- اون چی بود دیگه؟!
آلنیس حس کرد که صدایی شنیده و از خواب پرید. مطمئن نبود که صدا مال خوابی بود که داشت میدید یا توی دنیای واقعی بود، به خاطر همین آروم از اتاقش خارج شد تا سر و گوشی آب بده. روی نوک پنجههاش راهرو رو طی کرد و وقتی به اتاق 237 رسید، توجهش جلب شد. در اتاق نیمه باز بود و کمی از فضای مهآلود و مخوف داخل اتاق معلوم بود. تا جایی که آلنیس یادش میاومد، اونا نتونسته بودن قفل در اتاق رو باز کنن، ولی ظاهرا یکی دیگه موفق به این کار شده بود! آلن نمیتونست تا صبح صبر کنه که گابریل تیت و پیکت بیدار شن و سه تایی با هم وارد اتاق بشن. وسوسه بهش غلبه کرد و داخل اتاق شد.
اتاق 237 خونه گریمولد مثل هر اتاق قدیمی و استفاده نشده دیگه بود؛ پر از گرد و خاک و تار عنکبوت، و وسایل زوار در رفتهای که احتمالا مال صاحب قبلی اتاق بوده و کسی تمایلی به خارج کردنشون نداشته. با این تفاوت که فضای اتاق با مه خاکستریای فرا گرفته شده بود.
چهره آلنیس به خاطر هوای عجیب اتاق در هم رفت و چند لحظه اول سرگیجه گرفت، ولی مانع حضورش نشد. پس جلوتر رفت تا سر و گوشی آب بده. یکی از کشوها رو باز کرد و به خاطر گرد و خاکی که ازش بلند شد، سرفهای کرد.
در همین حین صدای قدمهایی شنید که به اتاق نزدیک و نزدیکتر میشدن. نه تنها کسی نباید اون رو اونجا میدید، بلکه بقیه حتی در اتاق رو هم نباید باز شده میدیدن! مورد دوم رو نمیتونست کاریش کنه، ولی برای اولی سریع دوید و پشت تشکی که به دیوار تکیه داده شده بود قایم شد.
فردی که وارد اتاق شده بود، انگار که داشت با کسی حرف میزد. آلن سرش رو کمی بیرون برد تا ببینه چه خبره، ولی فقط گادفریای رو دید که تنها وسط اتاق وایساده بود. وقتی دید اون هنوز داره با خودش حرف میزنه، از مخفیگاهش خارج شد.
- گادی؟ هی! حالت خوبه؟
ولی جوابی نگرفت. انگار که گادفری اصلا صداش رو نشنیده بود، یا حتی متوجه حضورش نشده بود!
خواست چیز دیگهای بگه که به خودش اومد و دید روی زمین افتاده و دندونهای تیز گادفری فقط چند سانت با پوستش فاصله داره.
- داری چی کار می کنی؟! دیوونه شدی؟
گادفری خودش رو عقب کشید و با حالت معذبی بلند شد؛ انگار از حمله به آلنیس خجالت زده شده بود.
- آلنیس!... واقعا متاسفم. فکر کنم داشتم تو بیداری خواب می دیدم. بهتره برم استراحت کنم تا کار دست کسی ندادم.
آلن با قیافه بهت زده در حالی که زبونش بند اومده بود خارج شدن گادفری از اتاق رو تماشا کرد. با اینکه رفتارش خیلی عجیب بود، ولی حداقل متوجه نشده بود که توی اتاق 237 قرار داشتن در حالی که در این اتاق باید قفل میبود!
آلنیس روونا رو بابت این شکر کرد و تصمیم گرفت هر کاری میخواد بکنه بذاره برای فردا و دیگه تنهایی و تو تاریکی پاشو اونجا نذاره. خواست به سمت در بره که چشماش سیاهی رفت و افتاد زمین. چشماش رو روی هم فشار داد و وقتی باز کرد، فضای اتاق رنگ و وارنگ شده بود. گلهای رقصان عجیبی دورش رو گرفته بودن و آواز میخوندن. سعی کرد لمسشون کنه ولی دستش ازشون رد شد و اونها هم تبدیل به اکلیلهای رنگی توی هوا شدن. آلنیس سرش رو تکون داد و چشماش رو چندبار باز و بسته کرد. یکی در میون اتاق عادی میشد و رنگی؛ انگاری که داشت نوعی از توهم رو تجربه میکرد. به تنها نتیجهای که تونست برسه این بود که همه اینا بخاطر هوای غلیظ و عجیب اتاقه.
با تمام توان بلند شد و تلو تلو خوران به سمت در اتاق رفت تا هر چه سریعتر خارج بشه. لحظه آخر، برگشت و نگاهی به اتاق رنگی رنگی و گلهایی که دوباره شکل گرفته بودن انداخت. یه ژله سبز غول پیکر انتهای اتاق وایساده بود و براش دست تکون میداد. آلن برگشت و در رو محکم پشت سرش بست؛ یا حداقل اینطوری فکر کرد.
به سمت آشپزخونه رفت تا آب بخوره و تو راه تمام تلاشش رو کرد با وجود دنیایی که هنوز داشت دور سرش میچرخید، زمین نخوره و سر و صدایی ایجاد نکنه.
وقتی خواست یه لیوان برداره، متوجه شد یه چیزی مثل قسمتی از همون ژله غول پیکر به پنجهاش چسبیده. هول کرد و افتاد کف آشپزخونه. ماده لزج سبز رو از پنجهاش جدا و پرت کرد و خودش هم عقب خزید تا ازش دور شه.
- تو دیگه چه کوفتی هستی؟!