جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  253 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آذر 1404 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش دوم


حالا که آنقدر به مرگ نزدیک شده‌ام، سرمای گزنده‌اش را در تمام وجودم احساس می‌کنم. باید بگویم که گاهی در پس ذهنم این روز را تصور می‌کردم، به لحظات پایانی و آنکه چقدر برای‌شان آماده خواهم بود فکر می‌کردم. اما حالا...

چقدر تمام آن آمادگی‌ها بیهوده به نظر می‌رسد.

اکنون که اینجا در آستانه ورق‌زدن صفحه‌ای از کتاب تاریخ جادوگران توسط سرنوشت ایستاده‌ام، به آغاز فکر می‌کنم‌.... به مروپ شدنم‌. من شروع مسیرم را به خوبی به خاطر دارم. بودن من در خانه اسلیترین برایم یک امر قطعی بود. می‌دانستم این حضور نیاز به پذیرفتن وظیفه‌ای دارد. وظیفه‌ای که مرا به مانند بندی از جنس خون به فرزندم گره می‌زند. من قبل از آنکه مروپ را بشناسم او را می‌شناختم. مادرش بودن فقط بهانه‌ای برای کنارش بودن بود.

اما رفته رفته با گذر فصل‌ها و سال‌ها بزرگ‌تر شدم. آموختم که اگر می‌خواهم دیگران را بشناسم و دوست بدارم، ابتدا باید از شناخت خودم آغاز کنم. در میان تنهایی کوچه پس‌ کوچه‌های مه گرفته لندن، آموختم که مادر بودن یعنی صبور‌ بودن، یعنی قوی‌ بودن، یعنی با تمام سختی‌اش، از خانه سالمندان بازگشتن و بازهم ادامه دادن.

حالا بازگشته بودم... پس از سالها. این یک شروع دوباره بود. این‌بار نیز آغاز مسیر را می‌دانستم... اسلیترین. خانه‌ای که مدت‌ها بود در غبار فرو رفته بود. عشق مادرانه درونم نمی‌گذاشت آن را به حال خود رها کنم. تلاش کردم، صبور ماندم و باز هم تلاش کردم.

می‌گویند در هاگوارتز، هر وقت تقاضای کمک کنید، کمک از راه می‌رسد. من نیز تقاضای کمک کردم... از کهن‌ترین و قدرتمندترین جادوگری که می‌شناختم. اسمش را در کتاب‌های تاریخی خاندان گانت خوانده بودم. افسانه‌هایی که فقط بخشی از قدرت بی‌پایانش را روایت می‌کردند. همان علاقه به اسلیترین را در چشمان مغرور سالازار اسلیترین نیز می‌دیدم... طبیعی‌است نه؟ من نواده او هستم و او خود سازنده مسیری که سالها بعد، من آن ‌را در پیش گرفته بودم. او هرگز درخواست هم‌خونش را رد نکرد و این هم‌مسیری با او، مایه افتخارم بود. برعکس سنت خاندان گانت، جد بزرگوارم هرگز یک دختر را تیشه‌ای به اسم اسلیترین نمی‌دید و همواره مرا ادامه‌دهنده راه خویش می‌دانست. این اعتماد، همان چیزی بود که سال‌ها به دنبالش بودم. از همان اولین دیدار کاریزمای یک رهبر قدرتمند را در او دیدم. با وجود او، اسلیترین آموخت باید به ارزش‌های نجیب‌زادگی آغازینش بازگردد و هرگز سر در برابر هیچ اجبار و قانون بی‌معنایی خم نکند. یقین دارم که بدون بزرگ خاندان، هرگز اسلیترین دوباره به شکوه خودش بازنمی‌گشت.

اما در این مسیر، فرد دیگری نیز همراه‌مان شد. فردی که احترام زیادی برای او قائلم. گلرت گریندل‌والد مغرور و قدرتمند. جادوگر سیاهی که به من درس‌های زیادی آموخت. شاید او مستقیماً از خاندان اسلیترین نبود اما اسلیترینی‌ترین جادوگری بود که در کل زندگی‌ام شناخته‌ام. او بود که مرا تشویق کرد تا قدرت و استعداد‌های پنهانم را کشف کنم و به کار بگیرم. روزی که پس از ماه‌ها تلاش برای پیدا کردن سبک خودم، آماده بودم که در کنارش پرواز کنم، بدون آنکه بدانم، قرار بود یکی از بهترین خاطرات زندگی‌ام را تجربه کنم. ما باهم در آسمان از جلوی ماه نارنجی گذشتیم و به گذشته‌ای بسیار دور سفر کردیم؛ در مسیرمان حتی از طبقه هفتم جهنم نیز گذر کردیم و مثل ستاره‌ای فروزان درخشیدیم. زمانی که فکر می‌کردم هرگز نمی‌توانم هم‌تیمی خوبی برای کار‌های گروهی باشم، او از من بهترین هم‌گروهی ممکن را ساخت. می‌دانم که اگر او در این مسیر کنارم نبود، بارها و بارها تسلیم شده بودم اما گلرت به من آموخت تسلیم شدن برای انسان‌های تنبل و ترسو است و یک مادر نمی‌تواند این دو ویژگی را داشته باشد.

نفر سومی که در این سفر به ما پیوست، از گوشت، پوست و استخوانم بود. من بدون آنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم به سمتش جذب شدم؛ اما فقط چون پسرم بود؟ نه... قطعا دلایلی فراتر از خون صرف وجود داشت. دلایلی از جنس قلبی بزرگ که در کالبد لرد سیاه پنهان شده بود و من به عنوان مادر او، بهتر از همه آن را می‌دیدم. او غیر منتظره‌ترین همراه سفرم بود، همراهی‌ای که یک روز در کمال ناباوری با گرفتن دست‌های یکدیگر آغاز شد و حالا به چنان نزدیکی قلبی‌ای رسیده بود که دیگر روز‌ی را که او در زندگی‌ام حضور نداشت را به خاطر نمی‌آوردم. شاید او فرزندم باشد اما تجربیاتی به من آموخت که سالها طول می‌کشید تا خودم آن‌ها را بیاموزم. من در کنار او یاد گرفتم دوستی‌های امنی نیز در این جهان وجود دارند؛ دوستی‌هایی که شاید هزاران اختلاف‌نظر در آن‌ها وجود داشته باشد اما در آخر با احترام متقابل، اختلافات بخاطر عشق به ماندن، کنار گذاشته می‌شوند. دوستی‌هایی که هرگز نگرانی‌ای برای از دست دادن‌شان نخواهی داشت و هرگز از ترس از دست دادن‌شان مجبور به سانسور خودت نیستی. دوستی‌هایی که شب‌ها تا صبح می‌توانید با یکدیگر چرت و پرت بگویید و به هنرنمایی‌های آقای تی بخندید، بی‌آنکه لحظه‌ای به گذر زمان فکر کنید. او زیباترین فرزند دنیا بود و من خوشبخت‌ترین مادر دنیا که او را داشتم.

در میان این سفر اعجاب‌انگیز اما، همواره جای خالی آن دو نفر را در قلبم احساس می‌کردم. جای خالی افرادی که سالها قبل بهترین دوستانم بودند. آنها آن روز‌ها در کنارمان نبودند اما مگر می‌شود آن دو را از اسلیترین جدا کرد؟ هر چه باشد خانه عشق‌شان را زیر همین سقف سبز و نقره‌ای مستحکم کرده بودند. می‌دانستم دیر یا زود بازمی‌گردند و بازگشت‌شان شیرین‌ترین لحظات جادوگرانی‌ام خواهد بود. وقتی دوباره دیدم‌شان، دلم می‌خواست هرکاری کنم تا ماندگار شوند و دیگر هرگز از پیشم نروند. وقتی فهمیدم هنوز پای عشق اساطیری‌شان آنقدر جدی ایستاده‌اند، قند در دلم آب شد... خدای من، چقدر بهم می‌آمدند. بلاتریکسی که من همچنان گاهی او را راب صدا می‌زدم حالا پسری بزرگ و نجیب شده بود. مهربان‌تر از همیشه‌ای که او را می‌شناختم... با همان ذهنی پر از ایده‌های نو که سالها قبل، اولین‌بار همین ایده‌ها، ما را باهم آشنا کرده بود. در کنارش، بخشی از قلب من ایستاده بود. دختری که در یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌ام با عشق و حمایت کنارم مانده بود. همان گابریلی که با نوشته‌هایش همیشه می‌خندیدم و با خود فکر می‌کردم این همه عشق را در نوشته‌هایش از کجا می‌آورد. گابریل وایتکسی‌ام حالا نوه‌ام دلفی شده بود. چقدر حس مادربزرگ شدن را دوست داشتم... نوه‌ام قند و عسل زندگی‌ام شده بود. وقتی واقعا کسی را دوست بدارین، حتی اگر از هم کیلومترها دور هم باشید، همیشه قلب‌هایتان راهی برای کنار هم بودن پیدا می‌کنند. راه ما یواشکی بازی‌کردن با موبایل مشنگی و حرص خوردن از هم تیمی‌ها و رقبای‌مان بود اما در کنار تمام آن حرص‌ها، همیشه کلی خنده و حس خوب وجود داشت. خنده‌هایی که گاهی تا خود صبح ادامه داشتند... لحظاتی دزدیده شده یک مادربزرگ برای آنکه در کنار نوه‌اش، کمی جوانی کند. بلاتریکس و دلفی به من آموختند عشق واقعی در این دنیا وجود دارد... عشقی که فقط با نگاه به آنها درک کنی چقدر برای یکدیگر درست و مناسب‌اند.

و در آخر، تام. تامی که نزدیک‌ترین و بهترین دوستی بود که در کل زندگی‌ام داشته‌ام. دوستی‌ ما مثل ازدواج تام و مروپ، پر بود از دراما و لحظات تراژیک، اما هر دو می‌دانستیم که همیشه در نهایت تام خود مروپ بود و مروپ خود تام... یک روح در دو بدن. او همان نیمه گمشده‌ای بود که می‌دانم اگر در زندگی‌ام پیدایش نمی‌کردم تبدیل به تنهاترین انسان جهان می‌شدم. تام من، دوستی بود که همیشه در بدترین و بهترین شرایط کنارم مانده بود. دوستی که می‌دانستم اگر همین فردا تصمیم بگیرم با پای پیاده تا کوه قاف بروم، دستم را می‌گیرد و شانه به شانه من کنارم می‌آید. همراهی که همیشه با حضورش بال پرواز به من می‌دهد تا پر بکشم و آزادی را تجربه کنم. می‌دانم اگر بازهم و بازهم به گذشته برگردم دوباره روی همان نیمکت کنارت می‌نشینم و از تو می‌خواهم که دوستم باشی چرا که دوستی تو، نفس حیات‌بخش زندگی من است. شاید من با ازدواج با تو، به آرمان‌های اسلیترین پشت کرده باشم اما این را بدان هرگز از آن پشیمان نخواهم شد چراکه بدون تو، این دنیا هیچ رنگی برای من ندارد و این تو هستی که به آن رنگ سبز زندگی‌بخش می‌‌دهی. دلم برای معجون عشق دادن به تو تنگ می‌شود عزیزم. لطفا بدون آن معجون لعنتی هم عاشقم بمان. باشه؟

دیگر وقتش رسیده بود. دوباره تیک‌تاک ساعت را می‌شنیدم و بوی مرگ را در هوا استشمام می‌کردم. پایان از فاصله‌ی یک نفس به من نگاه می‌کرد. آرام روی زانوهای خسته‌ام نشستم و شنل سیاه خفاش‌مانندی را از روی زمین برداشتم و روی خود کشیدم.

زمزمه‌های سالازار در گوشم تکرار شد.
"هرچه از تو بماند، راهش را باز خواهد یافت…"

سرم را لحظه‌ای پایین نگه داشتم و وقتی دوباره بالا را نگاه کردم، چشمان سیاهم آرامشی مادرانه داشت.

با صدایی آرام اما محکم گفتم:
- اونا خانواده‌ای هستند که مامان به وجودشون افتخار می‌کنه. حتی اگر نام مروپ گانت از جهان محو بشه، قلب و روحش کنار اونا همیشه باقی می‌مونه.

می‌دانستم لحظه موعود فرارسیده است. مرگ را مثل هدیه‌ای در سبدی حصیری پذیرفتم. دستم را دراز کردم. خطوط پوست دستم، سندی بر سال‌هایی بود که جهان از من ستانده بود. سالازار، وقتی مطمئن شد آماده‌ام، دستم را گرفت. ناگهان نیش افعی بر پوست من نشست… آرام، دقیق و اسطوره‌ای. بُرشی کوچک، اما کافی برای باز کردن دروازه‌ی تاریکی.

زهر سرد در رگ‌هایم همراه خونی داغ جاری شد. سستی در بدنم پیچید و یک آن تمام خاطراتم از برابر چشمانم گذشت. آهسته روی چمن‌زار سرسبز باغ دراز کشیدم.

فقط به یک خواب طولانی نیاز داشتم.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ تکلیف جلسه دوم شفابخشی:

1 .
مامان بیمار تخت دومو معاینه کرد. البته بیمار تخت دوم چندان رضایتی نداشت که مامان معاینه‌ش کنه. ممکنه علتش این باشه که مامان مدام با ملاقه بهش سیخونک می‌زد ببینه زندس یا نه؟ آخه اون همه لرزش برای اینکه مامان مطمئن بشه بیمار زنده هست کافی نبود!

خلاصه بیمار بعد کلی سیخونک خوردن، با کلی تاول رو کرد به مامان و گفت:
- حال خوشی ندارم، دست از سر ما بردار...

مامان از این حرف بیمار نتیجه گرفت که آبله اژدهایی باعث سردرد می‌شه برای همین بیمار نمی‌خواد مامان به سرش دست بزنه.

بعدش بیمار سعی کرد پتو رو روی سر خودش بکشه.
- چطور بگم بهت که، برو خدانگهدار!

این جمله هم به مامان نشون داد که یکی دیگه از علائم این بیماری، ارتداد از دین مبین مرلین و گرایش به دین خداست.

- میخوام برم یه گوشه گریه کنم به حالم!

به نظر میاد بیمار مامان افسردگی هم گرفته بخاطر آبله اژدهایی.

- تو با من چه کردی شکوندی شاخ و برگم...

آخی! بیمار توهم درخت بودن داره.

- کارت رسیده جایی، راضی شدی به مرگم.

بیمار از خودش قطع امید کرده بود. مامانم برای اینکه امیدو بهش برگردونه یه آواداکداورا بهش زد. الان اون دنیا هیچکدوم از علائمی که مامان گفتو نداره و روحشم کاملا شاده.

2.
- پراسپرا اینکاچوووو!

مروپ که در حال نوشتن طومار تکالیفش بود با تعجب سرش را بالا آورد و به ملانی نگاه کرد. احساس می‌کرد پروفسور، فحشی بسیار ناجور را به زبان آورده است.
- شفادهنده هم شفادهنده‌های قدیم؛ لااقل فحش نمی‌دادن.

این جمله را گفت و سرش را در طومارش فرو برد که ناگهان دوباره صدای بلند عطسه ملانی در کلاس پیچید.
- پراسپرا اینکاچووووووو!

مروپ که از ترس این صدای هولناک، دواتش را روی خودش برگردانده بود، با نگرانی به ملانی نگاه کرد.
- پروفسور مامان، خوبین؟! چیزی سردی‌تون کرده؟ چایی نبات بدم گرم شین؟
- نه نه... خوبم. فقط فکر کنم یکم حساسیت دارم. حساسیت به... به... پراسپرا اینکاچووووووووووو!

مروپ که احساس کرده بود در اثر عطسه آخر، تعدادی از گسل‌های اسکاتلند و حومه لرزیده است، زیر نیمکتش پناه گرفت. وقتی به نظرش کمی اوضاع امن‌تر شد با نگرانی به سمت ملانی رفت و از داخل جیبش یک چای‌نبات بیرون آورد و به زور در دست ملانی گذاشت.
- بیا مامان جان. بخور. سرماخوردی... باید بدنتو گرم نگه داریم و مایعات داغ بخوری.

ملانی سعی داشت چای‌نبات را پس بزند و عطسه دیگری کند که مروپ بینی او را گرفت و چای‌نبات را به زور در حلقش ریخت و پشت‌بندش نیز انواع سوپ سیرابی، کلم و ماهی. تلاش کرد نفس بکشد که حوله‌ بزرگی روی سرش افتاد؛ سپس یک کتری در حال جوشیدن با گاز پیکنیکی زیرش، به زور زیر حوله و بینی آبریزش‌دار ملانی چپانده شد. کتری می‌جوشید و رایحه اکالیپتوس، روغن بنفشه و پیاز، همه جا را فرا می‌گرفت.

- فشار بیار مامان جان... نه چیز... نفس بکش مامان جان. نفس بکش... تو می‌تونی! مامان الان مجاری تنفسی‌تو باز می‌کنه!

ویروس‌های سرماخوردگی ملانی که در پنجشنبه شب خویش و عشق و صفا به سر می‌بردند، با این هجوم‌های ناگهانی دچار چنان غافلگیری‌ای شدند که در دم توسط عملیات مروپ نابود شدند. ملانی که از این عملیات زنده مانده و در نتیجه قوی‌تر شده بود، با سلامتی کامل توانست به آغوش گرم جامعه بازگردد.

البته پس از یک هفته بستری شدن در بخش مسمومیت‌های سنت‌مانگو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تعداد پست‌های مجاز تا پایان این سوژه: 4 پست!

کینگزلی که گشنه‌ش بود پرید داخل آشپزخونه و بلافاصله با دیدن مالی یه قیافه چدفیس به خودش گرفت و جلو بازوهاشو بهش نمایوند و ماچ کرد. بعد با سیس ورزشکارایی که تازه از باشگاه اومدن، سر میز کنار بلاتریکس سبیل ماستی نشست. مالی هم بعد این اتفاق، با حرص یه پیازو برداشت و با چاقو ریز ریز کرد و با پوستش اشکاشو پاک کرد.

شاید از خودتون بپرسین چرا کینگزلی و مالی باید دست به همچین کارایی بزنن؟ مگه برا کینگزلی، آرتور جای داداشیش و مالی جای زن داداشیش نبودن؟ خب داستان بر می‌گرده به خیلی خیلی سال قبل، زمانی که کینگزلی و مالی شاگردای هاگوارتز بودن. کینگزلی که همیشه روی مالی کراش داشت، با وجود هیکل جذاب و سیکس‌پک جذاب‌ترش همواره توسط مالی بخاطر رنگ پوستش کنسل می‌شد و آخرم مالی برای اینکه از دستش خلاص بشه با آرتور ازدواج کرده بود.

نتیجه وقایع گذشته، الان این بود که کینگزلی می‌خواست به مالی بگه "دیدی منو ول کردی رفتی با اون مو قرمز، نتیجه‌ش چی شد بیچاره؟" و از اون‌طرف مالی هم نمی‌خواست به روی خودش بیاره که مثل سگ از انتخابش پشیمونه و چقدر از خیانتی که بهش شده دلش شکسته.

این بود که آشپزخونه دچار یه جو خیلی سنگین شده بود که به هیچ عنوان از چشم بلاتریکس پنهون نموند.
- شما دوتا چتونه؟ چرا انقدر عجیب شدین؟!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به تکلیف جلسه دوم کلاس زبان‌شناسی:

1.
در واقع، در این ساختمان تعداد بسیاری دکتر لاکهارت دریایی (جهت زیاد شدن گونه‌‌ منحصر به فردش، تکامل دریایی داشته و به تعداد زیاد از روی خودش تکثیر کرده.) قرار دارند که برایشان حضور دابی کاملا علی‌السویه هست اما برایشان حضور سایر جادوآموزان کاملا علی‌السویه نیست! لذا استاد دابی، حضور سایر جادوآموزان در این مکان را کان‌لم‌یکن کردند تا یک وقت دکتر لاکهارت‌های دریایی به شکل علی‌السویه‌ای مکدر نشوند و عافیت جادوآموزان را نسوزانند.

2.
مامان روی پله بانک مردمان دریایی می‌شینه و لبو میل می‌نمایه. اینطوری هم اوقاتش می‌گذره و هم ویتامین به بدنش می‌رسه. اینکارو به استاد دابی هم پیشنهاد می‌کنه... می‌چسبه.

3.
- بچه‌مون افسردگی گرفته، مرد... هر تابستون که میاد، خونه زل می‌زنه به یه گوشه‌ی دیوار خونه‌ی ریدل. غذا هم که نمی‌خوره، شده پوست و استخون! نگاه... دماغ و موهاشم حتی ریخته از سوءتغذیه!
- همم...
- همش تقصیر دامبلدوره! انقدر بچه‌های دیگه رو تو مدرسه تشویق می‌کنه و گریفیندوری‌ها رو تو سر پسر مامان می‌زنه، بچه‌م از زندگی سیر شده.
- اوهوم.
- باید یه راهی پیدا کنیم. نمی‌خوام پسر مامان با بحران عدم اعتمادبه‌نفس بزرگ بشه. پس‌فردا در مسیر لرد تاریکی شدنش نباید از کمبود اعتمادبه‌نفس رنج ببره... می‌شنوی چی می‌گم؟ آهای!

مروپ لحظاتی به شوهرش زل زده بود که سرش تا مهره‌ی هفتم ستون فقرات توی گوشیش فرو رفته بود و ویدیوی یوتیوب ای‌اِس‌اِم‌آر ریتا اسکیتر در حال چسبوندن استیکر روی دماغ دابی رو تماشا می‌کرد. طبیعتاً وقتی این مقدار از بی‌توجهی شوهرش به وضعیت فرزندشونو دید، فهمید باید خودش دست‌به‌کار بشه، قبل از اینکه خیلی دیر بشه.

دفتر مدیریت هاگوارتز:

- اوه... بانو گانت عزیز، چی باعث شده این وقت شب افتخار دیدن‌تون نصیبم بشه؟

شاید فکر کنین "شب" رو اشتباه شنیدین، یا شایدم اگر یکم تفکرات مرگخوارانه داشته باشین، فکر کنین دامبلدور اون‌قدر پیر و خرفت شده که دیگه جای شب و روزم قاطی کرده؛ ولی نه... واقعاً شب بود! به هر حال، انتظار ندارین مادر تاریکی لنگه‌ی ظهر پاشه بره سبیل ملتو چرب کنه که! تازه اونم دامبلدور... بالاخره پیرمردی آبرو داره جلو مینروا اینا!

- مامان معترضه به سبک مدیریتی شما، آقا! همش بچه‌های مردمو سر صف تشویق می‌کنین و بهشون اوجولات و امتیاز می‌دین، بعد بچه‌ی مامانو تشویق نمی‌کنین که هیچ، سرکوبم می‌کنین! هی بهش می‌گین سوت و یویوی ملتو ندزده و بعدم کمد لباسشو آتیش می‌زنین! آخه تبعیض تا کی؟ تا کی ظلم به کودک معصوم، مظلوم و بی‌زبون مامان؟

دامبلدور، اول ریش و سبیل‌شو مرتب کرد و بعد، نوک انگشتاشو به حالت متفکرانه، روی قرار داد.
- متأسفانه فرزند شما قانون‌پذیر نیست. نمی‌تونیم که الکی تشویقش کنیم، خانم عزیز.
- نمی‌تونین؟
- نه.
- باشه پس.

مروپ با خونسردی سرشو تکون داد. عینک آفتابی‌شو روی چشمش گذاشت و به صندلیش تکیه داد، بعد پاشو روی میز دامبلدور قرار داد. لحظه‌ای سکوت حکم‌فرما شد. فقط صدای قدقد آهسته ققنوس دامبلدور شنیده می‌شد... تا اینکه در، ناگهان با لگد باز شد.

چند مرد کت‌وشلواری با عینک آفتابی، در حالی که هرکدوم یکی‌ یدونه کیف سامسونت دستشون داشتن، وارد شدن. کیف‌ها رو که پر گالیون طلایی بود، باز کردن و یکی‌یکی روی میز دامبلدور، کنار پای مادر تاریکی چیدن.

- این... این همه گالیونو از کجا...

دامبلدور حق داشت تعجب کنه. آخه حساب بانکی خالی مروپ، به‌عنوان کسی که پیکسی توی صندوقش پر نمی‌زد، مشهور کل دنیای جادوگری بود. مادر تاریکی انقدر بی‌پول بود که حتی توی لیگ اخیر نتونسته بود جارو تهیه کنه و با دعای خیر مادرانه‌ش و بهشت زیر پاش، تونسته بود بهترین بازیکن کوییدیچ بشه.
پس حالا واقعا این همه پولو از کجا آورده بود؟

مروپ عینکشو روی دماغش صاف کرد و با یه حالتی که بخواد بگه "این پولا که چیزی نیست"، با بی‌خیالی به کیف‌ها نگاه انداخت‌.
- هه... اینارو می‌گی؟ پولای خوردِ ته صندوق جدبزرگوار مامان بود. از اون‌جایی که برای ایشون همیشه اصالت خونواده در مرحله‌ی بالاتری از گالیون قرار داشته، مقداری از ثروت بی‌کران‌شونو به مامان سپردن تا مامان باهاش در جهت تقویت روحیه و اعتماد به نفس ارباب آینده‌ی دنیای جادوگری اقدام کنه.

دامبلدور با وجود اینکه نمی‌تونست چشماشو از محتوای طلایی داخل کیف‌ها جدا کنه، آب دهنشو قورت داد و گفت:
- نه... نه. اخلاق حرفه‌ای من اجازه نمی...

در همین لحظه، صدای تق باز شدن یکی از کیف‌ها که هنوز باز نشده بود به گوش رسید و از داخلش، شخص شخیص گلرت گریندل‌والد با یه چشمک و لبخند فریبنده تا کمر بیرون اومد.
- آلبالوی ریش‌نقره‌ای عزیزم... امیدوارم در صحت و سلامت عقلی به سر ببری و بیشتر به جملاتی که در لحظات آینده از دهان خودت خارج می‌کنی، فکر کنی.

گلرت از داخل جیب پالتوی بلند مشکیش، یه کاسه روغن مایع لادن طلایی درآورد و با دستای ظریفش روی سبیلا و ریش نقره‌ای دامبلدور مالید و ماساژ داد. بعد که دامبلدور حسابی چرب شد، یه ماچ روی گونه‌ی پیرمرد گذاشت و یه سکه گالیونم بین لبای آلبوس قرار داد و دوباره داخل سامسونتش فرو رفت.

از اون شب به بعد، هر وقت تام کوچولوی مامان به دیوار خونه‌ی ریدل زل می‌زد، یه لبخند ریز شیطانی روی صورت پر ابهتش نمایون می‌شد. حتی روایات حاکی از اونه که این اتفاق، تأثیر ویژه‌ای روی اعتمادبه‌نفس ارباب تاریکی‌های آینده برای انجام قتل‌هاش گذاشت چون از اون به بعد بود که تا زمان ورود هری پاتر به مدرسه، گروه اسلیترین بارها و بارها به‌طور متوالی، قهرمان جام گروه‌ها و کوییدیچ شدند.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه دوم کلاس آموزش تاریکی:

- پلنگ پلنگ پلنگ پلنگ، من عاشق پلنگم!
- پلنگ پلنگ پلنگ پلنگ، من عاشق پلنگم!
- پلنگ پلنگ پلنگ پلنگ، من عاشق پلنگم!
- پلنگ پلنگ پلنگ پلنگ، من عاشق پلنگم!

این انعکاس صدای تام و عروسکای کاکتوسش بود که از داخل گلخونه‌ شیشه‌ای هاگوارتز به گوش می‌رسید. پدر لردسیاه که فیلش یاد دوران خوش مجردی کرده بود، یدونه چوب‌شور بین انگشتاش گرفته بود و در حالی که گلدونای کاکتوسش براش موقع تکرار آهنگ قر می‌دادن، لیوان لیوان عرق خارمریم هورت می‌کشید. وقتی حسابی عرقارو هورت کشید، به خودش اومد و دید که ساعت از ۱۲ شب گذشته؛ پس مثل یه شوهر وظیفه‌شناس راه برگشت به تالار اسلیترین پیش زنش رو پیش گرفت.

از اونجایی که تام آدم بی‌جنبه‌ای هم بود و حسابی توی نوشیدن عرق خارمریم افراط کرده بود حین برگشت به تالار مدام تلوتلو می‌خورد و چشماش وا نمی‌شد. بالاخره با کلی بدبختی خودشو رسوند به قلعه و وقتی خواست به سمت سیاه‌چال و جایی که تالار اسلی توش مخفی بود بره به سرش زد قبلش گلاب به روتون یه دست به آبی بره. به هر حال این همه خارمریمی که خورده بودو که نمی‌تونست تا صبح با خودش نگه داره! تازه مرلینگاه‌های هاگوارتزم که با هر تالار خصوصی چند طبقه فاصله دارن پس پیش‌بینی بهتر از گرفتار بارندگی شدید شدن بود.

با کلی بدبختی پله‌هارو رفت بالا و خودشو رسوند به مرلینگاه میرتل گریان که یهو به خودش اومد دید ای‌بابا نامحرم توی مرلینگاهه که! خواست بره یه مرلینگاه دیگه که دید نامحرمی که باسیلیسک باشه داره براش چشمک می‌زنه و زبونشو هی بیرون و تو می‌بره.

خب شما جای تام بودین چیکار می‌کردین؟ البته اگر شما جای تام بودین احتمالا دیدن چشمک‌زدن باسیلیسک، آخرین کاری بود که توی زندگی‌تون انجام می‌دادین اما خب تام با وجود اینکه یه ماگل بود ولی بعد از این همه سال زندگی با اسلیترینی‌ها، انگار پادتن باسیلیسک توی بدنش ترشح شده بود؛ پس بدون اینکه بتونه جلوی خودشو بگیره رفت توی بغل باسیلیسک و کمکش کرد پوستاشو دربیاره!
- دیگه وقتش بودا... نگفته بودی زیر اون پوست ماریت چه فلسایی قایم کردی شیطون!
- هیس هیس!
- هیس؟ نه بابا نگران نباش مروپ خبردار نمی‌شه. همه چی توی همین مرلینگاه بین ما دو نفر دفن می‌شه عزیزم. چشمای قرمزشو ببین! همیشه دلم بجای مروپ یه داف چشم رنگی مثل تورو می‌خواست!

خلاصه اون شب تام نه تنها کمک کرد باسیلیسک پوست‌شو بندازه بلکه با بخار مرلینگاه میرتل، منافذ پوست جدید مار رو باز کرد و بعد با کلی ماسک و ژل، منافذو پاکسازی و نرم‌کرد و تهشم با آب‌رسان منافذشو بست. خلاصه چنان فیشیال حق آخر هفته‌ای برای هیولای تالار اسرار انجام داد که باسیلیسک تا عمر داشت مشتری ثابتش شد. طبیعتاً هم فقط چون معتقد بود النظافت من‌ السالازار، تمام این خدماتو برای دختر سالازار انجام داد. تازه اونم به طور کاملاً رایگان!

روز بعد سالازار اسلیترین کبیر با آسانسور تالار اسرار اومد بالا بره صبحونه بخوره که دید باسیلیسک اونقدر از روتین پوستیش راضی بوده که تبدیل به چندتا باسیلیسک شده! طبیعتاً خیلی خوشحال نشد چون جا توی تالار اسرار برای چندتا مار غول پیکر یکم زیادی تنگ بود؛ پس رفت سراغ مروپ و گفت:
- دخترم، جمع کن این شوهرتو تا ما جمعش نکردیم!

از اونجایی که مروپ اصلا دلش نمی‌خواست مسئولیت جمع کردن شوهرش روی دوش جدبزرگوارش قرار بگیره، با ساطور رفت سراغ تام و اونو از گوشش گرفت و کشون‌کشون برد یه جای خلوت تا مثل یه زن و شوهر فرهیخته، مشکلات‌شونو با گفتگوی تمدن‌ها حل کنن.
- پس می‌ری برا باسیلیسک فیشیال انجام می‌دی!
- ببین ملکه قلبم، می‌دونی که من فقط قصدم کمک به پوستش بود. دیدم مثل پوست تو بلوری و هلویی نیست گفتم یه صفایی بهش بدم.

مروپ ساطورشو برد بالا که خودشم یه صفایی به تام بده و جبران زحماتش در حق باسیلیسک رو کنه که یهو در حالی که ساطور با مغز شوهرش چند سانتی‌متر بیشتر فاصله نداشت زد زیر گریه!
- اول سیسیلیا حالام باسیلیسک! مامان چیش از اینا کمتره که بجا دختر مردم برای زن خودت فیشیال انجام نمی‌دی؟
- دوتا سین!
- کوفت... جدی گفتم!
- خب منم جدی گفتم. یعنی غیر از اینکه واقعا اسمت دوتا "س" کم داره و من تایپم اسمای دوتا سین داره باید بگم پلنگم نیستی. یعنی اینکه تو تیپت مامانه و بوی پیازداغ می‌دی در حالی که من پلنگی‌تو دوست داشتم!

مروپ که کنجکاو شده بود و واقعا دلش می‌خواست مشکلات‌ خونوادگی‌شو حل کنه و کانون خونواده رو حسابی داغ و صمیمی نگه داره، نشست به توضیحات شوهرش خوب گوش داد و حتی تا جایی که تونست بادقت یادداشت‌برداری کرد.

روز بعد:

یک عدد لب گنده شبیه ماتحت مرغ که با صدای بلند، آدامس بادکنکی می‌جوید وارد تالار اسلیترین شد. دماغ زن اونقدر عمل شده بود که زیر لبش ناپدید شده بود. وقتی یکم جلوتر اومد از پشت لبا دوتا چشم با لنز یخی مثل اونایی که نایت‌کینگ توی چشمش داشت توسط اعضای وحشت‌زده تالار اسلیترین شناسایی شد. اسلیترینی‌ها که تا همین حدم به اندازه کافی وحشت کرده بودن، وقتی بقیه بدن زن رو دیدن جیغ‌زنان خودشونو کتک‌زدن تا بلکه از این کابوس وحشتناک بیدار بشن.

بدن زن مثل کوهان شتری بود که از وسط قاچ‌زده و یه تیکه رو نیم‌تنه بالایی و یه تیکه‌ رو نیم‌تنه پایینی قرار داده باشن؛ اون هر قدمی که برمی‌داشت صدای بادکنک هر آن در شرف ترکیدن می‌داد. وقتی به وسط تالار رسید پلکاشو بهم زد که باعث شد یه لحظه با مژه‌هاش یه متر پرواز کنه و دوباره به دلیل بادکنکاش با ملایمت روی زمین فرود بیاد. یه لباس پلنگی خیلی تنگ هم تنش بود با یه دم پلنگی دراز و از همه بدتر یه تل موی گوش پلنگی که حسابی به روح اسلیترینی‌ها سوهان می‌زد.
- دمیون گررررررررر! 🐆

بعد ادای این دیالوگ، زن که روزی مروپ نام داشت اما حالا اسمشو به سوسن تغییر داده بود، زوزه‌کشان دنبال‌ اسلیترینی‌ها کرد و اولین نفری که جلوتر از همه پا به فرار گذاشت، تام ریدل سینیور بود.

توی قیافه تام، غلط کردم خاصی دیده ‌می‌شد.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: در محضر فاتح محفل، لرد ولدمورت کبیر
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1404 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
گرومپ! (افکت با لگد پرت کردن مالی بیرون از آشپزخونه محفل!)

از قدیم گفتن هرکی با پسر مامان در افتاد ورافتاد! بفرما! از این همه نشانه پند نمی‌گیرید؟

مامان قربون پسر هلو قاچ‌قاچیش بره که هر چی اراده می‌کنه با یه چشم بهم زدن بدست میاره! پسر که نیست فاتح پر قدرت و پر شوکت مامانه!

پسر مامان ناظر محفل نباشه کی باشه؟ دامبلدور شپشو؟ یا اون کله زخمی چهار چشمی؟ اصلا همین دو نفر مانع پیشرفت محفل شدن! اگر از اول محفل ققنوس سفیدا رو می‌سپردن به لرد سیاه، اینجا دو روزه تبدیل به بهشت جهنم وی آی پی می‌شد!

در راه ورود به این تاپیک چندتا بچه کله قرمزی دیدم گفتم خادمانت جلوی پات قربونی‌شون کنن بستنی موزی مامان! می‌گن خونه جدید می‌رین قربونی کنین شگون داره!

یه جن خونگیم دیدم اینورا زیادی در مورد محفل حرف می‌زد، اونم بگیرمش به‌زودی سرشو با ساطور می‌برم به آمار سرای جن‌خونگیای بلک‌ها روی دیوار اضافه کنم.

باشد که با دعاهای خیر مامان، فتوحات پسر مامان هر روز افزون‌تر از دیروز باد!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه دوم کلاس تاریخ جادوگری:

انعکاس صدای عقاب‌ها در سرم بارها و بارها پیچید. طعم آهنین خون را در دهانم احساس کردم. اگر وزش آن باد کوهستانی نبود، شاید این خورشید زودتر از این‌ها امانم را بریده بود. آنقدر خسته بودم که دیگر توانایی حمل آن مشک چرمی پاره را هم نداشتم؛ بی‌صدا از دستم به پایین دره افتاد.

ناامیدی بر قلبم چنگ زد، چرا که این هزارمین باری بود که آن طاق سنگی را می‌دیدم. با دستان لرزان، خراش‌های بینی‌ام را لمس کردم. از شدت تشنگی و خونریزی زخم‌هایم، جلوی دیدگانم سیاهی رفت و بی‌آنکه بتوانم خودداری کنم، زانوان زخمی‌ام روی تخته سنگی خم شد و از پا افتادم. به زودی یکی از همین نفس‌های سخت، آخرین نفس می‌شد. اما نه... نمی‌خواستم قصه‌ام اینجا تمام شود. نمی‌خواستم بدون لمس آرزوی دیرینه‌ام بمیرم؛ آنقدر ناکام، آنقدر هدر رفته. تلاش کردم خودم را بر روی سنگ‌ها بکشم و جلو بروم، اما سرم سنگین شده بود و کاملاً در سیاهی فرو رفتم.

چشمانم را باز کردم. در آغوش گرم مادرم بودم. پدرم در حالی که از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید، اسمم را زمزمه کرد:
- بهزاد... باشد که پسرمان مانند نامش چون خاندان جادوگر ما، نیک‌نژاد باشد.

اما این آرزو هرگز محقق نشد. در یازده سالگی، سن ورود به دنیای جادو، مشخص شد که من یک "جامانده‌ام"؛ وارث خاندان جادوگر اما فاقد هرگونه جادوی خونی. سرافکندگی پدرم هر روز عمیق‌تر شد. در مشاجراتش با مادرم، هویتم بارها و بارها مورد تحقیر قرار گرفت.

- نفرین بر همسر ساحره‌ام که فقط می‌تواند یک جامانده از جادو برای خاندان جادوگرم به دنیا آورد؛ مایه سرافکندگی! پسری که حتی توسط جادو هم پذیرفته نشده را جامعه جادوگری چگونه بپذیرد؟ او هم یک بی‌جادوست مانند عموم جامعه. تنها راه، پرورش او در کنار بی‌جادوهاست.

من در برزخ میان جادوگر و بی‌جادو بودن معلق ماندم. سال‌های بعد زندگی‌ام در نظامیه صرف یادگیری علوم بی‌جادوها شد؛ جسمم نجوم، ریاضیات، فلسفه و حتی خطاطی آموخت اما روحم در عطش معجون‌سازی، تغییرشکل و وردهای جادویی سوخت.

روزی در میان بازاری شلوغ، مردی با نقاب سیاه، تنه‌اش به تنه‌ام خورد و کاغذ پوستی تاخورده‌ای را جلوی پایم انداخت و قبل از آنکه بتوانم او را ببینم، در میان جمعیت ناپدید شد.
نقل قول:
- خطاب بر آنکه عمری در حسرت جادو زیسته است... بدان و آگاه باش که برگزیدگی در خون نیست، بلکه در اراده توست. در قلعه، قدرتی در انتظار توست که از وراثتت نیز فراتر می‌رود؛ جادویی که اکتسابی‌ست و به شایستگان تعلق می‌گیرد. تنها در الموت است که جاماندگان، صاحب جادو می‌شوند.

خطوط جوهر را لمس کردم. بالاخره پس از سال‌ها، من هم می‌توانستم جادوگر باشم. در آستانه‌ی تولد ۲۰ سالگی‌ام، بدون آنکه ماجرا را به هیچکس بگویم، آذوقه‌ای فراهم کردم و راهی مهم‌ترین سفر زندگی‌ام شدم.

همان لغزش، همان صخره‌های تیز و همان سیاهی...

دوباره چشمانم را باز کردم. این‌بار مردی با دستار سیاه که صورتش جز چشمانش را پوشانده بود، به من در کاسه‌ای سفالی، آب داد. آب مزه‌ای عجیب داشت اما آنقدر تشنه بودم که اهمیتی ندادم. سپس با جادوی چوبدستی‌اش زخم‌هایم را التیام بخشید.

وقتی از او پرسیدم کجا هستم جوابی نداد و از اتاق خارج شد. من نیز به دنبالش با درد و دشواری از اتاق سنگی خارج شدم و نفسم در سینه حبس شد‌. حالا در برج بلند قلعه‌ای قرار داشتیم.

با دیدن عقاب‌هایی که بالای سرم با فاصله ناچیزی پرواز می‌کردند و مناظر دشت‌های سرسبز دوردست، احساس سرخوشی عجیبی در رگ‌هایم جاری شد. برای نخستین‌بار احساس کردم آسمان به من نزدیک است بی‌آنکه فکر کنم چقدر فاصله‌ام از زمین نیز دو چندان شده است.

مردی که مرا درمان کرده بود، به زودی به سخن در آمد.
- به الموت خوش آمدی. اینجا قلعه‌ایست مخفی برای آموزش جاماندگان از جادوی خونی. باید قوانین فرقه ما را بپذیری و ماه‌ها و شاید سال‌ها، هنرهای رزمی را تمرین کنی. زمانی که آماده باشی، خداوندگارمان تو را بر می‌گزیند و جادو را به تو می‌بخشد.


با هیجان پرسیدم:
- اما مگر جادو از زمان تولد در خون ایجاد نمی‌شود؟ مگر می‌شود جادو را به کسی بخشید؟

صدای مرد مانند آوازی در میان باد و صدای عقاب‌ها به گوشم رسید.
- اولین قانون ما، ایمان است... ایمان به قدرت خداوندگارمان.

او برای احترام، روی زانو نشست و سر فرود آورد.
- او را خداوندگار الموت می‌نامند، اما هیچ‌کس هرگز چهره‌اش را کامل و آشکار ندیده است. او نه از گوشت و استخوان بلکه روحی‌ست معنوی که جادو را از گوشه‌های دور جهان از جمله مصریان باستان آموخته است. جادوی او آنقدر قدرتمند است که حضورش همه‌جا حس می‌شود.

سپس چوبدستی استخوانی‌شکل را جلوی من گرفت. زیر آستینش، لحظه‌ای جای زخم عمیق و قدیمی‌ای را دیدم.
- برخی می‌گویند او چوبدستی‌هایی که به ما می‌بخشد را نه از چوب، بلکه از استخوان کسانی ساخته است که ایمان‌شان را آزموده و شکست خورده‌اند.

با دیدن چوبدستی، دوباره عطش جادو در بدنم جان گرفت و با احساس سنگینی جادوی قلعه، ناخودآگاه بر روی زانوانم افتادم و به خداوندگار الموت تعظیم کردم. اینک، من نیز به جرگه‌ی فدائیانش پیوستم.

ماه‌ها آموزش سخت و طاقت‌فرسا آغاز شد. آموختم چگونه خنجر‌هایی مرگ‌آور را در آستینم پنهان کنم، چگونه مکان دقیق ارگان‌های حیاتی بدن انسان را با یک نگاه پیدا کنم و حتی از گیاهان درمانی، زهرهایی خطرناک‌تر از زهر انواع مارها بسازم. در تمام آن سال‌ها، قانون الموت نپرسیدن و ایمان داشتن بود.

هر آموزشی روزی به آزمون می‌رسید. آزمون نهایی من نیز، قتل بود. قتل افرادی ناشناس با زهرهای دست‌ساز و خنجرم. کم‌کم آنقدر در کارم حرفه‌ای شدم که بدون هیچ احساسی، نفس‌هایشان را برای همیشه خفه می‌کردم.

بالاخره آن روز نهایی رسید. بر بام بلندترین برج قلعه ایستاده بودم. استاد اعظم با دقت به چشمانم نگاه کرد.
- خداوندگار الموت بالاخره تو را برای ماموریت بزرگی انتخاب کرده است. ماموریتی که موفقیت در آن اثبات می‌کند لایق جادوگر شدن و حمل چوبدستی بجای خنجر هستی. خواجه نظام‌الملک طوسی، وزیر اسبق ملک‌شاه، پادشاه ایران. او به زودی سفری به بغداد خواهد داشت و تو کسی خواهی بود که در میانه سفر، جانش را خواهی ستاند.

این مسیری بود که مرا بالاخره از برزخ جادوگر و تهی‌جادو بودن خارج می‌ساخت و به بهشت جادو می‌رساند. روزی که با افتخار به عنوان یک جادوگر پیش خانواده‌‌ام باز می‌گشتم نزدیک بود.

ظرف هفت روز خودم را در نزدیکی نهاوند مستقر کردم. ۱۲ رمضان سال ۴۸۵ هجری قمری بود. خرقه صوفیان را بر تن داشتم و به بهانه‌ی دادخواهی و تقدیم عریضه، نزد خواجه نظام‌الملک رفتم. در ابتدا سربازان مانع شدند اما خواجه با دیدن عریضه در دستم، سربازان را مرخص کرد. با اشاره‌اش نزدیک رفتم. طومار را باز کرد و با دیدن دست‌خط زیبایم لبخندی مهربان زد.
- سواد را از کجا آموخته‌ای پسر؟
- در نظامیه.

لبخندش مهربان‌تر شد.
- نظامیه، زمانی که آنها را تأسیس کردم آرزو داشتم که به کمک‌شان، ریشه جهل را از این مملکت بکنم. دریغا که اکنون باید با بدگوهرانی چون حسن صباح بجنگم تا اجازه ندهم بیش از پیش از جهل مردم سوءاستفاده و با زور خنجر، افکارش را ترویج کند. دریغا که او حتی نمی‌داند که زبان ترویج حقیقی هرچیزی قلم است نه خنجر...

خنجرم را درست در قلبش فرو کردم. با دیدن محو شدن زندگی در چشمان پیرمردی که دانشم را مدیون مدرسه‌اش بودم، احساس گناهی در اعماق وجودم شکل گرفت.

احساس را پس زدم و در گوشش زمزمه کردم:
- مولایم، حسن صباح به شما سلام رساندند.

عریضه‌ام زودتر از جسمش روی خاک افتاد و قطرات خون سرخ روی جوهر سیاه آن پاشید. سوار بر اسب به الموت بازگشتم. وقتی مرا نزد خداوندگار الموت، حسن صباح بردند، او پشت پارچه‌ای مشکی از نظرم پنهان بود. وقتی چوبدستی استخوانی‌شکل را به من داد، همان لحظه، جای زخم عمیق استاد اعظم را از پشت پرده بر ساعد خداوندگار دیدم. قلبم لرزید. دانستم که فریب خورده‌ام. استاد اعظم، همان خداوندگار بود. او مردی از گوشت و استخوان بود، نه روحی معنوی!

به محض لغزش قلبم، طناب‌هایی از سر چوبدستی خارج شد و بدن و دهانم را بست. مرد از پشت پارچه جلو آمد و دستار را از صورتش برداشت. همان چشمان استاد اعظم بود.

حسن صباح لبخندی سرد و تحقیرآمیز زد؛ لبخندی که دقیقا مانند نگاه‌های پدرم وقتی فهمیده بود پسرش هرگز نمی‌تواند جادوگر باشد، بود.
- تبریک می‌گویم بهزاد. تو به نهایت جادو دست یافتی.

مرا با جادو، به سمت سیاه‌چال قلعه برد.
- حالا جادوی ما را می‌شناسی. جاماندگان در عطش جادو را به فریب‌خوردگانی چنان بی‌چون‌وچرا تبدیل می‌کنیم که آرزوی رسیدن به یک چوبدستی، آن‌ها را به قاتلانی ایده‌آل و یک‌بارمصرف تبدیل سازد. جادوی اکتسابی تو همین اطاعت بی‌قید و شرط بود.

سپس به چوبدستی در دستانش نگاه کرد. استخوانی بود، زرد و خونین.
- به عنوان موفق‌ترین فدائی من، هدیه‌ای خواهی داشت. استخوان‌های تو، ماده اولیه ساخت چوبدستی جدیدی برایم خواهد شد... چوبدستی‌ای که نسل جدیدی از جاماندگان را فریب دهد.

حالا می‌فهمم. من با اراده خودم، از برزخ یک "جامانده" بودن، به جهنم ابدی عطشم رسیدم. قیمت گزافی برای جادویی که هرگز قرار نبود داشته باشم. فردا، یکی از همین فدائیان خام، پس از کشتنم در آزمونش، چوبدستی خود را که از استخوان من ساخته شده است تحویل خواهد گرفت تا او نیز به امید جادوگر شدن، در راه جهنم قدم گذارد.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: کلاس‌های عملی هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1404 04:18


پاسخ: عکاس‌خانه تبلیغاتی هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1404 04:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

داستان از اونجایی شروع شد که وزیر سحر‌ و جادو کشوری واقع در کره‌ ماه روی صندلی اداری خفنش نشسته بود و بین کلی پرونده تظلم‌خواهی عموم مردم جامعه، از اینور اتاقش به اونور اتاقش روی چرخای صندلیش سر می‌خورد که یهو کفتر فضایی خبرچینش سر رسید و طومار رو صاف انداخت روی کله‌ش!

- این دیگه چیه؟

وزیر طومارو باز کرد و به هزاران امضای آدم فضاییا نگاه کرد و آب دهنشو قورت داد.
- چی؟ چیشد؟ خدای من! تا کی توهین؟ تا کی اهانت به مقدسات؟! اونم اسامی مورتزاریس و مارزیه‌ترا! واویلا! داریم به کجا می‌ریم؟ آخه اسم موتزاریس رو می‌ذارن روی یه گوریل سیکس‌پک‌دار بعد با مشت بکوبن روش که چه؟ تازه اینو هم بپذیریم اسم مقدس بانو مارزیه‌ترا رو گذاشتن روی حیوان حرام گوشت که چه؟ اینا همش کار "ایلومشتری‌ناتیه". این اهالی سیاره مشتری یه فرقه مبتذل آدم‌فضایی‌نما هستن که با کمک سیارات و ستارگان کهکشان راه‌شیری دست به دست هم دادن تا جوانان بی‌گناه و معصوم قمر مارو با این نام‌گذاری‌ها و تبلیغات گسترده برای خرید این عروسک‌ها آلوده به فساد کنند. ولی نه... نه تا وقتی من وزیر سحر و جادو باشم! من زاده شدم تا در برابر این توطئه‌ها ایستادگی کنم! خود خدایان کره ماه صاف اومدن توی خوابم گفتن تو نماینده شخص ما روی این قمر هستی تا با تمام تهدیدات به هر شکل ممکن و غیر ممکنی که شده مقابله کنی.

وزیر، به زور چربیای شکمشو تکون داد و ماتحت مبارکشو از روی صندلی، به دشواری بسیار زیادی بلند کرد و با کارآگاهای خفن آموزش‌دیده همه چی تمومش راهی شد تا ببینه این فاجعه از کجا به بار اومده و چطوری سر و سامونش بده.

خودمونیم... چه انتظار دیگه‌‌ای از وزیر مسئولیت‌شناس کره‌ ماه دارید؟ بله که توی کره‌ ماه هم افرادی هستند که با شنیدن این اسامی مکدر یا حتی به شدت دچار انواع مسمومیت بشن تا جایی که مجبور به جمع‌آوری امضا برای طرح براندازی تولیدکنندگان این عروسک‌ها باشن.

پس بیایید بجای قضاوت این میزان از وظیفه‌شناسی وزیر سحر و جادو کره ‌ماه، با نخریدن این عروسک‌های عامل فساد و همچنین ایجاد کارزارهای بیشتری برای محدود کردن آزادی‌های اجتماعی ملت، تلاش کنیم با جنگ نرم دشمن مقابله کرده و مشتی محکم بر دهان خودمان و آزادی‌خواهان کره ماه بزنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1404 02:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- این‌طوری فقط داریم سردرگم‌تر می‌شیم. من باید اجساد اون سه نفر رو ببینم.

ملانی با عزمی راسخ این جمله را بر زبان راند و بی‌درنگ به‌سوی پلکانی که به اتاق زیرشیروانی می‌رسید قدم برداشت. با هر قدمش، چوب‌های کهنه راه‌پله صدایی دلهره‌آور می‌دادند. در حالی که لیسا، آستریکس و لیلی پشت سرش با نگرانی حرکت می‌کردند، زیر لب زمزمه کرد:
- من می‌تونم علت دقیق مرگ رو بفهمم... فقط باید دنبال نشونه‌ها بگردم. می‌دونم که می‌تونم...

وقتی به بالای پلکان رسیدند، بوی سنگین و تند گوشت در حال فساد به مشام‌شان رسید. بویی که با هیچ بویی در جهان قابل قیاس نبود. جمعی از ریونکلاوی‌ها در سکوت غم‌بار جلوی در اتاق ایستاده یا روی پله‌های چوبی نشسته بودند و در اندوهی سنگین برای دوستان‌شان سوگواری می‌کردند.

ملانی با سری پایین‌افتاده از میان‌شان گذشت. نگاه‌های‌شان را حس می‌کرد؛ نگران، خسته، پر از افسوس. وقتی به نزدیکی در رسید، نگاهش به پایین افتاد. پروفسور فلیت‌ویک ریزنقش که غمگین اما مصمم در آستانه‌ی در ایستاده بود.
- خانم استانفورد؟
ـ پروفسور، لطفاً اجازه بدین که من اجساد رو ببینم.

فلیت‌ویک آهی از ته دل کشید؛ صدایش اندوهگین اما آرام بود.
- متأسفم. می‌دونم این فاجعه اون‌قدر دردناکه که حتی شما گریفیندوری‌ها هم می‌خواین کمک کنین... اما دیگه تموم شده. کاری از دست کسی برنمیاد. فقط باید منتظر بمونیم تا مأمورای وزارتخونه بیان برای بررسی و...

ملانی با صدایی محکم و لحنی مطمئن به میان حرفش دوید.
ـ پروفسور... لطفاً به من اعتماد کنین. من سال‌ها مطالعات شفادهندگی داشتم. فقط اجازه بدین یه نگاه بندازم... همین. شاید چیزی پیدا کنم که تا حالا کسی بهش دقت نکرده.

فلیت‌ویک مکثی کرد. پروفسور لحظه‌ای به چشمان ملانی خیره ماند. هنوز صدای کلاغی از دور دست‌ها به گوش می‌رسید... هولناک و یاس‌آلود.

ملانی خوب می‌دانست که دانستن نوع سلاح برای کشف حقیقت کافی نیست؛ بسیاری از قتل‌ها با معجون‌های پیچیده و زهرهای پنهان انجام می‌شوند اما با صحنه‌سازی‌ای خون‌آلود پنهان می‌مانند. تنها یک نگاه دقیق، یک بررسی موشکافانه بر زخم‌ها، زاویه‌ی ضربه‌ها حتی اگر مجال می‌یافتند شاید نمونه‌برداری از معده قربانیا‌ن‌ می‌توانست حقیقت را روشن کند.

اما پرسشی در ذهنش سنگینی می‌کرد؛ آیا پروفسور فلیت‌ویک واقعاً اجازه می‌داد آن چهار نفر از آستانه‌ی در عبور کنند و چشم در چشم مرگ بدوزند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!