جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- قلعه هاگوارتز
- دفترچه خاطرات هاگوارتز


غروب بود و باد سردی از روی دریاچه سیاه میوزید. لاکرتیا، برای اولین بار پا به زمینهای هاگوارتز گذاشته بود. قلعهی عظیم در برابرش قد برافراشته بود و او با هر قدم، حس میکرد وارد دنیایی جدید میشود. ناگهان، درست جلوی پایش، چیز کج و معوجی ظاهر شد.
یک شترمرغ! اما نه از آن معمولیها. این یکی پرهایی داشت به سیاهی مطلق شب، براق و پرجلا، و گردنی باریک و بلند که در قسمت منتهی به سرش یک پاپیون قرمز مخملی خودنمایی میکرد و در تضاد با سیاهی پرهایش، جلوهای عجیب و خاص به او میداد. شترمرغ، با وقار، سرش را خم کرد. چشمانش مستقیم به چشمان لاکرتیا خیره شدند. انگار داشت روحش را میخواند. لاکرتیا، جا خورده بود،اما نگاهش را از او برنداشت. این یک نگاه نبود، یک چالش بود.ولی در دلش، چیزی فراتر از چالش جوانه زد؛ جذبی عمیق و احساس مالکیت...ناگهان صدای خشداری از پشت سرش شنید:
- اوه! تو حتماً دانشآموز جدیدی، نه؟
هاگرید بود. نگاهی به شترمرغ انداخت و آهی کشید.
-واقعاً متاسفم. این یکی از شترمرغای بخش پرورش پرندگان طردشده هاگوارتزه که به تازگی افتتاح شده. یه کم زیادی سربهواست. فکر میکنه خیلی خاصه و با بقیه فرق داره.
لاکرتیا زمزمه کرد:
از طرز نگاه کردنش معلومه چقدر مغروره
هاگرید دستش را به سمت شترمرغ برد و سرش را نوازش کرد، اما شترمرغ حتی پلک هم نزد، فقط نگاهش به لاکرتیا بود.
-میدونی بلک جوان؟ عادت داره بقیه رو گاز بگیره. بیشتر واسه زورآزماییه، و اینکه اثبات کنه شترمرغ برتریه
هاگرید، در حالی که شترمرغ را با دستهای بزرگش بلند میکرد و به سمت کلبهاش میبرد، همچنان از لاکرتیا عذرخواهی میکرد. اما نگاه شترمرغ لحظهای از لاکرتیا برداشته نشد. لاکرتیا هم تا وقتی که شترمرغ در پیچ جاده ناپدید شد، او را تماشا کرد. این پایان کار نبود، این را حس میکرد. نه تنها پایان نبود، بلکه شروع یک شیفتگی بود...
روزها به سرعت میگذشت. لاکرتیا دلش میخواست این شترمرغ را با همان سبک خاص و مغرور، برای همیشه داشته باشد.نه اینکه به او آسیب بزند یا به کلکسیون حیوانات تاکسیدرمی شدهاش اضافه کند؛ هرگز! لاکرتیا میدانست شترمرغ قرار نیست تاکسیدرمی شود. فقط میخواست او را در یک قفس نامرئی از نگاه و توجه خود حبس کند، تا هر روز بتواند شترمرغ را تماشا کند و از شیربرنج دادن به او لذت ببرد.
دلیل این علاقه هم حضور همیشگی شترمرغ بود. انگار که سایهی لاکرتیا شده باشد. همیشه از دور پیدا بود. لاکرتیا هر روز او را در گوشهای از محوطهی قلعه میدید، گاهی زیر درختان غولپیکر، گاهی کنار دریاچه. شترمرغ هم به شیوهی خودش، حضور لاکرتیا را حس میکرد. اگر لاکرتیا در حیاط راه میرفت، شترمرغ از پشت درختان سرک میکشید. اگر در راهروها میرفت، نوک تیزش را به گوشهی ردای لاکرتیا میزد. یک جور انگولک دائمی. هر بار که این اتفاق میافتاد، لاکرتیا لبخند مرموزی تحویلش میداد. میدانست که این یک بازی است، بازیای که فقط بین آن دو جریان داشت...
متاسفانه حضورش فقط به اطراف قلعه مختصر نمی شد، پرنده در هاگوارتز اسم و رسمی برای خودش داشت و علی رغم طرد شده بودنش در کلاس های درس، سالن غذاخوری و هرجا که دختر فکرش راهم نمیکرد پیدا میشد، چون میخواست گاز بگیرد، نه برای آسیب رساندن،فقط میخواست احساس کند کنترل همه چیز دست اوست... و لاکرتیا این بازی را دوست داشت، چون فریفتن شترمرغ فریبکار لذت دو چندانی داشت...
یک روز، لاکرتیا طبق معمول، ظرف شیربرنج را آماده کرده بود. با هیجان به سمت گوشهی همیشگی درختان که شترمرغ معمولاً آنجا پرسه میزد، رفت. شترمرغ، با پاپیون قرمزش، از دور پیدا بود. لاکرتیا نزدیک شد، ظرف را به آرامی به سمتش گرفت. شترمرغ سرش را جلو آورد، اما این بار نگاهش فرق داشت. چشمانش برق میزدند. نه از شیطنت همیشگی، بلکه از یک تصمیم ناگهانی، و بعد، مستقیم به سمت دست چپ لاکرتیا هجوم برد. این بار واقعاهدفش گاز گرفتن بود. لاکرتیا دستش را عقب کشید. نوک تیز شترمرغ، در هوا، به جای خالی دستش فرود آمد...
شترمرغِ غافلگیر و خشمگین که از قضا غرور ساختگی اش هم جریحه دار شده بود،چند قدم به عقب پرید. چشمانش میدرخشیدند. او هرگز انتظار چنین پاسخی را نداشت. با اینکه حتی هنوز شیربرنج هم نخورده بود، دیگر نمیتوانست آنجا بماند. غرورش اجازه نمیداد. با چرخشی سریع، به سرعت به سمت جنگل ممنوعه گریخت. لاکرتیا به رفتنش نگاه کرد. لبخندی پیروزمندانه بر لبانش نقش بست. بازی تمام نشده بود. فقط یک عقبنشینی بود...
-لاک! حواست کجاست؟
صدایی آرام و وهمآلود، درست پشت سر لاکرتیا، به گوش رسید. موجی از سرمای استخوانسوز، از میان بدنش عبور کرد و لاکرتیا را لرزاند. او به خودش آمد بانوی خاکستری درست از میان بدنش عبور کرده بود.
-برای امتحان تغییر شکل فردا باید قسمتای بیشتر بدانید هم حفظ کنی! مبادا شیطنت باعث شه نمره ازت کم کنن، ما باید اول شیم!
لاکرتیا لبخند شیطنت آمیزی زد. به سقف خیره شد، میتوانست تصویر شترمرغ مغرور را با همان پاپیون قرمز دور گردنش ببیند که در میان درختان تاریک جنگل ممنوعه، به افق خیره شده و نقشهی بازگشت میکشید...
افرادی که لایک کردند

پرندهی کوچکی بر زمین افتاده بود و دیگران از رویش رد میشدند. نیک به خاطر میآورد که وقتی کوشید آن را دفن کند، دختری با ردای قرمز و طلایی گریفیندور از کنارش گذشت و خندید.
- آیلین پرینس رو! انگار اون پرندههه روحی، چیزی داشته.
آیلین آن لحظه در مقابل تیر کشیدن قلبش و زبانه کشیدن آتش در آن مقاومت کرد. تبسم تلخی لبهایش را کشید و با خود اندیشید "اگر پرنده روحی نداشته باشد، گناهی ندارد؛ لیکن آن دختر که گویا اصلا فراتر از جسم نمیبیند چه؟"
ذهنش دوباره پر گرفت؛ این بار به سوی آلبرت مترلینگ شتافت.
خوب به خاطر میآورد که رنگ از رخش پریده بود. چه رخدادی ارزش آن را داشت که آلبرت به خاطرش چون ابر بهاران بگرید؟
لحظهای فلج شد. در این فاصله، زمزمههای بقیه را میشنید.
- حتما گریهش به خاطر اینه که ما حاضر نیستیم دور و برش باشیم. پسره لوس رنگپریده!
- شایدم داره با قطعههای ویولنش گریه میکنه.
- به هر حال، ولش کن، مگه اصلا ارزشی داره؟
چیزی در وجود آیلین خروشید؛ نه از آتش، نه از اشک.
تمام فاصله میز هافلپاف تا اسلیترین را طی کرد. در جایی خالی، میان هیکل درشت یک پسر و آلبرت نشست.
- نیاز به درد دل داری یا میخوای تنها باشی؟
آلبرت سرش را روی شانهی لاغر آیلین گذاشت.
- ف..فعلا فقط نیاز دارم یکی بهم گوش بده. آیلین، فلینت، همون پسری که هر روز داره سرم داد میزنه... سعی کرد من رو تو بیمارستان بکشه!
با یادآوری داستان آلبرت و به خاطر آوردن کبودی که بر بازوی نحیفش بود؛ اشک از چشمان سیاهش روان شد. گل سفیدی را نوازش کرد.
- ما چیزی که بهش میبالیدیم رو گم کردیم.
افرادی که لایک کردند


- واقعا فکر می کنی برای من راحته؟
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- فکر می کنی برای من راحته که وقتی مردم بهم چپ نگاه می کنن بهشون کمک کنم؟ فکر می کنی برام راحته که وقتی از قصد توی راهرو ها بهم تنه می زنن اونم برای این که درسم ازشون بهتره بهشون لبخند بزنم؟ میدونی چند بار خواستم سر امتحان جوابارو از قصد غلط بنویسم؟ می دونی چند بار دلم می خواست وقتی معلما سوالی ازم می پرسن اشتباه جواب بدم؟
سعی کرد خودش را کنترل کند:
- با این وجود من لبخند می زنم، کمک می کنم و از کار های اشتباه بقیه چشم پوشی می کنم. نه به خاطر این که شاید جور دیگه ای بهم نگاه کنن. به خاطر این که کار درست همینه. به خاطر این که می دونم اگه بهشون کمک نکنم ممکنه ناراحت بشن.
- ولی من مثل تو نیستم.
این صدای نیمه ی متفاوت جینی بود که پس از دقایقی به حرف امده بود. فریاد کشید:
- من مثل تو نیستم. نمی تونم بهشون کمک کنم، نمی تونم بهشون لبخند بزنم. نه تا وقتی باهام بد رفتاری می کنن.
لبخند خبیثانه ای زد و ادامه داد:
- و بابت تمام بد رفتاری هایی که تا به حال در حقم کردن، تاوانشو خواهند داد.
دیگه کار از کار گذشته بود. روی متقابل جینی کنترل بدنش رو بدست گرفت. هوا تاریک شد و باد سردی وزید که ههمه رو لرزاند. جینی با صدای بلند فریاد زد:
- تاوانشو پس میدید!
با جادو و به سرعت به طرف محوطه سرسبز و باز مدرسه رفت. او می خواست همه جا را تغییر دهد و هیچکس نمی دانست که ایا بعد از حمله های او هاگوارتز مثل قبل می شود؟ ایا دانش اموزان صدمه می بینند و مهم تر از ان، ایا انها روباره جینی حقیقی را خواهند دید؟
افرادی که لایک کردند


عصر بود. هوای خنک بهاری از پنجره ی باز به خوابگاه دخترانه گریفیندور می وزید.
در هاگوارتز همه به احترام این هوای خوب و دلپزیر، به بیرون رفته بودند. تنها جینی بود که در خوابگاه مانده بود و با خود می اندیشید.
جینی به ظاهر در ارامش بود، ولی در درونش طوفانی به پا بود. طوفانی نگران کننده، طوفانی میان خیر و شر.
درون ذهن جینی
جینی حقیقی- همان جینی خوب - درست روبروی خودش، ان روی بد ذاتش قرار داشت. او سعی داشت نیمه ی تاریکش را درست مثل خودش، خوب و مهربان کند. کاری که به نظر غیر ممکن بود.
جینی حقیقی رو کرد به نیمه تاریکش و پرسید:
- چرا می خوای جادوگرا و ماگلا رو ازار بدی؟
روی تاریکش نیشخند زد"
- چون از این کار لذت می برم!
- ولی این که تنها کار موجود برای لذت بردن نیست. هر فرد می تونه با انجام کارای مختلفی، لذت ببره. احتیاجی نیست که به مردم بی گناه اسیب بزنه.
- این موضوع برای تو راحته. برای تو راحته که وقتی جادوگرا بهت صدمه می زنن، باز بهشون لبخند بزنی! برای تو راحته که به کارای ازار دهنده ی بقییه توجهی نکنی
دیگر تقریبا داشت داد می زد:
- برای تو راحته که...
افرادی که لایک کردند

باران پاییزی نرم نرمک می بارید و هوا را شاعرانه تر می کرد. هاگوارتز عصر ها در سکوت عجیبی فرو می رفت صدایی جز صدای طبیعت به گوش نمی رسید.
- برین کناااار!
خب... صدای کوین استثنا بود. و می شد از آن فاکتور گرف-
- برین کناااار!
نه مثل اینکه نمیشد.
کوین درحالی که گاری ای را جادو کرده و خودش درون آن نشسته بود فریاد های بلندی می کشید و از ملتی که در سالن حضور نداشتند می خواست کنار بروند.
- خب شرعت مناشبه و هیچ مانعی هم شر راهمون نیشت. اگه با همین منوال پیش میریم می تونیم تا دو دقیقه دیگه وشط تالار اشلی فرود بیایم.
کلور، حیوان خانگی کوین می خواست با او مخالفت کند ولی چون زبان انسان ها را بلد نبود نمی توانست. البته حتی اگر بلد بود هم دیگر خیلی دیر شده بود. گاری حامل کوین با سرعت زیادی به سمت چیزی شبیه سکوی پرتابی رفت که به پنجره می رسید. و بعد...
میان آسمان ها:
کلور:
کوین:
پرندگان:
البته صحنه حضور پر شور گاری در آسمان زیادی طول نکشید زیرا جاذبه قدرت خود را به رخ کشید و باعث سقوطش شد. و درست دو دقیقه بعد کوین، کلور و گاری وسایل وسط تالار اسلیترین بودند و آب دریاچه از سقف به درون تالار نشت پیدا کرده بود.
- رشیدیم! هورا!
- تو اینجا چی کار می کنی آخه؟
- چطور از سقف اومدی تو؟
- چرا سقفو سوراخ کردی؟
قبل از اینکه اسلیترینی های معترض بخواهند داد و قال بیشتری راه بیندازند، سیلی از آب که از سقف به داخل آمده بود، آنها را با خود شست و برد. کوین هم که زودتر از مسیر سیل جاخالی داده بود با خنده برای بچه های اسلی زبان در آورد و به سمت خوابگاه دختران راهی شد.
با دقت از کنار اتاق ها و تخت های مختلف گذشت تا آنکه به تختی سلطنتی با تزئینات جواهر نشان رسید. تخت بوی عطر خاصی را می داد. عطر یک دوست که جای خالی اش در هاگوارتز حس می شد.
کوین دست در جیبش کرد و بسته کوچکی شامل هدیه بیرون آورد و روی تخت گذاشت و بعد یاد داشتی نوشت:
نقل قول:
دوریای عزیزم سلام. امیدوارم هر جا هستی حالت خوب و تنت سالم باشه و روزای خوبی رو بگذرونی. تو یکی از بهترین دوستای من توی این دنیای جادویی بودی و هستی. همیشه با حضورت بهم امید و اعتماد به نفس بخشیدی. وقتایی که تاریک بودم کنارم موندی و نذاشتی احساس تنهایی کنم.
می خواستم به بهانه روز تولدت ازت تشکر کنم که انقدر باهام خوب و مهربون بودی و همیشه با پیام های قشنگت باعث می شدی لبخند به لبم بیاد. الان که نیستی به شدت دلتنگتم و امیدوارم یه روزی پر قدرت و فعال برگردی پیشمون.
آرزو می کنم به تموم اونچه که می خوای و صلاحته برسی و با تموم وجودت خوشبختی رو تجربه کنی. کلی تولدت مبارک عزیزم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سپس لبخندی زد و بی صدا از اتاق خارج شد.
افرادی که لایک کردند
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


در جنگل سیاه بودم. دنبال یک تسترال بودم که از جنگل سیاه سر در آوردم.گم شده بودم،همجا مه آلود بود جایی را نمی دیدم،تاریک بود و صدا های عجیبی به گوش می رسید.
خب لونا نمی توانی همین جا تا آخر عمرت بمانی باید حرکت کنی.
آرام آرام حرکت کردم کمی جلوتر پایم را روی چیزی گذاشتم و خرچ،صدا داد.ورد لموس را اجرا کردم پایم را برداشتم،یک بچه عنکبوت غول پیکر بود که رویش پا گذاشته بودم و کشته بودم اش.با ترس عقب رفتم ناگهان، صدایی شنیدم نور را روی درختان گرفتم.
سرم را بالا گرفتم خانواده ان عنکبوت!!!عصبانی روی درختان نشسته بودند.
شروع به جیغ زدن کردم و فرار کردم.
کمک!!!! کمک!!!کسی صدای من را می شنود؟؟!!!
تاریک بود و من چوب دستیم را توی جنگل انداخته بودم عنکبوت ها هم مرا تعقیب می کردند به لبه پرتگاهی رسیدم،ولی چون تاریک بود به درون پرتگاه افتادم و بیهوش شدم.چند شاعت بعد درون پرتگاه به هوش امدم.
من کجام؟؟؟؟
ناگهان همچیز یادم امد.هوا تاریک بود و باید جایی پناه می گرفتم،دور و اطرافم را گشتم و غاری کوچک پیدا کردم،وارد شدم کمی جلوتر رفتم و چیزی زیبا پیدا کردم غاری پر از سنگ قمر.
فوقالعاده است!!!!زیبا است!!!
روی سقف غار سوراخی به اندازه یک انگشت من بود،که از ان نور ماه به سنگ های قمر می خوارد و همجا را نورانی می کرد.ناگهان چند کرم شبتاب از سوارخ روی سقف وارد شدند.
عالی است!!!!
کیفم را باز کردم و از توش شیشه ای بیرون اوردم.کرم های شبتاب را به درون شیشه فرستادم و در شیشه را بستم دور چند برگ شیشه را پیچیدم و در دستم گرفتم،کمی از سنگ قمر ها را هم با خود بردم.
راه افتادم.کرم های شبتاب مانند فانوسی عمل می کردند و راه را نشان می دادند،عالی بود!!
توی جنگل پرسه می زدم که کم کم گشنم شد ،حیف توی کیفم خوراکی نداشتم.ناگهان نوری شبیه فانوس دیدم،جلو امد اون،اون هگرید بود؟؟؟؟!!!!!!!
هگرید!!!!!
سلام لونا اینجا چیکار می کنی؟
داستانش طولانی است.
می دانی راه هاگوارتز از کدام طرف است؟
اره بیا بریم.
اوه !!!راستی این چوبدستی تو است؟
اره ممنون هگرید.
خواهش می کنم لونا.
افرادی که لایک کردند
تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد
باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند
خودت معجزه زندگی خودت باش
محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار
باورهای صحیح خود را تقویت کن
و به سوی موفقیت گام بردار


دابی و گادفری، هیچجوره به هم نزدیک به حساب نمیآمدند! دو گونهی کاملا متفاوت از دو سر طیف اقوام جادویی. خونآشام، شکارچی بود و جن خانگی در بند. غرور گادفری از آزادی در هوس میآمد، اما وفاداری دابی از بندگی در وظیفه. وجود گادفری، جستجوی رستگاری از راه لذت بود؛ هستی دابی، در اطاعت بیچون و چرا تعریف میشد.
از طرفی آنها شخصا هم در دنیای جادویی هیچگاه با هم در یک جمع نیز قرار نگرفته و رو در رو نشده بودند. دابی در آشپزخانه وقت میگذراند و گادفری نیز عموما در دخمهها تنها بود. اما دابی به عنوان یک جن، عادت داشت شبانه از در و دیوار به این طرف و آن طرف قلعه سرک بکشد. او که آزادانه میتوانست برخلاف جادوگرها داخل قلعه نیز غیب و ظاهر شود، از این موهبت استفاده کرده و به شکل یک استاکر حرفهای، همه را دورادور تحت نظر گرفته و بشناسد ... و در صورت لزوم نجات دهد!
و دابی همیشه گادفری را تحسین میکرد. دقیقا بابا این که در نقطهی مقابل خودش قرار داشت؛ گادفری آن چه بود را پذیرفته بود. درست بر خلاف دابی که نه میتوانست رومی روم باشد، نه زنگی نگ! گادفری سالها بود که با تمام وجود غرق هویت خونآشامی خود شده بود. او خودش بود، آزادانه!
دابی اما یک روز بنا به غریزه با تمام وجود غرق اطاعت از ارباب میشد و روزی دیگر عقلش میگفت باید آزاد زیست. او هیچ گاه در هیچ یک از این دو نقطه به آرامش نمیرسید. دلش که آرام بود، عقلش او را میآزرد و عقل که راضی میشد، دل میافتاد به ناله! هر طرف که میایستاد عاقبت میلغزید به سمت مقابل! حیران بود بین بندگی و آزادی.
دابی که میدانست پذیرفتن آن چه که هستی چقدر دشوار است، عمیقا گادفری را از این بابت تحسین میکرد. و حالا تصمیم گرفته بود این را مستقیما به او بگوید.
پاق!
دابی مطمئن نبود که گادفری از آمدنش مطلع بوده یا این که غافلگیر شدنش را پنهان میکند، اما به هر حال هیچ تغییری در چهرهی او ندید.
- تولد گادفری قربان مبارک! دابی هرچی فکر کرد، دید از واقعیت فراری نبود. شیرینترین هدیه برای قربان همین بود. پس دابی با کمال میل به قربان تقدیمش کرد. فقط لطفا سه قلپ بیشتر نشد.
و پس گردنش را رو به گادفری گرفت!
افرادی که لایک کردند

آقای تال کارای خوبِ زیادی کرده. مثلا همیشه عادت داشته به پیرزن ها کمک کنه تا از خیابون بگذرن، به آدمای عجیب غریبی که خونه ندارن، یه خونه و خانواده هدیه بده، یا حتی شده که اون زمانی که به همراه سیرک عجایبش از شهرای خاورمیانه عبور میکردن، با مسلمون ها نماز بخونه. آره، اون هرکاری رو امتحان کرده. اما کی میگه که همهی اونا به خاطر این بودن که احساس خوبی بگیره یا از درون بتونه آدم خوبی باشه؟ اصلا این موضوع که معنایی نداره! اما من میدونم که چرا آقای تال این کارا رو انجام میداده. درواقع شما هم میدونین... خیلیم خوب میدونین. مثلا اگه خیلی دقت کنین و بخواین از منظر واقعیتِ تلخ به ماجرا نگاه کنین، میفهمین که آقای تال اون پیرزن ها رو نجات داد تا جلوهی خوبی به خودش و باقی آدمای سیرک بده تا مشتری های بیشتری داشته باشن. یا آدمای عجیب رو به سیرکش آورد چون اونا عجیب بودن و میتونستن براش پول بسازن. یا حتی با مسلمون ها نماز خوند که نشون بده همه چی توی سیرک عجایب طبق شعونات اسلامی انجام میشه و بس!
برای همینه که میگم وقتی یکی داره کار خوبی انجام میده، اول باید نیت رو در نظر گرفت... نه چیزی که در ظاهر به نظر میرسه. آقای تال کارِ خوب نمیکنه چون دوست داره کار خوب بکنه! حتی عضو محفل شدنش هم به خاطر این نبود که آدم خوبیه. اون فقط به فکر منافع خودش و سیرک عجایبشه. اره میدونم که خودخواهانهس، اما شما باید اینو بدونین تا وقتی که یهویی دیدین آقای تال داره به سالازار اسلیترین کمک میکنه تا آدمای بیشتری رو به گناه بندازه، تعجب نکنین.
البته نمیخوام بگم که آقای تال وجدان سرش نمیشه! اتفاقا خیلی خوب میتونه تشخیص بده که کار خوب چیه و کار بد چیه. همیشه هم مواظبه که به وجدانش خدشهای وارد نشه! مثلا اگه نیاز باشه یه آدمی رو بکشه چون اون آدم یکی از راز های عجیب غریبشو که هیچکس راجع بهشون نمیدونه رو فهمیده، قبلش براش یه دسته گل بزرگ میخره و ازش عذرخواهی میکنه. تازه بهش میگه که اصلا تقصیر اون نیست. تقصیر دستاشه که دارن این جرم رو مرتکب میشن! بعدشم دستاشو تو کوره مذاب میسوزونه تا به قول معروف تنبیهشون کرده باشه. این بار هم باید یه همچین اتفاقی میفتاد. چون آقای تال میخواست دست به یه کار خیلی بد بزنه! بذارین برگردیم به همون جایی که گفتم اگه آقای تال تصمیم گرفته بود به سالازار اسلیترین کمک کنه، نباید تعجب کنین. بذارین مفصل براتون تعریفش کنم؛
ماجرا از اونجایی شروع میشه که آقای تال یه آیندهی وحشتناک رو میبینه. آیندهای که مجبورش میکرد تا با سالازار اسلیترینِ لوسیفر مانندی رو به رو بشه که دم قرمز داره و با چشمایی شرور بهش زل زده! و این آیندهی وحشتناک از همون روزی شروع شد که تصمیم گرفت سیرکشو ببره توی جهنم پهن کنه و اونجا هم یه اجرایی داشته باشن. آخه آقای تال و همهی اعضای سیرک باهمدیگه کل آسیا، آفریقا، اروپا، استرالیا، جزیره هایی که شناخته نشدن و حتی سرزمین عجایب رو هم فتح کردن. منظورم از فتح اینه که به همهی اون سرزمین ها رفتن و یه نمایش به یاد موندنی هم برپا کردن. حالا دیگه وقتش بود که یکی دیگه از اون نمایش های به یاد موندنی رو توی جهنم رقم بزنن! البته اینو آقای تال به تنهایی تصمیم نگرفته بود. بلکه همهی اعضای سیرک باهمدیگه به این نتیجه رسیده بودن!
اما خب مشکل اصلی از همون جایی شروع میشه که آقای تال اون آیندهی نحس رو میبینه. انگاری که سالازار اسلیترینِ بزرگ، اصلا از این ایدهی سیرک عجایب توی جهنم خوشش نیومده باشه. پس چیکار باید میکرد؟ باید دست روی دست میذاشت و بیخیالِ جهنم میشد؟ معلومه که نه! بلکه باید همونطوری که همیشه دلِ شهردار و رئیس جمهور و پادشاهِ باقی شهر و مناطق رو به دست آورده، دل سالازار اسلیترین رو هم به دست میآورد. و برای این کار، هیچ چیزی بهتر از این نبود که گناهکار های بیشتری برای جهنم جمع آوری کنه. آخه اقای تال آیندهی این عمل رو هم میتونست ببینه! و میدونست که آیندهش میتونه خیلی روشن باشه.
حالا اگه جای آقای تال بودین، کی رو به گناه دعوت میکردین؟ کسی که جناب سالازار از دیدنش توی جهنم خیلی خوشحال بشه! کی میتونه باشه؟ آقای تال که از همون اول هم میدونست، اما شما هنوزم نمیدونین! منم خیلی دقیق نمیدونم. حالا وقتی راوی داستان خودش به خوبی نمیتونه سر از افکار آقای تال دربیاره، شما چجوری میخواین درکش کنین؟ شاید بهترین راه برای توضیح دادنش همین باشه که سعی نکنین درکش کنین! فقط در همین حد بدونین که آقای تال با خودش به این نتیجه میرسه که داره تعداد افرادِ جهنم رو بیشتر میکنه! پس مخاطبی که داره به گناه دعوت میکنه هرچقدر پاک و جوون تر باشه، خوشنودی آقای اسلیترین هم بیشتر میشه.
با همین منطق بود که آقای تال به کوچه دیاگون رفت. اونجا میتونست بی گناه های بی شماری رو ببینه که به تازگی واردِ دنیای جادوگران میشن. پس همونجا شروع به قدم زدن کرد و آینده های مختلفی که میتونست با هریک از مخاطبین اونجا داشته باشه رو از سر گذروند، تا اینکه بهترینش رو پیدا کرد! و درنهایت به سمت مغازهی حیوانات خانگی حرکت کرد.
آقای تال یادش نمیومد آخرین باری که جلوی این مغازه وایساده، کی بوده. درسته که اون رئیس کسبهی دیاگونه اما معمولا انقد سرش شلوغه که به جای خودش، کوتوله هاشو به سمت مغازه ها روونه میکنه تا از فروشنده ها مالیات بگیرن. واسه همینم اصلا یادش نمیومد که توی این مغازه میمون دیده باشه! آخه میمون حیوونِ دردسر سازیه، خیلیا دوست ندارن با یه میمونِ پر سر و صدا زیر یه سقف زندگی کنن. البته آقای تال خیلی دوست داره! یه میمون خیلی قشنگ هم داره که احتمالا همتون باهاش آشنا شدین... من خودم به شخصه هرجا که میمون ببینم، یاد همون میمونِ دست آموز آقای تال، ابولولو میفتم! پس طبیعیه که خود آقای تال هم همینطوری باشه... که معمولا هرجا میمون ببینه، ناخودآگاه به یادِ ابولولو بیفته و مشغول بازی کردن باهاشون بشه. اما از اینا بگذریم، تو اون لحظه بازی با میمون هم یکی از دلایلی بود که میتونست جیمز پاتر رو به خودش جذب کنه. و واقعا هم اثر کرد! جیمز پاتر اونو دید و با کنجکاوی به سمتش اومد و اون مکالمه واقعا اتفاق افتاد. و طی اون مکالمه بود که آقای تال تونست گربهی سیاه رو به جیمز پاتر پیشنهاد بده.
در آخر، همونجا که جیمز پاتر این پیشنهاد رو در سکوت قبول کرد، ماموریت آقای تال به اتمام رسید. میدونم که بازم سوالات مختلفی توی ذهنتون ایجاد شده... مثلا یه گربه چجوری میتونه باعثِ جذبِ گناه بشه؟ اما باید بهتون یادآوری کنم که این سوال رو نباید از کسی بپرسین که میتونه آینده رو ببینه، چون اونا همه چیز رو میدونن!
و بله، آقای تال تو اون لحظه میدونست که اون گربه یه جایی و یه جوری، جیمز رو به سمت گناه میکشه. وگرنه که هیچ دلیل دیگه ای نداشته که بخواد گربه رو به جیمز پاتر پیشنهاد بده! و حالا اون گناه چه شکلی میتونه باشه؟ گزینه های زیادی وجود داره! مثلا جیمز ممکنه در آینده بخاطر اینکه یکی از جادوآموز ها گربهش رو تحقیر کرده، یه طلسم تحقیر کننده روی اون فرد انجام بده و تحقیرش کنه. یا یه مثال دیگه میتونه اینطوری باشه که وقتی گربهش داشته توی خیابون برای خودش بازی میکرده و مانور میداده، ببینه که یه ماشین کم مونده بخوره به گربهش و با یه طلسم ماشین رو منحرف کرده باشه و همهی سرنشینانش رو کشته باشه. خلاصه که این اتفاقات میفتن... حالا چه ده سال طول بکشه و چه پنج روز!
منتظر پارت دوم باشید!
قسمت دوم
افرادی که لایک کردند

تمام خاطرات کوچیک و درشتشون، مدام از ذهنش عبور میکردن. دلش برای خنده های کوچولوش تنگ شده بود. مثل اون وقتایی که توی کوچه های شلوغ لندن راه میرفتن و آقای از آینده میگفت. از آیندهی تک تک کسایی که از جلوشون عبور میکردن. البته خیلی پیش میومد که اون موقع ها آقای دروغ بگه، چون دلش نمیومد راجع به آیندهی تلخی حرف بزنه که اون آدم ها قرار بود تجربه کنن.
- اون اقاهه رو میبینی عمو تال؟ همونی که ریشش شبیه داداشیه! چه آیندهای در انتظارشه؟
- اون...؟ بذار ببینم، یه آینده خیلی خوش! چند ماه دیگه قراره صاحب یه پسر بشه. پسرش خیلی خوشگله و آیندهی روشنی داره اما...
- اما چی عمو تال؟
نمیتونست بهش بگه که با وجود نعمتی به این بزرگی، اون پسرِ تازه به دنیا اومده قرار نیست محبت پدری ببینه. چون پدرش فقط یک ماه بعد از به دنیا اومدنِ بچهش، وقتی که تمام تلاششو میکرد تا برای پسرش رفاه و آسایش به وجود بیاره، توی یه حادثهی بزرگ جونش رو از دست میده. و پسرک با وجود همهی خوشبختیای که در آینده به دست میاره، غم نبودِ پدرش رو همیشه یادش میمونه. اینا چیزایی بودن که آقای تال دلش نمیخواست به دختر کوچیکش نشون بده.
- هیچی نانا... هیچی. اونا به خوبی و خوشحالی باهم زندگی میکنن.
- عاخییی. چه خانوادهی قشنگی! راستی عموتال، تو خانواده نداری؟ درسته که منو داداشی رو داری، اما منظورم از اون خانواده هاس که همهی آدما از بدو تولد دارن.
- نمیدونم نانا. اهمیتی هم نداره! مهم اینه که من الان شمارو دارم و شما بهترین خانوادهای بودین که میتونستم پیدا کنم.
آریانا با صدای بلند میخنده و عمو تالش رو بغل میکنه. بی خبر از اینکه شاید این بغل، آخرین بغلی باشه که نصیبشون میشه.
- چقدر دوسم داری عمو تال؟
- همم... از آسمون تا زمین و از زمین تا آسمون، سه بار برای خوش شانسی. کافیه؟
- نه! باید از زمین تا مریخ باشه!
- عه؟ مطمئنی؟ اصلا میخوای یکی یکی از زمین تا همهی سیاره های کهکشانمون باشه؟
- اینم بد نیست. ولی کهکشان یعنی چی عمو تال؟
- بزرگ که شدی میفهمی.
- چقدر چیز زیاده واسه یاد گرفتن وقتی بزرگ شدم!
بله، موضوعات زیادی وجود داشتن که آریانا باید میگرفت و عمو تالش منتظر بود که نانای کوچولوش زودتر بزرگ بشه تا بتونه همهی اونارو خودش بهش یاد بده. اما هیچ کدومشون نمیدونستن که آریانا هیچوقت قرار نیست بزرگ بشه. آقای تال انقدر به این خاطرات فکر کرده بود که لحظه به لحظهش رو حفظ کرده بود. شایدم واقعا دلش میخواست تمام اون خاطرات رو حفظ کنه تا بتونه همیشه به نانای عزیزش فکر کنه. عزیزی که دیگه کنارش نبود. حالا به هر دلیلی... مهم نیست دلیلش چیه، مهم اینه که آقای تال میدونست که دیگه هیچوقت نمیتونه ببینتش. با این وجود، همیشه امیدوار بود. امیدوار یه معجزه که بتونه دوباره آغوش اون دختر کوچولو رو حس کنه. پس کل اون روز، مدام با خودش تکرار کرد و تکرار کرد:
- خبرای خوب... همیشه تو راهن. برای تو، برای من که امیدوارم یه روزی بازم ببینمت، اما نمیدونم کجا... نمیدونم کی...
و اون لحظه، اولین باری بود که آقای تال از عمق وجودش گریه کرد. کسی چه میدونه؟ شاید قبلنا هم توی خلوتش گریهاش گرفته باشه اما اون گریه خیلی بدتر از قبلی ها بود. چون پشتش یه ناامیدی خیلی بزرگ پنهان شده بود. ناامیدیای که فراموش کردنش به معنای فراموش کردن آریانا بود و آقای تال اینو نمیخواست! پس مجبور بود که تا ابد به یاد ناامیدیش زندگی کنه.
افرادی که لایک کردند

دفتر موسسان هاگوارتس همیشه پر از شور بحث بود، اما آن شب چیزی شبیه به محکمه شده بود. شعلههای شمع با هر وزش نامرئی میلرزیدند و سایههای روی دیوار کش میآمدند، انگار خودشان هم نظارهگر قضاوت بودند. میز مربعی بزرگ وسط اتاق که همیشه مکانی برای پیشبرد اهداف آنها بود، امشب سطح بالایی از تنش رو تجربه میکرد!
روونا صاف نشسته بود، انگار کوچکترین خمیدگی در قامتش خیانت به منطق بود. گودریک، سرخرو و عصبانی، مشتهای گره کردهاش را روی میز گذاشته بود. سالازار اما، تکیه داده به صندلی، با همان لبخند سرد تمسخرآمیز که همیشه داشت، نگاهش را به هلگا دوخته بود.
روونا اولین کسی بود که سکوت را شکست.
- این دیگه فقط شایعه نیست، هلگا. همه شنیدن که ماریا توی کلاسهاش زیاده روی میکنه. معرفی کردن جادوی سیاه به دانشآموزا یه چیز، ولی با شور و شوق ازشون حرف زدن و مطالب درسی رو بر اساس اونا تنظیم کردن یه چیز دیگهس! کمکم باید ازش خواهش کنیم در مورد جادوهای دیگه هم یه چیزی در حاشیه کلاساش بگه!
گودریک مشتش را یک بار دیگر روی میز کوبید:
ما این مدرسه رو ساختیم که پناه باشه، نه اینکه کسی بخواد به بچهها تاریکی یاد بده. من خبر موثق دارم که این دختره شبها توی دفترش کلاسای اضافه برای شاگردا میذاره. حالا تصور کنین کسی که توی کلاسای معمولیش که اون همه آدم هستن اونجوری درس میده توی کلاسای خصوصیش چیکار میکنه!
سالازار، نیشخندی به گودریک زد و با صدایی آرام و کشدار ادامه داد:
- جادوی سیاه خودش جرم نیست. ابزاره، مثل بقیه جادوها. مشکل من چیز دیگهست. هیچکس درست نمیدونه این دختر کیه. اصل و نسبش معلوم نیست. تو چرا باید به همچین کسی اعتماد کنی؟
هلگا دمی عمیق گرفت. دستهاش لرز خفیفی داشتن، ولی صداش محکمتر از اون چیزی بود که خودش فکر میکرد.
- داستان اینجوری که شما هم میگین نیست. میدونید که من خودمم با جادوی سیاه میونه خوبی ندارم و اونو مضر میبینم. آره، ماریا هم ممکنه گاهی زیاده روی کرده باشه. ولی این چیزی نیست که بخوایم یه استاد خوب رو براش مجازات کنیم. بعد هم من مطمئنم که بعد از یه مدت، خودش دستش میاد که چجوری باید تعادل رو حفظ کنه.
گودریک نیمخیز شد، صورتش چنان قرمز شده بود که با ردای زرشکی رنگش تفاوت آنچنانی نداشت:
- فرصت؟ اینجا جای آزمون و خطا نیست، هلگا. ما با جون بچهها طرفیم. اگه فرصت دادیم و بدتر شد چی؟ این چیزیه که براش هاگوارتس رو ساختیم؟
روونا که سعی میکرد نگاه و لحنش کمتر اتهامآمیز باشد آرام ادامه داد:
- و از اون بدتر اینه که رابطه شما از چشم کسی پنهون نمونده! اینکه تو با یه شخصی که اینقدر بیمسئولیته توی رابطه باشی به اندازه کافی بد هست. حالا بگذریم که...
هلگا نگاه تند و پر از خشم و کینه به روونا انداخت و غرید:
- بگذریم که چی؟ آره مشکل شما همینه. مطمئنین همه اینا فقط سر جنسیتش نیست؟! اگه یه مرد خوشتیپ و خوشصحبت بود، باز هم به من اعتراض می کردین؟! بهونههاتون به درد خودتون میخوره. به شما هیچ ربطی نداره که من با کی هستم. اگر هم به فکر اخراج ماریا به خاطر چیزایی که درس میده و اتفاقاً شاگردها هم خیلی دوست دارن افتادین، من میتونم نفر بعدی رو هم بهتون معرفی کنم!
سکوت اتاق یخ زد. نگاه هلگاه با نگاه سرد سالازار به همدیگه گره خورد. هیچ صحبت دیگهای به زبان آورده نشد، اما چشمان بعضاً خشمگین و بعضاً نگران موسسان، همهچیز را فریاد زدند. هلگا بیشتر از این طاقت نیاورد. ردای سنگینش را جمع کرد و از اتاق بیرون زد.
راهروهای هاگوارتس در برابرش نمایان شدند. شعلههای مشعلها سایهی او را همان قدری که درونش آشفته بود، پر جنب و جوش نشان میدادند. هوای سرد به صورتش خورد، اما ذهنش جای دیگری بود. خاطرات چون سیلی بر او هجوم آوردند...
ماریا پامل را اولین بار همان روز انتخاب استادان دیده بود. جوان، پرانرژی، با نگاهی که برق جاهطلبی در آن پیدا بود. موهای سیاهش را در سادهترین حالت ممکن جوری از پشت بسته بود که انگار مهمترین چیز برایش این بوده که وقت کمتری ازش بگیرد. ردای سادهی خاکستری و لباسهای کاملاً معمولیاش این پیام را میرساند که باید برای جذب شدن به او زمان بیشتری صرف کنی. وقتی نوبتش شد تا چیزی بگوید، بعد از معرفی خودش، لبخندی شیرینی زد و مثل کودکی که از نقشه خودش برای به دست آوردن یک خوراکی ذوق کرده است، گفت:
- من فکر میکنم بچهها باید جادو رو از همه جهت بشناسن. حتی اون بخشهایی که معمولاً سعی میکنیم نادیدهشون بگیریم. جادو یه هنره و اگه هر قسمت از این هنر رو ممنوع کنیم، داریم اونو از بین میبریم.
کلماتش ساده بود، اما همه منظور را فهمیدند. نگاه روونا سرد شد، گودریک اخم کرد، و سالازار ابرو بالا انداخت. هلگا اما بیشتر از اینکه به سخنانش گوش دهد، زنگ صدایش را میشنید.
چند هفته بعد، شایعات پیچید. دیگر علاقه ماریا به جادوی سیاه از کسی پوشیده نبود. کلاسهای او از همه کلاسهای دیگر شلوغتر میشد و همین اوضاع را خطرناکتر میکرد.
هلگا هر بار که ماریا را میدید، بین نگرانی و شیفتگی گرفتار میشد. در کتابخانه، ماریا از قفسهی محدود کتابی بیرون میکشید و آرام زیر لب میگفت: «چطور میتونیم چیزی رو محکوم کنیم وقتی درست نمیشناسیمش؟»
هلگا کتاب را از دستش میگرفت، لبخند خستهای میزد: «شناخت با آموزش فرق داره.»
ماریا فقط شانه بالا میانداخت، بیخیال و پرشور.
این بحثها بارها و بارها تکرار شد. در راهروهای خلوت، در آشپزخانه، در کلاسهای خالی بعد از درس. هر بار هلگا سعی میکرد آرامش را به او منتقل کند، و هر بار ماریا با بیپروایی مرزها را میلرزاند.
رابطهشان، آرام آرام شکل گرفت. این ارتباط از آنهایی نبود که بر اساس عقل و منطق به وجود بیاید، بلکه نگاههای طولانی، دستهایی که کنار هم روی کتابها میلغزید و قدم زدنهای شبانه در راهروهای خالی آنها را پیش میبرد.
از این فکر و خیالات گذشته بیرون آمد.
شعلهی شمعها هنوز در ذهن هلگا لرزان بود که خودش را جلوی دفتر ماریا دید. در را باز کرد و داخل شد. ماریا آنجا بود، میان تودهای از کتابها، با همان نگاه سرزنده و برق در چشمهایش.
هلگا بدون مقدمه خروشید:
- میدونی همه چی میگن؟ میدونی داری هم خودت رو و هم رابطمون رو و هم احتمالاً دانشآموزهای هاگوارتس را به باد میدی؟!
ماریا بدون این که برق چشمهایش کم شود با بیخیالی جواب داد:
- بذار بگن هلگا. از چی میترسی عزیزم؟ همونطوری که بارها و بارها برات گفتم این کاری که من دارم میکنم، هیچ چیزی غیر از خدمت به جادو و جادوگری نیست.
- این ترس بیدلیل نیست، ماریا. تو زیادی پیش میری. این به نفع هیچکس نیست! اصلاً برات مهم نیست که من چه احساسی دارم؟
ماریا با حرکتی سریع کتاب را بست. بالاخره لبخند جذابش از گوشه لبش پاک شده بود. با لحن سردی گفت:
- من فقط دارم چیزی رو یاد میدم که وجود داره. کاری رو میکنم که بهش اعتقاد دارم. تو خودت هم بعد از اینکه با جادوی سیاه آشنا شدی اعتراف کردی که اونجوری که فکر میکردی مخرب نبوده!
- اون فرق داره، ماریا. اونا بچهان. نمیفهمن چقدر مرز باریکه.
ماریا برای لحظهای ساکت شد. بعد آهی کشید و گفت:
- بگو که فقط مشکلت شاگردان. بگو که حرفایی که میزنی ربطی به جایی که الان ازش میای نداره! اونوقته که میتونم به حرفات فکر کنم.
هلگا رویش را از او برگرداند و به سمت پنجره رفت. نگاهش را به آسمان شب که پر از ابرهای سیاه بود و ستارههای کمی در آن بودند دوخت.
- من نمیخوام این چیزی که داریم رو از دست بدم.
برخلاف چیزی که ماریا انتظار داشت، به جای غم و بغض، لحن هلگا سردتر از همیشه بود. همین سردی باعث شد که لحظاتی سکوت بین آنها برقرار شود.
بالاخره ماریا بود که احساس کرد باید حرف بزند.
- ببین، نمیخوام قولی بدم که نتونم بهش عمل کنم. اما سعی میکنم محتاطتر عمل کنم.
هلگا در حالی که بر میگشت و به ماریا نگاه میکرد صورتش غرق لبخند شد. هرچند حالا دیگر برق همیشگی را در چشمان او نمیدید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج


