جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: شنبه 9 فروردین 1404 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب هیلیارد!

ازت بابت تاخیر در پاسخگویی عذرخواهی می‌کنم.

من معروف شدم به استاد سخت گیر ولی خب اینجوری نیست. من وظیفه‌ی خودم می‌دونم که چالش ها رو به بهترین نحو نقد کنم و در صورتی که بهترین کیفیت رو داشت، تاییدشون کنم. اول این رو توی ذهنت داشته باش و بعد ادامه‌ی حرفام رو بخون.

اولین مورد این هست که اگه پستی ازت تایید نشد، اون رو ویرایش نکن. بجاش دوباره یه پست جدید بنویس. این دو مزیت داره. اولی اینه که من می‌بینم به نقد قبلیم گوش دادی یا نه. دوم اینکه می‌فهمم آیا می‌تونی توی یه موقعیت ثابت، دو پست متفاوت بزنی یا نه.

دومین مورد هم اینه که قسمت دیالوگ‌ها رو تا 90 درصد عالی رعایت کردی. ولی چون این قسمت مربوط می‌شه به ساختار نوشته‌ات، من نمی‌تونم از اون 10 درصد چشم‌پوشی کنم. نکته‌ی سوم در مورد دیالوگ نویسی در پست تدریسم رو رعایت نکردی. اول فکر کردم که شاید از دستت در رفته ولی بعدش دیدم که این اشتباه رو ادامه دادی.

اگه بعد از دیالوگ بخوایم توضیحات رو شروع کنیم، حتی در حد چند کلمه، باید دو اینتر فاصله بدیم. مثلا قسمتی از متن خودت رو میارم و روی اون بهت توضیح می‌دم:
نقل قول:
آدریان سرش را بلند کرد و به‌آرامی گفت:
- می‌دونین چرا دمنتورها فقط به آدمای ضعیف حمله نمی‌کنن؟ چرا حتا قوی‌ترین جادوگرا هم ازشون می‌ترسن؟
کاساندرا نگاهش را از پنجره گرفت.
- چون اونا فقط ترس رو حس نمی‌کنن… ازش تغذیه می‌کنن.
وینسنت آهسته خندید.
- دمنتورها چیزیو ازت می‌گیرن که اصلاً نمی‌فهمی چطور بدونش زنده بمونی.
رابرت نگاهش را بلند کرد.
- امید.

این قسمت باید به شکل زیر نوشته بشه.

آدریان سرش را بلند کرد و به‌آرامی گفت:
- می‌دونین چرا دمنتورها فقط به آدمای ضعیف حمله نمی‌کنن؟ چرا حتا قوی‌ترین جادوگرا هم ازشون می‌ترسن؟

کاساندرا نگاهش را از پنجره گرفت.
- چون اونا فقط ترس رو حس نمی‌کنن… ازش تغذیه می‌کنن.

وینسنت آهسته خندید.
- دمنتورها چیزیو ازت می‌گیرن که اصلاً نمی‌فهمی چطور بدونش زنده بمونی.

رابرت نگاهش را بلند کرد.
- امید.


با رعایت این موضوع و موضوعات قبلی در پست چالش بعدیت، من می‌تونم با خیال راحت تاییدت کنم.

چالش دوم تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: شنبه 9 فروردین 1404 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بانو تورپین!

بابت تاخیرم در پاسخگویی عذرخواهی می‌کنم.

از اونجایی که چالش اول مربوط می‌شه به توصیف کردن، من مشکلات نگارشی پستتون رو نادیده می‌گیرم و اون ها رو در چالش دوم بهتون می‌گم.
از نظر توصیف، پست خوبی نوشته بودین. من به عنوان خواننده بیشتر چیزهایی که در حال اتفاق بود رو فهمیدم. شکل مغازه چجوری بود. افرادی که لیسا و دوستاش باهاش برخورد کردن چه شکلی بودن. حس و حال لحظه‌ای این سه جادوآموز هم به خوبی نوشته شده بود. ولی باید به این هم دقت می‌کردین که لیسا هنوز به اندازه‌ای دانش جادویی نداره که بتونه اسپل های سخت رو انجام بده. البته این نکته‌ی آخر ربطی به چالش نداشت و فقط چیزی بود که دوست داشتم بهتون بگم تا توجه کنین بهش.

چالش اول تایید شد.

در مورد چالش دوم باید بگم که خیلی جای کار داره خانوم لیسا! حتما پست تدریس من رو کامل بخون دوباره!

مشکل در شکل دیالوگ نویسی برای همه‌ی تازه‌وارد ها وجود داره. ولی چیزی نیست که حل نشدنی باشه. تو پست تدریسم با مثال توضیح دادم که چطوری باشه. اگه دوباره بخونیش. حتما متوجه می‌شی.

مورد بعدی‌ای که باید بهش اشاره کنم، علائم نگارشی هستن. آخر بعضی از جمله‌هات رها شده و از هیچ علائمی استفاده نشده. برای اینکه دوباره این اشتباه رو نکنی بهت پیشنهاد می‌دم که هر موقع پستت رو نوشتی، یک بار دیگه با دقت بخونیش.

مورد بعدی اینکه اگه می‌خوای وقفه‌ای بین حرف‌ها بندازی، فقط کافیه از "..." استفاده کنی. تعداد نقاط بیشتر از نظر نگارشی درست نیست.

مورد آخر هم اینه که اگه از علائم نگارشی استفاده کردی حتما بعدش اسپیس بزن و ادامه بده. باید بین یک علامت نگارشی و کلمه‌ی بعدیش فاصله باشه.

امیدوارم که دوباره تو کلاسم ببینمت در حالی که توضیحاتم رو عملی کردی.

چالش دوم تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 24 اسفند 1403 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم

قطار با صدایی یکنواخت روی ریل‌ها کشیده می‌شد. باران به پنجره‌ها می‌کوبید و لایه‌ای از بخار روی شیشه شکل گرفته بود. کوپه کم‌نور بود، فقط نور ضعیف چراغ‌های راهرو روی چهره‌ی چهار دانش‌آموز افتاده بود.
رابرت هیلیارد روی صندلی لم داده بود، نگاهش روی انگشتانی که بی‌هدف روی دسته‌ی صندلی ضرب گرفته بودند. کاساندرا کرست، با موهای سیاه بلندش، بیرون را نگاه می‌کرد، اما چشمانش چیز دیگری می‌دید. آدریان سلویس دست به سینه نشسته بود و با چوبدستی‌اش بازی می‌کرد. وینسنت گرِیو، با آن نگاه تیز و لبخند کمرنگ، آرام و دقیق بقیه را زیر نظر داشت.

آدریان سرش را بلند کرد و به‌آرامی گفت:
- می‌دونین چرا دمنتورها فقط به آدمای ضعیف حمله نمی‌کنن؟ چرا حتا قوی‌ترین جادوگرا هم ازشون می‌ترسن؟
کاساندرا نگاهش را از پنجره گرفت.
- چون اونا فقط ترس رو حس نمی‌کنن… ازش تغذیه می‌کنن.
وینسنت آهسته خندید.
- دمنتورها چیزیو ازت می‌گیرن که اصلاً نمی‌فهمی چطور بدونش زنده بمونی.
رابرت نگاهش را بلند کرد.
- امید.
سکوتی سنگین افتاد. بیرون، رعدی در آسمان پیچید، نورش لحظه‌ای خطوط چهره‌ی همه را روشن کرد.
آدریان ادامه داد:
- یه بار یه جادوگر پیر بهم گفت که بدترین نوع مرگ اونیه که قبل از اینکه بمیری، دیگه خودت نباشی. گفت دمنتورها همین کارو می‌کنن. یواش، اما حتمی.
کاساندرا سرش را به دیوار تکیه داد.
- تو هاگوارتز دیدینشون؟
وینسنت پوزخند زد.
- از نزدیک. ولی چیزی که بیشتر از خودشون ترسناکه، اون چیزیه که ازشون به جا می‌مونه.
آدریان اخم کرد.
- چی؟
وینسنت نگاهش را به او دوخت.
- تو هیچ‌وقت کاملاً از شرّشون خلاص نمی‌شی. انگار چیزی تو ذهنت جا می‌مونه… یه گوشه‌ی تاریک، یه جای عمیق که انگار چیزی توش زمزمه می‌کنه.
رابرت آهسته گفت:
- و اون زمزمه چی می‌گه؟
وینسنت لحظه‌ای مکث کرد. بعد با لحنی آرام‌تر گفت:
- می‌گه این دنیا خیلی تاریک‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی.
کاساندرا نگاهش را پایین انداخت، اما انگار به چیزی فکر می‌کرد.
- می‌گن فقط یه چیز هست که می‌تونه دمنتورا رو عقب برونه.
رابرت انگشتش را روی میز زد.
- پاترونوس.
آدریان لبخند تلخی زد.
- یه نوری که فقط از توی تاریکی به وجود میاد.
وینسنت به آرامی گفت:
- سوال اینه که… وقتی واقعاً بهش نیاز داشته باشی، یادت میاد چطور احضارش کنی؟
قطار همچنان در دل مه‌آلود سرزمین‌های دوردست حرکت می‌کرد. بیرون، جایی در تاریکی، انگار چیزی در انتظار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 24 اسفند 1403 16:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش دوم:
لیسا به تنهایی در ایستگاه نه و سه چهارم ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد. برخلاف دیگران او هیچ پدر و مادری نداشت تا به همراهش بیایند. اما باز هم لبخندش را پاک نکرد و به سمت قطار رفت. اکثر کوپه ها پر بود و دیگر لزومی نداشت او به انجا برود. چشمش به کوپه ای افتاد که یک دختر و پسر جوان در ان نشسته بودند. دختر موهای قهوه ای اش را به دو طرف بافته بود و به چشمان عسلی اش عینک گردی زده بود. پسر هم موهای مشکی لختش را در چشمش ریخته بود و قد بلندی داشت. وارد کوپه شد و سلامی کرد. دختر با گرمی جوابش را داد و از او خواست که بنشیند.
-سلام من هیزل هستم اینم مایکله. اسم تو چیه؟
-منم لیسا هستم. لیسا تورپین.
-از اشناییت خوشبختم لیسا
-منم همینطور مایکل
لحظه ای ان دو به لیسا زل زدند که باعث خجالت لیسا شد
-تو چرا یکی از چشمات بنفشه؟
-خب راستش تو بچگی یه تصادفی داشتم که باعث شد یکم چشمام اسیب ببینه.
-پس تو هم مث مایکل ماگلی
-نه راستش من دو رگه ام. دو رگه خون اشام و جادوگر
-خو....خون.....اشام؟
هیزل گیج و منگ به لیسا خیره بود.لیسا از احساس خجالت گونه های سفیدش گلگون شده بود و سرش را پایین انداخت و با هول گفت:
-بخدا من خون انسان نمیخورم. اصلا هم اهل اینچیزا نیستم. ولی اگر شما میترسین میتونم برم
مایکل که زودتر از هیزل خودش را جمع کرده بود جواب داد:
- نیای نیست بری. به نظر من که خیلی هم باحاله. در ضمن تو گفتی که خون انسان نمیخوری پس چه نیاز به ترسه. استش تو خیلی بین بچه ها معروفی توی ایستگاه همه داشتن بهت نگاه میکردن و در گوش هم حرف میزدن. الان فهمیدم موضوع چیه.
لیسا اهی از سر اسودگی کشید.
-خب هیزل تو چی هستی؟ تو هم یک ماگلی؟ یا یک جادوگر
-من یک جادوگر اصلی هستم. پدر و مادرم هم ......خب نمیدونم کجان. از وقتی یادمه پیش مادربزرگم بودم. اونم هیچوقت بهم نمیگه مردن یا نه.
-منم پدر و مادرم مردن. مادرم توی جنگ بین ومپایر ها و انسان ها فرمانده اصلی بود و کشته شد. پدرم هم یه مدت بعد از مادرم توی همون جنگ کشته شد. منم از اون موقع به بعد با خواهر و برادر کوچیک ترم زندگی کردم.
-منم با پدر و مادرم زندگی میکنم. هیچ خواهر یا برادری ندارم.از بچگیم متوجه شده بودم میتونم یه کارایی بکنم اما خیلی جدیش نمیگرفتم. تا اینکه برام با یه جغد نامه فرستادن.
-خب حداقل زندگی تو بهتر از من و لیسا بوده
همه زدند زیر خنده
-راستش نه. پدرم یه وکیل بود و هیچوقت خونه نبود. مادرم هم همیشه با دوستانش وقت میگذرونه. منم هیچ دوستی نداشتم.
جو کمی غمگین شده بود.هرسه در سکوت به هم نگاه میکردند. لیسا که همیشه از جو های غمگین بدش میومد تصمیم گرفت سکوت را بشکند و جو را عوض کند:
-خیله خب حالا که درمورد هم فهمیدیم و متوجه شدیم هیچکدوممون دوستی نداریم چرا با هم دوست نشیم؟
دو نفر دیگر با لبخند قبول کردند و ادامه راه را با شوخی های لیسا و خنده های بلند مایکل (که به قیافه اش نمیخورد)گذشت و هرسه با حس خوبوار هاگوارتز شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 24 اسفند 1403 16:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش اول:
لیسا،مایکل و هیزل در حال انجام دادن یک کار خیلی بد هستند.قدم زدن در کوچه ناکترن. داستان از انجایی شروع شد که هر سه به دور شومینه گرم خانه مادربزرگ هیزل نشسته بودند و به دنبال راهی برای گرم کردن سر خود بودند.هیزل این پیشنهاد را داد که به کوچه ناکترن بروند و با مخالفت زیادی از سوی لیسا و مایکل مواجه شد.دیگر همه چیز خیلی سریع گذشت و تا به خودشان امدند خود را در کوچه ناکترن در حال راه رفتن دیدند.لیسا احساس خوبی به این کوچه نداشت و دستش را به صورت اماداه باش روی چوبدستی اش گذاشت. در گوش هیزل پچ پچ کرد:(هی.من میگم برگردیم. اینجا جادوگرای خوبی نداره. اگر بدست یکی اشون بیوفتیم اتفاقای خوبی برامون نمیوفته.)
هیزل:انقدر ترسو نباش لیسا. معلومه که اینا هیچکاری باهامون ندارن. مگه نه مایکل؟
مایکل:راستش منم با لیسا موافقم. ولی من بیشتر از این میترسم که اگر مادربزرگت بفهمه ....
هرسه از فکر عصبانیت مادربزرگ هیزل به خود لرزیدند. هیزل سرش را تکان داد و بی توجه به حرف های انها به سمت مغازه ای تاریک و قدیمی دوید. لیسا و مایکل به دنبال او رفتند. سه جادواموز کوچک جلوی در مغازه ایستادند و هیچکس جرئت نمیکرد یک قدم به جلو بردارد. چهارچوب در مغازه پوسیده و قدیمی بود. به نظر میرسید در اوایل رنگ قهوه ای زیبایی داشته اما گذر زمان و زندگی در همچین محله ای باعث شده بود رنگ خوبی به خود نگیرد.شیشه های مغازه کثیف و چرک بود و لکه های سیاه روی ان نشسته بود.یکی از شیشه ها شکسته و انگار برای هیچکس مهم نبود که درست بشو یا نه.چهار پایه رو به روی شیشه ها گذاشته شده بود برای نشان دادن اجناس .لیسا چشمش خورد به کلاه مشکی ای که بر روی بالشتک بنفشی که گرد و غبار روی ان اطراق کرده بودند افتاد. در طرف دیگر یک شیشه مربا که پر شده بود از مایع سفید و رویش با خط بدی نوشته بود(خون سوسک قرمز)گذاشته شده بود.لیسا چینی به دماغش داد و بار دیگر از هیزل خواست که از تصمیمش پشیمان بشود.اما هیزل مصمم تر از قبل پا به درون مغازه گذاشت. درون مغازه حتی از بیرون ان ترسناک تر بود.قفسه های مشکی و قدیمی ردیف شده بودند و در هر کدام اجناس خطرناک مختلفی گذاشته شده بود.مغازه خالی بود و هیچکس انجا نبود. این باعث شد کمی از ترس لیسا کاسته شود.به سمت دخل مغازه رفتند و همزمان به اطراف نگاهی کردند. در یک طرف از قفسه ها شیشه هایی به اندازه یک انگشت اشاره به ترتیب گذاشته شده بود که پر شده بودند از مایعاتی بد رنگ .بوی بدی در کل مغازه پیچیده بود و تنها چیزی که مغازه را روشن میکرد شمع های کوچکی که در هوا شناور بودند. چند شیشه خورد شده در کف زمین پخش بود و قسمت هایی از قفسه ها قارچ زده بود.انگار که مدت طولانی کسی به مغازه دست نزده است.
هیزل:سلام. کسی اینجا نیست؟
لیسا گوشه ردای هیزل را گرفت و کشید تا او را مجاب به رفتن کند. همان لحظه پیرمردی با ظاهر و موهای شلخته و بدون یک چشم وارد شد.او پیراهن سفید چرکینی پوشیده بود و جلیقه ای قهوه ای رویش پوشیده بود.صورت او پر از دوده و غبار بود انگار که از دل اتش بیرون امده.موهای سفیدش هر کدام به سمتی رفته و انگار که مدت هاست شانه اشان نکرده. با دیدن سه جادوگر جوان لبخندی موذیانه زد و ارام به سمت دخل رفت.لیسا و مایکل دستشان را روی چوبدستی اشان گذاشتند و با اخم به پیرمرد نگاه کردند.
جادوگر:سلام. چه چیزی باعث شده شما کوچولو ها بیاین به مغازه من؟
هیزل دهانش را باز کرد که چیزی بگوید اما لیسا نگذاشت و قبل از او با لحن تندی جواب داد
لیسا:هیچ چیزی ما رو مشتاق دیدن تو و مغازه قدیمی ات نکرده. ما هم الان قصد برگشت داریم.
دست هیزل را گرفت و کشید.
جادوگر:اما شما مهمان های من هستید. معلومه از راه دوری اومدید.اگر قصد خرید ندارید بزارید حداقل یک چای برایتان بیارم.
مایکل خواست مخالفت کنه اما هیزل نگذاشت و از او تشکر کرد. جادوگر به پشت رفت و سه جادوگر را تنها گذاشت.
لیسا:میفهمی داری چیکار میکنی؟اون یه ساحره است. اگر بخواد مسموممون کنه چی؟
هیزل:بسه دیگه. چرا باید بخواد مسموممون کنه؟اون مهربون بود. شاید حتی یه ساحره هم نباشه.
مایکل:شاید هم یه ساحره بد باشه که برای مغازه ترسناکش به یکم اعضای بدن نیاز داره
و همزمان به شیشه هایی که در ان کلیه و قلب بود اشاره کرد.لیسا که دیگر صبرش سر امده بود به سمت در رفت و قصد رفتن کرد.همان لحظه پیرمرد امد و سه لیوان که لب پر شده بود با چای جلوی انها گذاشت.
لیسا:خیلی متشکرم از لطفتون ولی ما دیگه داریم میریم.
و دست هیزل را کشید و به سمت در برد. همان لحظه پیرمرد فریادی کشید.
جادوگر:هیچکدومتون جایی نمیرید. مخصوصا تو خون اشام کوچولو.
لیسا متوجه شد از عصبانیت دندان هی نیشش بیرون زده. سریع چوبدستی اش را بیرون کشید و به جلوی پیرمرد گرفت.مایکل و هیزل هم همانکار را کردند.پیرمرد هم چوبدستی کهنه اش را بیرون اورد و وردی خواند.
جادوگر:پتریفیکوس توتالوس
سه جادوگر از ان جا خالی دادند
مایکل:استیوپفای
هیزل:ایمپدیمنتا
لیسا:اکسپلیارموس
پس از کلی ورد خواندن و جنگیدن و جا خالی دادن بالاخره سه جادوگر موفق شدند به ساحره پیر غلبه کنند. با کمک مایکل.
مایکل:ریکتوسمپرا
ساحره به خنده افتاد و چوبدستی اش را به زمین انداخت.سه جادوگر جوان به سرعت از در بیرون رفتند و میان کوچه دویدند.با استفاده از طلسم جا به جایی به خانه رفتند و به زیر پتوهایشان خزیدند.این دیگر درسی شد که هیچوقت به ان کوچه پا نگذارند و قبلش به هم قول دادند که این اتفاق مانند رازی بین خودشان باشد.در همان حین در به ارامی بسته شد و مادربزرگ هیزل از اتاق او با لبخندی فاصله گرفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1403 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب هیلیارد

چالش اولت رو به خوبی انجام دادی. توصیفات خیلی خوبی به کار بردی و خواننده رو از فضای کوچه‌ی ناکترن باخبر کردی. از لحاظ پاراگراف‌بندی هم بسیار درست عمل کردی و ایرادی نمی‌شه بهش گرفت.

چالش اول تایید شد.

اما در مورد چالش دومت باید بگم که حس می‌کنم نکات آموزشی‌ای که در پست تدریسم گفتم در مورد دیالوگ نویسی رو نخوندی یا توجهی بهش نکردی. پیشنهاد می‌کنم که نکته سوم و چهارم رو دوباره بخونی. خیلی می‌تونه بهت کمک کنه.

ولی خب در اینجا هم من مواردی رو بهت می‌گم. در سایت وقتی بخوایم از طرف کسی دیالوگ بنویسیم، اون رو با "-" نشون می‌دیم. برای مثال زدن از پست خودت استفاده می‌کنم.

نقل قول:
آدریان سرش را بلند کرد و به‌آرامی گفت: «می‌دونین چرا دمنتورها فقط به آدمای ضعیف حمله نمی‌کنن؟ چرا حتا قوی‌ترین جادوگرا هم ازشون می‌ترسن؟»
کاساندرا نگاهش را از پنجره گرفت. «چون اونا فقط ترس رو حس نمی‌کنن… ازش تغذیه می‌کنن.»

این رو به این شکل می‌نویسیم:

آدریان سرش را بلند کرد و به‌آرامی گفت:
- می‌دونین چرا دمنتورها فقط به آدمای ضعیف حمله نمی‌کنن؟ چرا حتا قوی‌ترین جادوگرا هم ازشون می‌ترسن؟
- چون اونا فقط ترس رو حس نمی‌کنن… ازش تغذیه می‌کنن.

پاسخ سوال آدریان را کاساندرا که نگاهش را از پنجره گرفته بود و به او نگاه می‌کرد، داد.


این شکلی نوشتن باعث می‌شه که پست مرتب تر دیده بشه و چشم بیننده خسته نشه از خوندنش. می‌تونی پست چالش اول و دوم خودت رو با هم مقایسه کنی. تفکیکی که توی پست چالش اولت دادی، پستت رو مرتب‌تر و جذاب‌تر نشون می‌ده.

متاسفانه باید بگم که...

چالش دوم فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1403 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم


قطار با صدایی یکنواخت روی ریل‌ها کشیده می‌شد. باران به پنجره‌ها می‌کوبید و لایه‌ای از بخار روی شیشه شکل گرفته بود. کوپه کم‌نور بود، فقط نور ضعیف چراغ‌های راهرو روی چهره‌ی چهار دانش‌آموز افتاده بود.
رابرت هیلیارد روی صندلی لم داده بود، نگاهش روی انگشتانی که بی‌هدف روی دسته‌ی صندلی ضرب گرفته بودند. کاساندرا کرست، با موهای سیاه بلندش، بیرون را نگاه می‌کرد، اما چشمانش چیز دیگری می‌دید. آدریان سلویس دست به سینه نشسته بود و با چوبدستی‌اش بازی می‌کرد. وینسنت گرِیو، با آن نگاه تیز و لبخند کمرنگ، آرام و دقیق بقیه را زیر نظر داشت.

آدریان سرش را بلند کرد و به‌آرامی گفت:
- می‌دونین چرا دمنتورها فقط به آدمای ضعیف حمله نمی‌کنن؟ چرا حتا قوی‌ترین جادوگرا هم ازشون می‌ترسن؟
کاساندرا نگاهش را از پنجره گرفت.
- چون اونا فقط ترس رو حس نمی‌کنن… ازش تغذیه می‌کنن.
وینسنت آهسته خندید.
- دمنتورها چیزیو ازت می‌گیرن که اصلاً نمی‌فهمی چطور بدونش زنده بمونی.
رابرت نگاهش را بلند کرد.
- امید.
سکوتی سنگین افتاد. بیرون، رعدی در آسمان پیچید، نورش لحظه‌ای خطوط چهره‌ی همه را روشن کرد.
آدریان ادامه داد:
- یه بار یه جادوگر پیر بهم گفت که بدترین نوع مرگ اونیه که قبل از اینکه بمیری، دیگه خودت نباشی. گفت دمنتورها همین کارو می‌کنن. یواش، اما حتمی.
کاساندرا سرش را به دیوار تکیه داد.
- تو هاگوارتز دیدینشون؟
وینسنت پوزخند زد.
- از نزدیک. ولی چیزی که بیشتر از خودشون ترسناکه، اون چیزیه که ازشون به جا می‌مونه.
آدریان اخم کرد.
- چی؟
وینسنت نگاهش را به او دوخت.
- تو هیچ‌وقت کاملاً از شرّشون خلاص نمی‌شی. انگار چیزی تو ذهنت جا می‌مونه… یه گوشه‌ی تاریک، یه جای عمیق که انگار چیزی توش زمزمه می‌کنه.
رابرت آهسته گفت:
- و اون زمزمه چی می‌گه؟
وینسنت لحظه‌ای مکث کرد. بعد با لحنی آرام‌تر گفت:
- می‌گه این دنیا خیلی تاریک‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی.
کاساندرا نگاهش را پایین انداخت، اما انگار به چیزی فکر می‌کرد.
- می‌گن فقط یه چیز هست که می‌تونه دمنتورا رو عقب برونه.
رابرت انگشتش را روی میز زد.
- پاترونوس.
آدریان لبخند تلخی زد.
- یه نوری که فقط از توی تاریکی به وجود میاد.
وینسنت به آرامی گفت:
- سوال اینه که… وقتی واقعاً بهش نیاز داشته باشی، یادت میاد چطور احضارش کنی؟
قطار همچنان در دل مه‌آلود سرزمین‌های دوردست حرکت می‌کرد. بیرون، جایی در تاریکی، انگار چیزی در انتظار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در 1403/12/19 22:04:45
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1403 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول

قدم که در کوچه گذاشتم، هوا سنگین‌تر شد، انگار جاذبه‌ی اینجا فرق داشت. مه غلیظی که بوی چوب سوخته و چیزی شبیه به خون خشک‌شده داشت، روی زمین می‌خزید و خودش را دور مچ پاهایم پیچاند. تاریکی، مثل موجودی زنده، در هر گوشه‌ی کوچه می‌جنبید، انگار که منتظر بود کسی نادانسته در آن قدم بگذارد و بلعیده شود.

سنگ‌فرش‌های زیر پایم ناهموار و خیس بودند، انگار که همین چند لحظه پیش، بارانی نامرئی باریده باشد. از جایی نامعلوم، صدای چکه‌های آب می‌آمد، اما وقتی دقیق‌تر گوش دادم، فهمیدم که چکه‌ها از سقف یکی از مغازه‌ها نیستند، بلکه انگار از چیزی در بالای سرم... شاید از میان استخوان‌های آویزان‌شده‌ی یک حیوان جادویی.

ویترین اولین مغازه‌ای که از کنارش گذشتم، پر از اشیای زنگ‌زده بود؛ خنجرهایی با دسته‌های استخوانی، ساعت‌های جیبی که عقربه‌هایشان برعکس می‌چرخیدند، و قفل‌هایی که بدون کلید باز و بسته می‌شدند. یکی از خنجرها، انگار که حضور مرا حس کرده باشد، آرام از جای خود تکان خورد.

نور کمرنگ یک فانوس سبزرنگ، از داخل مغازه‌ای دیگر، سایه‌هایی را روی دیوارهای سنگی می‌رقصاند. پرده‌ی مخملی و پاره‌ای که از سقف آویزان بود، ناگهان کمی کنار رفت، و چشمم به قفس‌هایی افتاد که درونشان چیزی بیش از حیوانات ساده وجود داشت. در یکی از قفس‌ها، توده‌ای از سایه‌ها موج می‌زدند، بی‌شکل و بی‌صدا، اما وقتی از کنارش گذشتم، زمزمه‌ای سرد و خشن در ذهنم پیچید: "تو اینجا چه می‌خواهی؟"

نفسم را بیرون دادم و به راهم ادامه دادم. از کناره‌ی مغازه‌ای گذشتم که پنجره‌هایش شکسته بودند و از داخل آن، صدای جیغ‌های خفه و خنده‌های نامفهوم شنیده می‌شد. دستی استخوانی از پشت درِ نیمه‌باز بیرون آمد، روی زمین کشیده شد، و بعد ناپدید شد.

کمی جلوتر، تابلویی با حروف محو‌شده دیدم که تنها دو کلمه از آن باقی مانده بود: "حقیقتِ پنهان". داخل مغازه، قفسه‌هایی از کتاب‌های کهنه و خاک‌گرفته بود، اما وقتی از کنارشان رد شدم، صفحاتشان خودبه‌خود ورق خوردند، انگار که کسی بی‌صدا آن‌ها را می‌خواند. یکی از کتاب‌ها باز شد، و روی صفحه‌ی آن تصویری ظاهر شد: خودم... ایستاده در کوچه ناکترن.

در انتهای کوچه، مغازه‌ای بود که اصلاً تابلویی نداشت، فقط یک در آهنی زنگ‌زده با زنجیرهای سیاه دور آن پیچیده شده بود. روی زنجیرها علامت‌هایی به رنگ نقره‌ای کنده‌کاری شده بود، و از میان در، نوری کم‌جان و سرخ به بیرون می‌تابید، انگار که چیزی درون مغازه در حال نفس کشیدن باشد.

هوا سردتر شد. از لای درِ یکی از مغازه‌های بسته، بوی شیرین و نامطبوعی بیرون آمد—بویی که چیزی میان عطر گل و بوی جسد فاسد‌شده بود.

پایم را روی سنگ‌فرشی گذاشتم که زیر فشار قدمم ترک برداشت. از لای ترک، نه خاک و نه گرد و غبار، بلکه چیزی سیاه و چسبناک بیرون زد، مثل جوهر زنده‌ای که به سمت پایم خزید. قدمی عقب رفتم و جوهر دوباره درون سنگ‌فرش ناپدید شد.

کوچه ناکترن نفس می‌کشید، زنده بود، و من حس می‌کردم که درونش غرق شده‌ام. اما عمیق‌ترین تاریکی‌ها، همیشه جذاب‌ترین اسرار را در دل خود داشتند، و من، کسی نبودم که از اسرار بترسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1403 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان خیلی خوبی بود! فضاسازی و حس ترس کاملاً به مخاطب منتقل شد. لحظات اوج به‌خوبی پرداخت شده بودند، مخصوصاً وقتی تری با ویترین برخورد کرد و اون جسد رو دید. استفاده از جزئیات مثل بوی کپک، پیرمرد با کیسه‌ی خون‌آلود و اجساد حیوانات، فضای وهم‌آلود و دلهره‌آور کوچه رو عالی نشون داد. پایان هم خیلی قوی بود، اینکه تری در نهایت به همون نقطه‌ی اول برگشت به عنوان پایان بندی خیلی خوب بود.


چالش اول تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1403 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول

تری در حالی که سردرگم تو کوچه دیاگون قدم میزد، نقشه‌ای که از یک مغازه خریده بود رو بررسی میکرد و در تلاش بود راه درست رو پیدا کنه تا سریعتر خریدش رو به پایان برسونه؛ ولی انگار هنوز متوجه نبود که نقشه رو سر و ته گرفته.

بعد از یک توقف طولانی و خیره شدن به نقطه نقطه نقشه سرش رو از توی کاغذ پوستی بیرون آورد و به تابلویی که جلوی چشمش بود خیره شد.

زهر انواع موجودات جادویی و غیر جادویی فقط لیتری 16 سیکل


- ای بابااا... بار پنجمیه که از جلوی این رد میشم. اینجا چرا اینجوریه؟!

دوباره نیم نگاهی به نقشه انداخت و درحالی که سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه مچاله‌ش کرد و توی سطل آشغال کنار مغازه انداخت.

- اصلا بیخیال نقشه! خودم بهتر میتونم راه رو پیدا کنم.

تری دوباره شروع به گشتن اطرافش کرد. سه راه مختلف جلوش پاش بود. یا باید مسیر قبلی، یعنی راه مستقیم رو ادامه می‌داد، یا برمیگشت و یا وارد کوچه‌ای می‌شد که روی نقشه ثبت نشده بود. امکان نداشت دلش بخواد دوباره وارد اون مسیر دایره‌ای بشه به خاطر همین با اعتماد به نفس کامل از مهارت های جهت یابیش وارد کوچه ناشناخته شد.

به محض اینکه وارد کوچه شد بوی عجیبی رو احساس کرد که انگار ترکیبی از بوی کپک و چند بوی افتضاح دیگه بود. بدون اینکه برای این موضوع اهمیت خاصی قائل بشه به راهش ادامه داد و توی کوچه جلو و جلوتر رفت. هر چقدر جلوتر می‌رفت فضا تاریک تر می‌شد و تعداد مغازه هایی که شیشه ویترین هاشون شکسته بود و به نظر میومد که سال هاست کسی واردشون نشده بیشتر می‌شد.

بالاخره به یک پیچ رسید و وقتی ازش رد شد چیزی نمونده بود نور فانوسی که اون طرف پیچ از دیوار مغازه‌ای آویزون بود چشمش رو کور کنه. وقتی چشم هاش رو باز کرد با یک کوچه پر از مغازه هایی رو به رو شد که بر خلاف قبلی ها متروکه نبودن. خوشحال از اینکه بالاخره تونسته به مقصدش برسه جلو رفت ولی به محض اینکه به ویترین اولین مغازه رسید سر جاش خشک شد. جلوی چشماش به فاصله‌ی چند سانتی متر یک اسکلت کامل انسان آویزون شده بود!

هر چقدر که تا اینجای راه شجاعت به خرج داده بود و بدون اینکه خم به ابروش بیاره تا اینجا اومده بود حالا دقیقا شرایطش برعکس بود و چیزی نمونده بود همونجا سکته کنه و خلاصه که انا لمرلین و انا الیه راجعون.

با جیغ بلندی از جاش پرید و خودشو به عقب پرت کرد. همونجوری که عقب عقب میرفت به ویترین مغازه رو به رویی برخورد کرد و سریع برگشت و درجا آرزو کرد که کاش هیچوقت این کار رو نمیکرد. پشت شیشه پر بود از مجسمه ها و تابلو هایی از افرادی که انگار داشتن شکنجه میشدن و دست و پا های تری رو لحظه به لحظه سست تر میکردن.

تری اینبار به آرومی از شیشه فاصله گرفت و در حالی که زبونش بند اومده بود شروع به دویدن کرد، تا همینجا واسش کافی بود و فقط میخواست از اون مغازه ها فاصله بگیره. در حالی که با تمام قدرتش می‌دویید صحنه های اطرافش با سرعت از جلوی چشم هاش رد میشدن. پیرمردی که کیسه‌ی بزرگی رو حمل می‌کرد و از زیر کیسه مایعی شبیه خون چکه میکرد، ویترین های پر از وسایلی که انگار هاله سیاه رنگی دورشون رو گرفته بود، جسد حیوون ها که از جلوی مغازه ها آویزون بودن و... چشم هاشو بست. دیگه نمیخواست هیچکدوم از این چیز هارو ببینه و با چشمای بسته می‌دویید.

همونجور که بدون دیدن جلوی پاش می‌دویید یکدفعه سرش با صدای بنگ مانندی به شیشه یک ویترین خورد و صدای لرزیدن شیشه لق شده توی سرش پیچید. به شیشه تکیه داد؛ پاهاش دیگه جونی برای دوییدن نداشتن. نفس نفس میزد و هوا رو می‌بلعید که یهو شیشه تکون خورد. انگار چیزی از پشت شیشه بهش برخورد کرده بود. با ترس و لرز برگشت و چشم هاش رو باز کرد. اول متوجه چیزی نشد و فقط تاریکی ویترین رو می‌دید ولی یکم که دقت کرد چیزی که به خاطر ضربه‌ای که به ویترین زده بود، از روی یک جعبه افتاده بود و به شیشه خورده بود رو دید.

جسد یک پسر که انگار به تازگی مرده بود کف ویترین افتاده بود و چشم های بی روحش به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بودن. پوستش مثل موهاش به رنگ خاکستری در اومده بود. تری سعی کرد تکون بخوره ولی انگار پاهاش سر جاشون خشک شده بودن و به ناچار به خیره شدن به پسرک ادامه داد. لباس مدرسه تنش بود و به نظر می‌رسید هم سن وسال تری باشه، توی دستش یه تیکه کاغذ بود که روش با دست خط کج و کوله‌ای نوشته بودن:

برای فروش
با تخفیف بالاتر از قیمت


با خوندن این کلمات دیگه نتونست سر جاش بمونه. خواست جیغ بکشه ولی صدایی از گلوش بیرون نمی‌اومد. آروم عقب عقب رفت، بعد برگشت و با آخرین حد توانش شروع به دوییدن کرد. در حالی که روی سنگفرش ناصاف کوچه سکندری میخورد، دوباره از کنار همه‌ی مغازه ها رد شد. از پیچ گذشت و مغازه های متروکه رو هم رد کرد.

دوباره به تابلوی آشنای زهر فروشی رسید. حتی صبر نکرد تا نفسش بالا بیاد. با سرعت نقشه مچاله شده رو از توی سطل آشغال قاپید و تا می‌تونست با سرعت از کوچه دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
✨The true sign of intelligence is not knowledge but imagination📜