جملات: کاش حقیقت نداشت - راه تنفسش بسته شده بود - چرا باید برای او اتفاق میافتاد؟ - هیچچیز بهتر نخواهد شد - لبهایش خشک شده بود.
شبها برای او نامه مینوشت.
نه دقیقاً از روی دلتنگی.
دلتنگی کلمهی سادهای بود برای چیزی که پنج سال تمام، مثل یک تکه استخوان زیر پوست ذهنش گیر کرده بود.
نقل قول:
«سلام.
امروز دوباره دیگ معجونم منفجر شد.
استاد گفت دفعهی بعد اخراجم میکنه. فکر کنم اگر اینجا بودی، بهم میخندیدی.
راستی، یه گربهی سیاه دیدم.
همونقدر عبوس بود که تو میگفتی من هستم.»
قلم را میان انگشتهایش چرخاند و بعد نوشت:
نقل قول:
«کاش حقیقت نداشت.»
چند لحظه به جمله خیره ماند، لب هایش خشک شده بود، حتی خودش هم نمیدانست این جمله را برای مرگ نوشته یا برای چیزهایی که بعد از مرگ باقی ماندهاند.
عجیب بود.
از اینکه برادرش مرده بود، آنطور که دیگران انتظار داشتند ناراحت نبود.
گریه نکرده بود.
فریاد نزده بود.
حتی در مراسم خاکسپاری، بیشتر به این فکر کرده بود که چرا بخاطر یک مراسم کفشهای جدیدش خاکی شدهاند.
چیزی که اذیتش میکرد، مرگ نبود.
جزئیات کوچک پس از آن بود.
اینکه دیگر نمیتوانست چیزهای بیاهمیت را برایش تعریف کند.
اینکه وقتی اتفاق خندهداری میافتاد، هنوز ناخودآگاه برمیگشت تا واکنشش را ببیند.
اینکه گاهی چیزی میخرید و چند ثانیه بعد یادش میآمد دیگر کسی نیست که نصفش را از دستش بکشد.
مرگ برایش قابلفهم بود، فقط راه تنفسش بسته شده بود و قلبش از کار ایستاده بود.
تمام.
یک اتفاق با یک پایان مشخص.
اما چیزی که مغزش نمیتوانست هضم کند، «نبودن» بود.
چرا کسی میتوانست یک روز وجود داشته باشد و روز بعد، فقط به خاطره تبدیل شود؟
چرا برای کسی که دیگر وجود نداشت، جمله میساخت؟
چرا هنوز گاهی در راهروهای هاگوارتز، وقتی صدای قدمهایی آشنا میشنید، عمداً برنمیگشت؟
شاید میترسید اشتباه کرده باشد.
شاید میترسید برای یک لحظه فکر کند اوست.
و شاید، بدتر از آن، میترسید بفهمد دیگر حتی صدایش را هم درست به یاد نمیآورد.
قلم دوباره روی کاغذ نشست.
نقل قول:
«چرا باید برای او اتفاق میافتاد؟»
پنج سال بود این سؤال را مینوشت.
هر بار با جوهر روی کاغذ ولی هیچوقت جوابش را نمینوشت.
چون جواب ساده بود:
هیچ دلیلی وجود نداشت.
کاش حقیقت نداشت اما، دنیا برای کشتن آدمها به دلیل احتیاج نداشت.
نامه را تا کرد و داخل کشوی میز گذاشت.
بیستوهشت نامهی دیگر آنجا بود.
همه خطاب به یک نفر.
همه بدون آدرس.
همه بدون جواب.
نگاهش چند لحظه روی پاکتها ماند.
بعد با خودش فکر کرد اگر روزی بمیرد، احتمالاً کسی آنها را پیدا میکند. شاید بخواندشان یا شاید بسوزاندشان؛ شاید هم فکر کند نویسندهشان دیوانه بوده!
لبخند زد.
او میدانست که فردا هیچچیز بهتر نخواهد شد.
این فقط یک واقعیت بود، بعضی چیزها قرار نیست بهتر شوند. فقط آنقدر تکرار میشوند که دیگر دردشان را حس نکنی.
چراغ را خاموش کرد.
اما قبل از خواب، طبق عادت، دستش را روی کشوی میز گذاشت و آرام گفت:
- شب بخیر.
پنج سال بود که این کار را میکرد.
و بدترین قسمت ماجرا این نبود که برادرش هیچوقت جواب نمیداد.
بدترین قسمت این بود که دیگر دقیقاً یادش نمیآمد صدای جواب دادن او چه شکلی بود.
با این حال، فردا شب دوباره برایش نامه مینوشت.
سوژه: آینه
جملات: خودش را دیگر نمیشناخت - شکسته بود، اما هنوز تصویرش را نشان میداد - نگاهش را از آن دزدید - غبار روی سطحش نشسته بود - انگار کسی از آنطرف نگاهش میکرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












