چالش اولتری در حالی که سردرگم تو کوچه دیاگون قدم میزد، نقشهای که از یک مغازه خریده بود رو بررسی میکرد و در تلاش بود راه درست رو پیدا کنه تا سریعتر خریدش رو به پایان برسونه؛ ولی انگار هنوز متوجه نبود که نقشه رو سر و ته گرفته.
بعد از یک توقف طولانی و خیره شدن به نقطه نقطه نقشه سرش رو از توی کاغذ پوستی بیرون آورد و به تابلویی که جلوی چشمش بود خیره شد.
زهر انواع موجودات جادویی و غیر جادویی فقط لیتری 16 سیکل
- ای بابااا... بار پنجمیه که از جلوی این رد میشم. اینجا چرا اینجوریه؟!
دوباره نیم نگاهی به نقشه انداخت و درحالی که سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه مچالهش کرد و توی سطل آشغال کنار مغازه انداخت.
- اصلا بیخیال نقشه! خودم بهتر میتونم راه رو پیدا کنم.
تری دوباره شروع به گشتن اطرافش کرد. سه راه مختلف جلوش پاش بود. یا باید مسیر قبلی، یعنی راه مستقیم رو ادامه میداد، یا برمیگشت و یا وارد کوچهای میشد که روی نقشه ثبت نشده بود. امکان نداشت دلش بخواد دوباره وارد اون مسیر دایرهای بشه به خاطر همین با اعتماد به نفس کامل از مهارت های جهت یابیش وارد کوچه ناشناخته شد.
به محض اینکه وارد کوچه شد بوی عجیبی رو احساس کرد که انگار ترکیبی از بوی کپک و چند بوی افتضاح دیگه بود. بدون اینکه برای این موضوع اهمیت خاصی قائل بشه به راهش ادامه داد و توی کوچه جلو و جلوتر رفت. هر چقدر جلوتر میرفت فضا تاریک تر میشد و تعداد مغازه هایی که شیشه ویترین هاشون شکسته بود و به نظر میومد که سال هاست کسی واردشون نشده بیشتر میشد.
بالاخره به یک پیچ رسید و وقتی ازش رد شد چیزی نمونده بود نور فانوسی که اون طرف پیچ از دیوار مغازهای آویزون بود چشمش رو کور کنه. وقتی چشم هاش رو باز کرد با یک کوچه پر از مغازه هایی رو به رو شد که بر خلاف قبلی ها متروکه نبودن. خوشحال از اینکه بالاخره تونسته به مقصدش برسه جلو رفت ولی به محض اینکه به ویترین اولین مغازه رسید سر جاش خشک شد. جلوی چشماش به فاصلهی چند سانتی متر یک اسکلت کامل انسان آویزون شده بود!
هر چقدر که تا اینجای راه شجاعت به خرج داده بود و بدون اینکه خم به ابروش بیاره تا اینجا اومده بود حالا دقیقا شرایطش برعکس بود و چیزی نمونده بود همونجا سکته کنه و خلاصه که انا لمرلین و انا الیه راجعون.
با جیغ بلندی از جاش پرید و خودشو به عقب پرت کرد. همونجوری که عقب عقب میرفت به ویترین مغازه رو به رویی برخورد کرد و سریع برگشت و درجا آرزو کرد که کاش هیچوقت این کار رو نمیکرد. پشت شیشه پر بود از مجسمه ها و تابلو هایی از افرادی که انگار داشتن شکنجه میشدن و دست و پا های تری رو لحظه به لحظه سست تر میکردن.
تری اینبار به آرومی از شیشه فاصله گرفت و در حالی که زبونش بند اومده بود شروع به دویدن کرد، تا همینجا واسش کافی بود و فقط میخواست از اون مغازه ها فاصله بگیره. در حالی که با تمام قدرتش میدویید صحنه های اطرافش با سرعت از جلوی چشم هاش رد میشدن. پیرمردی که کیسهی بزرگی رو حمل میکرد و از زیر کیسه مایعی شبیه خون چکه میکرد، ویترین های پر از وسایلی که انگار هاله سیاه رنگی دورشون رو گرفته بود، جسد حیوون ها که از جلوی مغازه ها آویزون بودن و... چشم هاشو بست. دیگه نمیخواست هیچکدوم از این چیز هارو ببینه و با چشمای بسته میدویید.
همونجور که بدون دیدن جلوی پاش میدویید یکدفعه سرش با صدای بنگ مانندی به شیشه یک ویترین خورد و صدای لرزیدن شیشه لق شده توی سرش پیچید. به شیشه تکیه داد؛ پاهاش دیگه جونی برای دوییدن نداشتن. نفس نفس میزد و هوا رو میبلعید که یهو شیشه تکون خورد. انگار چیزی از پشت شیشه بهش برخورد کرده بود. با ترس و لرز برگشت و چشم هاش رو باز کرد. اول متوجه چیزی نشد و فقط تاریکی ویترین رو میدید ولی یکم که دقت کرد چیزی که به خاطر ضربهای که به ویترین زده بود، از روی یک جعبه افتاده بود و به شیشه خورده بود رو دید.
جسد یک
پسر که انگار به تازگی مرده بود کف ویترین افتاده بود و چشم های بی روحش به نقطهی نامعلومی خیره شده بودن. پوستش مثل موهاش به رنگ خاکستری در اومده بود. تری سعی کرد تکون بخوره ولی انگار پاهاش سر جاشون خشک شده بودن و به ناچار به خیره شدن به پسرک ادامه داد. لباس مدرسه تنش بود و به نظر میرسید هم سن وسال تری باشه، توی دستش یه تیکه کاغذ بود که روش با دست خط کج و کولهای نوشته بودن:
برای فروش
با تخفیف بالاتر از قیمت
با خوندن این کلمات دیگه نتونست سر جاش بمونه. خواست جیغ بکشه ولی صدایی از گلوش بیرون نمیاومد. آروم عقب عقب رفت، بعد برگشت و با آخرین حد توانش شروع به دوییدن کرد. در حالی که روی سنگفرش ناصاف کوچه سکندری میخورد، دوباره از کنار همهی مغازه ها رد شد. از پیچ گذشت و مغازه های متروکه رو هم رد کرد.
دوباره به تابلوی آشنای زهر فروشی رسید. حتی صبر نکرد تا نفسش بالا بیاد. با سرعت نقشه مچاله شده رو از توی سطل آشغال قاپید و تا میتونست با سرعت از کوچه دور شد.