تکلیف غیر رول:
پروفسور، راستشو بخواین ، حواسم بیشتر از همه به قلب هنری جلب شد. از لحظهای که شما با اون طلسم، بدنشو شیشهای کردین، قلبش مثل یک طبل قرمز وسط سینهاش شروع کرد به کوبیدن. هرچی ترسش بیشتر، اون طبل هم محکمتر میزد. انگار میخواست از قفسهی سینه بزنه بیرون و فرار کنه.
اما چیزی که بیشتر منو شگفت زده کرد، این بود که ضربان قلبش اصلا منظم نمیزد؛ انگار خودش هم ترسیده باشه. یه بار تند میزد، بعد یهو مکث میکرد و دوباره تند میزد.
اونجا بود که فهمیدم قلب یه دستگاه ساده توی بدن نیست، در واقع یه مرکز فرماندهیه. خون رو که میفرستاد توی رگها، رگها مثل جاده روشن میشدن و نشون میدادن که جریان کجا میره.
وقتی هنری یه نفس عمیق کشید و فهمید که قرار نیست بلای سرش بیاد،انگار ضربان قلبش کمکم اروم شد و دیگه دیوانه وار نمیزد. ولی از کار هم نیوفتاد. درست مثل دریا، که حتی بعد از تموم شدن طوفان هم، بی حرکت و کاملا اروم نمیشه.
هرچی بیشتر بهش نگاه میکنم. بیشتر درک میکنم که قلب چقدر حیاتیه. اون با هربار تپیدن، زندگی رو به ما میبخشه با اینکه وجود خیلی از اعضا برای زندهموندن مهمه، ولی به نظرم قلب حیاتی ترینشونه.
تکلیف رول:
هوا در راهرو تنگ و نمزده بود؛ نور شمعها به دیوارههای سنگی برخورد میکرد و سایهها مثل نقاشیهای متحرک روی دیوارها میرقصیدند. همهجا ساکت بود و به جز صدای تقتق قدمهایم چیزی به گوش نمیرسید.
ناگهان موجود کوچکی کنار دیوار توجهم را جلب کرد. زیباییش چشمگیر بود؛ بالهایی نیمهشفاف داشت، بدنش مثل شیشهٔ مات بود و روی هر بندش رگههایی از نور سبز و زرشکی میدرخشید. ناخودآگاه به سویش کشیده شدم. محو زیبایش شده بودم خم شدم و انگشتانم را جلو بردم. ان پروانه، به آرامی روی انگشتم نشست.
همهچیز آرام به نظر میرسید، تا اینکه...
حسی مثل یخ از نوک انگشت تا عمق استخوانم دوید. با وحشت دیدم که انگشتانم یکییکی محو میشوند؛ از پوست تا گوشت، از گوشت تا استخوان. حس بیوزنی و تهدید از دست دادن چیزی که همیشه بخشی از وجودم بود، درونم زبانه کشید. نیشم زده بود! انگار با نیش زدنش، تازه به خودم امدم! حشره را به یاد اوردم همانی بود که در کلاس شفابخشی جادویی درباره اش خوانده بودیم! همان حشرهای که باعث بیماری ناپدید شوندگی میشد.
-نـه... نـه... نــه!
نفسهایم کوتاه شده بود. جلوی چشمم، انگشتانم مثل حباب محو میشدند. وحشت در جانم میلرزید، اما یادم آمد؛ همان طلسمی که در شفابخشی آموخته بودم! اما کسی درمورد اجرا کردن ظلسم روی خودم حرفی نزده بود! اما چاره ای هم نبود.باید استفاده میکردم، حتی اگر تمرکز در چنین لحظهای از من فرار میکرد. سم با سرعت بالا میرفت و اگر دیر میجنبیدم، قبل از اینکه به کسی برسم، خودم هم مثل انگشتانم ناپدید میشدم.
چشمانم را بستم. با تمام توان انگشتانم را همانطور که بودند تصور کردم.
-پراسپرا اینکانیشن!
آخرین کلمه، نوری باریک مثل رشتهای نقرهای از نوک چوبدستی بیرون جست و به دور جای خالی انگشتانم پیچید. سرمای استخوانسوز درونم کمکم جای خود را به گرما داد. انگشتان یکییکی بازگشتند؛ پوست صاف شد، مویرگها به تپش افتادند، و خون دوباره در رگها دوید.
جرئت نداشتم نگاه کنم، درست انجام داده بودم؟ یا دست دیگری جای دستم ظاهر کرده بودم؟ اما تا چشمانم را باز نکنم، نمیفهمم! وقتی چشمانم را باز کردم، نفس راحتی کشیدم. دستم سالم بود. نه دستی پردار داشتم، نه انگشتان زمخت تمساح فقط خطی باریک روی پوستم باقی مانده بود؛ یادگاریِ همیشگی، نشانی از اینکه واقعاً چیزی تغییر کرده است.
لبخند کمرنگی زدم، نه از خوشحالی، بلکه از رهایی. قلبم آرام گرفت و جرقهای از غرور در سینهام روشن شد. اما زیر این آرامش، هشداری نرم باقی ماند.
حشره هنوز اینجا بود.
و شاید دفعهی بعد، قویتر بازمیگشت...
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
شفابخشی جادویی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: امروز ساعت 09:03
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
420
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

1.
پروفسور حالا میدونم شما زحمت کشیدین یه کاری کردین ما اعضای داخلی بدن هنری رو ببینیما، ولی بازم چشماش بیش از بقیه توجه منو جلب کرد، خصوصا که حالا دیگه گردالیِ چشمش رو با طلسمتون میتونستم ببینم. آخه میدونین؟ از همون لحظهای که هنری رو به شکل ایکس درش آوردین، توپ چشماش مدام در حال چرخش تو حدقه بودن. هی از روی شما به سمت چوبدستیتون و بعدم جادوآموزا حرکت میکرد. ولی طبق محاسبات من بیشترین توقفش روی چوبدستی و بعد صورتتون بود.
بعد من همیشه فکر میکردم وقتی چشمای یکی از ترس گشاد میشه، واقعا چشمه که تغییر سایز میده و بزرگتر میشه. ولی در واقع اون گردالیه جلوتر میاد و در نتیجه بخش بیشتریش رو میبینیم. خلاصه که چشمای هنری اینقد از ترس تو حدقه چرخید که من فکر میکنم قطعا بعد از اتمام کارمون باهاش سرگیجه رو میگیره.
طرز کار چشماشم اینطوری بود که مستقیم به سلولهای زحمتکش مغزش وصل بودن. به این شکل که چون مغزش ترسیده بود که مبادا کالبدشکافی بشه، سلولاش به تکاپو در اومده بودن و از اینور به اونور میرفتن که چه خاکی بر سر بریزیم که به نیستی نپیوندیم و این بدنو زنده نگه داریم. همزمان با اون تکاپو و تکون سلولا، چشمم تکون میخورد. در واقع هر سلولی هر اعلام خطری از سمت هرکسی (پروفسور ملانی یا جادوآموزان) یا هرچیزی (چوبدستی پروفسور ملانی) میکرد، درجا چشم همونور میرفت. بنابراین اینطوری نبود که مغز بخواد دستوری صادر کنه و چشم اطلاعت کنه، بلکه چشم با اتصال مستقیم به این سلولا، به فریاد سلول مستقیما جامهی عمل بهش میپوشوندن. مثلا اونجا که گفتین کالبدشکافی، یکی از سلولا سریعا شما رو در درجهی خطر شماره 1 قرار داد، که در نتیجهش چشمای هنری در حالی که به شما خیره مونده بود، از ترس سرجاش ویبره میرفت. چون سلولی که این خبرو داده بود از ترس تشنج کرده بود!
2.
گابریلا همینطور واسه خودش داشت میرفت که ناگهان صدای فریادی باعث میشه سرجاش متوقف بشه و به سمت منبع صدا برگرده.
- هی! گوشم رفت!
مردی که بیخ گوش گابریلا فریاد سر داده بود، خوشحال از این که تنها نیست، در حالی که به سویی اشاره میکنه فریاد میزنه:
- دست منم رفت! برو پس بگیرش!
گابریلا با تعجب با نگاهش به اشارههای مرد روی هوا و حشرهای که در حال دور شدن بود نگاه میکنه. با دیدن حشره یهو گل از گلش میشکفه.
- واهاهاهای! من قبلا عکس این حشره رو دیدم. هرجاتو نیش بزنه ناپدید میشه و دیر بجنبی کلا ناپدید میشی! ولی نه، گوش منو اون نبرد. تو با فریادت بردی!
مرد که شوکه شده بود، ناخودآگاه چند قدم عقب میره و از پشت به دیوار برخورد میکنه. بعد سُر میخوره و رو زمین ولو میشه. اگه فکر میکنین این پایان کار بود، نه نبود. اینا اثرات اولیهی شوک بود و اثرات ثانویه به همون سرعت نمایان میشن.
- نه. من دارم میمیرم. آی مردم. کمکم کنین. دستم رفت. کُلم داره میره.
مرد همچون ابر بهاری اشک میریزه و همزمان با داد و فریادی که میکنه حرکات تندی ازش سر میزنه. گابریلا که دیگه خیلی احساس میکرد هر لحظه ممکنه شنواییش رو به خاطر فریادهای کر کنندهی مرد از دست بده، سریع کنار مرد زانو میزنه.
- آروم باش. من میدونم چطوری باید درمانت کنم!
و چوبدستیش رو بیرون میکشه و به سمت دست چپ مرد که از ناحیهی مچ دست ناپدید شده بود نشونه میگیره. مرد که هنوز تو شوک بود، دقیقا نمیفهمه چی داره میشه و بنابراین با وحشت بیشتری فریاد میزنه.
- نه! تو میخوای انتقام گوشتو از من بگیری. میشناسمت! میدونم که فقط نگران گوشت هستی. از من دور شو!
مرد با حرکت دستش گابریلا رو به عقب میرونه. گابریلا هم تو همون نقطهای که به عقب افتاده بود، خیلی ریلکس دست به سینه میشه.
- معلومه که نگران گوشم هستم. واسه همینم میخوام با درمانت به خودم کمک کنم. ولی اگه نمیخوای خیله خب. بدم نمیاد ببینم این عملیات ناپدید شدن چطوری رخ میده. پروژهی خوبی برای مشاهدهس.
و فریادهای مرد دوباره بلندتر از قبل از سر گرفته میشن، طوری که فرکانس جدیدی رو به توانایی تولید صدا توسط انسان اضافه میکنه. گابریلا خیلی دوست داشت به بیخیالیش ادامه بده چون از نظرش واقعا جالب بود که از نزدیک شاهد ذره ذره ناپدید شدن یه نفر، اونم فقط به خاطر نیش یه حشرهی کوچیک باشه. ولی فریادای مرد به قدری گوشخراش بود که واقعا دیگه نمیتونه.
- شاید پتریفیکوس توتالوس جواب باشه؟
گابریلا خودش سوال میپرسه و بعد از مدت کوتاهی فکر کردن، خودش جواب سوال خودشو میده.
- نه! اینطوری شاید سرعت حرکت سم بالاتر بره.
پس دوباره دست به کار میشه و در حالی که سعی میکنه مرد که مدام در حال حرکات شدید بود رو ثابت نگه داره، تو ذهنش چهرهی دست رو تولید میکنه. اما تکون خوردنای مرد و فریاداش، حقیقتا که نمیذاره گابریلا حتی بتونه نشونهگیری درستی داشته باشه، چه برسه به تمرکز کافی برای تصور شکل دست.
- باشه مرد حسابی، خودت خواستی!
گابریلا اینبار چوبدستیش رو کنار میذاره و به جاش خنجرش رو بیرون میاره. مرد با دیدن خنجر، برای یک لحظه متوقف میشه و همین برای گابریلا کافی بود تا دست به کار بشه و خنجرو یکراست به سمت ناحیهای یکم بالاتر از مچ دست چپ نشونه بگیره و دست مردو از اون ناحیه به بعد قطع کنه. مرد اینبار دیگه قادر به تحمل این شوک و درد نبود و بنابراین درجا بیهوش میشه.
حالا که مرد آروم گرفته بود، گابریلا چند تا طلسم برای توقف خونریزی اجرا میکنه. بعدش در حالی که از شدت تقلای مرد، عرق روی پیشونیش ظاهر شده بود، با دستش عرقا رو کنار میزنه و با صدای "هوفی" کنار مرد به دیوار تکیه میده.
- بالاخره اینم یه راه برای متوقف کردن پخش شدن سم بود دیگه نه؟
گابریلا بعد از این که چند تا نفس عمیق میکشه، میچرخه و مستقیم به مرد زل میزنه. میخواست ببینه آیا واقعا راهکاری که به کار برده جواب میده یا نه؟ وقتی نیم ساعت میگذره و میبینه مرد همچنان همهی بخشای بدنش به جز از نقطهی قطع شده به بعد رو نداشت، لبخندی میزنه و در حالی که آوازی رو زیر لب میخونه از اونجا دور میشه.
پروفسور حالا میدونم شما زحمت کشیدین یه کاری کردین ما اعضای داخلی بدن هنری رو ببینیما، ولی بازم چشماش بیش از بقیه توجه منو جلب کرد، خصوصا که حالا دیگه گردالیِ چشمش رو با طلسمتون میتونستم ببینم. آخه میدونین؟ از همون لحظهای که هنری رو به شکل ایکس درش آوردین، توپ چشماش مدام در حال چرخش تو حدقه بودن. هی از روی شما به سمت چوبدستیتون و بعدم جادوآموزا حرکت میکرد. ولی طبق محاسبات من بیشترین توقفش روی چوبدستی و بعد صورتتون بود.
بعد من همیشه فکر میکردم وقتی چشمای یکی از ترس گشاد میشه، واقعا چشمه که تغییر سایز میده و بزرگتر میشه. ولی در واقع اون گردالیه جلوتر میاد و در نتیجه بخش بیشتریش رو میبینیم. خلاصه که چشمای هنری اینقد از ترس تو حدقه چرخید که من فکر میکنم قطعا بعد از اتمام کارمون باهاش سرگیجه رو میگیره.
طرز کار چشماشم اینطوری بود که مستقیم به سلولهای زحمتکش مغزش وصل بودن. به این شکل که چون مغزش ترسیده بود که مبادا کالبدشکافی بشه، سلولاش به تکاپو در اومده بودن و از اینور به اونور میرفتن که چه خاکی بر سر بریزیم که به نیستی نپیوندیم و این بدنو زنده نگه داریم. همزمان با اون تکاپو و تکون سلولا، چشمم تکون میخورد. در واقع هر سلولی هر اعلام خطری از سمت هرکسی (پروفسور ملانی یا جادوآموزان) یا هرچیزی (چوبدستی پروفسور ملانی) میکرد، درجا چشم همونور میرفت. بنابراین اینطوری نبود که مغز بخواد دستوری صادر کنه و چشم اطلاعت کنه، بلکه چشم با اتصال مستقیم به این سلولا، به فریاد سلول مستقیما جامهی عمل بهش میپوشوندن. مثلا اونجا که گفتین کالبدشکافی، یکی از سلولا سریعا شما رو در درجهی خطر شماره 1 قرار داد، که در نتیجهش چشمای هنری در حالی که به شما خیره مونده بود، از ترس سرجاش ویبره میرفت. چون سلولی که این خبرو داده بود از ترس تشنج کرده بود!
2.
گابریلا همینطور واسه خودش داشت میرفت که ناگهان صدای فریادی باعث میشه سرجاش متوقف بشه و به سمت منبع صدا برگرده.
- هی! گوشم رفت!

مردی که بیخ گوش گابریلا فریاد سر داده بود، خوشحال از این که تنها نیست، در حالی که به سویی اشاره میکنه فریاد میزنه:
- دست منم رفت! برو پس بگیرش!

گابریلا با تعجب با نگاهش به اشارههای مرد روی هوا و حشرهای که در حال دور شدن بود نگاه میکنه. با دیدن حشره یهو گل از گلش میشکفه.
- واهاهاهای! من قبلا عکس این حشره رو دیدم. هرجاتو نیش بزنه ناپدید میشه و دیر بجنبی کلا ناپدید میشی! ولی نه، گوش منو اون نبرد. تو با فریادت بردی!

مرد که شوکه شده بود، ناخودآگاه چند قدم عقب میره و از پشت به دیوار برخورد میکنه. بعد سُر میخوره و رو زمین ولو میشه. اگه فکر میکنین این پایان کار بود، نه نبود. اینا اثرات اولیهی شوک بود و اثرات ثانویه به همون سرعت نمایان میشن.
- نه. من دارم میمیرم. آی مردم. کمکم کنین. دستم رفت. کُلم داره میره.
مرد همچون ابر بهاری اشک میریزه و همزمان با داد و فریادی که میکنه حرکات تندی ازش سر میزنه. گابریلا که دیگه خیلی احساس میکرد هر لحظه ممکنه شنواییش رو به خاطر فریادهای کر کنندهی مرد از دست بده، سریع کنار مرد زانو میزنه.
- آروم باش. من میدونم چطوری باید درمانت کنم!
و چوبدستیش رو بیرون میکشه و به سمت دست چپ مرد که از ناحیهی مچ دست ناپدید شده بود نشونه میگیره. مرد که هنوز تو شوک بود، دقیقا نمیفهمه چی داره میشه و بنابراین با وحشت بیشتری فریاد میزنه.
- نه! تو میخوای انتقام گوشتو از من بگیری. میشناسمت! میدونم که فقط نگران گوشت هستی. از من دور شو!
مرد با حرکت دستش گابریلا رو به عقب میرونه. گابریلا هم تو همون نقطهای که به عقب افتاده بود، خیلی ریلکس دست به سینه میشه.
- معلومه که نگران گوشم هستم. واسه همینم میخوام با درمانت به خودم کمک کنم. ولی اگه نمیخوای خیله خب. بدم نمیاد ببینم این عملیات ناپدید شدن چطوری رخ میده. پروژهی خوبی برای مشاهدهس.

و فریادهای مرد دوباره بلندتر از قبل از سر گرفته میشن، طوری که فرکانس جدیدی رو به توانایی تولید صدا توسط انسان اضافه میکنه. گابریلا خیلی دوست داشت به بیخیالیش ادامه بده چون از نظرش واقعا جالب بود که از نزدیک شاهد ذره ذره ناپدید شدن یه نفر، اونم فقط به خاطر نیش یه حشرهی کوچیک باشه. ولی فریادای مرد به قدری گوشخراش بود که واقعا دیگه نمیتونه.
- شاید پتریفیکوس توتالوس جواب باشه؟

گابریلا خودش سوال میپرسه و بعد از مدت کوتاهی فکر کردن، خودش جواب سوال خودشو میده.
- نه! اینطوری شاید سرعت حرکت سم بالاتر بره.

پس دوباره دست به کار میشه و در حالی که سعی میکنه مرد که مدام در حال حرکات شدید بود رو ثابت نگه داره، تو ذهنش چهرهی دست رو تولید میکنه. اما تکون خوردنای مرد و فریاداش، حقیقتا که نمیذاره گابریلا حتی بتونه نشونهگیری درستی داشته باشه، چه برسه به تمرکز کافی برای تصور شکل دست.
- باشه مرد حسابی، خودت خواستی!

گابریلا اینبار چوبدستیش رو کنار میذاره و به جاش خنجرش رو بیرون میاره. مرد با دیدن خنجر، برای یک لحظه متوقف میشه و همین برای گابریلا کافی بود تا دست به کار بشه و خنجرو یکراست به سمت ناحیهای یکم بالاتر از مچ دست چپ نشونه بگیره و دست مردو از اون ناحیه به بعد قطع کنه. مرد اینبار دیگه قادر به تحمل این شوک و درد نبود و بنابراین درجا بیهوش میشه.
حالا که مرد آروم گرفته بود، گابریلا چند تا طلسم برای توقف خونریزی اجرا میکنه. بعدش در حالی که از شدت تقلای مرد، عرق روی پیشونیش ظاهر شده بود، با دستش عرقا رو کنار میزنه و با صدای "هوفی" کنار مرد به دیوار تکیه میده.
- بالاخره اینم یه راه برای متوقف کردن پخش شدن سم بود دیگه نه؟

گابریلا بعد از این که چند تا نفس عمیق میکشه، میچرخه و مستقیم به مرد زل میزنه. میخواست ببینه آیا واقعا راهکاری که به کار برده جواب میده یا نه؟ وقتی نیم ساعت میگذره و میبینه مرد همچنان همهی بخشای بدنش به جز از نقطهی قطع شده به بعد رو نداشت، لبخندی میزنه و در حالی که آوازی رو زیر لب میخونه از اونجا دور میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/04/07
تولد نقش: 1404/06/17
آخرین ورود: جمعه 29 خرداد 1405 16:51
از: درون کتابخانه
پستها:
103

تکلیف جلسه ی اول کلاس شفابخشی جادویی
به تدریس پروفسور استانفورد
بالاخره کلاس زبانشناسی جادویی تموم شد و از کلاس بیرون اومدیم. تو راهرو های نورانی هاگوارتز راه میرفتیم. خسته بودیم ولی ما گریفیندوری ها قرار گذاشته بودیم که جام گروه های اون ترم رو ببریم. هیچ چیزی مانع ما نبود. داشتم به سمت تالار گریفیندور میرفتم تا با بقیه درس بخونم که دیدم بچه های هافلپاف دور یهچیزی جمع شدهن. مردد بودم که برم تالار یا ببینم چی شده.
سعی کردم بفهمم به چی نگاه میکنن. از شدت سر و صدا نمیتونستم صدای کسی رو تشخیص بدم. خیلی شلوغ بود. بالاخره متوجه شدم دور چی جمع شدن. صحنه ی وحشتناکی بود.
یه نفر بدون پا و نصف یه دست داشت از درد به خودش میپیچید. در حین تکون های شدید تونستم نشان هافلپاف رو رو ردای مشکیش ببینم.
یه نفر از تو جمع داد زد: آهان اینم هرمیون!
_ چی؟
من؟
یا مرلین... من دیگه باید برم درس بخونم...
_ صبر کن کجا میری!
_
و قبل از این که به سمت تالار هافلپاف کشیده بشم متوجه نقشهشان شدم.
در تالار هافلپاف
انصافا هیچجا تالار خود آدم نمیشه. روی کاناپه ی سفتی نشسته بودم و همه دورم جمع شده بودن. همونطور که حدس میزدم، از من خواستن یه طلسمی رو جادوآموز بیچاره که اون وسط ناله میکرد اجرا کنم خوب شه. اپن روز پروفسور استانفورد طلسمش رو یادمون داد ولی من هنوز درس ها رو دوره نکرده بودم. حالا که فکرش رو میکنم واقعا کار اشتباهی کردم. خیلی...
_ بدو دیگه! انقدر فکر نکن بدبخت مرد!
با استراب گفتم: بله بله. خب اول باید بیمار رو... ببخشید. اههممم
همزمان در افکارم
ترس در حال زدن تو سرش: بدبخت شدیم چی کار کنیم! غم: ما همیشه بدبخت بودیم و... و... اووئه!
هرمیون حس: ( این حس، حس جداگانه ای است که به تازگی مهمان مغز شده است. کنجکاوی نکنید.) همه ریلکس باشید. نفس عمیییییققق بکشی... اهه اهه اهه... ببخشید. از بس نفسم عمیق بود سرفهم گرفت. نفس عمیییق بکشید و فکر کنید. آهان چیز بود... ام... پرانپرا اینکانیشن!
_ مطمئنی؟ گند نزنیم! اگه گند بزنیم بیچاره تر میشیما!
_نه نه حواسم هست بریم.
بالای سر جادوآموز نیش خورده
_ اهههممم. پرانپرا اینکایشن!
وقتی نتیجهاش رو دیدم، فقط یه کار کردم:
فرااااااااااااااررررر
امیدوارم که از تکلیفم راضی بوده باشین.
به تدریس پروفسور استانفورد
بالاخره کلاس زبانشناسی جادویی تموم شد و از کلاس بیرون اومدیم. تو راهرو های نورانی هاگوارتز راه میرفتیم. خسته بودیم ولی ما گریفیندوری ها قرار گذاشته بودیم که جام گروه های اون ترم رو ببریم. هیچ چیزی مانع ما نبود. داشتم به سمت تالار گریفیندور میرفتم تا با بقیه درس بخونم که دیدم بچه های هافلپاف دور یهچیزی جمع شدهن. مردد بودم که برم تالار یا ببینم چی شده.
سعی کردم بفهمم به چی نگاه میکنن. از شدت سر و صدا نمیتونستم صدای کسی رو تشخیص بدم. خیلی شلوغ بود. بالاخره متوجه شدم دور چی جمع شدن. صحنه ی وحشتناکی بود.
یه نفر بدون پا و نصف یه دست داشت از درد به خودش میپیچید. در حین تکون های شدید تونستم نشان هافلپاف رو رو ردای مشکیش ببینم.
یه نفر از تو جمع داد زد: آهان اینم هرمیون!
_ چی؟
من؟
یا مرلین... من دیگه باید برم درس بخونم...
_ صبر کن کجا میری!
_
و قبل از این که به سمت تالار هافلپاف کشیده بشم متوجه نقشهشان شدم.
در تالار هافلپاف
انصافا هیچجا تالار خود آدم نمیشه. روی کاناپه ی سفتی نشسته بودم و همه دورم جمع شده بودن. همونطور که حدس میزدم، از من خواستن یه طلسمی رو جادوآموز بیچاره که اون وسط ناله میکرد اجرا کنم خوب شه. اپن روز پروفسور استانفورد طلسمش رو یادمون داد ولی من هنوز درس ها رو دوره نکرده بودم. حالا که فکرش رو میکنم واقعا کار اشتباهی کردم. خیلی...
_ بدو دیگه! انقدر فکر نکن بدبخت مرد!
با استراب گفتم: بله بله. خب اول باید بیمار رو... ببخشید. اههممم
همزمان در افکارم
ترس در حال زدن تو سرش: بدبخت شدیم چی کار کنیم! غم: ما همیشه بدبخت بودیم و... و... اووئه!
هرمیون حس: ( این حس، حس جداگانه ای است که به تازگی مهمان مغز شده است. کنجکاوی نکنید.) همه ریلکس باشید. نفس عمیییییققق بکشی... اهه اهه اهه... ببخشید. از بس نفسم عمیق بود سرفهم گرفت. نفس عمیییق بکشید و فکر کنید. آهان چیز بود... ام... پرانپرا اینکانیشن!_ مطمئنی؟ گند نزنیم! اگه گند بزنیم بیچاره تر میشیما!
_نه نه حواسم هست بریم.
بالای سر جادوآموز نیش خورده
_ اهههممم. پرانپرا اینکایشن!
وقتی نتیجهاش رو دیدم، فقط یه کار کردم:
فرااااااااااااااررررر
امیدوارم که از تکلیفم راضی بوده باشین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/7/2 17:57:11
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/7/3 10:49:26
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/7/3 10:49:26
قلب است که نشان میدهد انسانها تا چه حد بزرگاند نه ظاهرشان.
جزئیات کاربر
شغل
خبرنگار پیام امروز، کیمیاگر

جلسه اول کلاس - ترم بیست و نهم هاگوارتز - سپتامبر
نقل قول:
هنوز اثر طلسم اپیرنسیوم اپروکسیما پابرجا بود و اعضای داخلی بدن هنری بخوبی مشاهده میشد. من به او نزدیکتر شدم تا کارکرد معده اش را در هضم غذا مشاهده کنم:

غذا پس از عبور کردن از مری، وارد معده شد. معده در واقع یک اندام توخالی برای گنجاندن محتویات غذا در خود است. معده مملو از آنزیم هایی است که به هضم غذا کمک می کنند. این آنزیم ها روند تجزیه مواد غذایی را تا جایی ادامه می دهند تا آن مواد قابل استفاده برای بدن باشد. در این روند، سلول های مخاطی معده یک اسید قوی ترشح می کنند که مسئول فرایند شکستن غدا به مواد سازنده اش است. وقتی محتویات معده به اندازه کافی پردازش شد، به روده کوچک انتقال پیدا می کند تا در آنجا روند هضم غذا ادامه پیدا کند. در واقع معده اسیدی ترین عضو دستگاه گوارش است.
----------------
نقل قول:
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد و من خوشحال و شاد و خندان به سمت حیاط هاگوارتز دویدم تا طبق معمول همیشه با همکلاسی هایم کوییدیچ بازی کنم اما یکدفعه چیزی شبیه گونی به سرم کشیده شد و همه جا تاریک شد و چیزی سفت به سرم خورد و بیهوش شدم.
بعد از مدتی که هوش و حواسم سر جایش آمد و چشم گشودم و تصاویر دیگر تیره و تار نبودند، موجودی سراسر سیاه پوش را دیدم که روبرویم ایستاده و با صدای شیطانی میخندد:
_ موهاهاهاها
سپس رو کرد به عده ای که گویا خدمتکارانش بودند و گفت:
_ مرخصید!
آن ها که رفتند او گفت:
_ بچه! میدونی کجایی؟
_ نه والا!
_ در عمارت اربابی مالفوی در محضر بزرگترین جادوگر سیاه قرن! پرفسور لرد ولدمورت! احترام بذار!
من که گرخیده بودم، تِتِه پِتِه کنان گفتم:
_ وووولــ...د...مورت؟ تو ... زنده ...ای؟
ولدمورت:
_ کیشمیش هم دُم داره بچه جون! تو نه شما! بعدم پرفسور لرد ولدمورت! و معلومه که زنده م! سُر و مُر و گُنده!
_ ولی... آخه ... چه جوری؟ پرفسور! به ما در هاگوارتز گفتن شما مردید!
_ غلط کردن! من فقط یه کم مخفی شدم!
من آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
_ جسارتا میشه بگید الان من برای چی اینجام؟
_ خب بریم سر اصل ماجرا! تو استاد درس شفابخشی هستی دیگه؟
_ نه بابا استاد کجا بود! من یه دانش آموز معمولی هاگوارتزم! کوییدیچ هم بازی میکنم!
ولدمورت بخاری از جایی که بنظر می آمد قبلا دماغش بوده است بیرون داد و با عصبانیت گفت:
_ چی؟ چی گفتی؟؟؟ مگه اینکه دستم به اون مرگخواران خنگ نابکار نرسه!!
سپس ادامه داد:
_ یعنی تو هیچی از شفابخشی نمیدونی؟
_ والا ما همه ش یه جلسه رفتیم کلاس! اونم در مورد ناپدیدشوندگی اعضای بدن بوده!
_ ئه ئه! همینه! خودشه! دقیقا منم مشکلم همینه!
_ ببخشید متوجه نمیشم!
ولدمورت به دماغش یا در واقع جایی که قبلا دماغش بود اشاره کرد و گفت:
_ کوری مگه بچه؟! نمیبینی دماغ ندارم!
من که تازه دوزاریم افتاده بود گفتم:
_ آهان متوجه شدم! پس دماغ شما هم از اون حشره ها نیش زدن!
_ هیس! آروم صحبت کن! این یه رازه! بقیه فکر میکنن من خیلی خفنم و شبیه مارها هستم که اینجوری شدم!
من که با دیدن ضعف ولدمورت کمی اعتماد به نفس پیدا کرده بودم سعی کردم روند امور را در دستم بگیرم. بنابراین گلویم را صاف کردم و گفتم:
_ اوکی! پس روند درمان را شروع میکنیم!
ولدمورت:
_ اوکی
من ادامه دادم:
_ پس حالا طبق دستوراتی که در کلاس به ما داده شده، لطفا شما در ابتدا عضو ناپدید شده را پایین تر از قلب قرار بده تا زهر کمتر پخش بشه!
ولدمورت عصبانی شد:
_ چرا چیزشعر میگی بچه؟ من چطوری دماغمو پایین تر از قلبم بگیرم اسکول خان؟!
من که دوباره هول شده بودم سریع گفتم:
_ ئه ئه راس میگی پرفسور! ببخشید! منظورم اینه شما ثابت وایسا و تکون نخور!
ولدمورت بدون حرکت وایساد و من چوبدستیمو از جیبم درآوردم و اومدم به سمت اون بگیرم که اون زودتر چوبدستیشو درآورد و گفت:
_ بچه! چیکار میکنی؟!
_ خب روند درمانه دیگه پرفسور جان! باید چوبدستیمو بگیرم سمت شما و بعد دماغتونو در ذهنم تصور کنم و بعد یه طلسم رو اجرا کنم تا درست شه!
_ باشه ولی دست از پا خطا بکنی نفله میشی! گفته باشم!
_ نه خیالتون راحت باشه!
ولدمورت دوباره بی حرکت ایستاد و من چوبدستیمو گرفتم سمت دماغش و اونو در ذهنم تصور کردم... ولی هر کاری میکردم همه ش یه تصویر طنزآمیز از اون با دماغ تو ذهنم میومد... خلاصه کمی که گذشت و دیدم چاره ای نیست، با همون تصوری که تو ذهنم داشتم چوبدستی رو تکون دادم و گفتم:
_ پراسپرا اینکانیشن
در این لحظه یهو یه دماغ اندازه یه قلوه سنگ قرمز گنده رو صورت ولدمورت ظاهر شد.
من نزدیک بود از خنده منفجر بشم اما برای حفظ جانم به هر زوری بود جلوی خودمو نگه داشتم. ولدمورت هنوز متوجه قضیه نشده بود اما کمی که گذشت دیگه به این پا و اون پا کردن افتاد و با بی حوصلگی گفت:
_ چی شد پس؟!
_ تموم شد پرفسور!
_ واقعا؟! باریکلا! چه دانش آموز زرنگی! حالا برم تو آینه خودمو ببینم!
_ نه نـــــه!
_ چته بچه چرا داد میزنی؟ بزنم تو دهنت خون بیاد؟!
_ چیزه ... چی میگن ... دستشویی دارم! میشه تا شما خودتونو تو آینه میبینید من برم دستشویی برگردم؟
ولدمورت فقط یه کلمه جواب داد خیر و سپس یه آینه جلوش ظاهر کرد و خودش را دید:

تا ولدمورت تصویر خودش را دید نعره ای زد و چوبدستیش را با حالتی تهدید آمیز به سمت من گرفت و گفت:
_ چِزغِله منو مسخره کردی؟ الان یکی میزنم دود شی بری هوا!
در این لحظه از شدت استرس، اسنیچ طلایی من که در جیب شلوارم بود شروع کرد به بال بال زدن و تقلا کردن!
ولدمورت که مشکوک شده بود گفت:
_ این چیه تو جیبت پدرسوخته؟ زودباش درش بیار!
من هم از خدا خواسته دست کردم در جیبم و اسنیچ را درآوردم و ... همان لحظه با آن غیب شدم و در زمین کوییدیچ کوچکی که در دهکده هاگزمید جدیدا ساخته شده بود، ظاهر شدم.
احتمالا الان در اثر شدت خشم ولدمورت، عمارت اربابی مالفوی منفجر شده بود و خدمتکارانش چند عدد تلفات داده بودند. ولدمورت خبر نداشت که اسنیچ من یک رمزتاز است!
نقل قول:
تکلیف غیر رول:
۱-یکی از اعضای بدن هنری رو انتخاب کنید، مشاهده کنید و طرز کارش رو توضیح بدید. میتونید علائمی که دوست دارید رو هم به مشاهده تون اضافه کنید. مثلا کارکرد معده توی هضم غذا، چشم یا مغز و ... . (5 نمره)
هنوز اثر طلسم اپیرنسیوم اپروکسیما پابرجا بود و اعضای داخلی بدن هنری بخوبی مشاهده میشد. من به او نزدیکتر شدم تا کارکرد معده اش را در هضم غذا مشاهده کنم:

غذا پس از عبور کردن از مری، وارد معده شد. معده در واقع یک اندام توخالی برای گنجاندن محتویات غذا در خود است. معده مملو از آنزیم هایی است که به هضم غذا کمک می کنند. این آنزیم ها روند تجزیه مواد غذایی را تا جایی ادامه می دهند تا آن مواد قابل استفاده برای بدن باشد. در این روند، سلول های مخاطی معده یک اسید قوی ترشح می کنند که مسئول فرایند شکستن غدا به مواد سازنده اش است. وقتی محتویات معده به اندازه کافی پردازش شد، به روده کوچک انتقال پیدا می کند تا در آنجا روند هضم غذا ادامه پیدا کند. در واقع معده اسیدی ترین عضو دستگاه گوارش است.
----------------
نقل قول:
تکلیف رول:
۲-تو یک رول بنویسید که به یه مورد بیمار ناپدیدشوندگی برخورد کردید. انتخاب کنید که کدوم عضوش ناپدید شده باشه و چطور متقاعد و درمانش می کنید و چه اتفاقی میفته. آیا درمان میشه؟ یا اوضاع رو بدتر می کنید؟ (15 نمره)
خلاقیت و توصیف توی هردو بخش امتیاز ویژه ای دارن. راحت و بی تکلف بنویسید.
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد و من خوشحال و شاد و خندان به سمت حیاط هاگوارتز دویدم تا طبق معمول همیشه با همکلاسی هایم کوییدیچ بازی کنم اما یکدفعه چیزی شبیه گونی به سرم کشیده شد و همه جا تاریک شد و چیزی سفت به سرم خورد و بیهوش شدم.

بعد از مدتی که هوش و حواسم سر جایش آمد و چشم گشودم و تصاویر دیگر تیره و تار نبودند، موجودی سراسر سیاه پوش را دیدم که روبرویم ایستاده و با صدای شیطانی میخندد:
_ موهاهاهاها

سپس رو کرد به عده ای که گویا خدمتکارانش بودند و گفت:
_ مرخصید!
آن ها که رفتند او گفت:
_ بچه! میدونی کجایی؟
_ نه والا!
_ در عمارت اربابی مالفوی در محضر بزرگترین جادوگر سیاه قرن! پرفسور لرد ولدمورت! احترام بذار!

من که گرخیده بودم، تِتِه پِتِه کنان گفتم:
_ وووولــ...د...مورت؟ تو ... زنده ...ای؟
ولدمورت:
_ کیشمیش هم دُم داره بچه جون! تو نه شما! بعدم پرفسور لرد ولدمورت! و معلومه که زنده م! سُر و مُر و گُنده!
_ ولی... آخه ... چه جوری؟ پرفسور! به ما در هاگوارتز گفتن شما مردید!
_ غلط کردن! من فقط یه کم مخفی شدم!

من آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
_ جسارتا میشه بگید الان من برای چی اینجام؟
_ خب بریم سر اصل ماجرا! تو استاد درس شفابخشی هستی دیگه؟
_ نه بابا استاد کجا بود! من یه دانش آموز معمولی هاگوارتزم! کوییدیچ هم بازی میکنم!
ولدمورت بخاری از جایی که بنظر می آمد قبلا دماغش بوده است بیرون داد و با عصبانیت گفت:
_ چی؟ چی گفتی؟؟؟ مگه اینکه دستم به اون مرگخواران خنگ نابکار نرسه!!

سپس ادامه داد:
_ یعنی تو هیچی از شفابخشی نمیدونی؟
_ والا ما همه ش یه جلسه رفتیم کلاس! اونم در مورد ناپدیدشوندگی اعضای بدن بوده!

_ ئه ئه! همینه! خودشه! دقیقا منم مشکلم همینه!

_ ببخشید متوجه نمیشم!
ولدمورت به دماغش یا در واقع جایی که قبلا دماغش بود اشاره کرد و گفت:
_ کوری مگه بچه؟! نمیبینی دماغ ندارم!

من که تازه دوزاریم افتاده بود گفتم:
_ آهان متوجه شدم! پس دماغ شما هم از اون حشره ها نیش زدن!
_ هیس! آروم صحبت کن! این یه رازه! بقیه فکر میکنن من خیلی خفنم و شبیه مارها هستم که اینجوری شدم!
من که با دیدن ضعف ولدمورت کمی اعتماد به نفس پیدا کرده بودم سعی کردم روند امور را در دستم بگیرم. بنابراین گلویم را صاف کردم و گفتم:
_ اوکی! پس روند درمان را شروع میکنیم!

ولدمورت:
_ اوکی

من ادامه دادم:
_ پس حالا طبق دستوراتی که در کلاس به ما داده شده، لطفا شما در ابتدا عضو ناپدید شده را پایین تر از قلب قرار بده تا زهر کمتر پخش بشه!
ولدمورت عصبانی شد:
_ چرا چیزشعر میگی بچه؟ من چطوری دماغمو پایین تر از قلبم بگیرم اسکول خان؟!

من که دوباره هول شده بودم سریع گفتم:
_ ئه ئه راس میگی پرفسور! ببخشید! منظورم اینه شما ثابت وایسا و تکون نخور!
ولدمورت بدون حرکت وایساد و من چوبدستیمو از جیبم درآوردم و اومدم به سمت اون بگیرم که اون زودتر چوبدستیشو درآورد و گفت:
_ بچه! چیکار میکنی؟!
_ خب روند درمانه دیگه پرفسور جان! باید چوبدستیمو بگیرم سمت شما و بعد دماغتونو در ذهنم تصور کنم و بعد یه طلسم رو اجرا کنم تا درست شه!
_ باشه ولی دست از پا خطا بکنی نفله میشی! گفته باشم!

_ نه خیالتون راحت باشه!
ولدمورت دوباره بی حرکت ایستاد و من چوبدستیمو گرفتم سمت دماغش و اونو در ذهنم تصور کردم... ولی هر کاری میکردم همه ش یه تصویر طنزآمیز از اون با دماغ تو ذهنم میومد... خلاصه کمی که گذشت و دیدم چاره ای نیست، با همون تصوری که تو ذهنم داشتم چوبدستی رو تکون دادم و گفتم:
_ پراسپرا اینکانیشن

در این لحظه یهو یه دماغ اندازه یه قلوه سنگ قرمز گنده رو صورت ولدمورت ظاهر شد.
من نزدیک بود از خنده منفجر بشم اما برای حفظ جانم به هر زوری بود جلوی خودمو نگه داشتم. ولدمورت هنوز متوجه قضیه نشده بود اما کمی که گذشت دیگه به این پا و اون پا کردن افتاد و با بی حوصلگی گفت:
_ چی شد پس؟!

_ تموم شد پرفسور!
_ واقعا؟! باریکلا! چه دانش آموز زرنگی! حالا برم تو آینه خودمو ببینم!
_ نه نـــــه!
_ چته بچه چرا داد میزنی؟ بزنم تو دهنت خون بیاد؟!

_ چیزه ... چی میگن ... دستشویی دارم! میشه تا شما خودتونو تو آینه میبینید من برم دستشویی برگردم؟
ولدمورت فقط یه کلمه جواب داد خیر و سپس یه آینه جلوش ظاهر کرد و خودش را دید:

تا ولدمورت تصویر خودش را دید نعره ای زد و چوبدستیش را با حالتی تهدید آمیز به سمت من گرفت و گفت:
_ چِزغِله منو مسخره کردی؟ الان یکی میزنم دود شی بری هوا!
در این لحظه از شدت استرس، اسنیچ طلایی من که در جیب شلوارم بود شروع کرد به بال بال زدن و تقلا کردن!
ولدمورت که مشکوک شده بود گفت:
_ این چیه تو جیبت پدرسوخته؟ زودباش درش بیار!

من هم از خدا خواسته دست کردم در جیبم و اسنیچ را درآوردم و ... همان لحظه با آن غیب شدم و در زمین کوییدیچ کوچکی که در دهکده هاگزمید جدیدا ساخته شده بود، ظاهر شدم.
احتمالا الان در اثر شدت خشم ولدمورت، عمارت اربابی مالفوی منفجر شده بود و خدمتکارانش چند عدد تلفات داده بودند. ولدمورت خبر نداشت که اسنیچ من یک رمزتاز است!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 07:42
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
559
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

جلسه اول کلاس شفابخشی جادویی
ترم بیست و نهم هاگوارتز
یکی از صبح های سرد و بارونی ماه سپتامبر بود. جادوآموزان هاگوارتز از پتوهای گرم و نرم شون جدا شده بودن تا به کلاس شفابخشی جادویی برن و سعی می کردن با بحث های داغ و حواشی جذاب، خواب آلودگی رو از خودشون دور کنن.
-من شنیدم ترم قبل یه نیزه ی تیز آورده بود سرکلاس که بهش می گفت آمپول و اصرار داشت که ازش استفاده کنیم.

-یعنی از روش های ماگلی استفاده میکنه؟
-از چوبدستی استفاده نمی کنیم؟

-میگن یه تخته ش کمه. هر لحظه موهاش به یه رنگی درمیاد و حتی بعضیا میگن دیدن که موهاش به میل خودشون حرکت میکنن.
-مرگخوار رنگی رنگی ندیده بودیم.
-منم دستیار به این خوبی ندیده بودم.
جادوآموز بخت برگشته از جا پرید و برگشت و ملانی استانفورد رو روبروی خودش دید. ملانی لبخند مرگباری به لب داشت و موهاش که امروز به رنگ سبز لیمویی بودن به طرز نامحسوسی به شکل فر های ریز مشت مانند پیچ می خوردن.
-توی جلسه ی اول نیاز به یه دستیار برای تدریس داشتم. خوشحالم که فرد موردنظرمو پیدا کردم. اسمت چیه؟

-هنری مک نیل. پروفسور، من...
-بیا کنار من بشین، هنری.
جادوآموز سرخ و زرد و سبز شد ولی بهونه ای به ذهنش نرسید و مطیعانه دنبال ملانی به سمت میز تدریس رفت.
بقیه سر و صداها با دیدن استاد شفابخشی جادویی به سرعت خاموش شد و سکوت کرکننده ای فضای کلاس رو پر کرد.
-به اولین کلاس شفابخشی جادویی خوش اومدید. همونطور که میدونید شفابخشی علم پیشرفته و پیچیده ایه. ما برای رها کردن بیمار از درد و رنج از علومی مثل تغییرشکل، معجون سازی، گیاه شناسی و طلسم های جادویی به دفعات زیاد استفاده می کنیم.
شما باید حضور ذهن عالی برای استفاده از طلسم ها و دقت خارق العاده برای ساخت معجون ها و استفاده از گیاهان داشته باشید و مهم تر از همه، بیماری ها و علائم اونها و البته بدن انسان رو بشناسید. پس وقتی برای اهمال کاری و شوخی و خنده نیست.
ملانی سکوت کرد و از قیافه های ترسیده و مضطرب جادوآموزهاش لذت برد.
-البته اگه بازیگوش نباشید و با دقت به حرف های من گوش بدید، در پایان ترم به راحتی میتونید به اطرافیانتون کمک کنید، نسخه بپیچید و از درد و بیماری نجاتشون بدید.

بچه ها نمیدونستن از مهربانی ناگهانی ملانی لبخند بزنن یا از سختگیری و جدیت لحظه ی پیش مضطرب باشن. ولی هنری که کنار ملانی ایستاده بود کاملا مضطرب بود و میدونست عاقبت خوبی درانتظارش نیست.
-برای جلسه ی اول از مفاهیم پایه شروع می کنیم و میریم سراغ شناخت بدن انسان. هنری، لطف میکنی اینجا وایسی؟
اشاره ی ملانی به تخته ای بود که در جلوی کلاس نصب شده بود. در نگاه اول یه تخته ساده بود اما تسمه های چرمی به طرز تهدیدآمیزی در چهار طرفش آویزون بودن.
-پروفسور، بنظر من رنگ موهاتون خیلی هم قشنگه.

-ممنونم هنری، رنگ سبز لیمویی مختص شفادهنده هاست. جلوی تخته وایسا لطفا.
هنری نگاه التماس آمیزی به دوستاش انداخت و ترسون و لرزون جلوی تخته رفت. اگه قبول نمی کرد احتمالا مجبور می شد تنبیه بدتری رو تحمل کنه.
-شجاعت یه گریفیندوری رو داری. نگران نباش من به دستیارهام نمره اضافه میدم.

با اشاره ی چوبدستی ملانی، تسمه های چرمی دور دست ها و پاهای پسر بیچاره پیچیده شدن و اون رو به شکل علامت ایکس درآوردن.
-تو این جلسه میخوایم باهم کالبدشکافی کنیم.

-کمک.

-منظورم کالبدشناسی بود هنری. نگران نباش.
اپیرنسیوم اپروکسیما.جادوآموزان نفس راحتی کشیدن. مثل اینکه این جلسه خبری از خون و خونریزی نبود. با طلسم ملانی بدن هنری به شکل شیشه شفاف دراومده بود و اعضای داخلی بدنش درحال کار دیده می شدن.
-ماگل های بیچاره مجبورن بدن رو در حالی که از کار افتاده بشکافن و نگاه کنن ولی شما باید نحوه کار اعضای بدن رو به ذهن بسپرید.
در خیلی از بیماریها درد نشون میده که کدوم عضو مشکل داره. مثلا شما اینجا میتونید علائم حمله عصبی رو ببینید. تپش بیش از حد قلب و پمپاژ خون به دستها و پاها برای فرار یا حمله... منقبض شدن عضلات... تنگ شدن راه های هوایی... چند نفس عمیق بکش هنری، کارمون تقریبا داره تموم میشه. میبینید که عضلات کم کم شل میشن...
بچه ها دور هنری جمع شده بودن و با دقت کارکرد اعضا و جوارح پسر بخت برگشته رو بررسی می کردن. عروق خونی و عروق عصبی با رنگ های قرمز و زرد هرچند دقیقه یکبار پررنگ میشدن تا مسیر حرکتشون مشخص بشه و اعضای بدن مثل معده و کبد به رنگ های متفاوتی مثل سبز و نارنجی دراومده بودن تا از هم تفکیک داده بشن. هنری شبیه درخت کریسمس شده بود.
-جالبه بدونید که همین شناخت شما از بدن انسان یه درمان مناسب برای یکی از پیچیده ترین و جالب ترین بیماری هاست. بیماری ناپیدشوندگی بر اثر نیش یه حشره اتفاق میفته و بخاطر زهر این حشره، عضوی که نیش زده شده ناپدید میشه و اگه به زودی درمان نشه فرد به کلی ناپدید میشه.

-خانم اجازه، این حشره کجا زندگی میکنه؟
-نگران نباشید توی انگلستان موردی نداشتیم اما به هر حال حشره ست و ممکنه اینجا هم بیاد. بیماری تقریبا ناشناخته ست و درمانش هم فقط وقتی در اوایل گزش باشه موثره.
بچه ها با نگرانی به هم نگاه کردن. چجوری باید با این حشره مقابله می کردن؟! اما پروفسور غرق درس شده بود.
-اگه فردی رو دیدید که مثلا دستش ناپدید شده بود، باید اول متقاعدش کنید که عضو ناپدیدشده رو پایین تر از قلب بگیره تا زهر کمتر پخش بشه. بعد برای درمانش اول فرد رو ثابت نگه دارید و بعد وقتی تصور کاملا دقیق و درستی از دست انسان تث ذهنتون داشتید و با این حرکت... طلسم پراسپرا اینکانیشن رو به کار ببرید.
ملانی حرکتی شبیه به علامت بی نهایت به چوبدستی اش داد.
-در عین ساده و نجات بخش بودن سخته. بنابراین ازتون میخوام دقت کنید موقع به کار بردن طلسم به چیز دیگه ای جز حالت طبیعی عضو و کارکرد درستش فکر نکنید. موارد زیادی بوده که بیمار دستی شبیه تمساح درآورده یا دستش پر داشته. بیماری بدتری به فرد ندید.
تکلیف تون بالای سر هنری نوشته شده. توضیح مفصل و مفید ازتون میخوام.از کمکت هم ممنونم اقای مک نیل. بیست امتیاز به گروهت اضافه میشه.

تکلیف غیر رول:
۱-یکی از اعضای بدن هنری رو انتخاب کنید، مشاهده کنید و طرز کارش رو توضیح بدید. میتونید علائمی که دوست دارید رو هم به مشاهده تون اضافه کنید. مثلا کارکرد معده توی هضم غذا، چشم یا مغز و ... . (5 نمره)
تکلیف رول:
۲-تو یک رول بنویسید که به یه مورد بیمار ناپدیدشوندگی برخورد کردید. انتخاب کنید که کدوم عضوش ناپدید شده باشه و چطور متقاعد و درمانش می کنید و چه اتفاقی میفته. آیا درمان میشه؟ یا اوضاع رو بدتر می کنید؟ (15 نمره)
خلاقیت و توصیف توی هردو بخش امتیاز ویژه ای دارن. راحت و بی تکلف بنویسید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر

کلاس شفابخشی جادویی در ترم 29 توسط پرفسور ملانی استانفورد تدریس خواهد شد.
برنامه کلاسی
جلسه اول: ۱ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 14 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه اول: تا 28 مهر (ساعت 23:59)
جلسه دوم: ۱۵ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 28 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه دوم: تا 13 آبان (ساعت 23:59)
جلسه سوم: ۲۹ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 12 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه سوم: تا 26 آبان (ساعت 23:59)
جلسه چهارم: ۱۳ آبان
مهلت ارسال تکلیف: تا 26 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه چهارم: تا 10 آذر (ساعت 23:59)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/03/02
تولد نقش: 1403/03/02
آخرین ورود: جمعه 3 اسفند 1403 14:04
از: آشیونه کلاغا
پستها:
35

شرح امتیازات کلاس شفابخشی جادویی
بردلی: 1
باز با اون طبلش اومد... دفعه دیگه امتیاز منفی میدم.
جینی: 5
جینی یه دقیقه سقف رو به حال خودش رها کن ببینم چه خبره...
ساکورا: 4
نقل قول:
اصلا هم کی با کی برابر نیست
خیلی هم هست! چون من میگم!
گابریل: 8/5
نقل قول:
به تکشاخ هم دخیل بستمش.
باور کنم اون تک شاخه الان؟ شبیه پیوند ناموفق جنین اسب با موجودات لزج فضاییه!
تلما: 6
نقل قول:
هیچی دیگه، بخوام جمع بندی بکنم، ساختمون خراب، دکتر های بدرد نخور، بیماران روانی، بدون مدرک و...
وجود بیماران روانی توی یک مرکز مشاوره مورد منفی به حساب میاد؟
روندا: 4
نقل قول:
روندا کتابش را باز کرد و به دیوار زل زد.
منم به شما زل میزنم نوگل قشنگ باغ جادو ببینم خوشت میاد؟
اسکارلت: 6/5
نقل قول:
به فکر سلامت جسم و روان این ملت نیستید آخه!
خیر نیستیم! چرا باشیم اصلا؟
جعفر: 9
نقل قول:
فقط همینطوری میزنیم روی کیبورد تا بنویسیمکشدسیزتیرتصبدادررد تثثص تبنردختظحظظزشبصثبقصشنظگبب
منم میخوام از همین متد استفاده کنم و بگم واقعا تکلیفتون خیلی هتحهثتلحهشتگ ج0ضهحخسخترحت ثقحخبهحثخقنبححبتزب
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/17
تولد نقش: 1403/01/17
آخرین ورود: یکشنبه 10 خرداد 1405 12:12
از: وسط دشت
پستها:
212


بله! همونطور که میبینید ما مغزمونو دخیل بستیم! از وقتی که ما مغزمونو دخیل بستیم دنیا رو قشنگتر میبینیم! درواقع دنیارو نمیبینیم، چون عصبای متصل به مغز و چشممون قطع شده و مغزم نداریم که تصورش کنیم! پس همینکه نمیبینم ساده ترین حالته و زیبایی توی سادگیه!
دنیارو زیباتر میشنویم! چون هیچی نمیشنویم و گوشامون بالکل از رو دیوار باغ پریدن بیرون و تو باغ نیستن. چون مغزمونم دخیل بستیم و سپردیمش به ضریح، وسیلهای نداریم که بخوایم باهاش خودمون خودصداتولیدی کنیم و ساده ترین حالت سکوته و زیبایی توی سادگیه!
کلا زیبایی توی سادگیه! اینو از کلام ماهم میتونین بفهمین. ما فهمیدیم که روانشناسی و علم و مدرک و کوزه و آبشو بخور و اینا همه بهم مرتبطن و کلا خرافاتن! همچیز همین دخیل بستن خالیه و همین دخیل بستن خالی همه چیزه. کلام ماهم زیبا شده، چون مغز نداریم که بفهمیم چی میگیم و پردازش کنیم و فقط همینطوری میزنیم روی کیبورد تا بنویسیمکشدسیزتیرتصبدادررد تثثص تبنردختظحظظزشبصثبقصشنظگبب
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/08/27
تولد نقش: 1402/09/02
آخرین ورود: شنبه 22 شهریور 1404 13:58
از: میان ورق های کتاب
پستها:
116

یعنی چی که به جای شفابخشی جادویی دخیل ببندیم!
با انتشار دروغ و اکاذیب تو شب روشن، فاتحه این هاگوارتزو باید خوند. چیکارتون کردیم که کار مارو کساد میکنید؟ کار ما به کنار، به فکر سلامت جسم و روان این ملت نیستید آخه!
خود من به عنوان شخصی که مدرک روانپزشکیش رو دیروز گرفته. به همتون میگم که به حرف های ایشون هیچ اعتنایی نکرده و برای سلامتی خودتون هم که شده بیاید پیش خودم و همکارام، فعلا رایگان هم هست. کار جراپیست رو هم میکنم براتون!
با انتشار دروغ و اکاذیب تو شب روشن، فاتحه این هاگوارتزو باید خوند. چیکارتون کردیم که کار مارو کساد میکنید؟ کار ما به کنار، به فکر سلامت جسم و روان این ملت نیستید آخه!
خود من به عنوان شخصی که مدرک روانپزشکیش رو دیروز گرفته. به همتون میگم که به حرف های ایشون هیچ اعتنایی نکرده و برای سلامتی خودتون هم که شده بیاید پیش خودم و همکارام، فعلا رایگان هم هست. کار جراپیست رو هم میکنم براتون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: شنبه 3 مرداد 1405 17:54
از: دنیا وارونه
پستها:
250

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج