جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اتاق شماره 237

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: اتاق شماره 237
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1405 23:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کوفت شروع کرد به فرو کردن کوفت توی سوراخ کوفتی و تا می‌تونست فشار می‌داد. اما متأسفانه کوفت‌ها علاقه‌ای به رژیم غذایی و حتی ورزش نداشتن و از قضا، این کوفت از کوفتایی بود که عرضش از طولش خیلی بیشتر بود و چشم کوفت پس از اولین هُل وارد دومین بیرون‌زدگی بزرگ سوراخ شد. البته اگر بزرگ‌ترین بیرون‌زدگی که وارد دماغش شده بود رو در نظر نگیریم!

- آخ... ایحهبرتفتلندخبخ!
- چی؟
- الخبخرفنبحلخر خبتل خلخددخ!
- طاقت بیار کوفت! به خاطر کوفت کوچولو!
- ابتل تابو تبرتعب اخخگخع!
- کوفت! چرا شکمت نمی‌ره تو؟

شاید با خودتون فکر کنید که خب چرا کوفت، کوفت رو بیشتر هُل نمی‌ده. اما خب باید اشاره کنم که هل دادن یه کوفت، اونم وقتی که روی برجی از کوفت‌هایی که دارن کتلت می‌شن و صداشون دراومده و حتی کوچک‌ترین حرکتی باعث موج مکزیکی می‌شه، اصلاً کار راحتی نیست.

- یفی دالیته مافت
- نمی‌فهمم چی می‌گی، کوفتی جونم!
- می‌فم گمفاهب
- گرفتیش؟
- نَف بستدعت!

اوضاع خیلی سختی بود. اما خب چیکار می‌شه کرد؟ به خاطر کوفت کوچولوئه!
کوفت کوچولویی که هیچ‌کس خبر نداره همین چند دقیقه پیش سخت‌ترین تروماهای زندگیش رو زیر بغل هرپو تجربه کرده و دومین تروماش رو قراره تو دست‌های کوین تجربه کنه.

کوفت تو سوراخ داشت تموم تلاشش رو می‌کرد تا به بقیه اون مسئله مهم و حیاتی رو بگه، اما لولاهایی که توی دهنش بود این اجازه رو بهش نمی‌داد و نمی‌ذاشت چیزی جز صداهایی نامفهوم خارج بشه!

- آقا از تو درش بیار ببینیم چی می‌گه.
- درش بیارم که دوباره راضی نمی‌شه بره تو!
- به خاطر کوفت کوچولو!

کوفت بالایی شروع کرد به کشیدن کوفت تو سوراخ و باعث شد تمام کوفت‌ها تعادلشون رو از دست بدن. اما کوفت پایینی که زیر فشار داشت له می‌شد، قوی‌تر از این حرفا بود، پس تحمل کرد و گروه هم‌زمان با بیرون اومدن کوفت، تعادلش رو به دست آورد.

- یکی داره میااااااااد!

گرومپ...

افرادی که لایک کردند

حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
پاسخ: اتاق شماره 237
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1405 22:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همون موقع، اتاق شماره ۲۳۷، گردهمایی کوفت‌ها!


- کوفت ما... کوفت کوچولوی ما! عزیز جمع ما... توسط محفلیون دزدیده شده! ما دوران سختی گذروندیم. سال‌ها توسط اعضای خاندان بلک تحقیر شدیم و عزیزانمون رو از دست دادیم! هیچ‌کس هیچ‌وقت حواسش به ما نبوده! وقتشه به نه‌تنها محفلیون، بلکه به کل جماعت جادوگری خودمونو نشون بدیم. وقتشه برخیزیم!

کوفت‌ها صداهای کوفتی تولید کردن و با داد و بیداد موافقت خودشون رو نشون دادن. با سرعت از هرجای اتاق که می‌تونستن خاک جمع کردن تا با خاک اسلحه درست کنن و شوروش کنن. دسته بیل، تفنگ، مشعل و خیلی چیزهای دیگه! حتی یکی از کوفت‌ها تونست چوبدستی درسته کنه ولی متاسفانه خاک تا دید چوبدستی شده گردهاش ریخت و خراب شد. وقتی کوفت‌ها سمت در می‌دویدن، صدایی از وسطشون بلند شد.
- عه! عه! آقا صبر کنین! الان شما می‌خواین چطوری در رو باز کنین؟!

کوفت‌ها بهم نگاه کردن. به هر حال، اون در بلندتر از کوفت‌ها بود و کوفتْ‌دست‌هاشون بهش نمی‌رسید. اصلا اینا به کنار، حتی مشخص هم نبود که در قفله یا نه! اما کوفت‌ها یه چیز خاص داشتن! وحدت ملی! پس رییس کوفت‌ها به کوفت‌ها دستور داد تا رو کوفتْ‌شونه‌های هم بایستن تا بتونن در رو باز کنن. خودش هم اولین کسی بود که ایستاد تا بقیه کوفت‌ها رو کوفتْ‌شونه‌هاش بیان.

- چندتا کوفت مونده تا دستگیره؟ مُردم!
- دووم بیار سِد! یک دوتا دیگه هنو راهه...
-

دوتا کوفت دیگه، با منجنیق ساخته شده با خاک روی کوفت‌نردبون قرار گرفتن. کوفت بالایی، بدون توجه به صداهای وحشتناکی که از کوفت‌های پایینی میومد محکم دستگیره رو گرفت و پیچوند. باز نشد. چندبار چرخوند، ولی باز نشد. آخر هم رفت از توی سراخ کلید به بیرون نگاه کرد. به نظر میومد در قفله. از پایین هم اصلا صداهای امیدوارکننده‌ای نمیومد...

- یه کوفت دیگه بفرستین بالا!
- چی چیو یه کوفت دیگه! مرتیکه کوفت ما این زیر پرس شدیم!
- به چیز‌های مثبت فکر کن.
- چی داری میگی صدات نمیا...
- بگیرش که داره میاد!

کوفت بالایی کوفت ارسالی رو گرفت و بغل کرد. ایده‌ای داشت که در رو باز می‌کرد؛ ولی نباید کسی می‌فهمید.

- هی کوفت. چقدر حاضری تو این شورش کمک کنی؟
- من کوفتْ‌جونم رو هم برای این شورش می‌دم!
- خب پس. حاضری شکل و شمایلت رو از دست بدی؟
- چطور مگه؟
- باید بری تو سوراخ کلید و تا در رو باز کنیم! حاضری؟

کوفت‌، به کوفت نگاه کرد. نگاهی دقیقا اینطوری: ( ) چند بار کوفتْ‌سرش رو تکون داد و بعد با ناله گفت:
- باوشه! اینا همه‌ش برای کوفت کوچولو‌عه!

کوفت قبل از اینکه کوفت پشیمون بشه، اون رو توی سراخ کلید فرو کرد و چرخوند. بعد هم دو کوفتْ‌دستی دستگیره رو گرفت تا در رو باز کنه...
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/5/27 1:10:49
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: اتاق شماره 237
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 19:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دست هرپو که اتفاقا بوی کپک‌زدگی می‌داد و چندتا تاول چرکی نافرمم بین انگشتاش داشت به سمت کوفت دراز می‌شه. موجود بدبخت یه نگاه به دست و یه نگاه به هرپو که اد هم همون لحظه تصمیم گرفته بود اون یکی دستشو بالا ببره و زیر بغلشو آماده صابون‌مالی کنه می‌ندازه و توی ذهن کوفتیش به نتایج خوبی نمی‌رسه و آب دهنشو قورت می‌ده. بین انگشتای هرپو اسیر شدن همانا و چشمای کوفت کوچولو از قرنیه‌ش بیرون زدن بخاطر فشار بین دست پیرمرد همانا! کسی نمی‌دونه این زور توی اون دستا یهو از کجا اومده بود!

خلاصه، هرچی کوفت به سمت مسیر بی‌راهه زیر بغل مرد پیش برده می‌شه، عمق فاجعه بیشتر نمایون می‌شه. جنگلی از موهای تنومدی که هرگز رنگ اره برقی رو به خودشون ندیدن و حتی چندتا میمونم ازشون آویزونن بودن و موز می‌خورن؛ البته که این تازه اولش بود! بعد جنگل، به دریایی از چرک و عفونت زیر بغل هرپو رسید که چندتا مگس از روش پرواز می‌کردن و کنارش تو ساحل آفتاب گرفته بودن (چون خب زیر بغل هرپو جزو کشورهای آفتابی نبود و اکثر وقتا در سایه و رطوبت عرق قرار داشت.)

لحظه‌ای که به زیر بغل مالیده شد، موجود مفلوک حس کرد یه لحظه روح از بدنش جدا شد. برعکس تصور همگی شما، کوفت‌ها موجودات خیلی تمیزی هستن. اتفاقا کوفت کوچیکم خیلی تمیزتر و معصوم‌تر از کوفت بزرگ بود حتی. اون توی ذهن کودکانه‌ش تصورم نمی‌کرد یه روز با همچین فاجعه زیست‌محیطی‌ای مواجه بشه.

دقایقی بعد، اسلایم سبز حالا به رنگ قهوه‌ای سوخته دراومده بود و با چشمای ضرب‌دری شده و زبونی که از گوشه لبش بیرون افتاده بود، توسط هرپو با پا به گوشه حموم شوت شد. پیرمرد که حتی پاشو توی وان آب نذاشته بود بعد از چیزی که خودش اسمشو صابون مالیدن گذاشته بود، قری به کمرش داد و در حموم رو به روی ریموس منتظر باز کرد.

- اوه... پوف! مطمئنی حموم کردی الان؟ به نظر میاد که بیشتر...

ریموس یه نگاه به داخل حموم می‌ندازه و بلافاصله می‌بینه که حموم سفید و تمیز حالا شده رنگ دندونای زرد هرپو و حتی از کاشیاش هم نمونه‌های زیگیلای دماغ پیرمرد زده بود بیرون.
- این حموم دیگه اون حموم سابق نمی‌شه! بیا بریم پیرمرد. تو درست بشو نیستی!

اونا رفتند و کوفت که حالا شده بود خسته و کوفته رو گوشه حموم رها کردن تا اینکه یهو یه پسر خیلی کوچولو در حالی که با تسترال خیالیش پیتیکو پیتیکو، بالا و پایین می‌پرید به جلوی حموم رسید. از اونجایی که خیلی کنجکاو بود که چرا حموم انقدر بو می‌ده با دقت از تسترالش پیاده شد و وارد حموم شد که چشمش به کوفت افتاد.

- هی کوین، تا هرپو رو می‌برم توی اتاقش و بر می‌گردم توی حموم نریا... مریض می‌شی بچه. پوف... اون فاجعه اتمی رو فقط باید بیام با اسید‌‌ قوی پاکسازی کنم!
- چشم عمو ریموس.

اما این چشم‌ همانا و بغل کردن کوفت بیمار همانا و بعد تصمیم برای پرستاری ازشم همانا! اگر کوفت می‌دونست که یه بچه ۳ ساله که سوپ رو غذا نمی‌دونه اما بستنی رو چرا، داوطلب شده تا ازش پرستاری کنه، ترجیح می‌داد همون گوشه حموم به درد خودش بمیره!
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: اتاق شماره 237
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 19:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست: (یعنی نیازی نیست کل پست رو بخونین و فقط خوندن خلاصه کافیه!)
خانه گریمولد، اتاق ممنوعه‌ای به نام شماره 237 داره که ورود بهش قدغنه. حالا یه ماده لزج سبزرنگ به نام کوفت (در واقع کوفت کوچک) (که بخشی از یک ماده بزرگ‌تر در همون اتاقه (در واقع کوفت بزرگ) ) از اتاق خارج شده و هرپوی کثیف که برای اولین‌بار تو عمرش به اصرار ریموس به حموم رفته، کوفت رو توی حموم پیدا می‌کنه و فکر می‌کنه صابون جادوییه و باید برای تمیز کردن خودش ازش استفاده کنه...

~~~~~~~


- جای عجیبی توی این خونه هست که کاملا با بقیه جاها فرق کنه، آلبوس؟

دامبلدور به نشانه‌ی تفکر اول عینکش رو صاف می‌کنه و بعد دستی به ریشش می‌کشه. همین زمان لازم رو برای نویسنده می‌خره تا قبل از این که دامبلدور بخواد جواب بده "اتاق 237"، ناگهان در اتاق باز بشه و آریانا در آستانه‌ش پدیدار بشه.
- داداش!

گفتن همین کلمه کافی بود تا دامبلدور احساس کنه چیزی این وسط فرق کرده. آخه اون همیشه برای آریانا "داداشی" بود و نه "داداش". آریانا برای بار دوم گوی سبقت رو در سخن گفتن از برادرش می‌قاپه و زودتر می‌گه:
- من یه نبرد سخت تو یه اتاق تاریک با موجودی که حتی نتونستم ببینمش داشتم که بعد از فرار موفقیت‌آمیز ازش به این نتیجه رسیدم که...

آریانا وقفه‌ای در کلامش می‌ده که باعث می‌شه دامبلدور و آقای تال هر دو نفس‌ها رو در سینه حبس کنن. آریانا با کشیدن نفس عمیقی ادامه می‌ده:
- که به اندازه کافی بزرگ شدم و دیگه از پس خودم و زندگیم بر میام. وقتشه مستقل بشم! من از اینجا می‌رم و بال‌هامو می‌گشایم تا خارج از این چهار دیواری با دنیای بزرگ‌ترِ بیرون مواجه شم. خداحافظ برادر خوب من!

آریانا ضمن گفتن این حرف، بدو بدو جلو میاد تا برادرشو در آغوش بکشه که باعث می‌شه چمدون بزرگی که از وسایل پر کرده بود پشت سرش پدیدار بشه. بعد برمی‌گرده و با خوش‌حالی راه خروج از خانه گریمولد رو در پیش می‌گیره. آقای تال که شوکه شده بود، با نگرانی نگاهشو به سمت دامبلدور برمی‌گردونه که چشماش از اشک پر شده بود و حتی فرصت نکرده بود واکنشی نشون بده. اگه از ناراحتی سکته می‌کرد چی؟

- آه خواهر کوچولوی من. چقد زود بزرگ و مستقل شدی. برو. مرلین پشت و پناهت.

خب حالا که مطمئن شدیم دامبلدور با این موضوع به خوبی کنار اومده و قرار نیست با سکته کردنش رو دستمون بمونه، می‌ریم سراغ صحنه‌ی دیگه‌ای که بالاخره ریموس موفق شده بود بعد از تلاش‌های فراوان هرپوی کثیف رو راضی کنه تا بعد از سال‌ها به حمام بره و هرپوی تمیزی بشه.

هرپو که تو عمرش اسم حمام به گوشش نخورده بود، حمام ندیده بود و پا به درون حمام نذاشته بود، حالا با ورود به محیط روشن و پاکیزه‌ای که یه وان سفید و تمیز وسطش قرار داشت، جلو می‌ره و انگشتی به آب ولرم درونش می‌زنه.
- یعنی برای خوردنه؟

همون موقع صدای فریاد ریموس از پشت در بلند می‌شه که می‌گه:
- می‌ری داخل وانِ پر از آب و خودتو با مواد شوینده مثل صابون و شامپو می‌شوری. فهمیدی؟

نفهمیده بود، ولی می‌تونست وانمود کنه که فهمیده! پس نگاهشو به اطراف می‌چرخونه که ناگهان چشمش به یه ماده لزج سبز رنگ که از قضا کوفت داستان ما بود برخورد می‌کنه.
- صابون جادویی!

و هرپو دستشو دراز می‌کنه تا با برداشتن کوفت، خودشو تمیز کنه!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: اتاق شماره 237
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
چیزی نبود. فقط تاریکی بود و همین فقط تاریکی، می‌تونست خیلی چیزا باشه. پس نمی‌شه گفت که چیزی نبود. واقعا خیلی چیز بود. خیلی چیز مهمی بود. وقتی به چیزی به اندازه‌ای که واقعا چیز هست اهمیت ندیم، اون چیز از چیز بودن خارج می‌شه و وارد مرحله‌ای مهم‌تر از چیز بودن می‌شه و تبدیل به چیز جدیدی می‌شه.

تاریکی هم داشت تبدیل به چیز جدیدی می‌شد. چیز جدید و عجیب غریبی که توهم‌های عجیب و غریبی رو جلوی چشم‌های آریانا می‌آورد. تاریکی می‌خواست خودش رو به آریانا، که تاریکی رو دست کم گرفته بود نشون بده. هی توهم‌های عجیب نشون آریانا می‌داد. اما ناگهان متوجه شد که آریانا اصلا بهش توجه نمی‌کنه. آریانا انقد ترسیده بود که متوجه چیزی نبود و سعی می‌کرد حواسش رو به موضوع دیگه‌ای پرت کنه و تا حدی موفق هم بود.

کمی اون‌طرف‌تر، آلبوس متوجه نبود آریانا شده بود. دور افتاده بود دور خونه و از هر کس سر راهش می‌پرسید که آریانا رو ندیدن و هرکس به یه شکلی جواب نه می‌داد. دیگه آلبوس مستاصل از اینکه خواهرش کجا ممکن بود غیبش زده باشه، به اتاق پذیرایی بزرگ خونه، جلوی شومینه رفت و روی صندلی راحتی همیشگی‌اش نشست. جایی که معمولا می‌نشست و فکر می‌کرد.

فکرش کاملا مشغول بود. به چوب منقوش به طرح‌ گل‌های وحشی شومینه نگاه کرد و به آریانا فکر کرد. بدترین اتفاقاتی که ممکن بود رخ بدن به ذهنش هجوم آوردن. همیشه همینطور بود. هرموقع اتفاقی برای عزیزانش می‌افتاد فکر‌ اتفاقات بد و بدتر مثل خوره به جانش می‌افتاد. وانمود کرد که متوجه نشده هیبرنیوس در چارچوب در ایستاده.

هیبرنیوس از همون اول متوجه گم شدن آریانا شده و می‌تونست حضورش رو توی خونه حس کنه، اما نمی‌تونست بفهمه که دقیقا کجاست و این هیبرنیوس رو گیج کرده بود. آقای تال کنجکاوی امانش رو بریده بود و حالا اومده بود که آب روی آتیش کنجکاویش بریزه.
- جای عجیبی توی این خونه هست که کاملا با بقیه جاها فرق کنه، آلبوس؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: اتاق شماره 237
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
با طلوع خورشید و تابیدن آفتاب توی اتاق‌های خونه‌ی گریمولد، همه آروم آروم از خواب بیدار شدن. همه چیز عادی بود. وسایل مثل همیشه بود. صف دستشویی مثل همیشه طولانی بود. کسایی که تو صف بودن مثل همیشه خطاب به کسی که اون تو بود فریاد می‌زدن:
- بدو دیگه! داری چیکار میکنی اون تو؟!

و اونی که تو دستشویی بود مثل همیشه در جواب می‌گفت:
- صبر کنین دیگه الان میام!

همه مثل همیشه دست و صورتشونو شستن و مثل همیشه به آشپزخونه رفتن تا صبحانه بخورن. بوی صبحانه مثل همیشه تو آشپزخونه پیچیده بود و معلوم بود که مثل همیشه خیلی خوشمزه‌س! هیچکس چیز غیرعادی‌ای تو ذهنش، فکرش و حتی خاطراتش نبود. بله! هیچ کس چیزی درباره‌ی اتاق ۲۳۷ یادش نبود. انگار که اون اتاق هرگز وجود نداشته. حتی گروهی که شب گذشته به اتاق رفته بودن هم چیزی از دیده‌ها و شنیده‌هاشون به خاطر نداشتن. اتاق و همه‌ی اتفاقاتش به طور کامل از ذهن همه پاک شده بود. همه چیز به روال قبل برگشته بود، مثل همیشه!

همه مثل همیشه دور میز نشستن. می‌خواستن غذا رو شروع کنن که آلبوس متوجه شد همه جیز مثل همیشه نیست.
- پس آریانا کجاس؟!

شب قبل

ساعت حدود ۲ بود. همه خواب بودن و جز تک و توک صدای خروپفی که از اتاقا میومد، صدای دیگه‌ای نبود. آریانا آروم از تو تختش بلند شد و بی‌سر و صدا به سمت آشپزخونه راه افتاد که بره آب بخوره. حالا به صدای خروپف، صدای جیر جیر آروم چوبای خونه هم اضافه شده بود. همینجور داشت میرفت که به جلوی در اتاق ۲۳۷ رسید. ناگهان در باز شد و اتاق آریانا رو توی خودش کشید. انگار که یه باد شدید آریانا رو توی اتاق هل داد. آریانا هر کاری کرد نتونست مقاومت کنه و درون تاریکی اتاق کشیده شد. و در اتاق، بعد از بسته شدن توی دیوار فرو رفت و محو شد.

داخل اتاق یه تاریکی بی‌انتها بود. آریانا هیچی نمی‌دید. سرد بود. می‌ترسید. اشکاش روی گونه‌هاش جاری شد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود. اصلا نفهمیده بود که چطور این اتفاق افتاد. با مشت روی جایی که تا چند لحظه‌ی پیش در بود می‌کوبید:
- داداشی... داداشی... کمک... یکی بهم کمک کنه... من می‌ترسم... اینجا خیلی تاریکه... داداشی...

آریانا اونقدر فریاد زد تا دیگه نمی‌تونست بیشتر فریاد بزنه. همونجا روی زمین نشست و به دیوار پشت سرش، همونجایی که قبل‌تر در بود، تکیه داد. زانوهاشو تو بغلش جمع کرد. قطرات درشت اشک روی صورتش می‌غلتیدن و پایین می‌افتادن. سعی می‌کرد خودشو آروم کنه.
- چیزی نیست... فقط تاریکیه... داداشی صبح حتما میاد و میبرتت بیرون... حتما میاد... حتما میاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: اتاق شماره 237
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1403 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از شام، گادفری، آلنیس، پیکت و گابریل در اتاق آلنیس دوباره نقشه‌شان را مرور کردند و برای ساعت دوازده شب جلوی اتاق ۲۳۷ قرار گذاشتند. بعد همه رفتند تا بخوابند.

با اینکه گادفری می‌گفت باید خوب استراحت کنند تا وسط نقشه خسته نباشد، اما آلنیس اصلا نتوانست بخوابد. نگران بود تا نقشه‌‌شان جواب ندهد و به دردسر بیفتند. کلی غلت زد و جابه‌جا شد، اما نتوانست بخوابد. سرانجام ساعت دوازده شد و او هنوز نخوابیده بود.

از جایش بلند شد و به طرف اتاق ۲۳۷ راه افتاد. پاورچین‌پاورچین در راهرو راه می‌رفت تا کسی بیدار نشود. سرانجام پس از چند دقیقه‌ی استرس‌زا، به اتاق ۲۳۷ رسید. گادفری، پیکت و گابریل آنجا منتظرش بودند. گادفری زمزمه کرد:
- بیاین!

گادفری در را باز کرد. گل‌های رقصان هنوز آنجا بودند، به اضافه‌ی چمن‌ها و بوته‌هایی که میوه‌های عجیبی داشتند. اما جایی که قبلا کوفت بزرگ بود، یک کاناپه‌ی صورتی پررنگ قرار داشت. دختری حدودا نوزده‌ساله روی کاناپه نشسته بود. موهای قهوه‌ای‌تیره‌اش تا ران‌هایش می‌رسیدند. چشم‌هایش کهربایی بودند. پیراهن صورتی‌ای با دامن کوتاه به تن داشت و دستکش‌های بی‌پنجه‌ی سیاه و توری به دست کرده بود. چکمه‌های سیاه بلند پوشیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ به: اتاق شماره 237
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1403 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
آلنیس به صورت اتفاقی وارد اتاق ممنوعه شماره 237 می‌شه و همراه باهاش یه ماده لزج سبزرنگ به نام کوفت (که بخشی از یک ماده بزرگ‌تره) از اتاق خارج می‌شه. قبل از این که آلنیس بتونه بفهمه کوفت دقیقا چیه و خطر داره یا نه، اونو گم می‌کنه. حالا همراه با گابریل تیت، پیکت و گادفری قصد دارن شب به اتاق برگردن و با تحریک کردن کوفت بزرگ، کوفت کوچیکو وادار به برگشتن به اتاق کنن...


~~~~~

ظهر سر میز ناهار

اعضای محفل ققنوس دور میز جمع شده بودن و مشغول میل کردن ناهاری که مالی پختش رو برعهده داشت بودن. در حالی که فکر و ذکر آلنیس، گابریل، پیکت و گادفری عمیقا درگیر فرا رسیدن شب و نجات احتمالی محفل ققنوس از دستِ کوفت بود، ناگهان گفتگویی شکل می‌گیره که مو بر تنشون سیخ می‌کنه.

- ریموس فکر می‌کنم از بس شکلات بین محفلیا پخش کردی، خرده‌هاش اینور اونور پخش شده و خونه رو حشره زده!

ریموس با آرامش لقمه‌ای که تو دهنش بود رو قورت می‌ده و پاسخ می‌ده:
- امکان نداره آلبوس. من همیشه مطمئن می‌شم حتی یک خرده از شکلاتمم هدر نره!

دامبلدور متفکرانه دستی به چونه‌ش می‌کشه. مطمئن بود هرچی ریموس می‌گه درسته.
- خب پس شاید تو خوردن نوشیدنی کره‌ای زیاده‌روی کردم. چون امروز یه چیز سبز رنگ دیدم که رفت تو کمدم قائم شد و حدس زدم حشره‌س. شاید وسیله بازی این بچه‌ها بوده؟

آلنیس، گابریل و پیکت که همین حالا هم با شنیدن "چیز سبز رنگ" رنگ به رخشون نمونده بود، حالا با شنیدن اسمشون رسما اختیار از کف می‌دن.
- چی؟ ما؟ نه!
- نه چیه؟ آره آره.
- چرا آره و نه، نه؟

گادفری که بعنوان بزرگ‌ترشون در جریان ماجرا بود، با دیدن چهره‌ی باقی محفلیون که همه دست از خوردن کشیده بودن و با تعجب به گفتگوی بچه‌ها گوش می‌کردن، ترجیح می‌ده وسط مکالمه‌شون مداخله کنه.
- سعی دارن بگن شاید این عروسک کوکیشون بوده که از اونجا سر در آورده؟

آلنیس، گابریل و پیکت همزمان حرف گادفری که به کمکشون اومده بود رو تایید می‌کنن.
- بله. شاید. معذرت.
- عیبی نداره باباجانیان. بعد از ناهار می‌تونین برین و برش دارین!

هر سه با حرکت سر موافقت می‌کنن. ولی آیا تضمینی بود کوفت هنوز اونجا باشه و براحتی بتونن دستگیرش کنن؟ به هر حال اگه پاسخ نه می‌بود، هم‌چنان برنامه شب برای تحریک کوفت بزرگ سرجاش بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: اتاق شماره 237
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1403 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین

آلنیس برای لحظه ای نگاهی به ریموس که با چشمانی خسته اما هوشیار به اون زل زده میکنه و بیخیال کوفت میشه.
- هیچی والا! اومدم یک لیوان آب بخورم دیدم یک سوسک بالدار روی کابینت نشسته. میخواستم گیرش بندازم، ولی رفت پشت سطـ...چیز...یعنی پرید رفت!
-...
- فردا حتما میرم سم میخرم، میدونی که گادفری اصلا با سوسکا رابطه ی خوبی نداره، باید حواسمـ...
-خیلی خب الان برو بخواب، فردا یه کاریش میکنم.

آلنیس برای آخرین بار به سطل زباله نگاه میکنه اما همچنان خبری از کوفت نیست. در سکوت و به ناچار، از زیر نگاه های سنگین ریموس عبور میکنه و به سمت اتاقش میره.

-فرار کرد؟
- داری میگی همینجوری ولش کردی در پناه مرلین؟
-چیکار میکردم خب؟ حتی اگه ریموس کاری باهم نداشت، سیریوس قطعا از اینجا بیرونم میکرد. باید هرجوری شده پیداش کنیم.
-چطوری؟ توی هیچ کتابی حتی یک خط درباره ی اتاق 237 نوشته نشده، چه برسه به ماده ی لزج سبزرنگ!

آلنیس از ناامیدی سری تکون داد. در همین لحظه، کوفت در حال جولان دادن در بین اتاق های گریمولد بود. شاید هم تا الان، از شهر خارج شده بود و درحال پیوستن به ارتش تاریکی بود. معلوم نبود با تلفیق قدرت او و جبهه ی سیاهی، جامعه ی جادوگری در معرض چه خطر بزرگـ...

- من یه نقشه ای دارم.

صدای محکم و سنگین گادفری، آلنیس، گابریل و پیکت رو از رشته ی افکار بیرون آورد.

-کوفت کوچک بخشی از وجود کوفت بزرگه؛ با این حساب، درصورتیکه که کوفت بزرگ تحریک بشه، کوفت کوچک برای حفاظت از اون میاد و اینجاست که ما هردوتاشون رو میگیریم و میندازیم توی اتاق و درش رو قفل میکنیم.

گابریل با بی حوصلگی کتاب "مزایای خون آشام بودن" رو باز میکنه و جلوی گادفری میگیره:
-این حرف رو یه خون آشام میزنه که تنها وقتی میمیره که یا زیر آفتاب بمونه یا توی قلبش چوب فرو کنن.
-همینه که هست. اگه میخواین قبل از اینکه ریموس متوجه بشه کوفت رو پیدا کنید، باید کمتر تبعیض قائل شید!

آلنیس نفس عمیقی کشید. باید هرچه زودتر بند و بساط کوفت رو از خونه جمع میکرد.

-امشب دوباره برمیگردیم اون تو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق شماره 237
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1403 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
"کوفت"ِ سبز رنگ به کابینت برخورد می‌کنه و هم‌چون لکه سبز رنگی روی در پخش می‌شه. آلنیس برای چند ثانیه تو همون حالتی که بود می‌مونه تا مطمئن شه کوفت با در کابینت یکی شده و دیگه تکونی نمی‌خوره.
- آخیش... فکر کنم مُرد؟

آلنیس اینو می‌گه و چهار دست و پا، آروم به سمت کابینت می‌ره. هم‌چنان حرکتی از طرف کوفت مشاهده نمی‌شد. شاید واقعا هرچی که بود، حالا نابود شده بود و تنها رنگی سبز رنگ بر روی کابینت ازش باقی مونده.

آلنیس با تردید پنجه‌شو دراز می‌کنه تا دستی بر روی کوفت بکشه و مطمئن بشه که برای همیشه از شرش خلاص شده. اما درست در لحظه‌ای که چیزی نمونده بود پنجه‌ش با کوفت برخورد کنه، دستشو عقب می‌کشه.
- بهتره با پارچه‌ای چیزی تمیزش کنم!

بنابراین آلنیس از روی زمین بلند می‌شه و به دنبال پارچه به گوشه‌ی مخالف آشپزخونه می‌ره. بعد از برداشتن پارچه برمی‌گرده و با صحنه‌ای مواجه می‌شه که نباید...

اثری از ماده لزج سبز رنگ بر روی در کابینت نبود!

اما کوفت باید یه جایی همون اطراف می‌بود. پس چشمای جستجوگر آلنیس این‌بار با نگرانی شروع به عبور از این سوی آشپزخونه به اون سو می‌کنه و طولی نمی‌کشه که اونو پیدا می‌کنه. آلنیس بدون این که نگاهشو از روی کوفت برداره، پارچه رو روی پیشخوان می‌ذاره و به جاش لیوانی شیشه‌ای رو برمی‌داره.
- همون‌جا وایسا که دارم میام.

آلنیس با قدم‌هایی آروم به سمت کوفت می‌ره تا با نزدیک شدن بهش، جهشی ناگهانی بکنه و اونو زیر لیوان گیر بندازه.

- نصف شبی تو آشپزخونه چی کار می‌کنی آلنیس؟

دقیقا وقتی آلنیس خیز برمی‌داره تا با لیوان روی کوفت فرود بیاد، ناگهان با صدای ریموس که از پشت سرش میاد تمرکز خودشو از دست می‌ده و فرودش با اشتباه محاسباتی همراه می‌شه که موجب فرار کردن کوفت و پناه گرفتنش پشت سطل زباله می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!