هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: امروز ۳:۰۱:۱۹
#1
خلاصه:

لرد دستور میده مرگخوارا توی اقیانوس شنا یاد بگیرن. یه کوسه میاد و بلاتریکسو میخوره و باهاشون معامله میکنه که در ازای پس دادنش یکی از مرگخوارا استخون ماهی که تو گلوش گیر کرده رو در بیاره. مرگخوارا سدریکو داوطلب اینکار می‌کنن اما سدریک برای رفتن تو حلق کوسه زیادی هپلیه و برای شستنش به آب نیاز دارن. کوسه اجازه نمیده که از آب اقیانوس استفاده کنن پس تصمیم میگیرن دعا کنن بارون بباره.
_____________

-به نام عزیزمامان، پیامبر تاریک و مامان القدس...و عزیز مامان فرمود: "زیر سایه ارباب، یکی برای ما قهوه درست کنه!" و آنگاه مرگخواران به سمت درست کردن قهوه روانه شدند اما لیوان نداشتند. به کارگاه سفالگری رفتند اما گل نداشتند. گل را یافتند اما سفالگری بلد نبودند‌. سفالگری آموختند و لیوان را ساختند اما قهوه نداشتند. به برزیل رفتند و بعد از پست ها گشتن به دنبال دانه قهوه از جیب سدریک یک دانه قهوه بیرون آوردند و قهوه را در زمین کاشتند و سالها از آن مراقبت کردند و با خون دل و اشک آن را آبیاری نمودند تا درختی تنومند شد و از آن قهوه چیدند و فرآوری کردند و قهوه را با کوییدن سنگ بر روی آن آسیاب نمودند و مانند انسان های اولیه آتش افروختند و قهوه را جوشاندند و در لیوانشان ریختند و پیاده از کف دریاها خود را به عزیز مامان رساندند. و آنگاه عزیز مامان فرمود: زیر سایه ارباب، دیگر قهوه نمی خواهیم، برایمان آب پرتقال بیاورید.

مرگخوارا که نان را در نوشیدنی کره ای فرو می بردند و جملات مروپ را یکی یکی تکرار میکردند ناگهان متوقف شدند.

-بانو مطمئنین گفتن آب پرتقال می خوان؟
-میخوای بگی مامان القدس تحریف انجام داده؟ اونم تحریف کتاب آیات "زیر سایه ارباب"؟ با چشم خودت ندیدی که عزیزمامان چقدر به پرتقال علاقمند بود؟ با گوش خودت نشنیدی هر ساعت به مامان می گفت ویتامینش افتاده و براش آب پرتقال طبیعی بیاره؟ پس کدامین علاقیات عزیزمامان را انکار می کنید؟

تمامی مرگخواران ننگ بر تو گویان به مرگخوار خاطی نگاه هایی ذوب کننده کردند.




Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹:۵۲ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#2
-مامان کلی زحمت می کشه. مامان زحمتکش صبح پا میشه میره سر چشمه آب میاره. بعد به گاوای مامان پیازچه میده بخورن تا شیراشون طعم پیازچه بگیره و خاصیت شیراشون ارتقا پیدا کنه. بعدم شیراشونو میدوشه و ازش پنیر و خامه تولید میکنه. تازه گابریل مامانم از خواب بیدار میکنه بیاد بعد دوشیدن گاوا ماچ و بغلشون کنه و بهشون بگه چقدر بابت شیرشون ازشون ممنونه. گابریل مامان میگه این موضوع باعث افزایش شاخص امید به زندگی در گاوای مامان میشه ولی مامان نمیدونه شاخص امید به زندگی گاوای مامان چه تاثیری در شیرشون داره! بعدش مامان مرغای مامانو جمع میکنه و تخم مرغاشونو میذاره بمونن...مرغای مامانو میبره آب پز میکنه و بعدم زیر آب سرد میگیره و میذاره رو میز صبحونه. گابریل مامان اعتقاد داره مامان اشتباه میکنه و باید مرغارو بذاره بمونن و تخم مرغارو برداره آبپز کنه و زیر آب سرد بگیره و بذاره رو میز صبحونه اما مامان باهاش هم عقیده نیست. گابریل مامانم مرغای آب پز شده رو بغل میکنه و براشون روحی شاد رو آرزو میکنه!

مرگ نفس عمیقی کشید و با بی حوصلگی لیستی از جیبش در آورد و اسامی مرغ های درگذشته امروز "خانم قزی تاج قرمزی مامان"، "حنایی کله کچل مامان" و "اصغر تخم نگذار و بی خاصیت مامان" را از روی آن خط زد.

-چون اهالی خانه ریدل های مامان بسیار با کلاس هستند مامان چند لیوان آب نارنج طبیعی هم سر میز میذاره چون به نظرش نارنج از پرتقال خاصیتش بیشتره. مامان بعدش کوینو میبره مدرسه و سعی می‌کنه توی راه یه دسته موی شاخ شده ش رو با روغن ماهی صاف کنه اما همیشه پروژه ش با موفقیت شکست میخوره. بعدش مامان به فکر ناهار میفته و به همسر مامان میگه که بره کشک و شلغم بگیره بیاد تا آش شلغم بار بذاره اما بعدش یادش میاد که شوهر مامان اگر از خونه در بیاد سریعا فرار میکنه و میره پیش سیسیلیاش بنابراین با وردنه میره دنبالش و دست و پا زنان از وسط راه بر می گردوندش.

یک روز بعد:


-بعدش مامان لحافی که از پشمای گوسفندای جعفر تهیه کرده رو روی عزیز مامان میکشه و آرزو میکنه که زیتون بی هسته مامان فردا بتونه هورکراکس های بیشتری رو به مجموعه ش بیفزایه.




Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۴۰:۳۱ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
#3
لرد نگاه عاقل اندر سفیهی به پرسشگر انداخت. اما نگاه هرگز به او نرسید!
-خیر ندیدیم.
-عزیز مامان پدر بزرگ مامانو دیدی الان اومد خودشو معرفی کرد و رفت؟!
-خیر...آن هم ندیدیم!
-چرا ندیدیش عزیز مامان؟ صله رحم عمرتو طولانی میکنه مامان جان!

هورکراکس های لردسیاه نگاهی حاکی از "ما داریم اینجا زحمت می کشیمی" به مروپ انداختند.

-شاید به این دلیل پدر پدربزرگمان را ندیدیم که یک هندوانه بر روی سرمان گیر کرده است مادر! نظرتان چیست ابتدا آن را از سرمان جدا کنید تا بتوانیم ارحاممان را صله کنیم؟!

مروپ تازه متوجه هندوانه غول آسایی شد که بر روی سر فرزندش قرار داشت.
-عزیزمامان سالمی؟ میتونی نفس بکشی؟
-ظاهرا که تا الان توانستیم!
-مامان با تجربه ت برای هر مشکلی راه حل داره. عزیزمامان خونسردیتو حفظ کن!

در حالی که بر سرش می کوبید و فنجان فنجان گل گاوزبان برای خودش میریخت، خودش را به تلفن رساند.
-فقط کافیه مامان با آتش نشانی تماس بگیره...شماره آتش نشانی مامان چند بود؟ ۱۱۵؟ ۱۱۸؟ ۱۲۵ که نبود نه. مامان یادش اومد...۱۱۰!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۴ ۰:۴۴:۲۶



Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۴۶ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
#4
تلاش پایانی - ریش بی ریش!


مروپ مادری افسرده بود. مادری رو سیاه! او نتوانسته بود هیچ کدام از محفلی ها را شکنجه کند. با افسردگی توام با افتخار به فرزندان تاریک موفقش نگاهی انداخت. گوجه سبز هایش همگی فوق العاده بودند. همه شان زیر سایه علامت سیاه محفلی هارا به خاک و خون کشیده بودند. اما خودش چه کرده بود؟

باید جبران میکرد. باید اثبات میکرد که مادر لرد سیاه است. مادر تاریکی ها!
-مامان میخواد همه محفلی هارو به خاک و خون بکشه. مامان ثابت می کنه که مامانه!

دستش را درون جیبش فرو برد. یک میوه دوریان بد بو در آورد. رو به مرگخواران ابرو هایش را بالا بالا انداخت. آن را درون اتاق خون در میان محفلیان پرتاب کرد و با افتخار در اتاق را محکم بست.

-عاااااااا...

ناگهان فریادی بلند به آسمان رفت. جو زمین را شکافت و وارد منظومه شمسی شد.

-حلقه م افتاد! این صدای چی بود دیگه! نکنه وارد قیامت شدیم؟ تو حلقه مو ندیدی پلوتون؟
-توی این سرمای دور افتاده من چیزیم میتونم ببینم آخه؟! دانشمندا میگن من اصلا خارجم از منظومه شمسی، در دسترس نیستم. از اون زمین بپرس که همیشه همه آتیشا از گور خودش بلند میشه!

همه سیارات نگاهی با اخم به زمین انداختند.

-اوه...یه بنده مرلینی...در واقع خود مرلینی....پشماش ریخت!

صحنه آهسته لحظه حادثه:

مرلین دچار طمع های دنیوی شده بود و ریش های دامبلدور را به ریش خودش پیوست کرده بود. اما طمع در هیچ داستانی بی مکافات نیست حتی اگر پیامبر باشید. ریش به دستگیره در اتاق خون گیر کرد و مروپ نیز در را محکم بست.

دقایقی بعد!

-گل گاوزبون میخوری پیامبر مامان؟

مرلین ریش تراشش را جلوی صورتش گرفته بود اما ریش تراش آنقدر بزرگ نبود که عمق فاجعه را نشان ندهد. مرگخواران به زور جلوی خنده شان را گرفتند.

-وای بر شما...با پیامبر خود چه کردید ای قوم تاریکی؟ ما را بگو که برایتان اتاق آوردیم جشن بگیرید. حالا که چنین کردید پسش می دهیم به خودشان و تمام نشان ها را به حالت اول بر می گردانیم اصلا!

با نوای "اجی مجی لا اتاق ترجی" مرلین، اتاق از حیاط خانه ریدل ها بلند شد و بدو بدو کنان به سر جایش در خانه گریمولد برگشت.

-خدافظ اتاق خون مامان! خب دیگه مامان میره ناهار فردارو بار بذاره.

مروپ به سرعت صحنه حادثه را ترک کرد و مرلین در حالی که ریش تراشش را همچنان جلوی صورتش نگه داشته بود به دنبالش روانه شد.

اما مروپ نمی دانست علاوه بر ریش مرلین که بر باد داده یکی و یک سایه از فرزندانش را هم در اتاق جا گذاشته بود!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۳ ۰:۴۰:۱۳
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۳ ۰:۴۲:۰۹
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۳ ۰:۴۷:۰۰
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۳ ۰:۵۸:۵۴



Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲:۵۶ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
#5
تلاش دوم - به یاد پسری که یویو داشت!


با سری باند پیچی شده وارد اتاق شد و در را به سرعت پشت سرش بست. یک فنجان دمنوش گل گاوزبان برای خودش ریخت و آن را لاجرعه سر کشید.

گونی ای را از زیر شنلش در آورد و در آن را باز کرد. پسر بچه ای با موهای پر کلاغی هویدا شد. سیبی در دهانش چپانده شده بود. مروپ با احتیاط سیب را از میان دندان ها بیرون کشید.

-

صدای جیغ آنقدر بلند بود که سیب از دستش رها شد.
-هی فلفل هالوپینو جیغ جیغو مامان...آروم تر!
-آروم تر؟! آروم باشم که بزنی تو سرم مامان ولدک؟ بچه یتیم گیر آوردی؟ نخیر بچه یتیم بابام بود! من یه ایل پشتمن. الاناست که تدی برسه...اگر تا جهنمم میبردیم اون میومد دنبالم!

مروپ سعی کرد گوش هایش را بگیرد تا کمتر صدای جیغ های جیمز وارد مغزش شود، از جمجمه اش عبور کند و سلول های عصبی اش را از کار بیندازند. اما فایده ای نداشت!

-وقتی زنگ زدم نهنگام اومدن دم خونتون بردنت قطب شمال میفهمی!

به نظر جیمز آمد که جیغ هایش به اندازه کافی تاثیر گذار نیستند. پس سلاح کشتار جمعی اش را در آورد. سلاحی وحشت آور که لرزه به اندام تمام دشمنان می انداخت. سلاحی برای تمام اعصار...

یویو صورتی!

-الان من باید از این بترسم مامان جان؟

مروپ یویو را از جیمز گرفت و به زور در دهانش چپاند. بلافاصله یاد آورد که قرار بود جیمز را با میوه خوراندن زیاد شکنجه دهد. حالا با یویو ای که در دهان قربانی اش بود چگونه باید شکنجه اش میداد؟ مضطرب شد. پرتقال و سیب ها در دستانش می لرزیدند. آیا باید یویو را از دهان جیمز در می‌ آورد؟ آن وقت با جیغ های بی امانش چه میکرد؟ عرقش را پاک کرد. نفس های عمیق کشید.

یک ساعت بعد

جیمز به مروپ دچار پنیک عصبی شده پرتقالی تعارف کرد.

-بعد پدر ماروولو با جاروش مامانو از بالای برج ایفل انداخت پایین. بعدم عزیز مامان گفت چون مامان سرش به برج ایفا خورده پرتقالای مامانو نمیخوره. مامانم پاشد رفت خونه سالمندان!

جیمز در حالی که همچنان یویو اش در دهانش بود، آرام چند ضربه دلگرم کننده به پشت مروپ زد.
-هووووم...اومممم...اممم...اوممم!
-همینطوره جیمز مامان...همینطوره که میگی.

شواهد نشان می داد که شکنجه دوم هم چندان موفقیت آمیز نبود.




Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱:۵۶:۵۰ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
#6
تلاش اول - شکنجه شکلاتی!


زنی با شنلی تیره وارد اتاق خون شد. کلاه شنل را کنار زد و عرقش را پاک کرد. به سمت در برگشت تا کدو تنبل غول آسایی را به داخل بکشد اما کدو تنبل لای در گیر کرده بود.
-چرا در اتاق خونتون انقدر کوچیکه کدو تنبل مامان؟!

ریموس با لبخند سرش را از داخل کدو تنبل بیرون آورد‌.
-مسئله ای نیست بانو مروپ. بذارین خودم کمکتون کنم.

در حالی که دم کدو تنبل همچنان بر روی سرش مانده بود خودش را از کدو بیرون کشید و شروع به هول دادن کدو به داخل اتاق کرد.
-عالیه...از در رد شد. خب دیگه من بر می گردم توی کدو شما کارتونو ادامه بدین.
-اوه...ممنونم!

مروپ کدو را به وسط اتاق کشید. ابزارآلات شکنجه را از قبل برای قربانی اش آماده کرده بود. دیگ آب داغ...چند عدد چاقو...یک ساطور...تصمیم گرفت با هولناک ترین شکنجه اش آغاز کند.
-خودتو آماده کن ریموس مامان، قراره ابر های تاریک، زندگیتو در بر بگیرن. اگر شانس بیاری و زنده بمونی هر روز این روز تاریک رو با وحشت به یاد خواهی آورد. مامان به بدترین کابوست تبدیل خواهد شد!

مروپ چاقویی را بالا آورد. تیغه چاقو بی رحمانه درخشید. با نهایت قدرت آن را فرود آورد.

خربزه دو تکه شد!
-مامان اکنون به این قاچ خربزه، به مقدار لازم عسل می افزایه و ریموس مامانو محکوم به مرگی دردناک...
-شکلاتم روش می ریزین؟
-چی؟!

ریموس از داخل کدو بیرون آمد. طبق معمول چند بسته شکلات اعلا همراهش آورده بود. یک تکه از تخته شکلاتش را شکست و روی قاچ خربزه گذاشت، سپس با نهایت لذت شروع به خوردن ترکیب مرگبار کرد.
-به به...چه خوشمزه بود! ماهی و ماستم دارین؟ هندونه و گوشت چی؟ میاین قرمه سبزی و شکلات بخوریم؟
-نه!
-جیگر تسترال چی؟ بزنیم توی شکلات بخوریم؟
-چرا نمیمیری مامان جان؟!
-درختای جنگل ممنوعه رو روش شکلات نریزیم بخوریم یعنی؟

معده محفلی ها در محدودیت ها شکوفا شده بود و مروپ انتظار این یکی را نداشت. با نا امیدی وسایل شکنجه اش را جمع کرد.

یک ساعت بعد


-به نظرتون رنگین کمون گابریل توی هفت رنگش طعم شکلاتم داره؟

مروپ در تمام یک ساعت گذشته در حال فرار از دست سوژه شکنجه اش بود.
-آخ!

محکم با دیواری برخورد کرد.

-آخی! بانو مروپ خوبین؟ انگار ضربه مغزی شدینا! یه شکلات بدم بخورین خوب شین؟

مادر لردسیاه در اولین شکنجه اش به سختی شکست خورده بود.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۲ ۱۵:۵۲:۴۹



Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۲۲ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
#7
خلاصه:

مرگخوارا از روی حسادت برای هم دسیسه میکنن و هم دیگه رو میکشن و تبدیل به روح میشن.
تا الان لینی، هکتور و تری بوت کشته شدن.

_____________


-چرا کشتن وقتی میتونیم هم دیگه رو دوست داشته باشیم؟

رنگین کمانی به زور پنجره خانه ریدل هارا باز کرد و خودش را داخل خانه انداخت. گابریل روی آن پرید و در حالی که مقدار زیادی قلب کاغذی از خود به هوا می پراکند شروع به سرسره بازی کرد.

چشمان مرگخواران از نور فراوان رنگین کمان تقریبا نابینا شده بود.

-بچه بیا پایین سرمان رفت!
-ارباب سرتون کجا رفت؟ بگین برم بوسش کنم برش گردونم.

گابریل بلافاصله خودش را در بغل لرد انداخت.
-سرتون رفته غصه نخورینا! اصلا میخواین من سرتون بشم؟

مرگخواران شروع به شستن گوش هایشان با محلول آب نمک و وایتکس کردند.

-یکی این را از ما جدا کند!

قلب های کاغذی به سرعت روی لرد می ریختند. هر چقدر تلاش میکرد تا مسئول این فاجعه را از خود جدا کند، گابریل بیشتر به او می چسبید.




Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: شهرداری شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶:۵۳ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#8
نقل قول:

پاتریشیا وینتربورن نوشته:
سلام. من برای این انجمن یه ایده دارم. خیلی خوبه که این انجمن همه‌چیز داره، سینمای جادویی، سالن برگزاری کنسرت و غیره. اما یه‌چیزی کم داره؛ سالن تئاتر.

درخواست مجوز دارم برای تاپیکی به اسم "تئاتر شهر لندن". سوژه‌ش هم توی ذهنمه و اگه مجوز گرفتم اعلامش می کنم.

سلام پاتریشیا جان.

کسی فعلا اینورا نیست برای همین دیگه من اومدم.

در واقع کار با یه انجمن برعکس اینیه که میگی. در اصل ما سوژه رو به ناظر میگیم که اگر تاپیک مناسبی از قدیم براش نبود و نمیشد تاپیکا رو تغییر کاربری داد در اون صورت تاپیک جدیدی زده بشه.

در کل هم یه سالن تئاتر توی هاگزمید داریم و اصلا نیاز نیست هر انجمنی یدونه سالن تئاتر داشته باشه.

ولی اگر دوست داری میتونی سوژه ت رو با پیام شخصی بهم بگی، شاید باهم بتونیم توی لندن یه تاپیک خوب براش پیدا کنیم.

موفق باشی.



پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
پیام زده شده در: ۵:۰۲:۲۵ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#9
پست دوم


سکوت عمیقی بر فضای اتاق سایه افکنده بود. به نظر می رسید روان دهنده با این جمله الستور، خودش هم نیاز به روان دهنده دیگری داشته باشد! پس از دقایقی تصمیم گرفت این بیمار بد حال را از نزدیک وارسی کند.
از میان قسمت تاریک اتاق بیرون آمد.
-زرشک مامان؟ چیزی به سرت نخورده؟! خوبی؟!

الستور با دیدن چهره روان دهنده اش لبخند عریض تری زد.
-بهتر از این نمیشم بانوی عزیز.

سایه الستور شکلکی برای مروپ در آورد. مروپ چشمانش را ریز کرد و تصمیم گرفت حرکات سایه را بیشتر تحت نظر داشته باشد.
-خب مامان جان...شنیدم علاقه زیادی به رادیو داری. فکر میکنی ممکنه این علاقه از مقاومت در برابر بروز شدن با تغییرات بشر نشأت بگیره؟

الستور لبخند دندان نمایی زد.
-مقاومت در برابر بروز شدن؟. نه. من بهش میگم وقت شناسی! چرا وقتی میشه فقط با به کارگیری گوشات از صدای زیبای گوینده لذت ببری و همزمانم به تیکه تیکه کردن مساوی اجساد و بسته بندی با ظرافتشون بپردازی، به خودت زحمت بدی و ساعت ها به یه تیکه شیشه زل بزنی؟

سایه، آهسته آهسته خودش را به پشت میز روان دهنده رساند و شروع به باز بسته کردن های مداوم و پر سر و صدای کشوی آن کرد‌.

-چرا سایه ت از خودت تقلید نمی کنه؟

مرد سرخ پوش نگاهی حاکی از رضایت به سایه اش انداخت.
-تقلید کردن کار مضحکیه...حتی برای سایه ها!

سایه، زبان درازی ای به مروپ کرد.

-ولی تقلید بخشی از آموزشه پرتقال تو سرخ مامان. به نظر میرسه سایه ت خیلیم جامعه گریزه. فکر میکنم بد نیست روان درمانی رو روی اون انجام بدیم. ولی میدونم سایه ت با مامان صحبت نمی کنه. پس ازت میخوام بشینی و خودت باهاش صحبت کنی.

سایه, پرتقالی را از داخل کشو بیرون آورد و به سمت مروپ پرتاب کرد اما قبل از آنکه با روان دهنده برخورد کند، الستور آن را از روی هوا قاپید. سپس دستمالی از داخل جیب کت سرخش بیرون آورد و با آن پرتقال را پاک کرد و با احترام به مروپ بازگرداند.
-هوم...باید صحبت باهاش جالب باشه!

__________


تکلیف روان درمانی:

از الستور میخوام یه رول هر جا که دوست داره بنویسه و توش مارو با سایه ش بیشتر آشنا کنه. انجام این تکلیف محدودیت زمانی هم نداره.




Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


مرکز مشاوره جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۲۱:۲۷ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#10
آیا از خواندن پست های جدی افسرده شده اید؟

آیا بوی نامطبوع هاگزمید کیفیت زندگی شما را پایین آورده؟

آیا در هاگوارتز مدیر مصطفی، توسط مدیر محترم مدرسه مدام بولی می شوید؟

آیا با ریزش قیمت بیت لین و افزایش قیمت گب کوین دچار ورشکستگی شده و شاخص فلاکت را مدت ها پیش رد کرده اید؟

آیا مشکلات روانی عدیده، نای زندگی برایتان نگذاشته و به فکر خودکشی بستن شناسه ای افتاده اید؟


دیگر نگران نباشید زیرا مرکز مشاوره جادوگران اینجاست تا کیفیت زندگی شمارا ارتقا دهد. کافیست یک پست در این تاپیک با سر تیتر پست اول بزنید تا مشاوران ما در اسرع وقت و با آخرین تکنیک های روان‌درمانی مشکلات روحی و روانی شما را درمان کنند.

_______________


قوانین تاپیک:

۱. بنای تاپیک بر رول های دو پستیه. اول پست بیمار (قسمت سر تیتر) نوشته میشه "پست اول". کسی که بعد از اون پست میزنه و بالای پستش می نویسه "پست دوم"، اسمش"روان دهنده"س و باید به مشکلات روحی که بیمار توی پست اول مطرح کرده، رسیدگی کنه.

۲. پست بیمار بهتره در مورد شخصیت خودش باشه تا به شخصیت پردازیش کمک بشه اما کاملا آزاده در مورد هر شخصیت دیگه ای هم بنویسه.

۳. روان دهنده بین پست یا انتهای پستش موظفه که یه تکلیف روان درمانی به بیمار بده. محدودیتی نداره که حتما پست زدن در جایی باشه، میتونه یه جمله تو چترم باشه؛ اما حتماً تکالیفی بدین که هم خلاقانه باشه هم به شخصیتش کمک کنه.

۴. بیمار بهتره به روان دهنده ش احترام بذاره و تکلیفو انجام بده.

۵. لطفاً و حتماً مراجعه به مرکز به صورت نوبتی باشه. تا قبل از تکمیل شدن مشاوره پست اول، پست اول دیگه ای نزنیم. استفاده از رزرو هم طبیعتا مشکلی نداره.

۶. خلاق باشیم و توی شخصیت پردازی بهم کمک کنیم.


با تشکر از گاد بزرگ بابت الهام ایده و الستور مامان بابت ایده دهی، همکاری و همفکری بی بدیلش در به ثمر نشستن این طرح.


مامان اوقات خوشی رو در مرکز مشاوره براتون آرزومنده سبزی قرمه های پژمرده مامان!




Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.