پروفسور حالا میدونم شما زحمت کشیدین یه کاری کردین ما اعضای داخلی بدن هنری رو ببینیما، ولی بازم چشماش بیش از بقیه توجه منو جلب کرد، خصوصا که حالا دیگه گردالیِ چشمش رو با طلسمتون میتونستم ببینم. آخه میدونین؟ از همون لحظهای که هنری رو به شکل ایکس درش آوردین، توپ چشماش مدام در حال چرخش تو حدقه بودن. هی از روی شما به سمت چوبدستیتون و بعدم جادوآموزا حرکت میکرد. ولی طبق محاسبات من بیشترین توقفش روی چوبدستی و بعد صورتتون بود.
بعد من همیشه فکر میکردم وقتی چشمای یکی از ترس گشاد میشه، واقعا چشمه که تغییر سایز میده و بزرگتر میشه. ولی در واقع اون گردالیه جلوتر میاد و در نتیجه بخش بیشتریش رو میبینیم. خلاصه که چشمای هنری اینقد از ترس تو حدقه چرخید که من فکر میکنم قطعا بعد از اتمام کارمون باهاش سرگیجه رو میگیره.
طرز کار چشماشم اینطوری بود که مستقیم به سلولهای زحمتکش مغزش وصل بودن. به این شکل که چون مغزش ترسیده بود که مبادا کالبدشکافی بشه، سلولاش به تکاپو در اومده بودن و از اینور به اونور میرفتن که چه خاکی بر سر بریزیم که به نیستی نپیوندیم و این بدنو زنده نگه داریم. همزمان با اون تکاپو و تکون سلولا، چشمم تکون میخورد. در واقع هر سلولی هر اعلام خطری از سمت هرکسی (پروفسور ملانی یا جادوآموزان) یا هرچیزی (چوبدستی پروفسور ملانی) میکرد، درجا چشم همونور میرفت. بنابراین اینطوری نبود که مغز بخواد دستوری صادر کنه و چشم اطلاعت کنه، بلکه چشم با اتصال مستقیم به این سلولا، به فریاد سلول مستقیما جامهی عمل بهش میپوشوندن. مثلا اونجا که گفتین کالبدشکافی، یکی از سلولا سریعا شما رو در درجهی خطر شماره 1 قرار داد، که در نتیجهش چشمای هنری در حالی که به شما خیره مونده بود، از ترس سرجاش ویبره میرفت. چون سلولی که این خبرو داده بود از ترس تشنج کرده بود!
2.
گابریلا همینطور واسه خودش داشت میرفت که ناگهان صدای فریادی باعث میشه سرجاش متوقف بشه و به سمت منبع صدا برگرده.
- هی! گوشم رفت!

مردی که بیخ گوش گابریلا فریاد سر داده بود، خوشحال از این که تنها نیست، در حالی که به سویی اشاره میکنه فریاد میزنه:
- دست منم رفت! برو پس بگیرش!

گابریلا با تعجب با نگاهش به اشارههای مرد روی هوا و حشرهای که در حال دور شدن بود نگاه میکنه. با دیدن حشره یهو گل از گلش میشکفه.
- واهاهاهای! من قبلا عکس این حشره رو دیدم. هرجاتو نیش بزنه ناپدید میشه و دیر بجنبی کلا ناپدید میشی! ولی نه، گوش منو اون نبرد. تو با فریادت بردی!

مرد که شوکه شده بود، ناخودآگاه چند قدم عقب میره و از پشت به دیوار برخورد میکنه. بعد سُر میخوره و رو زمین ولو میشه. اگه فکر میکنین این پایان کار بود، نه نبود. اینا اثرات اولیهی شوک بود و اثرات ثانویه به همون سرعت نمایان میشن.
- نه. من دارم میمیرم. آی مردم. کمکم کنین. دستم رفت. کُلم داره میره.
مرد همچون ابر بهاری اشک میریزه و همزمان با داد و فریادی که میکنه حرکات تندی ازش سر میزنه. گابریلا که دیگه خیلی احساس میکرد هر لحظه ممکنه شنواییش رو به خاطر فریادهای کر کنندهی مرد از دست بده، سریع کنار مرد زانو میزنه.
- آروم باش. من میدونم چطوری باید درمانت کنم!
و چوبدستیش رو بیرون میکشه و به سمت دست چپ مرد که از ناحیهی مچ دست ناپدید شده بود نشونه میگیره. مرد که هنوز تو شوک بود، دقیقا نمیفهمه چی داره میشه و بنابراین با وحشت بیشتری فریاد میزنه.
- نه! تو میخوای انتقام گوشتو از من بگیری. میشناسمت! میدونم که فقط نگران گوشت هستی. از من دور شو!
مرد با حرکت دستش گابریلا رو به عقب میرونه. گابریلا هم تو همون نقطهای که به عقب افتاده بود، خیلی ریلکس دست به سینه میشه.
- معلومه که نگران گوشم هستم. واسه همینم میخوام با درمانت به خودم کمک کنم. ولی اگه نمیخوای خیله خب. بدم نمیاد ببینم این عملیات ناپدید شدن چطوری رخ میده. پروژهی خوبی برای مشاهدهس.

و فریادهای مرد دوباره بلندتر از قبل از سر گرفته میشن، طوری که فرکانس جدیدی رو به توانایی تولید صدا توسط انسان اضافه میکنه. گابریلا خیلی دوست داشت به بیخیالیش ادامه بده چون از نظرش واقعا جالب بود که از نزدیک شاهد ذره ذره ناپدید شدن یه نفر، اونم فقط به خاطر نیش یه حشرهی کوچیک باشه. ولی فریادای مرد به قدری گوشخراش بود که واقعا دیگه نمیتونه.
- شاید پتریفیکوس توتالوس جواب باشه؟

گابریلا خودش سوال میپرسه و بعد از مدت کوتاهی فکر کردن، خودش جواب سوال خودشو میده.
- نه! اینطوری شاید سرعت حرکت سم بالاتر بره.

پس دوباره دست به کار میشه و در حالی که سعی میکنه مرد که مدام در حال حرکات شدید بود رو ثابت نگه داره، تو ذهنش چهرهی دست رو تولید میکنه. اما تکون خوردنای مرد و فریاداش، حقیقتا که نمیذاره گابریلا حتی بتونه نشونهگیری درستی داشته باشه، چه برسه به تمرکز کافی برای تصور شکل دست.
- باشه مرد حسابی، خودت خواستی!

گابریلا اینبار چوبدستیش رو کنار میذاره و به جاش خنجرش رو بیرون میاره. مرد با دیدن خنجر، برای یک لحظه متوقف میشه و همین برای گابریلا کافی بود تا دست به کار بشه و خنجرو یکراست به سمت ناحیهای یکم بالاتر از مچ دست چپ نشونه بگیره و دست مردو از اون ناحیه به بعد قطع کنه. مرد اینبار دیگه قادر به تحمل این شوک و درد نبود و بنابراین درجا بیهوش میشه.
حالا که مرد آروم گرفته بود، گابریلا چند تا طلسم برای توقف خونریزی اجرا میکنه. بعدش در حالی که از شدت تقلای مرد، عرق روی پیشونیش ظاهر شده بود، با دستش عرقا رو کنار میزنه و با صدای "هوفی" کنار مرد به دیوار تکیه میده.
- بالاخره اینم یه راه برای متوقف کردن پخش شدن سم بود دیگه نه؟

گابریلا بعد از این که چند تا نفس عمیق میکشه، میچرخه و مستقیم به مرد زل میزنه. میخواست ببینه آیا واقعا راهکاری که به کار برده جواب میده یا نه؟ وقتی نیم ساعت میگذره و میبینه مرد همچنان همهی بخشای بدنش به جز از نقطهی قطع شده به بعد رو نداشت، لبخندی میزنه و در حالی که آوازی رو زیر لب میخونه از اونجا دور میشه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

من؟
یا مرلین... من دیگه باید برم درس بخونم...
















اپیرنسیوم اپروکسیما.
تکلیف تون بالای سر هنری نوشته شده. توضیح مفصل و مفید ازتون میخوام.




