هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱:۵۸ یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۱:۳۶
از دستم حرص نخور!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 311
آفلاین
سو لی که دست‌وبالش سبک‌تر بود زودتر به خود جنبید و کلاه خود را بوم‌رنگ‌وار به پشت دیوار پرتاب کرد و صدای "آخ"ای از آن سمت منعکس شد.

سو، از این سو به آن سو، خود را به منبع صدا رساند و با جوزفین مواجه شد که داشت کنار باغچه‌ خاک‌بازی می‌کرد و زیرلب چیزی می‌گفت:
- اگه من گندم بودم، سبزه می‌شدم، دو هفته بعد می‌خشکیدم، خاک می‌شدم. از توی خاک گُل درمی‌اومد، من تو شهد گل بودم. زنبوره می‌اومد شهدم رو می‌مکید و ازش عسل می‌ساخت، ملکه‌شون عسل می‌خورد و زنبور کارگر می‌زائید، زنبور کارگر می‌شدم، وزغی از ناکجا من رو می‌دید، شام یا ناهارش می‌شدم. مار خوش‌خط‌ و خالی می‌خزید، وزغه رو درجا می‌قاپید، می‌بلعیدش. زهرماری می‌شدم عین عسل! هرکی کار داشت به کارم، می‌نداختمش توی هچل.

کرمی از توی خاک درآورد و دور چوب‌دستی‌اش پیچاند. کرم تبدیل به شکلات شد. جوزفین نگاهی به بالا انداخت و از سو پرسید:
- تاحالا ازینا خورده بودی؟
- نه.
- سیب از چوب‌لباسی چیده بودی؟
- نه.

جوزفین از سو رو برگرداند و کرم شکلاتی را در جیب چپاند تا بعداً به لوپین نشان بدهد. با لبخندی رؤیایی به نقطه‌ای نامعلوم در دوردست خیره شد.
- اگه یه شترمرغ داشتم، سوار گردنش می‌شدم و می‌رفتم مصر!

سو که می‌دید جوزفین به‌عمد یا غیرعمد مشغول پرت‌کردن حواسش بوده، بی‌توجه به عرضیات او کلاهش را روی سر محکم کرد و چشم در اطراف گرداند تا سرنخ تازه‌ای ببیند.

از جایی صدای گریه‌ی بچه می‌آمد.


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۱۰ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
خلاصه تا انتهای پست117:
دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌ خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌ شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ ذاره. ولی بچه گم می شه و مرگخوارا میرن دنبال بچه بگردن. همزمان حفلیا هم دنبال بچه‌ن برای همین زیر یه بوته مخفی شدن. سو لی متوجه سر و صدای محفلیایی که قایم شدن می‌شه و سراغ بوته میره.
*توجه: لطفا سوژه را از پست 118بخوانید.


با کنار رفتن بوته ها حقیقت مانند خورشیدی از پشت ابر بیرون آمده، آشکار شد.
حالا سو لی چوبدستی به دست مقابل جمع کثیری محفلی ایستاده بود.

- مالی، بچه رو بردار و فرار کــــــــــن!من جلوشو می‌گیرم! تو فقط بچه رو بردار و فرار کن!

آرتور این ها را فریاد زد و خودش را سپر مالی کرد. مالی هم به هول و ولا افتاد و نگاهی به فرزندانش انداخت که هرکدام در گوشه ای برای خودشان ایستاده بودند. پس با عجله شروع به دویدن کرد تا بتواند آنها را جمع آوری کند. در وهله‌ی اول سراغ جینی رفت و آن را زیر بغل زد. بعد با سرعت سمت رون دوید.

- ببینید چه می کنه این مالی!

یوآن که فاز گزارشگری اش گل کرده بود با هیجان وضعیت مالی را شرح داد:
- حالا با عجله به سمت فرد میره اونم درحالی که جینی و رون رو حمل می کنه! شیر مادر و نان پدر حلالت قهرمان!

بقیه هم که با گزارش های یوآن سرحال آمده بودند شروع کردند به تشویق های بیشتر مالی. این وسط هم از محفلی ها با انواع شکلات های ریموس پسند پذیرایی می شد تا یک وقت مرلینی نکرده انرژی شان برای تشویق نیفتد!
- ایول مالی ادامه بده!
- دود دورو دو دود مامان مالی!
- یکو یکو یک، دو و دو و دو، سه و سه و سه مسابقه‌ی محفله!

مالی که حالا چهار فرزند خود را روی دوشش گذاشته بود و به آهستگی یک لاکپشت حرکت می کرد؛ دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که شکلاتی خیلی بزرگ در دهانش چپانده شد. ریموس با مهربانی لبخندی تحویل مالی داد. او دوست داشت طعم شکلات های خوشمزه اش را به همه بفهماند.

ولی مالی متاسفانه در شرایطی نبود که بتواند شکلات بخورد. پس شکلات ریموس را... قورت داد! بله قورت داد! نکند انتظار داشتید تُفش کند؟ خیر سرش مادر بود و الگوی بچه هایش! شما که مادر نیستید این ها را بفهمید.

بنابراین شکلات را بلعید و درحالی که شکلات به صورت افقی در گلویش گیر کرده بود پرسید:
- کسی پرسی رو ندیده؟
- مامان، پرسی رفته هاروارد درس بخونه. گفت من تو این مملکت با هاگوارتز رفتن هیچی نشدم. در نتیجه فرار مغز ها کرد!

مالی زیر فشار شنیدن این خبر، کمرش بیشتر خم شد.
البته شاید پریدن همزمان چارلی و بیل روی کولش، هم در این خم شدن چندان بی تاثیر نبود.
کمر مالی خم و خم و خمتر شد. و پاهایش تاب آن همه خمودگی را نیاورد و ناگهان برج ویزلی های سوار بر مادر، فرو ریخت.
ولی مالی سقوط را قبول نکرد!

با قدرت بپا خاست! او چیزی را فهمیده بود که کسی نمی دانست! با عجله سمت شوهرش دوید...
و سپس او را زیر بغل زد و فرار کرد!
مالی فهمیده بود نیازی نیست این همه بچه را با خود ببرد. آرتور را با خود می برد و بعد هر چقدر دلشان می خواست بچه می آوردند. تازه آرتور مثل رون غذای زیادی نمی خورد و برای مالی صرفه‌ی اقتصادی داشت.

- مالی ولم کن! بابا عزیزم بهت گفتم بچه رو بردار! چرا منو برداشتی آخه؟
- آرتورم تو سبکتر از بچه هایی! تازه ما با هم...
- بچه های خودمونو نگفتم که! بچه ای که اسمشونبر دنبالشه رو می گم! نگاه کن! همین الان رفت پشت اون دیوار!

همین موقع سرهای محفلی ها و سو لی (که مدتی با تعجب درحال تماشای اعضای محفل بود) به سمت دیوار مذکور چرخید. و آنها توانستند دنباله ی ردای کوچکی را که پشت دیوار محو می شد، ببینند.



ویرایش شده توسط کوین کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۴ ۲۳:۲۰:۰۵

...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸:۱۶ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۲

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۱:۲۲
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 147
آفلاین
بوته سخنگو به شدت جلب توجه کرده بود.
سو با تردید نگاهی به بوته انداخت و پرسید:
- گفتی کی بود؟
- میو میو!
- الان تو گربه ای؟
- په نه په تسترالم!:: گربم دیگه! ببین دارم میو میو می کنم.

رون با عصبانیت این ها را گفت و دوباره میو میو کرد. واقعا برای لرد بخاطر داشتن چنین مرگخوارهایی متاسف بود که حتی نمی توانستند فرق بین صدای گربه و تسترال را تشخیص دهند.

سو لی زیرلب آهانی گفت و از گربه‌ی مخفی شده در بوته تشکر کرد که برای اثبات گربه بودنش به زبان انسان ها حرف می زند.
- خواهش می کنم. ما اینیم دیگه!

رون که نقشه اش گرفته بود لبخندی دندان نما زد و به خودش مغرور شد.
آن طرف بوته ها سو لی درحالی که آرام آرام داشت به بوته نزدیک می شد گفت:
- به زبانای دیگه هم می تونی حرف بزنی؟

رون جو زده جواب داد:
- معلومه که می تونم!
- اسم چند تا از زبونایی که بلدی رو بگو.

سولی حالا بالای سر بوته ایستاده بود و موهای قرمز ویزلی ها را می دید. اما رون که حواسش به او نبود همینطوری ادامه میداد:
- زبون مصری، اسپانیایی، پرتغالی، لیمویی، سوپ پیازی... حتی داشتم زبون باگتی (فرانسوی) یاد می گرفتم که هری باز زخمش... آخ! چرا میزنی نامرد؟

قبل از اینکه رون بتواند ضربه ای را که به پهلویش خورده بود، تلافی کند، سولی با حرکت چوبدستیش بوته ها را کنار زد.


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱:۱۸ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
- جونور! هوی جونور کجایی؟

بلاتریکس درحالی که دستانش را دور دهانش قرار داده بود، داشت تام مارولو جونیور را صدا می کرد.
یه عده مرگخوار هم مانند جوجه اردک مطیعانه او را دنبال می کردند. صدای بلندش کل قصر را می لرزاند.

- جونور کجایی؟
- بلا ببخشید تو کارت دخالت می کنم. ولی چرا بچه رو اینجوری صدا می کنی؟
- چون اسمش اینه.
- جسارتا اسمش جونیوره. اینجوری که تو داد میزنی بچه می ترسه.با بچه باید با لطافت برخورد کرد.

کلمه ی " لطافت" چندین بار در سر بلاتریکس اکو شد و موتور های جستوجو گر مغز او شروع به جستجو کردند.
اما هر چه گشتند چیزی درمورد "لطافت و لطیف بودن " پیدا نکردند. این کلمه برای ذهنش تعریف نشده بود.

- اصلا اگه بلدی خودت برو دنبال بچه بگرد! همه تون پراکنده بشین و تک تک دنبال جونو... جونیور بگردین.

همه مرگخوران فوری متواری شدند و هر کدام به سمتی رفت.
نارلک، آیلین و لینی هوا را پوشش می دادند. نجینی راه های آبی و لوله های فاضلابی و بقیه راه های زمینی را.
در این بین رودولف خواست ساحره های باکمالات را پوشش دهد که توسط بلاتریکس شناسی و منهدم شد.

- من برم تو رو بگردم؟
- خیر سو! تو همین حیاطو بگردی کافیه.

سولی که نا امید شده بود با پایش سنگی را که سر راهش بود شوت کرد.
سنگ رفت و رفت تا به بوته ای خورد.

_ آخ!
_ صدای چی بود؟
- هیچی گربه بود. میووو!

بوته سخنگو به شدت جلب توجه کرده بود.



...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ جمعه ۹ دی ۱۴۰۱

گریفیندور

گرینگوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ دوشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۰:۲۹:۰۷ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۳
از شما به ما چیزی نمی ماسه
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 38
آفلاین
مرگخواران خوشحال از اینکه توانسته بودند از این مهلکه به خوبی گذر کنند و دو نیمه رودولف را کنار هم قرار دهند، می خواستن در پوست خود نگنجند و کمال خرسندی را نشان دهند اما یادشان آمد آن جن که به جعل منسوبش کرده بودند به فرزند یتیم دامبلدور، باید بیاید و رودولف را بهم بچسباند و دیگر وقتی نبود به چگونگیش فکر کنند. پس چسب یک،دو،سه ای را ورداشتند و به دو نیمه مالیدند؛ به جن آموزش دادند چه کند و با رودولف هماهنگ کردند بطور دقیقی بچسبد.

_تام ماروولو جونیور را بیاورید رودلف را بچسباند.

جمعیت مرگخوار جن را به جلو هل دادند و رودولف نیز در موقعیت مناسبی قرار گرفت.
جن دو دستش را به طرف رودولف بالا آورد و تکان تکان داد.
_آلمتصلکانکتوس.
_وای باور نکردنیه! دارم بطور معجره آسا و باور نکردنیی بهم میچسبم. مرلین کرمت را شکر.

دو تیکه رودولف دور هم میچرخیدن و ادا اصول در می آوردند و بهم نزدیک میشدند تا در نهایت بهم چسبیدند و لبخند گشادی از طرف رودولف تکمیل شده به لرد تقدیم شد.
_خیلی خب، از آنجایی که شما خیلی مانده اید تا لیاقت و کفایت و وفاداریتان در حد ما و تاریکی اثبات گردد و شب تا صبح باید برای اثبات شایستگی خود سگ دو بزنید، ما به شما اجازه میدیم فرزند خوانده ما باشید و مرگ را بخو ...

لرد در حال سخنرانی بود که ناگهان نیمی از رودولف، وا شده، نقش زمین شد. مرگخواران که عرق شرم بر پیشانیشان نشسته بود تنها میتوانستند لبخند مصنوعیی را به لرد هدیه کنند.

_صبر کنید ببینیم، این چرا وا رفت؟

لرد بلافاصله وارد عمل شده، سر تا پای جن را گشته تا ببیند چه کاسه ای زیر نیم کاسه اشان است؛ در نهایت کلاه را از سر جن ورداشته و گوش های نوک تیزش بیرون میزند. با همان چهره خشمگین که طرف جن گرفته بود، روبه مرگخواران برگشت و مرگخواران جوابی جز لبخند و شرم نداشتند. همان موقع لرد دو نیمه رودولف را گرفته و بهم گره میزند.
_نمیدانیم چه بلایی سر تام ماروولو جونیور آورده اید، فقط اگه تا چند ساعت دیگر در خدمتمان نیاوریدش، همتان را همینگونه گره میزنیم

مرگخواران آب دهنی قورت دادند و به همراه رودولف گره خورده که نمیدانست چه گناهی کرده که این همه بلا باید سرش بیاید، رفتند تا ببینند چه خاکی باید به سرشان بریزند.

آنطرف تر، در بوته های نزدیک خانه ریدل ها

چندی از محفلیون در بوته ها استتار کرده بودند، رون دوربین شکاری اش را به پایین آورد و بی سیمی را نزدیک دهانش کرد.
_از ققنوس پُر عشق به ققنوس پُر روشنایی، از ققنوس پر عشق به ققنوس پر روشنایی. سوژه روئیت شد پروفسور دامبلدور، سوژه جن از آب درآمد پروفسور دامبلدور.
_ققنوس پُر روشنایی حرف میزنه. بابا جان تا حالا با خودت فکر کردی چرا این اسامی رمزیو گذاشتیم؟  قرار نبود کسی مستقیم خطاب بشه بابا جان. حالا بگذریم، هرچه سریعتر دامبلدور جونیور رو پیدا کنید.
_دریافت شد.



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ جمعه ۲۵ شهریور ۱۴۰۱

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۲۷ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲
از کی دات کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
- ارباب؟ بلاهاتون تو سر بلا.
- نیم ساعت پیش پونصد تومن گالیون زده ایم به حسابت؟ دیگر چه می‌خواهی؟

لرد دم در دستشویی ایستاده بود. مرگخواران نیز همچون عده ای گاگول، گاگول بازی درمی‌آوردند تا مانع رفتن وی به مستراح شوند.

- حالا همه با هم! کفتر کاکل به سر...؟
- وای وای!
- های های!
- وای فای!
- سایپا!
- ارباب چقدر قشنگه!
- ایشالا مبارکش باد!
- ارباب مثل پلنگه!
- ایشالا مبارکش باد!

مرگخواران مانند فامیل عروس که ریخته بودند وسط تا چشم خواهرشوهر را کور کنند، انواع بندری و بریک‌دنس را به همراه انواع آهنگ های مجاز و غیرمجاز، از جمله حامد همایون و کامران هومن، جلوی ارباب‌شان اجرا می‌کردند. لرد نیز همچنان با نگاه به آنها خیره بود.

- ماشالا به بینی و موش!
- ایشالا مبا... ام... بلا؟

لرد که داشت خود گذشته‌اش را بابت استخدام کردن چنین خدمتگزارانی لعنت می‌فرستاد و در ذهنش به او کروشیو می‌زد، تصمیم گرفت آن ها را به کتف خود گیرد و به سوی قضای حاجت بشتابد. همانا که قضای حاجت به اول وقت شیرین است. قبل از این که لرد به سمت در دستشویی برگردد، در دستشویی باز شد.

- چیزی شده؟

نیم رودولف که به اندازه چند ورق، دستمال توالت از پشت شلوار بیرون زده بود، دستانش را با پاچه شلوارش خشک کرد. پیش از این که لرد به طرف صدا برگردد، مرگخواری رودولف را زیر بغل زده، فرار کرده، و به سمت نیمه دیگر او شتافته بود.


RainbowClaw




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۳۵ یکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۲۹:۱۹ دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 275
آفلاین
_ ساقه طلاقی میقولی؟
_ هیچ معلومه اینجا چیکار میکنی؟!
_دارم ساقه طلاقی میقولم...

ایوا همچنان درحال خرچ و خورچ کردن ساقه طلاقیش بود که تام هم به جمع اضافه شد و یکی از بیسکوییت هارو گرفت و گذاشت تو دهنش.
چیزی نگذشت که رفته رفته صورت تام شروع به چروک شدن کرد و بعد چند ثانیه بدنش مثل چوبشور خشک سفت افتاد زمین.

_ این چش شد؟!
_ساقه طلاقی قورد. اب رادیاتش کم اومد. آبش بدین درست میشه.
بلاتریکس که حسابی از اینکه تا میومد یک مشکلیو درست کنه یک مشکل دیگه بوجود میومد خسته و کفری شده بود سریع به سمت مرگخوارا برگشت.
_ یکی بیاد با کارتک اینو جمش کنه ببریم آشپز خونه یکم آب بدیم بهش.

مرگخوارا سریع دور تام چوبشور شده جمع شدن و با یک دو سه بلندش کردن و به سمت آشپزخونه راه افتادن.
بلاتریکس هم دست ایوا رو گرفت و از کمد بیرون کشیدش که یهو شیلنگ آب استخر خصوصی لرد زمین افتاد.
_ این اینجا چیکار میکنه؟
_ خب داشتم ساقه طلاقی میوقلیدم. نمیخوام که مثل تام چوبشور شم.
_ میگم چرا قبض اب جدیدا زیاد میاد...
_ ساقه طلاقی نمیقولی؟

مرگخوارا درحال بردن تام از پله ها بودن که یهو با لرد مواجه شدن که با کلی غر زدن میخواست به wc خصوصی خودش بره. مرگخوارا هم خیلی سوسکی و بدون جلب توجه رد شدن و به راهشون ادامه دادن از این طرف ایوا رو به بلاتریکس کرد.
_ حالا چه عجب دنبال من میگشتین؟
_داشتیم دنبال نیمه رودولف میگشتیم گفتیم احیانا یوقت تو...
_ نیمه رودولف؟ اون بد مزه رو میگی؟ اون که اونقد بد مزه بود تِخش کردم بیرون. بجاش از جیبش این ساقه طلاقی رو بهم داد.
_ تخش کردی کجا رفت؟
_ نمیدونم دقیق. فک کنم حالش بد شد رفت سمت wc. فک کنم wc خصوصی لرد بود حتی.
ایوا بعد تموم کردن حرفش همه مرگخوارا به سمتش برگشتن و با تعجب نگاش کردن. عرق پیشانی سرد رو همه ملت مرگخوار نشسته بود مخصوصا بلاتریکس.
بعد یکی دو ثانیه مکث و عرق ریختن یهو کل ملت زامبی وار به سمت wc راه افتادن و تام چوبشور شده هم با کله همون وسط زمین افتاد.
_ زود باشین. باید قبل از لرد به wc برسیم...


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ شنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۰

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌ خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌ شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ ذاره. ولی بچه گم می شه و مرگخوارا یه بچه جن رو به جاش جا می زنن. لرد که شک کرده، می خواد استعداد های بچه رو ببینه. بچه قراره رودولفی رو که قبلا از وسط نصف کرده، دوباره به هم بچسبونه. اما مشکل اینجاس که نصف رودولف گم شده و ازونجایی که از ایوا هم خبری نیست، مرگخوارا شک کردن که شاید ایوا خورده باشدش...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

- ایوا کجاست؟ پیداش کنین بیارینش!

بلا اختیار از کف داده بود. اول بچه جن گم شده بود و کل خونه رو برای پیدا کردنش متر کردن. بعدش نصف رودولف و حالا هم ایوایی که شاید نصف رودولف رو قورت داده بود و شاید هم نه! که اگه جواب نه می‌بود یعنی یک جستجوی بیهوده داشتن و باید یک جستجوی دیگه رو از سر می‌گرفتن.

واقعا سخت بود!

- چرا همه‌تون عین تسترال وایسادین دارین منو نگاه می‌کنین؟ دارم می‌گم ایوا رو پیدا کنین.

یکی از مرگخوارا با هیجان برای توضیح دادن اوضاع داوطلب می‌شه و دستشو بالا میاره.
- اجازه بالا؟ منتظریم گروهبندیمون کنی.

بلاتریکس زیرلب چیزی می‌گه که هیچ‌کس نمی‌شنوه اما مطمئنا حرف خوبی نبود.
- خیله خب، گروه اول برین بالا رو بگردین، گروه دوم پایین، گروه سومم همین اطراف!

و طولی نمی‌کشه که کل مرگخوارا قصد می‌کنن تا همگی بالا برن. چرا که همه‌شون می‌خواستن اول باشن و جایگاه دوم و در واقع گروه دوم رو مناسب شان خودشون نمی‌دیدن.

اما بلاتریکس که از این موضوع آگاه بود سریعا مانعشون می‌شه.
- صبر کنین! گروه اول و دوم و سوم ندارم. خودم گروهبندیتون می‌کنم.

اما قبل از این که بلاتریکس بخواد گروهبندی رو انجام بده با لک‌لکی مواجه می‌شه که از وسط جمعیت بالشو بالا آورده بود.
- نارلک، خوش‌حال می‌شم بدونم دلیل قانع‌کننده‌ای برای متوقف کردن کارم داری.

نارلک بعد از کسب اجازه می‌گه:
- ایوا توی اون کمده!

مرگخوارا و بلاتریکس همگی در حالی که تعجب کرده بودن، نگاهشون رو به سمتی که نارلک اشاره کرده بود برمی‌گردونن. کمد تکون‌های عجیبی می‌خورد!

تام گوشش رو به سمت در پرتاب می‌کنه تا شنود کنه داخلش چه می‌گذره.
- صدای قرچ قرچ ناشی از خوردن... صدای بلعیدن... صدای قار و قور شکم. بدون شک ایواس!

بنابراین بلاتریکس به سرعت به سمت کمد می‌ره و درو باز می‌کنه.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۲ ۲۲:۰۴:۰۶



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۰۸:۵۹ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳
از پشت ویترین
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 268
آفلاین
مرگ خوار ها سر جاشون وایستاده بودن و هاج و واج بلاتریکسو نگاه می کردن.
بلاتریکس هم کم کم داشت حوصله اش سر می رفت.
- یه حرفو چند بار باید بگم؟ د برین نصفه دیگه رودولفو پیدا کنین دیگه. منم حواسم به این جنه هست.

مرگ خوارا که از فریاد زدن بلاتریکس از جا پریده بودن سریع نصفه رودولفو زدن زیر بغلشون و از اتاق رفتن بیرون.
همه مرگ خوارا به سمت پذیرایی حرکت کردن و تو پذیرایی خونه تجمع کردن.
گابریل و کتی هم نصفه رودولفو با خوشون می کشیدن.
-چه ساحره های با کمالاتی.

گابریل با دست زد تو سرش و باعث پخش شدن رودولف کف پذیرایی شد.
-این چرا داره هذیون می گه؟

لینی پشت سر بقیه بال بال زنون از اتاق بیرون اومد
- خب حالا نصفه دیگشو از کجا پیدا کنیم؟

تام با نیش باز به لینی نگاه کرد.
- باید از یه راه حل هوشمندانه استفاده کنیم.

همه مرگخوارا با اشتیاق به تام نگاه کردن.
- آفرین به این هوش ریونکلاییت.
- ما رو از دست بلا نجات بده قهرمان.
- ایول من همیشه می دونستم که تو یه نابغه ای.
- خب نقشه ات چیه؟

نیش تام با بناگوشش وا شد.
- نمی دونم.

- تو چجوری رفتی ریونکلا آخـــــــــه.
- الان بلا بدبختمون می کنه.
- واقعا که! تو مغز داری؟
- خاک تو سرت با این نقشه کشیدنت.

-

لینی که خسته شده بود، بعد از زدن یه پس کله ای به تام که اصلا احساس نشد به طرف بقیه برگشت.
- ای بابا از این که آبی گرم نمیشه بیاین خودمون یه فکری بکنیم.

اسکورپیوس از ته جمعیت مرگ خوار ها شروع به بپر بپر کرد و دستشو آورد بالا.
-به خود رودولف بگین، شاید یه چیزی با اون چشمش که تو اون نصفه بدنشه ببینه.

مروپ از وسط جمعیت جلو اومد.
- آفرین اسکورمامان. تو با این هوشت چرا ریونی نشدی جای این.

اسکور با افتخار اومد جلو و تام هم خیلی سوسکی برگشت لای جمعیت.
مروپ به سمت نصفه رودولف رفت.
- رودولف. ببینم وقتی نصف شدی نفهمیدی اون نصفت کجا رفت؟
- نه. حواسم به اون جن لعنتی بود.
خب الان تمرکزتو بزار رو اون چشمت خوب نگاه کن شاید یه چیزی ببینی رودولف مامان.
-خب... چیز زیادی نمی بینم...همه جا سیاهه. خیلی تاریکه. یه صدایی داره میاد. چرا صدای شکم ایوا میاد؟ ایـــــــی چقدر هم لزجه!

همه مرگ خورا به حالت پوکر فیس به هم نگاه می کردن.

بانو مروپ به سمت مرگ خوارا برگشت.
- ایوا کــــــو؟

ایوا بین جمعیت نبود.




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۵۲ دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰

آنتونی گلدشتاین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۲۸ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از ایریثیل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 85
آفلاین
بلاتریکس در گوشه ای از اتاق و دقیقا مقابل یک جا لباسی ایستاده بود و با لحنی تحقیر آمیز تهدیدش می کرد:
- زودباش رودلف احمق ، زودباش نصفه بی خاصیت زووووود بااااش

و در همین لحظه در گوشه دیگر اتاق کتی بل که یک توپ شیطونک در دست داشت به عروسکی که مابین دستان اسکورپیوس بود اشاره کرد
- باید صورتت رو رنگ کنیم جرمی ، اخ که چقدر خوشگل میشی عزیزم

همه در یک توهم به سر می بردند ، معلوم نبود که چه کسی این بلا را سرشان آورده بود.

بلاتریکس که از دست رودلف خیالی اش خسته شده بود برگشت ، رو به کتی کرد و با دیدن آن ها مغزش سوت کشید:
- چیکار دارید می کنیییید
اخه الان چه وقت عروسک بازیهههه

سپس رفت و یقه نداشته جا لباسی را گرفت و به پیش آن ها برد
- بیاین ، این نصف رودلف رو بگیرین برین دنبال اون یکی نصفش منم پیش جنه میمونم

مرگ خوار ها که کاملا گیج شده بودند همانند بره هایی بی سرپرست به هم خیره شده بودند.



زمان ، جوهر قلمی است که ما به دست گرفته ایم

"ONLY RAVEN"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.