جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمرات جلسه اول کلاس شفابخشی جادویی


اگه تو ترم های قبل توی کلاس من شرکت کرده باشید، میدونید که معیارهای امتیازدهی‌م چیه.
ولی اگه نمیدونید:
نقل قول:
شفاف سازی درخصوص نحوه امتیازدهی:

اول از همه توضیحاتی مختصر درمورد نحوه امتیازدهی میدم. اگه دقت کنید تکالیفی که بهتون داده میشن ساده هستن چون من ازتون میخوام به چیزهای ساده با دید منحصر به فرد خودتون نگاه کنید. انتظار دارم جوری بنویسید که خواننده از دید شخصیت شما به همه چیز نگاه کنه و با خلاقانه نوشتن به چیزهای ساده و روزمره عمق بدید.
بنابراین خلاقیت در کلاس من خیلی مهمه.
نحوه امتیازدهی به شرح زیر داده میشه.

در تکلیف غیر رول:
۵ نمره خلاقیت
۵ نمره توجه به جزییات، پاسخ درست و توصیف مناسب


درضمن من به اولین کسی که تو کلاسم شرکت کنه یک عدد دمپایی نقطه زن اولتراسونیک جایزه میدم.
که جایزه جلسه اول به تلمای هلمز عزیز میرسه.
متاسفانه یکبار مصرفه عزیزم. use it well.


و اما امتیازات:

گریفیندور: ۱۰

تلما هلمز: ۵+۵
داغ دلمو تازه کردی. پیرمرد مگه میذاره بخوابیم، کله سحر جیروبیک تمرین میکنه.
یادم رفته بود غیب‌م کرده بودین.
کی بود دعا کرده بود از دست من و دمپاییام در امان بمونید؟
متاسفانه نواقص دوس داشتنی‌ای بودن.

مرلین: ۵+۵
به به، مرلین اعظم! قدم رنجه کردین.
سلف پرتره از الگوی ناکامل جامعه جادوگری؟ عالیه
همیشه از خلاقیت و ایده هات لذت میبرم.

هاول پرکینز: ۵+۵

چه زیبااااا. من که فقط پرفکشن میبینم.
چه صبحونه ها که با کالیسیفر عزیز درست نکردیم.

لیلی اوانز: ۵+۵
آیا این نقاشی به این معناست که تو سوروس رو با همه ی نقص هاش دوس داری لیلی؟
به کلاسم خوش اومدی لیلی. امیدوارم از اولین ترم هاگوارتزت حسابی لذت ببری.

روزالین اورست: ۵+۵
عزیزم، نقاشی خیلی زیبایی کشیدی، چرا انقدر ناراضی ای؟ نمونه ای از کمالگرایی مطلق.
به کلاسم خیلی خوش اومدی رز. میدونم خیلی سرت شلوغه و امتحانات ماگلی نمیذاره لذت ببری، اما امیدوارم توی ترم اولت حسابی بهت خوش بگذره.


ریونکلاو: ۱0
هلنا ریونکلاو: ۵+۵
معلومه خوب به کلاس دقت کردی دخترم. آفرین. از کمال نگراییت بسی راضی بودم.

هافلپاف: 9/75

لیلیث بم: ۵+۵
ربات ها چقدر پیچیده فکر می‌کنن.
کلاس فلسفه و حکمت در گذشته کلاس موردعلاقه‌م بود. بنابراین لذت بردم.

آنابل انتویسل: ؟
متاسفانه نقاشیت نیومده و نمیتونم نمره ای بدم. صفر هم نمیدم چون زحمت کشیدی.
قانونا نباید بعد از مهلت کلاس فرصت بدم. اما بخاطر توضیحات طولانی و وقتی که گذاشتی، میتونی تا ۲۴ ساعت آینده با جغد برام نقاشیت رو بفرستی تا نمره بگیری.

کورنلیوس فاج: ۵+۵
بعله جناب وزیر، مهمه که حقیقت منتقل بشه. مثل این حقیقت که اسمشو نبر برگشته.
نقاشی بسیار زیبایی بود.

نیکلاس فلامل: ۵+۴
یعنی شما انقدر عمر کردی، یه کلاس نقاشی نرفتی هنوز؟
توضیحاتت خلاقانه و زیبا بود، ولی برای نقاشی... کیفیتش میتونست بهتر باشه.

پرنتیس گاتو: ۱۰
به به چقد قشنگن. گیتارشو!
چشمات انقدر چپ نیس یعنی یکم چپه؟
خوشحالم که بر کمالگرایی غلبه کردی.

مرگ: ؟
درود بر جناب مرگ. دلیل دوم دقیقا دلیل انتخاب نقاشی به‌عنوان غلبه بر کمالگرایی و این جمله‌ست که نقاشیم خوب نیست! خوب و خلاقانه بود.
اما به خاطر دلیل یک و اینکه آدم با تجربیات منفی بیشتر یاد میگیره، نمره ای نمیدم.
اما تلاش خیلی خوبی بود و اگه کمالگرایی می‌ذاشت نمره کامل رو می‌گرفت.

اسلیترین: ۱۰

گلرت گریندلوالد: ۵+۵
نمادگرایی؟ طبیعت همیشه تعادل را پیدا می‌کند. بله.

دراکو مالفوی: ۵+۵
متاسفانه نقاشیت الان حذف شده دراکوی عزیز. ولی من در طول ترم به کلاس سر زدم و نقاشی زیبات رو دیدم. منم عاشق چشم هام و از توصیف هات و اهمیتی که برای نقاشی قائلی لذت بردم.

ریتا اسکیتر: ۵+۵
از خلاقیتت توی نقص سوم لذت بردم. قلم پر زیبایی هم کشیدی.
به کلاسم خیلی خوش اومدی‌ ریتا. امیدوارم ترم اول هاگوارتز برات خاطره انگیز و جذاب باشه و خوش بگذره.

از اینکه در کلاس شفابخشی شرکت کردید، نقاشی های زیبایی کشیدین و از یاد و خاطره مرلین هم غافل نبودید ممنونم.
امیدوارم بازم تو کلاسم ببینمتون.
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 18:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملانی با چمدونی در دست وارد کلاس تاریخ جادوگری میشه و چمدون رو روی میز جلوی استاد هلمز متعجب میکوبه.

درود بر استاد به‌حق تاریخ جادوگری، تلما هلمز عزیز.
من و دمپایی‌هام تحقیقات بسیاری انجام دادیم که میخوایم به سمع‌ و نظرتون برسونیم.
همونطور که میدونید مرلین یه ریش داره که درکنار هنرهایی مثل حاجت دادن، ظرفیت بینهایتی هم برای جاساز بودن داره.
یعنی چه؟ و اصلا ربطش به غیبت کبری چیه؟
خب، باید خیلی خیلی بریم عقب تر.
طی تحقیقاتی که دمپایی ابری نارنجی از ریشی انجام داده... مرلین در خانواده ای مذهبی و تهی‌دست چشم به جهان گشوده و پس از مرگ والدین و بالا کشیده شدن ارث و میراث توسط عموی گردن کلفتش، یه نات هم در بساط نداشته تا با ناله سودا کنه و کسب و کاری راه بندازه.

مرلین بینوا روش هم نمیشد که تو دنیای جادوگری دنبال کار بگرده. بلاخره مرلینی گفتن، اگه کسی بو می‌برد همون یه‌ذره نذوراتی که به ریشش می‌شد رو هم از دست می داد. اعتقادات مردم هم سست شده بود و نذورات به شکلات و ویفر و خرما تقلیل یافته بودن.

اینگونه شد که مرلین از دنیای جادوگری خداحافظی کرد و وارد دنیای ماگلی شد و غیبت صغری شروع شد.
مرلین تو دنیای ماگلی با ترکیب شکلات و ویفرهای نذری و ریش خودش، یه پشمک پرطرفدار اختراع و فروشگاه پشمک حاج مرلین رو افتتاح کرد و کارش بسیار گرفت.
از اقصی نقاط انگلستان میومدن که پشمک حاج مرلین رو در مدل های مختلف بخرن و سوغاتی ببرن. حتی شایع شده بود که این پشمک خواص درمانی هم داره.
کمی که گذشت ریش مرلین تُنُک شد و کاسبی خوابید. خب به‌هرحال ماده اولیه کم اومده بود. اما مرلین که گالیون بهش مزه کرده بود، نمیخواست برندش به همین زودی فراموش بشه یا به دست رقبا بیفته.
بنابراین سری به بازار زد و به توصیه ماگل خردمندی به اسم ابوعالی سامثینگ یه دبه روغن کرچک خرید. ابوعالی گفته بود که به مدت یک هفته باید هر شب ریشش رو توی این دبه روغن بخوابونه تا رویشش دوبرابر بشه.
ریش دوبرابر، پشمک دوبرابر... بنابراین مرلین قصه ی ما با خوشحالی رفت خونه و ریشو گذاشت تو دبه روغن و خوابید.
اما خب... تا صبح که نخوابید، بلاخره پیرمرد بود و نیاز به مرلینگاه داشت... نصفه شب مرلین پا شد بره دستی به آب برسونه که پاش رفت روی ریشی روغنی و لیز و افتاد و دندونش... چیز، نه. افتاد تو ریش. بعله.
این اطلاعات همش از منابع آگاه به زور دمپایی نارنجی خیس اتخاذ شده و کاملا معتبره.

کجا بودم؟ بعله، دقت کنید که داخل ریش خودش دنیاییه دیگه. پس عجیب نیس چه کسی توش گم بشه.
همونطور که گریفیا هی توش گم میشن. تازه کوین رو پیدا کردیم.
علاوه بر شاهدان عینی، پهناوری دنیای درون ریش مرلین رو لنگه ی دمپایی پلنگی هم شاهده.
ماموریت لنگه دمپایی پلنگی این بود که پس کله ی جینی فرود بیاد، اما خب... با فرار جینی و افتادنش تو ریش مرلین ماموریت ناکام موند.
دمپایی هم نتونست این ناکامی رو طاقت بیاره و دنبالش پرواز کرد داخل ریش مرلین و... هنوز هم راه برگشت رو پیدا نکرده.
جینی رو هم پیدا نکرده.
مگه این یه گوله پشم چقدر جا داره؟!

آره خلاصه طبق اطلاعاتی که از این لنگه به اون لنگه مخابره شده فهمیدیم که مرلین هم به همین سرنوشت دچار شده بوده و در مدت غیبت کبری توی ریش خودش گم شده بوده‌.
اونجا گرفتار کازینوهای لس آن‌پشم شده، همه چیزشو باخته... سوار کشتی شده و از مثلث یهودا سر درآورده و از دست قبایل مرلین خوار فرار کرده و تا قطب جناق رفته و پس از سالهای سال آوارگی بلاخره از قسمت جنوبی قطب جناق خارج شده.
این بود نتیجه تحقیقات ما. (چمدان را می‌بندد)

الان جینی تنها اونجا گیر افتاده و شاهد غیبت کبری دیگری هستیم.
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/4/19 18:30:20
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
تاپیک انجمن
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 00:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شبی تابستانی بود و در برج گریفیندور جز خروپف های ترکیبی مرلین و جیمز صدایی شنیده نمی‌شد.
البته یه صدای دیگه هم شنیده می‌شد.
-ببین، بیا منطقی باشیم. تا کی میخوای این دختر رو پیش خودت نگه داری؟ آخه انصاف نیس. درسته اخلاقش بده... شوهرش هم بده... ولی خب طفل معصومش چه گناهی کرده؟

ملانی یه پاش رو روی پای دیگه‌ش انداخت و قیافه ی جدی‌ای به خودش گرفت. امشب دمپایی های گل پونه های وحشی دشت امیدش رو که هدیه لیلی برای روز تولدش بود رو پاش کرده بود. علاوه بر عطر گل محمدی خوبشون دمپایی های خوش شانسی‌ش هم محسوب می‌شدن.
-از وقتی این دخترو اسیر کردی جیمز افسردگی مزمن گرفته والا... منم دلم نمیاد بهش دمپایی بزنم اصلا... اسیر نکردی یعنی؟

ملانی نگاه ملامت باری به ریشی که از در خوابگاه پسران بیرون زده بود و از پله اول آویزون شده بود انداخت.
-منظورت چیه که اسیر نکردی؟ پس اون عمه موریله که جینی رو برای ۴ ماه مفقودالاثر کرده؟ خب حالا قهر نکن.

ریش مرلین دو وجب به عقب رفته بود، اونم بخاطر اینکه صاحبش هوس کرده بود که یه غلت به پهلوی چپ بزنه.
اما ملانی همیشه اعتقاد داشت که ریش مرلین از خودش اراده و قدرت داره و این مرلینه که در بند ریششه.
وگرنه چه دلیلی داشت که مرلین از پس دادن جینی که ۴ ماه پیش داخل ریشش گم شده بود امتناع کنه؟ ملانی برای جلوگیری از محکومیت جینی به دادگاه رفته بود. جیمز رو دلداریها داده بود. خون دلها خورده بود و هنوز هم جینی مفقود بود.
تازه ماجرا به همینجا ختم نمی‌شد. همین چند هفته پیش کوین پیشنهاد کرده بود که یکی بره داخل ریشی تا جینی رو پیدا کنه و حالا... کوین هم گم شده بود.
-ببین، درکت میکنم... انقدر ملت ازت درخواست داشتن خسته شدی و شاید به حرفام گوش ندی. اما ببین چی برات آوردم؟

ملانی شونه چوبی دسته طلایی فلور رو با رضایت جلوی ریشی گرفت. مطمئنا فلور درک می کرد که برای نجات دادن دوستهاش فداکاری هم لازمه. ملانی اسپری گره بازکن فلور رو هم بیرون آورد و شروع به شونه کشیدن ریش کرد.
-این پیرمرد اصلا بهت نمیرسه و همینجوری پرگره و پت شده اینور اونورت میبره... میدونم. تازه کلی هم چیز داخلت جاساز میکنه که حمل‌شون لابد خیلی سخته.

ملانی باید با ظرافت این مذاکره رو پیش می برد. اون بارها موقع بیداری مرلین تلاش کرده بود قانعش کنه که دستی به ریشش بکشه و جینی رو پیدا کنه اما پیرمرد هردفعه با گفتن اینکه "جای دوری که نرفته باباجان، خودش پیداش میشه" و "گر صبر کنی ز جوجه فاوکس ها سازی" ملانی رو دست به سر کرده بود.
از اول هم میدونست که طرف حسابش ریشیه و مرلین واسطه ست.
-تازه فلور شینیون و کراتین و پروتئین هم بلده. البته از وقتی جینی نیست اونم افسرده شده و مثل سابق دست و دلش به روتین پوستی و مویی نمیره.

ملانی ریش رو شونه می زد و براش از داغ دل فلور و هری و جیمز می‌گفت. بلاخره ریشی هم دل داشت و توی دستای ملانی مثل موم نرم شده بود.

-به نظرت بخاطر استرس کلاس ها و کوییدیچ اینجوری شده؟
-نمیدونم... این دور سوم مذاکراته. هردفعه یه چیز از کیف آرایش فلور بیچاره برمی‌داره. دیشب که داشت برای ریش مرلین بیگودی می پیچید... .

تلما و روزالین که فقط کله هاشون از در خوابگاه دخترا بیرون بود، نگاهشون رو دوباره به ملانی دوختن.
-مطمئنم کوین یه جا قایم شده و داره بستنی میخوره.ملانی زیادی پارانوئیده.
-ولی من میگم لرد کوین رو گروگان گرفته تا اطلاعات شخصیش رو لو نده.

اما تلما شک های هیچکس جز خودش رو موجه نمیدونست. کوین نه مثل جینی توی ریش مرلین گم شده بود و نه گروگان گرفته شده بود. اون احتمالا بخاطر تحقیقاتش و جدی‌نویسی درمورد زندگی شخصی مودی دچار نفرین شده بود و بعد از اینکه صورتش پر از جوش های دوران بلوغ و دماغش به درشتی کدوحلوایی های جالیز هاگرید شد خودش رو توی زیرزمین گریمولد حبس کرده تا درمانش پیدا بشه‌...

-اوه، فلور اگه اینو ببینه سکته میکنه!

ملانی بسته ای پر از گچ های موی صورتی و آبی و طلایی رو باز کرده بود و قصد داشت ریشی رو مش کنه‌.

-فکر کنم داره بهش میگه تار ریش هاش قراره مثل موهای خود ملانی رنگین کمونی بشه... فلور بیچاره... عاشق گچ موهاش بود.
-هیس، تو هم دیدی؟ فلور که گچ موی قرمز نداشت نه؟

ملانی بعد از سه مش طولانی آبی و صورتی و طلایی بلاخره توی مذاکره موفق شده بود. دسته‌ای از موی نارنجی جینی از پهلوی ریش مرلین بیرون زده بود. بعد از ۴ ماه بلاخره جینی رو پیدا کرده بود! حالا دیگه مجبور نبود روزالین رو با تهدید بفرسته تو ریش تا دنبال جینی بگرده.
-از اولم میدونستم باهم کنار میایم.

-باباجان، نصفه شبی چرا تو راه پله نشستی؟

ملانی با ظهور ناگهانی مرلین دستپاچه شد و گچ هارو تو جیبش قایم کرد.
-چیز، دیدم ریشت سر راه افتاده کثیف شده... جینی باز رفت. همینجا بود... تو مگه گوشات سنگین نیس پیرمرد بگیر بخواب دیگه... .
-من که خواب... .
-همیشه باید همه‌چیزو خراب کنی، من چه گناهی به درگاه مرلین کردم که گیر مرلین افتادم...
-باباجان آروم... .
-می مردی دو دیقه دیگه هم میخوابیدی. جینییییییی.
-برم یه چایی نبات اسطوخودوس برات بیارم باباجان. خیلی عصبی به نظر میای... برای سلامتیت خوب نیست.

مرلین با سرعتی که از سنش بعید بود از پله ها پایین دوید و ناپدید شد و ملانی رو غمگین و تنها برجا گذاشت.

-جینی... .

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
تاپیک انجمن
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1405 14:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جلسه اول کلاس شفابخشی جادویی


وقتی کسی وارد کلاس شفابخشی جادویی می‌شد، در نگاه اول کوهی از کتاب رو روی میزها می دید و جادوآموزان رو نمی دید.
اما جادوآموزان در پشت این کوه ها، بدون نگرانی از حجم کتابهای کلاس شفابخشی، مشغول موشک ساختن و انداختن به همدیگه بودن و چندنفر هم همراه با جیمز سیریوس پاتر داشتن ققنوس یا قازقولنج بازی می کردن.

بلندترین کوه کتاب جلوی روزالین اورست بود که با جدیت به جایگاه خالی ملانی زل زده بود و به خودش قول می داد که هیج دمپایی ای از ملانی توی این کلاس نخوره.

-هی کوهی! برای اینکه اون دماغو پشت کوه کتاب قایم کنی باید کتابای بیشتری میذاشتی.

روزالین مثل همیشه جوری رفتار می کرد که کسی به نام جیمز حرفی نزده و اصلا وجود نداره. ولی نمیتونست بخار عصبانیت که از کله ش بلند می‌شد رو کنترل کنه و همین کافی بود که به جیمز انگیزه بده.
-هی، اگه بیای تو تیم ما خیلی خوب میشه. هر دستی رو که انتخاب کنی من میفهمم که قازقولنجه و انتخابش نمیکنم. تو برگ برنده مون...

جیمز نتونست جمله‌ش رو تموم کنه، چون روزالین با یه حرکت کات دار کتاب شفابخشی ذهن رو به سمتش پرتاب کرده بود. جیمز با نیش باز جاخالی داد اما ضربه کات دار رز به سه کوهی که دار و دسته جیمز رو از نظرها پنهان می کرد خورد و دیوارهای دفاعی فرو ریخت.

-به به، پیش قاضی و قازقولنج بازی! بیا پیش من جیمز، این جلسه رو با هم تدریس می کنیم.

ملانی در بهترین زمان از نظر رز وارد کلاس شده بود. جیمز میدونست اگه بحث کنه خطر دمپایی وجود داره، پس بدون هیچ حرفی با قیافه آویزون به جلوی کلاس رفت.

-لطفا برو و از مادام پامفری بیماری رو که خواستم رو تحویل بگیر عزیزم، نگران نباش بیمار واگیرداری نیست. البته مراقب باش بهت دست نزنه.

جیمز میتونست از کلاس در بره و هرچقدر دلش میخواست ول بچرخه! اخرش هم میگفت مادام پامفری نبوده یا نتونسته راهو پیدا...

-جیمز، لبخند شیطانی رو جمع کن. برای این ماموریت مهم گازک به عنوان مجوز همراهت میاد. تا ده دقیقه دیگه اینجا باش. حواست باشه دیر نکنی، این دمپاییم یکم بی اعصابه. خب بریم سراغ شروع کلاسمون!

جیمز بخت برگشته که همیشه نیات پلیدش از صورتش پیدا می شد؛ غرغرکنان با دمپایی ای که بالای سرش شناور بود، به سمت درمانگاه میره.

-من ملانی استانفورد شفادهنده و پروفسور این ترم کلاس شفابخشی جادویی‌ هستم. خیلی خوشحالم که چهره های جدیدی رو این‌جا میبینم! البته زیاد نمیبینم. لطفا همه کتابهاتون رو بذارید تو کیفتون. بهتر شد.
شفابخشی علم پیچیده ایه که برای یادگرفتنش به دانش گسترده ای از قبیل معجون سازی، گیاه شناسی، تغییرشکل، موجودات جادویی و... نیاز دارید. بنابراین این کتابها برای امتحان پایانی‌تون به درد میخوره. اما فعلا ما توی کلاسها با هم بخش عملی رو تمرین می کنیم. لطفا کتاب شفابخشی ذهن صفحه ۱۴ رو باز کنید.

کتاب شفابخشی ذهن رز همونی بود که باهاش ضربه کات دار زده بود.
-مرلینا چقدر من بدشانسم آخه!

-روزالین، عزیزم لطفا صفحه‌ ۱۴ رو برامون بخون.

از این بدتر نمی شد. انگار مرلین دوس داشت رز رو توی تموم بدشانسی ها غوطه ور کنه و بهش بخنده. بدشانسی اونم تو کلاسی که انقدر منتظرش بود.
اشک تو چشای روزالین جمع شده بود که ناگهان صداهایی از پشتش شنید.
-پروفسور چه بیماری رو قراره امروز ببینیم؟

ملانی به یاد جیمز افتاد و به ساعتش نگاه کرد.

-اکیو بوک!
کتاب روزالین از عرض کلاس پرواز کرد و به دست فلور رسید. لحظه ای بعد روزالین به لطف دوستانش صفحه ۱۴ را باز کرده بود.

-پنج دقیقه دیگه میرسه لیلی عزیز. اول یه توضیح از کتاب بشنویم.
روزالین با اشاره ملانی شروع به خوندن کرد.

بیماری پرفکشیونیسموس سابتیتوس!
وسواس‌ ناگهانی کمال گرایی


علائم: رنگ پریدگی، انجام دادن چندباره کارها، رخوت و سستی و در مواقعی فلج موقت، بی خوابی

نشانه بارز: باور اینکه اگه در حد کمال نباشه، پس بی‌ارزشه.

این بیماری ذهنی بسیار سریع پیشرفت کرده و فرد را از زندگی عادی محروم می کند.
بیماری با علائم خفیفی مانند نارضایتی و تکرار کارها تا رسیدن به بی نقص ترین حالت ممکن شروع می شود و کم کم به نفرت فرد از هر نقصی در کار می انجامد.
در مراحل پیشرفته ی بیماری، حتی لباس پوشیدن و بیرون رفتن از تخت نیز به تلاش زیاد فرد نیاز دارد. بیمار هیچ‌کاری را شروع نمی کند و به هیچ کاری نیز پایان نمی دهد زیرا همه آنها از نظرش ناقص و بی ارزش خواهند بود.
دوره کمون این بیماری بسیار طولانی است. اما به دلیل طغیان ناگهانی و بروز برق آسا، به آن وسواس ناگهانی گفته می شود.


-خب رز، دوره کمون طولانی یعنی چی؟
-یعنی دوره خفتگی زیادی داره و مدت زمان زیادی طول میکشه تا بیماری نشون داده بشه.
-کاملا درسته. ۱۰ امتیاز برای گریفیندور! این بیماری بسیار هوشمند و آروم پیش میره و ناگهان فرد رو از پا میندازه‌. شاید حتی بعضیا به اینکه کمالگرا هستن و همه کارها رو به بهترین نحو انجام میدن افتخار کنن. اما همیشه باید حواسشون باشه که این بیماری در کمین‌شونه و درمان خیلی سخت و طولانی‌ای هم داره. اینم از جیمز!

جیمز با رنگ پریده، یه بادمجون روی کله ش و تخت چرخ‌داری، وارد کلاس شد. معلوم بود که حداقل یکبار سعی کرده از زیر کار در بره.
-مرسی جیمز.
-مادام پامفری گفت مراقب باشید چون سعی میکنه نقاشی رو به صورت بقیه پرتاب کنه.

جیمز قبل از اینکه ملانی چیز دیگه ای ازش بخواد، به سرعت به سمت نیمکتش پرواز کرد.

-حالت چطوره نایل؟
روی تخت چرخ داری که آورده بود؛ مردی رنگ پریده با موهای پریشون و چشمانی که خیره نگاه می کرد، نشسته بود و با بندهایی به بالش بسته شده بود و در عین حال تا حدی آزاد بود که چیزی رو نقاشی کنه.
-نه، نه، اصلا خوب نیست!
-قرار بود امروز صبح نقاشی رو بهم تحویلش بدی، یادته؟ ببینمش.

نایل با قیافه ملتمسی به ملانی نگاه کرد و برگه رو به آرومی بهش تحویل داد. جادوآموزان با دلسوزی به این صحنه نگاه می‌کردن.
-خیلی قشنگه نایل. انگار حاکم طبیعت اطرافشه. خب این شاخه ی کج برات چه معنی ای داره؟

لحظه ای به نظر اومد که نایل نشنیده، اما کم کم کلمات مبهمی از دهنش خارج شدن.

-نه نایل، به این معنی نیست که تو نتونستی درست بکشی و به درد نمیخوره. معنیش چیه؟
-هرچیزی با... نقص هاش... کا...مله...
-آفرین! پس دیگه به این بندها نیاز نداریم و تزریق هارو با دوز کمتری ادامه میدیم.

ملانی از مرد که حالا سرحال تر به‌نظر میومد، دور شد و به وسط کلاس اومد.
-نایل هفته گذشته با علائم شدید بیماری پیش من اومد. متاسفانه قبل از اینکه به فکر درمان باشه تقریبا خونه‌ش رو آتیش زده بود، چون لکه‌های کف آشپزخونه‌ش پاک نمی‌شدن. علاوه بر این هیچ انگیزه ای هم برای شروع هیچ کاری هم نداره چون به اندازه کافی خوب نیست.
درمان بیماری های ذهنی پیچیده‌ست و شما باید با صبر و خونسردی پیش برید و هرجا لازم باشه بیمار رو محدود کنید تا به خودش یا شما آسیب نزنه. درمان این بیماری تلفیقی از دارو و این طلسمه...
ملانی نقاشی نایل رو که کثیف و درهم بود رو بالا گرفت و به جادوآموزاش نشون داد.
نقاشی روی برگه ای پر از چین و چروک کشیده شده بود. انگار نقاش بارها سعی کرده بود اون رو از بین ببره.
در وسط کاغذ، درختی زیبا و راست قامت کشیده شده بود که برگ های سبز روشنی داشت و شاخه هاش به زیبایی به آسمون رفته بودن. اما یکی از شاخه ها کج و معوج به سمت زمین اومده بود. چند ریشه ی درخت از زمین بیرون اومده بودن و در قسمت پایینی تنه هم یک سوراخ بزرگ دیده می‌شد که احتمالا خونه جغد یا سنجابی بود. ملانی با لبخندی که به لب داشت ادامه داد.
-این یه طلسم قویه. قلم باعث میشه بیمار نقاشی‌ای با نقص های معمولی بکشه و باهاش کنار بیاد و کاغذ هربار که بیمار بخواد پاکش کنه قلقلکش میاد و میخنده و وقتی بخواد مچاله‌ش کنه یا دور بیاندازتش به حالت اول برمیگرده. همونطور که رز خوند، مشخصه ی بارز وسواس ناگهانی کمالگرایی اینه که بیمار از هر نقصی متنفره و هر چیزی که در حد کمال نباشه رو بی ارزش میبینه.
این درخت با وجود ریشه های زشت، شاخه ی کج و حفره ی داخل تنه، همچنان یه درخت منحصر به فرد و در نوع خودش زیباست. اگه این کاغذ و قلم جادو نشده بود، نایل سعی می کرد یه درخت صاف و بی نقص بکشه و در این مرحله از بیماری، هرگز موفق نمی شد. اصلا درختی نمی‌کشید چون همه از نظرش ناقص و بی ارزش بودن! اما با این طلسم کم کم نقص ها به نظرش عادی میاد و وقتی شما تشویقش می‌کنید، میپذیره که نقص ها واقعیت دارن و هیچ چیزی برای ارزشمند بودن الزاما نباید کامل باشه.

جادوآموزا با دقت به نقاشی و ملانی نگاه می کردن و هرچقدر بیشتر توجه می‌کردن بیشتر نمی‌فهمیدن.

-درمان این بیماری مثل بیشتر بیماری‌های ذهنی بسیار طولانیه و البته به هنر و ذهن منظم درمانگر نیاز داره. برای همین تمرکز ما باید روی خودمون و روی پیشگیری باشه.
حالا برای اینکه اول از همه خودتون دچار وسواس کمالگرایی ناگهانی نشید و دوم روند درمان بیماری رو بهتر درک کنید، ازتون میخوام با این قلم و کاغذ های جادو شده یه نقاشی بکشید. همونطور که گفتم قلم جادو شده که سه تا نقص به نقاشی تون اضافه کنه و کاغذ جادو شده تا نتونید پاکش کنید یا از بین ببریدش. تمرین کنید که نقص های درون نقاشی‌تون رو بپذیرید و دوستشون داشته باشید و از بیماری های ذهنی به دور باشید. پایان کلاس!

تکلیف: یه نقاشی از هرچیزی که دوس دارید بکشید، سه نقص به نقاشی تون اضافه کنید که عمدی باشه. در ادامه در حداقل ۲۰۰ کلمه توضیح بدید که چرا این نقص ها پیش اومدن و به چه علت دوستشون دارید؟
هرچقدر نقص ها و توضیحاتتون خلاقانه تر و در عین حال معمولی باشن، نمره بیشتری خواهید گرفت. یک نمره رو برای خلاقیت‌ کنار میذارم. موفق باشید.
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/4/12 14:05:33
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
تاپیک انجمن
پاسخ: تالار جشن هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1405 23:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-اگه به گوش بابام برسه از گوشات آویزونت میکنه ویزلی.
-چرا به بابات نمیگی بیاد نجاتت بده؟

فلور که کم کم داشت حوصله ش از دعواهای مداوم رون و دراکو سر می رفت نگاهی به ساعت طلاییش انداخت و با بی صبری پای راستش رو روی زمین ضرب گرفت.
-توی ماموریت واضح گفته بود که شما دوتا باید با صلح و دوستی برید پیش اژدها، نه با دعوا! اگه با این وضع برید اونجا جفتتون برای شام اژدها تاس کباب میشید و هیچ پاپیونی هم نمیتونه جلوش رو بگیره.

-من با خائنین به اصل و نسب هیچ دوستی ای ندارم!

رون از توهین های دراکو قرمز شده بود و پاپیون صورتی بزرگ توی دستش از خشم می لرزید. چطور میتونست خفت و خواری دوستی با مالفوی رو تحمل کنه؟
اما یه نگاه به زیبایی فلور همه چیز رو از یادش برد. خوشحالی فلور ارزش همه چیز رو داشت.
-هرچی فلور بگه. بیا اینو بزن و بریم زودتر از این مخمصه خلاص شیم. البته تا وقتی فلور هست دیرتر خلاص شدیم هم اشکال نداره.
-هه، با این آیکیوت فکرنکنم بتونی خلاص بشی. شاید اگه اژدها بخورتت اون دنیا خونه بزرگتری داشته باشی ویزلی.

فلور طاقتش طاق شد، تابی به موهای طلاییش داد و جلو رفت و سنجاق پاپیونی رو با خشونت از دست رون گرفت و با فشار سوراخ کننده ای به موهای تافت زده و بی نقص دراکو وصل کرد.
دراکو غافلگیر شد، خواست مقاومت کنه که فلور چیزی از جیبش درآورد و جلوی دراکو گرفت. چیزی که از چوبدستیش هم ترسناکتر بود.
-ببین بچه، من نمیخوام بخاطر دعوای شما دوتا احمقا از مرحله بعد محروم بشم، پس همین الان دستتو میذاری تو دست رون و مثل دوتا دوست پیش اژدها میرید تا راضی بشه. وگرنه...
-این چیزو از جلو چشم من دور کن، دختره نیمه اصیل!
-این چیز اسمش گازگولیه عزیزم. از کلکسیون دمپایی ملانی قرضش گرفتم. گازهای خیلی دردناکی میگیره. نمیخوای که امتحان کنی؟

دراکو ترجیح می داد هرچه زودتر از شر پاپیون صورتی و دمپایی صورتی و اژدهای صورتی خلاص بشه! پس غرغرکنان و با چهره ای عبوس راه افتاد تا با رون پیش اژدها برن و دوستی و مودت بین خودشون رو اعلام کنن و فلور هم مثل یه خواهر بزرگتر با دمپایی در دستش پشت سرشون به راه افتاد.
آیا اژدهایی که مرام دامبلدور داشت اونهارو میپذیرفت؟
آیا میتونستن نشون بدن که به هم اعتماد دارن تا اژدهالدور هم بهشون اعتماد کنه و رازهاشو باهاشون درمیون بذاره؟
در اپیزود بعد خواهید دید...
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/4/9 23:59:46
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
تاپیک انجمن
پاسخ: The Eternal Beauty
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1405 13:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مگه بابامرلین میذاره براش ها تمیز بمونن. صدبار گفتم از براش ملت به عنوان نظم دهنده ریش و ابروت استفاده نکن.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
تاپیک انجمن
پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1405 00:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به به، چه روز خاطره انگیز و زیبایی بود. با شما بچه های گلم همیشه خوش میگذره. دمپاییم هم ازتون راضی بود.
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
تاپیک انجمن
پاسخ: گشنه در جادوگران!
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملت جادوگران با دیدن جزیره حسابی ذوق زده شدن و مرلین رو شکر کردن.
بعضی ها حتی بر طبل شادانه کوبیدن که البته طبل همون تخته های شکسته ی کشتی بدبخت بود که دیگه از دست این جادوگرای بی چوبدستی خسته شده بود و شرحه شرحه شد و رفت که توی کف دریا به بیکینی باتم بپیونده و اونجا تبدیل به رستوران آقای خرچنگ بشه و کمی لذت ببره.
جادوگران نمی خواستن باهاش برن ولی چوبای کشتی زودتر رفته بودن و همه جادوگران تلپی افتادن تو اقیانوس و اقیانوس هم با ذوق همشون رو بغل کرد.

اما اونا نمیخواستن بغل بشن به اندازه کافی توسط دامبلدور بغل و نصیحت شده بودن. پس دست رد به سینه اقیانوس زدن و اقیانوس هم دل بزرگش شکست. غمش گین شد و گریه کرد و حجم آب شور بیشتری رو به خودش اضافه کرد.

جادوگران تا انجایشان رفته بودن تو آب (تا کمر) و دیگه از زندگی ناامید شده بودن تا اینکه اقیانوس گریه ش بند اومد اقیانوس نمیخواست اونا آروم و بی درد بمیرن پس کوسه های قاتل شو صدا کرد و حالا کوسه های سیاه سفید خوشگلی دور جادوگران چاق و لاغر و از همه رنگ میچرخیدن.
در این حین که همه جادوگران خودشون رو باخته بودن لیلی لونا پاتر که یه ریونکلاوی باهوش بود هرپوی کثیف رو برداشت و مثل پره ی پنکه سقفی هرپو رو دورتادور جمعشون چرخوند این کار به سرعت آب اقیانوس رو تا فاصله زیادی به رنگ سیاه درآورد و حلقه ی محافظی از کثافت دورشون شکل گرفت.
شاید فکر کنید اونا نجات پیدا کردن اما اشتباه می کنید.
یهو از ناکجا آباد یه تور گنده رو سرشون فرود اومد و جادوگران رو به سمت جزیره ای که دیده بودن کشید. :yse:
همه خوشحال بودن که نجات پیدا کردن تا اینکه چشمشون به پاتیل های و آدم های لب ساحل جزیره افتاد.
-کوسه ها ناهار مارو نخورد.
-کوسه های بدرد نخور.
-ما گوشنه بود.
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/3/28 23:42:42
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
تاپیک انجمن
پاسخ: The Eternal Beauty
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1405 22:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خیلی دقیق و عالی بود! مشکل من بیشتر از اینکه با کشیدنش باشه، با پاک کردنشه. اینهمه زحمت میکشی آخر شب باید بشینی همه ی اون زیبایی رو بسابی بره.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
تاپیک انجمن
پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 22:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از بس شیطونی میکنید همه ی دمپاییام لنگه به لنگه شده.
فعلا جلوی دوربین آبروداری کردی بچه، کسی فعلا خبر نداره با کمالگرایی و غر هات کچلم کردی.

هلنای عزیزم، اومدنت به تالار گریف با خودته ولی رفتنت با مرلینه.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
تاپیک انجمن