wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1404 14:10
تاریخ عضویت: 1402/11/28
تولد نقش: 1402/12/01
آخرین ورود: امروز ساعت 12:15
از: هاگزمید
پست‌ها: 351
کیمیاگر
آفلاین
جلسه اول کلاس - ترم بیست و نهم هاگوارتز - سپتامبر

نقل قول:

تکلیف غیر رول:
۱-یکی از اعضای بدن هنری رو انتخاب کنید، مشاهده کنید و طرز کارش رو توضیح بدید. میتونید علائمی که دوست دارید رو هم به مشاهده تون اضافه کنید. مثلا کارکرد معده توی هضم غذا، چشم یا مغز و ... . (5 نمره)


هنوز اثر طلسم اپیرنسیوم اپروکسیما پابرجا بود و اعضای داخلی بدن هنری بخوبی مشاهده میشد. من به او نزدیکتر شدم تا کارکرد معده اش را در هضم غذا مشاهده کنم:

تصویر تغییر اندازه داده شده







غذا پس از عبور کردن از مری، وارد معده شد. معده در واقع یک اندام توخالی برای گنجاندن محتویات غذا در خود است. معده مملو از آنزیم هایی است که به هضم غذا کمک می کنند. این آنزیم ها روند تجزیه مواد غذایی را تا جایی ادامه می دهند تا آن مواد قابل استفاده برای بدن باشد. در این روند، سلول های مخاطی معده یک اسید قوی ترشح می کنند که مسئول فرایند شکستن غدا به مواد سازنده اش است. وقتی محتویات معده به اندازه کافی پردازش شد، به روده کوچک انتقال پیدا می کند تا در آنجا روند هضم غذا ادامه پیدا کند. در واقع معده اسیدی ترین عضو دستگاه گوارش است.

----------------

نقل قول:

تکلیف رول:
۲-تو یک رول بنویسید که به یه مورد بیمار ناپدیدشوندگی برخورد کردید. انتخاب کنید که کدوم عضوش ناپدید شده باشه و چطور متقاعد و درمانش می کنید و چه اتفاقی میفته. آیا درمان میشه؟ یا اوضاع رو بدتر می کنید؟ (15 نمره)
خلاقیت و توصیف توی هردو بخش امتیاز ویژه ای دارن. راحت و بی تکلف بنویسید.


زنگ پایان کلاس به صدا درآمد و من خوشحال و شاد و خندان به سمت حیاط هاگوارتز دویدم تا طبق معمول همیشه با همکلاسی هایم کوییدیچ بازی کنم اما یکدفعه چیزی شبیه گونی به سرم کشیده شد و همه جا تاریک شد و چیزی سفت به سرم خورد و بیهوش شدم.

بعد از مدتی که هوش و حواسم سر جایش آمد و چشم گشودم و تصاویر دیگر تیره و تار نبودند، موجودی سراسر سیاه پوش را دیدم که روبرویم ایستاده و با صدای شیطانی میخندد:
_ موهاهاهاها

سپس رو کرد به عده ای که گویا خدمتکارانش بودند و گفت:
_ مرخصید!

آن ها که رفتند او گفت:
_ بچه! میدونی کجایی؟
_ نه والا!
_ در عمارت اربابی مالفوی در محضر بزرگترین جادوگر سیاه قرن! پرفسور لرد ولدمورت! احترام بذار!

من که گرخیده بودم، تِتِه پِتِه کنان گفتم:
_ وووولــ...د...مورت؟ تو ... زنده ...ای؟

ولدمورت:
_ کیشمیش هم دُم داره بچه جون! تو نه شما! بعدم پرفسور لرد ولدمورت! و معلومه که زنده م! سُر و مُر و گُنده!
_ ولی... آخه ... چه جوری؟ پرفسور! به ما در هاگوارتز گفتن شما مردید!
_ غلط کردن! من فقط یه کم مخفی شدم!

من آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
_ جسارتا میشه بگید الان من برای چی اینجام؟
_ خب بریم سر اصل ماجرا! تو استاد درس شفابخشی هستی دیگه؟
_ نه بابا استاد کجا بود! من یه دانش آموز معمولی هاگوارتزم! کوییدیچ هم بازی میکنم!

ولدمورت بخاری از جایی که بنظر می آمد قبلا دماغش بوده است بیرون داد و با عصبانیت گفت:
_ چی؟ چی گفتی؟؟؟ مگه اینکه دستم به اون مرگخواران خنگ نابکار نرسه!!

سپس ادامه داد:
_ یعنی تو هیچی از شفابخشی نمیدونی؟
_ والا ما همه ش یه جلسه رفتیم کلاس! اونم در مورد ناپدیدشوندگی اعضای بدن بوده!
_ ئه ئه! همینه! خودشه! دقیقا منم مشکلم همینه!
_ ببخشید متوجه نمیشم!

ولدمورت به دماغش یا در واقع جایی که قبلا دماغش بود اشاره کرد و گفت:
_ کوری مگه بچه؟! نمیبینی دماغ ندارم!

من که تازه دوزاریم افتاده بود گفتم:
_ آهان متوجه شدم! پس دماغ شما هم از اون حشره ها نیش زدن!
_ هیس! آروم صحبت کن! این یه رازه! بقیه فکر میکنن من خیلی خفنم و شبیه مارها هستم که اینجوری شدم!

من که با دیدن ضعف ولدمورت کمی اعتماد به نفس پیدا کرده بودم سعی کردم روند امور را در دستم بگیرم. بنابراین گلویم را صاف کردم و گفتم:
_ اوکی! پس روند درمان را شروع میکنیم!

ولدمورت:
_ اوکی

من ادامه دادم:
_ پس حالا طبق دستوراتی که در کلاس به ما داده شده، لطفا شما در ابتدا عضو ناپدید شده را پایین تر از قلب قرار بده تا زهر کمتر پخش بشه!

ولدمورت عصبانی شد:
_ چرا چیزشعر میگی بچه؟ من چطوری دماغمو پایین تر از قلبم بگیرم اسکول خان؟!

من که دوباره هول شده بودم سریع گفتم:
_ ئه ئه راس میگی پرفسور! ببخشید! منظورم اینه شما ثابت وایسا و تکون نخور!

ولدمورت بدون حرکت وایساد و من چوبدستیمو از جیبم درآوردم و اومدم به سمت اون بگیرم که اون زودتر چوبدستیشو درآورد و گفت:
_ بچه! چیکار میکنی؟!
_ خب روند درمانه دیگه پرفسور جان! باید چوبدستیمو بگیرم سمت شما و بعد دماغتونو در ذهنم تصور کنم و بعد یه طلسم رو اجرا کنم تا درست شه!
_ باشه ولی دست از پا خطا بکنی نفله میشی! گفته باشم!
_ نه خیالتون راحت باشه!

ولدمورت دوباره بی حرکت ایستاد و من چوبدستیمو گرفتم سمت دماغش و اونو در ذهنم تصور کردم... ولی هر کاری میکردم همه ش یه تصویر طنزآمیز از اون با دماغ تو ذهنم میومد... خلاصه کمی که گذشت و دیدم چاره ای نیست، با همون تصوری که تو ذهنم داشتم چوبدستی رو تکون دادم و گفتم:
_ پراسپرا اینکانیشن

در این لحظه یهو یه دماغ اندازه یه قلوه سنگ قرمز گنده رو صورت ولدمورت ظاهر شد.
من نزدیک بود از خنده منفجر بشم اما برای حفظ جانم به هر زوری بود جلوی خودمو نگه داشتم. ولدمورت هنوز متوجه قضیه نشده بود اما کمی که گذشت دیگه به این پا و اون پا کردن افتاد و با بی حوصلگی گفت:
_ چی شد پس؟!
_ تموم شد پرفسور!
_ واقعا؟! باریکلا! چه دانش آموز زرنگی! حالا برم تو آینه خودمو ببینم!
_ نه نـــــه!
_ چته بچه چرا داد میزنی؟ بزنم تو دهنت خون بیاد؟!
_ چیزه ... چی میگن ... دستشویی دارم! میشه تا شما خودتونو تو آینه میبینید من برم دستشویی برگردم؟

ولدمورت فقط یه کلمه جواب داد خیر و سپس یه آینه جلوش ظاهر کرد و خودش را دید:
تصویر تغییر اندازه داده شده











تا ولدمورت تصویر خودش را دید نعره ای زد و چوبدستیش را با حالتی تهدید آمیز به سمت من گرفت و گفت:
_ چِزغِله منو مسخره کردی؟ الان یکی میزنم دود شی بری هوا!

در این لحظه از شدت استرس، اسنیچ طلایی من که در جیب شلوارم بود شروع کرد به بال بال زدن و تقلا کردن!

ولدمورت که مشکوک شده بود گفت:
_ این چیه تو جیبت پدرسوخته؟ زودباش درش بیار!

من هم از خدا خواسته دست کردم در جیبم و اسنیچ را درآوردم و ... همان لحظه با آن غیب شدم و در زمین کوییدیچ کوچکی که در دهکده هاگزمید جدیدا ساخته شده بود، ظاهر شدم.
احتمالا الان در اثر شدت خشم ولدمورت، عمارت اربابی مالفوی منفجر شده بود و خدمتکارانش چند عدد تلفات داده بودند. ولدمورت خبر نداشت که اسنیچ من یک رمزتاز است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1404 21:45
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 08:09
از: میان ریگ ها و الماس ها
پست‌ها: 479
ارشد گریفیندور، استاد هاگوارتز
آفلاین
جلسه اول کلاس شفابخشی جادویی

ترم بیست و نهم هاگوارتز


یکی از صبح های سرد و بارونی ماه سپتامبر بود. جادوآموزان هاگوارتز از پتوهای گرم و نرم شون جدا شده بودن تا به کلاس شفابخشی جادویی برن و سعی می کردن با بحث های داغ و حواشی جذاب، خواب آلودگی رو از خودشون دور کنن.
-من شنیدم ترم قبل یه نیزه ی تیز آورده بود سرکلاس که بهش می گفت آمپول و اصرار داشت که ازش استفاده کنیم.
-یعنی از روش های ماگلی استفاده میکنه؟
-از چوبدستی استفاده نمی کنیم؟

-میگن یه تخته ش کمه. هر لحظه موهاش به یه رنگی درمیاد و حتی بعضیا میگن دیدن که موهاش به میل خودشون حرکت میکنن.
-مرگخوار رنگی رنگی ندیده بودیم.
-منم دستیار به این خوبی ندیده بودم.

جادوآموز بخت برگشته از جا پرید و برگشت و ملانی استانفورد رو روبروی خودش دید. ملانی لبخند مرگباری به لب داشت و موهاش که امروز به رنگ سبز لیمویی بودن به طرز نامحسوسی به شکل فر های ریز مشت مانند پیچ می خوردن.
-توی جلسه ی اول نیاز به یه دستیار برای تدریس داشتم. خوشحالم که فرد موردنظرمو پیدا کردم. اسمت چیه؟
-هنری مک نیل. پروفسور، من...
-بیا کنار من بشین، هنری.

جادوآموز سرخ و زرد و سبز شد ولی بهونه ای به ذهنش نرسید و مطیعانه دنبال ملانی به سمت میز تدریس رفت.
بقیه سر و صداها با دیدن استاد شفابخشی جادویی به سرعت خاموش شد و سکوت کرکننده ای فضای کلاس رو پر کرد.

-به اولین کلاس شفابخشی جادویی خوش اومدید. همونطور که میدونید شفابخشی علم پیشرفته و پیچیده ایه. ما برای رها کردن بیمار از درد و رنج از علومی مثل تغییرشکل، معجون سازی، گیاه شناسی و طلسم های جادویی به دفعات زیاد استفاده می کنیم.
شما باید حضور ذهن عالی برای استفاده از طلسم ها و دقت خارق العاده برای ساخت معجون ها و استفاده از گیاهان داشته باشید و مهم تر از همه، بیماری ها و علائم اونها و البته بدن انسان رو بشناسید. پس وقتی برای اهمال کاری و شوخی و خنده نیست.

ملانی سکوت کرد و از قیافه های ترسیده و مضطرب جادوآموزهاش لذت برد.
-البته اگه بازیگوش نباشید و با دقت به حرف های من گوش بدید، در پایان ترم به راحتی میتونید به اطرافیانتون کمک کنید، نسخه بپیچید و از درد و بیماری نجاتشون بدید.

بچه ها نمیدونستن از مهربانی ناگهانی ملانی لبخند بزنن یا از سختگیری و جدیت لحظه ی پیش مضطرب باشن. ولی هنری که کنار ملانی ایستاده بود کاملا مضطرب بود و میدونست عاقبت خوبی درانتظارش نیست.

-برای جلسه ی اول از مفاهیم پایه شروع می کنیم و میریم سراغ شناخت بدن انسان. هنری، لطف میکنی اینجا وایسی؟

اشاره ی ملانی به تخته ای بود که در جلوی کلاس نصب شده بود. در نگاه اول یه تخته ساده بود اما تسمه های چرمی به طرز تهدیدآمیزی در چهار طرفش آویزون بودن.

-پروفسور، بنظر من رنگ موهاتون خیلی هم قشنگه.
-ممنونم هنری، رنگ سبز لیمویی مختص شفادهنده هاست. جلوی تخته وایسا لطفا.

هنری نگاه التماس آمیزی به دوستاش انداخت و ترسون و لرزون جلوی تخته رفت. اگه قبول نمی کرد احتمالا مجبور می شد تنبیه بدتری رو تحمل کنه.

-شجاعت یه گریفیندوری رو داری. نگران نباش من به دستیارهام نمره اضافه میدم.

با اشاره ی چوبدستی ملانی، تسمه های چرمی دور دست ها و پاهای پسر بیچاره پیچیده شدن و اون رو به شکل علامت ایکس درآوردن.
-تو این جلسه میخوایم باهم کالبدشکافی کنیم.
-کمک.
-منظورم کالبدشناسی بود هنری. نگران نباش. اپیرنسیوم اپروکسیما.

جادوآموزان نفس راحتی کشیدن. مثل اینکه این جلسه خبری از خون و خونریزی نبود. با طلسم ملانی بدن هنری به شکل شیشه شفاف دراومده بود و اعضای داخلی بدنش درحال کار دیده می شدن.
-ماگل های بیچاره مجبورن بدن رو در حالی که از کار افتاده بشکافن و نگاه کنن ولی شما باید نحوه کار اعضای بدن رو به ذهن بسپرید.
در خیلی از بیماریها درد نشون میده که کدوم عضو مشکل داره. مثلا شما اینجا میتونید علائم حمله عصبی رو ببینید. تپش بیش از حد قلب و پمپاژ خون به دستها و پاها برای فرار یا حمله... منقبض شدن عضلات... تنگ شدن راه های هوایی... چند نفس عمیق بکش هنری، کارمون تقریبا داره تموم میشه. میبینید که عضلات کم کم شل میشن...

بچه ها دور هنری جمع شده بودن و با دقت کارکرد اعضا و جوارح پسر بخت برگشته رو بررسی می کردن. عروق خونی و عروق عصبی با رنگ های قرمز و زرد هرچند دقیقه یکبار پررنگ میشدن تا مسیر حرکتشون مشخص بشه و اعضای بدن مثل معده و کبد به رنگ های متفاوتی مثل سبز و نارنجی دراومده بودن تا از هم تفکیک داده بشن. هنری شبیه درخت کریسمس شده بود.

-جالبه بدونید که همین شناخت شما از بدن انسان یه درمان مناسب برای یکی از پیچیده ترین و جالب ترین بیماری هاست. بیماری ناپیدشوندگی بر اثر نیش یه حشره اتفاق میفته و بخاطر زهر این حشره، عضوی که نیش زده شده ناپدید میشه و اگه به زودی درمان نشه فرد به کلی ناپدید میشه.
-خانم اجازه، این حشره کجا زندگی میکنه؟
-نگران نباشید توی انگلستان موردی نداشتیم اما به هر حال حشره ست و ممکنه اینجا هم بیاد. بیماری تقریبا ناشناخته ست و درمانش هم فقط وقتی در اوایل گزش باشه موثره.

بچه ها با نگرانی به هم نگاه کردن. چجوری باید با این حشره مقابله می کردن؟! اما پروفسور غرق درس شده بود.
-اگه فردی رو دیدید که مثلا دستش ناپدید شده بود، باید اول متقاعدش کنید که عضو ناپدیدشده رو پایین تر از قلب بگیره تا زهر کمتر پخش بشه. بعد برای درمانش اول فرد رو ثابت نگه دارید و بعد وقتی تصور کاملا دقیق و درستی از دست انسان تث ذهنتون داشتید و با این حرکت... طلسم پراسپرا اینکانیشن رو به کار ببرید.

ملانی حرکتی شبیه به علامت بی نهایت به چوبدستی اش داد.
-در عین ساده و نجات بخش بودن سخته. بنابراین ازتون میخوام دقت کنید موقع به کار بردن طلسم به چیز دیگه ای جز حالت طبیعی عضو و کارکرد درستش فکر نکنید. موارد زیادی بوده که بیمار دستی شبیه تمساح درآورده یا دستش پر داشته. بیماری بدتری به فرد ندید. تکلیف تون بالای سر هنری نوشته شده. توضیح مفصل و مفید ازتون میخوام.
از کمکت هم ممنونم اقای مک نیل. بیست امتیاز به گروهت اضافه میشه.

تکلیف غیر رول:
۱-یکی از اعضای بدن هنری رو انتخاب کنید، مشاهده کنید و طرز کارش رو توضیح بدید. میتونید علائمی که دوست دارید رو هم به مشاهده تون اضافه کنید. مثلا کارکرد معده توی هضم غذا، چشم یا مغز و ... . (5 نمره)

تکلیف رول:
۲-تو یک رول بنویسید که به یه مورد بیمار ناپدیدشوندگی برخورد کردید. انتخاب کنید که کدوم عضوش ناپدید شده باشه و چطور متقاعد و درمانش می کنید و چه اتفاقی میفته. آیا درمان میشه؟ یا اوضاع رو بدتر می کنید؟ (15 نمره)
خلاقیت و توصیف توی هردو بخش امتیاز ویژه ای دارن. راحت و بی تکلف بنویسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کلاس شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1404 11:25
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 11:03
از: هاگوارتز
پست‌ها: 916
مدیر مدرسه هاگوارتز، معجون‌ساز، استاد هاگوارتز
آفلاین
کلاس شفابخشی جادویی در ترم 29 توسط پرفسور ملانی استانفورد تدریس خواهد شد.



برنامه کلاسی

جلسه اول: ۱ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 14 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه اول: تا 28 مهر (ساعت 23:59)

جلسه دوم: ۱۵ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 28 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه دوم: تا 13 آبان (ساعت 23:59)

جلسه سوم: ۲۹ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 12 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه سوم: تا 26 آبان (ساعت 23:59)

جلسه چهارم: ۱۳ آبان
مهلت ارسال تکلیف: تا 26 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه چهارم: تا 10 آذر (ساعت 23:59)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1403 14:53
تاریخ عضویت: 1403/03/02
تولد نقش: 1403/03/02
آخرین ورود: جمعه 3 اسفند 1403 14:04
از: آشیونه کلاغا
پست‌ها: 35
آفلاین
شرح امتیازات کلاس شفابخشی جادویی


بردلی: 1
باز با اون طبلش اومد... دفعه دیگه امتیاز منفی میدم.

جینی: 5
جینی یه دقیقه سقف رو به حال خودش رها کن ببینم چه خبره...

ساکورا: 4
نقل قول:
اصلا هم کی با کی برابر نیست

خیلی هم هست! چون من میگم!

گابریل: 8/5
نقل قول:
به تک‌شاخ هم دخیل بستمش.

باور کنم اون تک شاخه الان؟ شبیه پیوند ناموفق جنین اسب با موجودات لزج فضاییه!

تلما: 6
نقل قول:
هیچی دیگه، بخوام جمع بندی بکنم، ساختمون خراب، دکتر های بدرد نخور، بیماران روانی، بدون مدرک و...

وجود بیماران روانی توی یک مرکز مشاوره مورد منفی به حساب میاد؟

روندا: 4
نقل قول:
روندا کتابش را باز کرد و به دیوار زل زد.

منم به شما زل میزنم نوگل قشنگ باغ جادو ببینم خوشت میاد؟

اسکارلت: 6/5
نقل قول:
به فکر سلامت جسم و روان این ملت نیستید آخه!

خیر نیستیم! چرا باشیم اصلا؟

جعفر: 9
نقل قول:
فقط همینطوری میزنیم روی کیبورد تا بنویسیمکشدسیزتیرتصبدادررد تثثص تبنردختظحظظزشبصثبقصشنظگبب

منم میخوام از همین متد استفاده کنم و بگم واقعا تکلیفتون خیلی هتحهثتلحهشتگ ج0ضهحخسخترحت ثقحخبهحثخقنبححبتزب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: جمعه 4 خرداد 1403 23:29
تاریخ عضویت: 1403/01/17
تولد نقش: 1403/01/17
آخرین ورود: دوشنبه 17 شهریور 1404 05:36
از: وسط دشت
پست‌ها: 214
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بله! همونطور که میبینید ما مغزمونو دخیل بستیم! از وقتی که ما مغزمونو دخیل بستیم دنیا رو قشنگتر میبینیم! درواقع دنیارو نمیبینیم، چون عصبای متصل به مغز و چشممون قطع شده و مغزم نداریم که تصورش کنیم! پس همینکه نمیبینم ساده ترین حالته و زیبایی توی سادگیه!

دنیارو زیباتر میشنویم! چون هیچی نمیشنویم و گوشامون بالکل از رو دیوار باغ پریدن بیرون و تو باغ نیستن. چون مغزمونم دخیل بستیم و سپردیمش به ضریح، وسیله‌ای نداریم که بخوایم باهاش خودمون خودصداتولیدی کنیم و ساده ترین حالت سکوته و زیبایی توی سادگیه!

کلا زیبایی توی سادگیه! اینو از کلام ماهم میتونین بفهمین. ما فهمیدیم که روانشناسی و علم و مدرک و کوزه و آبشو بخور و اینا همه بهم مرتبطن و کلا خرافاتن! همچیز همین دخیل بستن خالیه و همین دخیل بستن خالی همه چیزه. کلام ماهم زیبا شده، چون مغز نداریم که بفهمیم چی میگیم و پردازش کنیم و فقط همینطوری میزنیم روی کیبورد تا بنویسیمکشدسیزتیرتصبدادررد تثثص تبنردختظحظظزشبصثبقصشنظگبب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: پنجشنبه 3 خرداد 1403 22:25
تاریخ عضویت: 1402/08/27
تولد نقش: 1402/09/02
آخرین ورود: شنبه 22 شهریور 1404 13:58
از: میان ورق های کتاب
پست‌ها: 116
آفلاین
یعنی چی که به جای شفابخشی جادویی دخیل ببندیم!

با انتشار دروغ و اکاذیب تو شب روشن، فاتحه این هاگوارتزو باید خوند. چیکارتون کردیم که کار مارو کساد میکنید؟ کار ما به کنار، به فکر سلامت جسم و روان این ملت نیستید آخه!

خود من به عنوان شخصی که مدرک روان‌پزشکیش رو دیروز گرفته. به همتون میگم که به حرف های ایشون هیچ اعتنایی نکرده و برای سلامتی خودتون هم که شده بیاید پیش خودم و همکارام، فعلا رایگان هم هست. کار جراپیست رو هم میکنم براتون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: پنجشنبه 3 خرداد 1403 21:45
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 20:02
از: دنیا وارونه
پست‌ها: 247
آفلاین
روندا کتابش را باز کرد و به دیوار زل زد.

- این طرفو نگاه نکن!
- اون طرفو نگاه نمی کنم! این طرف رو نگاه می کنم!

دیوار خجل وار سرش را پایین انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: پنجشنبه 3 خرداد 1403 21:35
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: یکشنبه 17 فروردین 1404 17:21
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پست‌ها: 193
آفلاین
مرکز مشاوره؟

یکی از دوستام منو از راه بدر کرد و منو به عنوان بیمار(!) فرستاد این مرکز مشاوره.
بگو این مرکز نه دکتر درست و حسابی داره، نه بیمار درست حسابی!(بلانسبت خودم...) مثلا من، خودم بیمار بودم و واسه بیمار بعدی نسخه پیچیدم! باور میکنی؟

برخلاف تموم مراکز مشاوره ماگلی و غیر ماگلی که از ادم میپرسن "چی میل داری؟" اینجا نه سوالی، نه تعارفی نه چیزی... آقا اصلا اینجا ساختمون درست و حسابی هم نداره. داشتم از پله ها بالا میرفتم یهو پام گیر کرد به پله های خراب نزدیک بود با کله بخورم زمین.

بعدش میری داخل، میبینی نه مدرکی، نه پدرکی نه چیزی... اصلا نمیدونم من به این باکلاسی، با شخصیتی، خوشگلی... چطور راضی شدم برم اونجا؟ هان؟!

هیچی دیگه، بخوام جمع بندی بکنم، ساختمون خراب، دکتر های بدرد نخور، بیماران روانی، بدون مدرک و...
درکل توی این مرکز مشاوره آدم عاقلم دیوونه میکنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 خرداد 1403 22:31
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پست‌ها: 640
آفلاین
با رنگین‌کمون شستمش.

تصویر تغییر اندازه داده شده



به تک‌شاخ هم دخیل بستمش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1403 19:22
تاریخ عضویت: 1402/10/04
تولد نقش: 1402/10/08
آخرین ورود: چهارشنبه 21 آبان 1404 15:51
پست‌ها: 182
آفلاین
کی چی کی کجا؟
اصلا هم کی با کی برابر نیست یکیش کِیه یکی کی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟