شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
بعد از اعلام برد بلاتریکس لسترنج، اون نگاهی به دوریا انداخت. - زرشک دوریا خانوم زرشک. اون آرتت رو بذار در کوزه آبشو بخور. شکم هنر نمیخواد، غذا میخواد. میخوای زن ارباب بشی، نمیخوای گالری باز کنی که. خب اربابا! بریم برای بار دوم منو بگیرین.
عروسی کوتاهی در زیر همان درخت برگزار شد.
- من سوگند میخورم که تمام شکنجههایم در راه تو باشد. سوگند میخورم که جای تو مو داشته باشم، جای توی بو بکشم و جای تو ابرو بالا بندازم. - ما نیز اهل تعهد نیستیم و سوگند نمیخوریم.
بعد از این ازدواج که در نیم ساعت جمع شد، که خودش الگوی مناسبی برای جوانان این مرز و بوم هست که آقا زندگی رو سخت نگیرین. این یه شبو هرکاری کنین غر پشتش هست. اونجوری که خودتون دوست دارین برگزارش کنین. نیازی هم نیست که میلیون دلاری خرج کنین. ساده و زیبا برگزار کنین. نیت مهمه...
... بابت وقفهای که افتاد عذرخواهی میکنم. نامزد نویسندهی قبلی اونو راهی بیمارستان کرد. من جایگزینش شدم که داستان رو ادامه بدم.
بعد از عروسی لرد ولدمورت و بلاتریکس، درخت دهان باز کرد تا خوان دوم را برای مرگخواران توضیح دهد. - اول تبریک عرض میکنم خدمت عروس و داماد عزیز! امیدوارم که ازدواج خوبی رو داشته باشن. - من که امیدوار نیستم. - تو ساکت باش! - چیزی شد خانوم بلاتریکس؟ - نه آقای درخت. مادرشوهرم چیزی گفت که حل شد. شما ادامه بدین. - داشتم میگفتم. حالا که خوان اول رو به اتمام رسوندین، میرسیم به خوان دوم. خوان دومتون این هست که مروپ گانت و تام ریدل از هم طلاق بگیرن.
مثل اینکه درخت بوجود آمده بود تا روابط را در بین مرگخوارن بکوبد و از نو بسازد.
دوریا برعکس بلاتریکس که تا آرنج در ناف غذا فرو رفته بود، خیلی باکلاس، کلاه آشپزی و دستکش جراحیاش را پوشید. - سرورم، من برعکس بعضیا...
نگاه چپ چپی به بلاتریکس انداخت که چند مگس دور سرش میچرخید و سپس ادامه داد: - برعکس بعضیا، من فکر نمیکنم آشپزی فقط برای سیر کردن شکمه. من آشپزی میکنم صرفاً برای آرت قضیه. برای من هر بشقاب یک بوم سفید نقاشیه و هر مادهی اولیه، رنگیه که روح منو روی بوم میپاشه! به نظر من آشپزی از دوران رنسانس وارد عصر طلایی خودش شد، زمانی که انسان فهمید میتونه از چاقو، نه فقط برای جنگ بلکه برای خلق برشهایی شاعرانه استفاده کنه. از اون زمان تا امروز، سبکهای هنری مختلف تأثیری انکارناپذیر بر هنر آشپزی گذاشتن. مثلا من سبک کوبیسم رو در طرز برش سوشیهام میبینم. زاویهدار، چند وجهی، بیتسلیم در برابر فرم کلاسیک. امپرسیونیسم؟ در بخار برنج! در نور بازیگوشی که بر ماهی خام میتابه و در عطر سرکهی برنج که مثل نقاشی مونه در هوا پخش میشه. مینیمالیسم؟ در سادگی مواد اولیه یک سوشی بیادعا! برنج، ماهی، سکوت... و ضربه نهایی هنرمند! باروک؟ در تزیینات اغراقشدهی رولهایی که با خاویار طلایی و جلبک کف اقیانوس اطلس، بیشتر به اپرای آشپزی شبیهاند تا غذا! خلاصه که من در آشپزی به دنبال سیر شدن نیستم. من در پی کاتارسیسام. رهایی از روزمرگی، از زمختی دنیا و رسیدن به لحظهای که در اون هر لقمه تبدیل به یک شاهکار بینقص میشه.
لرد که در حال خوردن آبگوشت سیرابی تسترال بلاتریکس که نیمساعت قبل در طی سخنرانی دوریا آماده شده بود، بود همزمان سرش را برای تایید سخنرانی غرا تکان داد تا اینکه بالاخره آخرین قطره داخل کاسهاش را با صدای گوشخراشی سر کشید. - هوووورت... اوهوم... همینی که دوریا گفت. خب برنده مسابقه آشپزی کسی نیست جز بلاتریکس! چرا که زودتر شکم مبارک مارو سیر کرد و روده کوچک ما را در برابر سوء قصد روده بزرگمان نجات داد.
ناگهان در اتاق تکان تکان خورد و زوزه کشید. بعد از چند زوزهی عجیب و غریب، صدای بع بع از آن شنیده شد.
همه به در خیره شده بودند که ناگهان دیدند کسی به زور خودش را از سوراخ کلید رد میکند و به درون میآید. پس از لحظاتی تا خوردن و قرچ و قروچ استخوانها، جعفر که احتمالاً اولین بارش بود از سوراخی رد میشد، خود را تکاند و با خشم و ناراحتی گفت: آها!! ردش رو زدم!
لرد ولدمورت نگاه سردی به سرتاپای جعفر انداخت و گفت: تو مگه هنوز تو ایفای نقشی؟ مگه مرگ نشدی؟ مگه آلبالو نشدی؟
گلرت هیجانزده گفت: لرد من جعفر رو دوست دارم. بوی آلبالو میده. بگو عزیزم بگو ببینم چی میگی.
جعفر به پاتیل جلوی بلاتریکس اشاره کرد و با خشم گفت: این... این...
بلاتریکس چشمهایش را نازک کرد و گفت: این اون نیست جعفر. هِررری.
جعفر گفت: اما... سیرابی... گوسفند...
دوریا از آن سمت کلهی تستسترال را برای جعفر تکان تکان داد و گفت: این سرشه. گوسفند نیست. خوش گلدین.
لرد رو به گلرت گفت: گُلی؟ چرا نوشتی تستسترال؟ این تستراله!
گلرت خندید و گفت: تا مشکل دندونی که در گوشات گفتم رو حل نکنی، من بهتر از این نمیتونم بنویسم. پستا دنبالهداره رحم کردم!
لرد آمد یک پس گردنی دیگر به گلرت بزند که با جاخالی او مواجه شد و یک وری توی بغلش افتاد.
گلرت گفت: لردآ قشنگ معلومه جون نداری نیاز به تقویت داری. عاقا این گوشت چی شد؟
جعفر گفت: پس من برم دیگه مطمئن باشم گوسفندای من اینجا قربونی نشدن؟
لرد به سختی خودش را از بغل گلرت رها کرد و با عجله به دنبال چوبدصتیاش گشت تا آواداکداورایی نثار روح جعفر کند اما پیش از آنکه دستش به چوبدصتی برسد جعفر از همان سوراخ در پا به فرار گذاشت.
در این فاصله دوریا مواد اولیه سوشی را به شرح زیر آماده کرده بود:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
بلاتریکس که نیمی از موهاشو تو آتیش سوزی دقایقی قبل از دست داده بود، احساس ناامیدی کرد. دستی به نیمه خالی از موی سرش کشید. نیمه ای که حالا مثل سر لرد صاف و صیقلی شده بود. همین باعث شد بیشتر از قبل احساس ناراحتی کنه. ولی همه این ناراحتی ها رو جمع کرد و تبدیلشون کرد به انگیزه. درسته که بلا دوره ی سرآشپزی سنتی ندیده بود و حتی به زور بلد بود یه دیگ آب رو جوش بیاره، ولی برگ برنده اش اینجا بود که سلیقه لرد رو مثل کف دستش میشناخت. میتونست از این برگ برنده استفاده کنه و شرایط رو به نفع خودش تغییر بده. در نتیجه پیشبندش رو دور کمرش گره میزنه و قلنج انگشتاش رو با صدای قرچ قوروچ بلندی میشکنه. - اربابا الان براتون یه غذایی درست میکنم که تو زندگیتون نخورده باشین!
بلاتریکس بعد از گفتن این جمله چوبدستیش رو تکون میده و کیسه کرم رنگی رو ظاهر میکنه. کیسه ای که خیلی بزرگ بود و جنس عجیبی داشت. روی این کیسه هم طرح عجیبی داشت. بلا کیسه رو بعد از یک شست و شوی درست و حسابی توی یک دیگ میندازه و بعد از ریختن مقادیری آب زیرشو روشن میکنه. لبخند پیروزمندانه ای که بلا به لب داشت نشون میداد خودش رو از حالا برنده این رقابت میدونه. البته با توجه به چیز که توی دیگ در حال جوشیدن بود بهتر بود که خیلی روی بردش حساب نکنه.
اگه میخواین بدونین منظور نویسنده از اخرین جمله ای که ذکر شده دقیقا چیه باید بگم که بعد از جوش اومدن آب درون دیگ و اینکه کیسه ی طرح دار کمی تو دیگ قل قل میکنه و بخار از ظرف بلند میشه، طولی نمیکشه که بویی در فضا میپیچه. بویی که باعث میشه همه ی جماعت حاضر در اتاق به دماغشون چین بدن. البته همه ی جماعت حاضر در اتاق به غیر از لرد!
بویی که در فضا پیچیده بود رو میشه اینطوری توصیف کرد: بوی سبزیجات و حبوبات کپک زده و فاسد شده. دقیقا از همونایی که توی انیمیشن ها ازشون دود سبز بلند میشه و چند مگس هم دورش چرخ میزنن.
اینجا بو که باید شما رو با غذای سرآشپز بلا آشنا کنم. این شما و این سیرابی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
خلاصه: یکی از گیاه های مورد علاقه لرد، عاشق گیاه دیگه ای می شه و در اثر پیوند این دو تا، درخت عجیبی وسط گلخانه بوجود میاد. درخت میوه های رنگارنگی داره و ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. ولی برای بدست آورد میوه باید هر کاری درخت می خواد براش انجام بدن. درخت هم از فرصت استفاده می کنه و براشون هفت خوان طراحی می کنه! در این مرحله، دستور می ده که برای لرد، زن بگیرن.بلاتریکس همه داوطلب هارو کنار زد و فقط خودش موند. اما حالا بلا و دوریا، در مسابقه آشپزی رقیب هم هستند و بلا در حال پختن آبگوشت تسترال است…
لرد عاشق گوشت بود. از نظر او کلا گوشت خوب بود، حالا اگر میخواست آب گوشت تسترال هم باشد که بهتر میشد و البته گلرت هم در این زمینه با او موافق بود. در واقع از آنجا که تام ریدل پدر غش کرده و در حال تزریق آب نبات بود و همچنین ماروولو هم طی یک حرکت انتحاری برای اجابت مزاج از سوژه خارج شده بود، از گلرت گرینوالد برای کمک به داوری غذاها دعوت شد و در آن لحظه گلرت و لرد با دهانی آب افتاده به دندان کشیدن بلا نگاه میکردند. اگرچه لرد فراتر از ابگوشت جذب پروسه دندان کشیدن شده بود.
- میگوییم که تکنیکی دارند ها! خوب دندان کشیدند! خشونت دوست داریم!
گلرت بدون توجه به حرف لرد، با بی حواسی گفت: - عجب گوشتیه!
لرد با تعجب جواب داد: - این استخوان خالصه که! گوشتهاشو جدا کرده!
گلرت که چشم از صحنه برنداشته بود، سر بالا جواب داد: - اره… اره همون!
دوریا با چشمهای از حدقه درآمده به کارهای بلا و واکنش لرد نگاه میکرد. او که سه ترم آشپزی سنتی را در دانشگاه سنت ژرمن پاریس گذرانده بود بهتر از هر کسی میدانست که کله پاک شده و دندان کشیده تسترال مخصوص درست کردن کله پاچه است نه ابگوشت و نمیفهمید بلاتریکس چگونه میخواهد از این مرحله به آب گوشت برسد.
در همین حین گلرت چیزی در گوش لرد گفت و لرد بلافاصله پس گردنی محکمی به او زد.
- گلرت! نری دندون ملت رو بکشی برای اون کار!… راه های دیگه ایی هم هست! اصلا خیلی ها حرفه ایی انجام میدن! دندونم دارن!
این پس گردنی دوریا را به خود آورد. در طی حرکت یانگوم طور، آهنگ « اونانا- او- نانا- او- نا- نا» را در ذهن خود پخش کرد و تصمیم کبری خود را گرفت. اگر لرد گوشت دوست داشت، او هم گوشت درست میکرد. یک گوشت متفاوت.
به یک باره فریاد زد: - من سوشی درست میکنم!
مروپ که از آب نبات دادن به تام خسته شد بود، بقیه لیوان را روی سرش ریخت که موجب از جا پریدن تام ریدل شد.
بعد دستهایش را بر هم زد و با ذوق گفت: - سنتی در مقابل صنعتی!…. مامان تنوع دوست داره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
همه ی مرگخواران با دل بهم خوردگی شاهد کله تسترالی بودند که بر روی شعله آتشی در حال حرارت داده شدن توسط بلاتریکس بود.
-بو موی کز خورده میاد. -آره...شاید چون مو های بینی تسترال داره کز میخوره! -حس نمی کنین موهای خود بلا هم داره با مو های بینی تسترال کز می خوره؟
همه ی مرگخواران به آتشی که از سر بلاتریکس زبانه می کشید چشم دوختند. گویی عزم بلاتریکس راسخ تر از آن بود که آتش گرفتن مو هایش مانع پختن آبگوشت کله تسترال برای ارباب محبوبش شود.
کمی بعد...
-تستراله دندون عقل نداشته.
صدای بلاتریکس از درون کله تسترال به گوش می رسید.
-این چه کار وحشتناکیه دیگه؟! چرا کله کز خورده شو برده اون تو؟! -بلا مامان داره با انبردست دندون های کله تسترالو جدا میکنه همسر مامان. -چی؟!
لحظه ای بعد مروپ در حال آب قند دادن به تام ریدل تشنج کرده و نقش بر زمین شده، بود.
در همان لحظهای که کلمهی "پر عظمت" از دهان لرد سیاه بیرون آمد، لامپ پر مصرفی بالای سر دوریا پدیدار شد. اسکورپیوس از آن سوی سالن داد زد: - اون لامپو خاموش کن! من پول برقشو نمیدم.
او با پسگردنی شخصی نامعلوم، خاموش شد و با صورت بر روی زمین فرود آمد. دوریا بی توجه به آن صحنه، رو به لرد سیاه کرد و با خوشحالی گفت: - ارباب، یه غذایی میپزم که انگشتاتونم باهاش بخورید. - میخواهیم صد سال نپزی... انگشتانمان را نیاز داریم.
مروپ بلندگوی مچاله شده را برداشت و با صدای ناموزونتری ادامه داد: - گلابیهای مامان... این مرحله از مسابقه به دور دوم کشیده میشه. اما این دفعه هر غذایی که دلتون میخواد بپزید. - زیر سایهی ما، غذا شور نباشد... شورش را در نیاورید.
بلاتریکس با عشوههای تسترالی، همراه با دوریا به سمت آشپزخانه قدم برداشت. دوریا با خود میاندیشید که به زودی، بوی قرمه سبزی سرتاسر خانهی ریدلها را فرا میگیرد. اما نمیدانست که بلاتریکس در فکر پختن آبگوشت تسترال است.
چشمها به سمت بلندگو چرخیدن که صدای ناموزونش رو همچنان پخش میکرد، ولی خب نمیدونستن که دلیل این صدای ناموزون چیه. و بعد لرد سیاه با یک حرکت چوبدستی، بلندگو رو مچاله کرد و به مرگخوارانش نگاه کرد. و نگاهش برای مدت بیشتری روی دوریا و بلاتریکس ثابت موند. اصولاً هرکسی که نگاه سنگین لرد سیاه برای بیشتر از یک ثانیه روش ثابت میموند، ذوب میشد. ولی بههرحال دوریا و بلاتریکس مجبور به مقاومت کنن. در نتیجه دوریا فقط دچار عرق ریختن و تب چهل درجه شد، که البته به سرعت روش آب ریخته شد تا یک وقت دچار آسیب مغزی یا آتیشسوزی نشه، و چشمهای بلاتریکس هم پر از قلبهای سیاه شدن که برازنده بود و حتی منطقی تا حدی.
- سالاد درست کردید و بعد هم مادرمون و پدربزرگمون نوش جان کردن؟
قبل از اینکه کسی بتونه سکوت عمیقی که حاکم شده رو بشکنه، لرد سیاه با حرکت دستش همه رو به سکوتی حتی عمیقتر دعوت کرد. - سالاد؟
مرگخواران نتونستن از چهره لردسیاه، احساساتشون رو تشخیص بدن، و بنابراین با احتیاط تمام، در حالی که سرشون رو پایین انداخته بودن، یک قدم به عقب برداشتن.
- زیر سایه ما، تمام چیزی که میتونید بگید، همینه؟ یک قدم عقب رفتن؟ حتی یک نفرتون هم توجیهی نداره بلکه بکشیمش خشممون کاهش پیدا کنه؟ یاد گرفتید از زیر کشته شدن در بریدها.
لرد سیاه درست میگفت. مرگخوارا یاد گرفته بودن. اونها دیگه زمانی که اربابشون به طرز مرگباری خشمگین بود، سعی نمیکردن چیزی بگن که در نتیجه مجبور شن بهاش رو با جونشون پرداخت کنن. لرد سیاه یک بار دیگه مرگخوارانش رو از نظر گذروند. - ما میخواستیم بفرماییم که ما از سالاد و میوه متنفریم. لحاظ کنید حتماً این موضوع رو. در واقع خجالت بکشید اصلاً که رفتید سالاد درست کنید. بله مامان، خودمون میدونیم برای سلامتیمون مهمه، و همچنان متنفریم.
لرد سیاه به اندازه کافی قاطع و جدی بود و بحث رو به اتمام رسوند. - برید غذایی شایسته ارباب پر عظمتی که ما باشیم تهیه کنید و بیارید که مادر و پدربزرگمون داوری کنن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
,I was tucked in snow ,And beaten by the rain And covered in dew I've been dead for so long
عکسالعمل ناگهانی بلاتریکس باعث نگرانی دوریا شده بود، او نگران این بود که بلاتریکس با صاعقه هایش نظر داوران را زیادی جلب کرده باشد! اما این باعث نشد که دوریا با قدم های محکم و مقتدرانه، سالاد میوه را روی میز جلوی مروپ و ماروولو که با دقتی وصف نشدنی ریز به ریز حرکات او را زیر نظر داشتند نگذارد.
پس از آن، مروپ با ذرهبین، ماروولو با میکروسکوپ، و مرگخواران با آخرین توان چشمانشان شروع به تفسیر تزئینات دو شرکت کننده کردند. -به به! -ای مرلین! شانس مارو ببین...
این آخرین حرف مرگخوار متأهلی بود که همسرش در جمعیت حضور داشت.(تشییع پیکر آن مرحوم فردا از عمارت ریدل به سمت گورستان ساعت دوازده شب برگزار میگردد.)
کمی بعد داوران با لبخند چیزهایی نامشخص در دفترچه های خود نوشتند و خان اول به اتمام رسید.
مروپ از ناکجا آباد ملاقه ای برداشت و از سالاد بلاتریکس در بشقاب خود و ماروولو ریخت. سپس هر دو قاشق به دست شروع به خوردن کردند. مروپ لبخند محوی زد و به نوشتن در دفترچه اش ادامه داد. قیافه ماروولو تهی و غیرقابل حدس بود و کسی نفهمید که دقیقاً چه نظری دارد.
نوبتی هم باشد، نوبت سالاد دوریا بود که به بلای سالاد قبلی دچار شود و آن چنان نیست و نابود گردد که انگار هرگز وجود نداشته است. این اتفاق هم افتاد، سالادی که دوریا در حدود یک ساعت درست کرده بود در پنج ثانیه بلعیده شد که خیلی هم بی ثمر نبود. چشمان مروپ برقی زد و حتی ماروولو هم اندکی سر تکان داد که نشانه خوبی بود.
خیلی طول نکشید که سکوت بر فضا حاکم شد و نورافکنها به روی داوران افتاد. مروپ شروع به سخنرانی کرد: -اهم اهم! یک دو سه، یک دو سه. خب! شرح امتیازات شرکت کنندگان به این شرح میباشد...
-قیززززززززززز! بلندگو شروع به نویز پراکنی کرد و همه به سرعت دست روی گوش هایشان گذاشتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1402/11/6 16:11:05
خلاصه: یکی از گیاه های مورد علاقه لرد، عاشق گیاه دیگه ای می شه و در اثر پیوند این دو تا، درخت عجیبی وسط گلخانه بوجود میاد. درخت میوه های رنگارنگی داره و ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. ولی برای بدست آورد میوه باید هر کاری درخت می خواد براش انجام بدن. درخت هم از فرصت استفاده می کنه و براشون هفت خوان طراحی می کنه! در این مرحله، بعد از مقداری ضرب و جرح لرد سیاه، دستور می ده که برای لرد، زن بگیرن.بلاتریکس همه داوطلب هارو کنار زد و فقط خودش موند. اما حالا بلا و دوریا، در مسابقه آشپزی رقیب هم بودند و...
بلا که می خواست هر جور شده، این مقام رو از آن خود کند، گریزی به کودکی اش زد. در آن زمانی که عمه اش به زووور، می خواست به او طرز تهیه سالاد میوه هزار میوه را آموزش بدهد. همیشه بلا هنگام کلاس تدریس عمه اش، با بی میلی می نشست اما وقتی از سالاد هزار میوه خورد، نظرش عوض شد و مصمم شد که برای یکبار در زندگی اش، یه غذایی را با رسپی اش یاد بگیرد.
- یا مادر مرلین! چرا گوش نمیدادم؟! - فقط 30 دقیقه مانده... - بلا، وارد شف مودت شو!
ناگهان همه چیز اسلوموشن شد. بلا با سرعتی خیره کننده، که صاعقه هایی سیاه از پشت سرش به بیرون می آمدند. دوریا در حالیکه داشت میوه هارا نگینیخورد می کرد، ارباب و مروپ که درحال بحث بودند و هردو دهانشان باز بود، مرگخواری که دور از چشم بقیه داشت با انگشتانش، بینی اش را نظافت می کرد، همه با سرعت بلا، متوقف شدند. سریع دست به کار شد و همه میوه ها را به هوا ریخت. با حرکاتی موزون، سیب ها، خیار ها، پرتقال ها و چندین و چند نوع میوه را قاچ قاچ کرد و برقی کور کننده از چاقویش منعکس می کرد. بعد چرخید و لگدی به زیر کاسه ی سفید کشید و کاسه، نرم به هوا بلند شد. همه میوه ها درون کاسه رفتند و کاسه با میوه های چیده شده در داخلش، که با نظمی تحسین برانگیز چیده شده بودند، در درون دستان بلا افتاد. بلا با وقار راه رفت و درحالیکه صاعقه مشکی پشت سرش، جیز جیز کنان در هوا معلق می شدند، برروی صندلی که از آن ناگهانی بلند شده بود نشست. - سالاد من آماده است! - دروغ نگو بلا. ما می دانیم که تو... جان؟! - سالاد منم آمادس!
مروپ که دید همه چیز آمادست رو به بقیه کرد و گفت: - حالا زمانه تسته!