فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
صبح روز بعد، تام پس از آماده شدن، نگاهی به شیشه مربای کنارش انداخت تا هر چه سریعتر به محضر برود. اما با دیدن حشرات تویش که در بیاکسیژنی مرده بودند قلبش ریخت و مشغول سرزنش خودش شد که چرا در ظرف را سوراخ نکرده بود. بعد احساس گرسنگی کرد و یاد مروپ افتاد که اگر اینجا بود با همین سوسک و زنبور آبگوشت چرب و چیلیای میکرد و بیشتر خودش را سرزنش کرد که با خوان دوم درخت آرزوها موافقت کرده و خیلی هم خوشحال شده بود. در همین اوضاع و احوال بود که در اتاقش را زدند و برگهی "طلاق غیابی" را از زیرش رد کردند. تام ار آن روز به بعد دیگر مروپ را ندید، چرا که او و سیسیلیا با هم فرار کردند، به سرزمینهای دوری که درآن ازدواجشان قانونی بود رفتند و به خوبی و خوشی تا سالهای سال زندگی کردند.
ارتش سیاهی آرزوهای زیادی داشتند که دوست داشتند برآورده شود، پس بدون لحظهای فوت وقت به سراغ درخت رفتند تا خوان سوم را هم پشت سر بگذراند. - ای درخت دانا، بگو به ما، چیه خوان سوم شما؟
درخت شاخهای بالا انداخت و پشت برگهایش را نازک کرد. - فکر نمیکردم انقدر زود از پس خوان دوم بربیاین! مثل اینکه شما رو دست کم گرفته بودم.
دلفی با غصه به خواستگارهایش فکر کرد. اگر درخت مجبورش میکرد از آنها جدا شود چه؟
- برای خوان سوم، شما باید بتونید با یک نفر از جبههی مقابل انقدر صمیمی بشید، که اون یکی از خصوصیترین رازهای زندگیش رو بهتون بگه. - ولی آخه با کدوم محفلی؟ - این دیگه به خودتون ربط داره. من فقط میخوام اون راز رو بدونم.
لرد ولدمورت آرزوهای یک ساعتی زیادی داشت و میخواست هر طور شده حداقل به یکیشان برسد. برای همین حاضر بود هر کاری که لازم است برای رسیدن به این هدف انجام بدهد. - از اونجایی که شانس یک نفر کمه، همتون باید برید دنبال یه محفلی و باهاش دوست بشید تا احتمال رسیدن ما به اون میوه بالا بره. از همین الان شروع کنید!
تام نشست و فکر کرد و فهمید که چقدر بدبخت شده و یک مقداری بیچاره هم شده و از شما چه پنهان، مرلینزده و خیرندیده هم شده. دست کرد توی جیبش و تقویمش را درآورد و دید رویش نوشته: «روز دادگاه طلاق تام و مروپ: فردا.» برق از کلهاش پرید. رفت توی لامپ بالای سرش. لامپه روشن شد. تعدادی شبپره آمدند و همینطور که دورش میچرخیدند، همراه تام نشستند و به بدبختیاش فکر کردند. یکیشان گفت: - خانوادهٔ قاضی رو گروگان بگیر. - چرا زنبوری؟ - خودت چرا عنکبوتی؟ - عنکبوت نیستم، سوسکم. - چرا سوسکی خب؟ - خیلی کارت زشته که کمبودهای دیگران رو به رخشون میکشی. حالا یکی شاید پول نداشته شبپره باشه، سوسکه. دلیل میشه تبعیض کنی در حقش؟ واقعا ناراحت شدم. - عه. ببخشید. - واقعا؟ - آره. واقعا ببخشید. - باشه. بخشیدمت. - مرررررسی عزیزم. - خواهش میکنم قشنگم.
و شبپرهای که سوسک بود و شبپرهای که زنبور بود با هم آشتی کردند و همدیگر را در بغل کشیدند و کلی بوس کردند و خوشحال بودند و با هم ازدواج کردند. تام که این را دید، فکری بزرگ به کلهاش زد. - هوی، شما حشرات. چقدر پول میگیرین جعل هویت کنین؟ - زیاد. - مشکلی نیست. پولدارم.
پس تام دست شبپرهسوسک و شبپرهزنبور را گرفت تا فردا ببرد دادگاه و به قاضی بگوید یکیشان تام است و آن یکی مروپ است و آمدهاند طلاق بگیرند. تام تصمیم گرفت هیچ چیز قرار نیست نقشهٔ بینقصش را منقوص کند.
خلاصه: درخت عجیبی در گلخانهی ریدل به وجود اومده که ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. بنابراین برای در اختیار گذاشتن میوهاش، برای مرگخوارها هفت خوان طراحی می کنه! خوان اول اینه که برای لرد زن بگیرن، که با ازدواج لرد با بلاتریکس پشت سر گذاشته میشه. حالا در خان دوم ازشون خواسته شده طلاق مروپ رو از تام بگیرن.
***
گل از گل تام شکفت! در کسری از ثانیه، در رویاهایش از در محضر که خارج شد، شمارههای مروپ را پاک کرد و از همه جا بلاکش کرد. سپس سراغ سیسیلیا رفت و به او گفت: «بالاخره اومدم بگیرمت! رسمی!» و او را گرفت!
- خبه خبه! نیش بازشو ببین! انگاری شوهر مامان همچین خیلی هم از خان دوم بدش نیومده؟
- کی؟ من؟ نیش؟ شیب؟ بام؟ نه عزیزم ... چه خوشحالیای ... واقعا این تصمیم تلخیه که ما در کمال بیمیلی مجبوریم بهش تن بدیم. مجبـــــــوریم عزیزم. میفهمی؟ مجبور!
- بیمیلی؟ اتفاقا مامان همچینم بدش نیومد. اول شوهر مامان مهریهی مامان رو جیرینگی پرداخت کنه، بعدم همهی اموالش از جمله قصر ریدلها رو از وسط به صورت خیلی دقیق با چاقو نصف کنه و بده به مامان، بعدش با یک جشن طلاق هفت شب و هفت روزه کار رو تموم کنیم. بالاخره مامان که نباید جلوی عروسش کم بیاره ... جشن طلاق بلا و رودولف رو یادته دیگه؟
تام تازه متوجه شد که چندان هم به طلاق متمایل نیست ... زندگی با مروپ برایش از همیشه شیرینتر مینمود!
- عزیزم حالا که فکر میکنم ... اونقدر هم مجبور نیستیم که! یه درخته دیگه! آدم به خاطر حرف یه درخت که زندگیشو از هم نمیپاشونه ... اصلا باهاش مذاکره میکنیم یک خان دیگه بذاره. طلاقنامهی فیک نشونش میدیم. سوری جدا میشیم و بعد برمیگردیم سر زندگیمون. ما اصلا به طلاق فکر هم نمیکنیم ... مگه نه عزیزم؟
- چقدر حرف میزنی تام ... سر مامان رفت! تو جلسهی دادگاه میبینمت.
بعد از اعلام برد بلاتریکس لسترنج، اون نگاهی به دوریا انداخت. - زرشک دوریا خانوم زرشک. اون آرتت رو بذار در کوزه آبشو بخور. شکم هنر نمیخواد، غذا میخواد. میخوای زن ارباب بشی، نمیخوای گالری باز کنی که. خب اربابا! بریم برای بار دوم منو بگیرین.
عروسی کوتاهی در زیر همان درخت برگزار شد.
- من سوگند میخورم که تمام شکنجههایم در راه تو باشد. سوگند میخورم که جای تو مو داشته باشم، جای توی بو بکشم و جای تو ابرو بالا بندازم. - ما نیز اهل تعهد نیستیم و سوگند نمیخوریم.
بعد از این ازدواج که در نیم ساعت جمع شد، که خودش الگوی مناسبی برای جوانان این مرز و بوم هست که آقا زندگی رو سخت نگیرین. این یه شبو هرکاری کنین غر پشتش هست. اونجوری که خودتون دوست دارین برگزارش کنین. نیازی هم نیست که میلیون دلاری خرج کنین. ساده و زیبا برگزار کنین. نیت مهمه...
... بابت وقفهای که افتاد عذرخواهی میکنم. نامزد نویسندهی قبلی اونو راهی بیمارستان کرد. من جایگزینش شدم که داستان رو ادامه بدم.
بعد از عروسی لرد ولدمورت و بلاتریکس، درخت دهان باز کرد تا خوان دوم را برای مرگخواران توضیح دهد. - اول تبریک عرض میکنم خدمت عروس و داماد عزیز! امیدوارم که ازدواج خوبی رو داشته باشن. - من که امیدوار نیستم. - تو ساکت باش! - چیزی شد خانوم بلاتریکس؟ - نه آقای درخت. مادرشوهرم چیزی گفت که حل شد. شما ادامه بدین. - داشتم میگفتم. حالا که خوان اول رو به اتمام رسوندین، میرسیم به خوان دوم. خوان دومتون این هست که مروپ گانت و تام ریدل از هم طلاق بگیرن.
مثل اینکه درخت بوجود آمده بود تا روابط را در بین مرگخوارن بکوبد و از نو بسازد.
دوریا برعکس بلاتریکس که تا آرنج در ناف غذا فرو رفته بود، خیلی باکلاس، کلاه آشپزی و دستکش جراحیاش را پوشید. - سرورم، من برعکس بعضیا...
نگاه چپ چپی به بلاتریکس انداخت که چند مگس دور سرش میچرخید و سپس ادامه داد: - برعکس بعضیا، من فکر نمیکنم آشپزی فقط برای سیر کردن شکمه. من آشپزی میکنم صرفاً برای آرت قضیه. برای من هر بشقاب یک بوم سفید نقاشیه و هر مادهی اولیه، رنگیه که روح منو روی بوم میپاشه! به نظر من آشپزی از دوران رنسانس وارد عصر طلایی خودش شد، زمانی که انسان فهمید میتونه از چاقو، نه فقط برای جنگ بلکه برای خلق برشهایی شاعرانه استفاده کنه. از اون زمان تا امروز، سبکهای هنری مختلف تأثیری انکارناپذیر بر هنر آشپزی گذاشتن. مثلا من سبک کوبیسم رو در طرز برش سوشیهام میبینم. زاویهدار، چند وجهی، بیتسلیم در برابر فرم کلاسیک. امپرسیونیسم؟ در بخار برنج! در نور بازیگوشی که بر ماهی خام میتابه و در عطر سرکهی برنج که مثل نقاشی مونه در هوا پخش میشه. مینیمالیسم؟ در سادگی مواد اولیه یک سوشی بیادعا! برنج، ماهی، سکوت... و ضربه نهایی هنرمند! باروک؟ در تزیینات اغراقشدهی رولهایی که با خاویار طلایی و جلبک کف اقیانوس اطلس، بیشتر به اپرای آشپزی شبیهاند تا غذا! خلاصه که من در آشپزی به دنبال سیر شدن نیستم. من در پی کاتارسیسام. رهایی از روزمرگی، از زمختی دنیا و رسیدن به لحظهای که در اون هر لقمه تبدیل به یک شاهکار بینقص میشه.
لرد که در حال خوردن آبگوشت سیرابی تسترال بلاتریکس که نیمساعت قبل در طی سخنرانی دوریا آماده شده بود، بود همزمان سرش را برای تایید سخنرانی غرا تکان داد تا اینکه بالاخره آخرین قطره داخل کاسهاش را با صدای گوشخراشی سر کشید. - هوووورت... اوهوم... همینی که دوریا گفت. خب برنده مسابقه آشپزی کسی نیست جز بلاتریکس! چرا که زودتر شکم مبارک مارو سیر کرد و روده کوچک ما را در برابر سوء قصد روده بزرگمان نجات داد.
ناگهان در اتاق تکان تکان خورد و زوزه کشید. بعد از چند زوزهی عجیب و غریب، صدای بع بع از آن شنیده شد.
همه به در خیره شده بودند که ناگهان دیدند کسی به زور خودش را از سوراخ کلید رد میکند و به درون میآید. پس از لحظاتی تا خوردن و قرچ و قروچ استخوانها، جعفر که احتمالاً اولین بارش بود از سوراخی رد میشد، خود را تکاند و با خشم و ناراحتی گفت: آها!! ردش رو زدم!
لرد ولدمورت نگاه سردی به سرتاپای جعفر انداخت و گفت: تو مگه هنوز تو ایفای نقشی؟ مگه مرگ نشدی؟ مگه آلبالو نشدی؟
گلرت هیجانزده گفت: لرد من جعفر رو دوست دارم. بوی آلبالو میده. بگو عزیزم بگو ببینم چی میگی.
جعفر به پاتیل جلوی بلاتریکس اشاره کرد و با خشم گفت: این... این...
بلاتریکس چشمهایش را نازک کرد و گفت: این اون نیست جعفر. هِررری.
جعفر گفت: اما... سیرابی... گوسفند...
دوریا از آن سمت کلهی تستسترال را برای جعفر تکان تکان داد و گفت: این سرشه. گوسفند نیست. خوش گلدین.
لرد رو به گلرت گفت: گُلی؟ چرا نوشتی تستسترال؟ این تستراله!
گلرت خندید و گفت: تا مشکل دندونی که در گوشات گفتم رو حل نکنی، من بهتر از این نمیتونم بنویسم. پستا دنبالهداره رحم کردم!
لرد آمد یک پس گردنی دیگر به گلرت بزند که با جاخالی او مواجه شد و یک وری توی بغلش افتاد.
گلرت گفت: لردآ قشنگ معلومه جون نداری نیاز به تقویت داری. عاقا این گوشت چی شد؟
جعفر گفت: پس من برم دیگه مطمئن باشم گوسفندای من اینجا قربونی نشدن؟
لرد به سختی خودش را از بغل گلرت رها کرد و با عجله به دنبال چوبدصتیاش گشت تا آواداکداورایی نثار روح جعفر کند اما پیش از آنکه دستش به چوبدصتی برسد جعفر از همان سوراخ در پا به فرار گذاشت.
در این فاصله دوریا مواد اولیه سوشی را به شرح زیر آماده کرده بود:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
بلاتریکس که نیمی از موهاشو تو آتیش سوزی دقایقی قبل از دست داده بود، احساس ناامیدی کرد. دستی به نیمه خالی از موی سرش کشید. نیمه ای که حالا مثل سر لرد صاف و صیقلی شده بود. همین باعث شد بیشتر از قبل احساس ناراحتی کنه. ولی همه این ناراحتی ها رو جمع کرد و تبدیلشون کرد به انگیزه. درسته که بلا دوره ی سرآشپزی سنتی ندیده بود و حتی به زور بلد بود یه دیگ آب رو جوش بیاره، ولی برگ برنده اش اینجا بود که سلیقه لرد رو مثل کف دستش میشناخت. میتونست از این برگ برنده استفاده کنه و شرایط رو به نفع خودش تغییر بده. در نتیجه پیشبندش رو دور کمرش گره میزنه و قلنج انگشتاش رو با صدای قرچ قوروچ بلندی میشکنه. - اربابا الان براتون یه غذایی درست میکنم که تو زندگیتون نخورده باشین!
بلاتریکس بعد از گفتن این جمله چوبدستیش رو تکون میده و کیسه کرم رنگی رو ظاهر میکنه. کیسه ای که خیلی بزرگ بود و جنس عجیبی داشت. روی این کیسه هم طرح عجیبی داشت. بلا کیسه رو بعد از یک شست و شوی درست و حسابی توی یک دیگ میندازه و بعد از ریختن مقادیری آب زیرشو روشن میکنه. لبخند پیروزمندانه ای که بلا به لب داشت نشون میداد خودش رو از حالا برنده این رقابت میدونه. البته با توجه به چیز که توی دیگ در حال جوشیدن بود بهتر بود که خیلی روی بردش حساب نکنه.
اگه میخواین بدونین منظور نویسنده از اخرین جمله ای که ذکر شده دقیقا چیه باید بگم که بعد از جوش اومدن آب درون دیگ و اینکه کیسه ی طرح دار کمی تو دیگ قل قل میکنه و بخار از ظرف بلند میشه، طولی نمیکشه که بویی در فضا میپیچه. بویی که باعث میشه همه ی جماعت حاضر در اتاق به دماغشون چین بدن. البته همه ی جماعت حاضر در اتاق به غیر از لرد!
بویی که در فضا پیچیده بود رو میشه اینطوری توصیف کرد: بوی سبزیجات و حبوبات کپک زده و فاسد شده. دقیقا از همونایی که توی انیمیشن ها ازشون دود سبز بلند میشه و چند مگس هم دورش چرخ میزنن.
اینجا بو که باید شما رو با غذای سرآشپز بلا آشنا کنم. این شما و این سیرابی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
خلاصه: یکی از گیاه های مورد علاقه لرد، عاشق گیاه دیگه ای می شه و در اثر پیوند این دو تا، درخت عجیبی وسط گلخانه بوجود میاد. درخت میوه های رنگارنگی داره و ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. ولی برای بدست آورد میوه باید هر کاری درخت می خواد براش انجام بدن. درخت هم از فرصت استفاده می کنه و براشون هفت خوان طراحی می کنه! در این مرحله، دستور می ده که برای لرد، زن بگیرن.بلاتریکس همه داوطلب هارو کنار زد و فقط خودش موند. اما حالا بلا و دوریا، در مسابقه آشپزی رقیب هم هستند و بلا در حال پختن آبگوشت تسترال است…
لرد عاشق گوشت بود. از نظر او کلا گوشت خوب بود، حالا اگر میخواست آب گوشت تسترال هم باشد که بهتر میشد و البته گلرت هم در این زمینه با او موافق بود. در واقع از آنجا که تام ریدل پدر غش کرده و در حال تزریق آب نبات بود و همچنین ماروولو هم طی یک حرکت انتحاری برای اجابت مزاج از سوژه خارج شده بود، از گلرت گرینوالد برای کمک به داوری غذاها دعوت شد و در آن لحظه گلرت و لرد با دهانی آب افتاده به دندان کشیدن بلا نگاه میکردند. اگرچه لرد فراتر از ابگوشت جذب پروسه دندان کشیدن شده بود.
- میگوییم که تکنیکی دارند ها! خوب دندان کشیدند! خشونت دوست داریم!
گلرت بدون توجه به حرف لرد، با بی حواسی گفت: - عجب گوشتیه!
لرد با تعجب جواب داد: - این استخوان خالصه که! گوشتهاشو جدا کرده!
گلرت که چشم از صحنه برنداشته بود، سر بالا جواب داد: - اره… اره همون!
دوریا با چشمهای از حدقه درآمده به کارهای بلا و واکنش لرد نگاه میکرد. او که سه ترم آشپزی سنتی را در دانشگاه سنت ژرمن پاریس گذرانده بود بهتر از هر کسی میدانست که کله پاک شده و دندان کشیده تسترال مخصوص درست کردن کله پاچه است نه ابگوشت و نمیفهمید بلاتریکس چگونه میخواهد از این مرحله به آب گوشت برسد.
در همین حین گلرت چیزی در گوش لرد گفت و لرد بلافاصله پس گردنی محکمی به او زد.
- گلرت! نری دندون ملت رو بکشی برای اون کار!… راه های دیگه ایی هم هست! اصلا خیلی ها حرفه ایی انجام میدن! دندونم دارن!
این پس گردنی دوریا را به خود آورد. در طی حرکت یانگوم طور، آهنگ « اونانا- او- نانا- او- نا- نا» را در ذهن خود پخش کرد و تصمیم کبری خود را گرفت. اگر لرد گوشت دوست داشت، او هم گوشت درست میکرد. یک گوشت متفاوت.
به یک باره فریاد زد: - من سوشی درست میکنم!
مروپ که از آب نبات دادن به تام خسته شد بود، بقیه لیوان را روی سرش ریخت که موجب از جا پریدن تام ریدل شد.
بعد دستهایش را بر هم زد و با ذوق گفت: - سنتی در مقابل صنعتی!…. مامان تنوع دوست داره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
همه ی مرگخواران با دل بهم خوردگی شاهد کله تسترالی بودند که بر روی شعله آتشی در حال حرارت داده شدن توسط بلاتریکس بود.
-بو موی کز خورده میاد. -آره...شاید چون مو های بینی تسترال داره کز میخوره! -حس نمی کنین موهای خود بلا هم داره با مو های بینی تسترال کز می خوره؟
همه ی مرگخواران به آتشی که از سر بلاتریکس زبانه می کشید چشم دوختند. گویی عزم بلاتریکس راسخ تر از آن بود که آتش گرفتن مو هایش مانع پختن آبگوشت کله تسترال برای ارباب محبوبش شود.
کمی بعد...
-تستراله دندون عقل نداشته.
صدای بلاتریکس از درون کله تسترال به گوش می رسید.
-این چه کار وحشتناکیه دیگه؟! چرا کله کز خورده شو برده اون تو؟! -بلا مامان داره با انبردست دندون های کله تسترالو جدا میکنه همسر مامان. -چی؟!
لحظه ای بعد مروپ در حال آب قند دادن به تام ریدل تشنج کرده و نقش بر زمین شده، بود.
در همان لحظهای که کلمهی "پر عظمت" از دهان لرد سیاه بیرون آمد، لامپ پر مصرفی بالای سر دوریا پدیدار شد. اسکورپیوس از آن سوی سالن داد زد: - اون لامپو خاموش کن! من پول برقشو نمیدم.
او با پسگردنی شخصی نامعلوم، خاموش شد و با صورت بر روی زمین فرود آمد. دوریا بی توجه به آن صحنه، رو به لرد سیاه کرد و با خوشحالی گفت: - ارباب، یه غذایی میپزم که انگشتاتونم باهاش بخورید. - میخواهیم صد سال نپزی... انگشتانمان را نیاز داریم.
مروپ بلندگوی مچاله شده را برداشت و با صدای ناموزونتری ادامه داد: - گلابیهای مامان... این مرحله از مسابقه به دور دوم کشیده میشه. اما این دفعه هر غذایی که دلتون میخواد بپزید. - زیر سایهی ما، غذا شور نباشد... شورش را در نیاورید.
بلاتریکس با عشوههای تسترالی، همراه با دوریا به سمت آشپزخانه قدم برداشت. دوریا با خود میاندیشید که به زودی، بوی قرمه سبزی سرتاسر خانهی ریدلها را فرا میگیرد. اما نمیدانست که بلاتریکس در فکر پختن آبگوشت تسترال است.