سوروس اسنیپ
از هاگوارتز / اِسپینرز اِند
- تولد نقش
- 1405/04/31
- آخرین ورود
- یکشنبه 19 مهر 1405 19:33
- عضویت
- 1405/04/28
- پستها
- 44
میرتل داشت دهانش را باز میکرد که ناگهان، تمام شمع های خانهٔ آبرفورث یکباره خاموش شدند. در تاریکیِ مطلق، صدای قدمهایی آهسته اما محکم از پشتِ درِ ورودی به گوش رسید.
ابرفورث با عصبانیت فریاد زد: «کی اونجاست؟ من بهت هشدار میدم، بزها رو ول میکنم!»
در باز شد. نورِ مهتاب، سایه ای بلند و آشنا را روی دیوار انداخت. سوروس اسنیپ، با همان عبای بلندِ همیشگی، در چهارچوب در ایستاده بود. صورتش مثل همیشه بی احساس و چشمانش مثل دو تکه یخِ سیاه، همه را زیر نظر داشت.
بلاتریکس که با دیدن او از جا پرید، با لحنی که آمیزه ای از شوک و خشم بود، گفت: «سوروس؟! تو... تو که مُردی!»
اسنیپ با خونسردی وارد اتاق شد، از میانِ آوارِ چوب و میزِ شکسته گذشت و کنارِ ورنونِ غش کرده ایستاد. نگاهی به او انداخت و با لحنی سرد گفت: «مُردن؟ آن مفهومِ بسیار ساده ای برای کسی مثلِ من است. اما نه، بلاتریکس، نمُرده ام. فقط تصمیم گرفتم برای مدتی، جهان را از شرِّ حضورِ احمقانه ات نجات دهم. متأسفانه، نامهٔ دروغینی که به دستت رسیده، ثابت کرد که هنوز به همان سادگی ات باقی مانده ای.»
دمزا که با دیدن اسنیپ زنده، جا خورده بود، با احتیاط پرسید: «پس قضیهٔ وصیتنامه... و صندوقچه... همه اش دروغ بود؟»
اسنیپ چوبدستی اش را چرخاند و جعبه ای چوبی کوچک، از لایِ شنلِش بیرون آورد و روی زمین گذاشت. همان جعبه ای که دملزا زیرِ میز پیدا کرده بود.
«وصیتنامه حقیقت دارد. اما صندوقچه، فقط یک آزمون بود. برای اینکه ببینم چه کسی واقعاً به دنبالِ حقیقت است و چه کسی به دنبالِ طمع.»
او نگاهی به میرتل که از ترس روی سقف چسبیده بود انداخت و با لحنی تلخ گفت: «میرتل، خواهش میکنم پایین بیا. اینجا خبری از فاضلاب نیست.»
سپس با نگاه به همه، ادامه داد: «کلیدِ واقعی، جایی نیست که فکر میکنید. آن را در جایی گذاشته ام که هیچکس به فکرِش نیست: در میانِ کتاب های ممنوعهِ کتابخانهٔ هاگوارتز، در قسمتی که دوربینِ چشم درازه به آنجا راه ندارد. حالا اگر میخواهید بدانید در صندوقچه چیست، باید به آنجا بروید. اما هشدار: اگر کسی قبل از من به آن دست بزند، طلسمی آن را محو میکند که تا ابد پیدا نمیشود.»
ورنون که تازه به هوش آمده بود، با دیدن اسنیپ، با وحشت فریاد زد: «خدای من! خودِ اسنپ! زنده است!»
اسنیپ بدون نگاه به ورنون، با لحنی یکنواخت گفت: «دورسلی، اگر دوباره اسم مرا اشتباه بگویی، تو را با طنابِ جارو به محوطهٔ قلعه میبندم و به بزهای آبرفورث هدیه میدهم.»
سپس رو به بقیه کرد و با همان لحن سرد گفت: «فردا شب، کتابخانه. هرکس که جرات دارد، بیاید. اما بدانید که من آنجا هستم و ناظر خواهم بود.»
و ناگهان، بدون اینکه کسی متوجه شود چطور، از میانِ دودِ سفیدی که کفِ اتاق پیچیده بود، ناپدید شد.
آبرفورث با خستگی به بقیه نگاه کرد و گفت: «خب... حالا که مهمان ناخوانده رفت، کی کمک میکنه میزمو درست کنه؟»
بلاتریکس با نگاهی که میگفت «به هیچکس اعتماد ندارم»، زیر لب گفت: «کتابخانه... جالب شد.»
ابرفورث با عصبانیت فریاد زد: «کی اونجاست؟ من بهت هشدار میدم، بزها رو ول میکنم!»
در باز شد. نورِ مهتاب، سایه ای بلند و آشنا را روی دیوار انداخت. سوروس اسنیپ، با همان عبای بلندِ همیشگی، در چهارچوب در ایستاده بود. صورتش مثل همیشه بی احساس و چشمانش مثل دو تکه یخِ سیاه، همه را زیر نظر داشت.
بلاتریکس که با دیدن او از جا پرید، با لحنی که آمیزه ای از شوک و خشم بود، گفت: «سوروس؟! تو... تو که مُردی!»
اسنیپ با خونسردی وارد اتاق شد، از میانِ آوارِ چوب و میزِ شکسته گذشت و کنارِ ورنونِ غش کرده ایستاد. نگاهی به او انداخت و با لحنی سرد گفت: «مُردن؟ آن مفهومِ بسیار ساده ای برای کسی مثلِ من است. اما نه، بلاتریکس، نمُرده ام. فقط تصمیم گرفتم برای مدتی، جهان را از شرِّ حضورِ احمقانه ات نجات دهم. متأسفانه، نامهٔ دروغینی که به دستت رسیده، ثابت کرد که هنوز به همان سادگی ات باقی مانده ای.»
دمزا که با دیدن اسنیپ زنده، جا خورده بود، با احتیاط پرسید: «پس قضیهٔ وصیتنامه... و صندوقچه... همه اش دروغ بود؟»
اسنیپ چوبدستی اش را چرخاند و جعبه ای چوبی کوچک، از لایِ شنلِش بیرون آورد و روی زمین گذاشت. همان جعبه ای که دملزا زیرِ میز پیدا کرده بود.
«وصیتنامه حقیقت دارد. اما صندوقچه، فقط یک آزمون بود. برای اینکه ببینم چه کسی واقعاً به دنبالِ حقیقت است و چه کسی به دنبالِ طمع.»
او نگاهی به میرتل که از ترس روی سقف چسبیده بود انداخت و با لحنی تلخ گفت: «میرتل، خواهش میکنم پایین بیا. اینجا خبری از فاضلاب نیست.»
سپس با نگاه به همه، ادامه داد: «کلیدِ واقعی، جایی نیست که فکر میکنید. آن را در جایی گذاشته ام که هیچکس به فکرِش نیست: در میانِ کتاب های ممنوعهِ کتابخانهٔ هاگوارتز، در قسمتی که دوربینِ چشم درازه به آنجا راه ندارد. حالا اگر میخواهید بدانید در صندوقچه چیست، باید به آنجا بروید. اما هشدار: اگر کسی قبل از من به آن دست بزند، طلسمی آن را محو میکند که تا ابد پیدا نمیشود.»
ورنون که تازه به هوش آمده بود، با دیدن اسنیپ، با وحشت فریاد زد: «خدای من! خودِ اسنپ! زنده است!»
اسنیپ بدون نگاه به ورنون، با لحنی یکنواخت گفت: «دورسلی، اگر دوباره اسم مرا اشتباه بگویی، تو را با طنابِ جارو به محوطهٔ قلعه میبندم و به بزهای آبرفورث هدیه میدهم.»
سپس رو به بقیه کرد و با همان لحن سرد گفت: «فردا شب، کتابخانه. هرکس که جرات دارد، بیاید. اما بدانید که من آنجا هستم و ناظر خواهم بود.»
و ناگهان، بدون اینکه کسی متوجه شود چطور، از میانِ دودِ سفیدی که کفِ اتاق پیچیده بود، ناپدید شد.
آبرفورث با خستگی به بقیه نگاه کرد و گفت: «خب... حالا که مهمان ناخوانده رفت، کی کمک میکنه میزمو درست کنه؟»
بلاتریکس با نگاهی که میگفت «به هیچکس اعتماد ندارم»، زیر لب گفت: «کتابخانه... جالب شد.»
افرادی که لایک کردند
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮


از ترس رفت روی سقفِ خانه آبرفورث و از آن بالا با حالتِ دفاعی به بز ها نگاه می کرد.





سر و صداشون به خاطر پروفسـ... عااااا! 




