هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۲:۴۰ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۰:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6392
آفلاین
(پست پایانی)


-کارت دارم...کارت...تو می خوای؟...نمی خوای؟...مطمئنی؟ کم مونده ها...


مغازه اسنیپ!


لرد سیاه با نگرانی به چشم های سوروس خیره شده بود.
-این چه وضعیتیه سوروس؟ کنترل همه چی از دستمون خارج شد. فقط به دلیل فراموشکاری تو. چطور یادت رفت نیشش رو پاک کنی؟

سوروس سرش را پایین انداخته بود. نگاه کردن به هر شیء داخل مغازه جالب تر از تماس چشمی با لرد سیاه خشمگین بود.
-نگران نباشین ارباب...درست می شه. گفتم که اون نسخه آزمایشی بود. اثرش موقتیه. تمام موش های مورد آزمایش من به حالت عادی برگشتن. خود ما هم همینطور. مرگخوارا هم همین امروز درست می شن. بسته به میزان مقاومت بدنشون، مدتش کمی فرق می کنه.

لرد که ظاهرا زیاد قانع نشده بود سوال بعدی را پرسید.
-نسخه جدید چی؟ چیکارش کردی؟ آماده بود؟

سوروس نمونه ای از معجون فیروزه ای رنگ را جلوی لرد سیاه گذاشت. معجون زلال و براق بود.
-همینه ارباب. نسخه نهایی...با تغییرات مخرب و اثر دائمی. به هیچ عنوان از بین نمی ره. همینو می تونیم به نیش لینی بزنیم و بفرستیمش محفل...

لرد جام را کمی تکان داد.
-کم نیست؟ فقط همینو داریم؟

سوروس برای اولین بار طی آن روز لبخند زد.
-همین قدر هم تو اتاقم دارم. ولی کم نیست. خاصیتش همینه ارباب! یک قطره کافیه. تو هر ظرفی یک قطره بریزین کل ظرف رو پر می کنه. اندازه ظرف هم اهمیتی نداره. زیاد می شه...بصورت نامحدود!

لرد سیاه به سختی مقاومت می کرد که رضایتش را به مرگخوار خطاکار نشان ندهد.
-امیدوارم درست گفته باشی...


دو ساعت بعد...خانه ریدل ها


-کارت دارم...کارت...تو می خوای؟...نمی خوای؟...مطمئنی؟ کم مونده ها...

آرسینوس با عصبانیت رودولف را از خودش دور کرد.
-گفتم نمی خوام! دست از سر من بردار. آخه من با این نقابم می تونم شنا کنم؟

رودولف کیسه گالیون های حاصل از فروش کارت را جلوی چشمان آرسینوس تکان داد.
-خود دانی...این یکی فرق می کنه. وقتی همه خنک شدن و تو از گرما بخارپز شدی میای التماس می کنی. ولی دیگه کارتی باقی نمونده. تازه نمی دونی...این آب فرق می کنه. از اتاق اسنیپ پیداش کردم. یه قطره ریختم تو استخر خالی پشت خونه، کل استخر پر آب شد. منم این کارتا رو چاپ کردم و فروختم به مرگخوارا. نفری پنج جلسه می تونن برن شنا کنن. از بلیط بهتره. بقیه آب جادویی رو هم صادر کردم به محفل و هاگزمید و هاگوارتز. کلی سود کردم. ته ظرف یکی دو قطره مونده بود. اونم انداختم تو دریا. حالا کارت نمی خوای؟

آرسینوس که فهمیده بود بدون خریدن کارت، رودولف دست از سرش بر نخواهد داشت، یکی از کارت ها را گرفت و سکه ای کف دست رودولف گذاشت.
-بگیر...ولی از الان بگم...من با نقاب شنا می کنم.

رودولف سکه را داخل جیبش گذاشت.
-عالیه. همه مرگخوارا خریدن. وقتشه برم استخرمو افتتاح کنم. به محفلیا هم گفتم معجون نیرو بخشه...ظاهرا روشناییشون گل کرده. اینو قاطی شبکه آب کل جادوگرا کردن که همه نیرومند بشن! اینا هم تسترالن ها...


در حالی که لرد ولدمورت و سوروس اسنیپ، داخل مغازه، هنوز درحال صحبت در مورد نقشه شان بودند، کل دنیا به آرامی در حال تغییر بود!

یک تغییر دائمی و همیشگی...


پایان




پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۰:۲۴ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۹:۵۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
لینی داشت همین طوری پرواز میکرد و به توان پرواز خویشتن مینازید که یه دفعه دید یه موجود پرنده ی دیگه داره به سمتش میاد. ولی یه کمی دیر دید و با سر به خرچال برخورد کرد.

- کوری مگه؟

خرچال با قیافه ی گیج خودش به لینی نگاه کرد.

- هو هو هو!
- چقدم که زشت پرواز میکنی!
- هوهو هو!
- پررویی هم میکنه!

خرچال همچنان داشت همون طوری به لینی نگاه میکرد. لینی هم که کلا این روزا اعصاب نداشت و پایین هم که فیلم شده بود و بالا هم که مجسمه شده بود و کلا دیگه بریده بود، با نیشش به سمت خرچال هجوم برد. ولی به محض برخوردش با بدن خرچال، خرچال غیب شد و لینی با سرعت یک راست به سمت پنجره رفت و به شکل کاغذ شده روی پنجره قرار گرفت.
بعد از اینکه از روی پنجره سر خورد و پایین اومد، پایین پنجره وایساد و دنبال خرچال گشت.

- کوشی پس؟

جوابی نبود.

- کجا رفتی؟

این دفعه یه جوابی بود.

- عر عر عر!
- ها؟
- عر عر عر!

خرچال به یک خر تبدیل شده بود اما قبل از اینکه لینی متوجه عمق فاجعه بشه، رون به اتاق برگشته بود.

- هیشکی منو دوست نداشت. سر و صداشون به خاطر پروفسـ... عااااا!

رون در چاله ای که دم در اتاق بود فرو رفت. ظاهرا خرچال فقط به یک خر تبدیل نشده بود و توی اتاق تشکیل یک خر و یک چاله رو داده بود!
لینی شونه ش رو بالا انداخت و وقتی شنید که صدا های طبقه پایین کمتر شده، از اتاق بیرون رفت.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۳:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4915
آفلاین
- پس چی شد اون مهر مادری؟ چرا هیشکی سراغ منو نمی‌گیره؟

لینی که به تازگی وارد اتاق شده بود و انتظار نداشت کسیو جایی به جز در محل تجمع جلوی اتاق دامبلدور ببینه، با شنیدن این صدا به سرعت جلوی میز آرایشی فرود میاد و طوری بی‌حرکت می‌ایسته که با مجسمه اشتباه گرفته بشه.
پسر مو قرمز معترض که کسی نبود جز رون ویزلی، به نظر میومد بعد از قهر کردن، به جای فرار از خونه در گوشه‌ای پناه گرفته بود تا بلکه کسی یادی ازش بکنه.
- هی این سر و صداها چیه میاد؟ نکنه نگرانم شدن و دارن دنبالم می‌گردن؟

رون با امیدواری اینو می‌گه و سریعا خودشو جلوی آینه می‌رسونه.
- باید ظاهرمو آشفته کنم. چشام گود بیفته. نگرانم شن و اینطوری بهم عشق بورزن.

رون بعد از پخش و پلا کردن موهاش و خاکستری کردن زیر چشماش، گلوشو صاف می‌کنه و بدون توجه به پیکسی‌ِ مجسمه مانندی که بسیار در تلاش بود تا حتی میلی‌متری تکون نخوره، از اتاق خارج می‌شه تا خانواده‌ی نگرانشو که در به در به دنبالش بودن از نگرانی در بیاره و مقادیری عشق از جانبشون دریافت کنه. غافل از اینکه نگرانی اونا فریادهای دامبلدور بود و نه گم شدن رون!

به محض خروج رون، پیکسیِ مجسمه‌مانند در هم فرو می‌پاشه و نفس عمیقی می‌کشه.
- آخیش، خوب شد رفتا. داشتم خفه می‌شدم.

لینی که حالا به پیکسی رهایی تبدیل شده بود، بال‌هاشو باز می‌کنه و شروع به پرواز در طول اتاق می‌کنه بلکه چیز جالبی که توجهشو به خودش جلب کنه پیدا کنه.




پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۳:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4915
آفلاین


پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لینی همچنان که سوت میزد و از اتاق خارج میشد، نگاهی به چهره بی ریشِ دامبلدور انداخت و به سختی تلاش کرد جلوی خنده اش را بگیرد. و البته موفق شد و به سرعت از اتاق خارج شد.
در میان راهرو، لینی دید که محفلی ها بر اثر داد و بیدادِ دامبلدور و مینروا از خواب بیدار شده اند و همگی در حال هجوم بردن به اتاق دامبلدور هستند.

لینی برای لحظه ای گیج شد، اما مغز ریونکلاوی اش به سرعت به کمکش آمد و او خودش را در میان یکی از میلیون ها سوراخ سقف مخفی کرد.
محل اختفایش بوی بسیار بدی میداد. مخلوطی از بوی پیاز و نم که باعث شد لینی به سرعت جلوی بینیِ کوچکش را بگیرد و دعا کند که تجمع محفلیون در میان راهرو به سرعت تمام شود.

لینی هرچه صبر کرد، محفلی های درون راهرو از جایشان تکان نخوردند. به نظر میرسید حس فضولیشان برای پیدا کردن دلیل داد و بیداد دامبلدور بیش از حد قوی باشد.

لینی اندکی سرش را از درونِ سوراخ بیرون آورد تا اوضاع را بررسی کند.
موفق شد دامبلدور را ببیند که به نظر میرسید ری استارت شده باشد و در آن لحظه، مینروا و مالی ویزلی داشتند آب به سر و صورتش میزدند.
سپس لینی اندکی سرش را کج کرد تا ویزلی های زیرِ سوراخ را ببیند.
- اوه... اینا که خوابن همشون.

درست میگفت. ویزلی ها خوابشان برده بود و همانطور در حالت ایستاده داشتند خر و پف میکردند.
لینی متوجه شد که بهترین وقت برای فرار را یافته است، پس به سرعت خودش را از سوراخ بیرون کشید و مستقیما به درون یکی از اتاق ها در انتهای دیگرِ راهرو پرواز کرد.



پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
لینی برای چند لحظه خودشو توی هوای معلق دید و صحنه های دور و برش آهسته شد.
زهر لینی که آروم آروم توی ریش پخش میشد و از هرقسمتی از ریش که رد میشد، اول بخار محسوسی بلند میشد و بعد ریش میسوخت و محو میشد. در همون حین شپش های میون ریش های دامبلدور که حالا آواره و بدون سرپناه شده بودن جیغ زنان روی زمین می افتادن و تا میومدن بفهمن چی شده، نیرویی عجیب رو تو وجودشون رو حس میکردن و چند لحظه بعدشم دچار تغییر رشد ناگهانی میشدنو تبدیل به شپش های غول پیکر.

- فرزندانم شما کی هستین؟ میخواین در راه سفیدی بقیه رو به عشق دعوت کنید؟
-
- این هم یه نوع ابراز عشقه.

دامبلدور که طی تغییرات ناگهانی‌ای که رخ داده بود عینکش افتاده بود تنها تصویری که میدید چندین موجود سیاه بودن که جیغ میزدن.

- شما کی هستین اینجا؟ از کجا اومدین؟
- مینروا.
- اوه آلبوس... تو چرا اینجوری شدی؟

با این حرف مک کونگال، دامبلدور تازه متوجه شد یه چیزی کمه. دست تو جیبش کرد و از جای ظرف کوجیک مرباش مطمئن شد.
- چجوری شدم؟
- ریشت نیسـ...

جیغ زدن مک کونگال از دیدن شپش های غول پیکر یه طرف قضیه بود و دامبلدور هم که تازه متوجه شده بود ریشش سرجاش نیست هم یه طرف.
و لینی هم تازه کم کم اتفاقات اطرافشو درک کرده بود ترجیح داد سوت زنان اتاق رو ترک کنه و مکان دیگه ای رو برای استراحت پیدا کنه.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۳:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4915
آفلاین
تغییر نظر لینی همراه با قرار دادن گزینه‌ی جدیدی روی میز بود؛ و اون گزینه چیزی نبود جز...
- نیش می‌زنم، نیش! جرات دارین جلو بیاین.

اصولا شپش‌ها موجودات زبون‌نفهمی بودن که قاعدتا چیزیم نمی‌فهمیدن. ولی اینجا فهم و دانش اونا اهمیتی نداشت! چون به جای پیشروی اونا، این خود لینی بود که به محض ورود به ریش، فریادزنان به سمتشون شیرجه می‌ره تا با نیشش شپشا رو مورد عنایت خودش قرار بده.
- گــــوووداااا!

لینی بال‌بال‌زنون در بین انبوه ریش‌های دامبلدور، شپش‌ها رو مورد هدف قرار می‌داد و شپش‌ها جیغ و دادکنان در حال گریختن به سویی دیگه بودن. وسعت ریش دامبلدور دنیایی ساخته بود برای خودش!

لینی بعد از یک تعقیب و گریز موفق، شپش‌ها رو در گوشه‌ای از ریش دامبلدور گیر می‌ندازه.
- که منو تعجب می‌کنین، هان؟ ... هی این چیه؟ همون نخودی نیست که مالی به کله‌زخمی داده بود؟

دامبلدور که گویا متوجه سخن‌گو بودن حشره‌ای که به دام انداخته بود نشده بود، با تعجب به صداهایی که بلند شده بود گوش فرا می‌ده.
- وجدان بیدار من، بیدارتر از همیشه شده؟

لینی که اصلا متوجه نشده بود مخاطب سخنان دامبلدور خودشه، با بی‌توجهی نخودو به بیرون از ریش پرتاب می‌کنه و می‌ره جلو تا شپش‌ها رو نیش بزنه. اما دامبلدور همزمان با پرت شدن نخود، پرشی که از یک پیرمرد بعید بود انجام می‌ده تا نخودو تو هوا بگیره.

تو هوا قاپیدن نخود توسط دامبلدور همانا، و فرو رفتن نیش لینی در ریش دامبلدور به جای شپش‌ها نیز همانا!
البته این جهش برای پرتاب شدن لینی از درون ریش دامبلدور به بیرون هم کافی بود!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۲۱ ۱۵:۲۹:۲۸



پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۳:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4915
آفلاین


پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۰:۵۱ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لینی به خوبی میدانست که برای پیدا کردن جای خواب، اول باید از دست مالی و دامبلدور فرار کند؛ به همین دلیل، با دقت تمام به تک تک حرکات دامبلدور و مالی توجه کرد و برای رسیدن لحظه مناسب صبر کرد.
لینی صبر کرد.
و صبر کرد.
و سپس ناگهان بدن نحیفش، با تمام قدرت توسط دستانِ قدرتمند و چاقِ مالی ویزلی، از حشره کش جدا شد.
به نظر میرسید که لینی بیش از حد برای رسیدن لحظه مناسب صبر کرده باشد!

- ایناهاشش آلبوس... خودت بگو اگه این حشره نیست، پس چیه؟

دامبلدور، در میان تاریکی اتاق، به سختی عینک خود را یافت.
- چرا همه چیز برعکسه مالی؟ چرا حس میکنم تام جلوی چشممه و داره بهم میخنده؟
- عینکتو برعکس زدی آلبوس.

دامبلدور عینکش را درست کرد و سپس صورت، و به عبارت دقیق تر بینی اش را، به لینی نزدیک کرد.
- هووم... به طرز عجیبی به نظر میاد که درست میگی مالی. این یه حشره هست. بال هم داره حتی. و چه رنگ آبیِ پر از روشنایی و زیبایی داره. اما حیف که برای زمستون به غذا نیاز داریم. مطمئنم که این حشره کوچک این موضوع رو درک میکنه و این از خود گذشتگی رو در حق محفل و روشنایی انجام میده تا یادش تا ابد در قلب های ما باقی بمونه.

لینی از صحبت های دامبلدور خمیازه ای کشید، هرچند که به طور کامل موضوع را درک کرده بود. اما در آن لحظه جرئت انجام کاری نداشت.

- خیلی خب مالی... من این حشره کوچکِ روشنایی رو میگیرم و در امان نگه میدارم تا زمستون. یادت نره که وینتر ایز کامینگ.
- بله پروفسور. حتما.

سپس دامبلدور، لینی را مستقیما درونِ ریش خود گذاشت.
لینی در ابتدا تلاش کرد با دید مثبت به این موضوع نگاه کند، اما با دیدن شپش هایی که در حال نزدیک شدن به او بودند، کم کم نظرش تغییر کرد...



پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۰:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6392
آفلاین
مالی فریاد کشان به داخل اتاق دامبلدور پرید!
-آلبوس...آلبوس..برخیز!

دامبلدور سراسیمه از خواب پرید.
-چی شده؟ چی شده؟ گریفیندور عقبه؟ امتیاز بدین...تام برگشته؟ هری رو کوک کنین و بفرستین دنبالش! منم دستمو سیاه می کنم و نقش مرده بازی می کنم!...مالی؟ ...تویی که! چیه؟ یکی دیگه به دنیا آوردی؟

مالی دستی به شکم همیشه بزرگش کشید.
-نه...هنوز که وقتش نشده پروفسور. هشت ماه مونده. من منبع پروتئینی غنی ای برای محفل پیدا کردم!

دامبلدور سرش را تکان داد.
-نه مالی...اگه باز می خوای بحث اون پیرمرد کارتن خواب جلوی درو پیش بکشی باید بگم نمی تونیم اونو بخوریم. مگه ما فرزندان تاریکی هستیم؟ فوقش وقتی خوابه شاید بتونیم یه دستی، پایی چیزی ازش جدا کنیم و زمستونو باهاش سر کنیم...

مالی با ملاقه اش ضربه ای دقیق و کاری به گردن دامبلدور نواخت!
-اوه...کشتمش...شیپیش بود! نه نه...اون پروژه رو فعلا به تعویق انداختم. چون همین چند دقیقه پیش، یه حشره دیدم تو خونه.

-اون که حشره نیست. دفعه قبلم بهت گفتم...اون شوهرته! گاهی موهاش سیخ سیخ وایمیسه و...

مالی با عجله حرف دامبلدور را قطع کرد.
-نه...باور کنین. این یکی حشره واقعی بود. کوچیک و پر از پروتئین! پروازم می کرد.


در این میان، لینی به دنبال جایی برای خواب می گشت...









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.