جلسه اول کلاس - ترم بیست و نهم هاگوارتز - سپتامبر
نقل قول:
تکلیف غیر رول:
۱-یکی از اعضای بدن هنری رو انتخاب کنید، مشاهده کنید و طرز کارش رو توضیح بدید. میتونید علائمی که دوست دارید رو هم به مشاهده تون اضافه کنید. مثلا کارکرد معده توی هضم غذا، چشم یا مغز و ... . (5 نمره)
هنوز اثر طلسم اپیرنسیوم اپروکسیما پابرجا بود و اعضای داخلی بدن هنری بخوبی مشاهده میشد. من به او نزدیکتر شدم تا کارکرد معده اش را در هضم غذا مشاهده کنم:

غذا پس از عبور کردن از مری، وارد معده شد. معده در واقع یک اندام توخالی برای گنجاندن محتویات غذا در خود است. معده مملو از آنزیم هایی است که به هضم غذا کمک می کنند. این آنزیم ها روند تجزیه مواد غذایی را تا جایی ادامه می دهند تا آن مواد قابل استفاده برای بدن باشد. در این روند، سلول های مخاطی معده یک اسید قوی ترشح می کنند که مسئول فرایند شکستن غدا به مواد سازنده اش است. وقتی محتویات معده به اندازه کافی پردازش شد، به روده کوچک انتقال پیدا می کند تا در آنجا روند هضم غذا ادامه پیدا کند. در واقع معده اسیدی ترین عضو دستگاه گوارش است.
----------------
نقل قول:
تکلیف رول:
۲-تو یک رول بنویسید که به یه مورد بیمار ناپدیدشوندگی برخورد کردید. انتخاب کنید که کدوم عضوش ناپدید شده باشه و چطور متقاعد و درمانش می کنید و چه اتفاقی میفته. آیا درمان میشه؟ یا اوضاع رو بدتر می کنید؟ (15 نمره)
خلاقیت و توصیف توی هردو بخش امتیاز ویژه ای دارن. راحت و بی تکلف بنویسید.
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد و من خوشحال و شاد و خندان به سمت حیاط هاگوارتز دویدم تا طبق معمول همیشه با همکلاسی هایم کوییدیچ بازی کنم اما یکدفعه چیزی شبیه گونی به سرم کشیده شد و همه جا تاریک شد و چیزی سفت به سرم خورد و بیهوش شدم.

بعد از مدتی که هوش و حواسم سر جایش آمد و چشم گشودم و تصاویر دیگر تیره و تار نبودند، موجودی سراسر سیاه پوش را دیدم که روبرویم ایستاده و با صدای شیطانی میخندد:
_ موهاهاهاها

سپس رو کرد به عده ای که گویا خدمتکارانش بودند و گفت:
_ مرخصید!
آن ها که رفتند او گفت:
_ بچه! میدونی کجایی؟
_ نه والا!
_ در عمارت اربابی مالفوی در محضر بزرگترین جادوگر سیاه قرن! پرفسور لرد ولدمورت! احترام بذار!

من که گرخیده بودم، تِتِه پِتِه کنان گفتم:
_ وووولــ...د...مورت؟ تو ... زنده ...ای؟
ولدمورت:
_ کیشمیش هم دُم داره بچه جون! تو نه شما! بعدم پرفسور لرد ولدمورت! و معلومه که زنده م! سُر و مُر و گُنده!
_ ولی... آخه ... چه جوری؟ پرفسور! به ما در هاگوارتز گفتن شما مردید!
_ غلط کردن! من فقط یه کم مخفی شدم!

من آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
_ جسارتا میشه بگید الان من برای چی اینجام؟
_ خب بریم سر اصل ماجرا! تو استاد درس شفابخشی هستی دیگه؟
_ نه بابا استاد کجا بود! من یه دانش آموز معمولی هاگوارتزم! کوییدیچ هم بازی میکنم!
ولدمورت بخاری از جایی که بنظر می آمد قبلا دماغش بوده است بیرون داد و با عصبانیت گفت:
_ چی؟ چی گفتی؟؟؟ مگه اینکه دستم به اون مرگخواران خنگ نابکار نرسه!!

سپس ادامه داد:
_ یعنی تو هیچی از شفابخشی نمیدونی؟
_ والا ما همه ش یه جلسه رفتیم کلاس! اونم در مورد ناپدیدشوندگی اعضای بدن بوده!

_ ئه ئه! همینه! خودشه! دقیقا منم مشکلم همینه!

_ ببخشید متوجه نمیشم!
ولدمورت به دماغش یا در واقع جایی که قبلا دماغش بود اشاره کرد و گفت:
_ کوری مگه بچه؟! نمیبینی دماغ ندارم!

من که تازه دوزاریم افتاده بود گفتم:
_ آهان متوجه شدم! پس دماغ شما هم از اون حشره ها نیش زدن!
_ هیس! آروم صحبت کن! این یه رازه! بقیه فکر میکنن من خیلی خفنم و شبیه مارها هستم که اینجوری شدم!
من که با دیدن ضعف ولدمورت کمی اعتماد به نفس پیدا کرده بودم سعی کردم روند امور را در دستم بگیرم. بنابراین گلویم را صاف کردم و گفتم:
_ اوکی! پس روند درمان را شروع میکنیم!

ولدمورت:
_ اوکی

من ادامه دادم:
_ پس حالا طبق دستوراتی که در کلاس به ما داده شده، لطفا شما در ابتدا عضو ناپدید شده را پایین تر از قلب قرار بده تا زهر کمتر پخش بشه!
ولدمورت عصبانی شد:
_ چرا چیزشعر میگی بچه؟ من چطوری دماغمو پایین تر از قلبم بگیرم اسکول خان؟!

من که دوباره هول شده بودم سریع گفتم:
_ ئه ئه راس میگی پرفسور! ببخشید! منظورم اینه شما ثابت وایسا و تکون نخور!
ولدمورت بدون حرکت وایساد و من چوبدستیمو از جیبم درآوردم و اومدم به سمت اون بگیرم که اون زودتر چوبدستیشو درآورد و گفت:
_ بچه! چیکار میکنی؟!
_ خب روند درمانه دیگه پرفسور جان! باید چوبدستیمو بگیرم سمت شما و بعد دماغتونو در ذهنم تصور کنم و بعد یه طلسم رو اجرا کنم تا درست شه!
_ باشه ولی دست از پا خطا بکنی نفله میشی! گفته باشم!

_ نه خیالتون راحت باشه!
ولدمورت دوباره بی حرکت ایستاد و من چوبدستیمو گرفتم سمت دماغش و اونو در ذهنم تصور کردم... ولی هر کاری میکردم همه ش یه تصویر طنزآمیز از اون با دماغ تو ذهنم میومد... خلاصه کمی که گذشت و دیدم چاره ای نیست، با همون تصوری که تو ذهنم داشتم چوبدستی رو تکون دادم و گفتم:
_ پراسپرا اینکانیشن

در این لحظه یهو یه دماغ اندازه یه قلوه سنگ قرمز گنده رو صورت ولدمورت ظاهر شد.
من نزدیک بود از خنده منفجر بشم اما برای حفظ جانم به هر زوری بود جلوی خودمو نگه داشتم. ولدمورت هنوز متوجه قضیه نشده بود اما کمی که گذشت دیگه به این پا و اون پا کردن افتاد و با بی حوصلگی گفت:
_ چی شد پس؟!

_ تموم شد پرفسور!
_ واقعا؟! باریکلا! چه دانش آموز زرنگی! حالا برم تو آینه خودمو ببینم!
_ نه نـــــه!
_ چته بچه چرا داد میزنی؟ بزنم تو دهنت خون بیاد؟!

_ چیزه ... چی میگن ... دستشویی دارم! میشه تا شما خودتونو تو آینه میبینید من برم دستشویی برگردم؟
ولدمورت فقط یه کلمه جواب داد خیر و سپس یه آینه جلوش ظاهر کرد و خودش را دید:

تا ولدمورت تصویر خودش را دید نعره ای زد و چوبدستیش را با حالتی تهدید آمیز به سمت من گرفت و گفت:
_ چِزغِله منو مسخره کردی؟ الان یکی میزنم دود شی بری هوا!
در این لحظه از شدت استرس، اسنیچ طلایی من که در جیب شلوارم بود شروع کرد به بال بال زدن و تقلا کردن!
ولدمورت که مشکوک شده بود گفت:
_ این چیه تو جیبت پدرسوخته؟ زودباش درش بیار!

من هم از خدا خواسته دست کردم در جیبم و اسنیچ را درآوردم و ... همان لحظه با آن غیب شدم و در زمین کوییدیچ کوچکی که در دهکده هاگزمید جدیدا ساخته شده بود، ظاهر شدم.
احتمالا الان در اثر شدت خشم ولدمورت، عمارت اربابی مالفوی منفجر شده بود و خدمتکارانش چند عدد تلفات داده بودند. ولدمورت خبر نداشت که اسنیچ من یک رمزتاز است!