میرتل داشت دهانش را باز میکرد که ناگهان، تمام شمع های خانهٔ آبرفورث یکباره خاموش شدند. در تاریکیِ مطلق، صدای قدمهایی آهسته اما محکم از پشتِ درِ ورودی به گوش رسید.
ابرفورث با عصبانیت فریاد زد: «کی اونجاست؟ من بهت هشدار میدم، بزها رو ول میکنم!»
در باز شد. نورِ مهتاب، سایه ای بلند و آشنا را روی دیوار انداخت. سوروس اسنیپ، با همان عبای بلندِ همیشگی، در چهارچوب در ایستاده بود. صورتش مثل همیشه بی احساس و چشمانش مثل دو تکه یخِ سیاه، همه را زیر نظر داشت.
بلاتریکس که با دیدن او از جا پرید، با لحنی که آمیزه ای از شوک و خشم بود، گفت: «سوروس؟! تو... تو که مُردی!»
اسنیپ با خونسردی وارد اتاق شد، از میانِ آوارِ چوب و میزِ شکسته گذشت و کنارِ ورنونِ غش کرده ایستاد. نگاهی به او انداخت و با لحنی سرد گفت: «مُردن؟ آن مفهومِ بسیار ساده ای برای کسی مثلِ من است. اما نه، بلاتریکس، نمُرده ام. فقط تصمیم گرفتم برای مدتی، جهان را از شرِّ حضورِ احمقانه ات نجات دهم. متأسفانه، نامهٔ دروغینی که به دستت رسیده، ثابت کرد که هنوز به همان سادگی ات باقی مانده ای.»
دمزا که با دیدن اسنیپ زنده، جا خورده بود، با احتیاط پرسید: «پس قضیهٔ وصیتنامه... و صندوقچه... همه اش دروغ بود؟»
اسنیپ چوبدستی اش را چرخاند و جعبه ای چوبی کوچک، از لایِ شنلِش بیرون آورد و روی زمین گذاشت. همان جعبه ای که دملزا زیرِ میز پیدا کرده بود.
«وصیتنامه حقیقت دارد. اما صندوقچه، فقط یک آزمون بود. برای اینکه ببینم چه کسی واقعاً به دنبالِ حقیقت است و چه کسی به دنبالِ طمع.»
او نگاهی به میرتل که از ترس روی سقف چسبیده بود انداخت و با لحنی تلخ گفت: «میرتل، خواهش میکنم پایین بیا. اینجا خبری از فاضلاب نیست.»
سپس با نگاه به همه، ادامه داد: «کلیدِ واقعی، جایی نیست که فکر میکنید. آن را در جایی گذاشته ام که هیچکس به فکرِش نیست: در میانِ کتاب های ممنوعهِ کتابخانهٔ هاگوارتز، در قسمتی که دوربینِ چشم درازه به آنجا راه ندارد. حالا اگر میخواهید بدانید در صندوقچه چیست، باید به آنجا بروید. اما هشدار: اگر کسی قبل از من به آن دست بزند، طلسمی آن را محو میکند که تا ابد پیدا نمیشود.»
ورنون که تازه به هوش آمده بود، با دیدن اسنیپ، با وحشت فریاد زد: «خدای من! خودِ اسنپ! زنده است!»
اسنیپ بدون نگاه به ورنون، با لحنی یکنواخت گفت: «دورسلی، اگر دوباره اسم مرا اشتباه بگویی، تو را با طنابِ جارو به محوطهٔ قلعه میبندم و به بزهای آبرفورث هدیه میدهم.»
سپس رو به بقیه کرد و با همان لحن سرد گفت: «فردا شب، کتابخانه. هرکس که جرات دارد، بیاید. اما بدانید که من آنجا هستم و ناظر خواهم بود.»
و ناگهان، بدون اینکه کسی متوجه شود چطور، از میانِ دودِ سفیدی که کفِ اتاق پیچیده بود، ناپدید شد.
آبرفورث با خستگی به بقیه نگاه کرد و گفت: «خب... حالا که مهمان ناخوانده رفت، کی کمک میکنه میزمو درست کنه؟»
بلاتریکس با نگاهی که میگفت «به هیچکس اعتماد ندارم»، زیر لب گفت: «کتابخانه... جالب شد.»
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: امروز ساعت 15:10
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
6

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: دیروز ساعت 01:26
از: گور برخاسته
پستها:
42
افتخارات

صحنه عجیبی بود.
بلاتریکس که پست سر ورنون روی جارو نشسته بود. عصبانی بود و با تمام شدت داشت کت چهارخانه ورنون را میکشید و فریاد میزد:
- عسلم ترمز کن! ترمز! ع... عقب مانده! ترمز کن!
ورنون که معلوم بود اولین بارش است روی جارو نشسته، نمیتوانست ران های چاقش را روی دسته جارو کنترل کند و به سمت چپ کج شده بود. سیبیلهایش در باد تکان میخورد و چشمهای دکمه ای اش از شدت وحشت گشاد شده بود.
- خب ترمزش کجاست؟... آآآآییی دارم سر میخورم!
در همان لحظه که ابرفورٍث با نارضایتی در را باز کرده بود، دمزا روی میز دمبلدورها نشسته بود، میرتل با تعجب روی سقف جا خوش کرده بود و بز ابرفورث داشت زوزه میکشید، جارو به همراه بلاتریکس وحشت زده و ورنون کج شده به خانه ابرفورث رسید. ولی از آنجا که جارو ترمز بریده بود، ورنون و بلاتریکس با سرعت تمام از کنار ابرفورث و در باز رد شده و وارد خانه شدند و در کسری از ثانیه به میز دامبلدور رسیده و با جیغ همزمان سواران جارو و دمزا به میز برخورد کرده و همگی در هم پیچیدند.
ابرفورث فریاد زد:
- مگه خونه من باند فروده؟.... میزمو داغون کردین!
بلاتریکس اولین نفری بود که بلند شد و خرده های چوب میز و جارو را از میان موهایش تکاند.
- عسلمم... خوبی؟... اخی... پایه میز رفته تو دهنت؟... بذار...ریموبیو!.... خب دیدی در اومد؟ بیا بلند شو!
ورنون گیج که تازه پایه میز تازه از حلقش در آمده بود، از جایش بلند شد و گفت:
- خب... کلید صندوقچه اینجاست؟... کلید اسنپ...
بلاتریکس با بیشترین سرعت ممکن دستش را روی دهان ورنون گذاشت و با از میان دندانهای چفت شده اش زمزمه کرد.
- عسلم! خفه شو... تو به جای هاگوارتز اوردیمون اینجا!... رانندگیت افتضاحه عسلم! بعدم اون اسنیپه نه اسنپ!
دمزا با شنیدن کلمه کلید و صندوقچه از میان خورده های چوب طلوع کرد و فریاد زد:
- چی شما هم؟... شما هم دنبال صندوقچه اسنیپ هستید؟ چرا؟
بلاتریکس دستش را از رروی دهان ورنون برداشت و ورنون که از شدت بی اکسیژنی غش کرده بود ، در گوشه ای رها کرد. نگاهی از بالا به پایین به دمزا انداخت و گفت:
- این سوال منه! خود سوروس برام نامه نوشته که اگر مرد، برم کلید رو بردارم چون توی صندوقچه اش یه چیزیه که به دردم میخوره!... من اول گفتم برم دنبال کلید و بعد هم صندوقچه رو از مغازه بردارم!
دمزا یک قدم جلو آمد و گفت:
- اصلا خود اسنیپ مغازه رو برای ما گذاشته و هرچی هم توی مغازه هست مال منه! خودمم میرم دنبال کلید صندوقچه!
قبل از اینکه اوضاع جنگی شده و بلاتریکس دمزا را بمباران کند، میرتل از میان سقف نازل شد و گفت:
- وایسین! من یه فکری دارم!
بلاتریکس که پست سر ورنون روی جارو نشسته بود. عصبانی بود و با تمام شدت داشت کت چهارخانه ورنون را میکشید و فریاد میزد:
- عسلم ترمز کن! ترمز! ع... عقب مانده! ترمز کن!
ورنون که معلوم بود اولین بارش است روی جارو نشسته، نمیتوانست ران های چاقش را روی دسته جارو کنترل کند و به سمت چپ کج شده بود. سیبیلهایش در باد تکان میخورد و چشمهای دکمه ای اش از شدت وحشت گشاد شده بود.
- خب ترمزش کجاست؟... آآآآییی دارم سر میخورم!
در همان لحظه که ابرفورٍث با نارضایتی در را باز کرده بود، دمزا روی میز دمبلدورها نشسته بود، میرتل با تعجب روی سقف جا خوش کرده بود و بز ابرفورث داشت زوزه میکشید، جارو به همراه بلاتریکس وحشت زده و ورنون کج شده به خانه ابرفورث رسید. ولی از آنجا که جارو ترمز بریده بود، ورنون و بلاتریکس با سرعت تمام از کنار ابرفورث و در باز رد شده و وارد خانه شدند و در کسری از ثانیه به میز دامبلدور رسیده و با جیغ همزمان سواران جارو و دمزا به میز برخورد کرده و همگی در هم پیچیدند.
ابرفورث فریاد زد:
- مگه خونه من باند فروده؟.... میزمو داغون کردین!
بلاتریکس اولین نفری بود که بلند شد و خرده های چوب میز و جارو را از میان موهایش تکاند.
- عسلمم... خوبی؟... اخی... پایه میز رفته تو دهنت؟... بذار...ریموبیو!.... خب دیدی در اومد؟ بیا بلند شو!
ورنون گیج که تازه پایه میز تازه از حلقش در آمده بود، از جایش بلند شد و گفت:
- خب... کلید صندوقچه اینجاست؟... کلید اسنپ...
بلاتریکس با بیشترین سرعت ممکن دستش را روی دهان ورنون گذاشت و با از میان دندانهای چفت شده اش زمزمه کرد.
- عسلم! خفه شو... تو به جای هاگوارتز اوردیمون اینجا!... رانندگیت افتضاحه عسلم! بعدم اون اسنیپه نه اسنپ!
دمزا با شنیدن کلمه کلید و صندوقچه از میان خورده های چوب طلوع کرد و فریاد زد:
- چی شما هم؟... شما هم دنبال صندوقچه اسنیپ هستید؟ چرا؟
بلاتریکس دستش را از رروی دهان ورنون برداشت و ورنون که از شدت بی اکسیژنی غش کرده بود ، در گوشه ای رها کرد. نگاهی از بالا به پایین به دمزا انداخت و گفت:
- این سوال منه! خود سوروس برام نامه نوشته که اگر مرد، برم کلید رو بردارم چون توی صندوقچه اش یه چیزیه که به دردم میخوره!... من اول گفتم برم دنبال کلید و بعد هم صندوقچه رو از مغازه بردارم!
دمزا یک قدم جلو آمد و گفت:
- اصلا خود اسنیپ مغازه رو برای ما گذاشته و هرچی هم توی مغازه هست مال منه! خودمم میرم دنبال کلید صندوقچه!
قبل از اینکه اوضاع جنگی شده و بلاتریکس دمزا را بمباران کند، میرتل از میان سقف نازل شد و گفت:
- وایسین! من یه فکری دارم!
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: امروز ساعت 14:49
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
136
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

خلاصه:بعد از مرگِ مرموز سوروس اسنیپ، مغازهی او در کوچه دیاگون به طور مساوی به دملزا رابینز و میرتل گریان ارث میرسد؛ تصمیمی که آنقدر عجیب است که نصف جادوگران فکر میکنند وصیتنامه جعلی است و نصف دیگر مطمئناند اسنیپ هنوز پشت یکی از قفسهها قایم شده تا واکنش مردم را تماشا کند. در اولین صبحِ کاری، دملزا با روحِ همیشهنالانِ میرتل، با صندوقچهای اسرارآمیز با نشان S.S روبهرو میشود؛ صندوقی که با صدای خودِ اسنیپ اعلام میکند کلیدش در هاگوارتز پنهان شده و «نیروهای ناشناخته» تا هفت روز دیگر دنبالش خواهند آمد. کمی بعد، لیلی سر میرسد، و سه نفره راهی هاگوارتز میشوند؛ لیلی پیشنهاد می دهد پیشِ آبرفورث دامبلدور بروند و الان دمِ در خانه او هستند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خانه آبرفورث مثلِ همیشه بوی بز می داد؛ رایحه ای که اگر توسطِ بازرسانِ وزارت سحر و جادو بررسی می شد، حتما در دسته سلاح غیرقانونی درجه دو قرار می گرفت.
آبرفورث، به لطفِ بز سوگلی اش که خیلی حس بویایی قوی ای داشت، از چند دقیقه قبل از رسیدنِ دملزا، لیلی و میرتل، داشت از سوراخِ کلید بیرون را نگاه می کرد؛ وقتی رسیدند، سریعاً در را باز کرد و دستش را روی کمرش گذاشت.
آبرفورث همان جا ایستاد و به گروه مقابلش خیره شد. اما نه با ایستادنِ معمولی؛ بیشتر شبیه این بود که مفصل هایش با او این گونه قرارداد بسته اند: «ما می توانیم حرکت کنیم، ولی به شرطِ ناله!»
دامبلدور با صدایی که انگار از تهِ یک لیوانِ ترک خورده بیرون می آمد، همانطور که نفس نفس می زد، گفت:
-اینجا چی کار می کنید؟ هر کاری که دارید، بدونید از دستِ من کمکی ساخته نیست. پس برید!
نه دملزا از جایش تکان خورد، نه لیلی و میرتل؛ دملزا که هنوز داشت به قطب نمایش نگاه می کرد که ناگهان با شنیدنِ صدای آبرفورث، مثلِ کسی که برق 220 ولت خورده باشد، شروع کرد به لرزیدن. میرتل با این حالت
از ترس رفت روی سقفِ خانه آبرفورث و از آن بالا با حالتِ دفاعی به بز ها نگاه می کرد.
لیلی هم بی توجه به اظهارِ ناتوانی آبرفورث، او را کنار زد و رفت نشست روی میزِ خانه دامبلدور. در همین لحظه، سایه مردی از دوردست پدیدار شد. کت و شلوارش کاملاً شیک و مرتب بود، صورتش کاملاً عصبانی و نگاهش آماده شکایت.
در کسری از ثانیه،بلاتریکس لسترنج و ورنون دورسلی، سوار بر جارویی پرنده واردِ خانه آبرفورث شد...
@بلاتریکس لسترنج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خانه آبرفورث مثلِ همیشه بوی بز می داد؛ رایحه ای که اگر توسطِ بازرسانِ وزارت سحر و جادو بررسی می شد، حتما در دسته سلاح غیرقانونی درجه دو قرار می گرفت.
آبرفورث، به لطفِ بز سوگلی اش که خیلی حس بویایی قوی ای داشت، از چند دقیقه قبل از رسیدنِ دملزا، لیلی و میرتل، داشت از سوراخِ کلید بیرون را نگاه می کرد؛ وقتی رسیدند، سریعاً در را باز کرد و دستش را روی کمرش گذاشت.
آبرفورث همان جا ایستاد و به گروه مقابلش خیره شد. اما نه با ایستادنِ معمولی؛ بیشتر شبیه این بود که مفصل هایش با او این گونه قرارداد بسته اند: «ما می توانیم حرکت کنیم، ولی به شرطِ ناله!»
دامبلدور با صدایی که انگار از تهِ یک لیوانِ ترک خورده بیرون می آمد، همانطور که نفس نفس می زد، گفت:
-اینجا چی کار می کنید؟ هر کاری که دارید، بدونید از دستِ من کمکی ساخته نیست. پس برید!
نه دملزا از جایش تکان خورد، نه لیلی و میرتل؛ دملزا که هنوز داشت به قطب نمایش نگاه می کرد که ناگهان با شنیدنِ صدای آبرفورث، مثلِ کسی که برق 220 ولت خورده باشد، شروع کرد به لرزیدن. میرتل با این حالت
از ترس رفت روی سقفِ خانه آبرفورث و از آن بالا با حالتِ دفاعی به بز ها نگاه می کرد.لیلی هم بی توجه به اظهارِ ناتوانی آبرفورث، او را کنار زد و رفت نشست روی میزِ خانه دامبلدور. در همین لحظه، سایه مردی از دوردست پدیدار شد. کت و شلوارش کاملاً شیک و مرتب بود، صورتش کاملاً عصبانی و نگاهش آماده شکایت.
در کسری از ثانیه،بلاتریکس لسترنج و ورنون دورسلی، سوار بر جارویی پرنده واردِ خانه آبرفورث شد...
@بلاتریکس لسترنج
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/15 15:03:24
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/15 15:27:51
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/15 16:33:31
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/15 16:34:21
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/15 15:27:51
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/15 16:33:31
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/15 16:34:21
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 14:08
از: گودریگس هالو
پستها:
80

میرتل ناله ای سر داد و نگاهی نگران به دملزا انداخت. هیچ دلش نمیخواست به هاگوارتز برگردد. به آن سرویس بهداشتی دخترانه که هرروز منتظر میماند یکی از دختر ها، در دستشویی را باز کند تا پِخی کرده و اورا بترساند و بعد که دختر شروع به گریه کردن کرد و فحش های زیادی بار او کرد، دوباره در لوله ی فاضلاب پنهان شود و با صدای گریه و ناله و هق هق دیگران را آزار بدهد. قطعا این شغل، شغل جالبی نبود. حالا که شغلی در مغازه ی اسنیپ گیرش آمده بود نمیخواست آن را از دست بدهد. اما شاید برگشتن به هاگوارتز آن هم فقط برای انجام ماموریت اسنیپ آنقدر ها هم بد نبود.
دملزا شروع به جمع کردن وسایلش کرده بود و میرتل را جلوی پیشخوان، با افکارش تنها گذاشته بود که صدای «جیلینگ!» باز شدن در مغازه آمد. دملزا آهی کشید و میخواست برگردد و به مشتری بگوید مغازه فعلا یک هفته ای تعطیل است که لیلی را پشت شنل زرشکی رنگش دید. لیلی کلاه شنلش را انداخت و در این هنگام از ناخن های کاشته شده ی جیگری رنگش هم رونمایی کرد.
- اومدم تا عرض ادبی باشه به سوروس عزیز...
اشک های مصنوعیش را پاک کرد و به آن دو که با تعجب سر تا پای اورا بررسی میکردند نگاه کرد. حالا چشمش به میرتل افتاده بود و با به یاد اوردن خاطراتش دست هایش را به کمر زد، یک تای ابرویش را بالا انداخت و با لحن طلبکارانه ای گفت:
- تو همون میرتل گریان نیستی؟! همونی که یه بار کلی آب از بالا ریخت روی سرم و بعدشم با خنده گفت اینا آب فاضلاب بوده؟! ای دختره ی دروغگوی بدجنس!! میدونی چقدر گریه کرم؟ امیدوار بودم دوباره بمیری!
میرتل نگاه اشک آلودش را به لیلی داد. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و بعد از چند ثانیه دوباره شروع به گریه و ناله کرد.
- ببین چی میگه دملزا... ببین چی میگه
آره اصلا، توهم همون مادر پاتر نیستی که چند بار اومد توی دستشویی دخترونه که دید بزنه؟
بعدشم وقتی منو دید بهم گفت چقدر زشتو... چقدر زشتو...
دوباره هق هق هایش را از سر گرفت و دملزا بر سر خود زد. صدای گریه و ناله هایش کل مغازه ی اسنیپ را پر کرده بود و لیلی را هم با جمله ی آخرش بسیار خشمگین کرده بود.
- پسر من؟؟؟ وقتی داری درمورد پسر من حرف میزنی باید یاد بگیری درست حرف بزنی!! آه... درهرصورت، اومدم اینجا و صدای اون جعبه رو شنیدم.
دملزا دوباره بر سر خود زد و دستش را جلوی صورت میرتل گرفت تا اورا ساکت کند اما دستش از او رد شد و از ناحیه ی شانه بسیار درد گرفت.
- آخ آخ... منظورت چیه که شنیدی... اصلا حالا که شنیدی، میدونی داشت درمورد چی حرف میزد؟ آخه چه کلیدی... چه نیروی ناشناخته ای؟
لیلی چشم غره ای به میرتل که داشت با اجزای صورتش ادا و اطوار برای او در می آورد و همزمان ناله سر میداد رفت و دوباره نگاهش را به دملزا داد.
-درسته کلید... خب فکر میکنم بتونم ببرمتون تا هاگوارتز اما از ادامه ی حرفاش چیزی سر در نیاوردم... به هرحال از یه مرد سیگاری که آخر عمری خودشو بدبخت کرد نباید چیز بیشتری انتظار داشته باشی.
- تو چی میدونی اخه مامانِ پاتر
اون چندین بار قبل مرگش اومد به مرلینگاه من...
همش گریه، همش سیگار، همش به خاطر تو...
دملزا که از این وضعیت خسته شده بود جعبه را برداشت و داخل کیسه ای انداخت. از همان کیسه ها که هرماینی تمام بارو بندیلش را با آن جمع میکرد.
- اگه میخواین کمک کنین زود باشین، اگه کمکی نمیکنین بشینین و به همدیگه تیکه بندازین. من دیگه دارم میرم روح این بنده خدارو شاد کنم.
-----
چند ساعت بعد، دهکده ی هاگزمید.
دملزا، به خاطر راه طولانی ای که آمده بودند، نفس نفس زنان از سراشیبی بالا میرفت. درحالی که میرتل را که هر پنج دقیقه یک بار یک خاطره ی غم انگیز از دوران اوجش در هاگوارتز تعریف میکرد و با روحو روان دملزا و لیلی بازی میکرد، پشت سر خود میکشید. لیلی جلو تر حرکت میکرد و وقتی به انتهای سراشیبی رسیدند دهکده بلآخره نمایان شد.
- چند ساعته داریم راه میریم... چرا باید اینهمه راهو پیاده بیایم؟ میتونستیم فقط سریع ظاهر بشیم اینجا...
لیلی داشت به دوروبر نگاه میکرد تا مغازه ای کافه ای چیزی پیدا کند برای اینکه گلویی تازه کنند. دستش را روی پیشانیش سایه بان کرده بود و به اینطرف و آنطرف نگاه میکرد.
- اگه خبری از اون نیروهای ناشناخته که سوروس میگفت باشه اونطوری اومدنمون خطرناک میشد.
- اخه چه خطری... پاهام دیگه جون نداره این میرتلم که ساکت نمیشه...
با این حرفش این بار دو دستی بر سر خود زد چون باعث شده بود میرتل باز هم گریه ای طولانی سر بدهد که به نظر میرسید تا ساعت ها ادامه داشته باشد. لیلی به کافه ی مادام رزمرتا اشاره کرد و هر سه با سرعت به سمت کافه روانه شدند. چیزی نمانده بود تمام منوی مادام رزمرتارا غارت کنند اما پولشان به این قدر نمیرسید پس فقط سه نوشیدنی شربت گل مهتاب سفارش دادند.
بعد از اینکه نوشیدنی خنک را سر کشیدند و نفسی تازه کردند لیلی دست هایش را روی میز کوبید. طوری که لیوان ها چند میلی متر به بالا پرت شدند، مقداری لرزیدند و روی میز قرار گرفتند.
- ببینید، آبرفورث رو میشناسید؟ آبرفورث دامبلدور... خونش همین نزدیکیاست و شاید بتونه مارو وارد هاگوارتز کنه.
- شنیدم بز هاش لگد میزنن...
نیازه حتما بریم پیش یکی که بز داره؟ چرا نریم پیش یکی که خرگوش داره
میرتل بارها گریه کرد و خواهش کرد که اورا جایی نبرند که بز های آنجا لگد پرتاب میکنند اما چند دقیقه ی بعد، هر سه ی آنها درست روبروی خانه ی آبرفورث قرار داشتند.
@آبرفورث دامبلدور
دملزا شروع به جمع کردن وسایلش کرده بود و میرتل را جلوی پیشخوان، با افکارش تنها گذاشته بود که صدای «جیلینگ!» باز شدن در مغازه آمد. دملزا آهی کشید و میخواست برگردد و به مشتری بگوید مغازه فعلا یک هفته ای تعطیل است که لیلی را پشت شنل زرشکی رنگش دید. لیلی کلاه شنلش را انداخت و در این هنگام از ناخن های کاشته شده ی جیگری رنگش هم رونمایی کرد.
- اومدم تا عرض ادبی باشه به سوروس عزیز...
اشک های مصنوعیش را پاک کرد و به آن دو که با تعجب سر تا پای اورا بررسی میکردند نگاه کرد. حالا چشمش به میرتل افتاده بود و با به یاد اوردن خاطراتش دست هایش را به کمر زد، یک تای ابرویش را بالا انداخت و با لحن طلبکارانه ای گفت:
- تو همون میرتل گریان نیستی؟! همونی که یه بار کلی آب از بالا ریخت روی سرم و بعدشم با خنده گفت اینا آب فاضلاب بوده؟! ای دختره ی دروغگوی بدجنس!! میدونی چقدر گریه کرم؟ امیدوار بودم دوباره بمیری!
میرتل نگاه اشک آلودش را به لیلی داد. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و بعد از چند ثانیه دوباره شروع به گریه و ناله کرد.
- ببین چی میگه دملزا... ببین چی میگه
آره اصلا، توهم همون مادر پاتر نیستی که چند بار اومد توی دستشویی دخترونه که دید بزنه؟
بعدشم وقتی منو دید بهم گفت چقدر زشتو... چقدر زشتو...دوباره هق هق هایش را از سر گرفت و دملزا بر سر خود زد. صدای گریه و ناله هایش کل مغازه ی اسنیپ را پر کرده بود و لیلی را هم با جمله ی آخرش بسیار خشمگین کرده بود.
- پسر من؟؟؟ وقتی داری درمورد پسر من حرف میزنی باید یاد بگیری درست حرف بزنی!! آه... درهرصورت، اومدم اینجا و صدای اون جعبه رو شنیدم.
دملزا دوباره بر سر خود زد و دستش را جلوی صورت میرتل گرفت تا اورا ساکت کند اما دستش از او رد شد و از ناحیه ی شانه بسیار درد گرفت.
- آخ آخ... منظورت چیه که شنیدی... اصلا حالا که شنیدی، میدونی داشت درمورد چی حرف میزد؟ آخه چه کلیدی... چه نیروی ناشناخته ای؟
لیلی چشم غره ای به میرتل که داشت با اجزای صورتش ادا و اطوار برای او در می آورد و همزمان ناله سر میداد رفت و دوباره نگاهش را به دملزا داد.
-درسته کلید... خب فکر میکنم بتونم ببرمتون تا هاگوارتز اما از ادامه ی حرفاش چیزی سر در نیاوردم... به هرحال از یه مرد سیگاری که آخر عمری خودشو بدبخت کرد نباید چیز بیشتری انتظار داشته باشی.
- تو چی میدونی اخه مامانِ پاتر
اون چندین بار قبل مرگش اومد به مرلینگاه من...
همش گریه، همش سیگار، همش به خاطر تو...
دملزا که از این وضعیت خسته شده بود جعبه را برداشت و داخل کیسه ای انداخت. از همان کیسه ها که هرماینی تمام بارو بندیلش را با آن جمع میکرد.
- اگه میخواین کمک کنین زود باشین، اگه کمکی نمیکنین بشینین و به همدیگه تیکه بندازین. من دیگه دارم میرم روح این بنده خدارو شاد کنم.
-----
چند ساعت بعد، دهکده ی هاگزمید.
دملزا، به خاطر راه طولانی ای که آمده بودند، نفس نفس زنان از سراشیبی بالا میرفت. درحالی که میرتل را که هر پنج دقیقه یک بار یک خاطره ی غم انگیز از دوران اوجش در هاگوارتز تعریف میکرد و با روحو روان دملزا و لیلی بازی میکرد، پشت سر خود میکشید. لیلی جلو تر حرکت میکرد و وقتی به انتهای سراشیبی رسیدند دهکده بلآخره نمایان شد.
- چند ساعته داریم راه میریم... چرا باید اینهمه راهو پیاده بیایم؟ میتونستیم فقط سریع ظاهر بشیم اینجا...
لیلی داشت به دوروبر نگاه میکرد تا مغازه ای کافه ای چیزی پیدا کند برای اینکه گلویی تازه کنند. دستش را روی پیشانیش سایه بان کرده بود و به اینطرف و آنطرف نگاه میکرد.
- اگه خبری از اون نیروهای ناشناخته که سوروس میگفت باشه اونطوری اومدنمون خطرناک میشد.
- اخه چه خطری... پاهام دیگه جون نداره این میرتلم که ساکت نمیشه...
با این حرفش این بار دو دستی بر سر خود زد چون باعث شده بود میرتل باز هم گریه ای طولانی سر بدهد که به نظر میرسید تا ساعت ها ادامه داشته باشد. لیلی به کافه ی مادام رزمرتا اشاره کرد و هر سه با سرعت به سمت کافه روانه شدند. چیزی نمانده بود تمام منوی مادام رزمرتارا غارت کنند اما پولشان به این قدر نمیرسید پس فقط سه نوشیدنی شربت گل مهتاب سفارش دادند.
بعد از اینکه نوشیدنی خنک را سر کشیدند و نفسی تازه کردند لیلی دست هایش را روی میز کوبید. طوری که لیوان ها چند میلی متر به بالا پرت شدند، مقداری لرزیدند و روی میز قرار گرفتند.
- ببینید، آبرفورث رو میشناسید؟ آبرفورث دامبلدور... خونش همین نزدیکیاست و شاید بتونه مارو وارد هاگوارتز کنه.
- شنیدم بز هاش لگد میزنن...
نیازه حتما بریم پیش یکی که بز داره؟ چرا نریم پیش یکی که خرگوش داره
میرتل بارها گریه کرد و خواهش کرد که اورا جایی نبرند که بز های آنجا لگد پرتاب میکنند اما چند دقیقه ی بعد، هر سه ی آنها درست روبروی خانه ی آبرفورث قرار داشتند.
@آبرفورث دامبلدور
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: امروز ساعت 14:49
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
136
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

سوژه جدید!
خورشید تازه در حالِ طلوع بود. دملزا قفلِ مغازه را باز کرد و در جیر جیر صدا کرد. شنلش را روی جاشنلی قرار داد و ولو شد روی صندلیِ پشت میزش. اصلاً صبحِ به این زودی آمده بود سرِ کار که چی بشود؟! هنوز تسترال ها شروع به قوقولی قوقو نکرده بودند! حتی آن تسترال های بی محل هم که نیمه شب وظیفه شان را انجام می دهند، هنوز در خوابِ ناز بودند و هفت تا وزیرِ جادو خواب می دیدند!
با این وجود، حسِ وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری دملزا قبول نمی کرد روزِ اولِ کارش را خواب بماند و تا ظهر، هفت تا مدیرِ کل و مدیرِ فنی را خواب ببیند.(دِ آخه یه فرقی باید بینِ خوابِ تسترال و جادوگر باشه دیگه!)
دملزا هنوز فرصت نکرده بود حتی گرد و خاکِ روی میز را با آستینش پاک کند که صدایی از انتهای مغازه بلند شد.
- هووووو...
نه صدای باد بود، نه نالهی لولههای زنگزده مغازه. بلکه صدای میرتل گریان بود. روحِ نیمه شفافِ میرتل وارن با همان قیافهی همیشگی از دلِ یکی از قفسهها بیرون آمد، مستقیم از میان سه شیشهی معجونِ روی طاقچه رد شد و با اخمی که بیشتر شبیه قهر بچهها بود تا ارواح، مقابلِ دملزا معلق ماند.
- خیلی بیادبی!
دملزا پلکی زد و بیشتر در صندلی اش فرو رفت.
- صبح بخیر.
- صبح بخیر؟! من پنج دقیقهست دارم گریه میکنم، حتی یه بار نپرسیدی چرا دارم گریه می کنم!
-میرتل... می بینی که خوابم من...
چشمانِ دملزا بسته شد و میرتل هقهقی نمایشی زد و گوشهی دستمالِ روحی اش را به چشمش گرفت.
- از وقتی فهمیدم نصفِ مغازه سوروسِ مرحوم به من رسیده، تصمیم گرفتم کمتر گریه کنم
... ولی مردم اصلاً قدرِ تلاش آدمو نمیدونن.
دملزا نگاهی به تابلوی چوبی پشتِ سرش انداخت؛ همان وصیتنامهای که سه روز پیش، وکیلِ وزارتِ جادو با قیافهای که انگار آمده باشد خبرِ افزایشِ مالیاتِ جاروها را اعلام کند، برایشان قرائت کرده بود.
طبقِ وصیتنامه، پس از درگذشتِ سوروس اسنیپ و پیوستنش به رحمتِ مرلینی، مالکیتِ مغازه، موجودیِ انبار، دفترِ حسابها، بدهیها، طلبها، گرد و خاکِ روی قفسهها و حتی عنکبوتِ گوشهی سقف، به طور مساوی میانِ دملزا رابینز و میرتل گریان تقسیم شده بود. عنکبوتِ مذکور هم از همان روز ادعا میکرد سهمش از ارث نادیده گرفته شده و قصد داشت از دادگاهِ جادوگران شکایت کند.
با این وجود، اسنیپ دلیلِ این تصمیمش را برای هیچکس توضیح نداده بود؛ احتمالاً چون اگر قرار بود تصمیمهایش را توضیح بدهد، دیگر اسنیپ نبود. برای همین هم هیچکس نفهمید چرا میانِ تمامِ جادوگرانِ زنده و مرده، دملزا و میرتل را انتخاب کرده بود...
بعضیها میگفتند اسنیپ در سالهای آخر عمرش عقلش را از دست داده بود. بعضیهای دیگر معتقد بودند وصیتنامه جعلی است. چند نفر هم اصرار داشتند اسنیپ اصلاً نمرده و جایی پشتِ یکی از قفسهها قایم شده تا واکنشِ مردم را ببیند؛ نظریهای که با شناختی که از اخلاقش وجود داشت، از بقیه منطقیتر به نظر میرسید.
دملزا جزوِ هیچکدام از این دستهها نبود. او فقط میخواست روزِ اولِ کارش بدون انفجار، مشاجره، حملهی مشتریهای ناراضی یا حضورِ ناگهانیِ مأمورانِ وزارتِ جادو به پایان برسد؛ خواستهای که در کوچه دیاگون تقریباً به اندازهی پیدا کردنِ یک مدیرِ ادارهی خوشاخلاق، دستیافتنی بود.
هنوز این فکر از ذهنش بیرون نرفته بود که...
- تق!
صدایی خشک از زیرِ پیشخوان آمد.
- تق... تق... تق!
دملزا خم شد. زیرِ میز، صندوقچهای کوچک از چوبِ آبنوس قرار داشت؛ صندوقچهای که مطمئن بود چند دقیقه پیش آنجا نبود. البته با توجه به سابقهی مغازه، احتمال داشت پنجاه سال آنجا بوده باشد!
روی درِ صندوق، تنها یک چیز با نقره حک شده بود:
S.S
میرتل که از کنجکاوی تقریباً شفافتر از همیشه شده بود، سرش را داخلِ صندوق فرو برد و فریاد زد:
- قفله!
دملزا بدون آنکه حتی نگاهش کند گفت:
- خیلی ممنون. ولی واضح بود که قفله.
در همان لحظه، صندوق بیآنکه اجازه بگیرد، سرفهای چوبی کرد؛ انگار سالها بود کسی روشنش نکرده باشد. سپس با صدایی که به طرزِ آزاردهندهای شبیهِ خودِ اسنیپ بود، شروع به صحبت کرد:
نقل قول:
از شاهزادهی دورگه، به وارثانِ مغازهام.![]()
اگر این پیام را میشنوید، احتمالاً من مردهام؛ اگر هم نمرده باشم، لطفاً درِ صندوق را ببندید تا بقیه نفهمند.![]()
کلیدِ این صندوق را در هاگوارتز پنهان کردهام؛ چون اگر جای راحتتری قایمش میکردم، خودم هم دو روز بعد یادم میرفت کجا گذاشتهام.![]()
نیروهای ناشناخته حداکثر تا هفت روزِ دیگر برای پیدا کردنش اقدام میکنند. اینکه چه کسانی هستند را نمیگویم؛ چون اگر همهچیز را توضیح میدادم، دیگر مجبور نبودید داستان را ادامه بدهید.![]()
فقط عجله کنید...![]()
و لطفاً تا برنگشتم، چیزی از قفسهی سوم سمتِ چپ بر ندارید.![]()
صدا ناگهان قطع شد. دملزا و میرتل نگاهی به هم انداختند.
ظاهراً راهِ درازی در پیش بود...
افرادی که لایک کردند
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

(پست پایانی)
-کارت دارم...کارت...تو می خوای؟...نمی خوای؟...مطمئنی؟ کم مونده ها...
مغازه اسنیپ!
لرد سیاه با نگرانی به چشم های سوروس خیره شده بود.
-این چه وضعیتیه سوروس؟ کنترل همه چی از دستمون خارج شد. فقط به دلیل فراموشکاری تو. چطور یادت رفت نیشش رو پاک کنی؟
سوروس سرش را پایین انداخته بود. نگاه کردن به هر شیء داخل مغازه جالب تر از تماس چشمی با لرد سیاه خشمگین بود.
-نگران نباشین ارباب...درست می شه. گفتم که اون نسخه آزمایشی بود. اثرش موقتیه. تمام موش های مورد آزمایش من به حالت عادی برگشتن. خود ما هم همینطور. مرگخوارا هم همین امروز درست می شن. بسته به میزان مقاومت بدنشون، مدتش کمی فرق می کنه.
لرد که ظاهرا زیاد قانع نشده بود سوال بعدی را پرسید.
-نسخه جدید چی؟ چیکارش کردی؟ آماده بود؟
سوروس نمونه ای از معجون فیروزه ای رنگ را جلوی لرد سیاه گذاشت. معجون زلال و براق بود.
-همینه ارباب. نسخه نهایی...با تغییرات مخرب و اثر دائمی. به هیچ عنوان از بین نمی ره. همینو می تونیم به نیش لینی بزنیم و بفرستیمش محفل...
لرد جام را کمی تکان داد.
-کم نیست؟ فقط همینو داریم؟
سوروس برای اولین بار طی آن روز لبخند زد.
-همین قدر هم تو اتاقم دارم. ولی کم نیست. خاصیتش همینه ارباب! یک قطره کافیه. تو هر ظرفی یک قطره بریزین کل ظرف رو پر می کنه. اندازه ظرف هم اهمیتی نداره. زیاد می شه...بصورت نامحدود!
لرد سیاه به سختی مقاومت می کرد که رضایتش را به مرگخوار خطاکار نشان ندهد.
-امیدوارم درست گفته باشی...
دو ساعت بعد...خانه ریدل ها
-کارت دارم...کارت...تو می خوای؟...نمی خوای؟...مطمئنی؟ کم مونده ها...
آرسینوس با عصبانیت رودولف را از خودش دور کرد.
-گفتم نمی خوام! دست از سر من بردار. آخه من با این نقابم می تونم شنا کنم؟
رودولف کیسه گالیون های حاصل از فروش کارت را جلوی چشمان آرسینوس تکان داد.
-خود دانی...این یکی فرق می کنه. وقتی همه خنک شدن و تو از گرما بخارپز شدی میای التماس می کنی. ولی دیگه کارتی باقی نمونده. تازه نمی دونی...این آب فرق می کنه. از اتاق اسنیپ پیداش کردم. یه قطره ریختم تو استخر خالی پشت خونه، کل استخر پر آب شد. منم این کارتا رو چاپ کردم و فروختم به مرگخوارا. نفری پنج جلسه می تونن برن شنا کنن. از بلیط بهتره. بقیه آب جادویی رو هم صادر کردم به محفل و هاگزمید و هاگوارتز. کلی سود کردم. ته ظرف یکی دو قطره مونده بود. اونم انداختم تو دریا. حالا کارت نمی خوای؟
آرسینوس که فهمیده بود بدون خریدن کارت، رودولف دست از سرش بر نخواهد داشت، یکی از کارت ها را گرفت و سکه ای کف دست رودولف گذاشت.
-بگیر...ولی از الان بگم...من با نقاب شنا می کنم.
رودولف سکه را داخل جیبش گذاشت.
-عالیه. همه مرگخوارا خریدن. وقتشه برم استخرمو افتتاح کنم. به محفلیا هم گفتم معجون نیرو بخشه...ظاهرا روشناییشون گل کرده. اینو قاطی شبکه آب کل جادوگرا کردن که همه نیرومند بشن! اینا هم تسترالن ها...
در حالی که لرد ولدمورت و سوروس اسنیپ، داخل مغازه، هنوز درحال صحبت در مورد نقشه شان بودند، کل دنیا به آرامی در حال تغییر بود!
یک تغییر دائمی و همیشگی...
پایان
-کارت دارم...کارت...تو می خوای؟...نمی خوای؟...مطمئنی؟ کم مونده ها...
مغازه اسنیپ!
لرد سیاه با نگرانی به چشم های سوروس خیره شده بود.
-این چه وضعیتیه سوروس؟ کنترل همه چی از دستمون خارج شد. فقط به دلیل فراموشکاری تو. چطور یادت رفت نیشش رو پاک کنی؟
سوروس سرش را پایین انداخته بود. نگاه کردن به هر شیء داخل مغازه جالب تر از تماس چشمی با لرد سیاه خشمگین بود.
-نگران نباشین ارباب...درست می شه. گفتم که اون نسخه آزمایشی بود. اثرش موقتیه. تمام موش های مورد آزمایش من به حالت عادی برگشتن. خود ما هم همینطور. مرگخوارا هم همین امروز درست می شن. بسته به میزان مقاومت بدنشون، مدتش کمی فرق می کنه.
لرد که ظاهرا زیاد قانع نشده بود سوال بعدی را پرسید.
-نسخه جدید چی؟ چیکارش کردی؟ آماده بود؟
سوروس نمونه ای از معجون فیروزه ای رنگ را جلوی لرد سیاه گذاشت. معجون زلال و براق بود.
-همینه ارباب. نسخه نهایی...با تغییرات مخرب و اثر دائمی. به هیچ عنوان از بین نمی ره. همینو می تونیم به نیش لینی بزنیم و بفرستیمش محفل...
لرد جام را کمی تکان داد.
-کم نیست؟ فقط همینو داریم؟
سوروس برای اولین بار طی آن روز لبخند زد.
-همین قدر هم تو اتاقم دارم. ولی کم نیست. خاصیتش همینه ارباب! یک قطره کافیه. تو هر ظرفی یک قطره بریزین کل ظرف رو پر می کنه. اندازه ظرف هم اهمیتی نداره. زیاد می شه...بصورت نامحدود!
لرد سیاه به سختی مقاومت می کرد که رضایتش را به مرگخوار خطاکار نشان ندهد.
-امیدوارم درست گفته باشی...
دو ساعت بعد...خانه ریدل ها
-کارت دارم...کارت...تو می خوای؟...نمی خوای؟...مطمئنی؟ کم مونده ها...
آرسینوس با عصبانیت رودولف را از خودش دور کرد.
-گفتم نمی خوام! دست از سر من بردار. آخه من با این نقابم می تونم شنا کنم؟
رودولف کیسه گالیون های حاصل از فروش کارت را جلوی چشمان آرسینوس تکان داد.
-خود دانی...این یکی فرق می کنه. وقتی همه خنک شدن و تو از گرما بخارپز شدی میای التماس می کنی. ولی دیگه کارتی باقی نمونده. تازه نمی دونی...این آب فرق می کنه. از اتاق اسنیپ پیداش کردم. یه قطره ریختم تو استخر خالی پشت خونه، کل استخر پر آب شد. منم این کارتا رو چاپ کردم و فروختم به مرگخوارا. نفری پنج جلسه می تونن برن شنا کنن. از بلیط بهتره. بقیه آب جادویی رو هم صادر کردم به محفل و هاگزمید و هاگوارتز. کلی سود کردم. ته ظرف یکی دو قطره مونده بود. اونم انداختم تو دریا. حالا کارت نمی خوای؟
آرسینوس که فهمیده بود بدون خریدن کارت، رودولف دست از سرش بر نخواهد داشت، یکی از کارت ها را گرفت و سکه ای کف دست رودولف گذاشت.
-بگیر...ولی از الان بگم...من با نقاب شنا می کنم.
رودولف سکه را داخل جیبش گذاشت.
-عالیه. همه مرگخوارا خریدن. وقتشه برم استخرمو افتتاح کنم. به محفلیا هم گفتم معجون نیرو بخشه...ظاهرا روشناییشون گل کرده. اینو قاطی شبکه آب کل جادوگرا کردن که همه نیرومند بشن! اینا هم تسترالن ها...
در حالی که لرد ولدمورت و سوروس اسنیپ، داخل مغازه، هنوز درحال صحبت در مورد نقشه شان بودند، کل دنیا به آرامی در حال تغییر بود!
یک تغییر دائمی و همیشگی...
پایان
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

لینی داشت همین طوری پرواز میکرد و به توان پرواز خویشتن مینازید که یه دفعه دید یه موجود پرنده ی دیگه داره به سمتش میاد. ولی یه کمی دیر دید و با سر به خرچال برخورد کرد.
- کوری مگه؟
خرچال با قیافه ی گیج خودش به لینی نگاه کرد.
- هو هو هو!
- چقدم که زشت پرواز میکنی!
- هوهو هو!
- پررویی هم میکنه!
خرچال همچنان داشت همون طوری به لینی نگاه میکرد. لینی هم که کلا این روزا اعصاب نداشت و پایین هم که فیلم شده بود و بالا هم که مجسمه شده بود و کلا دیگه بریده بود، با نیشش به سمت خرچال هجوم برد. ولی به محض برخوردش با بدن خرچال، خرچال غیب شد و لینی با سرعت یک راست به سمت پنجره رفت و به شکل کاغذ شده روی پنجره قرار گرفت.
بعد از اینکه از روی پنجره سر خورد و پایین اومد، پایین پنجره وایساد و دنبال خرچال گشت.
- کوشی پس؟
جوابی نبود.
- کجا رفتی؟
این دفعه یه جوابی بود.
- عر عر عر!
- ها؟
- عر عر عر!
خرچال به یک خر تبدیل شده بود اما قبل از اینکه لینی متوجه عمق فاجعه بشه، رون به اتاق برگشته بود.
- هیشکی منو دوست نداشت.
سر و صداشون به خاطر پروفسـ... عااااا! 
رون در چاله ای که دم در اتاق بود فرو رفت. ظاهرا خرچال فقط به یک خر تبدیل نشده بود و توی اتاق تشکیل یک خر و یک چاله رو داده بود!
لینی شونه ش رو بالا انداخت و وقتی شنید که صدا های طبقه پایین کمتر شده، از اتاق بیرون رفت.
- کوری مگه؟

خرچال با قیافه ی گیج خودش به لینی نگاه کرد.
- هو هو هو!
- چقدم که زشت پرواز میکنی!

- هوهو هو!
- پررویی هم میکنه!

خرچال همچنان داشت همون طوری به لینی نگاه میکرد. لینی هم که کلا این روزا اعصاب نداشت و پایین هم که فیلم شده بود و بالا هم که مجسمه شده بود و کلا دیگه بریده بود، با نیشش به سمت خرچال هجوم برد. ولی به محض برخوردش با بدن خرچال، خرچال غیب شد و لینی با سرعت یک راست به سمت پنجره رفت و به شکل کاغذ شده روی پنجره قرار گرفت.
بعد از اینکه از روی پنجره سر خورد و پایین اومد، پایین پنجره وایساد و دنبال خرچال گشت.
- کوشی پس؟

جوابی نبود.
- کجا رفتی؟

این دفعه یه جوابی بود.
- عر عر عر!
- ها؟

- عر عر عر!
خرچال به یک خر تبدیل شده بود اما قبل از اینکه لینی متوجه عمق فاجعه بشه، رون به اتاق برگشته بود.
- هیشکی منو دوست نداشت.
سر و صداشون به خاطر پروفسـ... عااااا! 
رون در چاله ای که دم در اتاق بود فرو رفت. ظاهرا خرچال فقط به یک خر تبدیل نشده بود و توی اتاق تشکیل یک خر و یک چاله رو داده بود!
لینی شونه ش رو بالا انداخت و وقتی شنید که صدا های طبقه پایین کمتر شده، از اتاق بیرون رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

- پس چی شد اون مهر مادری؟ چرا هیشکی سراغ منو نمیگیره؟ 
لینی که به تازگی وارد اتاق شده بود و انتظار نداشت کسیو جایی به جز در محل تجمع جلوی اتاق دامبلدور ببینه، با شنیدن این صدا به سرعت جلوی میز آرایشی فرود میاد و طوری بیحرکت میایسته که با مجسمه اشتباه گرفته بشه.
پسر مو قرمز معترض که کسی نبود جز رون ویزلی، به نظر میومد بعد از قهر کردن، به جای فرار از خونه در گوشهای پناه گرفته بود تا بلکه کسی یادی ازش بکنه.
- هی این سر و صداها چیه میاد؟ نکنه نگرانم شدن و دارن دنبالم میگردن؟
رون با امیدواری اینو میگه و سریعا خودشو جلوی آینه میرسونه.
- باید ظاهرمو آشفته کنم. چشام گود بیفته. نگرانم شن و اینطوری بهم عشق بورزن.
رون بعد از پخش و پلا کردن موهاش و خاکستری کردن زیر چشماش، گلوشو صاف میکنه و بدون توجه به پیکسیِ مجسمه مانندی که بسیار در تلاش بود تا حتی میلیمتری تکون نخوره، از اتاق خارج میشه تا خانوادهی نگرانشو که در به در به دنبالش بودن از نگرانی در بیاره و مقادیری عشق از جانبشون دریافت کنه. غافل از اینکه نگرانی اونا فریادهای دامبلدور بود و نه گم شدن رون!
به محض خروج رون، پیکسیِ مجسمهمانند در هم فرو میپاشه و نفس عمیقی میکشه.
- آخیش، خوب شد رفتا. داشتم خفه میشدم.
لینی که حالا به پیکسی رهایی تبدیل شده بود، بالهاشو باز میکنه و شروع به پرواز در طول اتاق میکنه بلکه چیز جالبی که توجهشو به خودش جلب کنه پیدا کنه.

لینی که به تازگی وارد اتاق شده بود و انتظار نداشت کسیو جایی به جز در محل تجمع جلوی اتاق دامبلدور ببینه، با شنیدن این صدا به سرعت جلوی میز آرایشی فرود میاد و طوری بیحرکت میایسته که با مجسمه اشتباه گرفته بشه.
پسر مو قرمز معترض که کسی نبود جز رون ویزلی، به نظر میومد بعد از قهر کردن، به جای فرار از خونه در گوشهای پناه گرفته بود تا بلکه کسی یادی ازش بکنه.
- هی این سر و صداها چیه میاد؟ نکنه نگرانم شدن و دارن دنبالم میگردن؟

رون با امیدواری اینو میگه و سریعا خودشو جلوی آینه میرسونه.
- باید ظاهرمو آشفته کنم. چشام گود بیفته. نگرانم شن و اینطوری بهم عشق بورزن.

رون بعد از پخش و پلا کردن موهاش و خاکستری کردن زیر چشماش، گلوشو صاف میکنه و بدون توجه به پیکسیِ مجسمه مانندی که بسیار در تلاش بود تا حتی میلیمتری تکون نخوره، از اتاق خارج میشه تا خانوادهی نگرانشو که در به در به دنبالش بودن از نگرانی در بیاره و مقادیری عشق از جانبشون دریافت کنه. غافل از اینکه نگرانی اونا فریادهای دامبلدور بود و نه گم شدن رون!
به محض خروج رون، پیکسیِ مجسمهمانند در هم فرو میپاشه و نفس عمیقی میکشه.
- آخیش، خوب شد رفتا. داشتم خفه میشدم.

لینی که حالا به پیکسی رهایی تبدیل شده بود، بالهاشو باز میکنه و شروع به پرواز در طول اتاق میکنه بلکه چیز جالبی که توجهشو به خودش جلب کنه پیدا کنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457


افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/06/13
تولد نقش: 1395/12/19
آخرین ورود: دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
از: وزارت سحر و جادو
پستها:
1513

لینی همچنان که سوت میزد و از اتاق خارج میشد، نگاهی به چهره بی ریشِ دامبلدور انداخت و به سختی تلاش کرد جلوی خنده اش را بگیرد. و البته موفق شد و به سرعت از اتاق خارج شد.
در میان راهرو، لینی دید که محفلی ها بر اثر داد و بیدادِ دامبلدور و مینروا از خواب بیدار شده اند و همگی در حال هجوم بردن به اتاق دامبلدور هستند.
لینی برای لحظه ای گیج شد، اما مغز ریونکلاوی اش به سرعت به کمکش آمد و او خودش را در میان یکی از میلیون ها سوراخ سقف مخفی کرد.
محل اختفایش بوی بسیار بدی میداد. مخلوطی از بوی پیاز و نم که باعث شد لینی به سرعت جلوی بینیِ کوچکش را بگیرد و دعا کند که تجمع محفلیون در میان راهرو به سرعت تمام شود.
لینی هرچه صبر کرد، محفلی های درون راهرو از جایشان تکان نخوردند. به نظر میرسید حس فضولیشان برای پیدا کردن دلیل داد و بیداد دامبلدور بیش از حد قوی باشد.
لینی اندکی سرش را از درونِ سوراخ بیرون آورد تا اوضاع را بررسی کند.
موفق شد دامبلدور را ببیند که به نظر میرسید ری استارت شده باشد و در آن لحظه، مینروا و مالی ویزلی داشتند آب به سر و صورتش میزدند.
سپس لینی اندکی سرش را کج کرد تا ویزلی های زیرِ سوراخ را ببیند.
- اوه... اینا که خوابن همشون.
درست میگفت. ویزلی ها خوابشان برده بود و همانطور در حالت ایستاده داشتند خر و پف میکردند.
لینی متوجه شد که بهترین وقت برای فرار را یافته است، پس به سرعت خودش را از سوراخ بیرون کشید و مستقیما به درون یکی از اتاق ها در انتهای دیگرِ راهرو پرواز کرد.
در میان راهرو، لینی دید که محفلی ها بر اثر داد و بیدادِ دامبلدور و مینروا از خواب بیدار شده اند و همگی در حال هجوم بردن به اتاق دامبلدور هستند.
لینی برای لحظه ای گیج شد، اما مغز ریونکلاوی اش به سرعت به کمکش آمد و او خودش را در میان یکی از میلیون ها سوراخ سقف مخفی کرد.
محل اختفایش بوی بسیار بدی میداد. مخلوطی از بوی پیاز و نم که باعث شد لینی به سرعت جلوی بینیِ کوچکش را بگیرد و دعا کند که تجمع محفلیون در میان راهرو به سرعت تمام شود.
لینی هرچه صبر کرد، محفلی های درون راهرو از جایشان تکان نخوردند. به نظر میرسید حس فضولیشان برای پیدا کردن دلیل داد و بیداد دامبلدور بیش از حد قوی باشد.
لینی اندکی سرش را از درونِ سوراخ بیرون آورد تا اوضاع را بررسی کند.
موفق شد دامبلدور را ببیند که به نظر میرسید ری استارت شده باشد و در آن لحظه، مینروا و مالی ویزلی داشتند آب به سر و صورتش میزدند.
سپس لینی اندکی سرش را کج کرد تا ویزلی های زیرِ سوراخ را ببیند.
- اوه... اینا که خوابن همشون.

درست میگفت. ویزلی ها خوابشان برده بود و همانطور در حالت ایستاده داشتند خر و پف میکردند.
لینی متوجه شد که بهترین وقت برای فرار را یافته است، پس به سرعت خودش را از سوراخ بیرون کشید و مستقیما به درون یکی از اتاق ها در انتهای دیگرِ راهرو پرواز کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
