هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بلاتريكس.لسترنج)



پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۴۰ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
کنترل فنریر پس از کوبش و ساخته شدن مجددش، حسابی از دست مرگخواران خارج شده بود.
هرکه و هرچه سر راهش سبز می‌شد را درسته می‌بلعید و انگار سیرمونی هم نداشت. چرا که به عنوان پیش غذا، سه انگشت ایوا و لوزالمعده بلاتریکس را انتخاب کرده، غذای اصلی‌اش ایوا و پیتر بوده و اکنون به دنبال دسر، اعضای جبهه مرگخواران را زیر نظر گرفته بود. هرچند که آنها امیدوار بودند بتوانند مقادیری آلو به عنوان دسر به او بخورانند و امیدوار باشند که هرچه خورده را پس دهد.

-آلو... والا جونم براتون بگه که باید بگین چه نوع آلویی می‌خواین... بخارا داریم، قرمز داریم... هی... هی... چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟!

نگاه فنریر به طرز چندش آوری روی مروپ دوخته شده بود. اما قبل از آنکه موفق به سوقصد شود، توسط مقادیر زیادی طناب توسط مرگخواران به بند کشیده شد.
در کسری از ثانیه فریادش به هوا رفت، شروع به تقلا کرد و خواست همه را ببلعد که هکتور پاتیلش را بلند کرد و...
-غووووودا!

فرق سر او کوبید.
فنریر بیهوش که نه... تنها کمی کم هوش شد و این فرصت را به مرگخواران داد تا بدون خطر بلعیده شدن، دنبال راه چاره بگردند.

-باید تخ کنه... من لوزالمعده‌ام رو می‌خوام! از پیترم خوشم میاد... اونم پس بده... حالا اگه خواست می‌تونه ایوا رو تو معده‌اش نگه داره... اصراری به برگشت اون نیست... چه کنیم؟ چجوری راضیش کنیم؟


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۱۶ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
#2
در یک لحظه و با یک جمله، زمان برایش متوقف شد.
بدنش سست شد...
اول از همه قدرت ایستادنش را از دست داد. سپس دنیا پیش چشمانش سیاه شد.
صدای جیغی شنید... جیغی از گلوی خودش!
لرزش دستانش غیر قابل کنترل شد.
ریزش اشکانش را روی صورتش حس می‌کرد.
مهم بود؟
مغزش متوقف شد... فراموش کرد چه کسی است... فراموش کرد ضعف و گریه برای او نیست.
از اینکه دنیا متوقف نشده، مبهوت بود. مگر نمی‌بینند چه به روزش آمده؟
اما دنیا را توقفی نبود.

در چشم به هم زدنی لباس بر تنش، پله‌ها را طی می‌کرد.
چقدر گذشت؟

-این خدمت شما... تسلیت می‌گم.

تسلیت می‌گفت؟ مگر مهم است دیگر؟

دم در متوقف شدند. دستی او را بیرون کشید. زیر بغلش را گرفت و به سمت پله ها برد. چگونه هنوز سر پا بود؟ چگونه توانایی راه رفتنش را از دست نداده بود؟ اشک‌هایش چگونه هنوز راهشان را پیدا می‌کردند؟
روی تختش خواباندنش... لب‌هایشان تکان می‌خوردند، اما او هیچ نمی‌شنید.
سیاهی همه جا را گرفته بود. نمی‌دید... نمی‌شنید. حتی دیگر اشکی هم نداشت.

-خوبی؟

شنید.

-معلومه که نیستی...
-نمی‌دونم چطورم.

نگاهش را نمی‌دید... اما مهربانیش را حس می‌کرد.

-شوکه شدی... آدم اولش باورش نمی‌شه. می‌دونی که من اینجام؟ اگه خواستی حرف بزنی...

هنوز نمی‌دید. اما رفتنش را حس کرد. نمی‌خواست مزاحم عزاداریش شود.

ساعتی نگذشته بود که بازگشت.
حرف زد... او را نیز به حرف زدن واداشت.

-حق داری... قبولش سخته. برات زود بود تحمل این غم!

باز صدایش تمام شده بود... جوابی نداشت.

روز بعد با بی رحمی هرچه تمام تر آغاز شده بود. بدون توقف... بدون مراعات حال او.
متوجه اشتباهش شد... روز قبل سیاه ترین روز نبود... امروز همان روز بود... روزی که جز سیاهی چیزی ندید.

-امروز بهتری؟ خوابیدی؟

هنوز آنجا بود. حواسش به او بود.

-نمی‌دونم.

سعی می‌کرد بهتر جوابش را دهد. نمی‌توانست.
اما برای او اهمیتی نداشت. او آمده بود که کنارش بماند. که تحمل این روزها را برایش آسان تر کند.

روزها به چشم برهم زدنی گذشتند. روزهایی که یاد گرفت با وجود سیاهی ببیند... با وجود سستی راه برود و با وجود خستگی، حرف بزند.
در تمام آن روزها، کنارش ماند. به حرفش گرفت... حرف زد و گوش داد.
روزهایی که زخمش سر باز می‌کرد، همانجا بود.
روزهایی که روحش زخمی می‌شد، تیمارش می‌کرد.
روزهایی که درد دلش بالا می‌گرفت، گوش می‌داد.

بالاخره بلند شد... همانطور که همه بلند می‌شوند.
زندگی ادامه داشت... با وجود او در زندگیش، این گذشت زندگی برایش آسان تر شد.
غمش همان غم بود... دردش همان درد بود... زخمش نیز همان زخم بود...
اما اینبار کسی کنارش بود... کسی که فارغ از فاصله، دردش را با او تقسیم کند... سنگینی غمش را کم کند و شریکش باشد. کسی که یادش بیاورد زندگی باید کرد...

مرسی که بودی... تولدت مبارک!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸:۲۵ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰
#3
این اجبار به غرق شدن در خاطرات، عواقب خوبی برای هیچ یک نداشت.
سال‌های متوالی زندگی در آزکابان، روحشان را مضمحل کرده بود.

-یک بار...

رابستن سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند.
-بچه... بچه از تو کمدشون یه کتاب پیدا کرد، اربابم اون رو بخشیدن به بچه... اما چیز خاصی نبود. منظورم اینه... اینه که اگر یک تکه از روح ارباب توش بود، من حسش می‌کردم... نه؟

نتوانست حالت ملتمسانه صدایش را کنترل کند.

لینی دو دل به نظر می‌رسید.
-من... من خیلی ساله اینجام. چیزهای زیادی از ارباب گرفتم.

حق با او بود. تعداد نفرات قدیمی جمع کم نبود.
-باید یکی یکی بگردیم. هرکی هرچی از اربابمون گرفتن... چه به عنوان هدیه، چه برای نگه‌داری، بیاره... بالاخره پیداش می‌کنیم.

این را گفت و راهی اتاق سابقش شد.
هر پله‌ای که پشت سر می‌گذاشت، رنگ می‌گرفت و خاطرات روزهای گذشته را برایش زنده می‌کرد.
چندبار با حس شنیدن نامش برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، اما خبری نبود.
بالاخره به پاگرد سوم رسید. نگاهش ناخودآگاه کشیده شد به سمت یک در... دری که روزهای زیادی را پشت آن سپری کرده بود... دری که یک دنیا دلتنگی را پشت خود داشت.
به سختی نگاهش را از اتاق اربابش برگرفت و وارد اتاقی که روزی متعلق به خودش بود، شد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱:۲۸ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰
#4
کراب با عصبانیتی که به وضوح در کنترلش داشت شکست می‌خورد، به کلاغ چشم غره می‌رفت و دندان قروچه می‌کرد.
-بگو...چی...می...خوای؟

کلاغ قری به گردنش داد و کش و قوسی به بال‌هایش داد.
-این دوستتون... ایوا! خیلی خشونت در آوردنم به اینجا خرج کرد. تموم پرهای رگ به رگ شدن. ماساژم بده!

نگاه خصمانه مرگخواران از کلاغ به ایوا دوخته شد.
ایوا کمی... خیلی کم خودش را باخت و سریعا خود را جمع و جور کرد.
-اونجوری نگاهم نکنین. راز بقا ندیدین تا حالا؟ کی با ملاطفت میره شکار؟ شکار خشنه! همینه که هست اصلا... یادتون نره که آرایشگاهتون شپش داشت؟

گابریل که این حرف سوهان روحش شده بود، کنترلش را از دست داد و خواست دسته تی‌اش را در دماغ ایوا فرو کند که دیگر به نظافت او ایرادی وارد نکند. لاکن با مقاومت بلاتریکس، مجبور شد عصبانیتش را به بعد موکول کند.

-خیلی خب... ماساژت می‌دم... اما باید بذاری قبلش ناخن هات رو کوتاه کنم! این قانون اینجاس... با ناخن بلند ماساژ نمی‌دیم کسی رو...قبوله؟

کلاغ مشغول سبک سنگین کردن شرط کراب بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰:۴۷ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹
#5
کراب «ایش» بلند بالایی نثار ایوا کرد.
-می‌دونی که قرار شد کارهای تو رایگان باشه نه دوستات؟

ایوا بدون اهمیت به کراب رو به بیرون آرایشگاه کرد.
-بیا عزیزم غریبی نکن!

و سپس رو به بقیه برگشت.
-خجالتیه یه کم!

دقایقی صرف راضی کردن دوست خجالتی ایوا برای ورودش به آرایشگاه شد.

-ایوا! کسب بیجا مانع توقف است! یا برو بیرون بذار بقیه بیان و یا زودتر دوستت رو بیار تو!

کراب انگار اصلا دل خوشی بابت رفتار ایوا نداشت.

-ببین کراب! آرایشگاهت شپش داشت! فراموش نکردی که؟ یه کاری نکن یه کاری کنم که یه طوری بشه ها!

و پس از پایان تهدیداتش، بالاخره موفق شد با خرج مقادیری زور، دوستش را وارد آرایشگاه کند.
-بفرمایید! کلاغ جون، اهالی آرایشگاه؛ اهالی آرایشگاه، کلاغ جون!

نگاه همه روی کلاغی که گردنش در دست ایوا بود و به سختی بال بال می‌زد خیره ماند.

-ایوا! این کلاغه! کلاغ... کلاغ!

ایوا لبخند خونسردانه‌ای زد.
-می‌دونم گابریل! می‌دونم! میوخوام سفید شه، نوکش صورتی شه و ناخن هاشم بگیرید... تیزه... هضم نمیشه!

گابریل دوباره کنترلش را از دست داد.
-یه کبوتر می‌گرفتی خب! کفتر! رفتی کلاغ گرفتی آوردی میگی کبوترش کنین؟

ایوا بال کلاغ را در دست گابریل گذاشت.
-همینه که هست! زیاد وقت ندارم... شروع کنین لطفا!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵:۵۹ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹
#6
روح بالاخره وارد بدن دامبلدور شده و روح دامبلدور در دستان رودولف جا خوش کرده بود.

-اون رو به خودت نزدیک نکن! یهو می‌پره میره تو بدنت... بیا و درستش کن.

روح دامبلدور چشم غره‌ای به بلاتریکس رفت.
-اون چیه؟ اون به درخت می‌گن بابا جان. ادب و نزاکت یاد مرگخوارات نمی‌دی تام؟ ما در هاگوارتز بی احترامی رو تحمل نمی‌کنیم!

لرد چشم غره قوی تری را نثار روح دامبلدور کردند.
-یارانمون! شکنجه‌اش کنین!

مرگخواران همه به سمت رودولف حمله کردند تا روح دامبلدور را به سزای اعمالش برسانند.

-اهم اهم... یاران سیاه دل سبک مغز ما! نگفتیم شکنجه روحیش کنین! جسمش... جسمش رو شکنجه کنین. روح توشه!

مرگخواران دو گالیونیشان افتاد و سوت زنان مسیر را دور زدند تا به سراغ جسم دامبلدور بروند.

-تو مقر خودمون، می‌خواین پروفسور خودمون رو شکنجه کنین؟ دیگه چی؟... نوشابه، ماست، سالاد، چیز دیگه میل ندارین؟

جماعت محفلی روی دامبلدورشان تعصب داشتند.

-خب... این که کاری نداره! می‌بریمش تو کوچه شکنجه‌اش می‌کنیم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳:۴۱ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
#7
جاسوسی


-بلا بیا اینجا! همین الان!

برای بار دوم فریاد لرد سیاه به هوا رفته بود. جماعت مرگخوار به طور تلمبار شده روی سر و کله هم، گوش‌هایشان را به در اتاق چسباند بودند.

-بلا ما رو مجبور به تکرار حرفمون کردی. اگر یکبار دیگه تکرار کنیم و پیدات نشه...

لزومی به اتمام جمله نبود، تن صدای لرد گویای همه چیز بود. لاکن این بار اتمام نکردن جمله دلیل دیگری داشت.
لرد به سمت در اتاق برگشته و با حرکت چوب دستی آن را به طور چهار طاق باز کردند و بالطبع، سیل مرگخواران فال گوش ایستاده، روی زمین جاری شد.

-بلاتریکس در اتاقمون قایم شده. پیداش کنین. سریع!

مرگخواران به خودشان آمدند و پس از اختصاص چند دقیقه به جا سازی پانکراس تام سرجایش، مشغول گشتن اتاق شدند.
در این بین رودولف به طور محسوسی به هر وسیله شک برانگیز لگد محکمی می‌زد.

-یاران ما... نگردید! یافتیم!

کلاه گیس پر پشتی که دست لرد بود خودش را جمع کرد و سعی کرد کلاه گیس تر به نظر برسد.

دقایقی بعد بلاتریکس رو به روی لرد سیاه ایستاده بود.

-در مورد قایم شدنت، رفتار عجیبت و به زحمت انداختن ما، بعدا مفصل صحبت می‌کنیم. بعدا... بعد از بازگشتت از محفل!
-ارباب... سرورم! هرجا که بگید میرم و هرکار بگین می‌کنم اما ارباب، محفل... ارباب، دامبلدور... ارباب، ریش هاش! ارباب!

مکالمه چندان طولانی نشد. چرا که صبر لرد سیاه به سرعت به سر آمده، کروشیویی نثار بلاتریکس کردند و بدین ترتیب با یک تیر دو نشان زدند. هم بلاتریکس بدون درست کردن دردسر دیگری راهی محفل ققنوس شد و هم مرگخواران با از دست دادن نیمی از شنواییشان بر اثر جیغ گوشخراش بلاتریکس، ترک عادت فال گوش ایستادن کردند.

خانه شماره ۱۲ گریمولد، مقر محفل ققنوس

-بابا جانی، یکبار دیگه... گفتی این چیه؟

ویزلیچه شماره بیست و هشت، خواست پشت چشمی نازک کند اما یادش افتاد که همین دیروز مادرش به ضرب کفگیر، یادش داده بود پشت چشم نازک کردن کار زشتی است.
-پشت خارون پروفسور! برای اینکه بیست و شش بار در روز صدامون نکنین که پشتتون رو بخارونیم! این کمکتون می‌کنه. فقط کافیه بهش بگین دقیقا کجاتون میخاره!

دامبلدور پشت خارون را بار دیگر از نظر گذراند.
-باشه بابا جانی... فقط... این چرا اینقدر مو داره؟!

دسته پشت خارون با موهای زبر سیاه رنگ پوشیده شده بود.

-نمی‌دونم پروفسور! لابد اون بخش ماساژورشه. من همینجوری پیداش کردم.

و قبل از آنکه دامبلدور سوال دیگری مطرح کند، دوان دوان خارج شد.

-هوم... بذار امتحان کنیم. پشت خارون جان بابا، کتف سمت راستم!

دامبلدور حاضر به قسم خوردن بود که پشت خارون به او زبان درازی کرد و تا کمرش به خون ریزی نیوفتاد خارش را رها نکرد.‌
-بابا جانی... بسه! آقا بسه! ردام پاره شد بسه... پوست کمرم رفت بسه... آقا بسسسسه!

در همین بین ورود شخصی به اتاق تمرکز پشت خارون رو به هم زد.
-دامبلدور؟ وقت داری؟
-آه سوروس! مرلین بهت خیر و سلامتی بده! البته که مرگخواره و بعیده اینکار رو بکنه!

پشت خارون دهن کجی محسوسی به دامبلدور کرد.

-دامبلدور من اومدم گزارش ماموریتی که بهم داده بودی رو بدم. البته اگر کاشت پیاز رو بشه ماموریت دونست!
-آه سوروس... البته که ماموریته... ماموریتی حتی مهم تر از چیزی که از سیریوس خواستم! تامین غذای محفل مهمه!

اینبار نوبت اسنیپ بود که پشت چشم نازک کند.
-از سیریوس چی خواستی؟

دامبلدور در ژست مخصوصش قرار گرفت.
-این یه رازه سوروس. یه راز بزرگ!... این مو‌ها از کجا اومدن؟!

کف زمین پوشیده از مو های ریز مشکی رنگی شده بود.
در همین بین، فریاد سیریوس بلک از طبقه پایین به گوش رسید.
-آلبوس من برگشتم. ریش‌هات رو کاشتم! همونطور که گفتم بعیده درخت ریش سبز بشه. اما به هر حال من کاشتم!

پوزخند اسنیپ پررنگ تر شد.

خانه ریدل‌ها

-کاشت پیاز؟ درخت ریش؟ همین؟! دو ماموریت مهمش این بود؟!... وایسا ببینم! چه بلایی سر موهات اومده؟

بازتاب نور روی سر بلاتریکس چشم مرگخواران را می‌زد.

-سرورم... گفتم به ریش دامبلدور حساسیت دارم که... ریخت!
-مهم نیست بلا. فقط سعی کن سریع تر رشد کنن. ما دوست نداریم کسی شبیهمون باشه.

کل ناراحتی چهره بلاتریکس از بین رفت. واضحا از این زاویه به قضیه فکر نکرده بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳:۲۵ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹
#8
در حالی که تام عمیقا درحال تلاش برای نوشتن نمایشنامه بود، نگاه بلاتریکس خشک شده بود روی رودولفی که با دقت برگه ای را از نظر می‌گذراند.

-داره لیست شناسه های مورد علاقه‌اش رو درست می‌کنه!

صدای کتی به قدری به بلاتریکس نزدیک بود که باعث شد یکی دو متری به هوا بپرد.
-به چه جرئتی...
-منم نمی‌دونم به چه جرئتی! پررو شده می‌دونی؟ به اعتقاد من کم میزنیش. مردی که کتک نخوره...

تغییر رنگ بلاتریکس نه تنها شروع شده، بلکه وارد فاز دوم هم شده بود. یعنی قرمز را پشت سر گذاشته، مشغول بنفش شدن بود. اما کتی بی توجه به عصبانیت او، همچنان مشغول توضیح نظراتش بود.
-خلاصه این که اگه همون شب ازدواجتون یکی می‌خوابوندی تو گوشش، الان بدون اجازه تو مشغول انتخاب شناسه نبود.

کتی خوش شانس بود، چراکه بلاتریکس از خونش گذشت و به سراغ رودولف رفت. پشت سرش ایستاد و به لیستی که تنها یک اسم رویش بود نگاه کرد و سپس اولین چیزی که دستش به آن رسید، یعنی مادام ماکسیم را فرق سر او کوبید.
-لرد ولدمورت؟ خجالت نمی‌کشی؟ شناسه لرد رو می‌خوای برداری؟ شرم نمی‌کنی؟ حیا نداری؟

خواست دوباره مادام ماکسیم را فرق سر او فرود آورد که صدای تام بلند شد.
-نمایشنامم تایید شد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷:۰۷ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۹
#9
در همان لحظه، بار دیگر صحنه آهسته شد، سارقان متوقف شدند، پرندگان دیگر جیک جیک نکردند ومرگخواران دور یک دیگر حلقه زدند که شور کنند.
-پلیس بودن هیجان زدمون کرده... همه با هم یه نفس عمیق بکشیم!

رودولف نشست روی زمین.
-دوتا! دوتا نفس عمیق بکشید و اگر جواب نداد، بکنیدش سه تا. اما سعی کنید با همون دو تا آروم شید.

ملت مرگخوار نفس عمیق کشیدند.
در این بین رابستن خواست از توقف سارقان سواستفاده کند و بچه را از کیسه سرقت شده نجات دهد، لاکن لینی مانعش شد.
-زشته! سوژه رو خراب نکن. بچه باید نجات پیدا کنه. اما نه اینجوری.

رابستن تسلیم شد و نشست.

-خب... الان ما چرا دنبال کیف می‌گردیم؟ ما باید دنبال شونه ارباب بگردیم. کیف نداشتیم تو سوژه اصلا! عکس پسر اون پیرزنه رو داشتیم که فکر کردیم شاید دزد شونه باشه و الانم یه شونه رو کمر این جناب دزده.

راست می‌گفت خب.

-خب... پس پاشید. الان پا میشیم، میریم سارق هارو می‌گیریم، بچه رو نجات می‌دیم. شونه رو کمرش رو هم چک می‌کنیم که مال اربابه یا نه. این وسط هم ایوا و افلیا سعی می‌کنن به ما برسن! پاشیم!

صحنه از حالت آهسته خارج شد و مرگخواران دوان دوان به دنبال سارقان راهی شدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۲۶ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#10
پلاکس سعی کرد همه جوانب رو در نظر بگیره. اگر بلاتریکس رو انتخاب می‌کرد، قطعا تاوانش رو پس می‌داد و اگر درخت رو انتخاب می‌کرد... خب... هیچ اتفاقی نمی‌افتاد!
بلاتریکس قبلا اون رو خیلی اذیت کرده بود اما درخت هیچ بدی در حق اون نکرده بود.
-ارباب راستش رو بخواین...
-که می‌خوایم.

پلاکس درخت و بلاتریکس رو از نظر گذروند.
-قطعا و یقینا بلاتریکس با شاخه درخت کوبید فرق سرم!

پنج یا شش مرگخوار دست و پای بلاتریکس رو گرفته بودن تا از حمله‌اش به پلاکس جلوگیری کنن. هرچند که دلیل کارشون معلوم نبود.

-ما باز باید تصمیم بگیریم که! قاتل کیست؟

رودولف که این رو شانسی برای آزادی خودش می‌دید، تصمیم گرفت از آب گل آلود ماهی بگیره.
-ارباب من میگم جفتشون مقصر هستن! هر دو رو اعدام کنیم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.