هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: چه چیزی بدتر از مرگ وجود داره؟
پیام زده شده در: ۹:۱۷:۴۳ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
بوسه ی دیوانه ساز


only Hufflepuff


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹:۲۲ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۹
#2
درود بر هکتورررر!

یه سه امتیازی بی زحمت میخواستم.


only Hufflepuff


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴:۱۰ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹
#3
مرگخوار ها به هم نگاه کردن و بعد سری تکان دادن.

-وای بر ما که برای حرف زدن هم از اینها اجازه میگیریم.

لرد با اکره نفس بلندی کشید و بر روی یک ماشین اسباب بازی ایستاد تا بهتر بتونه مرگخوارانش رو ببینه.

-ما به عنوان لرد ولدمورت بزرگ، ارباب بخشنده و سخاوتمند شما، به شما دو ساعت وقت دادیم تا چند عدد بچه تربیت کنید. اما نه هر تربیتی! شما ها باید به سیاهی می کشوندینشون...که مثل اربابتان و خودتان، در سیاهی سیر کند.

لرد لحظه ای مکث کرد، تا بلکه کسی حرفی بزند اما مرگخواران چنین لطفی نکردن. لرد هم با عصبانیت به ادامه ی صحبتش پرداخت:
-حالا هم وقتتان تموم گشت و حالا ما میخواهیم نظرمان را درباره ی تربیت هایتان بگوییم.

لرد اینو گفت و از روی ماشین اسباب بازی پایین اومد.
-حالا یکی یکی، بدون تجمع زیادی، بچه هایی که تربیت کردید را برایمان بیاورید تا ما نظر دهیم.


only Hufflepuff


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶:۳۸ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹
#4
گلدان همچون باتلاقی آرام آرام ماوولو ی بیهوش رو در خود فرو میبرد، لرد و مرگخواران هم شاهد این صحنه بودن.

-میوه ی مامان؟پدر مامان داره میمیره؟
-درسته بانو!...خاک این گلدون خون های جمع شده داخل سرخرگ رئورات آقای گونت رو میمکه و بعد باهاش میوه ی شفادهنده درست میکنه.
-تفاله ی چای مامان...بعدش چی؟
-نگران نباشین بانو...این گلدون بسیار با ادب و با تربیته؛وقتی کارش تموم شد باقی مونده ی آقای گونت رو پس میده.
-میو...

اما قبل از اینکه مروپ بتونه چیزی بگه گلدان با هورت بلندی ماوولو رو بلعید.



only Hufflepuff


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸:۳۳ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹
#5
طی مراسم خاصی رودولف زانو زنان در برابر پدر روحانی قرار گرفت. تمام نیمکت های کلیسا پر شده بود از ساحره ها و بانوان.

-خب باباجان!...میدونی چرا اینجایی؟
-چی؟..آهان!..نه.
- خب باباجان تو برای این به این مراسم اومدی تا به تمام بدی هات اعتراف کنی.

پدر روحانی با وقار از روی سکو پایین آمد و به سمت رودولف که حالا داشت با سیستم ساحره یابیش کار میکرد رفت.
پدر روحانی آروم در کنار رودولف زانو زد و در گوشش زمزمه کرد:
-باباجان یه چندتا از گناهات رو اعتراف کن تا به من روشناییت ثابت شه.

پدرروحانی از روی زمین بلند شد و به بالای سکو برگشت.

-به نام مرلین!...ای گناهکار پلید!ای جاهل! زودباش...در طی این مراسم مبارک باید به گناهان پلیدت اعتراف کنی.

پدر روحانی به سمت میزی که قبلا وجود نداشت رفت و کتاب آسمانی رو برداشت.

-هلللویا!...به نام مرلین!به نام روشنایی!به نام پاکی!

رودولف که بالاخره در کشیدن نمودار تعداد ساحره های داخل کلیسا، موفق شده بود اندکی از روی خوشحالی خودش رو تکون داد.

-ای گناهگار پلید! ای قاتل! ای منحرف تاریکی!...برخیز و به سمت من بیا!


only Hufflepuff


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۰:۱۳:۲۶ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹
#6
مرگخوارا با شماره ی سه سعی کردن کردن خونه رو هل بدهند اما خونه تکون نمیخورد.

-دوباره سعی میکنیم...با شماره ی سه...یک...دو...سه!

مرگخواران دوباره خونه رو هل دادن بلکه خونه دو سانتی متر حرکت کند اما خونه همچنان استوار بود.

-دِ تکون بخور دیگه!
-دوباره...یک...دو...سه!

مرگخوار ها برای بار سوم هم خونه رو هل دادن اما همونطور که در سه خط قبل گفتم، خونه تکون نخورد.

-خونه ی مامان تکون بخور دیگه!
-نموخوام!
-اما خونه ی مامان، پسر مامان در واپسین لحظات زندگیه.
-نموخوام!

مرگخوارها نگاهی به یکدیگر کردن. باز هم باید با یک شیئ سخنگوی دیگه معامله میکردن و آخر هم تام یکی از اندام های بدنش رو از دست میداد.



only Hufflepuff


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۹:۴۷:۲۷ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹
#7
گابریل از داخل چیبش پارچه ای آلبالویی رنگ در میاره و بر روی میز مدیر موزه پهن میکنه. بعد دستانش رو با چهار نوع مختلف الکل 90،70،66 و 34 درصد شستوشو میده؛ پس از آن اسکاجش را در ظرف وایتکس فرو می بره و سطح پارچش رو ضدعفونی میکنه( ولی در کمال تعجب رنگ پارچه نمیره). بعد دستک...

-چقدر خودتو ضدعفونی میکنی؟...بسه بابا من وقت ندارم!

گابریل بی توجه به داد مدیر موزه دستکش های مشکی پرکلاغیش رو در دستاش میکنه و بالاخره تصمیم به درآوردن وسایل داخل سطل میشه.

-خب...
-خب و زهر باسیلیسک!...دوشیزه ی محترم زودباشید.
-باشه...اینم از اولین وسیله...
-وایتکس با طعم توت فرنگی؟
-بله بله!...به زور از دست کریچر گرفتمش.
-مواد شوینده نمیخوام خانم!
-پس این به دردتون میخوره.

گابریل از داخل سطل شیء براق در آورد؛ شیء چنان براق بود که چشمان مدیر موزه به کوری موقتی رفت.

-واو!
-بله کاملا موافقم خیلی گوگوله.
-اما اینکه...
-یه دستکش نقره ایه!

مدیر موزه لحظه درنگ کرد. یا حالا یا هیچ وقت! چقدر باید بخاطر یک موزه تحقیر میشد؟تا کی؟ و اصلا چرا؟ مگه چند مدیر جادوگر در سرتاسر لندن وجود داشت؟ نهایتش سه نفر... خودش،پسرعموش و دوتا دختر داییش. مطمئنا با همه ی اونها به درستی رفتار میشد. شاید باید خودش کاری میکرد؟

-خب...ببخشید یه لحظه، موندم چی بگم؟...شما چیزه دیگه ای تو اون سطل درب و داغون ندارید؟
-چرا دارم...این از همه ی وسایل سطل جادوییم با ارزش تره!

در دستان گابریل موجودی ارغوانی رنگ قرار داشت.

-یه...
-یه پف کوتوله!


only Hufflepuff


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۹:۰۹:۱۱ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹
#8
در همه حالت


نور خورشید به زور خودش رو از بین پرده های زرد رنگ خوابگاه هافلپاف رد کرد و به اتاق دایره ای شکل خوابگاه جانی دوباره بخشید.
پس از دقایقی، ذره ذره بچه های هافلپافی چشمانشون رو باز میکردن و به بدن خودش کش و قوسی میدادن.
گابریل تیت هم جزوی از همین گروه بود. بلند شد و موهای سیاه رنگش رو از روی صورتش کنار داد؛ به بدنش کش و قوسی داد و به روز پیش رو فکر کرد.
امروز گزینش کوییدیچ هافلپاف بود. سدریک بعد از کلی گفت و گو تونسته بود پرفسور اسنیپ رو راضی کنه که هفته ی دیگه تمریناتشون رو شروع کنن و به خاطر همین اسنیپ کلی مجازات برای سدریک در نظر داشت، اما انگار سدریک بعد از اتمام حجت به خواب زمسانی رفته بود و زمان مجازات هاش رو نشنیده بود.
با این فکر لبخندی محو بر لبانش نشست؛ حتی فکر کردن به اینکه اسنیپ اعصابش بهم بریزه لذت بخش بود.
خوابگاه رفته رفته خلوت شد تا جایی که تنها گابریل و پومانا مونده بودن.

-مگه امروز گزینش کوییدیچ نیست؟
-ها؟چی؟...آهان...چرا هست.
-خب پس چرا هنوز اینجا نشستی؟
-...
-اگه یکم دیگه بشینی در این حالت،10 نوع مرض مختل...کجا میری؟

گابریل از پله های خوابگاه بالا رفت و کمی بعد خودش رو در کنار شومینه ی تالار یافت.
نگاهی به ساعت مچیش انداخت، تنها 10 دقیقه وقت برای صبحونه داشت!

-اگه حساب کنیم...کلا به اندازه ی جویدن یه نون برشته وقت دارم.

بدون لحظه ای وقفه دریچه ی تالار رو باز کرد و از جلوی آشپزخونه رد شد. وقتی که تازه به دم در چوبی سرسرا رسیده بود ساعت بزرگ نه صبح رو نشون میداد.
به سمت میز هافلپاف دوید و با یک حرکت دست، تعدادی نون برشته، چند تا هویج پخته و یک ظرف نیمرو از روی میز قاپید و به سمت زمین کوییدیچ دوید.
وقتی که تازه به زمین کوییدیچ رسیده بود تونسته بود هویج های پختش و نیمرو هاش رو بخوره اما نون برشته هاش تقریبا تبدیل به خمیر شده بودن، چون اونارو محکم در دستی که جاروش قرار داشته بود، گرفته بود.

-حتی فنگ هم اینارو نمیخوره.

نون برشته رو در باغچه ای که در کنار بود انداخت و وارد رختکن شد. کیف دستیش رو بر روی نیمکتی گذاشت و لباس زرد قناری هافلپاف رو پوشید، از داخل کیفش تعدادی کتاب درآورد و همراه با نیمبوس 2000 اش وارد زمین شد.

-سلام سدریک...دیر که نیومدم؟
-پس بهتره بدونین که اگه پارسال تو تیم بودین دلیل نمیشه که امـ...اوه سلام گب!...نه اصلا...بهتره بیای و به ما بپیوندی...خوبه،همونجا واستا...خب، داشتم میگفتم که اگه پارسال تو تیم بودین دلیل نمیشه که امسال هم تو تیم باشین؛ پس بهتره بهترین بازیتون رو به نمایش بدید.

سدریک لحظه ای مکث کرد و نگاهی به آسمون کرد.

-درضمن...چون هوا آفتابی هست و اصلا حتی یک دونه ابر هم توش نیست،نمیخوام بهونه ی اضافی بشنوم.

لحظاتی بعد سدریک اونارو به گروه های ده نفری تقسیم کرد. اولین گروه، شامل داوطلبین دروازه بان بود.
هر داوطلب به سمت یک از تیرهای میرفت و منتظر میشد تا سدریک سرخگون رو به سمتش پرتاب کنه،هر فرد 5بار بیشتر فرصت نداشت. از بین داوطلبین اونی که بیشتر از همه می تونست توپ هارو بگیره برای دروازه، انتخاب میشد.
بعد از گزینش دروازه بان، نوبت به مدافعین میرسید. گروه مدافعین به طرز عجیبی شلوغ بود. بیشتر کسانی که در دروازه بانی رد شده بودن، حالا به تیم مدافعین هجوم اورده بودن. پس از یک ساعت نیم دو مدافع برای تیم انتخاب شد. البته، دست سدریک آنچنان هم باز نبود. یکی از مدافعان سال پیش تیم امروز در درمانگاه بود، چون به مریضیه عجیبی مبتلا شده بود.
برای گزینش جستوجوگر تعداد زیادی داوطلب شده بودن اما سدریک که خودش جستوجوگر بود اونارو با کلی داد و فریاد از زمین بیرون کرد.
بالاخره بعد از سه ساعت نوبت به گزینش تنها یک مهاجم شده بود.دوتا از مهاجمان تیم همچنان در تیم باقی موندن و حالا تنها باید یک نفر انتخاب میشد.

-خب...تبدیل به گروهای سه نفری بشید. هر دو گروه باهم به بازی می پردازن. باید بتونین مهاجم های گروه دیگه رو رد کنین...

اما سدریک خوابیده بود. رز که انگار بسیار منتظر مونده بود با ویبره ای خطرناک داد زد:
-با شماره ی سه...یک...دو...سه!

لحظاتی بعد داوطلبین گروه اول به هوا رفتن. در بین این افراد تنها چهره ی آنتونی ریکت برای گابریل آشنا بود.
گروه "الف" که بر روی لباس های زرد قناریشون ردای سیاه بسته بودن به سرعت سرخگون رو دست به دست کردن و پس از رد کردن یک سال دومی 10 امتیاز کسب کردن. بعد از لحظه ای دو گل دیگر هم توسط یک دختر سال سومی زده شد و به تمرین پایان داد.
رز بدون معطلی در سوتش دمید و گروه دوم رو به هوا فرستاد. ایندفعه سرخگون در دستان گروه "ب" قرار داشت، اما طولی نکشید که گروه "الف" اونو گرفتن و اولین گلشون رو به ثمر رسوندن.
گابریل به رز نگاهی کرد که در دورترین حالت ممکن از مهاجمین قرار داشت. دوروبرش رو نگاه کرد، بی تردید همه محو بازی آموس شده بود که تا الان دو گل به ثمر رسونده بود.
آروم سوار جاروش شد و از پشت به رز نزدیک شد.

-اممم...سلام رز!
-شوت کن آموس...عه گب.
-سلام...میخواستم بدونم که تو دسته ی چنـ...
-بعدی!

رز اینو گفت و با جاروش از گابریل دور شد. نگاهی به رز کرد که حالا داشت برنده ی دسته که گروه "الف" بود رو اعلام میکرد.

-یعنی الان من...
-گب بیا دیگه نوبتته!

دستش بدون هماهنگی مغزش سر جاروش رو به جلو هل داد و به سمت دایره ی وسط زمین رفت. انگار که تک تک اجزای بدنش حالا مستقل بودن.
چشماش بدون هماهنگی به دسته ای که باهاش یار شده بودن کرد؛ لورا، علی ، یک سال ششمی و نیکلاس.

-با شماره ی سه...یک...دو...سه!

بازی شروع شد. سرخگون دست لورا بود، لورا بعد از رد کردن یه سال پنجمی هیکلی سرخگون رو بدون هماهنگی به طرف نیکلاس پرت کرد اما چون نیکلاس هنوز قدرت تجزیه و تحلیل این اتفاق رو نداشت یک از مهاجمین گروه مقابل حمله ور شد و سرخگون رو در هوا گرفت. مهاجم که کمی بعد معلوم شد کسی جز رودولف نبود، به سمت دروازه حرکت کرد. گابریل که تازه اختیار بدنش رو به دست گرفته بود، سر جاروش رو چرخوند و به سمت رودولف هجوم برد. اما رودولف سرخگون رو برای یار دیگرش پرتاب کرد اما علی در راه تونست سرخگون رو به چنگ بیاره. پس بدون وقفه به سمت دروازه ی مقابل هجوم برد؛ در راه دوتا از مهاجمین رو رد کرد و تونست گل اول رو بزنه.

-آفرین علی!

گابریل که اندکی سرخورده شده بود عزمش رو جذب کرد که حداقل یک گل، از دو گل بعدی رو بزنه. با شروع دوباره ی بازی، گروه مقابل به طرز وحشتناکی بازی ای خشن و خطرناک رو برگزیدن!به طوری که صدای داد و فریاد پومانا از جایگاه تماشاچیان تمام صداهای اطراف رو از بین می برد.
پس از چند تنه و چنگول کشیدن بالاخره رودولف تونست دروازه رو باز کنه. گروه مقابل که بسیار شاد به نظر می رسید بعد از سوت دوباره ی رز کمی به خودش استراحت داد، اما گابریل که بسیار مصمم بود همین که نیکلاس با حرکتی کند سرخگون رو به طرفش پرت کرد، به سرعت به سمت دروازه هجوم برد. اما در راه سه پسر هیکلی سال پنجمی راهش رو سد کردن و چاره ای جز اوج گرفتن برای گابریل باقی نموند.
دسته ی جاروش رو به سمت بالا کشید و سرخگون رو دست به دست کرد. باد همچو تازیانه به صورتش ضربه میزد. چشماش پر از اشک شده بود و به زحمت می توانست روبه روش رو ببینه.
کمی که بالا رفت ایستاد. بیشتر از صدمتر با زمین فاصله داشت! اولین راهی که به ذهنش اومد رو انجام داد؛ کتابش رو از زیر ردای مشکی درآورد و شروع به خواندن کرد:
- "در اولین برخورد باید آرامش خود را حفظ کنید."...خب حالا من آرامش خودم رو حفظ کردم..."در دومین حرکت اگر میتونید چندبار درخواست کمک کنید."...اممم،به نظر نمیاد صدام رو بشنون..."اگر بعد از دومین برخورد کسی به کمکتان نشتافت،چوبدستی خود را بیرون بکشید و جرقه ی قرمز به هوا بفرستید."...من که خودم میتونم برگردم پایین!

گابریل کتاب بدست سرجاروش رو به پایین هل داد و با بیشترین سرعت به سمت پایین هجوم برد. چشماش پر از اشک بود اما می ترسید که مبادا از روی دسته ی جارو به پایین بلغزد. در همین حال بود که صدای "ترق"ی به گوشش رسید.
با ترس به عقب نگاه کرد. در نظر اول چیزی شبیه یک دیوانه ساز به صورتش نزدیک شد اما بعد از لحظاتی متوجه شد که ته جاروش تیکه شده و حالا به صورتش برخورد کرده!

-پس این یعنی...

بله! بدون اینکه متوجه بشه دسته ی تیکه پاره شده ی جاروش از دستش پرواز کرد و در هوای مه آلود گم شد. اما گابریل همچنان بر روی تیکه ی دیگری از جاروش بود که هر لحظه به سرعتش افزوده میشد.

-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! کمــــــــــــــــــــــــــــــک! جیـــــــــــــــــــــــــغ!

اما کسی صداش رو نمی شنید.

-نــــــــــــــــه!...باید...یه...کاری کنم...کتاب!

کتابش رو که هنوز در دستش قرار داشت باز کرد و با سرعت سرسام آوری شروع به خوندن کرد.

-"درخواست کمـ...نه نمیتونم!..."اگر تمام راه هارو امتحان کردید و جواب نداد...تمام اطلاعات مهمتون رو در گوشه ی ذهنتون دفن کنید و با خود به گور ببرید!"

لحظه ای از خوندن دست برداشت. یعنی این پایان کار بود؟هنوز بیش از 15 متر با زمین فاصله داشت. قطعا می مرد! باید اطلاعات مهمش رو به گور می برد؟
لحظه ای درنگ کرد و بعد در مغزش به دنبال اطلاعات مهمش گشت.

-خونه ی شماره ی 12 گریمولد...دیگه چی؟...آهان...مجازات های دلورس آمبریج...دیگه؟...فکرکنم اون هفته که به کتابخونه نرفتم هم جزو اطلاعات مهم هست...و برای آخرین خاطره...فهمیدم! اونروز که شاهد بـ...

اما گابریل محکم به زمین برخورد کرده بود!

***


چند روز از گزینش تیم کوییدیچ هافلپاف میگذشت. خاطره ی تلخ برخورد "گابریل تیت" از فاصله ی 100 متری به زمین در تمام مدرسه پخش شده بود. از همه بیشتر پومانا به خودش سرکوفت میزد که گابریل رو مجبور کرده از تخت خواب برخیزد و به سمت زمین کوییدیچ برود.
اما همچنان ذره ای امید در دل هافلپافی ها بود. بعد از برخورد، گابریل رو به سنت مانگو برده بودن و حالا یک هفته بود که همچنان بی هوش در بیمارستان بر روی تخت شماره ی 267 افتاده بود.


only Hufflepuff


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰:۰۳ چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹
#9
سلام بر معجون ساز خونه ی ریدل ها!

یه سه امتیازی بده اگه مشکلی نیست.


only Hufflepuff


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۱۲:۰۸:۱۷ دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹
#10


only Hufflepuff






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.