فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
سلام دفتر خاطرات عزیزم. بازم منم، کوین. ایندفعه با لیسا اومدم. لیسا چون خون اشامه میتونه تند تند بنویسه پس منم میتونم تند حرف بزنم.
امروز خیلی روز خوبی بود. ارشد استریکس داشت بهم یاد میداد چطور بنویسم. البته که من اصلا گوش نمیدادم چون لیسا داشت از پشت برام شکلک در میاورد. استریکس خیلی از دستمون خسته شد و دیگه بهم درس نداد و رفت بیرون تا یکم قهوه بخوره (پی نوشت از لیسا:رفت خون بخوره به کوین اینجوری گفتیم)
من خیلی ناراحت شدم که استریکس ناراحت شد. پس کلی با لیسا تمرین کردم و بعد هرمیون رو اوردیم که بیشتر بهمون یاد بده. کلی تلاش کردم تا تونستم یاد بگیرم.
بعدش یه جمله خودم نوشتم که اینجا هم میخوام خودم بنویسم. براش روی یه کاغذ با کلی مدادرنگی نوشتم
(آستریکس معزرط میخام)
و وقتی استریکس برگشت بهش دادم. استریکس خیلی مهربونه چون بغلم کرد و من رو بخشید و کلی بهم درس های جدید یاد داد. اونجا فهمیدم استریکس بجز مهربون بودن کلی چیزای خوب بلده و خیلی باهوشه. حتی اگر یکم جیزای ترسناک مثل تجزیه اعضای بدن و حتی تشریح کردن (که ملانی دعواش کرد و ادامه نداد) یادمون بده بازم معلم خوبیه.
خلاصه که آستریکس یه ارشد خوب، یه خون اشام مهربون و باهوشه و همه گریفیندور دوستش دارن.
سلام من کوینم! اولین بارمه دارم خاطره می نویسم. البته خودم بلد نیستم بنویسم فقط حرف می زنم و بقیه یادداشت می کنن. هرمیون میگه نباید تند تند حرف بزنم چون سرعتشون بهم نمی رسه و خیلی از صحبتام جا میمونه.
امروز خیلی هیجان زدم! آخه هم دارم اولین خاطره زندگیمو می نویسم و هم تولد آستریکسه. طبق برنامه ریزی جینی از چند ماه قبل قرار شد دسته جمعی یه جشن بزرگ برای ارشد خوناشاممون بگیریم اما یسری اتفاقات افتاد و هاگوارتز تعطیل شد.
برای همین تصمیم گرفتیم کیک بپزیم و پاشیم بریم عمارت آستریکس. من عاشق کیک پختنم!
برای همین به لورا و لیسا اصرار کردم تو پختن کیک کمکشون کنم. اونا هم اجازه دادن تخم مرغ ها رو من بشکونم و آرد به ظرف اضافه کنم. آشپزی کردن خیلی خیلی کیف داد!
موقع آشپزی همه مون به آستریکس فکر می کردیم و هر کسی داستانی درموردش می گفت. منم ماجرای هالووینمون رو براشون تعریف کردم. البته از قسمت اشتباهی شکستن شیشه خون ها گذشتم... به هر حال تقصیر من نبود که آستریکس وسایلاشو انقدر روی زمین می ذاشت.
یه بار اشتباهی پام به یکی از لیواناش گیر کرد که توش محتوای عجیبی داشت. یه ذره مزه مزهش کردم. طعم خوبی نمی داد اما تصمیم گرفتم همهش رو سر بکشم. بعد کل روز پر از انرژی اینور و انور تالار دویدم. وقتی آروم شدم آستریکس بهم گفت اون ترکیب نوشیدنی جدیدش با قهوه ست که اصلا خوب نیست بچه ها بخورنش وگرنه غیرقابل کنترل میشن. اون موقع یه نوشیدنی جدید و مخصوص خودم درست کرد.
عاشق نوشیدنی شدم و فهمیدم آستریکس علاوه بر اینکه شوخ طبع و مهربونه، از هر انگشتش یه هنر خاص می باره.
وقتی کیکمون آماده شد خواستیم سمت عمارت بریم ولی تلما متوجه یه چیزی شد که از نظرش درست نبود. تزئینات خامه کیک مشکل داشت. البته من معتقدم هیچ مشکلی نداشت چون کار خودم بود اما بچه ها گفتن هیچ آدم عاقلی کیک رو با برف شادی و مداد شمعی تراش شده تزئین نمی کنه. باورم نمی شد اون لایه سفیدی که روی کیک میریزن، برف شادی نیست. پس تو قنادی ها چجوری کیک های تزئینی درست می کردن؟
خلاصه مجبور شدیم مجدد کیک بپزیم برای همین کارمون تا نزدیک های نیمه شب طول کشید. بعد بادکنک ها رو برداشتیم و سمت خونه آستریکس راه افتادیم...
عصر بود. اسمان بر خلاف انتظار، ان روز صاف و بدون ابر بود. استریکس ارام ارام در کتابخانه قدم می زد. دنبال کتابی می گشت، ولی حتی خودش هم از نام و موضوع کتاب، بی خبر بود. لای پنجره ی کتابخانه اندکی باز بود و نسیم خنکی صورت وی را نوازش می داد. نور خورشید، که پس از مدت ها از میان ابر بیرون امد بود، بر کتابخانه می تابید.
استریکس وارد بخش خون اشام ها شد. داشت به کتاب ها نگاه می کرد که یکی از انها توجهش را جلب کرد. کتاب، برخلاف کتاب های دیگر کتابخانه، اسم نداشت و چلد چرمی و قدیمی اش، نشان دهنده ی قدمت کتاب بود.
استریکس کتاب را برداشت و بازش کرد، متوجه شد که ان، کتاب نیست بلکه دفتر خاطرات است. درون کتاب چند خط مختلف به چشم می خورد. ان خط ها به نظرش اشنا بودند. دفتر خاطرات، سرشار از نقاشی هایی زیبا و کودکانه بود که با دقت و وسواس فراوانی کشیده شده بودند.
او صفحه اول را باز کرد. نوشته شده بود: دفتر خاطرات کوین کارتر
خاطرات چون نوری به ذهنش هجوم اوردند. او به یاد اورد که این دفتر مال کوین است. همگروهی کوچکی که هزار سال پیش داشت و دست خط ها را هم به یاد اورد. یکی مال لیسا بود، یکی مال هرمیون و دیگری مال کوین.
او به یاد اورد که همگروهی هایش، خاطرات کوین کوچولو را هر روز از زبان خودش در دفتر خاطرات ثبت می کردند. اما به نظر می رسید این دفتر تنها برای یکی از خاطرات بود. خاطره ای به خصوص. استریکس که کنجکاو شده بود بداند ان خاطره مال چه زمانی است، با کنجکاوی دفتر را باز کرد...
تالار مرکزی در سکوتی سنگین فرو رفته بود. همه نگاهها روی تلما میخکوب شده بود؛ روحی که حالا بیش از هر زندهای، حقیقت را میدانست. مرلین با صدایی که زمزمه ای بیش نبود، گفت: -پس جیمی دنبال جسمه… و تا وقتی پیداش نکرده، هنوز میشه جلوش رو گرفت.
الستور با لحنی جدی اضافه کرد: -بایدمجبورش کرد دوباره برگرده همونجایی که ازش اومده.
دامبلدور جلو آمد و با نوک عصایش دایرهی شن را بررسی کرد. -روحی که با نفرت بسته شده، با حقیقت آزاد میشه. جیمی با دروغ و نفرت خودش رو قوی کرده. باید اون نفرت رو بشکنیم.
تلما سرش را پایین انداخت. -اون باور داشت که مرگ من همهچیز رو درست میکنه… ولی نکرد. هنوز عصبانیه، هنوز فکر میکنه قربانیه.
جینی کمی جا به جا شد و به فکر فرو رفت: -شاید بهتر باشه که باهاش حرف بزنیم و بهش توضیح بدیم که چون اونهایی که اذیتش میکردن، گریفیندوری بودن، دلیلی برای این نیست که همه گیریفیندوری ها اینجوری هستند، شاید متوجه بشه با قتل به خشم و نفرتش پایان نمیده .
کسی جوابی نداد، اما همه بی صدا به دایره شن چشم دوخته بودند و منتظر بودند تا ببینند ایا کارشان نتیجه خواهد داد، یل به قتل همه انها منجر میشد؟
هوا سرد شد. سایهای لرزان در مرکز دایره شکل گرفت؛ کوچک، خمیده، با صورتی محو.جیمی کوچیکه.
مدتی طول کشید تا صدا پیدا کند. وقتی حرف زد، صدایش پر از خشم نبود؛ بیشتر خسته بود.
-هنوز هم فکر میکنین میتونین جلو منو بگیرین؟
تلما جلو رفت. روبهروی او ایستاد.انگار فراموش کرده بود که دیگر جسمی ندارد: -نه، جیمی. اینبار کسی قراره حرف بزنه… و اون تویی.
سایه عقب کشید و تبرش را در دستش جا به جا کرد: -حرف زدن فایده نداره، چه حرف زدن من، چه شما،نمیتونه تصمیمم رو عوض کنه.
دامبلدور گفت: -تصمیمی که تا حالا فقط آدمهای دیگه رو نابود کرده.
جیمی خندید، خندهای کوتاه و شکسته: -نابود؟ من فقط کاری رو کردم که باید میشد. اونا شروعش کردن. اونا بودن که این بازی رو با من شروع کردن، زجرم دادن و مسخرم کردن.
دامبلدور چوبدستی را بالا آورد. تصاویر در هوا پخش شد: تبر، نشان ماه زخمی، گریفیندوریهایی که یکییکی افتاده بودند… و در آخر، خود جیمی، تنها، در شبی با ماه کامل.
-ایا این تصویر حالت رو بهتر میکنه؟ یا خشمت کم میکنه؟
جیمی به تصاویر خیره شد. و برای اولین بار چیزی شبیه تردید در صدایش افتاد: -اگه من این کارو نمیکردم… هیچکس نمیفهمید چی به سرم آوردن.
هرمیون جلو آمد، صدایش محکم اما کنترلشده بود: -شاید...اما حالا هم هیچکس نمیفهمه چرا بقیه مردن.
جینی نفس عمیقی کشید و گفت: -منم صدام رو شنیدم. همون صدایی که به تو گفت بمیری، به منم گفت تقصیر توئه. ولی دروغ بود، جیمی. فقط میخواست یکی دیگه رو قربانی کنه.
لیسا که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت: -چنتا ادم زنده، که حالا میدونن در گذشته چه اتفاقی افتاده.
سکوتی طولانی تالار را گرفت. جیمی سرش را پایین انداخت. نشانهی ماه روی تبر کمکم ترک برداشت.
تلما گفت: تغییر همیشه فوری نیست، اما اتفاق میوفته...
نشان ماه شکست و تبر فرو ریخت. سایهی جیمی برای اولین بار واضح شد و لبخند شکسته جیمی رد به نمایش گذاشت.... و بعد، کم کم شروع به محو شدن کرد؛ اینبار نه با فریاد، نه با خشم. و با این جمله، به درون کتاب کشیده شد.
سکوت برگشت. دامبلدور کتاب را بست و مهر کرد.این پرونده تموا شد.
تلما به ترزا نگاه کرد که هنوز بیهوش بود. -من دیگه نمیتونم بمونم.
سیریوس چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت. نور سفیدی دور تلما پیچید. قبل از محو شدن، گفت: -بعضی جنگها با پیروزی تموم نمیشن…با ایستادن و صلح تموم میشن.
و رفت. تالار امن بود. قاتل رفته بود. و گریفیندور، هرچند زخمی، هنوز ایستاده بود.
دامبلدور لرزش صدای تلما را با تمام وجودش احساس کرد و آهی کشید. هر چه نباشد او مدیر مدرسه بود و مسئولیت محافظت از تمامی دانش آموزان را برعهده داشت. دانشآموزانی که تاکنون چندتن از آنها به روشهای وحشتناک توسط قاتلی که هیچ سرنخی از او وجود نداشت، کشته شده بودند. تلما در مقابل چشمانش جان باخته و او... او تنها نظارهگر تقلایش شده بود؛ دخترکی که هیچ گناهی نداشت و تنها میخواست کتاب بخواند. اصلا چگونه درون کتابخانهای در تالار گریفیندور، روحی زندانی پنهان بود و او خبر نداشت؟ در اصل تلما خطایی نداشت، همه چیز تقصیر دامبلدور بود...
آلبوس سرش را بلند کرد و نگاهی به روح آشفته انداخت؛ تلما رنج و سختی مرگ را تحمل کرده بود، او نمیخواست که آرامش روح دختر را هم سلب کند. - آروم باش تلما! من مطمئنم که میتونیم چیزی پیدا کنیم که به دردمون بخوره.
و به صورت ناخودآگاه دستش را برای نوازش شانه دختر بلند کرد؛ اما همان لحظه، حقیقتی تلخ، قلبش را فشرد. تلما مرده بود و دیگر جسمی برای تسلی دادن نداشت...
تنها تفاوت تلما با گذشته، نداشتن جسم انسانی بود. مگر روحها احساسات انسانی دارند؟ نمیدانست... فقط هنوز هم نمیتوانست به چشمان جینی یا بقیه نگاه کند؛ مهم نبود که آنها چقدر میخواستند او را آزردهخاطر نکنند، اما منشا تمام این رنجها، او بود. شاید اگر هیچوقت نمیخواست که وارد آن کتابخانه شود، این اتفاقات رخ نمیداد... شاید قدرت تغییر گذشته را نداشت، اما باید مانع جیمی قاتل میشد. به یاد آوری صحنه مرگ، برای هر روحی اتفاق دردناکیست؛ اما تلما تمامی اتفاقات را از چند دقیقه قبل از آن مرور کرد. - یادمه... چند دقیقه قبل از اون اتفاق... یعنی مردنم، صدای جیغ شنیدیم. بعدش فهمیدیم یه کلک برای دزدیدن کتاب بوده. همون لحظه بود که همه رفتین جایی که کتاب رو گذاشته بودیم؛ اما من... من نیومدم.
جینی که تاکنون به روح دوست صمیمیاش نگاه نکرده بود به تلما زل زد؛ درحالی که قطرات اشک از روی گونهاش میچکید، با صدای ضعیفی گفت: - من فهمیدم! فهمیدم که نیستی... خواستم برگردم ولی... یه چیزی، یه صدایی که انگار فقط توی ذهنم پخش میشد بهم گفت که تقصیر تو بود که برادرم فجیهانه کشته شد. من... من تونستم بهش غلبه کنم اما... خیلی دیر شده بود...
دیگر نتوانست ادامه جملهاش را بیان کند و شروع به گریه کردن کرد. ملانی نزدیک جینی رفت و در آغوشش گرفت. تلما نگاهی به جینی کرد؛ چه میتوانست بگوید؟ مگر حق با او نبود؟ - منم یه صدایی شنیدم، البته بهتره بگم یه الهام... انگار میگفت... میگفت همه چیز درست میشه، دیگه هیچکسی آسیب نمیبینه؛ فقط کافیه که...
مرلین دستی به ریشش کشید و با تعلل به دامبلدور نگاه کرد. انگار هردوی آنها میدانستند که چیز خوبی در انتظارشان نیست. اما مگر راه دیگری هم وجود داشت؟ هر دو با استیصال به تلما خیره شدند. تمام گریفیندوری ها در انتظار سخنی بودند که از میان لبان تلما بیرون میآید.
روح سرگردان تلما ناگهان لرزید... انگار بهخاطر آورده بود. - گفت کافیه که من... من بمیرم. گفت اگه بمیرم، همه چیز درست میشه...
سکوتی بیش از قبل تالار را فراگرفت. تلما جانش را برای اعضای گروهش فدا کرده بود.
- وقتی چیزی نگفتم و تکون نخوردم، فهمید قبول کردم. بعد فقط یه تبر رو دیدم که شبیه تبر های معمولی بود؛ تنها فرقی که داشت از نظر اندازه و نشان رو دستهاش بود... نشان! نشان رو یادمه! به نظر یه دایره بود که روش یه خط کشیده شده.
اما که گوشهای از سالن ایستاده بود با اطمینان کامل گفت: - درسته! جیمی... خودشه! اون یه ماه بوده، ماه کامل... تو شب ماه کامل یک سری از گریفی ها اون چشم رنگیش رو با تبر کور کردن؛ جیمی به کسی چیزی نگفت... ولی چند روز بعد خودکشی کرد. تموم اون کسایی که اذیتش کرده بودن هم به طور نامعلومی مردن... - خب چرا از نماد ماه استفاده میکنه؟ - چون همش میگفت اون چشمش یه ماهه... حتما برای همین از نماد یه ماه زخمی استفاده میکنه.
الستور نگاهی به اما کرد و با بیخیالی گفت: - خب این به چه دردی میخوره؟ - یه چیز دیگه ام هست. قبل مردنم میگفت وقتی که یه جسم پیدا کنه دیگه هیچکس جلودارش نیست...
تلما با نگرانی این را مطرح کرده بود. میشد ترس و وحشت را در صورت های دانش آموزان دید. جینی به آرامی پرسید: - اما بدن کی؟ یکی از مردهها یا یه قربانی جدید؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها چیزی که باعث شده تا الان زنده بمونم این بوده که به هرکسی اعتماد نکردم!
ولی هرچه تلما تا به آن لحظه گفته بود، کل حقیقتی بود که میدانست. او حتی فرصت پیدا نکرده بود متوجه نزدیک شدن قاتلش شود. در یک آن تبر به بدنش برخورد کرده بود و در حالی که جان میداد، صدای قهقهه در گوشش میپیچید. مگر میشد مرگی بدتر از آن را متصور شد؟
دامبلدور که تقلای تلما را در وجودش میدید، تصمیم میگیرد او را به آرامش دعوت کند تا با خیالی آسودهتر به جریانات فکر کند. درست است که آنها عجله داشتند تا هرچه سریعتر قاتل را گیر بیندازند و به زنجیرهی قتلهای تالار گریفیندور پایان دهند، اما در آن لحظه بدست آوردن سرنخ از هرچیزی مهمتر بود و به نظر نمیآمد که تلمای آشفته و نگران بتواند بیش از این کمکی به آنها کند.
دامبلدور روباه تلما را به آرامی در آغوش میگیرد و به نوازشش میپردازد. - آروم باش تلما. عجله نکن. میدونم یادآوری اتفاقی که برات افتاده دردناکه و ذهنت رو مختل میکنه، اما ما به کمکت نیاز داریم. فقط کمی جزئیات میخوایم.
تلما با دیدن روباهش که در آغوش دامبلدور آرام گرفته بود، روحیهاش بهتر میشود. تلاش کرد چهرهی ترزا که بر روی کاناپه بیحال افتاده بود را کنار بزند. اگر میتوانست آن قهقهههای شیطانی که واپسین لحظات مرگش را برآشفته بود به حاشیه براند، شاید میتوانست جزئیات بیشتری از مرگش را به یاد آورد.
تلما چشمانش را میبندد و برای مدتی در فکر فرو میرود. سایر افرادی که در آنجا حضور داشتند، تنها سکوت پیشه میکنند تا او بتواند به راحتی تمرکز کند. هیچکدام نمیخواستند با حرف یا حرکتی اشتباه، شانسی که بدست آورده بودند را از دست بدهند. تلما با آن کنجکاوی و موشکافیای که داشت، بهترین گزینه برای کمک به آنها بود.
بالاخره بعد از گذشت دقایقی که برای حاضرین همانند یک عمر میماند، تلما ناگهان چشمانش را باز میکند. به نظر میآمد نکتهای را به یاد آورده باشد. - وقتی ضربه بهم خورد و داشتم رو زمین میفتادم، یک لحظه از توی آینهی جیبی روی میز، دستهی تبر رو دیدم. یه نشان روش بود. این میتونه کمکی بهتون کنه؟
هیچکس ایدهای نداشت که یک نشان روی تبر چقدر میتوانست به کار آید، اما الان حداقل سرنخی داشتند که شاید با دنبال کردنش میتوانستند اطلاعاتی بیشتر از آنچه تصورش را میکردند بدست آورند.
رفتار تلما عجیب بود. مثل تلمای شکاک همیشگی نبود. هنوز توی فکر اون طلسم باشکوهی بود که برای برگردوندنش انجام دادن ...
بقیه گروه ها هم برگشتن. مرلین شیشه بزرگی پر از معجونی ارغوانی رنگ آورده بود. بقیه بچه ها هم یک جام طلایی و چند کیسه شن دستشون بود. گروه الستور هم به همراه روباه تلما و چند تا برگ از یه گیاه خاص وارد شدن. سیریوس به کمک چند تا از بچه ها شن ها رو به شکل یه دایره نسبتا بزرگ روی زمین ریختن. ترزا در حالی خانم نوریس رو بغل کرده بود درست در مرکز دایره نشست. دامبلدور جام طلایی رو پر از معجون کرد و به همراه یه چاقو جلوی ترزا گذاشت. مرلین هم برگ ها رو که داشتن مثل عود میسوختن در چهار جهت شمال، جنوب، شرق و غرب قرار داد. روباه تلما در وسط دایره درست رو به روی ترزا نشست. مرلین و دامبلدور طلسم را شروع کردند. یکی رو به روی ترزا و دیگری پشت اون بود. بعد از چند دقیقه دامبلدور سری برای ترزا تکون داد. حالا نوبت ترزا بود. ترزا جام طلایی رو به لب برد و کل معجون رو یک نفس سر کشید. جام رو زمین گذاشت و چاقو رو برداشت. چاقو رو کف دست چپش گذاشت، یه نفس عمیق کشید و چاقو رو فشار داد. بعد چاقو رو زمین گذاشت. دستش رو بالای جام مشت کرد و فشار داد. خون قطره قطره از دست ترزا توی جام میچکید. بلافاصله بعد از این که دهمین قطره از دست ترزا رها شد و توی جام چکید، ترزا بیهوش روی زمین افتاد و تلما دید که کنار روباهش رو به روی ترزا ایستاده.
-راجع به جیمی کوچیکه اطلاعات می خواین، مگه نه؟ - بله، تلما. برای شروع... می تونی بهم بگی تو چه جوری مردی؟ - من نتونستم ببینم چه کسی بود. تنها چیزی که به خاطر می آرم یه ضربه تبر و بعد یه صدای قهقهه.
در همین حین چشم تلما به ترزا بود که دامبلدور او را روی مبل خوابانده بود. دامبلدور دور دست ترزا پارچه ای را میپیچید. تلما به زخم کف دست ترزا چشم دوخته بود و فکر میکرد که آیا برگشتنش ارزش ریسک کردن سر جان او را داشت؟ اگر تلما نمیتوانست کمکی کند تمام از خود گذشتگی ترزا هدر میرفت. اگر ترزا میمرد و او نمیتوانست کاری برای گرفتن جیمی بکند هرگز نمیتوانست خودش را ببخشد. تلما تصمیم گرفت بیشتر به مغزش فشار بیاورد. دوباره به همه چیز شک کرده بود. دوباره به همان تلمای شکاک قدیمی تبدیل شده بود که مو را از ماست میکشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
F-E-A-R has two meanings "Forget Everything And Run" or "Face Everything And Rise" The choice is yours.
ترزا خانم نوریس را در آغوش گرفت. آه، اگر همین دو روز پیش بود مگر قلب کوچکش با در آغوش گرفتن یک گربه اینقدر دیوانه وار می تپید؟ کاش می توانست به گذشته برگردد، به دوران شادی و بی خیالی که گذشته بود، یا به آینده سفر کند، آینده ای آرام در کنار دوستان گریفیندوری اش... نه، از کجا می توانست مطمئن باشد آینده ای در کار است؟ آن هم شاد و آرام؟ چه تضمینی وجود داشت که سالن عمومی ای وجود داشته باشد که کنار آتش شومینه اش جمع شوند؟
در انتهای مسیری که همه به آن امید بسته بودند، کسی نبود جز ترزا مک کینز سال اولی، دختری که مجبور شده بود در نخستین روزهای حضورش، منتهای سختی و اندوهی که می شد برای یک دختر یازده ساله تصور کرد را بر دوش بکشد. دختری که سمبل شجاعت و جسارت بود. کمترین سن و سال، ولی بیشترین دلاوری.
شجاعت و دلاوری فقط به شمشیر کشیدن چو گودریک گریفیندور نبود. گاهی معنی اش این بود که خودت را برای دفاع از دیگران جلوی تیغ بیندازی، بی سر و صدا، بی هیاهو، بی خودنمایی.
ناگهان نوری سفید و درخشان، ورای نور آفتاب یا هر چشمه نوری که تاکنون دیده بودند درخشید و تلما هلمز مجددا ظاهر شد. شاداب تر از هر زمانی که گریفیندوری ها در زمان حیاتش دیده بودند، گونه هایی به رنگ گل سرخ، ردایی بلند و سفید و گیسوانی پرپشت و براق و بلند. - راجع به جیمی کوچیکه اطلاعات می خواین، مگه نه؟
ارواح می توانستند از سر درون زندگان اطلاع یابند. سیریوس شروع به صحبت کرد، تلاش می کرد اطمینان صدایش را حفظ کند، ولی حتی ابله ترین افراد هم می فهمیدند که او سخت در عذاب است. - بله، تلما. برای شروع... می تونی بهم بگی تو چه جوری مردی؟
حالت تلما طوری بود که گویی راجع به گردشش در هاگزمید یا کتابی که به تازگی خوانده صحبت می کرد. - من نتونستم ببینم چه کسی بود. تنها چیزی که به خاطر می آرم یه ضربه تبر و بعد یه صدای قهقهه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
خلاصه: تلما به اشتباه کتاب خاطرات یک قاتل را باز میکند و روح قاتل که در کتاب حبس بود، آزاد میشود. روح داخل کتاب، روح "جیمی کوچیکه" است که قبلا توسط گریفیندوری ها اذیت شده و خودکشی کرده و حالا برای انتقام از آنها برگشته است. روح موفق میشود تلما هلمز، کوین کارتر، ریموس لوپین و پرسی ویزلی را بکشد. گریفیندوری ها اول از الستور کمک میخواهند ولی بعد به دنبال پاتریشیا میروند که چون کاراگاه است بتواند پرونده را حل کند. در نهایت دامبلدور و مرلین تصمیم مبگیرند با کمک خون ترزا مک کینز و آماده سازی های سیریوس و الستور، روح تلما رو به طور موقت به این دنیا برگردانند که کمکشان کند.
....................................................................................................... سیریوس سالن مرکزی را خلوت کرد. تمام مبل ها را به جز یکی، به کنار دیوار برد و مبلی که باقی مانده بود را مرتب کرد که ترزا بتواند رویش دراز بکشد. آتش شومینه را کم کرد و پرده ها را کشید.
کارش که تمام شد، ترزا به سالن برگشت. ردای آبی بلندی پوشیده بود و رنگ به چهره نداشت. سیریوس با مهربانی جلو رفت و دستش را بر شانه اش گذاشت. - میدونی من توی سالهای عمرم گریفیندوری های زیادی دیدم ولی میتونم بگم تو یکی از شجاعترین هاش بودی...به خودت افتخار کن دختر!
با این حرف سیریوس، سرخی کم رنگی به گونه های ترزا دوید و لبخند کم جانی زد. بعد به همراه سیریوس به وسط سالن رفتند و روی مبل نشستد. برای چندین دقیقه هیچ کدامشان چیزی نگفتند. بهرحال نیازی به گفتن چیزی نبود چون فکر های یکسانی از ذهن هردوی آنها میگذشت.
" قراره موفق شیم؟...روح تلما میتونه کمکمون کنه؟.... اگر جیمی کوچیکه بتونه همه رو بکشه چی؟.... یعنی کی تو تالار همدستشه و کمکش میکنه؟"
اینها سوالهای بی جوابی بود که در ذهن هر دوی آنها میدرخشیدند و خاموش میشدند. آنها تنها میتوانستند به رقص سایه های آتش شومینه بر روی زمین خیره شوند و امید داشته باشند. بله... تنها چیزی که باقی مانده بود، امید بود. ......... صدای خش خشی سیریوس را از جا پرداند. چند بار پلک زد و عضلات گرفته پشتش را صاف کرد. حتما در حین انتظار برای بقیه خوابش برده بود. به ترزا نگاه کرد و دید او هم سرش را به پشتی مبل تکیه داده و خوابش برده است. صدای خش خش تکرار شد و سیریوس متوجه شد صدا از در تالار می آید. حتما تیمها برگشته بود. ابتدا با ذوق بلند شد و اما چند قدم که جلو رفت ایستاد و اخم کرد. با وجود یک روح قاتل که احتمالا همدست داشت، باید با دقت و شک عمل میکرد. نمیتوانست کسی دیگری را از دست بدهد. چوبدستی اش را بیرون کشید و با صدای بلند گفت: - کی اونجاست؟ همین الان خودتو نشون بده!
با صدای سیریوس، ترزا از خواب بیدار شد و خمیازه ایی کشید. خواست چیزی بگوید که سیریوس دستش را بالا برد و از او خواست که ساکت باشد. هر دو با ترس به ورودی نسبتا تاریک خوابگاه خیره شدند. صدای خش خش ها بلندتر شد و ناگهان دامبلدور و بعد بقیه بچه ها در نور تالار نمایان شد. سیریوس و ترزا نفس راحتی کشیدند و سیریوس چوبدستی اش را پایین آورد.
حالا علت صداهای عجیب هم مشخص شده بود. دامبلدور به سختی گربه فیلیچ، خانم نوریس، را نگه داشته بود و گربه به شدت داشت تقلا میکرد و مدام به ردای دامبلدور چنگ میزد و آن را می کشید. دامبلدور که کلافه شده بود، گربه را با دو دستش بلند کرد و روبروی صورتش گرفت و گفت: - آروم بگیر خانم نوریس! قرار نیست بلایی سرت بیاد! فقط باید در رو باز کنی!
اما گربه هیسی کشید و دست دامبلدور را چنگ زد. سیریوس که گیج شده بود، در حالی که در نگه داشتن گربه کمک میکرد، پرسید: - گربه برای چی میخواهیم؟...گفتین در رو باز کنه؟ یعنی چی؟
دامبلدور با صدای آرام جواب داد: - گربه ها موجودات هستند که روحشون در بین این دنیا و دنیای مردگان در رفت و آمده...برای همین هم میتونه در دنیای مردگان رو برامون باز کنه! کاری که هیچ کدوم از ما نمیتونیم انجام بدیم...ترزا،دخترم...بیا این گربه رو بگیر!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
طلسم به چیزهای خیلی زیادی نیاز داشت و دامبلدور داشت آنها را برای بقیه توضیح میداد: - خب الان ۳ گروه میشیم. یک گروه با من یکی با مرلین و گروه سوم با الستور میریم و وسایل رو آماده میکنیم. هیچ کس اجازه نداره از گروه جدا بشه و تنهایی جایی بره! همه متوجه شدین؟
همه بچه ها سرشان را به نشانه تائید تکان دادند.
- سیریوس تو هم اینجا رو برای انجام طلسم آماده کن. فقط میمونه یه چیز دیگه...
همه به دامبلدور نگاه میکردند تا آخرین چیز مورد نیاز طلسم را بگوید اما دامبلدور حالا نگران به نظر میرسید. انگار برای انجام طلسم مردد شده بود. - برای انجام طلسم به خون نیاز داریم. یکی باید با خونش منبع انرژی طلسم بشه و وقتی روح برمیگرده اون فرد بیهوش میشه. تا زمانی که روح تلما همچنان اینناس اون بیهوش میمونه. اگر قدرت کافی نداشته باشه ممکنه دیگه هیچ وقت بیدار نشه. یعنی ممکنه بر اثر تخلیه نیروی جادوییش بمیره.
حالا دیگر ترس در چشمان همه موج میزد. چه کسی حاضر بود این کار را انجام دهد؟ چه کسی حاضر بود این ریسک بزرگ را بپذیرد؟ دامبلدور و مرلین و الستور نمیتوانستند این کار را بکنند. آنها باید از بچه ها مراقب میکردند. همه بچه ها هراسان به یکدیگر نگاه میکردند.
- من این کارو میکنم!
همه به طرف صدا برگشتند. او ترزا مککینز بود. دامبلدور با دقت ترزا را سبک سنگین میکرد. - دخترم مطمئنی میخوای این کارو انجام بدی؟ به عواقبش آگاه هستی؟ ممکنه حتی جونتو از دست بدی! - اگر باعث نجات بقیه میشه آره. میخوام انجامش بدم!
دامبلدور سری تکان داد. - سیریوس لطفا ترزا رو هم برای مراسم آماده کن.
رو کرد به بقیه. - منتطر چی هستین؟ قبل از این که افراد بیشتری کشته بشن با گروههاتون برین و وسایل رو بیارین!
همه سریع به جنب و جوش افتادند. انگار امید تازه ای برای زندگی در قلبهایشان روشن شده بود. در عرض چند ثانیه سالن خالی شد و فقط ترزا و سیریوس ماندند.
ترزا دیگر توان نداشت. دیگر نمیتوانست بیشتر از این شجاعتش را حفظ کند. نشست و اشکهایش جاری شد. سیریوس کنار ترزا روی زمین نشست و دستش را روی شانه او گذاشت. - اشکالی نداره! به زودی همه چیز حل میشه! - من میترسم سیریوس! - هنوزم وقت هست. اگر بخوای میتونی نظرت رو عوض کنی! یکی دیگه رو پیدا میکنیم. - نه! من باید انجامش بدم. هیچ کس دیگه ای نمیتونه این خطر رو بپذیره. ولی اگه این باعث بشه بقیه نجات پیدا کنن...
اشکهای ترزا اجازه نداد بیشتر از این صحبت کند. کمی که گذشت ترزا آرام تر شد. هنوز میترسید ولی دیگر گریه نمیکرد. آرام پرسید: - درد داره؟ - نه. مثل یه خواب عمیق میمونه. - خوبه!
هردو بلند شدند. ترزا رفت که لباسش را عوض کند و آماده مراسم شود. سیریوس هم شروع به تمیز و مرتب کردن سالن برای انجام مراسم احضار روح تلما شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
F-E-A-R has two meanings "Forget Everything And Run" or "Face Everything And Rise" The choice is yours.