هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: آزکابان
پیام زده شده در: ۱:۳۳ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
#1
آرسینوس و نقاب که حسابی درب و داغان شده بودند، شیرها را از سر و کله خود پاک کردند و لنگان لنگان به راهشان ادامه دادند.
رفتند و رفتند، تا اینکه رسیدند به دم در آزکابان.
آرسینوس به هوای تازه نیاز داشت.
آرسینوس نمیتوانست شکست بخورد.
آرسینوس میخواست استرایک بک بکند.
پس بنابراین، در آزکابان را باز کرد، همراه با پرنس نقاب قدمی به بیرون گذاشت تا از هوای تازه تنفس کند.

تنفس کردن آرسینوس دیری نپایید، یادش آمد که ریه اش را در آورده و پرت کرده جلوی سگ ها تا نوش جان کنند.
پس نتیجتا با چهره ریلکس خود لعنتی فرستاد، اندکی دیگر خون و دل و روده اش را به بیرون تف کرد، بعد هم همانجا به دیوار تکیه داد تا اندکی بیشتر خستگی اش در برود.

و اما در سوی دیگر، ملت محفلی، خوش و خرم داشتند از آزکابان خارج میشدند.

آرسینوس به صدای پاهایی که هر لحظه نزدیک تر میشدند، گوش کرد. سپس به نقاب گفت:
- خودت رو جمع و جور کن. اینطوری ببینن ما رو زشته. ابهتمون هرگز نباید خراب بشه.

پادشاه مقدار دیگری خون از دهان خود تف کرد، سپس از دیوار تکیه گاهش فاصله گرفت و به محفلیونی که در حال خارج شدن از آزکابان بودند، نگاه کرد.
محفلی ها نیز به او نگاه کردند.
و سپس چوبدستی ها از غلاف خارج شدند.

- قصد جنگ نداریم... با بزرگواری اجازه میدیم از اینجا برید.

دامبلدور که خود نیز چوبدستی اش را در دست نگه داشته بود، بدون لبخند، اما با لحنی که میکوشید ملایم، اما قاطع و محکم باشد، گفت:
- ما قصد رفتن از اینجارو نداریم... من و اعضای محفل قصد داریم تو رو به عدالت بسپاریم. پس باید باهامون بیای.

آرسینوس قصد رفتن با دامبلدور و محفل، یا حتی سپرده شدن به دست عدالت را نداشت. بنابراین چوبدستی خود را در یک دست، و عصای پادشاهی را در دست دیگر نگه داشت.
از دیوار فاصله گرفت و خودش را به نزدیک دریا رساند.
پادشاه آماده جنگ بود.
نقاب هم همینطور.
سپس آرسینوس با عصای پادشاهی، نه به سمت محفل، بلکه به سمت آسمان اشاره کرد.
برقی عظیم از سر عصا به بیرون شلیک شد، و در حالی که محفلیان توجهشان به آن برق جلب شده بود، پادشاه و ولیعهد به درون دریا پریدند.

محفلیان به سرعت برای دستگیر کردن آرسینوس و نقاب جلو دویدند.
اما آب به رنگ سرخ در آمده بود، و کوسه های عظیمی در حال دور شدن از آن نقطه بودند...

لندن، ساعت دو بامداد:


در خوابگاه مدیران، زوپس نشینان ناگهان متوجه شدند اشکالی وجود دارد...
گزارش هایی از رنج، مرگ و ویرانی کامل وزارت سحر و جادو...
به نظر میرسید پادشاه حتی وقتی استرایک بک نکرده است هم استرایک بک کرده، آن هم با نابود کردن کامل وزارت سحر و جادو!



پاسخ به: اطلاعیه های وزارت سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷
#2
[colour=FF0000][b][center]اطلاعیه یازدهم پادشاهی داس و کراوات
[/centre]
[/d][/color]

پیرو برخی شایعات منتشر شده توسط حامیان گروه های ضاله سباه و سفید' ملزم دانسایم که جدید ترین اطلاعیخ رسمی پادشتهی را منتشر کرده و پایانی بن

هیم بر تمامیگمانه زنی های منتشر شده. به این ترتیب ما، :relax، پادشاه برحق جامعه جادوبی، اعلام میکنیم که هم بنده و هم ولیعهد جامعخ جادوبی، ، در سلامت کامل به سر میبریم. اکنون در کاخ سلطنتی وزارتخانه هستیم و تا این لحظه کا این اطلاعیه را مینویسیم، هیچ گونه اثری از حمله مرگخوادان برای نجات ، مشاهده نشدا است.
همچنین اعضای محفا ققنوس هم هیچگونه تمایلی برای نجات رهبر فرتوت خود نشان نداده و اوضاع آزکابان نیز کاملا تحت کنترل است.
هرچند متاسفانه باید اعلام کنیم که تا این لحظه، خبری از ملعون شماره 2.5، فنگ پاچه گیر، به دست ما نرسیده است.اماوزارت به شه وندان محترم جامعه جادویی اطم






ینان میدهد که تمامی تدابیر لازم برای چلوگیری از خطرات احتمالی موجود سگ مانند مذکور، اندیشیده شده است و همانطور که ملت جانعه جادکیی ممکن است شنیده باشند، سمی در محل خوابگاه مدیران توسط شخص شخیص ما پخش شده که فنگ را رام کرده و ذهن وی را طوری تغییر میدهد تا توانایی تشخیص حقبقت از باطل را داشته باشد و در اسرع وقت، به سمت تملک مرلینی ما بگرود. بله! درادشاهی داس و کراوات-جتی برای چنین موچودات پستی نیز امکان بازگشت وجود دارد.









بار دیگر اعللللللام میکنیم که و هم اکنون در سلامت کامل قرار داریم. معاون ما، لایتینا فاست#از ما روی نکردانده و هیچ اثری از فعالیت غیرقانونی دو جبهه vdvy نمیشود. از آحاد جامعه جادویی صمیمانه خواهشمندیم آرامش خود را حفظ کرده و مراقب schwifty خود و عزیزان خویش باشند. مظنونین همکاری با دوجبهه سیاهوسفیدهمچنانتحتتعقیبوزارتخاتهسحروجادوقرار داسترنبحالعادوااوجگدکبممنقاب،بهاوندستنزن یمثمثمصمصمصممصمیگبگمسجشمیککرمیم

باتشکت!
پاوتحجچک

24

[img align=left width=100]http://s8.picofile.com/file/8310871718/dolat1.png[/imjigger]



پاسخ به: موزه‌ی تاریخ سیاسی-اجتماعی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۳ سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۷
#3
لرد و مرگخواران رفتند و رفتند.
دریچه کم کم از حالت صافی خارج شد و دچار پیچ و خم هایی ناجوانمردانه شد.
لرد و مرگخواران نیز پیچ و خم خوردند و خم به ابرو نیاوردند.

و بعد دریچه دچار سراشیبی شد.
لرد همچنان که روی هری پاترش قان قان میکرد، سرش را چرخاند تا به لایتینا نگاه کند.
و لرد سیاهی که هرگز اشتباه نمیکرد، اولین اشتباهش را در اینجا انجام داد و متوجه نشد که شیب دریچه در اینجا، حتی برای یک هری پاتر هم بیش از حد زیاد میشود.

بهرحال، لرد، همانطور که قان قان میکرد و با نگاه خشمگینش به لایتینا نگاه میکرد، ناگهان دیگر نگاه نکرد. در واقع و به معنای واقعی کلمه، از نظرها ناپدید شد. حتی فرصت نکرد نعره ای بزند.

مرگخواران ابتدا هول کردند و حتی یک دور روی همدیگر افتادند. سپس همانجا ایستادند.
هیچکس جرئت نداشت پایین را نگاه کند تا اوضاع لرد پس از سقوط را ببیند.

- ما هنوز زنده و قدرتمندیم. روی کله زخمیمون فرود اومدیم. با اینکه دور سرش داره جنازه هدویگ میچرخه، ولی فکر میکنیم بتونه ادامه بده. خرجش فوقش چندتا کروشیوئه. شماها هم سریع بیاید که یه سینوس داریم که باید تبدیلش کنیم به کسینوس، البته اگر نمیره!

مرگخواران با شنیدن سخنان لرد، به سختی به جلو رفتند و یک به یک سقوط کردند.
و پس از سقوط روی یکدیگر، و بالاخره بلند شدن از جای خود، خود را مقابل دربی عظیم و طلایی یافتند.

لرد با حالتی تحقیر آمیز به در نگاه کرد، سپس چوبدستی خود را بیرون کشید، به سوی در نشانه گیری کرد، و طلسمی زیر لب خواند.

مرگخواران که انتظار داشتند در منفجر شود، جلوی صورتشان را گرفتند، اما در، با حالت موقری، ابتدا ترک خورد، سپس ترک ها بزرگتر شدند و در نهایت تبدیل شد به مشتی خاک طلایی رنگ.

لرد نوک چوبدستی خود را فوت کرد.
- فکر کرده با سالها زندانی کردن ما، ذره ای از قدرت عظیم ما کم میشه.

مرگخواران اینبار به جای اظهار نظر، به دنبال لرد سیاه وارد اتاق عظیم دیگری شدند.
و در انتهای اتاق، آرسینوس ایستاده بود و نقاب هم کنارش روی هوا شناور بود.

آرسینوس به نقاب نگاه کرد.
- بریم؟
- عووم!
- پس میمونیم.

و آرسینوس چوبدستی اش را در یک دست، و عصای پادشاهی را در دست دیگرش گرفت. نقاب هم پستونکش را از دهان خارج کرد و کناری انداخت...


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۹ ۱۸:۵۳:۲۳


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱:۲۰ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
#4
هر یک از آنها ممکن بود نفر بعدی باشند.
آنها این را میدانستند.
آرسینوس، نقاب و لایتینا هم این را میدانستند.
در نتیجه نقابِ دانا، خمیازه ای کشید. آرسینوس که خودش هم خسته بود، به سرعت خمیازه ای در جهت تکمیل کردن خمیازه نقاب کشید و رو به لایتینا گفت:
- به حربه نهایی متوسل شو. ما هم بریم بخوابیم. اساتید هم تا چند دقیقه دیگه میرسن همونطور که میدونی.

لایتینا آب دهانش را قورت داد و به آرسینوس و نقاب که از صحنه خارج میشدند، نگاه کرد. سپس رویش را چرخاند به سمت دانش آموزان که از شدت اضطراب خیس عرق شده بودند. سپس با لحنی ملایم گفت:
- خب دانش آموزان عزیز... از اینجا به بعد گروهبندی با من هستش. همه تون در گروه های دو نفری رو به روی همدیگه بشینید. یه آزمون خیلی ملایم و گوگولی رو باید انجام بدید.

دانش آموزان آب دهانشان را دوباره قورت دادند، جملات لایتینا اصلا آرامشان نکرده بود.

- خب... حالا با هم دیگه سنگ کاغذ قیچی کنید... فقط یک بار. کسانی که مساوی بیارن، میرن تو دسته دستشویی شورا، اونایی که ببرن میشن دستمال پیچ، اونایی که ببازن هم میشن طی کش.

پس از دقایقی وحشت و قورت دادن آب دهان و خیس کردن شلوار، دانش آموزان همگی با هم سنگ کاغذ قیچی بازی کردند و دستانشان را هم در همان حالت نگه داشتند تا لایتینا کاملا روی نتایج نظارت داشته باشد.

و درست در میان نظارت دقیق و یادداشت کردن های لایتینا بود که سرمای عجیب و شومی کارخانه را در بر گرفت.
و سپس، چند عدد دمنتور، که رداهایی صورتی همچون پرستاران کودکان پوشیده بودند، وارد کارخانه شدند.

استرس و وحشت موجود در چهره دانش آموزان، جای خود را به نگاهی عاقل اندر سفیه داد.

- اوه... خیلی خب... اساتیدتون هم اومدن. منم برم پیش اعلی حضرت توی وزارت دیگه، بگم بهشون کارگراش... یعنی دانش آموزانشون مستقر شدن بالاخره. و آها، هیچ کدومتون هم حق ارتباط داشتن با خارج از مدرسه رو ندارید و در صورت ارتباط برقرار کردن، اساتید باهاتون برخورد بوس وارانه میکنن.

لایتینا این را گفت و به سرعت به سمت وزارت آپارات کرد و کودکانی که توسط دمنتورها به بخش های مختلف کارخانه هدایت میشدند را تنها گذاشت...

پایان سوژه



پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۰:۴۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷
#5
آرسینوس کراوتش را با ناراحتی از گردنش جدا کرد، سپس موهای نارنجی اش را مرتب کرد، بعد هم به لایتینا که لباس هایی با اندازه سه برابر استاندارد پوشیده بود، نگاه کرد.
- ما حاضریم. بریم که ملت ازمون تعریف کنن، پاداش بگیرن.

لایتینا که پاچه های شلوارش را جمع میکرد تا زمین نخورد، گفت:
- بله اعلی حضرت... حاضرم... بریم.

و آرسینوس با ذکر نام خود و مرلین، به درون دستشویی وزارت شیرجه رفت. لایتینا هم پشت سرش.
ثانیه ای بعد، پادشاه و معاونش در کوچه دیاگون ظاهر شدند.

آرسینوس به اطراف کوچه با چشمان تنگ شده نگاه کرد. کوچه شلوغ بود، اما مثل همیشه نبود. لایه ای از غم و اندوه بر کوچه دیاگون سنگینی میکرد.

آرسینوس به پیرمرد دستفروشی که گوشه ای نشسته بود نگاه کرد و به سمت او رفت.
- این قاب آویز فیکای اسلیترین چند؟
- دونه ای سه گالیون.
- این بدترین معامله در تاریخ خرید و فروش قاب آویزهای فیک هست... بدترینِ بدترین!
-
- اینارو ولش کن... نظرت راجع به حکومت پادشاهی و اینا چیه؟

پیرمرد نگاهی به اطراف کرد، سپس چشمانش پر از اشک شدند و گفت:
- وضعیت اقتصادی وحشتناکه... مالیات ها بالا رفته، دیگه هیچکس مارو دوست نداره. من فقط امیدم به زوپس نشیناس که شر این ظالم رو از سرمون کم کنن.

آرسینوس به صورت نامحسوسی به لایتینا نگاه کرد، سپس به صورت نامحسوس تری، دستش را روی گردنش به حرکت در آورد. درست با ژست چاقویی که میخواهد گلویی را گوش تا گوش ببرد.

سپس شاه و معاونش از پیرمرد که ساعات آخر عمرش را میگذراند، دور شدند و رفتند به سمت مغازه ردا فروشی مادام مالکین.
آرسینوس به لایتینا نگاه کرد.
- خانما مقدم ترن... اصلا هم به ظاهر فعلیت اشاره نداره...

لایتینا پوکرفیس شد؛ اما وارد مغازه ردا فروشی شد و به مادام مالکین که گویی صد سال پیر شده است، نگاه کرد.
- سلام خانم مالکین... خوب هستید؟ یه ردای سلطن... رعیتی میخواستم ازتون.

ابروی چپ مادام مالکین با حالتی عصبی بالا پرید.
- سلام... هیچ ردایی نداریم... قیمتا خیلی بالا رفته، نمیفروشیم تا بیاد پایین یا بره بالاتر.
- قیمتا چرا بالا رفته؟
- همه ش کار پادشاهی و این کوفت و زهرماراس... امیدوارم که زوپس نشینا بزنن تو کمر پادشاه!

لایتینا به سرعت از مغازه خارج شد و به آرسینوس که دست به سینه جلوی در ایستاده بود، نزدیک شد.
- میگم که... فکر کنم باید کم کم زوپس نشینارو هم... آره خلاصه اعلی حضرت.
- پس بریم نقشه حمله به خوابگاه مدیرا رو بکشیم و هرچه سریعتر هم حمله کنیم بهشون... صبر بیشتر از این جایز نیست.



پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۰ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷
#6
اخبار جادوگر تی وی، با آهنگ حماسی جدید و تاریکی که خبر از واقعه ای شوم میداد، همراه با تصاویری از رژه سربازانی نقابدار و گمنام در پشت صحنه، آغاز شد.
مجری که در استادیوم پشت میز خود ایستاده بود، لبخندی مصنوعی به سوی دوربین زد و گفت:
- درود و صد درود خدمت تمامی مردم عزیز و هوشیار جامعه جادویی. اخبار شبانگاهی امروز به دستور پادشاه قدر قدرت، زودتر از موعد همیشگی، که شب ها هستش، و البته گاهی هم کلا پخش نمیشه، پخش میشه تا گزارش تصویری و کاملی از شبیخون شبانگاهی به گروهک های تروریستی محفل ققنوس و مرگخواران برای شما عزیزان پخش شود و عبرت بگیرید.

سپس تصویر مجری جای خود را به صحنه ای تاریک داد. دوربین به طرز بدی در دست فیلمبردار که ظاهرا در گوشه ای کمین کرده بود، تکان میخورد تا از گروهی اشخاص ناشناس و نقابدار، که پشت سر یک عدد نقاب شناور در هوا، به یک خانه نزدیک میشدند، فیلم بگیرد.
آن اشخاص، و نقاب که در آن لحظه پستونکی در دهان نداشت، سینه خیز و بسیار مخفیانه به حیاط تاریک خانه ریدل ها نزدیک شدند.

دوربین اندکی روی دکه دربانی خانه ریدل ها زوم کرد تا چهره خواب آلود رودولف لسترنج را، که داشت با خمیازه ای تمام اعضای درونی بدنش را به نمایش میگذاشت، نشان دهد. پس از خمیازه، رودولف شلوارش را تا نزدیک سینه پر از مویش بالا کشید و از دکه خارج شد.
و دقیقا همان لحظه بود که ناگهان نقاب، همچون جنی بو داده، پرید روی صورت وی.
رودولف حتی فرصت نکرد فریاد بکشد.
نقاب، رودولف را به سوی در خانه هدایت کرد و با دستان رودولف، در را گشود. و همین کافی بود تا سربازان گمنام وزارت، در سکوت، اما با تمام سرعت خود را به داخل خانه پرتاب کنند.

چند ثانیه سکوت برقرار بود، و سپس اندکی صدای تق و توق از طبقه دوم خانه، و ثانیه ای بعد، لرد سیاه در حالی که دست و پایش بسته شده بود، با لباس خواب سیاهش، توسط سربازان از خانه بیرون کشیده شد و همه با هم آپارات کردند.

صحنه دوباره تغییر کرد.

اینبار، دوربین به نظر میرسید روی سطح صافی قرار گرفته است و آرامش بیشتری بر فضا حاکم است. دوربین اندکی زوم شد تا دو عدد خانه، با پلاک های یازده و سیزده را به نمایش بگذارد.
و سپس بیشتر زوم کرد، تا تعداد زیادی سرباز نقابدار و ناشناس را به نمایش بگذارد که در میان شمشادهای جلوی دو خانه، استتار کرده بودند.
اوضاع برای چند دقیقه به همین منوال گذشت، تا اینکه بالاخره آخرین چراغ های خانه شماره سیزده نیز خاموش شدند.

سربازان از میان شمشادها خارج شدند، و شخص پادشاه، در حالی که قلاب نقره ای و براقی که به جای دست چپش قرار داشت را در هوا تکان میداد، با عصای پادشاهی موجود در دست راستش به دو خانه مشنگی اشاره کرد...
و ثانیه ای بعد، با یک انفجار عظیم، خانه شماره دوازده گریمولد پدیدار شد و نیروهای وزارت به همراه آرسینوس، با تمام سرعت به داخل خانه هجوم بردند...

تصویر دوباره سیاه شد تا دوباره استودیوی جادوگر تی وی را به نمایش بگذارد.

مجری با همان لبخند مصنوعی ادامه داد:
- همچنین نیروهای وزارت صبح زود برای پاکسازی بقیه نیروهای تروریستی مرگخواران و محفل ققنوس، به قرارگاه های این دو گروه رفتند، اما اونجارو کاملا تخلیه شده دیدند و در حال حاضر این قرارگاه ها، به صورت مستقیم تحت فرمان وزارت هست. باشد که سایه پادشاه همواره مستدام باشد. جادوگر تی وی، فرت!



پاسخ به: اطلاعیه های وزارت سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۰:۴۷ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷
#7
اطلاعیه نهم پادشاهی داس و کراوات


با درود فراوان بر تمامی اعضای وفادار و غیر وفادار جامعه جادویی.

ما به سران هر دو جبهه معدوم سیاه و سفید مهلت کافی برای تسلیم کردن قدرت‌هایشان را دادیم، اما آنان توجهی نشان ندادند.
ما به آنان گفتیم که با قدرت و قاطعیت تمام برخورد خواهیم کرد، اما آنها باز هم به بی‌توجهی‌شان ادامه دادند و باعث شدند که ما، علی رغم میل شخصی، در شبیخونی مرگبار به فرماندهی خودمان، همراه با نیروهای گمنام وزارت، به خانه شماره دوازده گریمولد و خانه ریدل ها یورش برده، و پس از شکستن تمامی شیشه ها و آتش زدن سطل های زباله و مخلوط کردن زباله های تر و خشک، لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور را دستگیر کنیم.

در حال حاضر لرد ولدمورت در ساختمان وزارت خانه، تحت شدیدترین تدابیر امنیتی با مخلوطی از انواع جادوهای سیاه و سفید صنعتی و سنتی نگه داری میشود.
در مورد آلبوس دامبلدور، به دلیل علاقه شدید ایشان به انواع ماچ و بوسه و محبت، ایشان را به زندان آزکابان منتقل کرده و در کنار ماچ کننده ترین دمنتورها جای دادیم.

همچنین بقیه اعضای جامعه که تا این لحظه از اعلام وفاداری سر باز زده‌اند، تا تاریخ 31 خرداد برای اعلام وفاداری خود در مرکز توبه مهلت دارند.
در صورتی که باز هم اغتشاشگران، از تسلیم شدن و اعلام وفاداری سر باز بزنند، لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور بی‌درنگ اعدام خواهند شد.

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۳ ۱:۰۲:۰۱
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۶ ۲۱:۰۶:۳۳


پاسخ به: فرجام در آزکابان
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۷
#8
دکتر بی حوصله و خسته، اسامی را تک تک خواند، زندانیان هم برای حاضری زدن، مقداری از سلامت عقلی خود را پاشیدند توی دماغ دکتر.
دکتر مکمرفیلد دیگر اینطوری نمیتوانست. او قبلا یک پزشک کودکان بود. او یک زمان کودکان را با محلول های ننه بزرگش درمان میکرد، حتی بیماری های لاعلاج را. اما اکنون باید زندانیان را سر عقل می آورد تا دوباره برای اجتماع مفید واقع شوند.

دکتر مکمرفیلد به دمنتورها اشاره کرد تا بیاید اندکی با زندانی ها ماچ و بوسه کنند، و در ضمن اینکار، آن ها را به اتاق روان درمانی ببرند. خودش هم در انتهای صف دیوانه سازها و زندانیان به راه افتاد تا یک وقت کسی جا نماند.

آنها پس از عبور از راهروهای تو در توی آزکابان، که اکنون با نقاشی های شاد و رنگی از زندانیان و کودکانی که کشته شده بودند، تزئین شده بود، به اتاق روان درمانی رسیدند.
اتاقی با دیوارها، کف و سقف سفید، که البته با لکه های خون که حاصل جلسه روان درمانی قبلی بود، لکه دار شده بودند. تنها قسمت تمیز اتاق، میز بسیار بلندی در وسط آن بود که دور تا دورش صندلی هایی مخصوص نشستن زندانیان قرار گرفته بودند.

دکتر مکمرفیلد به لیست اسامی اش نگاه کرد.
- خیلی خب... همه تون لطفا مثل بچه های خوب بشینید پشت میز.

زندانیان اندکی سرشان را خاراندند، سپس برخی به صورت صحیح، برخی به صورت اعشاری و حتی پشت و رو روی صندلی هایشان نشستند.
استیصال موجود در چهره دکتر مکمرفیلد، به طرز جدی ای بالا رفت.
- کسی میدونه تو این شرایط باید چه بوقی خورد؟

دمنتوها به خوبی میدانستند در این شرایط باید چه بوقی خورد، در نتیجه با حرکات خشنی، همه زندانیان را به صورت صحیح روی صندلی هایشان نشاندند.

درصد استیصال موجود در چهره دکتر مکمرفیلد، دوباره پایین آمد.
- خیلی خب... جلسه پونصد و شصت و سوم روان درمانی رو شروع میکنیم.

و جلسه، با پایین آمدن دستگاه هایی مجهز به عینک از سقف، آغاز شد.

- دمنتورها، لطفا از اتاق خارج شید. این زندانیا دارن روان درمانی میشن.

عینک ها روی چشمان زندانیان قرار گرفت، و زندانیان شروع کردند به پیچیدن به خودشان و یکدیگر. برخی شروع کردند به بالا آوردن خون، در مورد تعدادیشان خون از گوش و دماغشان به بیرون پاشید.
دکتر مکمرفیلد اندکی از آنها فاصله گرفت. دلش نمیخواست روپوش سفیدش، با خون آنها سرخ شود.

و بعد ناگهان نور چراغ ها به شدت زیاد شد، و چراغ ها و عینک ها شروع کردند به جرقه زدن.

- توقف عملیات روان درمانی!

بلافاصله عینک ها، همراه با یک لایه پوست، از دور چشم زندانیان جدا شدند و به سقف بازگشتند.

دکتر مکمرفیلد که اکنون صد در صد استیصال در چهره اش مشاهده میشد و واقعا نمیدانست چه بوقی باید بخورد در این شرایط، به دمنتورها اشاره کرد که زندانیان را که گیج و منگ شده بودند، از اتاق خارج کرده و به سلولشان برگرداند.

دقایقی بعد، سلول زندانیان:

- میگم ادوارد... چرا شبیه خودتی؟
- خب مرتیکه، شبیه عمه م باشم پس؟
- به نظرتون دراکو زنده س؟
- وایسید... متوجه نشدید؟ همه مون به حالت عادی برگشتیم!
- باید یه نقشه بکشیم از اینجا در بریم.
- کجاییم اصلا؟

ادوارد با قیچی هایش سرش را خاراند و پوست و موی خود را کند.
- نمیدونم... در نتیجه مجبوریم حفظ ظاهر کنیم و به همون شکلی که احمق بودیم، خودمو نشون بدیم. تا کسی شک نکنه و بتونیم یه برنامه درست و حسابی بذاریم واسه فرار کردن. و آها... بنده به عنوان یک مرگخوار، اصلا محفلی هارو نمیشناسم و اونا هر غلطی خواستن خودشون بکنن، ما مرگخوارا هم خودمون راه فرارمون رو پیدا میکنیم. دور شید محفلیای ریش پرور!



پاسخ به: اطلاعیه های وزارت سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
#9
اطلاعیه هشتم پادشاهی داس و کراوات



با درود فراوان خدمت جامعه جادویی.

مهلت برای اعلام وفاداری ناظران، همانطور که قول داده بودیم، به اتمام رسید. ناظرانی بودند که این مهلت را نادیده گرفتند و همچنان به رفتارهای اشتباه و پلیدانه خود ادامه دادند، این ناظران، طی شبیخون هایی مرگبار و چند جانبه، توسط وزارت دستگیر شدند و به زودی به اشد مجازات خواهند رسید.
ناظرانی که در حال حاضر توسط نیروهای وزارت دستگیر شده اند، عبارتند از:
نارسیسا مالفوی
ادوارد (دست قیچی)
آملیا فیتلوورت
دورا ویلیامز

همچنین وزارت در حال حاضر کنترل مستقیم تمامی مکان های عمومی و خصوصی، به جز خانه شماره دوازده گریمولد و خانه ریدل را در اختیار دارد.
اما به زودی، این مکان ها نیز تحت تصرف وزارت قرار خواهند گرفت تا بالاخره، شاهد جامعه ای یکپارچه و پر قدرت باشیم.

همچنین در نهایت از تمام کسانی که به وزارت اعلام وفاداری کردند، تشکر میکنیم و قطعا این اشخاص پاداشی عظیم دریافت خواهند کرد.


تصویر کوچک شده



پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱:۲۳ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۷
#10
پس از ماه ها خاک خوردن تلویزیون های جادویی، ناگهان دوباره علامت خبر فوری جادوگر تی وی، روی صفحه تمامی تلویزیون ها نقش بست. حتی تلویزیون هایی که خاموش بودند هم روشن شدند و حتی تلویزیون هایی که صاحبانشان خوابیده بودند، اما خودشان روشن بودند، رفتند با چک و لگد صاحبانشان را بیدار کردند.

ملت همگی به صفحه تلویزیون زل زدند، تا جایی که بالاخره پس از چند دقیقه، علامت جادوگر تی وی محو شد و آهنگ حماسی شروع. اخبار به پایان رسید و گوینده اخبار، در حالی که دوربین زوم کرده بود روی بینی عقابی اش، روی صفحه تلویزیون پدیدار شد.
- درود بر جا... آقا... حالا ما یه غلطی کردیم دماغ عمل کردیم، بکش عقب اون دوربین رو.

فیلم بردار با خنده ریزی، چند قدم عقب رفت و همان لحظه بینندگان متوجه شدند که فیلم بردار، دوربین را برده داخل دماغ گوینده اخبار، و حتی زوم هم نکرده!

- درود بر جامعه فهیم و زرنگ و کاردرست جادویی. امروز به دستور پادشاه قدر قدرت، آرسینوس جیگر کبیر اینجا هستیم تا... من چرا بگم؟ بیاید بریم از بین این جمعیت جلو تا خودتون ببینید اصلا!

بینندگان که داشتند خمیازه میکشیدند، با بی حوصلگی از صفحه تلویزیون به دوربینی که در میان خیل عظیم جمعیت، در محوطه اصلی وزارت سحر و جادو جلو میرفت، نگاه میکردند.
هیچکس ایده ای نداشت چه اتفاقی قرار است بیفتد.

دوربین بالاخره به جلوی جمعیت رسید و مجری که مشخص بود برای باز کردن راهش، چندین بار هم با جمعیت درگیر شده، درحالی که بادمجان کاشته شده پای چشمش را میمالید و در عین حال هم سعی میکرد یقه ردایش را مرتب کند، گفت:
- امروز جناب پادشاه قانون اساسی جدیدی رو قرار هست امضا کنن... امروز روزیه که بعد از صدها سال قانون اساسی جامعه جادویی بریتانیا قراره تغییر کنه. البته جناب پادشاه هنوز جزئیاتی از قانون جدید رو منتشر نکردن. اینکه پادشاه بدون برگزاری یک رفراندوم میخواد دست به تعویض قانون اساسی بزنه البته خودش نشونه اینه که قلب مردم با قلب پادشاهشون یکیه و تصمیم هاشون یکسانه در همه موارد. اوه... جناب پادشاه در حال اومدن هستن...

گوینده اخبار این حرف سکوت اختیار کرد و از مقابل دوربین کنار رفت تا دوربین بتواند پادشاه، نقاب و لایتینا را که جلو می آمدند، نشان بدهد.

آرسینوس مقابل جمعیت ایستاد، به چهره همه حاضرین نگاه کرد، سپس در حالی که کراواتش را محکم میکرد، گفت:
- با درود بر تمامی رعیت های باهوشمون، امروز با افتخار قانون اساسی جدید جامعه مان را امضا میکنیم، و بعد هم مراسم اختتامیه بسیار باابهتی برگزار خواهیم کرد تا موجب درس عبرتی برای تمامی مخالفان و دشمنان بشود.

پس از اتمام صحبت های خلاصه و مفید آرسینوس، دو مامور وزارتی که نقاب هایی سیاه روی صورت گذاشته بودند، در حالی که کتاب عظیمی را حمل میکردند، وارد صحنه شدند و کتاب را مقابل آرسینوس گرفته و صفحه اولش را باز کردند.

آرسینوس به صحبت هایش ادامه داد.
- همچنین پیرامون آخرین اطلاعیه م و تکذیب محفل ققنوس و جبهه مرگخواران، شخصا امروز علامت شوم رو از دستمون پاک میکنیم و از این پس با هرکس که طرفدار این جبهه ها باشد، برخورد شدیدی میکنیم.

در همان لحظه، لایتینا چاقوی بلند و کلفتی را که با ربان قرمزی تزئین شده بود، از جیب خود بیرون کشید و به آرسینوس داد.
و آرسینوس، در حالی که زل زده بود در دوربین ها، نفس عمیقی کشید.
-با نام خودمون، اولین ضربه رو بر پیکر نحیف و درحال مرگ دو جبهه سیاه و سفید، وارد میکنیم.

آرسینوس آستین دست چپش را بالا زد. علامت شوم، کمرنگ تر از حالت عادی روی دستش خودنمایی میکرد.
آرسینوس چاقو را به آرامی بالا برد. نفس ها در سینه حبس شد. قبل از اینکه کسی بفهمد چه اتفاقی افتاده، چاقو سریعا روی دست پادشاه فرود آمد. آرسینوس با یک ضربه، دست چپ خود را قطع کرده بود.
دست، در حالی که خون از محل اتصال آن فوران میکرد، روی زمین افتاد و کمی هم تکان تکان خورد و باز و بسته شد و ورجه وورجه کرد و موهایش از شدت غیرمنتظره بودن این اتفاق، ریخت. بعد هم در خون و موهایش قل خورد و کثیف و زشت و لجن شد تا اینکه بالاخره از حرکت ایستاد.

- بیارید قلم پر رو تا از هوش نرفتیم دیگه!

نقاب، به سرعت قلم پر را به دست دیگر آرسینوس داد و آرسینوس هم نوک آن را به ناحیه قطع شده اش زد و با خونی که همچنان از دستش بیرون میریخت، صفحه اول کاغذ را امضا کرد.
دو مامور وزارتی، همراه با کتاب قانون از آنجا رفتند و آرسینوس هم از درون جیب خود، قلابی را بیرون کشید و آن را در محل دست قطع شده اش گذاشت.
قلاب، نقره ای و خطرناک به نظر میرسید... اما به نظر نمیرسید بتواند آرسینوس را بعدا یک جایی خفت کرده و خفه کند!

- بسیار خب... مراسم اختتامیه رو آغاز میکنیم.

جمعیت حاضر و بینندگان، در حالی که نفس هایشان را حبس کرده بودند و درحال جمع کردن موهای ریخته شده و مایعات مایل به زردشان بودند، سکوت کردند.
سه دیوانه ساز، الستور مودی ای را که به یک تخت ایستاده بسته شده بود، وارد صحنه کردند.

- هوی... نقاب دار... اگه فکر کردی با این حرکتات میتونی من یا بقیه رو بترسونی، کور خوندی. مطمئن باش خیلی زود از بین میری!

آرسینوس بدون توجه به رجزخوانی و بد و بیراه های مودی، با چاقویی که خون و گوشت از آن می ریخت، به او اشاره کرد.
- و اکنون مشاهده کنید سرنوشت مخالفین و خیانت کاران رو...

سه دیوانه ساز، مودی را به حالت افقی روی زمین گذاشتند و تختش را محکم کردند. بعد هم پادشاه بالای سرش رفت و چاقو را در دستش تکان داد.

-
-

و سپس پادشاه، با همان چاقو و ضربه ای به همان سرعت، سر مودی را با یک حرکت از تنش جدا کرد. خون مودی روی سر و صورت آرسینوس پاشید و بعد هم ادامه اش روی تماشاچی ها پاشید و بقیه اش هم به دوربین پاشید و یه مقدارش هم به هوا پاشید و از آنجا دوباره روی آرسینوس و تماشاچی ها پاشید. سر قطع شده مودی هم که همچنان به فحش هایش ادامه میداد و متوجه قطع شدنش نشده بود، قل خورد و رفت پیش دست آرسینوس.
جمعیت با وحشت به بدن غرق در خون مودی نگاه میکردند که به طرز شدیدی می لرزید و باعث میشد تا گوشت های گردنش ذره ذره بیرون آمده و از تخت پایین بریزند.
آرسینوس چاقوی ساطورمانندش را غلاف کرد.
-با تشکرات.

و صفحه تلویزیون دوباره سیاه شد.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.