جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  203 خواندن  1 نظر 

پاسخ: بهترین تازه وارد فصل تابستان
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1404 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
من هم جینی رو دوست دارم و هم لیلی رو. کار هردوتاشون عالی بود الان هم ساحره های سرشمار شدن. کاش میشد به هردو رای داد. اما چون نمیشه جینی رو انتخاب می کنم. امیدوارم لیلی منو ببخشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: بهترین نویسنده فصل تابستان
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1404 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
رای من هم دابیه. هم خیلی خوب می نویسه هم اینکه ایفای شخصیتش عالیه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: فعال‌ترین عضو فصل بهار
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1404 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
بقیه دلایل خیلی خوبی آوردن و نوشتن دوباره‌شون فقط تکرار مکرراته. رای منم سیبل تریلانیه و فقط امیدوارم پیشگویی های خوبی برامون بکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: بهترین عضو تازه وارد فصل بهار
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1404 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلینو شکر امسال تازه واردهای خیلی خیلی خوبی داشتیم که انتخاب بینشون واقعا سخته.
برای همین من ده بیست سی چهل می کنم و هرکی در اومد همونو میگم.
نه شوخی کردم!

رای من لوسیوس مالفویه چون واقعا فعالیت خوبی داشت و پست هاش کیفیت لازم رو داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش از آنکه تصمیم بگیرد چجور شخصیتی می‌خواهد، زندگی حرکت خودش را زده بود. با برداشتن مهره اعتماد و کوبش محکم آن به مهره‌ی قلبش، بازی به را به انتها رسانده بود.
همین حرکت ساده جهان او را از حرکت به سوی نور بازداشت. عدم اعتماد خیانت می آورد و تاوان خیانت، انتقام. اینگونه بود که در بازی زندگی کیش و مات شد.

خیلی ها می گفتند قتل عملی ناپسند است ولی تعریفشان از قتل عملا چیز مبهمی بود. مثلا اگر می‌دیدند فردی دراز به دراز روی زمین افتاده و خون از سر و رویش بالا می‌رود، به دو چیز فکر می کردند: خودکشی یا قتل.

البته که در روش های دیگر قتل مانند خوراندن سم، هیچ اثری از خون وجود نداشت ولی بحث سر این موضوع ها نبود. موضوع چیزی بود که انسان ها به عنوان مقتول حقیقی می دیدند که آن هم شامل جسدی بی جان میشد.

در حقیقت بشریت همینجا راه را اشتباه رفته بود. قتل میتوانست در حالتی اتفاق بیفتد که تو زنده باشی ولی قلب و مغزت نه. شاید اگر میشد اینگونه به قضیه نگریست تعداد قبور سر به فلک می کشید.

به هر روی، او پیش از آنکه بکشد، مرده بود. عشق را درست نمی شناخت و همین کاری میکرد تا طعمه بی نظیری باشد. هر روز درخت اعتمادش را آبیاری می کرد بدون آنکه بداند باغبانی درکار نیست تا میوه های محبت را بچیند. آن سوی پرچین تنها هیزم شکنی وجود داشت که می‌خواست خودش را با الوار های درخت گرم کند.

ولی او هنوز در انتظار باغبان بود. البته همین انتظار بیهوده درختش را به کام مرگ کشاند. تیشه ای که به آن تنه‌ی قدیمی و بزرگ خورد، او را نیاز از پا در آورد، خونش را بر زمین جاری ساخت و از خود بیگانه کرد. آدم ها برایش هیولا شدند.

او به قتل رسیده بود!

دیگر هیچ آینه ای چهره اش را بدون لرزش نشان نمیداد. چشمانش تا مدت ها با حالتی رعب انگیز از قطرات مروارید پذیرایی می کردند و قلبش..‌. قلبش تکه تکه شده بود!

هیزم شکن در خانه خودش با چوب های او گرمای لذت بخشی را حس می کرد و اهمیتی به مرگ درخت نمیداد.‌ به شکسته شدن شاخه ها و پیوندها.

اما یک روز سطح آینه دیگر نلرزید و این روز همان روزی بود که او از جمع و وصل کردن تکه های قلبش دست کشید. دیگر برایش مهم نبود قلب داشته باشد یا نه. تنها چیزی که به ذهنش می رسید یک چیز بود: انتقام!

جهان چرخید و عناصر تغییر حالت دادند، آب ها با دگردیسی مواجه و به آتش تبدیل شدند و دور مردمک چشمانش حلقه زدند. می‌دانست هیزم شکن به گرمای چوب ها نیاز دارد پس تصمیم گرفت با همان الوار، خانه هیزم شکن را به آتش بکشد.‌
وقتی اولین ضربه چاقو فرود آمد، هیچکس او را دلداری نداد. مردم فقط قضاوت کردند و برچسب زدند اما او رویش را چرخاند و خود را به بی خیالی زد. سپس کارش را انجام داد و شطرنج با زندگی را اینبار با مهره‌های جدید آغاز کرد.

عشقش، قلبش، روحش و نیمه ای از وجود انسانی اش را را فروخت تا بازی را مجدد شروع کند. یک بار دیگر قمار را به جان خرید تا به خود اجازه درخشش بدهد.

تبدیل به بانویی شد که دیگر به احساسات معشوقه های خود اهمیت نمیداد. البته هنوز شب ها کابوس میدید و با وحشت از خواب می‌پرید اما فردا باز همان چهره‌ی سرد را به خود می‌گرفت تا کسی فکر نکند ضعیف است.

همه چیز در زندگی اش معمولی و خوب بود تا آنکه باران بارید.‌ بارانی که دلش شیطنت میان موهای او را می‌خواست و از واکنش‌هایش لذت می‌برد. داشت از باران فرار می‌کرد که چتری به سویش دراز شد. صاحب چتر بی منت چتر را روی سر او گرفته بود. خواست چوبدستی بکشد و گارد بگیرد اما چیزی مانعش شد. چشمانش با چشمان آن مرد تلاقی کرد و برقی عجیب درونشان دید. برقی که شاید انعکاس برق چشمان خودش بود. اخم کرد و سرش را برگرداند. او نیازی به کمک دیگران نداشت. اما صاحب چتر در سکوت منتظر مانده بود تا او این هدیه را قبول کند. هرچند در دلش حس میکرد کارش کمی گستاخانه است.

بالاخره تصمیم گرفته شد و چتر سرپناهی شد برای دو آدم. البته هیچ کدام از رازی که پس چهره‌ی مشتاق دیگری بود، خبر نداشت. و همین ماجرا را برای جفتشان قابل تحمل می‌کرد. همین باعث می شد نوری نامرئی و الهی احاطه‌شان کند و نخ سرخ محبت به سر انگشتشان گره بخورد.

دختر می توانست محبت را رد کند اما این کار نکرد و پسر می توانست محبتی را عرضه ندارد ولی او نیز این کار را نکرد.‌ در لحظه‌ای ملکوتی ستاره ها با هم در یک برج قرار گرفتند و سرنوشت اینگونه رغم خورد که دو موجود غیر انسانی یکدیگر را دوست بدارند.

اما عشق ممنوعه زمانی ممنوعه شد که هر یک به راز دیگری پی برد.‌ یکی قاتل بود و دیگری خوناشام. یکی برخلاف غرایزش خون می ریخت و دیگری برخلاف غرایزش انسان ها را درمان میکرد.
دختر با روشنایی های متزلزل می جنگید و پسر نجاتشان میداد. پسر از تاریکی ها دوری می جست و دختر با آنها خو می گرفت. با این حال هردو گناهکار بودند. یکی بخاطر ذاتش و دیگری بخاطر انتخابش.

هر چقدر جلوتر می رفتند حقایق و تضادهای بیشتری آشکار میشد و نه تنها نفرت نمی آورد، بلکه علاقه را عمیق تر می کرد.

البته عشقی که بینشان شکل گرفت تنها شیوه مدرنی برای عذاب دادن جفتشان بود. یک ماهی هرچقدر هم میخواست عاشق رسیدن به آسمان باشد، طبیعتش اجازه خروج از آب را نمیداد. آسمان سهم کوه ها و پرندگان بود. و هیچ خورشیدی نمیتوانست درون شب طلوع کند بی آنکه ماهیت آن را از بین ببرد.

با همه این تضاد ها و نرسیدن ها، به طرز عجیبی درخت درون دخترک مجدد ریشه دوانده بود و نهال کوچکش روز به روز رشد می کرد.‌ هرچند میدانست آسمان هرگز به او تعلق نخواهد داشت ولی می‌خواست آن را لمس کند و طعم آزادی اش را بچشد.‌

پس میانشان سکوت برقرار شد.

و عشق؟
عشق، درون همان سکوت بود. عشقی به شدت ممنوعه،
البته نه بخاطر بد بودنش، بلکه چون بیش از حد جادویی بود.

زمان گذشت و خیلی چیزها عوض شد. دست زندگی چیزهایی را داد و چیزهایی را گرفت چون کارش همین بود. و معشوقه‌ی جدید دختر هم جزو همین رفتگان محسوب شد. شاید یک اتفاق تلخ... شاید یک پیش زمینه برای آینده ای روشن. هیچکس نمیدانست. به هرحال هیچ کدام از اول نیامده بودند که بمانند.

تنها چیزی که می شد حس کرد تغییرات نوسان امواج قلب سنگین ایزابل مک دوگال بود. عشق گادفری میدهرست، هرچند ممنوعه، دوباره معنای زندگی را به او بخشیده و او را تبدیل به آدمی بهتر کرده بود.

و احتمالا همین اتفاقی متقابل برای گادفری نیز بود.


پس ایزابل بعد مدت ها خندید و نوشت:

گاهی جادو در همین خلاصه میشود که ساکت بمانی. بعضی دوستی‌ها از جنس سکوت‌اند...
بعضی عشق‌ها از جنس فاصله...‌
و بعضی اشتیاق‌ها، فقط برای آن‌اند که ثابت کنند آسمان همیشه زیباست...
حتی اگر سهمت فقط تماشای آن باشد.



پس درخت، هنوز آن‌جاست. با ریشه‌هایی در خاک و شاخه‌هایی سر به فلک کشیده. زیر آسمانی که شاید هرگز به آن تعلق نداشته باشد ولی امیدوارش می کند و حضورش نجات بخش است.

و همین از تمام جهان برایش کافیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: گزارش باگ‌های جادوگران جدید
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 فروردین 1404 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همه دست اندرکاران. ممنونیم بابت خوشگل کردن سایت. میدونیم که شبانه روز زحمت کشیدین و قدر دان زحماتتون هستیم.

این چت باکس جدیده هم به شدت باحاله ولی بطرز عجیبی آواتار آدمو بعضی وقتا یه شکل دیگه میکنه. الان که دارم اینو می نویسم آواتار کجول هات هم اون مدلی شده.
فکر نکنم اینایی که میخوام بگم باگ محسوب بشه ولی :میگم تو دلم نمونه. اول اینکه آخرین ورود افراد رو من نمی بینم. یعنی حتی نمیدونم هست یا نیست. آیکون لایک پستا هم همینطوره. گذاشتین یا من باز اشتباه کردم؟

دوم این پیام شخصیاست. قبلا زیر آواتار افراد گزینه ارسال جغد بود و لازم نبود وارد پروفشون بشیم. کاش اون برگرده. تازه امروز من رفتم به یکی پخ بدم ارسال پیامو که زدم برام اسم مخاطبمو نیاورد. بعد مجبور شدم دستی مخاطبمو تنظیم کنم و بفرستم. میشه بگین چطور مخاطبمو بصورت پیشفرض روی پخ داشته باشم؟ و اینکه بعد ارسال پخ رفتم صندوق ارسال دیدم انگاری پیامی که تازه فرستاده بودم نیست. از کجا بفهمم رفته یا نه؟


توی گوشی یه مقدار کار با سایت سخت شده کاشکی یکم درستش کنین. البته عذر میخوام میدونم جسارته این حرفا و شما کلی زحمت کشیدین و نباید اینطوری صحبت کنم. امیدوارم بی ادبی منو ببخشید.

بازم ممنون بابت زحماتتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: ایده‌پردازی قالب سایت
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1403 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
اینو من تاحالا ندیده بودم.  با چه گوشی اینکارو کردین؟ قالب جدید رنگ بندی قشنگی داره و به مراتب به روز تر هستش. امیدوارم ازش خوش بیاد.


فکر کنم ربطی به مرورگر داشته باشه. من از مرورگر "اینترنت" استفاده می کنم. بنفش رنگه و یه دایره سفید وسطشه.
دستتون درد نکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire


پاسخ به: ایده‌پردازی قالب سایت
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1403 02:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
من دیدم دارین درمورد نایت و دارک مود حرف میزنین گفتم بیام بگم که سایت همین الانش هم دارک مود داره. بله درست شنیدین!
ولی خب رنگش به شدت زشته. ببینین!
وقتی حالت گوشیت رو روی شب تنظیم میکنی اینطوری میشه. کاش یذره خوش رنگ و لعاب ترش بکنین.


یسری پیشنهاد دیگه هم دارم که فکر کنم قبلا مطرح شده. یکی اینکه مثل بقیه سایتا لاگین با شماره موبایل و اس ام اس کد هم اگه میشه بذارین.
و پخش خودکار موزیک فیلم تو صفحه اصلی سایت هم حس خوبی به آدم میده. البته امیدوارم دکمه ای هم برای قطع کردنش بذارین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire


پاسخ به: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: چهارشنبه 10 بهمن 1403 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
درگیری با یک دوست صمیمی در سرسرای هاگوارتز

داستان از اونجا شروع شد که داشتیم با هم دعوا می کردیم. دوستم بود. خواهرم بود. ولی من خواهر نداشتم. من فقط یه برادر بزرگتر داشتم. پس حتما قرار بود مامان برام یه بچه دیگه بیاره. حالا یعنی دختره یا پسر؟

سلامتیش اولویت داره. هرچند اون دوستم گفت نه سلامت و بهداشت و نه هویت اجتماعی! هیچکدوم چاره ساز نیست. باید چسبید به اونایی که بارمش بالاتره.
من گفتم اینجا هیچکی بالا نیست، فوری انکار کرد. با دستش ته سالن رو که منتهی به دریاچه یا همچین جایی میشد نشون داد و گفت:
-بیا! خودشونن که لارا رو میخوان.
-شاید با این همه ریش هنوز تو مرحله قبل گیر کردن. یکی بیاد انقلاب.

حرف انقلاب شد دوستم کمونیست شد. اومد با من بجنگه چون قرار بود سوژه درمورد دعوای ما دو تا باشه خب. ولی نرسیده به من هاراگیری کرد و مرد. روحش ولی اومد پیشم و ازم خواست تمام ارث و میراثشو همراه جسدش وسط اتاقش تو هاگوارتز دفن کنم تا جاودان شه. یه گل سینه هم با علامت مرغ مقلد (ماکینگجی=نماد شورشی بودن) بزنم رو لباسش و رو قبرش گل بکارم تا همه بدونن این گل از قبر یه پارتیزان در اومده. بلاچاو بلاچاو بلاچاو چاو و اینطور حرفا.
پسیدم: چرا خودتو کشتی؟
گفت: آدم یه وقتایی باید به خودش خیانت کنه. باید از پشت به خودش خنجر بزنه. هرچند که من یکی از جلو شمشیر زدم. اما همه اینا باعث مقاومت میشه باور کن.

باور کردم. از بچگی باور کردم که افسانه ها واقعین و یه جایی اون بالا بالاها شازده کوچولو تو اخترک خودش با گلش خلوت کرده. اما زودتر از اونچه که باید شازده کوچولو بزرگ شد. شد پادشاه نهنگا. نهنگا ولی هنگ کردن شدن نهنگای قاتل. رفتن زدن دلو به ساحل. جایی که از جنگلش صدای زوزه‌ی گرگ میومد. با تن به ساحل زدن نهنگا نمردن اما! هیچ ققنوسی نمیمیره‌.

روح دوست صمیمیم از جاش بلند شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن تو سرسرا.

- چیکار میکنی الان؟
-نخ میدم.‌ یکی گفت تا نخ ندی ملت سرنخ نمیگیرن. تو هم میخوای؟

یه سر قرقره نخشو گرفتم و گفتم: ملت شوتن!
-ما هم توپ! پس گلشو.

حرفی نزدم. اما راست میگفت اگه کسی قرار بود بگیره میگرفت. لاقل دو نفر بودن‌که میگرفتن. نمیدونم تا چه حد به دروازبان بودن ربط داشت اما میتونستن بگیرن. یهو دوستم دست از داد و بیداد برداشت و نخشو جمع کرد به من زل زد.
- حالا که گل شدی اگه رابطه پروانه ها با گلای رز خراب بشه چی؟ البته خورشید همه کسو از دست داد و هیچی رو از دست نداد. یادگاری های خالی از دروغ اینجان.

به قلبش اشاره کرد و من شونه بالا انداختم.
- اون صفحه پرنسس دار دفترخاطراتتو بهشون نمیدیم. مجبورشون میکنیم ستاره رو با گل پیوند بدن بیبی گل استار در بیاد. گردنبند دوستی یادته که؟ ما دوست صمیمی هستیم.
- که دعوا کردیم! چرا و سر چی؟ دقیقا سر اینکه بهم تهمت دزدی زدی. منم تشنج کردم از تهمت. رفتیم درمانگاه. بعد که خوب شدم من به تو تهمت زدم. من به همه تهمت میزنم البته. و بعدم درگیریای ذهنیمون شروع شد. سوژه میگفت من و دوست صمیمیم درگیریم. درگیری هرچی حالا.
-با این وجود بنظرت شورش کنیم؟
- من ترش دوست دارم. اِن بیداره ولجیلیمنسی جوابه. جنایت جنگی از ما گذشته. میزنیم به مرکز اصلی و مقر رو فتح میکنیم. نخ هم که دادیم. هوای موزه رو داریم.
-ابو درونی وضعش خراب بود اما دیگه پیامبران ملل پیشین؟
-ولش. اینا سر و ته یه کرباسن. اون شیرینه؟
- نه تلخه! مبادا بخوریش میمیریا.
- خیالت راحت من هاراگیری کردم. هرچند که یه مقدار هنوز سخته با وجود شناخته شدنم؛ راه درویی برای خودم نذاشتم.


و اینگونه بود که من راه دررویی برای دوست صمیمیم باز کردم و اونو از درگیری با خودش و خودم و دیگران نجات دادم! هپی اندینگ!

-بچه! قبل هپی اندینگ یه تقدیمی هم بکن پستو ضرر نداره.
-تقدیم به کی اونوقت؟
- به اونایی که گرفتن و میگیرن و اونایی که میرن لا پاپل د کاسا ببینن و بلاچاو بخونن. به علاوه هرکی هست و نیست ولی برامون عزیزه.

خب همینی که دوستم گفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/11/11 15:53:08
I've always liked to play with fire


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 10 بهمن 1403 07:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-به نظرتون چجور توانایی مد‌نظر سالازار اسلیترینه؟ حقیقت چی میتونه باشه؟

کسی به سوال گادفری جوابی نداد. همه به اندازه‌ی او چیزی در این مورد نمی دانستند. اما هرچه که بود، به تلاش برای زنده ماندن ربط مستقیمی داشت. ریموس بی هیچ هراسی جلو رفت و به کمک ملاقه، مقداری از محتوای دیگ را بیرون آورد. سپس آن را بو کشید تا شاید به کمک بویایی گرگینه ای اش بتواند ماهیت معجون را تشخیص دهد.

او همان موقعی که دید سالازار اسلیترین، گنجینه‌ی موسسش یعنی شمشیر گریفیندور را درون شکم ریگولوس بخت برگشته جای نداده، به این نتیجه رسید که احتمالا اسلیترین نمی خواست برنده مسابقه عضوی از گروه گریفیندور باشد. همان جا بود که تصمیمی گرفت؛ اگر قرار نبود زنده از این بازی خارج شود پس فداکاری می کرد تا جان دیگران نجات یابد. مرگی شرافتمندانه!
البته کمی هم آرزو داشت تا درجایی مناسب بتواند شمشیر را بیابد تا حتی اگر خودش هم نتوانست زنده بماند بتواند شانس کوین را برای برد زیاد کند.

-متاسفم ولی معجونی نیست که برام آشنا باشه. احتمالا باید از معجونای سیاه باستانی باشه.
-چشم بسته غیب گفتی لوپین!

ریموس از نیش و کنایه اسلترینی ها خوشش نیامد. ملاقه را زمین گذاشت و سراغ قفسه ها رفت تا همراه دیگران وسایلی را که در لیست ذکر شده بود، بیاورد.
با وجود اینکه به منتخبین گفته شده بود با یکدیگر همکاری کنند ولی فاصله‌شان را با هم حفظ می کردند و مراقب اطرافیانشان بودند.

-هی اینو ببینین!

ایزابل شاخه گل رز تازه ای را که میان قفسه ها پیدا کرده بود به بقیه نشان داد.
- یعنی چه معنی ای میتونه داشته باشه؟

سپس با احتیاط دستش را دراز کرد و گل زیبا را برداشت. با برداشتن گل، ناگهان این فکر به ذهنش رسید که "عشق" همان حقیقت مد نظر سالازار است. او عاشقی بر وزن قاتل بود که برای نجات جان گادفری و کوین می توانست دست به هر قتلی بزند.
همین فکر باعث شد که هیجان زده شده و فوری برگردد و گل را درون دیگ بیاندازد.

-ایزابل الان دقیقا چی کار کردی؟
-من معما رو حل کردم.‌ حقیقت این معجون عشقه!


هنوز حرف ایزابل تمام نشده بود که ناگهان سر و صدایی از دیگ بلند شد. موجودات سایه مانندی درون آن جوشیدند و بعد بدون هیچ هشدار قبلی سمت منتخبین هجوم بردند.

با حمله‌ی وحشیانه سایه ها، هرکدام از منتخبین شروع به جیغ و فریاد کردند و وارد رویایی هراس انگیز و مالیخولیایی شدند.
گادفری خودش را میدید که درحال نوشیدن خون ایزابل و کوین است. لوپین میدید که با اشتیاق تمام دوستانش را همچون حیوانی وحشی، می دَرَد. دوریا میدید مجبور به قتل همراهانش شده و هرکس که در دنیا داشت از او متنفر گشته است. اسکارلت میدید تمام توانایی استدلال و نقشه کشی اش را از دست داده و تنها در جای بدی گیر افتاده است. ایزابل هم میدید که باید بین گادفری و کوین یکی را انتخاب کند و دیگری را با خنجر جواهرنشانش بُکُشد. کوین ولی برعکس دیگران حقیقت را میدید. حقیقتی که بقیه سعی کرده بودند تا او را از فهمیدنش باز دارند. کوین به تماشای صحنه‌های مرگ تک تک دوستانش در مسابقه نشسته بود. و آنقدر ترسیده بود که حتی گریه هم نمی کرد.


بعد از گذشت دقایقی که بسیار طولانی بودند، بالاخره سایه ها راضی شدند تا دست از سر منتخبین بردارند و درون دیگ برگردند. با رفتن آنها، همه درحالی که غرق عرق و گاها اشک بودند و صدایشان آنقدری که جیغ زده بودند گرفته بود، از جایشان برخاستند. حالا دیگر میدانستند اگر چیز اشتباهی درون دیگ بیندازند چه اتفاقات شومی در انتظارشان است.

- از این به بعد دیگه هیچکی بدون هماهنگی کاری نکنه. منظور جناب اسلیترین هم همین بود وقتی گفت باید با هم کار کنیم. در واقع میخواست به نقطه اشتراکمون اشاره کنه. حقیقت یه ویژگی ایه که بین ما مشترکه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire