جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 02:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

-چی شده خانوم ناظر؟ درست فهمیدی، همه چی تقصیر توئه. تو دوستات رو به این وضع انداختی. اگه کور نبودی... اگه انقدر احمقانه به دوستات اعتماد نداشتی... اگه من رو توی چشماش می دیدی، الان هیچکدوم اینجا نبودیم.

صدای خنده ی وحشیانه ی جینی درون اتاق کوچیک پیچید. لیسا به شدت تقلا می کرد و با ناامیدی سعی می کرد طنابی که با آن به صندلی بسته شده بود را شل کند. اما ملانی آرام و ساکت به جینی نگاه می کرد.
-من هنوزم بهش اعتماد دارم. من میدونم که اونجایی جینی! ما همه یه خانواده ایم، تو میتونی شکستش بدی! به یاد بیار...
-خفه شو.

جینی با عصبانیت روی ملانی خم شد و گلویش را با یک دست فشار داد. ملانی فرو رفتن ناخن های جینی درون پوست گردنش را حس می کرد. چه قدرتی داشت! کم کم جلوی چشمانش تصویر جینی با چشمانی که از خشم و حرص از حدقه بیرون زده بود، محو و تار می شد و ریه هایش از اکسیژن تهی می شد.

-به یاد بیار! جینی، ما بهت اعتماد داریم. تو میتونی از پسش بربیای...

دست جینی گلوی ملانی را رها کرد. ملانی با سرفه های شدید سعی می کرد نفس بکشد. لیسا فهمیده بود ملانی چه قصدی دارد و از تلاش مذبوحانه ی جینی برای خفگی ملانی فهمیده بود که راهش همین است. جینی دو دستی سرش را گرفته بود و چشمانش را بسته بود.
-نه... نه...

-بیا با هم به خوابگاه برگردیم جینی. همه چی رو به راهه. ما کنارتیم.

-جینی، تو خیلی قوی تر از اونی...

-نه، خفه شید! احمقا، هردوتون رو میکشم... نه...

جینی روی زمین افتاده بود و به خودش می پیچید.

-به یاد بیار. ما دوستاتیم و بهت اعتماد داریم.

ناگهان بدن جینی آرام شد و صدای هق هق گریه اش در اتاق پیچید.
-بچه ها... من... من... متاسفم...

ناگهان صورت جینی به تندی به سمت بالا چرخید، دود سیاه رنگی از دهانش بیرون پرید. در اتاق چرخید و به سمت ملانی رفت و لحظه ای بعد، ملانی روی صندلی اش بیهوش شد.

لیسا بلاخره خودش را از شر طناب هایی که کمی شل کرده بود خلاص کرد و به سمت جینی دوید.
-جینی؟ حالت خوبه؟ تو عالی بودی... میدونم توانت تحلیل رفته اما قبل از به هوش اومدنش باید از اینجا فرار کنیم. جینی؟ باید کمک بیاریم.

جینی نیمه بیهوش بود و کلمات مبهمی به زبان می آورد. جنگیدن با روح شرور تمام توانش را از او گرفته بود. لیسا زیر لب ناسزا گفت و به سمت در خروجی دوید. او باید هر چه زودتر نیروی کمکی را خبر می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

آستریکس ماسکش رو برداشته بود و با لبخند مکش مرگ مایی به دو بنیان گذار خیره شده بود. جینی-گودریک و بردلی-روونا هم بهش خیره شده بودن. ناگهان جینی-گودریک لبخند ملیحی زد و لحظه ای بعد جینی روی زمین افتاده بود و آستریکس هم بیهوش شده بود.

-بابا چرا انقد کانال عوض می کنید، اگه بسوزن چی؟

ملانی با کلافگی به آستریکس-گودریک که کم کم به هوش می اومد نگاه می کرد. چه دردسری درست شده بود.
اونور هم بردلی-روونا بدون اینکه به موضوع بحث علاقه ای نشون بده، در گوشه ی دیگه ی تالار با چابکی حرکات شمشیرزنی رو تمرین می کرد.

آستریکس-گودریک با خوشحالی شروع به فیگور گرفتن کرده بود و عضلات ورزیده اش رو به ملت نمایش می داد.
-آبجی ناراحت نشیا، ولی من هرچی نباشه یه مرد هستم. تا الان منتظر یه بدن ورزشکاری و مناسب بودم. البته موی قرمز هم بهم میاد ولی...
-حرفم اینه که بلاخره میخواد به افتخار گریفیندور کمک کنی یا نه؟

ملانی روزهای زیادی توی تالار گریفیندور آستریکس رو دعوا و دمپایی بارون کرده بود و ترس دمپایی های ملانی در وجود آستریکس رخنه کرده بود. برای همین حالا گودریک هم تا حدی ازش حساب می برد.
-میگم، اون دمپایی رو بذار کنار. میتونیم با حرف حلش کنیم.
-چجوری میخوای حلش کنی؟ از وقتی اومدین مارو مسخره ی خودتون کردین. اون از روونا اینم که از تو... ما میخواستیم غرور و افتخار گریفیندور و ریونکلاو رو برگردونیم. اونوقت شما نشستید مچ میندازید و دوئل می کنید و ملتو تسخیر می کنید. زشته! قباحت داره! شما باید الگوی ملت باشی جناب گودریک...

ملانی بی وقفه سر آستریکس-گودریک غر می زد و مجالی برای دفاع بهش نمی داد. اما یک آن در فاصله نفس گرفتن ملانی برای جملات بعدی، آستریکس-گودریک سریع وارد عمل شد.
-میتونیم باهم تغییرات خوبی بدیم و تالار رو پیشرفته کنیم. چطوره از معما گذاشتن برای ورود به تالار شروع کنیم؟
-ما گریفیندوریم نابغه. بچه ها... بیاید آقارو روشن کنید گریفیندوریا چجورین و چیکار میکنن و چی میخوان.

در گوشه ی دیگه ی تالار هم ریونکلاوی ها سعی می کردن تا بردلی-روونا رو روشن کنن تا کمکشون کنه غرور و افتخار گذشته ریونکلاو رو برگردونن.

افرادی که لایک کردند

بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: شرح امتیازات
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
شرح امتیازات ترم ۲۹ هاگوارتز


جلسه دوم کلاس شفابخشی جادویی


اسلیترین: 59 امتیاز از 60 امتیاز
1- گلرت گریندل والد ۱۹
2- بلاتریکس لسترنج 20
3- مروپ گانت 20

گریفیندور: 38 امتیاز از 60 امتیاز
1- کوین کارتر ۲۰
۲-هرمیون گرنجر 18

ریونکلاو: 60 امتیاز از 60 امتیاز

1- بردلی 20
2- گابریلا پرنتیس ۲۰
3- دابی ۲۰
4-لاکرتیا بلک 20
هافلپاف: 0 امتیاز از 60 امتیاز


اسلیترین: 59 امتیاز
گریفیندور: 38 امتیاز
ریونکلاو: 60 امتیاز
هافلپاف: 0 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه دوم کلاس شفابخشی جادویی


شفاف سازی درخصوص نحوه امتیازدهی:
اول از همه توضیحاتی مختصر درمورد نحوه امتیازدهی میدم. اگه دقت کنید تکالیفی که بهتون داده میشن ساده هستن چون من ازتون میخوام به چیزهای ساده با دید منحصر به فرد خودتون نگاه کنید. انتظار دارم جوری بنویسید که خواننده از دید شخصیت شما به همه چیز نگاه کنه و با خلاقانه نوشتن به چیزهای ساده و روزمره عمق بدید.
بنابراین خلاقیت در کلاس من خیلی مهمه.
نحوه امتیازدهی به شرح زیر داده میشه.

در تکلیف غیر رول:
۲ نمره خلاقیت
۳ نمره توجه به جزییات، پاسخ درست و توصیف مناسب

در تکلیف رول:
۷ نمره خلاقیت و دید شخصی
۳ نمره فضاسازی و توصیف و استفاده درست از شخصیت پردازی افراد
۲ نمره انسجام نوشته و طنز یا جدی نویسی قوی
۲ نمره نگارش درست و رعایت اصول نویسندگی
۱ نمره توجه به نکات آموزشی در کلاس شفابخشی

امتیازات:

دابی: 5 + 15
واقعا دابی بد. تزریق غیراصولی. ریختن پزشکی سنتی تو پزشکی صنعتی.
متاسفانه پست قشنگی بود و بسیار خندیدم.

هرمیون گرنجر: 5 + 13
برای سوال اول زحمت کشیدی و رول نوشتی، ولی میتونستی راحت و آسوده و غیر رول در مورد موضوع بنویسی و نظریه پردازی و توصیف کنی. علائم مریض رو درست گفتی و نمره کامل رو میگیری. تکلیف دوم بهتر بود، فقط حس میکنم کمی با عجله نوشتی و زیاد از شکلک استفاده کردی. استفاده زیاد از شکلت حس خوب داستان رو از بین میبره. برای رسوندن منظورمون توصیف و دیالوگ معمولا بهتر از شکلکه. نگارش هم کمی مشکل داشت. ولی در کل خوب بود عزیزم. خلاقیت زیادی داری.

گابریلا پرنتیس: 5 + 15
حس نمیکنی معاینه ت کمی خشن بوده؟
پایان بندی و خلاقیت داستان بسیار زیبا بود. نحوه پیدا کردن بیمار هم واقعا جالب بود. لذت بردم.

بردلی: 5 + 15
چرا من؟
نصف شاگردام خودم رو هدف قرار دادن.
بابت تصویر کلاس ممنونم خیلی زیبا بود.
دیالوگ ها هم خیلی قشنگ و خنده دار بودن. خلاقیتت هم عالی بود. اگه یکم نگارش و نظم نوشته رو رعایت میکردی بهتر می شد ولی من بهت نمره کامل رو میدم.

گلرت گریندلوالد: 5 + 14
به به چقدر علمی و دقیق توضیح دادی، بهت افتخار میکنم.
تکلیف رول نویسی هم زیبا بود. فقط انسجام نوشته و پشت هم بودن دیالوگ و توصیف ها کمی خسته کننده شده بود و سیگار دوست داشتن مادام پامفری هم کمی عجیب بود.
در کل پست خوبی بود.

بلاتریکس لسترنج: 5 + 15
یه توصیف علمی زیبای دیگه.
و یه رول خیلی زیبا. خلاقیت و شخصیت پردازی خیلی خوبی داشتی. لذت بردم.

لاکرتیا بلک: 5 + 15
برای تکلیف غیر رول یه رول خیلی زیبا نوشتی. از زحمتی که کشیدی ممنونم، توصیف و توضیح هم کافی بود.
تصویری که گذاشتی جالب بود.
خلاقیتت توی نام گذاری و شخصیت پردازی همه شون خیلی خوب بود. کاملا تونستی چیزایی که میخواستی رو برسونی. از وضوح و جذابیت نوشته ات لذت بردم.
فقط یه نکته... واکسن رو توی بازو تزریق میکنن.
تزریق غیر از بازو اثربخشی کمی داره و توصیه نمیشه.

مروپ گانت: 5 + 15
مامان. چرا نمونه کلاس رو میکشی؟
از درمان تخصصی و مامان وار بسی متشکرم! فقط غذاهای سنت مانگو یکم اذیتم میکنن.

کوین کارتر: 5 + 15
معاینه کاملا دقیقی داشتی پسرم.
بخاطر شادی دل من وایسا. شروع عالی.
بسی خندیدم و لذت بردم. ممنون از پیشنهادت، حتما باید روی فن تزریق تون کار کنیم.

تو این کلاس به من خیلی خوش گذشت. امیدوارم شما هم لذت برده باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

-لونا، تو حالت خوبه؟

لونا لاوگود قیافه رنگ پریده ای داشت و همیشه در افکار خودش بود. ریونکلاوی ها به اینکه لونا چیزهای عجیبی بگوید عادت داشتند اما آلنیس چیز دیگری دیده بود. یک لحظه سایه ای روی چهره ی ملیح و آرام لونا افتاده بود، او به یک گوشه از تالار گریفیندور خیره شده بود و لبخند ترسناکی به لب داشت.
-حالا هاگوارتز از آن ماست.

آلنیس گوش تیزی داشت، او به هرحال گرگ بود و حواسش از آدم ها تیزتر بود. بنابراین فقط او این جمله ی لونا که زیرلب ادا شده بود را شنید.
-مطمئنی حالت خوبه؟ خیلی عجیب شدی... یعنی... عجیب بودی، ولی الان گفتی...

لونا لحظه ای به خودش آمد و آلنیس را بالای سرش دید.
-اوه، چیز خاصی نیست... آممم... شاید وراکسپورت ها توی گوشم رفتن. آخه میدونی، اونا باعث میشن گیج بشی و همه چی رو قاطی کنی... اگه این عینک رو بزنی میتونی ببینیشون!

لونا با خوش رویی عینک شاخی رنگارنگی را به سمت آلنیس گرفت.
-عه... نه، ممنون.

-دوستان... مرلین رو شکر، حال لیلی با پرستاری مادام پامفری خیلی بهتر شده. ادوارد هم توی سنت مانگو بستریه و اونا فکرمیکنن بتونن دستش رو پیوند بزنن.

با حرف های ملانی گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها دست و جیغ و هورا کشیدند.

-اما متاسفانه ما هنوز نمیدونیم چه اتفاقی افتاده. من بهتون توصیه میکنم که امشب رو مهمون خوابگاه گریفیندور باشید. من و آلنیس تله ها و وردهای محافظتی بسیار قوی ای گذاشتیم و امیدواریم که بلاخره بفهمیم قضیه از چه قراره.

آلنیس لبخند دلگرم کننده ای به جمعیت زد. در میان جمعیت گابریلا به زمین خیره شده بود و صورتش از فرط فکر کردن درهم رفته بود.
-چرا هیچی یادم نمیاد... بهرحال من که چیز مشکوکی ندیدم.

درمانگاه
-اصلا نباید به خودت فشار بیاری دخترم. این زخمای سوختگی خیلی بدن. باید هر چند ساعت حتما باند هاتو تعویض کنم.

لیلی بدون اینکه حواسش به مادام پامفری و حرف هایش باشد روی تختش دراز کشیده بود و به سقف درمانگاه خیره شده بود.
او به وضوح صورت ترسناک گابریلا را به خاطر می آورد که قصد داشت او را بکشد. اما امروز صبح همان حالت ترسناک را در چشمان و صورت لونا دیده بود. اگر به گابریلا تهمت می زد حتما گابریلا دستگیر و مجازات می شد اما آیا جنایتکار واقعی گابریلا بود؟
پس چرا چشمان لونا برق عجیبی داشتند؟ هیچ نمی فهمید که چه اتفاقی داشت می افتاد. فقط می دانست با لو دادن و مجازات کردن گابریلا به قاتل واقعی کمک می کند و نباید این کار را بکند.

افرادی که لایک کردند

بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1404 10:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

-آفرین به این هوش و ذکاوت! احسنت به این درایت! به راستی که تو باید الگوی تمام گریفیندور باشی.

ملانی-گودریک با دیدن هوشمندی و اصلاح به موقع گابریلا عنان از کف داده بود و احسنت گویان و کف زنان سعی کرد به زعم خودش نقشه اش را عملی کند. او به هوش برتر اعتقاد داشت، ریاضی را دوست داشت و به فیزیک عشق می ورزید. پس در حالی که گابریلا از تحسین های او خجالت زده شده بود و با لبخند چشمانش را بسته بود سعی کرد شیب میز را تغییر دهد تا معادله ریاضی به نفع خودش بشود.
-شروع کنیم؟

شترق

-چرا میزنی؟

آکی-روونا دستش را که از آن بخار بلند شده بود را فوت کرد و به سان مادرسیریوس شروع به فریاد کشیدن کرد.
-پس چی شد اونهمه شجاعت و مردونگی؟ میخواستی تقلب کنی داعاش؟ کور که نیستیم. کسایی که شجاعت و مردونگی ندارن جاشون توی ریونکلاو نیس. از سیبیلت خجالت بکش.

سیبل تریلانی با ناراحتی به یک گوشه رفت.
-چرا من؟

گریفیندوری ها و ریونی ها با تعجب به صحنه ای که جلوی رویشان بود نگاه می کردند. آکی-روونا با حالت لاتی روی صندلی نشسته بود و یک پایش را روی کفی صندلی اش گذاشته بود. صورتش از فرد عصبانیت قرمز شده بود و به همه جا تف می پراکند.
آیا روونا ریونکلاو نباید خونسرد و خویشتندار و عاقل باشد؟ چرا دم از شجاعت و مردانگی می زد؟

جلوی آکی، ملانی-گودریک با لبخندی نشسته بود و سعی می کرد با سکوت و خویشتنداری بحث را به نفع خودش پیش ببرد. گاه گاهی نگاه عاقل اندر سفیهی به آکی-روونای عصبانی می انداخت و در همان حال سعی می کرد کتاب قطوری را در جیبش فرو کند. کتابی با عنوان: نحوه برخورد با بی خردان و ادب کردن آنان

-ملانی، چیژ... گودریک، مگه تو شجاع و خفن و دعوایی نبودی؟ چلا شبیه حاله لونا آروم و بیخیال شدی.

سوال کوین سوال بقیه گریفیندوری ها هم بود. آنها بنیان گذارانشان را احضار کرده بودند اما به نظر می آمد مشکلاتشان چندبرابر شده باشد.

-نگران نباش کوین، ما گودریک رو داریم و به زودی برمی گردیم تالار خودمون و تغییرات اساسی رو شروع می کنیم.

ملانی-گودریک لحظه ای ملانی شده بود. سپس دوباره به شکل گودریک بیخیالش درآمد و کتاب قطور دیگری (بهترین راه تربیت کودکان باهوش) را در جیبش فرو کرد.

-من رو نادیده نگیر. این شمشیر من کو؟

آکی-روونا به دنبال شمشیر گریفیندور می گشت! همه چیز بدجور به هم ریخته بود.

افرادی که لایک کردند

بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1404 10:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

-ملانی.
-الان وقتش نیست کوین.

ملانی با حرکت چوبدستی خون ادوارد را از روی ردا و دست هایش پاک کرد. در اوج وحشت از بدن رنگ پریده ادوارد و عجله برای رساندن او به درمانگاه مادام پامفری، فراموش کرده بود که می تواند او را با جادو حمل کند و تمام لباس هایش خونی شده بود.
-بانوی چاق گفت که دیشب هیچ فرد مشکوکی رو ندیده، کسی به زور وارد نشده... پس... پس این کار کی بوده؟
-ملانی.

کوین پایین پای ملانی ایستاده بود و با سماجت ردایش را می کشید. اما ملانی غرق در افکارش بود.
-چطور همچین اتفاقی افتاده... یعنی... تالار دیگه امن نیست؟

گریفیندوری هایی که صبح زود بیدار شده بودند و بدن خون آلود ادوارد را دیده بودند روی مبل های کنار شومینه کز کرده بودند و سعی می کردند با آتش شومینه درونِ یخ زده از وحشت شان را گرم کنند. بقیه گریفیندوری ها که فقط وصف صحنه را شنیده بودند با نگرانی به هم نگاه می کردند.

-ملانیییییییی.
-کوین، بهتره فعلا بیای و پیش من بخوابی... اینجا دیگه امن...
-نه، میخوام یه چیژی بگم ولی نمیذالی. دیشب گوی ارواح سنج من همش بوق میژد. این کار یه روحه!
-عزیزم، اون فقط یه اسباب بازیه. تو خودت باعث شدی جلسه احضار روح خراب بشه. یادته؟ ما نتونستیم گودریک و روونا رو احضار کنیم. پس خبری از روح نیست.

تالار ریونکلاو
-لیلی، طاقت بیار!

ریونکلاوی ها به سرعت لیلی را که سوخته و نیمه بیهوش بود به طرف درمانگاه بردند. از لبان لیلی فقط یک کلمه مکررا شنیده می شد.
-اد... وارد... اد... وارد...

آلنیس با چوبدستی اش دست خون آلودی که به سقف تالار چسبانده بود را جدا کرد و از نزدیک به آن نگاه کرد. روی دست پر از زخم های عمیق بود به طوری که گوشت و استخوان از زیر آن مشخص بودند.

-من این قیچی ها رو میشناسم. کار ادوارد گریفیندوری بوده! حتما لیلی میخواسته از خودش دفاع کنه که اینجوری زخمی شده...
-اما اگه کار ادوارده پس این دستی که جدا شده...
-تازشم کسی غیر از ریونکلاوی ها نمیتونه معمای در رو جواب بده.

آلنیس هنوز با دقت به دست قطع شده خیره شده بود. چیزی درمورد زخم ها درست نبود. کمی دست را چرخاند و ناگهان آن را دید. آلنیس با فریادی عقب پرید و دست خون آلود با صدای خفه ای به زمین افتاد. روی زمین چرخید و قالیچه فیروزه ای برنزی کف تالار را با لکه های خون پر کرد.

-کسی که این کار رو کرده ادوارد نبوده.

همه ریونکلاوی ها به آلنیس نگاه کردند. او رنگ به چهره نداشت و چشم هایش از ترس گرد شده بود.
-اون روی دست قطع شده ی خودش پیغام نمیذاره!

آلنیس به سمت دست خون آلود اشاره کرد. اگر بیننده کمی دقت می کرد می فهمید که زخم ها به شکل عجیبی شبیه حروف و کلمات هستند. بعد از چند لحظه، ریونکلاوی ها پیغام را دیدند و نفس هایشان در سینه حبس شد. زخم های خون آلود روی دست یک جمله را می ساختند:

?Who's next (بعدی کیه؟)

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1404/8/11 11:56:28
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1404/8/11 11:58:04
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1404 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

× سوژه جدید ×
هالووین گـریونـدوری (طنز)

-کوین، عزیزم، قرار شد دست های افراد کناری رو بگیریم.
-آخه من بشتنی دارم.

ملانی به خودش لعنت فرستاد که تسلیم التماس های کوین شده و اون رو با خودش به تالار ریونکلاو آورده ولی دیگه پشیمونی فایده ای نداشت. مراسم تقریبا شروع شده بود.

-دوستان، لطفا سکوت رو رعایت کنید و ذهنتون رو خالی کنید.

تالار ریونکلاو در سکوت فرو رفت. پرده های ضخیم کشیده شده بودند و تنها منبع نور شمع هایی بودند که روی زمین جیده شده بودند. ساعت بزرگ ریونکلاو شروع به نواختن کرد. نیمه شب بود و 24 نفر از اعضای دو گروه ریونکلاو و گریفیندور دور از چشم اساتید و سرگروه ها، در وسط تالار نشسته بودن و با گرفتن دست های همدیگه حلقه ای رو تشکیل داده بودن. درون حلقه 24 شمع، استخون و گیاهان جادویی و بعضی مواد دیگه با دقت چیده شده بود.

فلش بک روز قبل
-یعنی تو واقعا میتونی این کارو بکنی؟
-بعله که میتونم، همین هفته ی پیش بود که روح مادر سیریوس رو احضار کردم تا ازش بپرسم ظروف نقره خاندان بلک رو کجا قایم کرده.

گابریلا با افتخار موهاش رو به پشتش انداخت و شروع به چرخوندن چاقوش کرد. ملانی درحالی که حرکت سریع چاقو رو نگاه می کرد به فکر فرو رفته بود.
-من که باور نمیکنم به همین سادگی باشه.
-ساده نیست، چون فردا شب انرژی ماه در پایین ترین سطحه میتونیم به دنیای مردگان پل بزنیم و احضارشون کنیم. اگه شما میترسین درهر حال ما قراره این کار رو بکنیم.

ملانی لبخندی زد. گریفیندوری و ترس؟
-اگه راست بگی و ما هم بتونیم بنیان گذار هامونو داشته باشیم خیلی خوب میشه. هافلپاف و اسلیترین هلگا و سالازار رو دارن. اگه روونا و گودریک برگردن عالی میشه.
-منم دقیقا برای همین میگم که باید بیاید. هرچقدر اراده و تقاضا برای احضار قوی تر بشه احتمال موفقیت بیشتره. تصمیمت چیه؟

چشمای ملانی برق می زد.
-چی نیاز داریم؟
-من وسایلش رو آماده میکنم، همش توی کتابی که پیدا کردم نوشته شده. فقط باید 12 نفر از گریفیندور رو به تالار ریونکلاو بیاری. ساعت 12 شب احضار رو شروع میکنیم.

پایان فلش بک

گابریلا با دقت به کتابی که روی پاهاش باز کرده بود نگاه می کرد. کتاب قطور و سنگین بود و ورق هاش به نازکی پوست پیاز بودن.
-گیلی وید، استخون تک شاخ، سُم تسترال... فکرکنم همه چی آماده ست. همگی آماده اید؟

ملانی با عجله دست چسبناک کوین رو گرفت و دست دیگه ش رو تو دست آکی سوگیاما چپوند.

-باید بعد بشتنی شیرکاکائو بخورم تا کیف بده. ملانی.
-خودت گفتی میخوای توی احضار گودریک حاضر باشی دیگه. اگه پسر خوبی نباشی دیگه هیچوقت با خودم نمیارمت.

-ما اعضای گریفیندور و ریونکلاو، از صمیم قلب و با نیت پاک و خالص، حضور گودریک گریفیندور و روونا ریونکلاو رو درخواست میکنیم... ما اعضای...

کوین درحالی که اشک تو چشاش حلقه زده بود سعی کرد از صمیم قلب کوچیکش احضار گودریک و روونا رو درخواست کنه. اما داخل ذهنش، گودریک به شکل یه بطری شیرکاکائوی خوشمزه و شیرین دراومده بود و بالا پایین می پرید و روونا پیراشکی شکلاتی ای بود که چشمک می زد.

-برای شکوه گریفیندور و غرور ریونکلاو، ما اعضای گریفیندور و ریونکلاو از صمیم قلب و با نیت پاک و خالص، حضور گودریک گریفیندور و روونا ریونکلاو رو درخواست میکنیم...

ناگهان شعله شمع ها دوبرابر شد. سر گابریلا به سرعت به سمت بالا چرخید و طلسم هایی رو با صدای بلند می خواند. ملانی جریانی قوی رو درون دستش که به دست کوین و آستریکس چسبیده بود حس کرد. یعنی واقعا کار می کرد؟

-روونا ریونکلاو، به درخواست نوادگانت گوش فرا ده. برای هوشمندی و غرور، برای بازگرداندن شکوه عقاب ها، برای ریونکلاو... به کنار نوادگانت بازگرد...

گیلی وید آتش گرفت و 12 شمع به رنگ آبی درآمدند. شعله آبی صورت های متمرکز و رنگ پریده را روشن کرد.

-گودریک گریفیندور، به درخواست نوادگانت گوش فرا ده، برای شجاعت و اتحاد، برای افتخار گریفیندور... به کنار نوادگانت بازگرد.

استخوان تک شاخ آتش گرفت و 12 شمع به رنگ قرمز دراومدن.

سکوت تالار با فریاد ناگهانی کوین شکست.

-هوراااا، گودریک و روونا رو پَش گرفتیم. حالا وقت شیرکاکائو پیراشکیِ پیروزیه.

کوین خیلی بی صبر بود، مخصوصا وقتایی که مجبور می شد ساکت و ساکن یه جا بشینه بنابراین با اولین نشانه پیروزی دست هاشو از دست بقیه درآورد و قبل از اینکه ملانی یا کس دیگه ای بتونه جلوی پسربچه ی شیطون گریفی رو بگیره ارتباط رو شکوند. گابریلا و بقیه با شوک به پسربچه ای که وسط احضارشون شیرکاکائو و پیراشکی به دست گرفته بود و دو لپی می خورد خیره شده بودن.
-
لحظه ای بعد، شمع های قرمز و آبی شروع به سوسو زدن کردن. تالار ریونکلاو با نور بنفش کورکننده ای روشن شد و لحظه ای بعد همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت.

-لوموس! تقریبا موفق شده بودیم.

-هی، ملانی. مففق شدیما. گودریک اومد ولی فلال کرد. چرا خوابیدی؟

با صدای کوین نور چوبدستی ها روی او متمرکز شد. در دو طرف کوین، ملانی و آکی سوگیاما بیهوش افتاده بودند.
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه سوم کلاس شفابخشی


روز پاییزی دلگیری بود. آسمان مملو از ابرهای خاکستری بود ولی قصد باریدن نداشت. جادوآموزان با بی حالی خودشان را از این کلاس به کلاس بعدی می کشاندند و لحظه ها را تا برگشت به تختخواب گرم و نرم شان در خوابگاه، می شمردند.

-خب، شاگردای عزیزم، امروز میخوایم درمورد یکی از شایع ترین و سخت ترین بیماری هایی که تاحالا باهاش مواجه شدم صحبت کنیم. برای اینکه بهتر درس رو یاد بگیریم من عامل بیماری رو با خودم به کلاس آوردم.

ملانی با لبخند عجیبی که به لب داشت با حرکت چوبدستی جعبه ای چوبی را از زمین بلند کرد و در جلوی کلاس قرار داد. شاگردان طبق معمول در دورترین نقطه از کلاس شفابخشی پناه گرفته بودند و سعی می کردند درمورد چیزی که داخل جعبه بود فکر نکنند.

-این بیماری، فرد رو از کار‌ و زندگی و حتی اهمیت دادن به اطرافیانش ساقط میکنه. شاید به نظر بیاد که درد چندانی نداشته باشه ولی انقدر آروم آروم شیره زندگی فرد رو می مکه که نه تنها درد بلکه هیچ چیز دیگه ای رو حس نمیکنه و در انتها فرد رو توی ناامیدی و تنهایی خودش رها میکنه.

شاگردان مانند افرادی که هیپنوتیزم شده باشند به ملانی خیره شده بودند و پلک نمی زدند.

-فردی که بیماره اغلب آرزوی مرگ میکنه و مرگ رو رهایی و آزادی از این وضع فلاکت بار میدونه. متاسفانه درمان این بیماری خیلی شخصی‌ه و درمان کلی و دائمی ای براش وجود نداره.
علائم این بیماری شامل بی حالی، خستگی مزمن، بی اشتهایی، عدم تمرکز، ناامیدی و عدم اعتماد به نفس‌ه. عامل این بیماری‌...

ملانی حرکت ساده ای به چوبدستی اش داد و جعبه چوبی باز شد. جادوآموزان خم شدند تا بهتر درون آن را ببینند.

-اینی که میبینید، یکی از عوامل بیماریه. اسمش سگ سیاه افسردگی‌ه.

سگ سیاه کوچکی درون جعبه روی پاهای عقبش نشسته بود و درحالی که سرش را اندکی کج کرده بود با چشم های درشت سیاهش به آنها خیره شده بود.

-اینکه یه سگ سیاه ساده ست استاد.
-چقدرم خوشگلهههه.

-دست کم‌اش نگیرید بچه ها. اگه یه وقت مبتلا...

-اکوجی پکوجی مکوووجی...

یکی از دخترها سگ سیاه را در بغل گرفته بود و نوازش می کرد. سگ نیز ساکت و آرام نشسته بود و دم تکان می داد.

-متاسفم لولا. هشدار دادم بودم ولی انگار تو خیلی مستعد بودی و اون قربانی‌شو پیدا کرد. تو مبتلا شدی... بذار کمکت کنم.

دختری که سگ را در بغل داشت و اسمش لولا بود درحالی که اشک در چشمانش می درخشید با عصبانیت به استاد شفابخشی خیره شد.
-تنهام بذار. چرا دست از سرم بر نمی داری.

لولا روی زمین نشست و سرش را میان دست هایش پنهان کرد. سگ سیاه کنارش نشسته بود و پوزه اش را به موهای او می مالید. ابر سیاهی کم کم بالای سر دخترک شکل می گرفت.

دوستان لولا از این تغییر او شگفت زده شدند. لولا دختر شاد و پرانرژی ای بود و تا لحظه ای پیش با آنها می خندید. اما حالا صدای هق هق های خفه اش در فضای کلاس می پیچید.

-سگ سیاه افسردگی ذهن مستعد رو میشناسه و بهش حمله میکنه. این سگ مظلوم و به ظاهر بامزه ای که میبینید باعث علائم این بیماری میشه. حضور سیاه و سنگینش همیشه با فرد بیمار همراهه و انرژی انجام هرکاری رو ازش میگیره... برای فرد مبتلا به سگ سیاه افسردگی باید درمان شخصی پیدا کنید. درمان همگانی تقریبا جواب نمیده. مهم ترین چیز اینه که با گوش دادن و صحبت با فرد بیمار بهش نزدیک بشید، بعدش میتونید درمان رو کشف کنید.

ملانی به سمت دختر رفت. او را بغل کرد و با چوبدستی اش زیر لب ورد شادی بخش را زمزمه کرد.
-چطوره بریم دفتر من و با هم یه نوشیدنی کره ای داغ بخوریم عزیزم.

لولا لبخند ضعیفی زد و به آرامی اشک هایش را پاک کرد. سگ سیاه کمرنگ تر شده بود اما همراه لولا به سمت در به راه افتاد.

ملانی قبل از بسته شدن در، تکلیف جلسه سوم را روی تخته ملاس نوشت و با عجله با دخترک بیمار به راه افتاد.


تکلیف رول نویسی:
بک رول از ۵۰۰ تا ۱۵۰۰ کلمه بنویسید و در اون سپری کردن یک روز خودتون یا دوستتون با سگ سیاه افسردگی رو توضیح بدید، چه علائمی رو میبینید، چه افکاری داره، چه اتفاقاتی میفته، سعی کنید درمان شخصی و قطعی‌شو پیدا کنید. اینکه موفق میشید یا نه مهمه و نحوه پیدا کردن درمان توی نمره تاثیر داره. (۲۰ امتیاز)

افرادی که لایک کردند

بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
1. به نظرتون داخل ساختمانی که دابی واردش شد چه خبر بوده؟ مثبت فکر کنید! نکردید هم نکردید. (3 نمره)
ما کمی دور ساختمون چرخیدیم قربان، اما همه پنجره ها شیشه ی دودی داشت و کرکره ها کشیده شده بود. البته با جد و جهد فراوان تونستیم یه ترک دیوار پیدا کرده و از اونجا به داخل خیره بشیم. اما از چیزی که دیدیم سر در نیاوردیم قربان. داخل ساختمون پر از وسایل شکنجه مثل شلاق و دستبند و پابند مشکی و یه استند به شکل علامت ایکس بود و صدای یکی که با خوشحالی التماس می کرد که کتک بخوره میومد.

2. شما در این زمان که دابی رفته، یا به طور کلی وقتی کاری برای انجام دادن ندارید و مجبورید منتظر کسی یا چیزی بمونید، چی کار می‌کنید؟ توضیح بدید. (3 نمره)
ما تو این فرصت برای تعامل با مردم دریایی استفاده کردیم و سیبیل‌م به هوا و زوووو و وسطی بازی کردیم. رهبر مردم دریایی خیلی جرزنی می کرد و بعد از اینکه توی همه بازی ها باختیم تصمیم گرفتیم به همون بازی عادی اوقات فراغت خودمون رو بیاریم و ورزش رو بذاریم کنار. درنتیجه تا اومدن دابی کارت بازی انفجاری زدیم و با شبدر همه رو بریدیم.

این بار طی یک رول موقعیتی رو شرح بدین که کارتون گیر کرده و مجبور میشین برای حل کردنش سبیل کسی رو چرب کنید!

-نه خانم نرخ آبله همینقده. واکسن خوراکی آبله سه ظرفیتی ده گالیون، دوظرفیتی پنج گالیون. آبله اژدهایی، آبله تسترالی و آبله میمونی رو پوشش میده.

ملانی در یخدان را باز کرد و از داخل آن یک عدد واکسن ژله ای شکل به ساحره موردنظر داد.
-الان هم که فصل انواع آبله ست. همین پارسال بود که آبله تسترالی تو هاگوارتز غوغا کرده بود. بیچاره سال اولیا... این واکسن برای اونایی که از آمپول میترسن عالیه. توی اب کدوحلوایی هم حل میشه. فقط باید خنک باشه.

تعدادی سال اولی با خجالت پشت سر ساحره صف کشیده بودند. روزی آفتابی در هاگوارتز بود و ملانی دور از چشم اساتید و ارشدها در کنار دریاچه هاگوارتز بساط کرده و واکسن هایی که با ترکیب پوسته های آبله مریض هایش و مربای هویج جن های خانگی هاگوارتز تولید کرده بود رو به جادوآموزان بخت برگشته هاگوارتز می فروخت.
-سلامتی ژله ای داریم. بدو بدو حراجش کردم. برای مادر، خواهر، برادر ببر.

-برای سن بالا هم جواب میده؟

ملانی لبخند پت و پهنی به نویل زد.
-آره عزیزم. مادربزرگت تو این سن حتما باید به فکر ایمنی بدنش باشه. یکی ده گالیون. با یخ اضافه.

نویل چیزی درمورد شوگر زمزمه کرد و کیسه پولش را از جیبش درآورد.
ملانی چندماه وقت گذاشته بود تا بازار مناسب و کالای مناسب برای کاسبی را پیدا کند و بعد از تدریس آبله اژدهایی در کلاس شفابخشی و مریض شدن نصف قلعه، فکر کرد که زمان مناسبی برای اجرای نقشه اش فرا رسیده است. یک جایگزین خوراکی برای آمپول پیشگیری از آبله به نظر همان چیزی بود که در هاگوارتز خریدار داشت و باتوجه به اینکه خودش استاد شفابخشی قلعه بود دردسری برایش ایجاد نمی کرد.

-میعاو.

ملانی با لبخند به افق دریاچه سیاه خیره شده بود و تعطیلاتش در جزایر قناری رو تصور می کرد که با چیزی که به دور پایش پیچیده شد به دنیای واقعی برگشت.
خانم نوریس در کنار پایش نشسته بود و با کنجکاوی به او نگاه می کرد.
-تویی! اوه... میدونی که من خیلی گربه هارو دوست دارم.

-میعاووو.

جواب خانم نوریس وضوحا این بود که تسترال خودتی اما ملانی از رو نمی رفت.
-ببین اینجا چی داریم. کله پاچه ی موش.
-میوووو.
-درسته که بابات گفته، اما من که غریبه نیستم که چیزی نخوری. باشه خب، نرو.

ملانی آهی کشید. دخلش را باز کرد و کیسه تپلی از سکه ها را برداشت. خانم نوریس خرخر کرد و با خوشحالی جلو آمد.
-ببین کاسبی خرابه. اینم چون تویی و با هم رفیقیم بهت شیرینی میدم.

خانم نوریس پنجه ای به سیبیل هایش کشید و قیافه از خودراضی ای به خودش گرفت. سپس کیسه گالیون هارا به دندان گرفت و دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده