هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۸:۳۸:۲۳ چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲
#1
نام:ملانی استانفورد

رتبه خون:اصیل زاده

گروه :گریفیندور

چوب دستی: ۱۱ اینچ طول دارد، جنس آن از چوب راش و دارای مغزی از پر ققنوس و انعطاف پذیر است.

جارو: آذرخش 2023

جغد:بانداژی

شغل: دانش آموز هاگوارتز و جستجوگر تیم کوییدیچ گریفیندور - کاراگاه آژانس کاراگاهی .
.
پاترونوس: ققنوس.

جبهه: طرف آدم خوبا- محفل

خصوصیات ظاهری: موهای بلند به رنگ قهوه ای تیره و حالت دار، چشم های قهوه ای تیره و دست ها از مچ تا ساعد و گردن باند پیچی شده اند. قد متوسط و لباس های همیشگی اش شامل یک کت کرمی رنگ بلند تا زیر زانو همراه با شلوار به رنگ قوه ای نسبتا روشن و پیرهن سفید و گیره با سنگ سبز به جای کرات. دارای نگاهی عمیق و عجیب که میتواند کاملا مهربان و دلسوز یا برنده و کنجکاو وریز بین باشد. معمولا مو هایش را از فرق باز کرده و میتوانید او رادر حالی که روی مبل لم داده و مشغول فکر کردن در مورد چیزی است یا دارد کتاب میخواند یا مینویسد پیدا کنید.

علاقه مندی ها : گربه ها ، کتاب ، چاقو ، خودکشی ، معما و چرونده های جنایی.

تنفر: موجوداتی که آنها را به دلیل ویژگی های اخلاقی نامناسب رذل می خواند .

اخلاق: مرموز ، باهوش ، شاد و فعال ، کرم ریز ، باهوش ولی گاهی خنگ و پایه ولی نه زیاد.

توانمندی ها: داشتن اطلاعات از تقریبا هر چیزی که تصورش رو داشته باشید، یادگیری سریع، تند خوان، مسلط به جادو اعم از سیاه و سفید، کویدیچ ، بازی دادن و بازی کردن، مار زبان.

بیوگرافی: جیانا دختری است که به راحتی میتواند با او دوست شد و هر وقت نیاز داشته باشی کنارت است اما جنبه ای در مورد او وجود دارد که فهمیدن آن اندکی دشوار است. در چهار سالگی به دلیل مرگ پدر و مادرش در یک درگیری ماگلی در خیابان افسرده شد و تا زمان رفتن به هاگواترز ناپدید شد هرچند وقتی بازگشت با دختر قبلی قابل مقایسه نبود اما افراد زیادی در زندگی او حضور ندارند که شناخت کاملی از شخصیتش داشته باشند.
به محض عصبانی کردنش خود را برای دیدن مرلین آماده کنید چون نقشه هایی برایتان میکشد که با دست خودتان، خودتان را در چاه بیندازید.

شعار شخصی: یه خودکشی در زمان و مکان درست داشته باش! مرگ توی پیری خسته کنندس وعشق از اون خسته کننده تره.



اولا لطفا پستی که ارسال کردی و ویرایش مدیر یا ناظر روش می‌خوره رو پاک نکن!
دوما تو پست قبلی که پاکش کردی توضیح دادم که حتما باید برای گرفتن شخصیت جدید شناسه جدید بسازی.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۹/۲۹ ۱۹:۱۹:۳۵

اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: خداحافظ پروفسور دامبلدور... (مایکل گمبون درگذشت)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۰:۴۷ سه شنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۲
#2
روحش شاد...دومین دامبلدور رو هم از دست دادیم


اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹ چهارشنبه ۴ آبان ۱۴۰۱
#3
نام: جیانا گریس ماری

رتبه خون:اصیل زاده

گروه : گریفیندور

چوب دستی: ۱۱ اینچ طول دارد. جنس آن از چوب راج و دارای مغزی از پر ققنوس است. و انعطاف پذیر است

جارو: آذرخش 2021

جغد: هدویک

شغل: دانش آموز هاگوارتز و جستجوگر تیم کوییدیچ گریفیندور -کاراگاه مخفی .
.
پاترونوس: ققنوس.

خصوصیات ظاهری: موهای آشفته و بلند به رنگ قهوه ای تیره(فر)، زخمی عجیب در دست راستش دارد چشمانی آبی دارد .

علاقه مندی ها : تقریبا همه چیز مخصوصا گویدیچ و آلبوس پاتر.

تنفر: موجوداتی که آنها را به دلیل ویژگی های اخلاقی نامناسب رذل می خواند .

اخلاق: :او دختری شاد و سرزنده در عین حال بسیار شیطون ولی با محبت ولی شجاع است . استعدادی شیطانی هم دارد که از آن استفاده چندانی نمی کند .

بیوگرافی: جیانا دختر دو تن از ماهر ترین جادوگران زمان خودش بود ولی وقتی او پنج ساله بود حمله ای رخ داد که هیچ کس جز خودش از جزئیات آن خبر ندارد و هیولایی در درون او مهر شد و پدر و مدرش را از دست داد،در کودکی همه از او نفرت داشتند ولی با رفتنش به هاگوارتز همه چیز عوض شد. با بهترین دوستان خود یعنی آلبوس و رز و اسکورپیوس و لیلی و جیمز در قطار سال اول آشنا شد ولی در سال سوم تازه دوستی انها شکل گرفت.

تنها زندگی می کند و از ابتدا جادوگری ماهر بود گرچه طوری وانمود می کرد که انگار چیزی بلد نیست تا از او استفاده نشود. او در حل بسیاری از پرونده های ناتمام و راز ها با در خطر انداختن زندگی خودش برای محافظت از دوستانش شرکت داشته و زندگی او راز های زیادی دارد ، شاگردی نمونه و همچنین همکلاسی آلبوس نیز هست.رئیس ارتش نابودی دلفی، بهترین دوست آلبوس سوروس پاتر بعد از اسکورپیوس و بدون داشتم هیچ رگ وریشه ای از اسلیترین مار زبان که خود یک معما است.
زمان برگردانی دارد که همیشه همراهش است و زیاد در زمان سفر می کند. معمولا در خواب حرف می زند ولی کسی نمیفهمد که او چه می گوید.
از منتظر ماندن متنفر است زود عصبانی می شود و معمولا رک است گرچه به خوبی میتواند تمام احساساتش را مخفی کند.
عاشق خون است گرچه از هر چیز مرده ای کاملا وحشت دارد.

سلام تصحیح شود لطفا



انجام شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۸/۹ ۱۳:۵۶:۳۳

اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۰:۳۱ چهارشنبه ۴ آبان ۱۴۰۱
#4
شونه همون جوری که بالا و پایین می پرید و شاه شاه می کرد پای بلاتریکس رو روی خودش حس کرد و ترق. صدا به قدری برای همه مهیب بود که حتی ایوا از خودن دست کشید.
-چی...چیکار کردی؟
-هیج کس حق نداره بجز لرد سیاه پادشاه باشه.
-اما اون پادشاه یه کارخونه متروک بود بلا.

کم کم شوک حادثه جایش را به خشم می داد.
-شونه اربااااااااااااااااااااااااابببببببب.
-شونه پروفسوووووووووووووووورررر.

شانه در حالی که نفس های آخرش را می کشید نگاهی به پروخاله اش کرد.
-هنوز...یادم....نیست تو کی هستی...ولی ...به عنوان....پادشاه....دستور میدم...
-ریپرو.

مالی ویزلی با چوبدستی اش شانه را درست کرد.
-ای بابا رون و فرد و جور و بیل اینقدر تو بچگی همه چیز رو میشکستن رفتم چند تا ورد مخصوص تعمیر یاد گرفتم بفرمایین دعوا نکین جاش مهربون باشین.
-کاملا درسته به جای این که هی زاویه دید رو بین محفل و رگخوار ها شوت کنین بچسبین به ادامه.
-چی؟
-ولش کنین این تو یه دنیای دیگه است فقط جسمش اینجاس. معلوم نیست محفلیه یا مرگخوار با اون رداش.
- لابد از گوچه اسنیگرز...استیگرز...اه یادم نمیاد اسمش چی بود از همون جا معجون روان گردان خریده ولش کنین.
- من هنوز گشنمه.
-اصلا چرا محفلی ها اینقدر رو مخن؟
-چه ربطی داره اصلا؟
- به ریش مرلین همتون عجیبین.
-دست کم نور سفید گرما و سرما رو حفظ میکنه سیاه زود جوش میاره زود هم یخ میکنه.
-حرفتو پس بگیر.
- مگه همین بلاتریکس شونه رو شقه نکرد؟اگه مالی عزیزم نبود الان میخواستین چی کار کنین؟
-فرزندام آرام باشید صلح همیشه بر جنگ پیروز می شه ، جنگ جزویرانی و تلفات چیزی نداره.
- ولی پروفسور آخه اینا دیگه پاتیلش رو درآوردن.

در همین هین شانه که حالش جا آمده بود دست پسر خاله را گرفت و دو پا داشت دو تا دیگه قرض کرد و در رفت.

در حالی که همه مشول صحبت بودند و بعضی دست به ردا شده بودن ناگهان جیانا که داشت کتی را تکان تکان می داد ناگهان متوجه غیبت شانه شد. کتی هم که چشمش به جای خالی شانه افتاد داد زد:
-در رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بگیرینششششششششششششششششش.

نزدیک به دویست نفر سیاه و سفقید به دنبال شانه و پسروخاله سرازیر شدن . ناگهان سدریک از خواب خوش پرید و در حالی که بالش کوچکتری را که نزدیک بالشش بود برای شانه ی خاص و عزیزش هنری که مال ارباب بود جابجا می کرد دوباره به خواب رفت.


اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ سه شنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۱
#5
گرچه راه رفتن با آن کفش ها و اندام برایش سخت بود ولی هرچی بود بهتر از بدن گری بک بود . ناگهان شمایل سیاهی با موهای سیاه و چرب روبرویش ظاهر شد.
- دوریا بلک...فکر می کردم الان دیگه تو جلسه باشی.
-س..سوروس...
- اسنیپ ...گرچه این که یکی از خاندان بلک من رو به اسم کوچک صدا بزنه باعث افتاخره ولی...
ریموس گیر افتاده بود دیگر وقتی نداشت تا همه چیز را برای سوروس توضیح دهد و از طرفی به همین راحتی هم نمی شد از او گذشت. ناگهان یاد نگاه عمیق دوریا افتاد او اکنون دوریا بود نه ریموس.
-فکر می کردم لرد تنها شخصی هستن که اینجا لیاقت احترام کامل رو دارن.
- در این شکی نیست.
- همون طور که میدونین داره دیر میشه و لرد از دیر کردن متنفرن.

تا جایی که می شد سعی کرد صدایش نلرزد و با اعتماد بنفس ولی سرد به نظر برسد و گویی که جواب داده باشد سوروس سرش را به نشانه تایید خم کرد.
- امیدوارم رمز رو بلد باشین.
- البته ...خون اصیل و پاک.

دری که چند ثانیه پیش وجود نداشت تکان مختصری خورد و باز شد. راه پله نسبتا بلندی نمایان شد که به سمت تاریکی می رفت ، نفس ریموس در سینه حبس شد بالاخره موفق شده بود.
- اول شما...
- البته...اسنیپ.
هر دو سرازیر شدند. سنگ های راهرو نمور بودند ولی هیچ تار عنکبوتی دیده نمی شد. با جادو تمام راه پله را طلسم کرده بودند تا حس وحشت و احترام همه را برانگیزد. کم کم به محل جلسه می رسیدند صندلی ها به طور منظم دور میز بزرگی چیده شده بودند و شخصی با پوست سفید و چشمان قرمز و رعب انگیز در انتهای میز نشسته بود و در اطراف او بلاتریکس لوسیوس مالفوی و عده دیگری از مرگخوارها نشسته بودند.حس سردی تمام وجودش را در بر گرفته بود ولی باید به این حس غلبه می کرد. چوبدستی اش را لحظه ای لمس کرد تا مطمئن شود نزدیکش است.
- خب بهتره که جلسه رو شروع کنیم.


اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: جادوگر فصل
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱
#6
پروفسور دامبلدور که تو فرصت کم تقریبا دوباره محفل رو سرپا کردن البته لرد هم فوق العاده هستن


اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: بهترین تازه وارد
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱
#7
با اجازه خودم نه شوخی کردم لیلی


اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: بهترین نویسنده
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱
#8
کتی بل و جیسون سوان و آرکو نتونستم بینشون بگم کی بهتره


اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ شنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۱
#9
آرام نگاهی به سرسرای بزرگ انداخت و آهی از حسرت و دلتنگی کشید. دستی به شکم برآمده اش کشید و لبخندی زد. زمان برگردان را در دستش فشرد و زیر شنل نامرئی جایی که هیچ کس نمی رفت قایم شد. زمان متوقف شد. کمی فکر کرد و سپس به عقب برگشت. جیانا آدم ها را می دید که عقب عقب می رفتند و دیوار ها جدید تر می شدند. کم کم به زمانی که میخواست رسید. زمان به حرکت درآمد. جیانا و کتی مو های کل مدرسه را قرمز کردند. جیانا خنده ای آرام کرد...جیانا و لیلی و آلبوس دردسر درست کردند ... اولین جام قهرمانی کوویدیچ و گروه ها را بالا بردند...جیانا در آزمون سمج قبول شد...اولین بوسه...کلاه گروهبندی او را گریفیندور فرستاد... به اسکورپیوس و آلبوس مخفیانه کمک کرد...چند بار به خاطر کار هایش تنبیه شد...زمان بالاخره به حالت عادی برگشت. شنل را تا کرد و در جیب ردایش که طلسم گسترش رویش اجرا کرده بود گذاشت. آلبوس پیشش آمد.
- حالت خوبه؟
-آره تا وقتی تو کنارمی عالی ام... داشتم به خاطرات فکر می کردم...چه روزایی بود.

آلبوس جیانا را در آغوش می گیرد و دستی به شکمش جایی که بچه شان بود می کشد .
- به زودی اونم میاد اینجا و خاطرات خوبی می سازه ، حتی بهتر از ما...البته اگه پرونده های مامانش تو ادراه کاراگاه ها بگذاره.
جیانا می خندد و با آرنج سلقمه ای به آلبوس می زند.
-شوخی کردم گرچه واقعا دل خودمم تنگ شده بود. اگه به خاطر پرونده ات نبود اینجا نبودیم . درست قبل از شروع سال تحصیلی...
- ببینم یادته از اینجا متنفر بودی؟
-خب...وقتی یکی باشه تا باهاش قانون رو یکم بشکنی و ...
- آلبوس.
- باشه ... باشه...امیدوارم اخلاقش به تو نره.
- چطور جرعت میکنی؟
آلبوسودر حالی که از خنده روده بر شده به جیانا نگاه می کند که می خندد.
- مرلین رو شکر که دست کم مطمئنم مثل مادرش سرسخت میشه.
- آلبوس خب خودتم سرسختی..ممنونم...
-کتی رو ازش خبر داری؟
- دیروز دیدمش داشت برای سمینار حیوانات جادویی و شوخی های جادویی آماده می شد.
-واقعا؟خب امیدوارم کارمند های آب نبات فروشی در امان بمونن .
-آلبوسسسس.
-راستی پروفسور مک گانگال میخواد ببینتت فکر کنم تو دردسر افتادی.
- یادش بخیر.

هر دو به سمت در سرسرا می روند.جیانا زیر لب زمزمه می کند:
- تو هم میای اینجا زیاد طول نمی کشه .
ناگهان جیانا می ایستد.
- چی شد؟
- بچه...بچه لگد زد!
- واقعا؟الان؟
آلبوس خوشحال و متعجب به سمت جیانا می آید. دستش را روی شکم جیانا می گذارد طولی نمی کشد که او هم حرکت بچه را حس می کند


اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#10
از جاروی جیغ تا مرلین


VS


چهار چوبدستی دار


پست اول


در خانه ریدل ها

- چی گفتی؟ تو چه غلطی کردی پسره ی ملعون؟
- ارباب غلط کردم ببخشید.
-ما؟ ما با این ابهت و صلابتمان برویم آن محفل داغون و خاک گرفته تا در جشن صلح کمک کنیم؟ ما جنگ را دوست داریم بعد صلح کنیم؟ تا تبدیل به یک چیز با ارزش تر مثل میز نکردیمت از جلوی چشم ما دور شو.
- اما ارباب من که واقعا منظورم نبود ...چیز یعنی منظورم این نبود که واقعا کمکشون کنیم که... گفتین میخواین بهم بریزیمشون و جشنشون رو کوفتشون کنیم خب اینم بهترین راهه.
- ساکت ما میگوییم بهترین راه چیه ... خب ما تظاهر می کنیم که میخواهیم کمک کنیم ولی در اصل پدرشان را در می آوریم.
- ولی ارباب این نظر من...

بلا با چوبدستی اش بر سر اسکورپیوس کوبید.
- البته ارباب بعد از قانون حجاب اجباری این بهترین تصمیمیه که گرفتین.

لرد در حالی که کم مانده بود منفجر شود و رنگ صورتش به ارغوانی می زد به بلا خیره شد.
- ما از حجاب اجباری متنفریییییییییییییییم حجاب سفیییییییدهههههه.
- ب...ببخشید...ارباب...
- کروشیو نثار همه تان تا آواداکاداورا نصیبتان نکردیم برییییییید.

- خب اینم پاتیل شوری که تو توش گفتی معجون بپزیم چه گلی تو سر کنیم؟
- بلا
- الان نه ... کی حاضره تا اون خونه زوار در رفته بره؟ اصلا توقع داری خود ارباب پیشنهاد بدن لابد دیگه چی؟ بریم دست بود اون محفلی های....
- بلا
- میگم الان نه....تو رو باید بدم دست تستسترال ها آره.
- بلاااااااا
- کروشیوووووو...ساکت شو پلاکس.
- آخ....میخواستم بگم...اسکور تو تیمش دو تا محفلی داره
-خب ، این چه ربطی داره سه ساعته سرمو بردی.
- خب محفلی ها میتونن خبر رو ببرن.
- و دقیقا چرا باید این کار رو بکنن؟
- خب محفلی ها عاشق کمکن.

بلاتریکس اخم های درهمش باز شد.
- فکر بدی هم نیست ها ولی کی قراره بهشون بگه ؟ و چی قراره بگه؟

نگاه تمام حاضران به اسکورپیوس و تری دوخته شد
چند دقیقه بعد جیانا و گابریل بی خبر از همه جا در حالی که از خستگی ولو شده بودند و آسمان را که روبه تاریکی می رفت و طلایی آبی شده بود نگاه می کردند چشمشان به تری و اسکورپیوس افتاد که به سمتشان می آمدند.
- بچه ها نظرتون راجب یکم کمک چیه؟
-چی؟

کمی بعد در خانه شماره ۱۲ گریمولد
- بله پروفسور...باورش برای خودمم سخته ولی گفتن میخوان کمک کنن.
- یه بار دیگه بگو گابریل فرزندم از اول ...آخه فکر کنم گوش هام مشکل پیدا کرده.

دختر کوچولوی ویزلی مو های دامبلدور را از جلوی گوشش کنار می زند.
- پروفسوررررر... اونا میگن مرگخوار ها میخوان کمک کننننن.
- آخ فرزندم کر خب نیستم باورم نمی شد.
- ببخشید پروفسور.
- یعنی ممکنه؟ یعنی ممکنه تام بالاخره به راه درست برگشته باشه؟

اشک در چشمان دامبلدور حلقه می زند.
- ولی پروفسور این خیلی مشکوکه.
- اوه فرزندم بهتره نیمه پر لیوان رو ببینیم...هر کسی لیاقت یه شانس دوباره رو داره... حالا فرزندانم کی قراره بیان؟
-خب...

همان موقع در باز شد و سیلی از مرگخواران روی هم افتادند و ولدمورت که پشت سر آنها تنها کسی بود که نیفتاده بود و در حالی که با عصبانیت به مرگخوارانش نگاه می کرد سعی کرد طبیعی به نظر بیاد ولی معلوم بود که اصلا خوشش نمی آید.
- کتی؟
-جیانا!

کتی که زیر مرگخوار ها گیر کرده بود خود را بیرون کشید.


اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.