جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  98 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  241 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  156 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1404 07:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سری اول دومین دوره لیگالیون کوییدیچ
بازی ششم


پایان مسابقه.

با تشکر و خسته نباشید به بازیکنان دو تیم پرواز سیاه و اسم نداره.

نتیجه این مسابقه نهایتا تا تاریخ سه‌ شنبه ۴ شهریور ماه در تاپیک بیلبورد امتیازات ارسال می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1404 23:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

اسم نداره Vs پرواز سیاه
سوژه: میراث گمشده!

~~~ پست سوم ~~~


سرزمین پیامبران جنب و جوشی توش به وجود اومده بود که سابقه نداشت. هیچکس باورش نمی‌شد که یه روزی چنین بازی مهمی اینجا برگزار بشه. شور و شوق بین همه پیامبران، از قلابی تا اولوالعزم، دیده می‌شد و همگی منتظر بودن تا بالاخره یه اتفاق هیجان انگیز و متفاوت ببینن!

اما توی رختکن بازنده‌ها تیم «اسم نداره» اوضاع خوب پیش نمی‌رفت. هر کدوم از اعضا یه گوشه زانوی غم بغل گرفته بودن و نمی‌دونستن که دقیقاً چه خاکی باید به سرشون بریزن!
بم سعی می‌کرد چوب‌هایی که ازشون به عنوان دست استفاده می‌کرد رو درست وارد برف‌هاش بکنه که شاید بالاخره بتونه به اولین بازی کوییدیچ عمرش برسه.
سیبل در حالی که زیر لب چیزایی شبیه فحش زمزمه می‌کرد لاخ لاخ سیبیل‌هاش رو می‌کَند:
- صبر کن ببین چه بلایی سرت میارم پیری! مرگ قریب الوقوع رو که اصلاً به حساب نیار. اون گیلاس روی کیکته! یه اولاد ناخلف برات پیشگویی می‌کنم! البته کی به تو زن میده؟! حالا انگار اگه بده هم خودت دل به کار میدی! نه بذار پیشگویی کنم اون ارباب اون هری جونش رو جلوش قاچ قاچ می‌کنه! آره این خوبه!

از طرف دیگه گابریلا توجه‌ش به هلگا جلب شده بود که بر خلاف بقیه از هفت دولت آزاد بود و داشت ناخن‌هاش رو فرنچ می‌کرد و توضیحات لازم رو هم به گابر می‌داد:
- آره دیگه خاله جان، آدم میخواد وارد زمین بشه باید آراسته باشه. بقیه می‌بیننش دوسش داشته باشن. منو نبین این همه خاطرخواه و دلداده دارم... به خودم می‌رسم به جاش! مثلاً قبلاً ناخن‌هامو ژلیش می‌کردم، اما بعد از یه مدت چون رشدشون زیاد بود ریموو کردم. بعدم که قرار شد بشم وزیر، دیگه گفتم بالاخره کابینه یه ناخن‌کار خوب می‌خواد دیگه. برای همین با سارا جون حرفشو زدم که دیگه سالن اون عفریته نره، بیاد پیش خودم، صبح به صبح نیل آرت بزنه برام!

در قسمت دیگه‌ای از رختکن، کتری توی بغل گاز پیکنیکی نشسته بودن و فارغ از همه اتفاقات اطرافشون مشغول دلبری از همدیگه بودن.
- عـــه... نکن دیگه پیک. پشتم رو داری داغ می‌کنی دیگه! یه کار نکن به سوت زدن بیفتم...

پیکنیکی که اصلاً قصد بس کردن نداشت شعله‌ش رو تا ته زیاد کرد و گفت:
- ای جان! من می‌میرم برای اون سوتای قشنگت! مرلینیش یه سوت بزن کیف کنیم خب!

اما در همین موقع کسی از جاش بلند شد که هیچکس انتظارش رو نداشت! پروفسور اسنیپ!
ردای سفیدش رو که گروه صحنه و لباس به دلیل ایجاد کنتراست بهش پوشونده بودن در هوا پیچ و تابی داد و با صدای زیری شروع به حرف زدن کرد:
- بس کنید دیگه! درسته که از هیچکدومتون انتظار نداشتم که بتونین شرایط رو مدیریت کنید، اما نمی‌تونم اینجا ساکت بشینم و ببینم حیثیت تیم‌مون رو دارید به باد می‌دید.

توجه همه به اسنیپ جلب شده بود. از زمان شروع بازی‌ها شاید برای اولین بار بود که کسی اسنیپ رو جدی می‌گرفت. کم‌کم حرفاش اون‌ها رو به فکر فرو می‌برد!

- آره می‌دونم شرایطمون بده! می‌دونم حتی جارو برای پرواز نداریم، یکی از هم تیمی‌هامون هم گم و گور شده، اما من یکی قرار نیست بشینم اینجا و زنگ تفریح یه مشت تازه به دوران رسیده بشم! تک تک شما توی روزای خوبتون خیلی بهتر از کل تیم اونایین. پس این مسخره بازی‌ها رو بذارین کنار تا بتونیم یه کاری بکنیم!

در کمال تعجب حرفای پروفسور اسنیپ تأثیر عجیبی روی فضای رختکن گذاشت. سیبل دیگه از فکر دامبلدور بیرون اومده بود، گابریلا و هلگا حالا چیزای مهم‌تری برای فکر کردن داشتن و کتری و گاز پیکنیکی هم آروم از هم جدا شدن که پست دچار مشکل نشه و فضای جامعه یه بار دیگه متشنج بشه.

در حالی که فکر همه به کار افتاده بود و اسنیپ به خودش می‌بالید و مسئولان HBO هم در حال تنظیم قرارداد گندالف سفید برای پاپا اسیدو بودن، ناگهان صدایی به گوش رسید و یک نفر وسط رختکن ظاهر شد!
اعضای تیم چیزی که می‌دیدن رو باور نمی‌کردن! ماروولو گانت برگشته بود! قطعاً این یه نشونه بود و حالا که تیمشون کامل شده بود انرژیشون چند برابر می‌شد و واقعاً امید برای قهرمانی داشتن!

همه با چشمانی خیس و با امید به ماروولو نگاه می‌کردن که به سمت پروفسور اسنیپ می‌رفت و منتظر بودن بالاخره لحظه حل مشکلات این دو نفر با هم رو ببینن. اما ماروولو یه جفت کشیده نر و ماده زد زیر گوش اسنیپ!
- دیگه نبینم گوه فلسفی بخوری کاکا سیا!

بعد در میان بهت و حیرت همه به سمت گاز پیکنیکی رفت. اونو بلند کرد و یه تکونی بهش داد تا مطمئن بشه گاز داره، کتری رو هم با دست دیگه‌ش گرفت و در حالی که می‌گفت «خداییش لنگ چای نباتِ روش بودم!» با صدای خفیف دیگه‌ای غیب شد!

ساعتی بعد، راهروی ورودی زمین بازی

اعضای دو تیم در راهروهایی که از رختکن دو تیم شروع و به زمین مسابقه می‌رسید، در حرکت بودن. بالاخره چند متر قبل از ورود به چمن استادیوم، درست جایی که دامبلدور ایستاده بود به همدیگه رسیدن.
اعضای تیم پرواز سیاه با رداهای شیکی که طرح یک شمشیر پشت اون‌ها نقره‌کوب شده بود و جاروهای آخرین مدل خودشون رو در دست گرفته بودن نگاهشون به تیم رقیب افتاد و ناخودآگاه خنده تمسخر آمیزی روی لب‌هاشون نشست.

تیم اسم نداره ظاهر عجیبی داشت. لباس هر کدوم چیز متفاوتی بود. از هلگا که یه لباس شب زرد رنگ که چاک کنارش تا بالای زانوش میومد و یقه اونم به طرز ناهماهنگ با سنش باز بود گرفته، تا بم که تنها لباسش یه شال‌گردن بود و اسنیپ که با توجه به سخنرانی جذابش، عوامل HBO لباسش رو یه درجه آپگرید کرده بودن و حالا شبیه لیبراچی شده بود!
اما این پایان ماجرا نبود. عجیب‌ترین قسمت، جاروهای اون‌ها بود. سیبل با یک تی کف‌شوی اومده بود. گابریلا با توجه به جثه کوچکش از یه جاروی دسته کوتاه استفاده می‌کرد و مامی هلگا، با توجه به دسترسی به خزانه وزارت یه جاروی شارژی برای خودش خریده بود! بقیه اعضای تیم هم اوضاع بهتری نداشتن.

دامبلدور سعی کرد اوضاع رو تحت کنترل بگیره تا توجه‌ها از تیم اسم نداره دور بشه. پس لبخندی زد و با لحن آرام و دلنشینی گفت:
- خب دوستان. توجه کنید که می‌خوام قوانین بازی رو براتون توضیح بدم. همونطوری که می‌دونین این بازی با کوییدیچ معمولی متفاوته. اینجا قراره توی 5 تا زمین بازی کنید!

دامبلدور سکوتی کرد و به تک تک اعضای تیم‌ها نگاه کرد و لبخند زد.

یکی یکی نگاهشون کرد.

از همون نگاه‌ها که انگار با اشعه ایکس وراندازشون می‌کنه.

بدون هیچ عجله ای...

تک به تک...

- خب زهر باسیلیسک مرتیکه! بگو دیگه جون به لبمون کردی خب!

دامبلدور همینجوری که لبخندش گشادتر می‌شد، در جواب عربده سیبل گفت:
-آه فرزندم چقدر عجولی... اگه یه کمی صبر می‌کردی بهت می‌گفتم که تنها قانون مکتوب همینه!

گابر که چشماش از تعجب گرد شده بود گفت:
- یعنی چی؟ الان چجوری باید توی این 5 تا زمین بازی کنیم؟ یعنی هر جوری بخوایم میشه؟
- ذهنت رو محدود به قوانین نکن فرزندم. سعی کن از بازی لذت ببری. ما اینجا برای برد و باخت نیومدیم. اومدیم که کنار همدیگه خوش بگذرونیم! برین بازی رو شروع کنین!

تیم پرواز سیاه، در حالیکه یه لبخند «آخ آخ دهنتون سرویسه!» طوری روی لبشون داشتن، جلوتر حرکت کردن و وارد زمین شدن. تیم اسم نداره هم به سختی خودشون رو از بهت و حیرت خارج کردن و به محض این که شروع کردن به سمت زمین برن، دامبلدور دوباره سرفه‌ای کرد و گفت:
- امممم... شما نمی‌تونید بازی کنید! نه ماروولو هست، نه کتری دارین، نه گاز پیکنیکی! طبق قانون تعدادتون به حد نصاب نرسیده!

سیبل که از خشم شروع به لرزیدن کرده بود گفت:
- دِ مگه نمی‌گی قانون نداریم و لذت ببریم؟! خو دردت چیه پس؟

دامبلدور خنده نخودی کرد و جواب داد:
- گفتم قانون مکتوب نداریم. وگرنه کلی قانون هست که هر وقت نیاز بود بهتون می‌گم!

همه اعضای تیم اسم نداره برگشتن و به سیبل زل زدن. هر لحظه انتظار داشتن از عصبانیت منفجر بشه و دهن همه رو سرویس کنه. اما دقیقاً برخلاف انتظارشون سیبل زیر خنده زد! همینطوری که می‌خندید زیر لب شروع به آواز خوندن کرد:
- دامبلدور خیلی ناز هستش، یک موجود خاص هستش، من که فدایش بشم، دامبل برکت جامعه‌س، دامبلدور اگه نباشه، مرگخوارا همه رو می‌خورن!

بقیه اعضای تیم که دیدن اوضاع دیگه واقعاً بی‌ریخته سریعاً با مذاکراتی که با دامبلدور انجام دادن، موفق شدن هلگا رو به جای کتری، گابر رو به جای گاز پیکنیکی و بوقچی تیم، یحیی سریع، رو جایگزین ماروولو بکنن و بالاخره اجازه ورود به زمین رو بگیرن!

چند دقیقه بعد، بالاخره اعضای تیم اسم نداره هم وارد زمین شدن و صحنه عجیبی رو جلوی خودشون دیدن. پنج زمین کوییدیچ مستطیلی شکل که قرار بود بازی‌ها توشون انجام بشه به شکل عجیبی کنار همدیگه قرار گرفته بودن. یک زمین در وسط و چهار زمین دیگه به صورت مورب دور زمین وسط قرار گرفته بودن و تقریباً یه بیضی ایجاد کرده بودن. دور همه‌ی زمین‌ها هم جایگاه تماشاچی‌ها قرار گرفته بود.

درحالی که اعضای تیم اسم نداره از ابهت استادیوم خشکشون زده بود صدای آشنایی توی ورزشگاه پیچید:
- جشنواره کوییدیچ‌های سریالی... اسم نداره، در برابر پروازه سیاه! پنج زمین... پنج مسابقه... چهارده بازیکن، دو داور و صد و بیست پنج هزار تماشاگر... جشنواره کوییدیچ‌های سریالی. هَممممم سیاهچاله داره، هَممممم مرغک زرین داره، هَممممم آدم‌برفی داره. آدم برفی، با بازی اکبر عبدی! آهان نه رضا کیانیانه؟ خب چته چرا میزنی پروفسور؟ مزاح کردم. بذار اصلاً یه لطیفه بگم فضا عوض بشه... یه روز به یکی میگن کجا داری میری؟ میگه نمی‌رم، دارم میام! هار هار هار هار!

اسم نداره‌ها که با شنیدن صدای گزارشگرشون، بهمن هاشمی، یه جون دوباره گرفته بودن نگاهی به همدیگه کردن و لبخند زدن. اسنیپ به فکرش رسید که یه سخنرانی پرشور دیگه هم بکنه. این تنها چیزی بود که بین اون و بازیگری در نقش جوکر فاصله انداخته بود. اما بلافاصله یاد نر و ماده‌ای که خورده بود افتاد و زبان در کام گرفت!

اما در بین همه اونا، بم یه کمی استرس گرفته بود. تا حالا جلوی این همه آدم بازی نکرده بود. زیر لب با صدای لرزونی زمزمه کرد:
- آخه صد و بیست پنج هزار نفر اصلاً از کجا آوردن؟

مامی هلگا که داشت از آخرین لحظات قبل بازی استفاده می‌کرد، توی یه دستش گوشیش فیلم آموزش کانتور بینی گوشتی رو توی جوتیوب می‌دید و با دست دیگه‌ش همون رو در حد هلگا 5 ساله از یورکشایر روی صورتش اجرا می‌کرد. اما حس کرد اونقدرا هم مشغول نیست و جواب بم رو هم داد:
- خب صد و بیست و چهار هزارتاشون که خود پیامبران. هزارتا هم دامبلدور آورده! مامی جان بیا دست بکن تو کیف من اون میسلار واتر رو بهم بده.

قبل از اینکه کسی داوطلب بشه و برای مامی توضیح بده هیچ تسترالی میسلار واتر رو یا قبل آرایش میزنن یا برای پاک کردنش، دو داور که به شکل کاملاً سکرت و مخفی، بدون این که هویتشون لو بره به زمین بازی وسطی اومدن.
یکی از اون‌ها که کله کچلی داشت توی سوتش دمید و کوافل رو بالا انداخت و بلافاصله سعی کرد جلوی اون یکی داور که هاپ هاپ کنان، می‌رفت که توپ رو دنبال کنه بگیره. بالاخره نمی‌تونست این ریسک رو قبول کنه که هویت مخفیشون لو بره!

- حالا بازی شروع میشه. همین اول کار کریدنس یه بلاجر می‌فرسته سمت گابریلا... مواظب بـــــاوش! اینورو بگیر... اونورو ببین! زکی! داور سوت میزنه و بازی رو متوقف می‌کنه. ببینیم چه اتفاقی افتاده... اوه اوه اوه... ظاهراً اتفاقای بد! شاه آرتور رفته و یکی یکی داره تیرهای دروازه‌ها رو از زمین بیرون می‌کشه و با اون‌ها ادعای پادشاهی در سرزمین بارگاه ملکوتی می‌کنه. ظاهراً شاه آرتور جشنواره کوییدیچ‌های سریالی رو با جشنواره فیلم‌های سریالی شبکه دو اشتباه گرفته. اکسکالیبر نیست که آخه برادر من! اوه اوه... انگار واقعاً کار داره جدی می‌شه! یه سری از پیامبران بر علیه پادشاه قیام کردن. این دیگه داره خطرناک می‌شه! تا خدا هست مشکلی نیست. چشم به هم بزنی هاشمی نیست!

صدای شیرجه گزارشگر در هیاهوی اتفاقات توی زمین گم شد. ظاهراً چند نفر از تماشاچیان معترض به نشانه‌ اعتراض شروع کرده بودن خربزه توی زمین بریزن! به نظر می‌رسید این خربزه‌ها از طرف تماشاگر نماهای دقیقاً مشخص نیست چرا ولی اعضای تیم پرواز سیاه در حالی که زار زار گریه می‌کردن خودشون رو به جمعی از مدیران دیوان جادوگری که در جایگاه وی آی پی نشسته بودن رسوندن و شروع به ضجه و مویه کردن!
سریعاً با دستور مدیران، گارد ویژه وارد زمین شدن. تیم پیامبران مرگ رو با چک و لگد از توی تماشاچی‌ها بیرون کشیدن و توی یه قفس بزرگ کنار زمین حبسشون کردن!

چند دقیقه بعد بازی از سر گرفته شد و گزارشگر هم به میدون برگشت:
- خب خب خب... با تشکر از همه مسئولین که امنیت رو سریعاً برقرار کردن! به ادامه گزارش می پردازیم. توپ دست یحیی سریعه. واقعاً هم سریعه! یحیی به پیش میره. وایسا ببینم مگه قرار نبود یحیی جای ماروولو بازی کنه؟ ماروولو هم که دفاع بود. آهان دوستان اشاره می‌کنن در کوییدیچ امروز دیگه دفاع کلاسیک نداریم و پدیده فول‌بک عملاً حذف شده. در نتیجه مدافعان حالا دیگه نقش وینگ‌بک گرفتن، در نتیجه با این نفوذ داوران نمی‌تونن هیچ امتیازی بابت عدم وجود منطق داستانی کم کنند!

استادیوم یک صدا داشتن یحیی سریع رو تشویق می‌کردن. یحیی هم که هیچوقت تا این حد مورد اقبال عمومی قرار نگرفته بود چشمانش رو بست و به سبک میلاد محمد با چشم بسته دوید و دوید و دوید.
اما ناگهان مشکلی به وجود اومد! مسیر نفوذ یحیی از نزدیکی قفس پیامبران مرگ، که نزدیک دروازه‌های پرواز سیاه قرار گرفته بود، می‌گذشت! اما یحیی که چشماش بسته بود خطر رو ندید و وقتی به خودش اومد که در چنگال سیاه اون‌ها قرار گرفته بود.
به منظور رعایت چهارچوب‌های بازی جوانمردانه برای لحظاتی نور ورزشگاه گرفته شد. گارد ویژه دوباره وارد عمل شد و دقایقی بعد دوباره نور به استادیوم برگشت.

یحیی سریع که حالا دیگه با نام یحیی وسیع هم شناخته می‌شد، به خط دفاعی برگشت و سعی کرد دیگه تا آخر عمرش هیچوقت نفوذ نکنه و به قواعد کوییدیچ کلاسیک بیشتر پایبند باشه. در نتیجه توپ به دست دروازه‌بان تیم پرواز سیاه افتاد که حالا نزدیک‌ترین فرد به قفس پیامبران مرگ بود و شاید این موقعیت، بی‌ربط به سه تا قفل کتابی که به کمربند شلوارش وصل کرده بود نبود!

- حالا بازی در اختیار تیم پرواز سیاهه. ایزابل مک‌دوگال... برای مارکوس فن‌ویک... خود فن‌ویک جلو میره، یه نفر رو از پیش رو بر‌میداره، نفر دوم رو هم جا میذاره، کوافل رو بالا می‌ندازه و با یه قیچی برگردون آکروباتیک ِ زلاتانی توپ رو وارد دروازه می‌کنه.

چند دقیقه دیگه هم گذشت و پرواز سیاه، پشت به پشت دروازه اسم نداره رو باز می‌کرد. حتی جارو شارژی هلگا هم به گرد پای جاروهای تیم رقیب نمی‌رسید.

گابر که کم‌کم داشت اشکش در میومد داد زد:
- یه کاری بکنین! اینجوری که تا یه ربع دیگه بازی تمومه!

سیبل که سعی می‌کرد تی کف‌شویش رو خشک کنه، بلکه بتونه بهتر و سریع‌تر پرواز کنه جواب داد:
- برین سمت بقیه زمین‌ها! این زمین رو باختیم!

همه اعضای تیم اسم نداره، در حالی که توپ رو هم در اختیار داشتن، به سمت یکی دیگه از زمین‌ها رفتن. وقتی از مرز بین دو زمین رد شدن، احساس کردن که انگار یه چیزی مثل سطل آب یخ روی سرشون ریخته شد!

- خب حالا دو تیم به زمین شماره 4 رفتن! آیا این زمین با زمین قبلی فرق می‌کنه؟ ما نمی‌دونیم. شما می‌دونین؟ همین الان برای ما پیامک بفرستین و بگین که به نظرتون تفاوت این زمین با زمین قبلی چیه؟ به قید قرعه به 10 نفر از شما اشتراک یک هفته عدم قطع برق جایزه می‌دیم!

اولین کسی که متوجه تفاوت این زمین با زمین قبلی شد کریدنس بود. اون دقیقاً داشت پشت سر مارکوس پرواز می‌کرد و یهو دید که نوشته پشت ردای بهترین مهاجمشون عوض شد. حالا به جای مارکوس فن‌ویک، مارکوس فن‌جیک نوشته شده بود! چند لحظه بعد نایب بر حق زلاتان در حالی که جیک جیک می‌کرد به سمت زمین سقوط کرد. جاروش به یه گوشه افتاده و خودش هم دست‌هاش تبدیل به بال‌های کوچک شده و به سرعت روی زمین دنبال کرم گشت!

- خب همونطور که خیلی از شما عزیزان درست حدس زده بودید، توی هر زمین تغییراتی روی بازیکنان اتفاق می‌افته. توجهتون رو به طرف دیگه جلب می‌کنم. جایی که سیاهچاله اسم نداره دیگه خیلی سیاه نیست. داره روشن‌تر و کم‌عمق تر میشه!

آقای هاشمی راست می‌گفت. نه تنها رنگ سیاهچاله روشن‌تر می‌شد بلکه الان نه تنها دیگه اصلاً گود نبود، بلکه کاملاً هم بیرون زده بود. همین باعث شد پیامبران مرگ به شدت تشویقش کنن!
بالاخره سیاهچاله تبدیل به سفیدکوه شد و اعضای اسم نداره اونو جلوی دروازه‌شون گذاشتن تا مانع گل خوردنشون بشه و حالا دیگه بازی یک طرفه شده بود! کوافل‌ها یکی پس از دیگری وارد دروازه پرواز سیاه می‌شد.
روی زمین یه بار دیگه مارکوس شروع به تغییر کرده بود و تبدیل به فن‌میک شد. بلافاصله به سمت یکی از تماشاگران که به تازگی مادر شده بود رفت و بدون توجه به قباحت کاری که داشت می‌کرد، پستونک بچه‌ش رو برداشت و شروع به مکیدن کرد. در عین حال جیک جیک هم می‌کرد!

پرواز سیاه باخت رو توی زمین چهار قبول کرد و کار رو به زمین بعدی کشید که اوضاع اونجا خیلی فرق کرده بود. کرم‌چاله و مارکوس فن‌خیک که یکیشون دیگه صرفاً توانایی خزیدن داشت و دیگری اینقدر خیکی شده بود که توان بازی کردن نداشت، توی زمین قبلی مونده بودن.

حالا ایزابل مک‌دوگال اینجا تبدیل به ایزابل مک‌گونگال شده بود و با استفاده از روابطش داشت غوغا به پا می‌کرد. اونا مطمئن بودن که این زمین رو به راحتی پیروز میشن. اما درست زمانی که گل دوازدهم برای پرواز سیاه زده شد، دوباره نور ورزشگاه خاموش شد!

- خب حالا دوباره نور برگشت و ظاهراً به خاطر تخلف یکی از اعضای پرواز سیاه بازی 3-0 به سود اسم نداره به پایان رسیده! گارد ویژه مارکوس فن‌ویک رو به سمت جزایر بالاک راهنمایی می‌کنند و صدای تشویق پیامبران استادیوم رو منفجر می‌کنه... بله همکارانم به من میگن، ظاهراً قرار بوده مارکوس فن‌ویک تبدیل به مارکوس فن‌دیگ بشه و شبیه دیگ آشپزخونه بشه. اما با یه اشتباه تایپی کلمات منشوری روی لباسش نوشته شده و این دلیل اصلی باخت اونا شده! اما با توجه به اینکه گارد ویژه خیلی سریع وارد عمل شده، هیچکس هیچوقت نمی‌فهمه که غلط تایپی چی بوده!

***


جشن پیروزی تموم شده بود و اعضای تیم اسم نداره که باورشون نمی‌شد این بازی رو با این وضعیت بردن حالا می‌خواستن برن و حالا اون میراث گمشده رو تحویل بگیرن که برای بازی بعدی بتونن یه کم شرافتمندانه‌تر بازی کنن!
سریع رفتن و موجودات داور-فرشته رو پیدا کردن!

گابر با افتخار سرش رو بالا گرفت و با غرور شروع به حرف زدن کرد:
- خب موجودات محترم! این میراث ما رو بدین ما بریم!

داور- فرشته شماره یک لبخندی زد و گفت:
- شما پیداش کردین! میراث گمشده همین اتحاد و همدلی بود که توی بازی داشتین و منجر به بردتون شد!

سیبل که دیگه واقعاً اعصابش نمی‌کشید یه گوی در آورد و مسلحش کرد، داور- فرشته شماره دو رو بلند کرد گذاشت گوشه دیوار و عربده کشید:
- برای من مسخره بازی در نیار! میراث ما رو نمی‌تونی بالا بکشی!

داور- فرشته شماره سه که تحمل این همه استرس رو نداشت زد زیر گریه و اعتراف کرد:
- تو رو خدا داور-فرشته شماره دو رو ولش کن! این همه‌ش تقصیر داور-فرشته شماره پنجه! اون رفته بود با هلگا گاوبندی کرده بود که شما رو بفرسته اینجا یه بازی انجام بشه هم خودش فالوور توی جوتیوب بگیره و هم ما ترند بشیم! خاک تو سرتون که نه تنها گولشو خوردین تازه نفهمیدین که بعد از جشن پیروزی هلگا غیبش زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1404 23:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

اسم نداره Vs پرواز سیاه
سوژه: میراث گمشده!

~~ پست دوم ~~


از همون لحظه‌ای که صدای جیغ‌مانند و کش‌دار «مامیییی!» از پشت سر بلند شد، همه‌ی اعضای تیم کوییدیچ اسم‌نداره خشکشون زد. حتی کتری که همیشه در حال قل‌قل کردن بود، برای اولین بار سکوت کرد.

سیاهچاله هم واکنش مخصوص خودش رو داشت؛ شروع کرد به بیرون دادن حباب‌های تاریک و مکعبی. بله، حباب مکعبی. قبل از این‌که زیر لب غر بزنید که "مگه حباب مکعبی داریم؟" و بعدش هم داورها سه، چهار امتیاز بابت غیرمنطقی بودن ازمون کم کنن، باید بگم سیاهچاله‌ها همین‌جوری تعجب می‌کنن. اگه باز قبول نمی‌کنین، خب… می‌تونین برین از نزدیک‌ترین سیاهچاله محلتون بپرسین، البته اگه حوصله داشتین تو افقش محو بشین.

وقتی حباب‌های مکعبی یکی‌یکی ترکیدن و فضا رو پر از تف‌های مسخره‌‌ی سیاهچاله کردن، معلوم شد که صاحب صدا کسی نبود جز هلگا هافلپاف!

اون با ردایی طلایی و براق وایستاده بود، طوری که انگار از وسط یک تبلیغ تلویزیونی برای کره گیاهی با طعم سلامتی تلپورت شده. دست به کمر، یک ابرو بالا، و همون نگاه معروف؛ ترکیبی از دلسوزی معلم اول دبستان و تحقیر یک سلبریتی که فکر می‌کنه همه‌ی دنیا ازش عقب‌مونده‌ن.
- خب؟ چی شده؟ این چه وضعیه اینجا؟

سیبل که نصف سیبیل‌هاش از این ورود با شکوه فر خورده بود و نصف دیگه سیبیل‌هاش ریخته بودن کف زمین، خواست جلو بره و چیزی بگه، ولی نگاه هلگا مثل تیغ جراحی بود، اون‌قدر تیز و برنده که حتی سیبل؛ با اون همه سابقه‌ی پیشگویی‌های کشکی؛ هم ترجیح داد برای لحظه‌ای ساکت بمونه. اما خب فقط برای لحظه‌ای!
- تو اینجا چی کار می‌کنی؟
- شنیدم شماها دنبال یه چیزی هستین.
- ما... دنبال... میـ...

سیبل که نیمه‌ی فر خورده‌ی سیبیل هاشم حالا به نیمه‌ی کف زمین پیوسته بودن، چشم غره‌ای به کتری می‌ره که دیگه اسرار تیم رو به هر قوری از راه نرسیده‌ای نگه! هلگا بدون توجه به تهدید‌های وایرلس سیبل، مشغول ادامه صحبت‌هاش با اعضای تیم می‌شه.
- حالا مشکلتون چیه؟

بم با صدایی بم که همیشه صدایش انگار از ته چاه می‌اومد، بالاخره لب باز کرد:
- هیچی… فقط داریم رسما به خاک سیاه می‌شینیم.

گابریلا، که هیچ‌وقت طاقت نمی‌آورد کس دیگه‌ای جمله‌ی آخرو گفته باشه، مثل همیشه با ژست «من همه‌چیزو می‌دونم» پرید وسط.
- نه نه، بذار من درست توضیح بدم. داستان به این پر هیجانی رو که نباید این‌قدر بی‌رمق تعریف کنی! ببین… ما الان رسما هیچ وسیله‌ای نداریم. جاروها رفته، پول رفته، ماروولو هم فرار کرده. این‌ها تنها چیزیه که برامون مونده…

بعد به کتری و گاز پیکنیکی اشاره کرد.

کتری با غرور سوتی کشید، گاز پیکنیکی هم با فیــــــــــــش طولانی شعله‌هاشو هوا داد، که به زبون بی‌زبونی یعنی "آماده‌ی عملیات هستم!"

هلگا ابروش رو جمع کرد و سری به نشونه‌ی تاسف و تمسخر تکون داد. نگاهش دقیقا همون حسو می‌داد که انگار داره می‌گه" همه رو هیپوگریف می‌گیره، شما رو کرم فلوبر." بعد لب‌هاش رو غنچه کرد و در حالی که خودشو لوس کرده بود با عشوه گفت:
- ای وای… چه مظلوم‌نمایی قشنگی هم بلدین. خب، من می‌دونم میراثی که دنبالشین کجاست. ولی…

همه مثل گروه کر یک صدا شدن:
- ولی چی؟

دوباره اینجا پیش از اینکه سه امتیاز بابت اینکه بسیار غیر منطقیه، که هلگا می‌دونه تیم دنبال میراثه و بقیه هم نمی‌پرسن اصلا از کجا می‌دونه، ازمون کسر بشه اعلام کنم که برای تیم اینکه میراث کجاست بسیار مهم‌تر از این بود که هلگا از کجا می‌دونه.

هلگا ابروی چپش رو با تمرکز بالا انداخت؛ همون‌جوری که استادهای دانشگاه برای تاکید روی چیزی که حتی خودشونم نمی‌فهمن انجام می‌دن.
- ولی شرط داره.

سیبل آهی کشید، دستشو گذاشت رو شقیقه‌ش و با حالت دراماتیک گفت:
- خب معلومه. می‌دونستم نمی‌تونه به این راحتیا باشه. حالا شرطت چیه؟

هلگا نفس عمیقی کشید، لبخندی زد که بیشتر به خنده‌ی آدمی می‌موند که تازه توی یه خیابون کیپ تا کیپ پر، جای پارک پیدا کرده، و گفت:
- شرطم اینه که خودم عضو تیمتون بشم و بازی کنم.

سکوتی که حاکم شده بود یه جوری سنگین باود که می‌شد صدای شکستن کمر فضا رو زیر بارش شنید. بم دهنش باز موند. دقیقا مثل وقتی که یکی بهت می‌گه "رمز وای‌فای از 1 تا 9، به ترتیب".
- چییی؟ شما؟ تو تیم ما؟ ببخشیدا ولی ما اینجا یه تیم کاملا حرفه‌ای تشکیل…

سیاهچاله ناگهان صدایی خفه و بم از خودش درآورد و حرف بم رو قطع کرد.
- حرفه‌ای؟! اینو از کجا آوردی؟ کل پولای تیم و دار و ندارمونو ماروولو به باد داده. جارو نداریم، کم مونده بیان خودمونم توقیف کنن... ما حرفه‌ای فقط تو ورشکستگی‌ایم.

هلگا خونسرد شونه بالا انداخت، مثل کسی که تازه فهمیده شیرینی‌جاتش رژیمیو بی‌مزه‌س.
- خب پس… قبول می‌کنین یا نه؟

اعضا نگاهی به هم انداختن. نگاه‌هایی پر از ناامیدی، افسوس و کمی هم گرسنگی. غیبت ماروولو، جریمه‌های مسخره، وضع افتضاح مالی… همه مثل زنجیر تو ذهنشون مرور شد. بعد از پنج ثانیه سکوت مرگبار، سیبل با آهی عمیق گفت:
- باشه… اوکی. به هر حال کسی که تو قرن یازدهم با خاک و داس تیمو جلو می‌برده، الانم می‌تونه به یه تیم بی‌جارو کمک کنه.

هلگا با ژستی کاملا پیروزمندانه سر تکون داد.
- خیلی خب. منتظر باشد. آدرس مکان میراثو براتون می‌فرستم.

و با همون اعتمادبه‌نفس یک آدمی که تازه لایک اول اینستاگرامشو گرفته، پشتش رو کرد و رفت.

***


هشدار: قبل از اینکه امتیاز های تیم بابت عدم داشتن منطق و هماهنگی بین پست ها به دیار مرلین بشتابه قراره توضیحات مفصلی رو در ادامه داشته باشیم.

ماجرا از اون‌جایی شروع شد که کتری؛ که همیشه وقت بیکاری میل عجیبی به درد دل کردن داشت؛ عصر روز قبل از ملاقات با هلگا نشسته بود کنار قوری چینی گل‌سرخی. کتری مثل همیشه با غرور صدای سوتش رو بالا برد و گفت:
- ببین… ما الان رفتیم تو یه ماجراجویی خفن. میراث گمشده‌ی افسانه‌ای کوییدیچ، آدرس و همه چی. خلاصه به زودی قهرمان می‌شیم. فقط کافیه پیداش کنیم.

قوری که تازه از توی کابینت نجات پیدا کرده بود، با حرص و قورقور جواب داد:
- عه! ما رو نگاه، مامی هلگا یه عمر اینجا بشور و بساب کرد، کسی سراغشو نگرفت. اون‌وقت تو داری می‌ری دنبال میراث؟ بدون اینکه مامی بدونه؟

کتری با بی‌خیالی گفت:
- ای بابا… حسود نشو. ما هم کلی بلا سرمون اومده.

و ساعت های متوالی رو نشست به تعریف هزاران بلایی که سرش اومده بود. ولی قوری از همون لحظه داشت نقشه ای رو توی مغز قور قوریش می‌کشید.

یک ساعت بعد و بعد از دست به سر کردن کتری،در حالی که که قوری داشت با همون لحن کلافه‌ی همیشگی‌ش، این قصه رو برای هلگا توی حیاط تعریف می‌کرد، مرغک زرین از اون حوالی رد می‌شد. مرغک که طبق معمول دنبال سوژه برای شایعه‌پراکنی بود، بال‌هاشو تند تند زد و گفت:
- وااای! اینو باید به بقیه تیم بگم!

اینجوری شد که مرغک اومد آب بخوره افتاد تو دیگ عسل و داستان، از دهن مرغک زرین مستقیم رسید به گوش تیم پرواز سیاه. به این ترتیب هم پرواز سیاه قضیه رو فهمیدن و هم تیم اسم نداره یه بار دیگه امتیاز منطقی بودنش رو نجات می‌ده.

***


پرواز سیاه توی مخفیگاه‌شون جمع بودن؛ جایی تاریک، نمور و کمی شبیه انباری‌ای که مامان‌ها می‌گن هیچی توش نریزه ولی همه‌چی توشه. دور یه میز گرد نشسته بودن و وسط میز، یک چراغ نفتی دود می‌کرد. ایزابل؛ که همیشه ژست جیمز باند ورشکسته رو می‌گرفت؛ با خونسردی صندلیش رو عقب داد، دست‌هاشو قلاب کرد پشت سرش و گفت:
- ببینید بچه‌ها… اگه این اسم‌نداره‌ها به میراث برسن، فاتحه‌مون خونده‌ست. دیگه نمی‌تونیم جلوشون وایسیم. باید جلوشونو بگیریم، هر جور شده.

دکتر طاعون که قیافه‌ش بیشتر شبیه کسی بود که به جای باشگاه یوگا تصادفا و اشتباهی سر از تیم درآورده، با صدای نازک پرسید:
- خب… حالا دقیقاً چی کار کنیم؟

ایزابل، خنده‌ای شیطانی کرد؛ از اون خنده‌هایی که تهش بیشتر سرفه‌س تا خنده.
- ساده‌ست. مرغک گفت از هلگا شنیده که قراره آدرس رو براشون تو نامه بفرسته. نامه‌شونو می‌دزدیم. بعد یه نامه جعلی از طرف هلگا براشون می‌نویسیم. آدرس اصلی رو خودمون برمی‌داریم، اینا هم می‌رن دنبال نخود سیاه!

ساکورا انگار که به نکته‌ای مهم رسیده باشه، پرسید:
- خب اگه بفهمن چی؟

ایزابل با ژست پیروزمندانه دستشو به شکل اسلوموشن بالا آورد و گفت:
- نمی‌فهمن. کسایی که عقلشون دادن دست کتری و گاز پیکنیکی ممکن نیست بفهمن.

همه قهقهه زدن و با شور و حرارت مشغول نوشتن نامه جعلی شدن. یکی با خط خوش، یکی با غلط املایی عمدی، یکی هم وسط کار شکلک دل کشید! خلاصه آخر سر، نامه آماده شد.

اما در یک پیچش که هیچ عقل سلیمی حاضر نبود قبولش کنه( و ما امیدواریم بابتش امتیازمون نپره)، مختصاتی که روی نامه جعلی نوشته بودن، دقیقا همون‌جایی بود که نامه اصلی می‌گفت. چون یکی‌شون آدرس بود و اون یکی مختصات و خب… هیچ‌کدوم هم به ذهنشون نرسید یه بار گوگل مپ رو باز کنن و چک کنن.

***


تیم اسم‌نداره، بی‌خبر از همه‌جا، درست مثل آدم‌هایی که برای سفرهای قسطی، تور استانبول با وعده‌ی ۵ ستاره و نتیجه‌ی مسافرخونه‌ی دو ستاره می‌خرن، چمدون به دست کنار سیاهچاله جمع شده بودن. هر کدوم انگار برای رفتن به جای خاصی اومده بودن؛ یا یه سفر رویایی، یا یه جلسه‌ی فوری توی کمیته‌ی انضباطی وزارت سحر و جادو.

سیبل تریلانی ردای گشادش رو مرتب کرد، حلقه‌های دودی عینک ته‌استکانیش رو روی دماغش جابه‌جا کرد و با صدایی که انگار قراره برای هزارمین بار یه راز آخرالزمانی رو فاش کنه، گفت:
- خب بچه‌ها، مختصاتو دادیم به سیاهچاله. آماده‌اید؟

بم زیر لب غر زد:
- آماده؟ ما هیچ‌وقت آماده نیستیم. من هنوز حتی یخ‌سازمو پیدا نکردم.

گابریلا چمدونش رو محکم‌تر بغل کرد، طوری که انگار توش سهام اپل و بیت‌کوین نگه داشته.
- آره، فقط امیدوارم مقصد مثل دفعه‌ی قبل نباشه… یادته؟ که پرت شدیم وسط بازار قاچاقچی‌های جادوگری و تا یک هفته مجبور بودیم با رمز عبور “پول‌کو” غذا بگیریم؟

کتری با صدای تق تق بلندی مثل تپش قلبی که از هیجان زیاد از ریتم افتاده باشه، اعلام حضور کرد. گاز پیکنیکی هم با یک فیــــــــــــــش طولانی و پرشور شعله‌هاشو هوا داد؛ ترکیب این دو یعنی؛ بابا بجنبید دیگه! ما از بس اینجا موندیم، قورمه‌سبزی تولید کردیم.

سیاهچاله که همیشه کمی تا قسمتی بداخلاق بود، دود سیاهی از خودش بیرون داد، بعد مثل کسی که هزار بار گفته حرکت کنین» و بازم کسی گوش نداده، نفس عمیقی کشید و گفت:
- خیلی خب… حالا وقت رفتنه. سه… دو… یک…

یک سکوت کوتاه مثل لحظه‌ای که مترو قبل از حرکت چراغاش رو خاموش می‌کنه، برقرار شد. بعد ناگهان همه با صدای یک وووووووش طولانی، همراه با کشیده شدن بند کفش بم و جیغ کوتاه سیبل، محو شدند؛ درست مثل آدم‌هایی که وسط خرید صندلی ردیف دوم فیلم- کنسرت هری پاتر ناگهان به صفحه‌ی خطای ۵۰۴ پرتاب می‌شن.

وقتی چشم‌هاشون رو باز کردن، وسط سرزمینی ایستاده بودن که بیشتر به یک خواب نیمه‌کابوس شبیه بود؛ بارگاه ملکوتی. البته این بارگاه ملکوتی اونی نبود که توی ذهن شماست. این ورژن اورجینال و اصلیش بود. نه اون ورزشگاهی که شما همیشه می‌شناسیدش.
آسمون از میلیون‌ها نوار نورانی ساخته شده بود، مثل پرده‌های تئاتری که مدام بالا و پایین می‌رفتن، و با هر حرکتشون تیکه‌ای ازش رنگ عوض می‌کرد. صداهایی از دور می‌اومد؛ چیزی بین آواز گروه کر کلیسایی و تمرین دسته‌جمعی یک گروه سرود مدرسه. نتیجه‌اش چیزی بود که فقط می‌شد اسمش را گذاشت کنسرت مشترک پیامبران.

بم با چشم‌هایی گرد، مثل کسی که تازه قبض آبش رو دیده، گفت:
- عه! این‌جا دیگه کجاست؟

سیبل آهی کشید، انگار همین لحظه کابوسش تعبیر شده باشه.
- به نظر میاد… سرزمین پیامبران واقعی و قلابیه... بارگاه ملکوتی!

قبل از اینکه فرصت کنن بحث فلسفی راه بیندازن، گروهی موجود عجیب‌ و غریب از دل مه پیدا شدند. ترکیبی از فرشته‌های روی کارت تبریک و داورای فوتبال؛ بال‌های سفید اما کمی چروک، رداهای آهاردار، و سوتی براق که مثل مدال از گردنشون آویزون بود.

یکی‌شون جلو اومد، سوتش رو فوت کرد که صدا مثل بوق ماشین تو ترافیک بود، و گفت:
- خب! شماها اینجا چی می‌خواین؟

سیبل جلو رفت و با احتیاط دست‌هاش را به هم گره کرد.
- ما… ما دنبال میراث اومدیم.

موجود نگاه معناداری به بقیه انداخت، بعد با لحن کسی که تازه شرط‌بندی داغی پیدا کرده، گفت:
- آها. خب به دست آوردنش آسون نیست. باید تو پنج زمین، کوییدیچ بازی کنین!

همه‌ی تیم با هم داد زدن:
- چییییی؟
حتی گاز پیکنیکی هم یک «پوففف» معترضانه از خودش بیرون داد.

موجود بدون توجه به اعتراض‌ها و جلز ولز کردن هاشون، ادامه داد:
- و البته… شما تنها کسایی نیستین که دنبال میراث اومدین.

همه‌ی تیم با هم سرهاشونو چرخوندن. موجود دستش را به سمت مه سفید اون سمت میدون گرفت. سایه‌هایی تو مه تکون خوردن و کم‌کم واضح شدن؛ تیمی دیگه ظاهر شد... پرواز سیاه! لباس‌هاشون سیاه و براق، مثل مانکن‌های یک فروشگاه ورزشی با بودجه قاچاق بود.

گابریلا زیر لب، طوری که انگار نه انگار داره فحش می‌ده، گفت:
- روونایا… اینا چرا همه‌جا سبز می‌شن؟

همه هنوز گیج و منگ وسط میدون وایستاده بودن که شوک بعدی از آسمون براشون نازل شد. آسمون بارگاه ناگهان مثل پرده‌ی سینما شکافت. نوری خیره‌کننده از بالا، با صدای «دینگ» شبیه زنگ مایکروویو، پایین اومد.

هلگا نالید:
- این دفعه دیگه چه سورپرایزی تو راهه؟

و درست همون لحظه، دامبلدور با وقار از دهن آسمون پایین تپید افتاد. رداش پشت سرش موج می‌خورد و مثل تبلیغ شامپو پرژک ریشش برق می‌زد. روی زمین نشست و با ضربه‌ی پایش غبار اکلیل در هوا پخش شد و فضا رو اکلیلی و قلبی قلبی کرد.

بم با دهن باز از این ورود شگفت‌انگیز، گفت:
- دامبلدور… تو دیگه اینجا چی کار می‌کنی؟

دامبلدور با آرامشی مرگبار جواب داد:
- من بو کشیدم. کوییدیچ رو از فاصله‌ی چند بعد اون‌طرف‌تر بو کشیدم. بینی عقابیم گفت اینجا قراره یه مسابقه‌ برگزار بشه، گفتم بیام. من مسئول برگزاری مسابقات کوییدیچ در تمام کهکشان‌ها هستم... من مرکز عالم هستم...

سیبل یک قدم جلو اومد و با دست به اطراف بارگاه اشاره کرد؛ جایی که گروه کر پیامبران قلابی همچنان در اوج ناهماهنگی می‌خواندند:
- ولی… ما برای کوییدیچ نیومدیم اینجا. ما دنبال میراثیم. تو هم برو سر کارای خودت...

دامبلدور ریشش را نوازش کرد و با لبخند مرموز گفت:
- میراث؟ خیلی هم عالیه. به من ربطی نداره هدفتون از رسیدن به میراث چیه. حتی به من ربطی نداره که اصلا میراث چیه. یکی اینجا اسم کوییدیچو آورد منم اومدم برگزارش کنم.

گابریلا با عصبانیتی که سعی می‌کرد به شکل پوزخند دربیاد، گفت:
- نیست که تا حالا همه چیو به موقع برگزار کردی. هنوز جواب نامه منو تو فدراسیون ندادی!

دامبلدور انگشتش را بالا آورد، مثل استادی که می‌خواد بگه داری اشتباه می‌زنی.
- نه نه نه. اون نامه رو که خودت وا نکرده پس فرستادی! من می‌خواستم جوابتو بدم!

اگه در اون لحظه کارد می‌زدی خون گابریلا عمرا بیرون نمی‌اومد. یه جوری قرمز شده بود که هر لحظه انتظار داشتی موهاشم به همون رنگ در بیاد.
- من پس گرفتم؟ بعد ده روز تازه زبونتم درازه؟ شرم نمی‌کنی؟

دامبلدور ریلکس‌تر از این حرفا بود که با این جمله کنترلشو از دست بده. خیلی راحت شونه هاشو بالا انداخت.
- اعتراض کنین. بهش رسیدگی می‌کنم!

گابریلا زیر لب جمله ای شبیه این‌که " آره حتما تا لیگ بعدی جواب اعتراضمون میاد" زمزمه کرد. ولی بقیه تلاش کردن یه جوری دامبلدور رو راضی کنن.
- ولی ما… ابزار نداریم، جارو نداریم، ردا نداریم...

دامبلدور همون‌طور وسط میدان وایستاده بود، مثل مجسمه‌ی آرامش، و فقط گفت:
- همین‌که گفتم. همین الان، همین‌جا، مسابقه شروع می‌شه.

سیبل با عصبانیت داد زد:
- ما قبول نمی‌کنیم! این غیرمنصفانه‌ست!

دامبلدور با همان لبخند مرموز، انگار همین حالا موفق شده باشد واتساپ وب را وصل کند، گفت:
- انصاف؟ تو لیگ کوییدیچ من چنین کلمه‌ای وجود نداره.

کتری و گاز پیکنیکی با صدای تق و فیش اعتراض کردن. دامبلدور حتی نگاهشون هم نکرد، فقط گفت:
- تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود. ولی جواب همونه؛ بازی همین‌جاست.

اعضای تیم حس می‌کردن انگار دارن با مامور اداره مالیات حرف می‌کردن. در نهایت، بعد از ده دقیقه کلنجار بی‌نتیجه، اعضای تیم با قیافه‌هایی شبیه دانشجوهایی که دم گرفتن امضای آخر فارغ‌التحصیلی بهشون گفتن مجبورن «اخلاق حرفه‌ای» پاس کنن، به هم نگاه کردن.

سیبل آهی کشید:
- باشه… قبول.

دامبلدور با خوشحالی کودکانه دست‌هاش رو به هم کوبید. و به این ترتیب اعضای تیم رفتن برای یه مسابقه کوییدیچ پر هیجان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1404 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

اسم نداره Vs پرواز سیاه
سوژه: میراث گمشده!

~ پست اول ~


سالن تیم «اسم نداره» بوی عرق سوخته، جاروهای شکسته و تخمه‌ی کپک‌زده می‌داد. چراغ نیم‌سوزی از سقف آویزون بود و نور زردش مثل خلط خشکیده روی دیوارها می‌لرزید. روی میز وسط، چند سکه‌ی مسی، یه کفش پاره و تیکه‌ای بال جارو افتاده بود، کل دارایی تیم. ماروولو گانت، با اون سبیل ژنده و صدای خش‌دارش، چمباتمه زده بود روی صندلی لق. پاش می‌لرزید و هر چند ثانیه، لگدی به میز می‌زد.
- به مرلین قسم… این قمار لعنتی تقصیر من نبود! اون داور حرومزاده علامت داد و چشمک زد! من چطور می‌تونستم بفهمم اون بوگندو می‌خواد گل بزنه و سیاهچاله نمیتونه جلوشو بگیره؟

صدای سیبل، کش‌دار و ترسناک از گوشه‌ی تاریک اومد. چشماش مثل دو چراغ مات برق می‌زد:
- من… من دیده بودم… در فنجان… سایه‌ای سیاه، همه‌چیز رو می‌بلعید… ولی فکر کردم سوپ کدوئه!

بم که داشت دماغ یخ‌زده‌ش رو از دست گابر دور می‌کرد، پوزخند زد.
- سوپ کدو؟ خواهر من، ما الان حتی پول نخود هم نداریم! جاروها رفتن، توپ رفت، حتی یونیفرم تیم رو هم مصادره کردن. الان با چی می‌خوایم بازی کنیم؟ با دماغ من؟

گابر، در حالی که با شور و هیجان روی میز مشت می‌کوبید، داد زد:
- ساکت! شما همه‌تون کورین! راه نجات هست، فقط باید پیداش کنیم.

سیبل به لرزه افتاد.
- میراث… میراثی که در مه مدفون است… و تنها خون نفرین‌شده می‌تواند آن را… ببخشید، کسی عینک منو ندیده؟

همه چپ‌چپ نگاهش کردند. ماروولو اما ناگهان بلند شد. دست‌های کثیفش می‌لرزید. بوی قیر و عرق ترشیده فضا رو پر کرد.
- من یه عمر واسه این تیم جنگیدم! من اصالت دارم! شما یه مشت بی‌ریشه‌اید. من چرا باید بار شما رو بکشم؟

بعد، با همان پای لنگانش، مثل موش زخمی شروع کرد به جمع کردن وسایل خودش: یه شیشه‌ی نیمه‌پر عرق اژدها، چندتا دندون پوسیده، و یه جاروی زهواردررفته که بیشتر شبیه عصا بود.
- به درک که جارو ندارین! من می‌رم… من از شما بالاترم!

بم با خونسردی گفت:
- ماروولو، بیرون برف میاد. یخ می‌زنی.

ماروولو خندید، خنده‌ای مثل سرفه‌ی خفه توی گونی:
- من از یخ درست شدم، پسرک! من از نسل گانت‌هام! زنده موندن واسه من مثل آب خوردنه.

در رو کوبید و رفت. صدای کشیده شدن پاش توی راهروی تاریک اکو میشد، انگار یکی داشت استخون خودش رو می‌کشید روی سنگ. سکوت برقرار شد. سکوتی که فقط با صدای هق‌هق خفه‌ی سیبل و جویدن یخ توسط کرموفیز پر می‌شد. گابر خیلی آروم گفت:
- خب… حالا دیگه ماروولو نداریم...

همون لحظه، حالت سیبل تغییر کرد... چراغ روی سقف یک‌هو ترکید، بوی سیم سوخته فضا رو پر کرد، تاریکی مثل یه ملحفه‌ی خفه‌کننده روی سرشون افتاد و همه فهمیدن که هیچ‌چیز عادی نیست. فقط صدای نفس‌های تند و لرزون شنیده می‌شد. بعد از چند لحظه نفس‌گیر، از گلوی سیبل صدایی بیرون اومد که شبیه خودش نبود... خشن‌تر، عمیق‌تر، انگار که توی سطل آهنی پژواک پیدا کرده باشه. چشماش که معمولاً مثل ماهی مرده بود، حالا برق می‌زدن، یه برق غیرانسانی.
- خون نفرین‌شده… در مه… در اعماق… آن‌چه گم شد، بازخواهد گشت… اما نه به بهایی که می‌پندارید!

صدای شکسته و لرزون کرموفیز بلند شد.
- به بهایی که می‌پنداریم؟! ما همین الانشم حتی پول سوسک سرخ‌شده نداریم!

هیچ‌کس نخندید. چون سیبل حرفشو ادامه داد، صدای لرزونش دیگه از حنجره‌ی یه زن سیبیلو نمیومد:
- شما… تیمی بدون نام… شما وارثان ناخواسته‌ی نفرینید… برای شکستن نفرین، به میراث خود نیاز دارید... و برای یافتن میراث... اول باید به خانه‌ی سنگی بروید… آنجا که مار خفته است… و تنها آن‌کس که خونش از لجن آلوده است، می‌تواند دروازه را بگشاید…

گابر با دهن باز و چشم‌هایی گرد، بی‌اختیار گفت:
- مار خفته؟ نکنه منظورش سالازاره؟ پدربزرگم می‌گفت توی دخمه‌هاش هنوز بوی نم مارمولک میاد!

بم، که صورتش مثل گچ سفید شده بود، دستشو بالا گرفت.
- آهای… یه چیزی درست نیست. اون گفت "خون نفرین‌شده". اینجا کی خونش نفرین‌شده‌س؟

همه با هم برگشتن سمت در خروجی. همون‌جایی که چند لحظه پیش ماروولو لنگان لنگان ازش خارج شده بود. سکوتی عمیق تر از قبل، اونجا رو فرا گرفت. حتی نفس‌ها هم بند اومده بودن. سیبل، یا بهتره بگیم «چیزی که داشت از بدن سیبل استفاده می‌کرد»، یک‌هو جیغی کشید. صدایی مثل ترکیدن شیشه‌های سرداب.
- او می‌گریزد! او کلید است! اگر او را نیابید، مه شما را خواهد بلعید! او… او…

ناگهان صدای سیبل شکست. سرش مثل عروسک پاره روی میز افتاد. چشم‌هاش دوباره مات شد.
- … ببخشید… کسی فانوس داره؟ من هیچی نمی‌بینم.

شش نفر با وحشت خیره شده بودن. اما کرموفیز هنوز مشغول جویدن تکه یخ توی جیب بم بود.
- من میگم دنبال اون ماروولو بریم. اگه قراره نفرین حل شه، خب بیاید نفرین رو بندازیم گردن اون. تازه خودش هم خیلی وقته دنبال بهونه‌س در بره.

گابر که سعی می‌کرد بفهمه سیبل به خودش اومده و همه چیز تموم شده یا نه، آروم زمزمه کرد.
- ولی اگه راست گفته باشه؟ اگه واقعاً ماروولو کلید باشه؟ یا اصلا اگه اشتباه کرده باشیم و کلید کس دیگه ای باشه؟ یعنی باید… بریم سراغ سالازار؟

بم لرزید.
- سالازار؟؟؟ بابا ما همین الانشم از یه فانوس شکسته می‌ترسیم! چطوری می‌خوایم با سالازار طرف شیم؟ اون حتی وقتی خمیازه می‌کشید، نصف شاگرداش غیب می‌شدن!

همون لحظه، صدای «تق‌تق‌تق» از پشت دیوار گلی سالن اومد. انگار چیزی خزنده، آهسته و مصرّ، داشت خودش رو می‌کشید جلو. سیبل، با صدایی خسته اما دوباره عجیب، زمزمه کرد.
- مار… بیدار است.

و بعد، سرش رو تکونی داد و نشست. چشماشو چندبار باز و بسته کرد.
- چی‌شد، چون پول نداشتیم برقمونو قطع کردن؟

سیبل دوباره به خودش اومده بود. برای چند لحظه، همه ساکت بودن. درسته چراغی نبود، اما همه حس کردن که در تاریکی، چیزی به چشم‌هاشون زل زده.

بیرون از سالن، برف مثل خورده‌های استخون می‌بارید. هر دونه‌اش که روی زمین می‌نشست، صدای خش‌خش می‌داد، انگار قبر تازه‌ای پر می‌شه. باد، زوزه‌کشان، پنجره‌های ترک‌خورده‌ی سالن رو تکون می‌داد. اعضای تیم اسم نداره به همدیگه چسبیده بودن، مثل چندتا گربه‌ی خیس، و جرئت نمی‌کردن زیاد از آستانه‌ی در دور بشن. بم، تنها کسی که مشکلی با سرمای ظاهری نداشت و از ترس وقایع آینده می‌لرزید گفت:
- خب… حالا چی؟ ما نه جارو داریم، نه فانوس.

سیبل، که هنوز رنگش مثل خاکستر بود، دستشو بالا گرفت.
- راه… راه رو من می‌دونم… در بخار چای دیدم.

گابر غر زد:
– دوباره سوپ کدو ندیدی مطمئنی؟

آهی کشید.
- من خودم دکترای میراث گمشده دارم و میدونم الان باید بریم پیش سالازار که بیشتر از همه می‌دونه. راهشم من بلدم.

کرموفیز یخ نیمه‌جویده رو انداخت زمین، آهی کشید و گفت:
- منم میگم بریم. حداقل اونجا یا چیزی پیدا می‌کنیم یا زودتر می‌میریم. اینطوری کمتر گشنه می‌مونیم.

پس در نهایت راه افتادن. از جاده‌ای باریک که از وسط جنگل یخ‌زده می‌گذشت. شاخه‌های درختا مثل انگشت‌های سیاه، بالای سرشون به‌هم قلاب شده بودن. با هر قدم، برف زیر پاهاشون صدا می‌داد... صدایی شبیه شکستن استخون. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط نفس‌های بخارآلود، مثل دود روح مرده‌ها، هوا رو پر کرده بود. بعد از چند ساعت، به دیواری سنگی رسیدن: یه کوه عظیم که وسطش دروازه‌ای کج و ترک‌خورده بود. بالای در، با خطی قدیمی حک شده بود:
"به دخمه‌ی مار خوش آمدید. وارد شوید… اگر جرات دارید."

بم ناخودآگاه عقب رفت.
- ما… واقعا داریم می‌ریم توی اینجا؟

سیبل، که تاثیرات پیشگوییش جاشون رو به تاثیرات دمنوش جدیدی که داشت می‌خورد داده بودن، با صدای دورگه‌ای گفت:
- انتخابی نداریم. حتی برگای دمنوش منم تموم شده. تازه، مسیر برگشت مون... عادی نیست.

همه ناخودآگاه برگشتن، و دیدن جنگل انگار واقعا تغییر کرده. مه سیاه و غلیظ، مثل دود آتیش خاموش‌نشدنی، از میان درخت‌ها خزیده بود و داشت سمتشون میومد. کرموفیز با بی‌خیالی در حالی که بیشتر از قبل توی جیب بم فرو می‌رفت گفت:
- خب… حداقل تو دخمه سالازار گرم‌تره.

درب سنگی، با فشار گابر و بم، با ناله‌ای مثل فریاد پیرمردی در حال مرگ باز شد. هوای مرطوب و بوی لجن بیرون زد. داخل تاریک بود. مشعل‌های خاموشی روی دیوارها نصب بودن. همین که پاشون رو داخل گذاشتن، مشعل‌ها خودبه‌خود شعله‌ور شدن. نور نارنجی و لرزان، سایه‌هاشونو روی دیوار انداخت؛ سایه‌هایی کشیده، هیولاوار، انگار خودشون نبودن. بم در حالی که نفسش می‌لرزید، زمزمه کرد:
- اینجا... ترسناکه...

صدای خش‌خش خزیدن چیزی عظیم در اعماق دخمه بلند شد. کشیده، خونسرد. بم با وحشت گفت:
- پناه بر مرلین… نکنه…؟

سایه‌ای عظیم از انتهای راهرو حرکت کرد. دو چشم زرد، مثل شعله‌های بیمار، توی تاریکی درخشیدن. و سالازار، با ابهتی فراتر از قبل، از تاریکی بیرون اومد.

هیچ‌کس نفس نمی‌کشید. حتی کرموفیز که همیشه تو هر شرایطی در حال جویدن بود، این‌بار یخشو از دهنش انداخت زمین. سالازار با ردایی از سایه و لجن، مثل بخشی از تاریکی که خودشو جمع کرده باشه، جلو اومد. صدایی که شنیده شد، ترکیبی بود از غرش مار و خنده‌ی پیرمردی که از سر بیکاری بچه‌ها رو می‌ترسونه.
- میراث… می‌خواید بدونید کجاست؟ می‌خواید بهش برسید؟

همه یک‌صدا، با لب‌های خشک و لرزون، و نگرانی از اینکه سالازار از کجا میدونست گفتن:
- آره

سالازار کمی مکث کرد، بعد با آرامش عجیب گفت:
- پس… باید برای من… یک هیپوگریف نر آفریقایی بیارید.

چند لحظه سکوت شد. بعد گابر، با چشم‌هایی که داشت از حدقه می‌زد بیرون، گفت:
- هیپوگریف… نر… آفریقایی؟! اصلاً آفریقا کجاست؟؟؟ مگه باهاش مشکل نداشتین؟ اصلا چجوری باید پیداش کنیم؟

سالازار بی‌حوصله دستشو تکون داد.
- مشکل خودتونه. من فقط شرطو میگم.

و درست مثل کابوس‌های بی‌منطق، چند ساعت بعد… اعضای تیم اسم نداره وسط آفریقا بودن. آفتاب پوستشونو می‌سوزوند و توی گل و بوته‌ها دنبال یه موجود خشمگین می‌دویدن که نصف بدنش پرنده بود، نصف دیگه‌ش اسب، و نصف سومش –که معلوم نبود از کجا اضافه شده– شبیه بوقلمون. هرچی بیشتر دنبالش می‌دویدن، بیشتر می‌فهمیدن که اون موجود اساساً عقل نداره. هیپوگریف نر آفریقایی با نعره‌ای مهیب سرش رو توی شن می‌کرد و دمشو تکون می‌داد، بعد دوباره مثل فشفشه به هوا می‌پرید. سه روز، بدون غذا، بدون خواب، فقط با ترس و عرق و جیغ، دنبالش رفتن. البته، آب هم نداشتن، فقط از سر اجبار، از بقایای ذوب شده بم که توی سطل بود می‌نوشیدن. آخرش موفق شدن با طناب جادویی اسنیپ سیاه که معلوم نبود از کجا آورده، بگیرنش و کشون‌کشون بیارنش دم دخمه‌ی سالازار. همه انگار روحشون از بدن رفته بود، ولی خوشحال بودن. بالاخره قراره راز میراثو بدونن. هیپوگریف نر آفریقایی جلوی پای سالازار ایستاد و هنوز نفس‌نفس می‌زد. سالازار با بی‌تفاوتی خم شد، یه مشت از پشم دم اون موجود بی‌اعصاب رو کند. موجود جیغی کشید که گوش همه رو کر کرد، ولی سالازار فقط پشم‌ها رو بالا گرفت، چشم‌هاشو تنگ کرد و گفت:
- به پشم هیپوگریف نر آفریقاییم نیست که میراثو میخواین. من بهتون نمیگم کجاست!

و قبل از اینکه کسی چیزی بفهمه، دستشو تکون داد. باد سهمگینی وزید و همه رو مثل عروسک‌های کاغذی پرت کرد بیرون دخمه. در سنگی با صدای مهیب بسته شد. تیم اسم نداره، خاک‌آلود و زخمی، توی برف جلوی کوه افتاده بودن. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. فقط نفس‌های کوتاه و بریده. بعد از چند لحظه، کرموفیز آروم زمزمه کرد:
- یعنی… همه‌ش همین بود؟ سه روز دنبال بوقلمون-اسب-پرنده دویدیم که اون پشمشو بکنه و مسخرمون کنه؟

هیچ‌کس جواب نداد. بم –که تازه منجمد شده بود ولی لاغرتر و کوچیک تر از قبل بود– زانوهاشو بغل گرفت و خیره به مه سیاه اطراف، آه کشید. گابر سرشو گذاشت روی برف و به آسمون نگاه کرد. سیبل، که دمنوش‌هاشو تموم کرده بود، فقط به نقطه‌ای نامعلوم زل زده بود. و درست وقتی ناامیدی داشت مثل لجن بالا می‌اومد، صدایی نرم و گرم در مه پیچید.
صدایی که مثل نور از شکاف تاریکی رد می‌شد:
- شما… اینجا چیکار می‌کنین؟
- مامیییی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/5/30 23:24:25
پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1404 04:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سری اول دومین دوره لیگالیون کوییدیچ
بازی ششم


سوژه: میراث گمشده!
تیم‌های شرکت‌ کننده: اسم نداره (میهمان) - پرواز سیاه (میزبان)
جاروی تیم میهمان: آذرخش سوپریم - استفاده از یک یار اضافه برای شرکت در مسابقه که عضو هیچ تیم کوییدیچی نیست، استفاده از هلگا هافلپاف.
جاروی تیم میزبان: نیمبوس هزار - مهلت شرکت در مسابقه را برای تیم خود تا ساعت 12 ظهر روز بعد از مهلت پایانی تمدید می‌کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مرداد 1404 01:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سری دوم دومین دوره لیگالیون کوییدیچ
بازی سوم


پایان مسابقه.

با تشکر و خسته نباشید به بازیکنان دو تیم پرواز سیاه و برتوانا.

نتیجه این مسابقه نهایتا تا تاریخ جمعه ۲۴ مرداد ماه در تاپیک بیلبورد امتیازات ارسال می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/21 18:39:58
پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مرداد 1404 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم پرواز سیاه
Vs
بتوانا


پست اول
خورشید همراه با همان نور کورکننده‌ای که تا ناموس در تخم چشمتان فرو می‌رفت تا اعلام کند یک روز تسترالی دیگر آغاز شده، در آسمان بالا آمد و جایگزین سیاهی قابل پرستش آسمان شد.
اعضای تیم پرواز سیاه که از شروع روز بی‌خبر بودند، قرار بود با شیطنت‌های تسترالی ساکورا صبح زیبایی بسازند!
تشت آب عظیمی که مخصوص این کار آماده شده بود، با شتاب پرتاب شده و شبیه یک بشقاب پرنده در اطراف اتاق به پرواز در آمده تا فواره‌ای از آب را بر روی اعضای تیم بپاشد.
اولین قربانی‌اش هم آرتور بخت برگشته بود. با تکانی که انگار ناشی از وصل شدن به برق 220 ولت بود، شاه آرتور از جا پرید و در میانه‌ی راه به سقف هم برخورد کرد.
_ یاااااااااااااا جــــــد مرلیــــــــــــن!!!
_ تسترال تو روحت ساکورا!
_به هفت جهنم قسم، مرده‌ی تو از زنده‌ت مفیدتره!

ساکورا در حالی که از واکنش هم تیمی‌هایش کف زمین می‌خزید و صدای خنده‌اش چیزی شبیه شیشه پاک‌کن بود، با آستین اشک‌های خیالی اش را پاک کرد.
_ صبح بخیر هم تیمی!

هم تیمی‌هایش بی شک به قبول کردن پیشنهاد خوابیدن در یک کلبه‌ی کوچک اهدایی از فدارسیون - بدون طلسم گسترش! - برای صمیمی تر شدن با یکدیگر لعنت فرستادند. مبل ها دایره وار انتهای کلبه چیده شده بودند و اعضای تیم روی یکی از آنها با آناتومی نامعقول و مچاله‌ای تا دقایقی قبل در خواب به سر می‌بردند، باعث شده بود علاوه بر پریدن از خواب با سر به استقبال زمین کاملا دست و دلباز بروند که آغوشش را به اندازه‌ی دامبلدور باز کرده و نور خورشید همانند روشنایی جبهه‌ی زیادی روشن محفل ققنوس، بر آن می‌تابید.
مارکوس با شنیدن صدای فریاد آرتور، با صدای گرومبی در آغوش داغ و نورانی زمین فرود آمد و در همان حالت، دستی به نشانه‌ اعتراض مشت کرد.
_ هســــــتی‌ام را به آتـــــــــــــــــــــــش کشیــــــــــــــــدی، ســــــــــــــــــــــــــــــــوختم من ندیدی ندیدی...

در همان لحظه، مقدار زیادی آب از تشت در حال چرخش روی سرش خالی شد و هستی در حال سوختنش را خاموش کرد.
_ فـــــــــس...

این آزار ها تقریبا برای همه ی آنها به عادت بدل شده بود، زیرا هر روز صبح امکان برخورد سفینه ی ادم فضایی ها با محل استقرار اعضای تیم و تبدیل پتو هایشان به مار های مامبای سیاه و تبدیل شدن بالش هایشان به کاکتوس های تیغ درشت از احتمال نفس کشیدن همه‌ی اعضای نیمه زنده ی تیم بیشتر بود. کریدنس نیز با کلماتی نیازمند به سانسور، بالشت‌های خیسش را همانند خمپاره به سوی ساکورا پرتاب می‌کرد.
_
ساکورا در حالی که برای کریدنس که مهمات بالشی اش تمام شده بود زبان در می آورد با بیخیالی لب زد:
_ خیلی خب تنبلا ردا هاتونو بپوشید.

البته که او تنها به یک چیز فکر میکرد:
"یعنی اونقدر شدید تلافی میکنن که بالاخره بتونم بمیرم؟ "

آرام لب زد:
_ اگه آزار صبحگاهی، دزدیدن ماسک دکتر طاعون و شکستن بال پرنده ی محبوب کریدنس کافی نیست پس باید برم روی سر ایزابل کرم بریزم.

اژدهایی که از خشم دندان هایش را روی هم میسایید با نگاهی تیز به ساکورا نگاه کرد در حالی که بقیه مشغول چلاندن پتو های خیسشان بودند او ارام ارام مثل قطار سریع السیر آتش را از حفره های بینی اش بیرون میداد.
قطعا شخص مرلین خدا بیامرز هم نمی توانست این دختر را به اندازه ی کافی پیشبینی کند زیرا با حرف بعدی ساکورا همه را به سبک استاپ موشن فریز کرد حتی شعله های اژدها هم توی هوا متوقف شدند و مرغ زرین از شدت تعجب تخم کرد.
_ تیم مقابل یه سوسک و دندون مصنوعی دارن!

برای یک روح، جایی بین دنیا ها به اندازه ی کافی مزخرف بود ولی با طلسمی که روح بیجان مارکوس را تنها برای آزار دیدن به جسمی فانی برمیگرداند از همه بیشتر او را دیوانه میکرد. تمام این استپ شدن ها به اندازه ی کافی دردسر داشت و نشنیدن چیزی که ذره ای اهمیت داشته باشد، تحمل پذیر بود؟
بین کتک زدن ساکورا با پتوی خیس و یخ های رویش و فریاد زدن سرش فریاد زدن تنها گزینه ای بود که قابل پخش بود.
_ ببین ساکورا یا دهن گشادت رو میبندی یا با باندات اونقدر آویزون می‌مونی که بمیری!

گل از گل ساکورا شکفت و با نگاهی سرشار از شور و شوق سمت مارکوس برگشت.
-من که از خدامه مارکوس ولی خب خواستم بگم واسه شکستشون به دو تا چیز نیاز داریم.
-پناه بر مرلین، خب چرا از اول نمیگی تو!
- چون وقتی بگم عین نیلیفری که دنبال گنج میگرده میشین،اونا واقعا بامزن ولی به درد بخور هم هستن. بدو آدامس بادکنکی و موش گیر بیار.😁

چشم های هم تیمی های ساکورا تقریبا از شوک از کاسه بیرون جهیدند، نه به خاطر اینکه مثال ساکورا هیچ ارتباطی به چیزی که گفت نداشت.
-چ..چی؟
-همین که شنیدین، خب من برم باید یه راه جدید خودکشی رو امتحان کنم فعلا!

ایزابل برای بار هزارم از اینکه ساکورا را به تیم دعوت کرده بود خودش را سرزنش کرد، شانس تستسرالش را لعنت کرد و پتوی نرمش را چلاند تا دوباره خشک شود.
-این بچه اخر به کشتنمون میده، اولاش خیلی خوب بود ولی الان؟

مارکوس در حالی که از خستگی مثل نوشیدنی کره ای سر رفته به نظر میرسید حرف ایزابل را کامل کرد.
-الان واقعا ترجیح میدم با دستای خودم خفه اش کنم ولی میترسم روحش برگرده و دیگه ولمون نکنه. ببینم یه ب-بوی سوختگی نمیاد؟

مارکوس در حالی که از خستگی مثل نوشیدنی کره ای سر رفته به نظر میرسید حرف ایزابل را کامل کرد.
-الان واقعا ترجیح میدم با دستای خودم خفه اش کنم ولی میترسم روحش برگرده و دیگه ولمون نکنه. ببینم یه ب-بوی سوختگی نمیاد؟

ایزابل از ته دل اه کشید.
-بوی مخ منه که داره میسوزه، احتمالا این بچه به هدفش برسه همه دسته جمعی خودکشی کنیم.

کریدنس که مثل اسمش(Cry + Dance) در حالی که گریه میکرد قر میداد به سمت حمام دوید. البته که قر نمیداد در واقع بوی سوختگی مطعلق به سوختن لباس های تنش به دست نفس خشمگین اژدهای تیر پرواز بود اما مطمئنا می توان گفت گریه میکرد.

دکتر طاعون در حالی که با نگاه "چه غلطی کردم قبول کردن اینجا باشم" به اتفاقات نگاه میکرد و به یاد زمانی که ابهت داشت افتاده بود.
-یه زمانی طاعون رو پخش کردم کلی ازم حساب میبردن، مردم میدیدنم دو جفت پا داشتن دو جفت دیگه قرض میکردن در میرفتن. هعی زندگانی و مردگانی نامرد خواستیم جهانو از ویروس انسان پاک کنیم چنین ویروسی به مونمون انداخت این جهان به غلط کردن افتادیم. کم مونده بال های مرغمونم بچینه باهاش طناب دار ببافه و به زخم های باز هر هر میخنده. از وقتی این معجون های مسخره ی گل بابونه کش هم کشف شد دیگه مگه عفونتی میمونه؟

در همین حین که تمام اعضای تیم مثل گردباد به این طرف و ان طرف میرفتند اژدها که تمام مبل ها را از استرس میجوید متوجه شد یکی از انها از پوست اژدها ساخته شده و درجا غش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1404 23:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


برتوانا

VS

پرواز سیاه


~!مار در آستین پروراندن~

پست سوم




- شاید خیلی‌ها با این قضیه موافق نباشن، ولی مذاکره خیلی چیز خوفیه. مذاکره باعث می‌شه که آدم‌ها با هم دوست باشن. صفا! دوستی! صمیمیت! عشق! رفاقت! مگه نه، آی گری!

کلاه قرمزی رو به آقای مجری کرده بود که پشت یه میز به رنگ آبی فیروزه‌ای نشسته بود و وظیفه پیش بردن مذاکره تیم‌ها با آستریکس رو بر عهده داشت. آقای مجری و کلاه قرمزی با هم پشت میز نشسته بودن و درحالی‌ که کلاه قرمزی کلی هیجان داشت و دستاش رو به صورت آویزون، از بغل بدنش به این ور و اون ور پرت می‌کرد، آقای مجری با آرامش کامل رو صندلیش نشسته بود و مذاکره کنندگان رو نگاه می‌کرد.
- خب، بچه‌های عزیز! چرا با هم دعوا می‌کنید؟ دعوا خوب نیست. دعوا آدم ها رو از هم دور می‌کنه. بین قلب‌ها فاصله می‌اندازه. به جاش با هم دوست باشین! چرا دعوا؟!

بلافاصله بعد از این که آقای مجری ساکت شد که نفس بگیره، ایزابل که انگار دل پری داشت با عصبانیت به آستریکس نگاه کرد که تک و تنها، پشت میز روبرو نشسته بود و با چشم‌هایی که خیلی قرمزتر از قبل بودن، تیم پرواز سیاه و باقی اعضای برتوانا رو نگاه می‌کرد. ایزابل دستمال روی میز رو برداشت و به سمت آستریکس پرت کرد.
- که می‌خوای کوییدیچ رو نابود کنی، هان؟! امشب که دم در پی‌ وی خوابیدی بهت می‌گم.
- از تیم برتوانا توقع نداشتیم...
- خجالت آوره!
- منو بگو که می‌خواستم باهات خودکشی کنم...

تیم پرواز سیاه دلشون خون بود و قرمزی دلشون با سیاهی اسم تیمشون یه تناقض جالب رو شکل داده بود. هیبرنیوس که بسیار از تنش به وجود اومده خوشش اومده بود، کاملا ساکت بود و نگاهش رو مدام بین بقیه می‌چرخوند که مبادا یه دیالوگ یا یه واکنش رو از دست بده. اما دامبلدور از تنش به وجود اومده اصلا خوشش نیومده بود. تنها چیزی که طلسم سوگند نامه بارگاه باعث شده بود دامبلدور و هیبرنیوس بر سرش اتفاق نظر داشته باشن، خیانت آستریکس بود.
- یعنی مار توی آستینمون پرورش دادیم؟!

چیزی بود که هیبرنیوس و آلبوس همزمان گفتن.
هیبرنیوس از سر شیطنت و آلبوس با لحنی حاکی از دودلی، شک و تردید. البته هیچکس نفهمید که آلبوس و هیبرنیوس همزمان این دیالوگ رو گفتن پس نتیجتا کسی اهمیت نداد و مذاکره طبق روال قبل خودش ادامه پیدا کرد و همه منتظر شدن ببینن که نهایتا چه اتفاقی می‌افته و کی برنده‌ی این بازی می‌شه و اصلا این بازی کی برگزار می‌شه و آیا بالاخره یه اتفاق از روی نظم از پیش تعیین شده می‌افته، یا نه؟

- البته خانم مک دو گال و اعضای تیمشون باید حواسشون به این موضوع باشه که آستریکس جدای از هر حرفی که زده یا هر چیزی که خواسته، هنوز کاپیتان تیم ماست و همه چیز باید عادلانه پیش بره!

حرفی که دامبلدور با آرامش زد، باعث شد که آتیش سوزنده ماجرا کمی فروکش کنه. اما ایزابل که یک صندلی اون طرف تر از دامبلدور نشسته بود، از روی هیجان و البته کمی عصبانیت شروع کرد به تنفس عصبی و تند تند و باعث شد آتیش دوباره نفس بگیره و زنده بشه. که کریدنس تردید نکرد و دستش رو محکم گذاشت رو دهن ایزابل.

- پس ما از شما بچه‌های خوب می‌خوایم که با هم مذاکره کنید و به یه راه حل مسالمت آمیز بین خودتون برسید.
- آی گری! آی گری! اینا چرا به جای فوفتال نمی‌رن دنبال بازی؟ به جای این که بیفتن دنبال توف، بیفتن دنبال هم...

بعد از این حرف کلاه قرمزی، آقای مجری انگار رد داد و فریاد زنان از پشت میز بیرون اومد و پشت سرش کلاه قرمزی و عروسک گردانش هم از پشت میز بیرون اومدن و فرار کردن و آقای مجری هم فریاد زنان پرید دنبالشون. به غیر از آستریکس، همه‌ی اعضای مذاکره هاج و واج اتفاقاتی که افتاده بود رو تماشا می‌کردن. مثل این که نقشه‌ی آقای مجری و کلاه قرمزی برای این که با دنبال بازی صفا و صمیمیت رو رواج بدن بین اعضای دو تیم، با شکست مواجه شد، اما انگار همچین هم بد نشد...

- من یه ایده دارم!

انگار آستریکس متوجه شده بود که باید چیکار کنن. یا باید چیکار کنه که بقیه رو وادار کنه که کاری رو بکنن که اون می‌خواد بکنن. بالاخره مطمئنا نقشه‌ی خبیثانه و بد و بی‌ترادبانه و وای وای چقد زشتانه و خلاصه خیلی کار بدی بود و همه از این که آستریکس یه ایده داره ترسیدن و به خودشون لرزیدن و توی دهنشون زلزله اومد و دندوناشون با شدت بسیار زیادی شروع کردن به بندری زدن.

- من می‌گم که شما یه تیم بدین، در مقابل من هم یه تیم می‌دم. بعد با هم مسابقه می‌دیم و هر کسی که باخت، از اینجا می‌ره!

بقیه‌ی اعضا با تعجب به همدیگه نگاه کردن. همچین هم نقشه‌ی خبیثانه‌ای به نظر نمی‌اومد. خب، بالاخره از همون اول داستان هم اونا به خاطر مسابقه اومده بودن اینجا و می‌خواستن با هم مسابقه بدن دیگه... آستریکس هم همین رو می‌خواست. ولی چرا اونا یه تیم بدن، اونم یه تیم؟ چرا نمی‌اومد با تیم خودش مسابقه بده؟ خودش مگه تیم نداره؟ تیم خودش مگه چشه؟ اینا سوال‌هایی بودن که ذهن باقی اعضا رو پر نکرد. اون ها الان فقط به این فکر بودن که چه تیمی بدن که جلوی تیم آستریکس کم نیاره و بتونن بازی رو ببرن. مطمئنا تیم آستریکس خیلی قویه و باید یه تیم قوی جلوش بچینن که بتونن از پسش بر بیان.

پس هیبرنیوس، آریانا، ایزابل، کریدنس، مارکوس، ساکورا و آلبوس انتخاب شدن که ترکیب تیم منتخب رو تشکیل بدن. هیبرنیوس مالکولم مثل همیشه روبروی دروازه پرواز می‌کرد. ایزابل مک دوگال، مارکوس فنویک و آلبوس دامبلدور سه مهاجم تیم منتخب بودن. آریانا دامبلدور و کریدنس بربون مدافعین و ساکورا آکاجی جست‌وجوگر تیم انتخاب شدن که تیم منتخب قوی جلوی آستریکس رو تشکیل بدن. بعد از این که ترکیب تیم مشخص شد، دامبلدور برگشت که به باقی اعضا بگه روی نیمکت بشینن و اونا رو تشویق کنن و بهشون روحیه بدن، اما کسی روی نیمکت نبود.

- چندتا از اعضای تیمتون رو قرض گرفتم، شرمنده!

آستریکس روی جارو جلو اومده بود و جلوتر از همه مدوسا و بلابی ژله پشت سرش پرواز می‌کردن. تاب فضایی و اژدها هم پشت اون‌ها دیوانه‌وار می‌چرخیدن ک باقی اعضا پشت سرشون می‌اومدن. انگار استراتژی‌ای که آستریکس چیده بود، خیلی جدید و عجیب و غریب بود. چون تمام اعضای تیمش با سرعتی خیره کننده در جنب و جوش بودن و اصلا با چشم دیده نمی‌شدن. دامبلدور خیلی زود فهمید داستان از چه قراره، اما برای فهمیدن این که تمام اعضای تیم آستریکس تحت طلسمی قوی و سیاه و خطرناک هستن، نیازی نبود که دامبلدور باشی. همه‌ی اعضای تیم منتخب منتظر شروع بازی بودن و خدا خدا می‌کردن که اتفاق بدی نیفته.

حالا که اعضای دو تیم مشخص شده بودن، دیگه جای هیچ تردیدی برای شروع مسابقه نبود.

در حالی که اعضای تیم آستریکس توی آسمون قیژ و ویژ کنان پرواز می‌کردن، اعضای تیم منتخب پا به زمین کوبیدن و به هوا بلند شدن. مسابقه واقعا برابر بود و حتی با این که اعضای یه تیم کاملا به قوانین پایبند بودن و در مقابل اعضای تیم دیگه قوانین اصلا به یه ورشون هم نبود، باز هم شاهد یه مسابقه برابر بودیم و هیچکس نمی‌تونه از این قضیه خرده بگیره. پس چطوره بیاد و یه خرده بگیره؟!

- در خدمت شما هستیم با گزارش یه مسابقه دیگه از دومین سری دومین دوره دومین لیگالیون دومین کوییدیچ...

به نظر می‌آد که گزارشگر بازی از تعداد دو های حاضر در موضوع شوکه شده و به طور کلی ریخته به دست و پاش! چی ریخته به دست و پاش؟ مرلین داند!

- بله! اعضای تیم منتخب رو شاهد هستیم که بلافاصله بعد از شوت شدن توپ‌ها به هوا توسط داور‌ها به سمت کوافل پرواز می‌کنن و اون رو کنترل می‌کنند. موقعیت خیلی خوبیه برای تیم منتخب که از همین حالا اقتدار خودش رو حفظ کنه و در مقابل تیم آستریکس کم نیاره. تیم منتخب پرواز سیاه و برتوانا با پاسکاری‌های زیبا و تماشایی به جلوی دروازه‌ی خالی تیم آستریکس می‌رسه و به راحتی اولین گل رو به ثمر می‌رسونه. صبر کن ببینم... دروازه خالی؟!

در حالی که اعضای تیم منتخب پرواز سیاه و برتوانا توی هوا بودن و کل ورزشگاه رو به کنترل خودشون در آورده بودن، کسی به غیر از آستریکس، از تیمش توی زمین نبود. این غیبت اعضای تیم آستریکس همه رو متعجب کرده بود، اما جای هیچ تردید و شک و دو دلی و خلاصه از این کارای بی دین و ایمان طور توی دل اعضای تیم منتخب که دین و ایمانشون چند برابر بیشتر از قبل شده بود، نبود.

پس تیم منتخب همین طور پشت سر هم گل می‌زدن و در حالی‌ که خبری از تیم آستریکس نبود، مهاجمای تیم منتخب در تکاپو بودن و حسابی برای دروازه‌های تیم آستریکس سنگ تموم گذاشتن. اما هیچ کدوم از تماشاگرا نتونستن تیم منتخب رو تشویق کنن، چون همه‌شون نگران این بودن که ببینن باقی اعضای تیم آستریکس کجاست؟

- همچنان شاهد حمله های کوبنده‌ی تیم منتخب هستیم. تا به اینجای کار، تیم منتخب ۱۶۰ به هیچ از تیم آستریکس جلوئه و اگه تیم آستریکس نجنبه، خیلی مفتضحانه این بازی رو می‌بازه.

اما انگار همچنان اثری از جنبیدن توی تیم آستریکس پیدا نبود و با این که تمام اعضای تیم آستریکس، به غیر از خودش گم شده بودن، انگار آستریکس براش اهمیتی نداشت و با آرامش و لبخندی خبیثانه، بازی پر جنب و جوش تیم منتخب پرواز سیاه و برتوانا رو تماشا می‌کرد.

- یه پاس زیبا از مارکوس فنویک به ایزابل مک دوگال، ایزابل که کسی روی جلوی خودش نمی‌بینه یه حرکت نمایشی توی هوا انجام می‌ده و با آرامش به سمت دروازه‌ی تیم آستریکس پیش می‌ره. از پشت سرش توپ رو می‌اندازه برای دامبلدور و دامبلدور هم با آرامش خاص خودش کوافل رو توی مشتش نگه می‌داره. عجب بازی‌ای از سوی تیم منتخب. دامبلدور از همون وسط زمین با قدرت توپ رو به سمت حلقه‌ی مرکزی دروازه پرتاب می‌کنه و... گل بعدی! جلوی اسم تیم منتخب عدد ۲۰۰ خود نمایی می‌کنه و ورزشگاه از شور و شوق تماشاگران مسابقه به لرزه در می‌آد. نه! یه لحظه صبر کنین. انگار ورزشگاه واقعا داره می‌لرزه.

بعد از شنیدن جمله‌ی آخر، لبخند خبیثانه آستریکس بازتر شد. انگار از استراتژی‌ای که چیده بود و کسی ازش خبر نداشت، به زودی رونمایی می‌شد و آستریکس داشت توی دل خودش برای لحظه‌ی رونمایی، لحظه شماری می‌کرد. البته آستریکس چند وقتی بود که درست خون نخورده بود و فقط قهوه خورده بود و کمی مشکل گوارشی داشت و عددایی که توی دلش می‌شمرد که به عنوان لحظه شماری حساب بشن، با اسید معده‌ش کشتی می‌گرفتن و صداهای ناجوری از معده و دم و دستگاه آستریکس بیرون می‌اومدن.

اما این چیزا اصلا برای کاپیتان سابق برتوانا که حالا پیشرفت کرده بود و برای خودش تیم ساخته بود، ضعف محسوب نمی‌شدن.

- حالا!

با دستور آستریکس که همچنان سر و صداهای ناجور می‌داد. اژدها و تاب فضایی از محل استقرارشون به داخل آسمون شوت شدن. اونا همین طور توی هوا می‌چرخیدن و یکم که گذشت، مشخص شد که دنبال بلاجرا هستن. حالا روند بازی عوض شده بود و کسی اصلا حواسش به کوییدیچ بازی کردن نبود. اژدها و تاب می‌خواستن توپ‌ها رو نابود کنن و اعضای تیم منتخب هم سعی می‌کردن با سد کردن راهشون یا شوت کردن و منحرف کردن توپ‌ها، جلوشون رو بگیرن.

مدوسا و دندون مصنوعی هم بین تماشاگرا رفته بودن و سعی می‌کردن اونا رو از سر جاشون پراکنده کنن. مدوسا جیغ و داد کنان و مارهای روی سرش فش و فیش کنان بین تماشاگرا می‌چرخیدن و هرچی ساحره می‌دیدن تبدیل به سنگ می‌کردن و مخ جادوگرهای خوشتیپ و جوان رو هم سر ثانیه می‌زدن. دندون هم سر راهش هرچی تماشاگر می‌دید به سختی گاز می‌گرفت و جای دندوناش رو روی پوستشون باقی می‌ذاشت.

اوضاع به شدت قمر...
- در عقربه! همه چیز به هم ریخته! از اون موقع تا الان نه کسی گل زده نه از بلاجر جاخالی داده. آخر الزمون شده! بلاجرها دارن جاخالی می‌دن. آستریکس چه هرج و مرجی به بار آورده. واقعا که! چشم دوتا تیم روشن با این بازیکناشون! رسما بزرگترین پرورشگاه مار رو دارن، با این مارهایی که توی آستیناشون پرورش دادن. وای! کمکم ک...

آخرین حرف گزارشگر رو کسی نشنید. چون دندون دهن گزارشگر رو گاز گرفته بود و گزارشگر روی زمین افتاده بود. بعد از این همه المشنگه، نوبت نقشه اصلی آستریکس بود که اجرا بشه.
- پیرمرد! دیدی؟!

آستریکس و دامبلدور بین زمین و هوا رو در روی همدیگه قرار گرفته بودن و آستریکس بین همه دامبلدور رو برای کل کل انتخاب کرده بود.
- دیدی با کلک و حیله هم می‌شه کوییدیچ رو برد؟
- حقیقتا سرگرم کننده‌س. ولی من اسم این رو برد نمی‌ذارم.
- اسمش رو هرچی می‌خوای بذار! بچه‌های زیر زمین! الان موقعشه. حالا دیگه من اجتناب ناپذیرم!
- بچه‌های زیر زمین. منم دامبلدورم!

بوم!

کل ورزشگاه ریز ریز شد و پودر شد و خاکستر شد و باد بردش و فقط اعضای دو تیم موندن که از شدت سوختگی سیاه و ذغال شده بودن. تیم پرواز سیاه که دوده گرفته بودن و انگار الان از روی گاز اومدن و وقتی روی گاز بودن، تهشون گرفته بود با حسادت به دامبلدور نگاه کردن که سفید تر از برف بود و رداش رو می‌تکوند و با لذت آب‌نبات لیمویی توی دهنش رو مزه می‌کرد.

- چه خبر شده؟ من کجام؟ بازی چی شد؟

همه به آستریکس نگاه کردن. حالا که همراه با ورزشگاه، طلسم هم پودر شده بود، عقل آستریکس سرجاش برگشته بود. اعضای تیم برتوانا و پرواز سیاه با عصبانیت به آستریکس درمونده نگاه کردن.
- ای خائن!
- کبابش کنید!
- مثل قهوه عصاره‌ش رو بگیرید و سروش کنید.

دامبلدور که از شنیدن تهدیدهای دو تیم خنده‌ش گرفته بود، میون معرکه اومد و جلوی اون‌ها رو گرفت.
- درسته که کارش اشتباه بود. اما تقصیری نداشت. فقط می‌خواست یکم سرگرم شه که... من بهش حق می‌دم. راستش خودم هم اگه از طلسم ورزشگاه خبر نداشتم بدم نمی‌اومد همچین شیطنتی بکنم. حالا هم اوقات تلخی نکنید و از شیرینی لذت ببرید.

همه که از شنیدن کلمه‌ی شیرینی تعجب کرده بودن، بلافاصله با حرکت دست دامبلدور دهنشون پر از شیرینی آب‌نبات لیمویی شد. در همین حین که همه مشغول لذت بردن از شیرینی توی دهنشون شده بودن، یه اژدهای ژله‌ای کوچولو از توی آستین دامبلدور بیرون اومد.
- اوه!

دامبلدور در حالی که زیر چونه‌ی اژدهای ژله‌ای رو نوازش می‌کرد، به بلابی ژله و اژدها نگاه کرد که توی بغل همدیگه وول می‌خوردن.
- ای بابا! ما و پرواز سیاه فامیل شدیم که... بچه‌ها یه عروسی افتادیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1404 23:59
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


جایگاه جمله


برتوانا

VS

پرواز سیاه


~مار در استین پروراندن~

پست دوم




چشماتون رو ببندین. ذهنتون رو از هرگونه فکر ازاد کنین. به هیچی فکر نکنین. خودتون رو تصور کنین که در فضا معلق هستین. نفس عمیق بکشین. دم... بازدم... دم... بازدم... اجازه بدین کدورت ها و بدی ها از ذهنتون توسط بدنتون خارج بشه. با هربار دم و بازدم که می‌کنین، این جملات رو مدام با خودتون تکرار کنین. تو هر روز بهتر از روز قبل هستی... تو با کائنات همسویی... تو معجزه بزرگ خداوند هستی... ناماسته. تو سرشار از آرامشی... تو رابطه خوبی با بقیه داری... تو هر روز ثروتمند تر می‌شوی... ناماسته... تو هر روز خوش رو تر میشوی... تو بهترین هستی... تو پر از معجزه الهی هستی... ناماسته... تو با اراده هستی... تو گشاد نیستی... تو حرف مفت نمی‌زنی... تو می‌فهمی وقتشه خفه خون بگیری... تو گنده تر از دهنت حرف نمیزنی... تو... ناماسته...

این‌ها چیزایی بودن که با طلسم شدن ملت توی ذهن آستریکس تکرار می‌شد. درحالی که بقیه داشتن روال عادی و پر آرامش مدیتیشن رو توی ذهنشون طی می‌کردن ولی آستریکس بخاطر نخوندن کامل سوگندنامه و فکرایی که برای شیطنت‌هاش هنوز توی ذهنش بود، طلسم روی افکار تاریک اون داشت اثر می‌ذاشت!
طلسم ورزشگاه درحالی بود که وقتی بازیکنان سوگندنامه رو می‌خوندن، هر حسی که داشتند چند برابر می‌شد. چون بازیکن‌های تیم برتوانا سوگندنامه رو کامل خونده بودن و صداقت داشتن طلسم هم افکار صداقت و بازی جوانمردانه رو توی ذهنشون رو چند برابر می‌کرد تا یک بازی دوستانه، بدون خطا و جوانمردانه داشته باشن. اما از اونجایی که آستریکس سوگندنامه رو کامل نخونده بود و افکارش هم پر از شیطنت بود، طلسم افکارش رو چند برابر می‌کنه و حتی کار به جایی میرسه که افکارش کامل خبیث گونه میشه. حتی افکارش روی ظاهرشم تاثیر می‌ذاره. قرمز شدن مردمک چشماش نمایان‌گر همه چیز بود!

اما اعضای تیم بجز آقای تال توجهی به این موضوع نداشتن. همشون تو فکر بازی فردا بودن. همشون به این فکر می‌کردن که آیا تیم حریف هم قراره صادقانه بازی کنه؟ قرار نیست بازی کنه؟ نکنه اونا هم سوگند نامه رو نخونن!
آقای تال نمی‌دونست بازی قراره چطوری پیش بره. تنها چیزی که براش مهم بود این بود که بازی رو به هرنحوی که می‌شد ببرن. درستشم همین بود و فکرش از نظر نویسنده پست کاملا منطقی بود. بلاخره برای برد اومده بودن، مگه نه؟
آستریکس به طور عجیبی بیشتر از قبل خون می‌خورد. خیلی می‌خورد، انگار شدیدا تشنه بود. آقای تال برای اینکه توجه بقیه به آستریکس جلب نشه و مشکوک نشن جعبه جادویی خودش که معمولا برای راه اندازی سیرکش ازش استفاده می‌کرد بهره می‌برد. یک جعبه یک متری که از دور چیز عجیبی نداشت. اما وقتی باز میشد و داخلش رو نگاه می‌کردی یک سیاه چاله بزرگ و شکنجه گاه بود که کلی آدمیزاد که احتمالا ماگل بودن به زنجیر بسته شده بودن و کلی سرنگ و سوزن که تو بدنشون فرو رفته بود و مشغول خالی کردن خون بدنوشن بودن. هرچند ما برای اینکه پستمون مثبت چهارده سال نشه توضیح اضافه ای نمیدیم.

- خب دیگه. قرارمون جلو در ورزشگاه باشه. کسی دیر نکنه که دیر کردن بی‌احترامی به ورزشگاه و هم به خودمونه.
- داداشییی... من چجوری بیام؟ الان دور زمونه ترسناکیه میترسم سوار اسنپ بشم. خطرناکه اسنپه.
- خب سوار اسنپ نشو. سوار تپسی شو.
- نه... اونم رانندش غریب‌اس... غریبه ها ترسناکن.
- اشکال نداره لیمویی. مگه من مردم؟ فردا خودم میام دنبالت. با موتور داداش بزرگت باهم میایم. کلی پول موتور وسپا ایتالیایی رو دادم.
- داداشی ولی من که خودم موتور دارم. یادت رفته؟ هارلی رو میگما.
- هارلی؟ هارلی دیویدسون رو میگی؟
- نه داداشی... هارلی دیویدسون کیه دیگه... هارلی کویین خودمو میگم. تازه خریدما... موتور صورتیه
- موتور فقط کاوازاکی نینجا هاش تو آر.


فردای اون روز!


اول صبح هنوز آفتاب بیدار نشده بود که ملت بیدار بودند. جفتِ تیم ها خمیازه کشان جلوی ورودی ورزشگاه جمع شده بودن. آستریکس مشغول تک چرخ زدن جلوی بازیکنان مونث تیم ها بود. مخصوصا جلوی ایزابل که هربار بهش چشمک می‌زد.
- برسونمت خانومی...

آریانا هم با دامن صورتی پلیسه و موهای خرگوشی سوار یه موتور صورتی با سرعت سرسام آوره ده کیلومتر بر ساعت، لاکپشت وارانه جلوی ورزشگاه گاز گاز می‌کرد.
- برین کنار نخورم بهتون... داداشیی سرعتم ببین چه زیاده.

با اومدن داور بازی همگی به سمت داخل ورزشگاه رفتن. ورزشگاه عالی از متعال که پر از حس و حال معنویات بود. بوی گلاب و عطر مشهدی فضا رو پر معنوی کرده بود.
با ورود بازیکنان تیم حریف، یک کاغذ نورانی روی ستون کوتاهی جلوشون ظاهر شد. ایزابل با کنجکاوی به سمتش رفت و با اخم برش داشت. متن کاغذ پوستی دقیقا همون سوگند نامه ای بود که دامبلدور برای تیم خودش خونده بود. لابد ورزشگاه می‌خواست هر دو تیم سوگند بخورن و تسبیح گویان برای آل مرلین و بقیه آل های جادوگران به بازی بپردازن.

ایزابل و بقیه اعضا به صف شدن و یکی یکی مشغول خوندن جملات شدن. در این حین که اعضای تیم برتوانا از قبل سوگند نامه رو خوانده بودن و طلسم روشون کامل اجرا شده بود با ورودشون به ورزشگاه طلسم هم فعال شده بود. چون دامبلدور با تسبیح توی دستش گوشه ورزشگاه جا نمازی پهن کرده بود و مشغول عبادت شده بود. بنده مرلینی زیادی روح سفید و پاکی داشت... حتی سوسک هم گوشه دیگه ای از زمین بی عفت و بیا حیا وارانه لباس های نداشتشو دراورده بود و برای اولین بار مشغول حموم کردن شده بود. تاب گردونه فضایی که بجای اینکه بچه های ملت رو با سرعت زیادی روی هوا بچرخونه و جیغشون رو در بیاره، بجاش اروم‌تر و تو ارتفاع کمتر می‌چرخید و برای هرکدوم از بچه هایی که روش یا توش نشسته بودن ابنبات چوبی لیمویی هم داده بود.
آقای تال برای اولین بار توی عمرش با لبخندی واقعی مشغول آماده کردن جارو های اعضا بود تا با خیال راحت برای شروع مسابقه اماده باشن. و حتی آستریکس... آستریکس... آستریکس...

آستریکس توی صحنه نبود. با اینکه نویسنده می‌دونست توی صحنه نیست اما الکی کشش داد که مثلا انگار ملت دنبال آستریکسی می‌گردن که توی صحنه نباشه. اما اون جای دوری نبود. بالاخره یه ورزشگاه مگه می‌خواد چقدر بزرگ باشه که یه خون‌آشام چند صد ساله دیده نشه؟
ولی اون بطور عجیبی لابه‌لای بازیکنان تیم حریف وایساده بود. رگ های دور چشماش متورم شده بود که از دور سیاه دیده می‌شد. کاملا توی سکوت نظاره‌گر خوندن سوگند نامه بود. زیر چشمی نگاه پر نفرتی به سمت زمین بازی و کل بازیکنا داشت. معلوم نبود چی تو ذهنش می‌گذشت ولی هرچی بود چیز مثبتی نبود. دست‌هاش رو پشتش گره کرده بود. انگار چیزی توی دستاش داشت ولی مشخص نبود چی!

اعضای تیم حریف دونه دونه سوگند نامه رو خوندن تا نوبت به به دکتر طاعون رسید. پشت سر اون شاه آرتور، اژدها و مرغ زرین وایساده بودن. دکتر جلو اومد؛ کاغذ پوستی سوگند نامه رو توی دستش گرفت. نگاهی بهش انداخت و بدون درنگی پاره کرد و زمین انداخت. بدون هیچ حرف و حدیثی به سمت آستریکس چرخید و رفت سمتش. درحالی که بازیکنان جفت تیم با دهن باز کب کرده بودند اژدها، آرتور و مرغ زرین هم پشت سر دکتر راه افتادن.

- آستریکس مرد مومن داری چیکا...

حرف آلبوس با تنه ای که خورد ناتموم موند! آلبوس سریع چرخید تا ببینه تنه از طرف کی بود اما با هیکل گنده سوسک مواجه شد که از کنارش رد شد و گذشت. تاب گردونه فضایی، بلابی ژله ای و دندون مصنوعی هم از هر طرف زمین که بودن رد شدن و اونها‌ هم کنار آستریکس وایسادن.

آستریکس دستاش رو جلو اورد. شیپور اوس‌رافیل توی دستاش نگه داشته بود. قطره های خون روش مشخص بودن. معلوم نبود چه اتفاقی افتاده ولی شبپور اوس‌رافیل که جزو نماد‌های معروف ورزشگاه بارگاه ملکوتی بود و قدرت‌های خاصی داشت، حالت عادی نداشت.

- اون شیپور اوس‌رافیل دست تو چیکار میکنه آستریکس؟ اون رو بزار سرجاش، مرلینی نکرده کار دستت میدی، اون قدرت وسوسه ذهنی موجودات رو داره!

ایزابل با اخمای درهم رفته و با شدت عصبی سمت آلبوس کرد داد زد...
- پس فکر می‌کنی چجوری بازیکنامون چشماشون قرمز شده! فکر می‌کنی چطوری رفتن پیشش وایسادن!
- آستریکس واقعا کار خفنی... چیز... یعنی کار غیر خفنی میکنی...

آلبوس و ایزابل همراه با بقیه اعضایی که هنوز به تسخیر آستریکس در نیومدن کنار همدیگه به سمت آستریکس حرکت می‌کنن. کاملا عصبی و جدی و خشتک دَران و خیره وارانه به سمتشون قدم برمی‌دارن. هرچند آقای تال با لبخند آروم و دور از چشم بقیه که داشت عقب تر از همه و آروم تر می‌رفت، ولی درکل می‌رفتن ملت.

- چشمم روشن آستریکس! این بود اتحاد تیمی‌مون؟ این بود جواب سفید کردن ریشم؟ این بود جواب لطفایی که بهت کردم؟ هرچند نکردما... ولی الان جاش بود که منت‌شو بذارم! این بود...
- داداشی آستریکس به تیممون خیانت کرده؟ یعنی ما داشتیم مار تو آستینمون پرورش میدادیم؟

مارکوس که ریش سیاه جمع و یکی از لنگرای تیمشون بود اومد جلو تا یقه آستریکس رو بگیره که یه دمپایی محکم زیر گوشش خوابونده شد! به دنبال این حرکت کریدنس جلو اومد و اسپری سوسک کشش رو سمت سوسکه گرفت که این بار دکتر ماسک ضد گاز شیمیایی از جیبش دراورد و داد به سوسکه...
رفته رفته عصبانیت و درگیری میان ملت شدید‌تر و بدتر می‌شد که یهو آستریکس با چشمای خون‌آلودش به سمت آلبوس کرد...
- مسابقات کوییدیج به کثافط کشیده شده! دیگه اون ابهت قبلش رو نداره! قبلا بخاطر برنده شدن توی مسابقه خون ها ریخته می‌شد! جنازه بازیکنا از رو زمین جمع می‌شدن! بازیکنا از رو جون دلشون مایه می‌ذاشتن! ولی آلبوس... حالا همه چیز شبیه به یک بازی بچگانه زیر ده ساله ها شده! هرکی‌هم که میخواد مثل قبل و با ورژن بزرگ‌سالانه تر بازی کنه اخطار می‌گیره!

آستریکس دو قدم عقب تر میره، سرش رو بالا تر می‌گیره و با صدای بلند تر طوری که انگار می‌خواست خود ورزشگاه هم بشنوه داد می‌زنه...
- من اجازه نمیدم مسابقه کوییدیچی شکل بگیره! نابودش می‌کنم. همش‌رو!

با تموم شدن جمله آستریکس ناگهان ستون های نورانی ورزشگاه به خاکستری تغییر رنگ میدن و از سمت زمین شروع به ترک خوردن می‌کنن! چمن های ورزشگاه سریعا خشک میشن و اوضاع هیچ به نفع دو تیم برتوانا و پرواز سیاه نمیشه!
ملت آستین‌های لباسشون رو بالا می‌دادن و آماده دعوا می‌شدن که آقای تال که حسابی عرق سرد رو پیشونیش نشسته بود و مشخص بود انتظار نداشت همچین گندی بالا بزنه سریع جلو اومد.
- میگم چیزه... بیاید حرف بزنیم. مذاکره کنیم. به یک نتیجه ای میتونیم برسیم حتما...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1404 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


برتوانا

VS

پرواز سیاه


~!مار در آستین پروراندن~

پست اول



احترام، فقط برای انسان‌ها نیست! حتی اشیا هم به احترام و اعتبار نیاز دارن تا بتونن همون‌طور که باید، ارزش خودشون رو به بقیه نشون بدن. اما دایره‌ی احترام فقط به اینجا ختم نمی‌شه. چون نه تنها اشیا و انسان ها، بلکه اماکن هم نیازمندِ احترام هستن. و ما در قبال حفظِ احترامشون مسئولیم! بله معلومه که مسئولیم. نکنه فکر کردین تینکربل و پیترپن قراره یهویی از غیب پیدا بشن و احترامی که باید انسان ها به جا بیارن رو گردن بگیرن؟ اونم وقتی که تینکربل و پیترپن حتی تو خودِ جادوگران هم همیشه قفل بودن! تهِ شاهکارمون‌ می‌تونه همون آدم برفی سخنگو باشه که از دکمه هاش موشک به بیرون پرت می‌شه.

اما چطور می‌شه این احترام رو به جا آورد؟ این که ارزش یک مکان رو بدونی و در اعماق وجودت به این باور رسیده باشی که باید با احترام باهاش برخورد کنی، با اینکه در عمل نشونش بدی خیلی متفاوته. احتمالا خیلی جاها شنیده باشین که می‌گن برای رعایت احترام، فقط کافیه از ته قلبت قبولش کنی. اما من اینو رد می‌کنم. یه احترام واقعی از عمل نشئت می‌گیره... و برتوانا این حرف رو همون‌طور که راوی این داستان باور داره، قبول کردن. واسه‌ی همینه که تصمیم گرفتن چند روز قبل از شروع مسابقه به ورزشگاهِ تیم حریف برن تا بهش ادای احترام کنن. اگه می‌خواستن واقعا برنده‌ی مسابقه باشن، دیگه یه ادای احترام که چیزی نبود.

البته به همین آسونی‌ها نبود. اعضای تیم قبول کرده بودن که برای نشون دادنِ احترام، نه تنها باور قلبی لازمشون میشه، بلکه باید یه دستی به سر و گردنِ اعمالشونم بکشن. واسه همین به نوعی باید ثابت می‌کردن که واقعا به بارگاه احترام می‌ذارن اما نمی‌دونستن چطور باید در عمل نشونش بدن. تعجب آور هم نیست! نمی‌شه که یه دسته گل بخری و همه‌ی صندلی های ورزشگاه رو با گل پر کنی و بعدش برگردی بهش بگی؛ دیدی بهت احترام گذاشتم؟ برای ادای احترام در مقابلِ یه ورزشگاه، چنین اعمالی چیزی به جز یه بچه بازی به نظر نمی‌رسیدن. یه ورزشگاه فقط در صورتی احترامش حفظ می‌شه که ابهت و ارزش و شکوهش به نمایش گذاشته بشه. و افراد کمی هستن که بتونن نقشه‌ای بکشن که این ابهت و شکوه رو از زیر خاک بیرون بکشه و به بهترین شکل ممکن به صحنه دعوتش کنه. و وقتی می‌گم افراد کم، یعنی یه چیزی مثلِ دو نفر توی هزار نفر! اما برتوانا خوش شانس بود که آلبوس رو داشت. چون آلبوس نه تنها یکی از اون دو نفر بود، بلکه اصلا کارش همین بود. نه اینکه فقط یه استعداد پنهان باشه که در درونش وجود داره، بلکه این کاری بود که با همه‌ی اشیا و مکان ها انجام می‌داد. اون یاد گرفته بود که باید احترام بذاره، همون‌طور که از یه ″آلبوس دامبلدور″ انتظار می‌ره که یاد گرفته باشه.

- خب ببینین، موضوع اینه که ما می‌خوایم احترام خودمون رو به یه ورزشگاهِ کوییدیچ نشون بدیم. و چیه که برای همچین مکانی، ضروریه؟
- استراتژی!
- توپ و دروازه و چمن!
- شایدم هوادار...؟
- نه... البته آره، اینا هم برای یه ورزشگاه ضروریه اما چیزی که از اون هم ضروری تره، صداقت و راستگوییه! اینکه بدون هیچ خیانت و حیله‌ای بازی کنیم و با قدرت خودمون، برنده‌ی بازی بشیم. نه تقلب و رمز و راز!

اعضا که تحت تاثیرِ سخنرانیِ هرچند کوتاهِ آلبوس قرار گرفته بودن، همزمان باهم سرشونو تکون دادن و شروع به دست زدن کردن. همگی داشتن دست می‌زدن، حتی اگر دست زدن‌هاشون شبیه به دست زدن نبوده باشه! آخه چون سوسک که دستاش... البته شاید هم باله هاش با دمپایی پر شده بود و فقط می‌تونست دمپایی ها رو به همدیگه بکوبه، دندون مصنوعی هم چیزی به جز دندون برای روی هم کوبیدن نداشت! ژله هم بهترین آپشن خودش رو که می‌شه صدای غل غل درآوردن، به افتخار آلبوس به روی صحنه آورده بود. تنها کسی که بین همه‌ی سر و صداها، با لبخند گشاد همیشگیش نشسته بود و نه دست می‌زد نه چونه، آقای تال بود. ذهن آقای تال پر از سوال شده بود. هرچند که سوالاتش خیلی هم مهم نبودن اما قصد داشت یکی یکی همشون رو بپرسه تا شاید بتونه اعضا رو از انجام همچین نقشه‌ای منصرف کنه. چون برای یه دلقک، تنها وسیله‌ی سرگرمی و برنده شدن، همون حیله گری بود که آلبوس می‌خواست ازش بگیره.

- اما ما توی نقش جهان به همچین چیزی نیاز نداشتیم.
- نقش جهان با یه ورزشگاهِ معنوی فرق داره! این‌بار ما با بارگاه ملکوتی طرفیم.
- خب که چی؟
- خب که به سوگند صداقت و وفاداری بهترین راه برای نشون دادنِ احترامه. حالا به دقت گوش بدین تا نقشه رو براتون توضیح بدم. اصلا کار سختی نیست! من جلوتون وایمیستم و هرچی که لازمه رو بلند بلند تکرار می‌کنم. شما هم فقط هرچی که من گفتم رو یه بار دیگه، با همون صدای بلند تکرار می‌کنین تا پیوندمون تکمیل بشه. خوبه؟
- خوب نیست.
- واقعا؟ یعنی برای به بارگاه ملکوتی خیلی کمه؟ پس می‌تونیم از خون خودمون هم استفاده کنیم تا یه پیوند ابدی برای صداقت و راستگویی تشکیل بدیم.
- نه! منظورم این نیست اصلا... منظورم اینه که بلابی و دندون مصنوعی نمی‌تونن بلند بلند تکرار کنن.

بله، آلبوس یه عقل کل به شمار می‌رفت که می‌تونست چنین مشکلاتی رو با یه نوازشِ سیبیلش حل کنه! اما فعلا سیبیلش کنده شده بود و واسه همینم یادش رفته بود که بلابیِ ژله یا سوسکِ بالدار یا حتی خودِ دندون مصنوعی، نمی‌تونن کلمات رو اون‌طور که باید، تکرار کنن! و اینو فقط به لطف هیبرنیوس مالکولمی فهمید که به هر نحوی تلاش می‌کرد تا آلبوس و باقی اعضا رو منصرف کنه.

- خب پس در این صورت به جای اینکه بلند بلند تکرارش کنین، فقط توی ذهنتون چیزایی که من می‌گم رو تکرار کنین. خوبه؟ دیگه مشکلی که نداریم؟
- متاسفانه خیر.
- چرا متاسفانه...؟ از نقشه‌ی من خوشت نیومده هیب؟
- من گفتم متاسفانه؟ من؟ نه! کسی شنید من بگم متاسفانه؟
- من شنیدم عمو تال...
- منم شنیدم.
- همتون اشتباه می‌کنین. من اصلا متاسفانه نمی‌شناسم. کلمه‌س؟ یه آدمه؟ یه مکانه؟ تو جیب جا میشه؟
- حالا شاید هم ما اشتباه شنیدیم! بهتره به جای این بحث و گفتگو ها زودتر آماده بشیم که مرلین نکرده برای اجرای سوگندمون وقت کم نیاریم.

پروسه‌ی آماده شدن برای اجرای یه سوگند‌نامه، خیلی هم سخت نبود. حتی زحمت اینکه یه ماشین پرنده اجاره بگیرن رو هم به خودشون ندادن! بلکه به شکلی سنتی و جادویی، سوار جارو های پرنده‌شون شدن و تا خودِ مقصد با همدیگه مسابقه دادن. و در آخر وقتی یکی یکی جاروهاشونو جلوی ورودی بارگاه پارک کردن، تنها کسی که پشت لبخند گشادش با اضطراب به حادثه‌ی وحشتناکی که تا چند دقیقه بعد رخ می‌داد فکر می‌کرد، هیبرنیوس مالکولم بود. اون نمی‌تونست بدون دروغ و حیله کاری رو از پیش ببره! مثل این بود که بهش بگن لبخند نزن. اما اون توی تمام صد سالی که رئیس سیرک شده بود، درحال لبخند زدن بود! با این حال آلبوس چاره‌ای براش نذاشته بود. تنها راهی که می‌تونست به دادش برسه، آینده های قریب‌الوقوعی بودن که هنوز نانوشته و بلاتکلیف باقی مونده بودن. برای همین هم هیبرنیوس شروع به خوندن آینده های احتمالیِ اعضا کرد. اما همه‌ی آینده‌ها خوب بودن! هیچ گزینه‌ای نداشت که باهاش بتونه از راستگویی و صداقتی که به لطف آلبوس قطعی شده بود، فرار کنه. ولی خب هیبرنیوس هم به این زودی ها تسلیم نمی‌شد. انقدر گشت و خودشو توی آینده غرق کرد که بالاخره یه مار پیدا کرد. نه یه مار واقعی، بلکه از اون مار های الکی که می‌رن توی آستین و بعد انسان ها ازشون استفاده می‌کنن تا یه خیانتکار رو توصیف کنن. و این مار، کسی نبود جز آستریکس!

- می‌گما آستریکس.
- بله؟
- مطمئنی می‌خوای این سوگند‌نامه رو امضا کنی؟
- آره خب... همه باهم توافق کردیم که امضاش کنیم.
- نه ببین، نه! منظورم اینه که مثلا... نظرت چیه یه قسمتش رو نخونیم و واقعا همچین سوگندی رو نبندیم؟
- چرا باید همچین کاری بکنیم...؟
- چون بدون دروغ نمی‌تونیم برنده شیم! ببین، خودتم خوب می‌دونی که من می‌تونم آینده رو ببینم. و من آینده‌ی این سوگندنامه رو دیدم! ما حتما باید ازش فرار کنیم تا بتونیم ببریم.
- پس چرا اینو به بقیه نمیگی؟
- بقیه که به حرفم گوش نمیدن. فقط تویی که با نظرات من موافقی. خودتم خوب می‌دونی!
- آره... درسته. خیلی خب امضا نمی‌کنم.
- ... به همین زودی راضی شدی؟
- می‌خوای نشم؟
- نه نه! بیا بهشون نشون بدیم که مارِ توی آستین همیشه هم مار بدی نیست.
- مار توی آستین؟
- هیچی ولش کن.

و اینگونه شد که نقشه چیده شد. به هرحال طرف های مکالمه که سالازار و هلگا، یا روونا و گودریک نبودن! اونا به نسبتِ عقل خودشون، به سرعت باهم کنار میومدن و یه های فایو هم می‌زدن تا قرارشون رو مهر و موم کنن. حالا هرکس هم خبر نداشته باشه فکر می‌کنه واقعا یه مهر و مومِ جادویی و خطرناک بینشون رخ میده. اما تهِ مهر و مومشون با مجازات هایی مثلِ تندترین فلفل دنیا رو خوردن سرهم میومد. برای همینه که می‌گم اینجا سالازار یا روونایی نداریم!

در آخر، چند دقیقه بیشتر طول نکشید که آلبوس بساطِ سوگندنامه رو توی بارگاه پهن کنه و همه رو با جایگاه و صندلی خودشون توی بارگاه، آشنا کنه. و شاید بشه گفت فقط ده دقیقه طول کشید که همگی توی جایگاهشون بشینن و بالاخره شروع به خوندن سوگندنامه کنن.

- داداشی... من استرس دارم! اگه اشتباه بخونمش چی؟
- اصلا نگران نباش لیمویی. من همینجام تا هر اشتباهی هم که شد، جلوشو بگیرم.

با جمله‌ی آخرِ آلبوس، عرق سرد از پیشونی آستریکس جاری شد. شاید با خودتون فکر کنین که چرا فقط از پیشونی آستریکس؟ اما خواننده های عزیزم، اینکه اصلا جای سوال نداره! چون هیبرنیوس قرار بود سوگندنامه رو کامل و به خوبی بخونه و پیوند رو هم ببنده. و چرا؟ چون توی آینده‌ای که دیده بود، فقط آستریکس می‌تونست شرور و مارِ توی آستین باشه. اگه خودشم می‌خواست به آستریکس ملحق بشه اونوقت نتیجه‌ی متفاوتی رخ می‌داد و هیبرنیوس بهتر از هرکسی می‌دونست که این نتایج همیشه یه فاجعه به دنبال دارن. اما با این حال به آستریکس نگفته بود که فقط خودش قراره مار باشه! از کجا معلوم اگه اینو به آستریکس می‌گفت، پشیمونش نمی‌کرد و آستریکس هم برنامه هاشونو نقش بر آب نمی‌کرد؟ برای همینه که وقتی عرق سردِ آستریکس رو دید، آروم سرش رو تکون داد و با کلی ادا و شکلک راضیش کرد که هیچ خطری تهدیدش نمی‌کنه.

- خیلی خب دیگه شروع کنیم... هیب؟ میشه شکلک و دلقک بازی رو بذاری کنار تا یکم جدی بشیم؟
- بله البته.
- خوبه. حالا همگی با من همراه بشید. ای بارگاه ملکوتی عزیز! ای سرورِ سرور ها، ما امروز به اینجا اومدیم تا در پیشگاهت سوگند بخوریم که بازیِ پیش رو در کمال صداقت و راستگویی انجام خواهد شد. ما سوگند می‌خوریم که در تک تک لحظه های این بازی، از دوز و کلک جلوگیری کرده و صادقانه به دشمن حمله کنیم.

شاید متن سوگندنامه به نظرتون عجیب باشه، اما باید بگم که واقعا اثر داشت! بارگاه ملکوتی به صورت پنهانی به خودش افتخار می‌کرد که اعضای یه تیم درمقابلش جمع شدن و براش یه سوگندنامه می‌خونن! برای همین به آلبوس کمک کرد که پیوندِ سوگند نامه رو با یه طلسم قوی به اتمام برسونه که دیگه هیچ راهی برای شکستِ پیوندشون در طول بازی باقی نمونه. و این وسط که آستریکس سوگندنامه رو دست و پا شکسته و ناکامل خونده بود هم دچار طلسم شد. اونم چه طلسمی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!