.... .- .--. .--. -.-- / -.-- .- .-.. -.. .- / -. .. --. .... -
- این چیه؟
- سکوت کن.دارم کد میدم.
-.-. --- ..-. ..-. . . / ..-. --- .-. / . ...- . .-. .-.-.-
- این یکی چیه دیگه؟
- دارم به اون دختر مو آبی ریونکلاوی کد میدم. سوروس تو آهنگش میگفت کد مورس میدن به ملت. منم کد میدم.
- این چه طرز مخ زدنه؟ مگه سال 1936عه؟ عین آدم برو بهش سلام کن دیگه.
- نه بابا. اون ریونکلاویه، باهوشه، نمیبینی داره کدامو میگیره و چشمک میزنه...
- زیاد اسپرسو سینگل زدی، سینگلی خونت زیاد شده مشخصه. دختره داره بهت میخنده
- پیس پیس، آستریکس، نوبت توعه...
آستریکس درحال بحث و جدل با ناخوداگاه درونش بود که با صدا کردن همگروهی کناریش ناخوداگاه به خودش میاد.
- اهوم... چیزه، داشتم بودجه زمستون تالار رو حساب میکردم. چیشده؟
- خیلیا رفتن کادو شب یلداشون رو دادنا... نوبت توعهها دیگه.
آستریکس که چشمش به سمت میز و کرسی مقابل ملت بود از جاش پا میشه. کراواتش رو مرتب میکنه، دستی روی لوگو گریفیندور میکشه، دستی هم توی موهاش میکشه، یک دست دیگه هم کمربند شلوارکشو تنظیم میکنه، یه دست دیگم هم مطمعن میشه زیپ شلوارش بسته شده باشه، یه دست دیگه.
- دِه برو دیگه گودریک بزنه از کمرت شوآف میکنی چرا بنده مرلینی...
آستریکس به یکباره از جاش پرید و تند تند شروع به قدم زدن کرد که بدلیل تراکم جمعیت و رفتآمد بقیه ملت ناگهان یک حس سردی شدید زودگذری در بدنش حس کرد! سریع برگشت و متوجه روح راهب چاق شد که ناخواسته از درونش رد شده بود...
شپلق!- مرد گنده یه یالله بگو... خجالتم خوب چیزیه. روح به این گندگی نمیبینی مستقیم میای تومون؟ خوشت میاد من برم توت؟ ادب و حیاهم خوب چیزیه والا!
آستریکس که دستش پس گردنش بود چند قدم عقب برداشت و رو به راهب چاق کرد...
- والا مسیر یکم تنگ بود، ماهم چشمون به جمالات و برکات مراسم بود. شماهم که یکم پر ملات تشریف دارین... خلاصه اینطوری شد که من اومدم تو شما، شما رفتین تو ما، توهم شدیم دیگه...
شپلق!آستریکس شپلق دوم رو هم خورد! اما نه از راهب چاق، از یک شخص پشت سری! سریع با اخمای توی هم برگشت تا جواب پر ملاتی به شخص شپلق زنش بده که...
شپلق!شپلق سوم سیلی در گوش وی بود که از طرف روح القدوس هاگوارتز، هلنا زده شده بود. دستاشو توی هم گره کرد و با اخمی توی هم رفته شروع کرد گفت...
- خجالتت کو مرد؟ حجب و حیات کو مرد؟ شعورت کو مرد؟ نژاد پرسی خاصی نسبت به ما روحها داری؟ یعنی چی که راهب چاق پر ملاته؟ پر ملات آش کشک خالته! اصلا ایشون اسمش چاقه، خیلیم اسکینیه. ارشد هم ارشدای زمان ما والا... نسل زد، ایکس، ایگرد نداشتیم اون زمانا. همه یپا آقا و جنتلمن بودن.
آستریکس که از طرف روح ریونکلاو مقابل ملت روینکلاوی بسی ضایع و شرمسار شده بود، با کشتیهای غرق شده، نقشههای بر آب شده، دیتهای کنسل شده، شیشه خونهای شکسته شده، سر به زیر، شونه به زیر و چشما به زیر سمت سفرهای که از اول مراسم پهن شده بود حرکت کرد.
ثانیهای بعد مقابل همه ملت، یک سفره قرمز خوش زرق و برق مقابلش قرار داشت که روش انواع اقسام اشیا مقدس و نامقدس و چرت و حتی گاهی پرت قرار گرفته بود.
آستریکس که اون لحظه کاملا قیافه جدی به خود گرفته بود، برای مدتی توی فکر فرو رفت. چه چیزی میتونست اهدا کند؟ او یک خونآشام بود، یک شکارچی، همیشه اون بود که خون و زندگی رو از شکارهاش میگرفت اما حالا خودش چی داشت که میتونست بعنوان چیزی با ارزشمند اهدا کنه...
همین لحظه چشماش برق خاصی به خودش گرفت! بلاخره فهمید. ارزشمند ترین چیز برای اون زندگی بود. همیشه زندگی بقیه رو ازشون میگرفت. حالا نوبت خودش بود که اون رو پیشکش کند.
برای همین لیوانی که داخلش دونههای انار ریخته شده بود رو برداشت، ناخونهای تیزش رو توی کف دستش فشار داد و رد خون سرخ و تازهاش پدیدار شد، حتی میتونست برق زدن چشمهای گادفری رو حس کند... قطرات خون توی لیوان و روی دونههای انار ریخته شد و نصف لیوان پر شد. دونههای انار مثل مروارید سرخ داخل لیوان میدرخشیدند. بعد از پر شدن لیوان آستریکس آنرا به سمت سالازار اسلیترین بالا گرفت و سپس روی سفره گذاشت و به آروم کنار رفت.
---------------------------------------------------------------------------------
تولد شب یلداتون مبارک. آفرین که تونستین این یلدارو کنار هم زنده بمونین.