تابستونا گرمم نمی‌شه.

سدریک دستشو حوالی شونه شفاف میرتل توی هوا نگه داشت و داشتند می‌رفتند که لوپین گفت:
- جیک‌جیک مستونت بود، فکر زمستونت هم بود دوشیزه وارن؟ بالاخره در پس این تابستون گرم یه زمستون سرد هم می‌رسه و اون موقع دیگه نمی‌ذارم دستتو بکنی تو پشمام! حالا برو! برو و تنهام بذار!

میرتل به گریه افتاد و دوون دوون به آغوش لوپین برگشت.

سدریک با آزمندی از پشت سر لوپین برای میرتل خوند:
- از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده‌ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن!

میرتل بدو بدو به سمت سدریک دوید و در آغوشش پرید و ازش رد شد.

- اگه خوشحالم، اگه شادم... واسه اینه که پشتم گرمه!

میرتل دوباره سدریک رو رها کرد تا به سمت لوپین حرکت کنه اما بین مسیر، صدای سدریک تو گوشش پیچید:
- تابستون کوتاهه، ما تا می‌تونیم پیش هم می‌مونیم...

بالاخره میرتل صبرش رو از دست داد. نشست کف زمین جنگل ممنوعه و زد زیر گریه.
- مرلینا بسه دیگه! بابا خسته شدیم دیگه!

ندای مرلین که به واسطه حوری‌های بسیارش خوش اشتها بود از آسمون براومد:
- هردو! هردو رو ببر بنده برگزیده‌ام که نتیجه صبر تو در مرلینگاه و زاری‌هایت، این پاداش الهی‌ست. و به راستی کدام نعمت‌های مرلین را انکار می‌کنید؟

و میرتل که اصلا همینو می‌خواست، دست دو گل پسرش رو گرفت و به سمت آینده روونه شد. آینده‌ای شامل لونه عشق‌ مشترک‌شون در مرلینگاه!

هپی اور افتر ویت گل پسرز!
ویرایش شده توسط میرتل وارن در 1405/4/19 21:35:38
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
موسیقی متن
Muhteşem Yüzyıl Jenerik

راهروهای قلعه تاریک بودند و تنها منبع نور مشعل های جادویی بودند که به خاطر کم شدن انرژی جادو در فضا دیگر رمقی نداشتند. دیوارهای سنگی حس زندان به او می دادند. زندانی که راه فراری از آن نداشت و احساس امنیتی هم به او نمی داد.

نیروهای دشمن قلعه را محاصره کرده بودند و خندق و دیوارهای بلند قلعه بیشتر از این نمی توانست آنها را بیرون نگه دارد. آنها مصمم بودند هر طور شده خاندان روزیه را از روی زمین محو کنند.

- دروازه داره می شکنه! دروازه داره می شکنه! سربازها بیاید!

شیپورچی درست می گفت. پرنسس، یگانه دختر لرد، فهمید که وقت زیادی ندارد. به زودی همه سربازها و نظامی های فدایی پدرش می مردند و هر کس سر راه دشمن بود کشته می شد. باید سریع خودش را به دیگر زنها و کودکان برساند تا شاید از جانش بگذرند. اما معلوم هم نبود از جانش بگذرند. دشمن نمی خواست از نسل آنها کسی زنده بماند.

طبقه ها را یکی پس از دیگری دوید و دوید. حتی نایستاد نفسی تازه کند. صدای ضربات پشت سر هم و محکم به دروازه می آمد. چیزی نگذشت که شکستن دروازه در گوشش پیچید. وحشت همه وجودش را گرفته بود.

دوید و دوید. دیوارها برایش تنگ و تنگ تر می شدند انگار می خواستند جلویش را بگیرند.

در آخرین پیچ که به در کوچکی می رسید که پشت آن پناهگاه کودکان و زنان قرار داشت ایستاد.

- نه... من... من...

زن های زمانه او اجازه نداشتند جادو کنند. جادو فقط در دست مردها بود. مردها هم از جادو استفاده می کردند تا بجنگند تا از خانواده دفاع کنند. اما جادو محدودیت هایی هم داشت. بی جادوها با هم متحد شده بودند و می خواستند آنها را از بین ببرند. بی جادوها از جادوگرها کمگ گرفته بودند. جای مخفی شده آنها را پیدا کرده بودند. از جادو کمک گرفته بودند تا شمشیرهایشان قوی تر شود و سریع تر بکشد. از جادو کمک گرفته بودند تا اسب هایشان سریع تر بدوند. آنها از جادو متنفر بودند اما حالا با کمک همان جادو دور تا دور قلعه گرسنه و خشمگین منتظر بودند بیایند و همه شان را بکشند.

- من نمی تونم سرنوشتم رو به باد بسپرم.

کم کم وحشت خالص جایش را به شجاعتی داد که تا به حال تجربه نکرده بود. او جادو بلد بود. او مخفیانه جادو می کرد. می توانست در راه دفاع از قلعه بمیرد. بهتر از سرنوشتی بود که دیگر زنان دچارش می شدند.

برگشت. چوبش را بدون ترس بالا گرفت. پرنسس حالا دیگر یک مبارز بود.

تعداد افسون هایی که از کودکی یاد گرفته زیاد نبود و فقط یکی از آنها احتمالا در مبارزه به دردش می خورد. خلع سلاح. می توانست خلع سلاح کند و سربازهای خودی کار را تمام کنند.

از پنجره ای که رو به دروازه باز بود پدرش را دید که شجاعانه داشت می جنگید. از همان پنجره بیرون پرید. خودش را به پدر رساند. چوبش را به سمت چند سرباز که پدر را دوره کرده بودند گرفت و دو نفرشان را خلع سلاح کرد.

پدرش فرصت کافی برای تحلیل اتفاق پیش رویش را نداشت. تنها این را فهمیده بود که دخترش جادو بلد بود و در آن لحظه تنها یک چیز مهم بود. نجات خاندانش.

پس با هم مبارزه کردند و این چنین شد که نسل روزیه از مرگ حتمی نجات پیدا کرد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط ویندا روزیه در 1405/4/19 20:52:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
Intermezzo in A Major, Op. 118 No. 2 (برامس)


همه چیز از یک بی‌خوابی مفرط آغاز شد؛ ساعت‌ها بود که عقربه‌های ساعت دیواری خوابگاه گریفیندور روی عدد چهار صبح قفل شده بودند، اما چشمان روزالین خیال بسته شدن نداشتند؛ ذهن کمال‌گرایش در تاریکی اتاق مثل یک ماشین بی‌وقفه کار می‌کرد و تک‌تک اشتباهات احتمالی در کلاس آموزش موسیقی جادویی را ورق می‌زد.
هراس از اینکه جادوی سازش بی‌نقص نباشد، فرار از هجوم کابوس‌های تباه‌کننده و سایه اظطراب، او را از تختخواب بیرون کشید، به دنبال فضایی برای فرار از این بیداری فرساینده، پناهگاه امن خوابگاه را ترک کرد و به تاریکی راهروهای قلعه زد.

درست در زیر پلکان متحرک طبقه سوم، جایی که سایه‌ها، تاریکی را به ارمغان می‌ آوردند؛ روزالین در جستجوی گوشه‌ای دنج برای بیدار ماندن، متوجه شکاف باریکی روی دیوار شد. با فشار دستش، یک در چوبی کوچک و مخفی عقب رفت. اتاقکی خفقان‌آور، سرد و کوچک که بوی کاغذ کاهی نم‌کشیده می‌داد؛ آنجا، در میان جعبه‌های غبارگرفته، شیء قرار داشت که انگار قرن‌ها در سکوت منتظر مانده بود؛ یک پیانو با بدنه‌ای تیره و گلدانی از گل‌های آفتابگردان خشک‌شده که روی آن جا خوش کرده بود.
حالا مچ دستان و انگشتان روزالین، که هنوز برای نواختن گرم نشده بود روی کلاویه های کدر شده پیانو شروع به رقصیدن کرد؛ نت‌های ابتدایی آرپژهای برامس، درست مثل قطرات باران سرد پاییزی، در این فضای کوچک طنین می‌انداختند.

او یک اورست بود؛ یا دست‌کم، نیمی از وجودش با تمام قوا تقلا می‌کرد ثابت کند یک اورست کامل است. او نمی‌توانست اجازه دهد حتی یک نت، حتی یک میزان از جادوی سازش در کلاس فردا ناقص شنیده شود. خطوط موسیقی باید موازی و بی‌نقص می‌بودند. این تقلا برای بی‌نقص بودن، تنها نقابی بود برای پوشاندن ترک‌های عمیق هویتی که از افکار نصفه نیمه‌اش نشات می‌گرفت. او خودش را در برزخی میان دو جهان می‌دید و این پیانوی قدیمی در دل شب، تنها همدم بی‌خوابی‌اش شده بود.

ملودی برامس حالا به اوج بی‌قراری‌اش رسیده بود؛ نت‌های بم سمت چپ پیانو، گوش را نوازش می کردند . روزالین با چشمانی خسته اما نگاهی مصمم، آماده بود تا با نواختن آکورد آخر، کنترل کامل خود را بر جادوی نت‌ها ثابت کند؛ اما سرنوشت در یک ثانیه تغییر کرد؛ با اتمام آخرین نت، موسیقی برامس قطع نشد، کلاویه‌ها به طور خودکار و با شتابی وحشیانه شروع به حرکت کردند؛ پیانو ناگهان صدای عجیب، ناهماهنگ و خشنی از خودش درآورد؛ صدایی شبیه به جیغ کشیدن چوب و سیم‌های تحت فشار.
روزالین با وحشت صندلی‌اش را به عقب هل داد و چوبدستی‌اش را بیرون کشید؛ او در انتظار پیدایش روحی یا حداقل موجودی جادویی که شاید تا کنون راجبش نشنیده باشد بود؛ اما هیچ موجودی بیرون نیامد. پیانو با زبان موسیقی، اما با کلماتی واضح که مستقیم در ذهن فرسوده از بی‌خوابی روزالین طنین‌انداز می‌شد، شروع به صحبت کرد.

صدایی بم، قدیمی و لرزان از میان کلاویه‌های جاری بیرون آمد.
-نت آخر رو خیلی محکم زدی، جادوآموز بی‌خواب. داشتی با من می‌جنگیدی یا با ذهن بیدارت؟

روزالین با لکنت، در حالی که چوبدستی‌اش را فشرده می‌کرد، گام عقب گذاشت.
-تو... تو چطور داری صحبت می‌کنی؟ خب من داشتم برامس میزدم.

پیانو پوزخندی از جنس یک گام دیمینیش ناهماهنگ زد و کلاویه‌هایش تندتر تکان خوردند.
-برامس؟ تو نیمی از جرعتت رو پشت کلاویه‌های من قایم کردی و اسمش رو گذاشتی هنر؟ من قرن‌هاست زیر این پله‌ها خاک می‌خورم و آدم‌های ترسیده رو خوب می‌شناسم. تو کمال‌گرایی رو جلو می‌اندازی و شب‌ها بیدار می‌مونی تا کسی نفهمه از درون چقدر احساس تکه‌تکه بودن می‌کنی. جادوآموز نصفه نیمه...

روزالین با فریادی خفه که دیوارهای تنگ اتاقک را به لرزه درآورد، به پیانو توپید.
- من نمراتم کامله، تکالیفم بی‌نقصه!

پیانو با نواختن یک ملودی فرودین، سنگین و به شدت غم‌انگیز، مستقیم به روح خسته او شلیک کرد.
-کمالی که دنبالش می‌گردی، یه توهمه جادو آموز. تو شب‌ها نمی‌خوابی چون از روبرو شدن با اونی که پشت نقابه می‌ترسی. تو چوبدستی‌ات رو به سمت من گرفتی چون یاد گرفتی با تهدیدهای بیرونی بجنگی. اما حقیقت اینه که تو از تنهایی و پوچی درون خودت وحشت داری.

چوبدستی در دستان روزالین سست شد و با صدای تقی روی زمین غبارآلود افتاد؛ ترس او این بود که پشت تمام این تقلاها و شب‌بیداری‌ها، در نهایت هیچ‌چیز نباشد جز یک پوچی مطلق؛ و این ساز جادویی غبارآلود زیر پله‌ها، بی‌رحمانه دستش را رو کرده بود.

نت‌های خشمگین پیانو رفته‌رفته آرام شدند و به همان تم پاییزه و محزون اولیه بازگشتند. فرود غم‌انگیز آهنگ، درست مثل اشک گرمی شد که بالاخره سد چشمان بی‌خواب روزالین را شکست و روی گونه‌اش غلتید؛ او انتظار داشت با یک جادوی مهاجم بجنگد، اما جهان او را روبروی پیانویی سخنگو قرار داده بود که تمام تنهایی‌اش را عریان می‌کرد. روزالین در تاریکی اتاقک، روی زمین زانو زد، سرش را روی زانوهایش گذاشت و برای اولین بار، به پیانو اجازه داد تا حقیقت درونش را بنوازد و سنگینی پلک‌هایش را به یک خواب واقعی بسپارد.

افرادی که لایک کردند

فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
موسیقی بی کلامtime از هانس زیمر



دریا همیشه قابل اعتماد نیست. سطح آب مثل شیشه‌ای سیاه زیر نور ماه کشیده شده بود و موج‌های کوتاه، آرام و منظم به صخره‌های ساحل می‌خوردند. در آن سکوت، تنها صدایی که شنیده می‌شد، ضرباهنگ آهسته‌ی موسیقی بود؛ نوایی دور و کشیده که انگار از اعماق دریا برمی‌خاست.

آنابل روی صخره‌ای بلند ایستاده بود و به افق نگاه می‌کرد. چهره‌اش مثل همیشه آرام و جدی بود؛ همان حالت پوکرفیسی که باعث می‌شد دیگران نتوانند حدس بزنند در ذهنش چه می‌گذرد. کنار او اسکار، کوسه‌ی بزرگ و وفادارش، در آب‌های کم‌عمق آرام شنا می‌کرد. هر بار که باله‌ی او سطح آب را می‌شکافت، انعکاس ماه برای لحظه‌ای می‌لرزید و دوباره صاف می‌شد.

موسیقی هنوز آرام بود؛ پیانوهایی نرم و تکرارشونده که حس انتظار را در هوا پخش می‌کردند. آنابل چشم‌هایش را بست و به صدا گوش داد. هر نت مثل قطره‌ای آب روی سطح دریا می‌افتاد و حلقه‌های نامرئی در سکوت شب ایجاد می‌کرد. او می‌دانست این آرامش پایدار نخواهد ماند.
اسکار سرش را از آب بیرون آورد و با صدایی آهسته پرسید:
- فکر می‌کنی امشب چیزی پیدا کنیم؟
آنابل بدون تغییر حالت چهره پاسخ داد:
- اگر دریا بخواهد چیزی را پنهان کند، معمولاً اول خودش را آرام نشان می‌دهد.
باد خنکی از سمت افق وزید و موسیقی کمی پررنگ‌تر شد. سازهای زهی آهسته به قطعه اضافه شدند و حس حرکت را به وجود آوردند. آنابل چشم‌هایش را باز کرد. در دوردست، جایی میان مه و نور ماه، درخششی کم‌رنگ روی آب ظاهر شده بود.

- من هم آن را می‌بینم.
آنابل از صخره پایین آمد و وارد آب شد. دریا سرد بود، اما نه به آن اندازه که حرکت را سخت کند. اسکار کنار او شنا می‌کرد و هر دو به سمت نور دوردست پیش می‌رفتند. با هر متر نزدیک‌تر شدن، موسیقی آرام‌آرام گسترده‌تر می‌شد؛ نت‌ها دیگر تنها نبودند، بلکه روی هم قرار می‌گرفتند و لایه‌ای از هیجان پنهان می‌ساختند.
وقتی به محل نور رسیدند، آنابل متوجه شد که منبع آن یک حلقه‌ی سنگی قدیمی در کف دریاست. سنگ‌ها با جلبک پوشیده شده بودند، اما از میان شکاف‌هایشان نوری آبی و کم‌رنگ بیرون می‌تابید. حلقه کاملاً طبیعی به نظر نمی‌رسید؛ بیشتر شبیه دروازه‌ای بود که سال‌ها زیر آب پنهان مانده باشد.
اسکار با احتیاط دور حلقه شنا کرد.
- این را قبلاً ندیده بودم.
آنابل زانو زد و دستش را روی یکی از سنگ‌ها گذاشت. سنگ سرد بود، اما زیر انگشتانش لرزشی ضعیف داشت؛ لرزشی هماهنگ با موسیقی. انگار قطعه‌ی بی‌کلام از خود حلقه بیرون می‌آمد و در آب پخش می‌شد.

موسیقی حالا آرام‌آرام اوج می‌گرفت. سازهای زهی گسترده‌تر شده بودند و ضرباهنگی پنهان در پس‌زمینه شکل گرفته بود. آنابل احساس کرد دریا دیگر فقط یک مکان نیست؛ بلکه موجودی زنده است که با هر نت نفس می‌کشد.
او به اسکار نگاه کرد و گفت:
- فکر می‌کنم این حلقه چیزی را به یاد می‌آورد.
- به یاد چه؟
- شاید به یاد کسانی که زمانی از اینجا عبور کرده‌اند.
در همان لحظه، نور آبی شدیدتر شد و آب اطراف حلقه شروع به چرخیدن کرد. جریان آرامی شکل گرفت و مه کنار رفت. آنابل و اسکار در مرکز حلقه، تصویری محو از گذشته دیدند؛ سایه‌هایی که روی آب حرکت می‌کردند، قایقی قدیمی که از میان مه می‌گذشت، و صدای دوردست زنگی که با اوج موسیقی هماهنگ بود.
اسکار با شگفتی گفت:
این واقعی است؟
- واقعی یا خاطره، هر دو می‌توانند راهی برای حرف زدن دریا باشند.
موسیقی به اوج رسید. نت‌ها پرقدرت‌تر شدند، اما همچنان حس شکوه و اندوهی آرام در آن‌ها باقی بود. تصویر قایق برای لحظه‌ای واضح‌تر شد؛ گویی مسافرانش چیزی را در این مکان جا گذاشته بودند. سپس نور کم‌کم فروکش کرد و جریان آب آرام شد.
حلقه‌ی سنگی دوباره خاموش و ساکت در کف دریا باقی ماند. مه آرام‌آرام بازگشت، اما این بار فضای اطراف دیگر ترسناک نبود. موسیقی نیز به بخش آرام‌تر خود برگشته بود؛ همان پیانوی نرم آغازین که حالا حس پایان و آرامش را منتقل می‌کرد.
اسکار گفت:
- پس همه‌چیز تمام شد؟
آنابل به حلقه نگاه کرد و گفت:
- شاید فقط آنچه باید دیده می‌شد، نشان داده شد.
او از آب بیرون آمد و دوباره روی صخره ایستاد. ماه همچنان بر دریا می‌تابید و موج‌ها با همان ریتم آرام به ساحل می‌رسیدند. اما اکنون آن سکوت دیگر خالی نبود؛ انگار موسیقی چیزی را در دل شب بیدار کرده و دوباره به

افرادی که لایک کردند

پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لینک موسیقی:https://www.mediafire.com/file/kng8ht484vxmtph/Classical-Music-for-Brain-Power-Mozart-Beethoven-Vivaldi+1.m4a/file

شب هالوین ...
تالار هاگوارتز امشب تبدیل به قلب این مدرسه شده بود.
سقف تالار، امشب با ابرهایی نقره‌ای و درخشان پوشونده شده بود. به خاطر شور پخش شده توی فضا حتی ابرها هم توانایی ساکن موندن رو نداشتن و مدام در حال حرکت بودن.
ویولن‌ها خود به خود نواخته میشدن .
شمع‌های معلق، والس میرقصیدن و انعکاس شعله‌های آبیشون روی سنگ‌های مرمرین کف سالن مثل چشم‌هایی مشتاق، روح‌های سرخوش و رقصان رو دنبال میکردن.
زره‌پوش‌ها در حال پایکوبی بودن و با هربار کوبیدن پاهای آهنیشون، کل زمین به لرزه در میومد .
میزهای گوشه سالن پر از خوراکی‌های زیبا و خوشرنگ و شاید هم خوشمزه بود. البته همه این چیزها نمادین اونجا قرار گرفته بودن؛ چون همه توی این سالن سال‌ها بود که دیگه نمیتونستن چیزی بخورن!
دسته‌ای از روح‌های عضو گروه کر با اضطراب توی سالن حرکت میکردن، لباس‌های سفید توری و مهره‌دوزی شدشون رو صاف میکردن، موهاشون رو مرتب میکردن و برای اجراشون آماده میشدن.
امشب، این تالار، که هیچ موجود زنده‌ای توش وجود نداشت، زنده‌ترین بخش هاگوارتز شده بود.
روح‌ها دیوانه‌وار و با تمام وجود بی جسمشون میرقصیدن .
-اوه بانوی من امشب چقدر میدرخشید.
نیک تقریبا بی سر، سرش رو که به نشانه احترام به هلنا برداشته بود، سر جاش گذاشت و دستش رو به سمتش دراز کرد.
-افتخار میدید؟
هلنا لبخندی زد.
-حتما.
دستشو توی دست نیک گذاشت و شروع به رقصیدن کردن.
امشب حتی بارون خون‌آلود هم، مرموز بودن و گوشه وایسادن رو کنار گذاشته بود و داشت میرقصید.
چند روح زن، با لباسهای کهنه، آن چنان تند دور هم میچرخیدن که از مه‌های نقره‌ای دور خودشون قابل تشخیص نبودن.
تقریبا همه روح ها امشب اینجا جمع بودن به جز...
در تالار با صدایی مثل صدای رعد باز شد.
یه شبح قد کوتاه و عینکی با لباسی که با وجود ساده بودن معلوم بود که با تلاش زیادی درستش کرده توی چهارچوب در با سر پایین افتاده، ایستاده بود.
تمام سرها به سمت در برگشته بودن و به میرتل نگاه میکردن.
صورت میرتل نه خیس از اشک و نه حتی غمگین بود.
سرش رو بالا آورد و با نگاه برنده و مصممش به ارواح دیگه خیره شد.
همه به میرتل خیره شده بودن و منتظر بودن که چیزی بگه...
میرتل کمی جلو اومد و با صدایی از ته گلو فریاد زد:
-امشب...میخوام باهاتون برقصم!
نه خواهش، نه دعوت!
میرتل با قدرتی که از تمام این ده ها سال فراموشی، کنار گذاشته شدن و تنهایی به دست آورده بود داشت به بقیه روح ها دستور میداد که باهاش برقصن!
رنگ شمع‌ها حالا سرخ شده بود، مثل هیجانی که توی سالن شعله‌ور شده بود.
ویولن‌ها اینبار با آن‌چنان نت‌های بلندی شروع به نواختن کردن، که شعله های شمع‌ها با هر نت میلرزیدن.
روح‌ها شروع به رقصیدن کردن ولی اینبار ناشیانه‌تر!
و در وسط اونها میرتل، که برای اولین‌بار اشک‌هاش از جنس آتش بود، نه آب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میبینم که اینجا یه خبراییه
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 19:58
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
On The Nature Of Daylight _ Max Richtet


Saudade

چیزی که وقتی برای اولین بار به این موسیقی گوش کردم، به خاطر آوردم. این کلمه که یک اصطلاح پرتغالیه، مترادف دقیقی در فارسی نداره. اما به طور کلی، غم از دست دادن چیز یا کسیه که می‌دونی برای همیشه از دست دادی؛ دلتنگی برای مکان، اشخاص و دوره‌ای که می‌دونی از بین رفته و دیگه برنخواهد گشت...

*****


تلما عادت داشت قدم بزند. هر وقت احساس می‌کرد که غم و اندوه بر قلبش سنگینی می‌کند، پا به کوچه و خیابان می‌گذاشت. گاهی‌اوقات آن‌قدر راه می‌رفت که زمانی که به خودش می‌آمد، در مکان ناشناخته‌ای حضور داشت. برایش فرقی نمی‌کرد در هاگزمید قدم بزند یا در مرکز لندن؛ سرش را پایین می‌انداخت و سکوت می‌کرد. او گام برمی‌داشت تا دیوانه نشود؛ گام برمی‌داشت که از عقلش در مقابل هجوم بی‌رحمانه‌ی افکاری که شنکجه‌اش می‌کردند، محافظت کند.

آن شب کریسمس نیز در کوچه‌های خلوت لندن راه می‌رفت. تنش از سرما می‌لرزید و گونه‌هایش سرخ شده بود. اما او به آن‌ها توجه نداشت. دلش می‌خواست آن‌قدر پیاده برود تا دیگر پاهایش توان برداشتن یک قدم دیگر را هم نداشته باشند، بر روی زمین بیوفتد و به خواب عمیقی فرو رود. حتی مهم نبود چگونه؛ تنها خواسته‌اش این بود که صدایی که در ذهنش بی‌وقفه صحبت می‌کرد، به خاموشی محکوم شود...

- میشه برام یکم آبنبات دیگه بخرین؟

سکوت فضا، با صدای لطیف و کودکانه‌ای شکسته می‌شود. تلما ناخودآگاه به‌دنبال منبع صدا می‌گردد. او دختر بچه‌ی کوچکی را می‌بیند که پشت ویترین مغازه‌ی شیرینی فروشی، به تنهایی ایستاده است. چشمان تیله‌مانند دختر بچه، همچون ستاره‌ای می‌درخشید. تلما به او نزدیک می‌شود.
- پدر و مادرت کجان بچه؟

کودک که غرق تماشای شیرینی‌ها شده بود، ناگهان به خودش می‌آید. با نگرانی اطرافش را نگاه می‌کند. لحظه‌ای طول نمی‌کشد که ترس و وحشت وجود دخترک را فرا می‌گیرد. او با صدایی لرزان زمزمه می‌کند:
- الان این‌جا بودن... نمی‌دونم...

تلما که متوجه چشمان اشک‌آلود دخترک می‌شود، موهای طلایی رنگ او را نوازش می‌کند.
- نگران نباش! الان با هم پیداشون می‌کنیم.

تلما لبخند دلگرم‌کننده‌ای به دخترک هدیه می‌دهد. سپس بوسه‌ای بر روی پیشانی او می‌گذارد.
- آخرین بار پدر و مادرت رو کی دیدی؟
- داشتیم می‌رفتیم خونه... من موندم که شیرینی‌ها رو نگاه کنم ولی بعدش اونا دیگه نبودن...

دخترک هق‌هق ضعیفی می‌کند. احساس گم‌شدن برای کودکی همانند او که به نظر می‌آمد بیشتر از پنج سال نباشد، بسیار ترسناک بود. تلما می‌خواست او را آرام کند؛ اما چگونه می‌توانست این کار را انجام دهد وقتی وجود خودش با همان احساس گم‌شدن پر شده بود و چیزی از دستش برنمی‌آمد؟

- اِلی! اینجایی؟!

دخترک با شنیدن صدای آشنا و گوش‌نواز مادرش، از میان دستان تلما بیرون می‌آید. وقتی والدین مضطربش را می‌بیند، با خوشحالی به سمت آن‌ها می‌دود. مرد و زن که از یافتن کودک‌شان احساس آرامش داشتند، او را در آغوش می‌گیرند.

- من خیلی ترسیدم مامان...
- دیگه لازم نیست بترسی. ما کنارتیم!

تلما با لبخند به تصویر زیبای خانواده‌ی کوچکی که در مقابلش شکل گرفته بود، خیره شده بود. اما در اعماق وجودش، احساس سنگینی و درد عجیبی داشت. نمی‌دانست دلیلش چیست؛ ولی چشمانش به سوزش افتاده بود.

- خانوم! خیلی ازتون مچکریم. ممنون که مراقب دخترمون بودین.

تلما چشمانش را بست... سرش را تکان داد و کتش را دور خودش پیچید. سرمایی که تا اندکی پیش متوجه نمی‌شد، اکنون آزارش می‌داد. حس می‌کرد قلبش یخ بسته و روحش فشرده شده است. نمی‌توانست بیش از این، در آن‌جا بایستد... به سمت مخالف آنان قدم برداشت و رفت. نمی‌دانست کجا خواهد رفت و چه خواهد کرد؛ تنها به فکر آرام کردن وجودش بود.

تلما بیش از دو ساعت قدم زده بود؛ بدون هیچ مقصدی و بی‌توجه به اینکه کجاست، تنها راه رفته بود. اخلاقش همین بود. هرگاه شرایط سخت می‌شد فرار می‌کرد و آن‌قدر دور می‌شد تا همه چیز را به فراموشی بسپرد. در ابتدای شب از تنهایی می‌رنجید و اکنون حتی دلیل ناراحتی‌اش را هم نمی‌دانست!

- می‌گن آدم‌هایی که موقع تحویل سال کسی کنارشون نیست، از همه تنها تر هستن.

رفتگری که کوچه‌ی تنگی را جارو می‌زد، این را به تلما گفت. تلما نه او و نه مکانی که در آن بود را نمی‌شناخت..‌. عادت نداشت به غریبه‌ها اعتماد کند؛ اما چهره‌ی سال‌خورده و رئوف پیرمرد رفتگر که حتی در تاریکی نیز می‌درخشید، به او احساس آرامش می‌بخشید. او نفس عمیقی کشید و با لبخند تصنعی گفت:
- پس به نظر می‌رسه جفت‌مون آدم‌های تنهایی هستیم.
- درسته... البته هرکسی به سن من، بیشتر آدم‌های اطرافش رو از دست داده و طبیعیه که تنها باشه. ولی تو خیلی جوونی دخترم. خیلی به سال‌نو نمونده؛ اینجا تنهایی چی‌کار می‌کنی؟

تلما به آسمان خیره می‌شود. ستاره‌ها مانند همیشه چشمک می‌زدند و زیبایی خود را به نمایش می‌گذاشتند؛ اما شگفتی ماه اجازه‌ی اینکه آن‌ها به چشم بیننده بیایند را نمی‌داد.

- از دست دادن آدم‌ها به سن ربطی نداره. دنیا با هیچ‌کس مهربون نیست...
- چی‌کار میشه کرد؟ تا آخر عمر که نمیشه یک گوشه‌ای نشست و غصه خورد!

حرکات پیرمرد با جارویش، به یک رقص اعجاب‌آور شبیه بود. او خوش‌بینانه و با قلبی پاک به دنیا نگاه می‌کرد؛ درست بر خلاف تلما!

- گاهی‌اوقات کاری از دستت به‌جز غصه خوردن بر نمیاد. فرقی نداره چقدر بگذره؛ بعضی از زخم‌ها همیشه باز می‌مونن.

صدای تلما به لرزش افتاده بود. صحبت کردن با آن پیرمرد غریبه باعث شده بود دلیل محزون بودنش را دریابد. او حسرت می‌خورد؛ حسرت زندگی‌ای که هرگز نداشته بود... احساس دلتنگی می‌کرد؛ دلتنگی برای خانواده‌ای که به درستی به خاطر نداشت...

- به نظر میاد خیلی ناراحتی... درسته که من تحصیل‌کرده و خیلی باهوش نیستم، ولی این رو می‌دونم که هر چقدر بخوای از اون ناراحتیت فرار کنی، بیشتر دنبالت میاد. اون‌قدر بهت فشار میاره که آخرش به یک آدم افسرده و غمگین تبدیل بشی. هیچ راه فراری وجود نداره، باید باهاش روبه رو بشی!

پیرمرد جاروزنان از تلما فاصله گرفت. تلما ساکن ایستاده بود و می‌اندیشید. پیرمرد درست گفته بود؛ باید دست از فرار کردن برمی‌داشت!
تلما چشمانش را بست. در ذهنش اخرین تصاویری که از خانه‌اش به یاد داشت را مرور کرد...

زمانی که دختر چشمانش را گشود، دیگر خبری از کوچه‌ی تاریک و غریبه وجود نداشت. بلکه این‌بار بنای قدیمی و خاک‌خورده‌‌ای را می‌دید. آن محوطه هیچ شباهتی به خاطرات به‌جا مانده از کودکی تلما، نداشت. حیاطی که روزی سرسبز و پر از گل‌های رنگارنگ بود، اکنون پر از علف‌های هرز بلند شده بود. نمای آجری رنگ خانه در زیر لایه‌ها خاک، دیده نمی‌شد.

- اینجا...

تلما شوکه نشده بود. بیست سال از زمانی که این خانه ساکنان خودش را از دست داده بود، می‌گذشت. او می‌دانست که در طی این سال‌ها، کسی برای رسیدگی آن وجود نداشته است. بنابراین نمی‌شد انتظار چیز دیگری جز گرد و غبار یا تار عنکبوت می‌داشت.

زمانی که پدر تلما از دنیا رفته بود، نه دختر و نه مادرش توان تحمل خانه‌ای که سرشار خاطرات مرد بود را نداشتند. آن‌ها بدون تعلل، به خانه‌ی دیگری اسباب کشی کرده بودند. تا زمانی که مادر زنده بود، آن‌دو به خانه سر می‌زدند. اما بعد از مرگ مادر، تلما فرار کرده بود؛ از آن خانه، از خاطرات و از غمش... حال برایش جای تعجب داشت که چرا بعد از تمام این سال‌ها، در مقابل آن بنا ایستاده. چگونه می‌خواست درحالی‌که در مرکز خاطراتش ایستاده، آن احساس دلتنگی لعنت‌شده را فراموش کند؟

تلما تصمیمش را گرفته بود. او می‌خواست برای همیشه این زخم قدیمی را درمان کند‌. اما آیا روبه‌رو شدن با خاطراتش در ان خانه، کمکش می‌کرد؟
او مقابل در ایستاد. به خاطر داشت که مادرش آخرین بار کلید خانه را زیر پادری قرار داده بود. پس پادری را کنار زد و کلید بزرگ و زنگ‌زده‌ی قدیمی را برداشت. به سختی قفل در را باز کرد. با گشودن در، موجی از گرد و غبار به صورت تلما برخورد کرد و باعث شد به تنگی نفس بیوفتد. اولین قدمش به درون خانه، راحت‌تر از چیزی بود که انتظار داشت. دلیلش قوی بودن او نبود؛ بلکه این بود که هیچ‌کدام از خاطره‌هایی که فکرش را می‌کرد، به ذهنش نیامده بود.

این فکر، تلما را در هم شکست. مگر ممکن بود که یک انسان هیچ خاطره‌ای والدینش نداشته باشد؟ مگر می‌شد که خانه‌ی کودکی‌اش را فراموش کند؟ او دلتنگ چه بود؟ دلتنگ خاطراتی که به یاد نداشت؟ دلتنگ کسانی که نمی‌شناخت؟

تلما عاجزانه به اطراف نگاه می‌کند و اشک بر گونه‌هایش جاری می‌شود. با دیدن آن دختر بچه و پدر و مادرش، حسرت لحظات خانوادگی خودش را خورده بود‌. لحظاتی که حالا اطمینان نداشت که واقعیت داشته اند یا نه... نمی‌دانست که آیا والدین خودش نیز همچون والدین آن دخترک، به کودک‌شان عشق می‌ورزیدند؟

تلما دلتنگ بود. برای لحظاتی که هرگز با خانواده‌اش سپری نکرده بود. برای چیزهایی که هرگز تجربه نکرده بود...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
موسیقی



در اعماق قلمروی فراموش‌شده، جایی که زمان نه به شکل ساعت، بلکه به شکل خاطرات خاک‌گرفته جریان دارد، تالار آسمان‌ قرار گرفته است. سکوت این مکان، آزاردهنده و سنگین است؛ گویی هوا از چگالی اندوه ساخته شده باشد. تنها صدایی که این سکوت مرگبار را می‌شکند، صدای قدم‌های های مرگبار و چکیدن آرام قطرات یخی است که از سقف بلورین تالار بر ستون‌های مرمر فرسوده می‌چکند؛ صدایی که همچون ضربه‌های ظریف یک پیانو بر پیکر یک دنیای در حال احتضار می‌کوبد. در این تالار، هر بازتاب نور ماه بر کف صیقلی، یادآور حضور ارواحی است که زمانی در همین‌جا، در رقص نورهای جادویی غرق بودند و اکنون، تنها سایه‌هایی بی‌جان بر دیوارهای ترک‌خورده باقی مانده‌اند.

در کانون این ویرانه‌ی باشکوه، شیئی درخشان اما سرد، همچون هسته‌ی یک ستاره‌ی سوخته بر زمین آرمیده است. این تکه از سنگ آسمان، تنها منبع نوری است که باقی مانده، اما نوری که گرمی‌بخش نیست؛ پرتویی است آبی و کبود که با هر بار لرزش، گویی فریادی خاموش را در فضا می‌پراکند. این گوهر، قلب تپنده‌ی عصری است که با خیانتی بزرگ به پایان رسیده؛ عصری که در آن جادو، نه یک ابزار، بلکه خود زندگی بود.

آرام‌آرام، لرزشی خفیف از اعماق زمین سنگی آغاز می‌شود. این نه لرزش گسل‌ها، که لرزش روح خود بناست. دیوارها، که زمانی با حکاکی‌های جادویی و نقش‌ونگار صورت فلکی تزئین شده بودند، اکنون زیر بار این سقوط تاریخی می‌نالند. ستون‌های عظیم تالار، که قرن‌ها بار آسمان را بر دوش می‌کشیدند، حالا ترک برمی‌دارند و شکاف‌های عمیقشان مانند زخم‌های باز، حقیقت تلخ زوال را عریان می‌کنند. فضا غلیظ می‌شود؛ اتمسفر تالار چنان از غبار جادوی سوخته سنگین شده که گویی نفس کشیدن در آن، به معنای بلعیدن خاطرات یک تمدن از دست رفته است.

در لحظه‌ی اوج فاجعه، سقف تالار ، که زمانی بازتابی از کهکشان بیکران بود ؛ در یک نمایش حماسی و دردناک به سوی زمین می‌غلتد. این اوج ویرانی است؛ لحظه‌ای که شکوه بنا، تمام قد در برابر فنا سر خم می‌کند. گویی تمامی ارواح ساکن در این قلعه، هم‌صدا با فرو ریختن آخرین ستون‌ها، فریادی از سر ناامیدی سر می‌دهند. در این لحظه‌ی جنون‌آمیز، هر سنگ، هر نقش‌ونگار و هر پرده‌ی زربفت، داستانی از عظمت گذشته و حماقت حال را بازگو می‌کند. جادو، همچون بخاری سیاه و غلیظ از میان سنگ‌ها بیرون می‌جهد و در فضای تالار می‌پیچد؛ گویی که تار و پود این مکان در حال پاره شدن است.

وقتی که گرد و غبار ناشی از فروپاشی، سرانجام در فضای تاریک تالار فرو می‌نشیند، همه چیز در یک سکوت مطلق و بی‌رحم غرق می‌شود. نوری که از سنگ شکسته می‌تابید، دیگر نه یک درخشش مداوم، که چشمک‌هایی ضعیف و بی‌رمق است که گویی نفس‌های آخرش را می‌شمار. دیوارها دیگر صدایی ندارند، ستون‌ها در آغوش خاک آرمیده‌اند و تالار آسمان‌، اکنون تنها یک گورستان بزرگ است.
گورستانی پر از مردگانی به نام خاطره.

حالا، حس پوچی بر کل فضا حاکم است؛ حالا نه راه بازگشتی هست و نه امیدی به بازسازی. جهان اطراف، دوباره به همان سکوت سرد آغازین بازگشته، اما این بار، سکوتی است که بوی فراموشی و ابدیت می‌دهد. گویی هیچ‌گاه شکوهی در کار نبوده، هیچ‌گاه پادشاهی بر تخت ننشسته و هیچ‌گاه جادویی در رگ‌های این تالار جریان نداشته است؛ تنها آنچه باقی مانده، خاطره‌ای مبهم است که در سرمای بی‌کران فضا، برای همیشه محو خواهد شد و از یاد خواهد رفت.



_____________
منم با مشکل کریدنس مواجه هستم

افرادی که لایک کردند

Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 00:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

کلاغ

 ژانویه ۱۹۲۰

وزارت سحر و جادو، سازمان اسرار

دیوار‌ها صدای قدم‌های مرد را همراهی می‌کردند. قدم‌هایی آرام و کوبنده که سال‌ها این راه‌روها را طی کرده بودند. در مقابل قدم‌های زن جوانی که پشت مرد حرکت می‌کرد بسیار لرزان برداشته می‌شدند. چشمان زن جوان نیز به اندازه قدم‌ها می‌لرزیدند و به دیوار‌ها و گوشه ‌ اطراف سرک می‌کشیدند. زن با آن مکان بیگانه بود. از حضورش در آنجا شوری در دل داشت که دنیا را پیش چشمش روشن‌تر می‌کرد. بالاخره به آرزویش رسیده بود، او بالاخره عضوی از سازمان اسرار شده بود. هر چند به عنوان کارآموز ولی دیر نخواهد بود که یک کارمند رسمی بشود.

در مسیر چندبار پیچیدند، و از دفتر‌ها و اتاق‌های بسیاری عبور کردند. هر بار که به دفتری می‌رسیدند دخترک انتظار می‌کشید واردش شوند یا حتی توضیحی درباره کار کرد آن دفتر و کارمندان آنجا بشنود، اما مرد گویی حاضر به گشودن دهانش نبود. کم‌کم ترس و دلهر داشت دختر را احاطه می‌کرد که مرد مقابل دری ایستاد. زن جوان به خود آمد. نباید می‌گذاشت احساساتش او را نالایق نشان می‌داد. حس کنجکاوی‌اش را به کناری راند و موقرانه کنار مرد ایستاد.

- حتما می‌دونین که کارمند‌های اینجا حق ندارن با کسی حرف بزنن؟

شنیدن صدایش باعث شد دختر جا بخورد. از اولین زمان ملاقاتشان مرد یه کلمه هم به زبان نیاورده بود. حتی نامش را هم نگفت. در جواب سلام زن سری تکان داده‌ با اشاره از او خواسته‌بود تا به دنبالش بیاید. دختر نفس عمیقی کشید و کوشید تا پاسخش را با صدای محکم و ثابتی بدهد.

- بله.

کوتاه و مختصر. بدون دادن اطلاعات اضافه. دختر با خود مرور کرد: دادن اطلاعات اضافه، نشونه‌ی ضعفه!

- این قانون از زمانی که در این اتاق رو باز کردم شامل حالت شما هم میشه. نه‌ درباره‌ی محتویات این اتاق و نه حتی درمورد وضعیت آب‌وهوا. متوجه‌اید؟

ـ بله. فقط... من می‌تونم شما رو به چه نامی خطاب کنم؟

‌مرد چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش را از زیر کلاه به دختر انداخت و با پوزخندی بیان کرد:

- می‌تونی منو "جناب" خطاب کنی. ‌

مرد در را باز کرد و با سرعت وارد تاریکی عجیب اتاق شد. دختر لحظاتی صبر کرد تا مطمئن شود دیگر مرد دیدی به او ندارد، پس از آن شادمانی لبخندی بر لبانش کشید و او را به پرش کوچکی وادار کرد. دوباره با نفس عمیقی خود را بیدار نمود و با قدم‌های لرزان و بلندی پا به درون اتاق گذاشت.

تاریکی مطلق. نه می‌توانست ببیند در کجاس و نه می‌توانست فاصله‌اش را با راهنمایش تخمین بزند. دختر لحظاتی به دور خود چرخید، تا آنکه بدون شنیده شدن کلامی از مرد، چوبدستی از روشن شد و موقعیت خود را تشخیص داد. آن در، در اتاق نبود. بیشتر دری سو به راه‌رویی گرد و درهای فراوان بود که سر تا پا با مرمر مشکی براق مزین شده بودندن.

- اینجا اتاق‌های زیادی داره. هرکدوم هم برای کارها خاصی مور استفاده قرار می‌گیرن. زمان برگردان‌ها، پیشگویی‌ها... و چیز‌هایی بسیار قدرتمند. ‌

صدای مرد آرام، محکم و بسیار سرد بود. نه می‌لرزید و نه وقفه‌ای می‌داد. هیچ احساسی در میان موج واژگانش شناور نمی‌شد، ولی واژگانش موجی از احساسات را در دختر پدید می‌آورد. "لعنتی! من عاشق این شغلم..."

- بسیاری از همکارانم با کاری که می‌خوام حالا انجام بدم مخالف‌ان، ولی من اعتقاد دارم تو باید از الان بدونی این "ابرقدرت" مخفی در سازمان چیه. شما باید براش آماده باشید.

سپس با پشت پایش سوی دختر چرخید و در حالی که چانه‌اش را بالا گرفته بود، به او خیره شد. چشمان قهوه‌ای روشن و بی‌احساس. صورتی استخوانی و بدون ریش یا سبیل. اولین بار بود دختر تمام چهر‌ه‌اش را می‌دید. مرد در کل مسیر زیر کلاه پناه گرفته بود.

- شما آماده‌اید خانم ریچاردز؟

- بله.

در مقابل بی نوری چشمان مرد صدای دخترک خیانت کرد و لرزید. مرد چشمانش را از او جدا کرد و سپس رو به در کرد و در مکانی تعبیه شده در کنار در دستش را گذاشت. چندی بعد در صدای تق کم‌جانی ساطع کرد و مرد به راحتی در را گشود تا وارد بشود. در افکار دختر نقش بست: "مثل در‌های مخصوص بانک گرینگوتزه!"

دخترک که وارد شد سرما ناچارش کرد پالتویش را محکم به خود بچسباند. یک قدم، دو قدم. در حین گام سوم بود که صدا بر خورد چیزی در سمت راست او را از جا پراند. در سمت راستش، در سیاهی اطراف دختر، قفسی شیشه‌ای قرار داشت و مردمانی در آن قفس اسیر بودند. یکی از آن مردمان، در واقع زنی با حداقل سی سال سن، دستش را به شیشه کوبانده بود. آنی بعد زن چون مرده‌ای بی‌جان افتاد... و بعدش دوباره جان گرفت. با آرنجش تقلا کرد بلند شود، اما دوباره مُرد.

صدای دیگری در چپ دختر وحشتش را برانگیخت. فریاد بود. فریاد پسری بسیار کوچک‌تر از او. پسر فریاد کشید... و سپس دوباره مرد. او می‌مرد و دوباره جان می‌گرفت. جادویی او را می‌میراند و دوباره جان می‌داد. تک تک آن مردم، تک تکشان. آنها نه‌ می‌مردند و نه حتی واقعا زنده بودند.

- جادوی پشت این قفس‌ها، چیزیه که وزارتخونه هم از هویت واقعیش خبر نداره. چیزیه شبیه بخار، مثل هوا. استشمامش می‌کنی و بعد...

- او... او... اونا...

- اونا نه می‌میرن، و نه زندگی می‌کنن. بخار وارد ریه‌هاشون می‌شه و می‌میرن، و دوباره بخار وارد جسدشون می‌شه تا زنده بشن.

دختر به مرد نگاه کرد که چگونه بی‌احساس درباره‌ی لوپ بی‌پایان مرگ و زندگی انسان حرف می‌زند گویی مردم پیش رویش عروسک خیمه‌شب بازی اند. گویی آن درد تحمیل شده به آنان یک بازی بچه‌گانه‌است!

دختر قدمی به سمت شیشه برمی‌دارد و به آن مردم نگاه می‌کند. چشمانش گرد شده، اشک درچشمانش حلقه زده، تمام شوقش ویران شده... اما پیش عذاب این مرد هیچی نیست. به انعکاس خودش در شیشه نگاه می‌کند. چشمان سبز لرزانش را می‌بیند، چهره‌ خودش را درمیان این این مردم تصور می‌کند و... جیغ می‌کشد. سمت در می‌دود با تمام جانش، نمی‌خواست بیش از این ببیند.

- استوپفای!

دختر چون همان مردم بر زمین میافتد، اما پا نمی‌شود. مرد سمت بدن بی‌هوش دختر حرکت می‌کند و بر بالایش می‌ایستد.

- این هم به جمع کارآموز‌های سوخته قبلی اضافه شد.

-----------

پ.ن: من یه چی حدود نیم ساعت تلاش کردم تا لینک کنم آهنگ رو هر بار نشد... الان لینک سایت رو گذاشتم... آهنگ اون آخریه‌ست. آقا به ما هم راز لینک کردن رو بگین تو رو خدا!قر لاکچری

ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1405/4/18 0:08:58
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
river flows in you
اتاق نشیمن آپولین دلاکور، با وجود بزرگی خانه‌شان، همیشه بوی آرامش و کمی غبار قدیمی می‌داد. شومینه‌ی سنگی خاموش بود، اما گرمای ملایم شمع‌هایی که روی شومینه چیده شده بودند، سایه‌های نرم و رقصانی را روی دیوارهای تیره پراکنده کرده بود. بیرون، باد پاییزی با صدای آرامی از لای پنجره‌های نیمه‌باز می‌وزید و برگ‌های خشک را روی باغچه می‌لرزاند. فلور دلاکور روی مبل مخملی آبی‌رنگ نشسته بود و دست‌هایش را دور خودش حلقه کرده بود. آپولین، مادرش، در صندلی مقابل او نشسته بود و با نگاهی عمیق و بدون هیچ قضاوتی به دخترش خیره شده بود.

سکوت فضا سنگین نبود؛ بلکه پر از احساساتی بود که سال‌ها در سرکوب شده بودند. فلور اولین بار بود که بدون آنکه نگران ظاهرش باشد یا چهره‌اش را ماسکه کند، در مقابل مادرش نشسته بود.

آپولین با صدایی که حتی از همیشه هم آرام‌تر و نرم‌تر بود، گفت:
- فلور... همیشه حس می‌کردم که بین ما چیزی کمه. نه یک چیز فیزیکی، بلکه... یک دیوار نامرئی. من سعی می‌کردم تو رو به کامل‌ترین شکل ممکن بسازم، به باور من. فکر می‌کردم اگه تو بی‌نقص باشی، دنیا به تو آسیب نمی‌رسونه. اما حالا... حالا می‌بینم که فقط باعث شدم تو احساس تنهایی کنی.

فلور سرش را بالا آورد و مستقیماً به چشمان مادرش نگاه کرد. چشمان آپولین، که همیشه در نگاه دیگران سرد و سردربازی به نظر می‌رسید، در این نور ضعیف، پر از اندوه و عشقی مادرانه بود. گره‌ای در گلویش بود که سال‌هاست آن را باز نکرده بود.
- مادر...

فلور با صدایی لرزان شروع کرد.
- من همیشه فکر می‌کردم که زیباییم، تنها چیز ارزشمندیه که دارم. وقتی همه فقط به چهره‌م نگاه می‌کردن، من فکر می‌کردم که اگه اون رو هم از دست بدم، دیگه هیچ‌کس من رو نخواهد دید. من انقدر سعی کردم که در این قفس زیبایی بی‌نقص باشم، که فراموش کردم اصلاً چه کسی هستم.

آپولین از جایش بلند شد و به آرامی کنار فلور نشست. دستش را روی بازوی دخترش گذاشت. دست‌هایش سرد بودند، اما تماسش گرم.
- من اشتباه کردم، فلور. من انقدر مشغول ساختن یک مجسمه بودم که دخترم رو فراموش کردم. من فکر می‌کردم سخت‌گیری، نشونه‌ی عشقه. اما الان می‌فهمم که سخت‌گیری‌هام، به تو اجازه نداد که خودت باشی. تو مجبور بودی همیشه در حال بودن باشی، بدون اینکه اجازه داشته باشی شدن را تجربه کنی.

فلور احساس کرد که اشک‌هایش راه افتاده‌اند. او سرش را روی شانه مادرش گذاشت و گریه کرد. نه گریه‌ی یک دختر شکست‌خورده، بلکه گریه‌ی رهایی. این گریه، سال‌ها انباشته از اضطراب، تنهایی و تلاش برای راضی نگه داشتن کسی بود که همیشه از او می‌خواست بیشتر از انسان باشد.

آپولین موهای بلند فلور را نوازش کرد و با صدایی که حالا کاملاً احساسی و بود، گفت:
- تو زیبا هستی، دخترم. اما زیباییت تنها یک بخش کوچک از توئه. قدرت تو توی جادوته، قدرت تو اوی شجاعتی که تو قلبته،تو مهربونیت که تو روحته. من باید بیشتر به این‌ها نگاه می‌کردم، نه به اون تصویر ظاهری.

فلور سرش را بلند کرد و اشک‌هایش را پاک کرد. لبخند محوی بر لبانش نشست؛ لبخندی که این بار اصلا مصنوعی نبود.
- من دیگه نمی‌خوام بی‌نقص باشم، مادر. می‌خوام واقعی باشم. حتی اگر واقعی بودن، زشت و کثیف و ترسناک باشد.

آپولین دست دخترش را گرفت و آن را به لب‌هایش برد. او بوسه‌ای عمیق بر پشت دست فلور زد.
- و من دیگه نمی‌خوام تو رو به این قفس طلایی محدود کنم. از این به بعد، تو آزادی. آزادی که اشتباه کنی، آزادی که غمگین باشی، و آزادی که فقط... فلور باشی.

آنها برای مدت طولانی در سکوت نشسته بودند. شمع‌ها کم‌کم سوخته بودند و نورشان کمتر شده بود، اما فضا گرم‌تر از همیشه بود. دیوار نامرئی که سال‌ها بین آن‌ها بود، در این نور ملایم و در این لحظات رازآلود و احساسی، به تدریج فرو ریخته بود.

فلور به یاد آورد که چقدر همیشه حس می‌کرد دنیا او را به عنوان یک تابلوی نقاشی می‌بیند، نه به عنوان یک دختر. اما در این لحظه، زیر نگاه مادرش، او دوباره می‌توانست خود واقعی‌اش را ببیند؛ با تمام نقص‌ها و زیبایی‌هایش. او فهمید که زیبایی واقعی، نه در آینه‌ها، بلکه در این اشتراک لحظه‌های نازک و آسیب‌پذیر بین یک مادر و دختر است.

باد بیرون کمی تندتر وزید، اما در داخل اتاق، همه‌چیز ساکت و آرام بود. فلور چشمانش را بست و احساس کرد که سنگینی عظیمی از روی دوش‌هایش برداشته شده است. او دیگر تنها نبود. او حالا می‌دانست که حتی در تاریک‌ترین لحظات، کسی هست که او را نه برای ظاهرش، بلکه برای وجودش دوست دارد. و این، قوی‌ترین جادویی بود که تا به حال آموخته بود.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/4/18 11:45:34
𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 12:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
comptine d’un autre été

برف آرام‌آرام از آسمان خاکستری پایین می‌آمد و روی شاخه‌های خشک درختان می‌نشست. جنگل در سکوتی عمیق فرو رفته بود؛ سکوتی که گاهی از هر صدایی ترسناک‌تر به نظر می‌رسید. میان آن سفیدی، دو نفر از میان درختان عبور می‌کردند و رد قدم‌هایشان روی برف تازه باقی می‌ماند.
اِولین برای چندمین بار به پشت سرش نگاه کرد. چیزی دیده نمی‌شد، اما این به معنای آرامش نبود. مدت‌ها بود که یاد گرفته بود خطر همیشه با سروصدا از راه نمی‌رسد. گاهی درست زمانی که همه‌چیز آرام است، نزدیک‌ترین فاصله را با آدم پیدا می‌کند.

-اولین!؟

اما قبل از اینکه برگردد، گلوله‌ای از برف به شانه‌اش خورد. برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، سپس آرام سرش را بالا آورد. کاترین چند قدم عقب‌تر ایستاده بود و تلاش می‌کرد خنده‌اش را پنهان کند.
-واقعاً کاترین؟

کاترین درحالی که همچنان تلاش می‌کرد قهقهه نزند شانه بالا انداخت.
-باید صورتت رو میدیدی که چقدر جا خوردی!

اولین برف روی لباسش را پاک کرد ولی او هم هر چقدر تلاش می‌کرد، با وجود خنده‌های کاترین نمیتوانست لبخندش را پنهان کند.
-شاید چون وسط یه جنگل یخ‌زده‌ایم و هنوز آدم‌هایی هستن که دنبالمونن؟

لبخند کاترین کمی محو شد اما از بین نرفت و دوباره همان آرامش همیشگی به صورتش برگشت.
-برای همین باید گاهی خوش بگذرونیم.

اولین چیزی نگفت. کاترین همیشه همین بود؛ حتی وقتی همه‌چیز تاریک می‌شد، باز هم دلیلی برای لبخند زدن پیدا می‌کرد.
گلوله‌ی برف دیگری در دست کاترین شکل گرفت و اولین فوراً عقب رفت.
-نه نه نه!

کاترین خندید.
-چرا؟ چون آخرین بار نزدیک بود زمین بخوری؟

صدای کاترین حالت تدافعی به خود گرفت!
-نه، من زمین نخوردم.
-جدی؟
-من فقط بدشانسم.

کاترین خنده دیگری سر داد و مضلومانه گفت:
-نه، فقط حواست پرته.

کاترین گلوله‌ی برف را پرتاب کرد. اولین جا خالی داد، اما پایش روی بخش یخ‌زده‌ای از زمین سر خورد. تعادلش را از دست داد و اگر دست کاترین نبود، روی برف می‌افتاد. چند لحظه فقط به هم نگاه کردند و بعد هر دو خندیدند. خنده‌ای ساده؛ شبیه روزهایی که هنوز مجبور نبودند از چیزی فرار کنند.
کاترین سرش را تکان داد.

-یه روز همین لیز خوردنت کار دستت می‌ده.

اولین لبخند زد.
-خوشبختانه تو میتونی اونروز اونجا باشی تا دوباره نجاتم بدی!

کاترین جوابی نداد و فقط لبخند زد.

کلبه‌ی کوچکشان میان درختان پنهان شده بود. وقتی وارد شدند، گرمای کم‌جان شومینه تنها چیزی بود که با سرمای بیرون مبارزه می‌کرد. اولین کنار پنجره ایستاد و به جنگل نگاه کرد اما هرکاری که می‌کرد، چیزی درونش آرام نمی‌گرفت.

-باز داری فکر می‌کنی؟

اولین لبخند کمرنگی زد.
-تو از کجا می‌فهمی؟
-چون وقتی زیادی فکر می‌کنی، ساکت می‌شی.

اولین خواست جواب بدهد، اما صدای شکستن شاخه‌ای از بیرون، حرفش را قطع کرد. هر دو ساکت شدند، این صدا را می‌شناختند صدای کسی که تلاش می‌کرد آرام حرکت کند.
اولین دستش را به سمت چوبدستی‌اش برد و چراغ‌های کلبه را خاموش کرد. تاریکی همه‌جا را گرفت کاترین کنار او ایستاد.
چند ثانیه بعد، صدایی اهنگین از بیرون آمد.
-پیداتون کردم.

و همان لحظه، خاطراتی که اولین تمام تلاشش را برای فراموش کردنشان کرده بود، دوباره زنده شدند.


چند ماه قبل...
آن شب، خانه‌شان دیگر شبیه خانه نبود.
اولین و کاترین درون کمد کوچک کنار راهرو پنهان شده بودند. فضای کمد برای دو نفر خیلی کوچک بود و اولین می‌توانست لرزش دست‌های کاترین را حس کند اما نمی‌دانست لرزش دست خودش بیشتر است یا او.
می‌خواست به خواهرش بگوید نترسد. می‌خواست مثل همیشه وانمود کند همه‌چیز درست می‌شود. اما خودش هم می‌دانست این چیزیست که خئدش هم باور دارد، یا نه.
بیرون، صدای قدم‌هایی در خانه می‌پیچید پدرشان با صدایی آرام اما جدی گفته بود:
-هر اتفاقی افتاد، از اینجا بیرون نیاید.

مادرشان را شنیدند که با نگرانی گفت:
-ولی...

صدای پدرشان آرام‌تر شد.
-بهم اعتماد کن.

کاترین دست اولین را محکم‌تر گرفت وسپس صدای افراد غریبه آمد.
-ما بهتون اعتماد کرده بودیم.

پدرشان جواب داد:
-من چیزی رو به کسی نگفتم.

صدای مرد وحشتناک بود. اولین ان روز میدانست که ان مرد هم مثل والدینشان است. مرگخوار، اما چیزی در صدای مرد وجود داشت که هیچ شباهتی به انها نداشت.
-اما چیزی می‌دونی که نباید بدونی.

اولین نفسش را حبس کرد.

نمی‌دانست چه چیزی نمی‌دانست چرا کسانی که هیچ‌وقت ندیده بودندشان، حالا آمده بودند تا زندگی‌شان را نابود کنند.
صدای مادرش بلند شد.

-خواهش می‌کنم...

ولی صدای مادرش هم با صدای افتادن ناخوشایند خاموش شد.
چند لحظه بعد سکوتی سنگین خانه را گرفت.

-بچه‌ها کجان؟

کاترین سرش را نزدیک‌تر آورد و آرام زمزمه کرد:
-اولین...

اولین جواب نداد فقط دست خواهرش را گرفت.

پایان فلش‌بک


صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد در کلبه باز شد و مرگخوارها وارد شدند. اولین چوبدستی‌اش را بالا اورد و طلسمی را روانه مرگخوار کرد. درگیری کوتاه بود و فقط باعث شد اولین زمان بیشتری برای فرار از کلبه بخرد.
برف زیر پاهایشان می‌شکست و بخار نفس‌هایشان در هوا گم می‌شد.
اما این بار فاصله کم بود صدای تعقیب‌کنندگان پشت سرشان نزدیک‌تر شد.

-وایستین!

اولین نگاهی به پشت‌سرش انداخت.
یکی از مرگخوارها چوبدستی‌اش را به سمت او گرفته بود. طلسمی پرتاب کرد و همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
اولین خواست کنار برود، اما پایش روی برف یخ‌زده سر خورد. درد تیزی در پایش پیچید و روی زمین افتاد.

نور سبزرنگ طلسم در میان سفیدی برف حرکت کرد. اولین فقط یک لحظه فرصت داشت. خواست خودش را کنار بکشد، اما پایش روی یخ زیر برف سر خورد و با درد روی زمین افتاد برای لحظه‌ای فکر کرد تمام شده اما بعد صدای برخورد طلسم را شنید. صدایی که انتظارش را نداشت.
اولین دندان‌هایش را روی هم فشار داد و بدون اینکه فرصت فکر کردن داشته باشد، چوبدستی‌اش را بالا آورد. هنوز مرگخوار روبه‌رویش ایستاده بود. هنوز خطر تمام نشده بود.
وجودش پر از خشم بود؛ خشمی که خودش هم نمی‌شناخت.
طلسمی به سمت مرگخوار فرستاد و او را عقب راند. چند لحظه بعد، جنگل دوباره در سکوت فرو رفت اولین نفس نفس می‌زد.
بعد آرام سرش را برگرداند.
«کاترین؟»
جوابی نیامد.
برای لحظه‌ای قلبش از حرکت ایستاد.
چند متر آن‌طرف‌تر، روی برف سفید، کاترین افتاده بود.
و تازه آن لحظه بود که اولین فهمید آن صدایی که شنیده بود، صدای نجات پیدا کردن خودش نبود...
اولین چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

ذهنش قبول نمی‌کرد انگار اگر به اندازه‌ی کافی منتظر بماند، کاترین دوباره چشم‌هایش را باز می‌کند و با همان لبخند همیشگی‌اش می‌گوید که باز هم زیادی نگران شده است.
-کاترین... بلند شو.

صدایش آرام بود. آن‌قدر آرام که انگار خودش هم می‌ترسید حقیقت را با بلند گفتن آن واقعی کند.

-بلند شو... بهم بگو که دوباره لیز خوردم کاترین!

اشکی بی صدا از صورتش پایین لغزید. برای اولین بار، اولین آرزو کرد ای کاش آن شوخی ساده‌ی چند ساعت قبل هیچ‌وقت تمام نمی‌شد.

ای کاش هنوز وسط برف ایستاده بودند و کاترین می‌خندید.

ای کاش هنوز می‌توانست دستش را بگیرد و دست کاترین هم مثل قبل محکم دستش را بفشارد.

افرادی که لایک کردند


Only Raven