ناگهان در هوا دو نوار سلامتی ظاهر شد و دری که مرگخواران از آن وارد شده بودند را مه فرا گرفت. یک موسیقی حماسی خفن در پس زمینه پخش شد و آرسینوس کمرش را برای یک مبارزه خفن تر، راست کرد و قلنجش را شکست.
لرد سوار بر هری جلو رفت.
-قان قااان... سینوس خائن پست، ما رو میندازی تو زندون وزارتیت و به ما انبه میدی؟ قان قان قااان... و بدتر از اون، ما رو با اون مرتیکه ریشوی سفید تو یک سطح قرار میدی و اسم اون نماد کراهت رو توی همون اطلاعیه ای میاری که اسم ما رو آوردی؟ قان قان قان قیییین... جوری ازت کسینوس بگیریم که تانژانتت، کتانژانت شه مرتیکه.

لرد داشت همچنان قان قان کنان به سمت آرسینوس می رفت که شخصا رویش محاسبات ریاضی انجام دهد که مرگخوارانش ناگهان خروشیدند و فریادزنان به سر و کله پادشاه و ولیعهدش پریدند.
-عیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه!
خلاصه که مرگخواران تا جایی که نقاب و آرسینوس توانایی داشتند، آنها را زدند و بلاتریکس با موهایش چندبار نقاب را خفه کرد و هکتور کلی معجون به سر و صورت دوست و دشمن میزد و همه را به چیزهای مختلف تبدیل میکرد و چندباری حتی به خودش هم معجون زد و مرد و زنده شد و دوباره معجون پرانی اش را شروع کرد. رودولف هم با قمه هایش بصورت هلیکوپتری می چرخید و همه را میزد و قوی بود. بانز هم بصورت قطاری، دشمن را جوری میزد که حقیقتا نفهمد از کجا خورده است. لینی هم بصورت هواپیمایی بالای سر دشمن می چرخید و بمب می انداخت و خیلی کیف میکرد و حس کرده بود "ناخت هکسن" شده است و اتفاقا تصمیم گرفته بود بعد از این اتفاقات برود و به اسکادران هوایی شوروی بپیوندد و در جنگ جهانی دوم بدرخشد و حسابی نازی بکشد.
از آن طرف، هیئت سلطنتی هم ثابت ننشسته بودند و کلی وول میخوردند و این طرف و آن طرف می رفتند. آرسینوس به طرز محیرالعقولی، در دست-قلابش عصای پادشاهی گرفته بود و با آن همه را میزد. هر چند وقت یکبار هم آن را به زمین می کوبید و همه می لرزیدند و به او فرصت می دادند که با چوبدستی اش کلی ورد بزند و خون همه را کم کند. مرگخواران هم بدو بدو می رفتند پیش لرد و استراحت میکردند تا خونشان دوباره پر شود، بعد برمیگشتند و مبارزه را ادامه می دادند. نقاب هم وقتی که از موهای بلاتریکس رها میشد، دهانش را باز میکرد و از تویش اشعه ای میزد که خون آرسینوس را زیاد میکرد و همزمان خون بقیه را کم.
خلاصه خیلی وضع خفن و تاکتیکی ای شده بود و موهای همه از این حجم مبارزه ریخته بود.
وقتی نوار خون آرسینوس و نقاب کاملا خالی شد، ملت مرگخوار کلی خوشحال شدند و روی سر و کله هم پریدند و شادی کردند. اما ناگهان آرسینوس زنده شد و این بار به جای دو نوار سلامتی، یک نوار گنده بود که وسط هوا خودنمایی میکرد.
-اوه... اینا یکی شدن که! بلد نیستین درست و حسابی آدم بکشین مگه؟

نقاب روی صورت آرسینوس چسبیده بود. آرسینوس هم درنتیجه این چسبیدن، کلی بزرگ شده بود و قد کشیده بود و آقایی شده بود برای خودش که کم کم دیگر وقت زن دادنش هم رسیده بود.
مرگخواران میخواستند یک بار دیگر روی کله دشمن بپرند و او را بزنند که لرد مداخله کرد و قان قان کنان به سمت غول-پادشاه رفت.
-اینا بلد نیستن آدم بکشن. از اولش هم خودمون باید تانژانتت رو توی کتانژانتت میکردیم. آواداکداورا!

آرسینوس سریعا چوبدستی اش را کشید و اکسپلیارموس گفت. ولی آرسینوس، هری پاتر نبود. آرسینوس، پسری که زنده ماند، نبود. آرسینوس نبود که هفت تا کتاب ملت را دنبال خودش کشیده بود و معلم هایش را دانه دانه کشته بود و ملت را به بهانه یک سری تخیلات به نام هورکراکس، برده بود جاهای بد بد و سرشان را زیر آب کرده بود و آخرش هم قتل را انداخته بود گردن اسمشو نبر. آرسینوس نبود که بیماری جلب توجه داشت و میخواست روی این حقیقت که لجن زاده است و پدر و مادرش دورسلی هستند، سرپوش بگذارد. و به همین خاطر خودش را بعنوان پسر پاترها جا زده بود. آرسینوس نبود که آخر سر معلمی که ازش متنفر بود را کشت و دیگر چون از این همه قتل ناراحت شده بود، یک داستان ساخته بود که چقدر این یارو، ننه اش را دوست داشته و با هم به یک مدرسه میرفتند و عاشق هم بودند و وسط مدرسه چپه میشدند تا زیرشلواری هایشان را به همدیگر نشان دهند؛ تا بلکه عذاب وجدانش بخوابد. نه! آرسینوس هیچکدام از این ها نبود و متاسفانه همین باعث شد که نتواند با اکسپلیارموس، ورد لرد سیاه را کنار بزند.
آوادا صاف رفت خورد توی صورت پادشاه و ناگهان خط سلامتی اش کاملا خالی شد و به زمین افتاد.
-آخ... چقدر دردمون اومد... بدو نقاب... قبل از اینکه واقعا بکشنمون باید در بریم...

آرسینوس، نقاب ترک خورده را در بغل گرفت و دوتایی یک کم در هم پیچیدند تا به آرامی به جای دیگری آپارات کنند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج











یادت رفت بهت چی گفته بودم ؟
»سر تکون داد و به سمت راهروی سمت راست پیچید .



تو راه مرلینگاه!