گادفری به مرگخوارهای برهنه ای که کف تالار افتاده بودند و ناله های دردآلود می کردند، نگاه کرد. بدن های آن ها پر از جای دندان های نیش خون آشام بود و عده ای از آن ها قطع عضو شده، یک یا دو چشمشان از حدقه خارج شده، بینی یا قسمتی از گونه شان کنده شده و یا انگشت ها و دست ها و پاهایشان قطع شده بود.
گادفری لرزید و انزجار وجودش را فرا گرفت.
"لرد سابیس، من هیچ چیز گرانبها، والا و بدیعی در این جا نمی بینم. شما یک تکه کثافت را برمی دارید و آن را تبدیل به یک چیز مشمئزکننده تر می کنید."
چشمان سیاه و پر از جنون سابیس درخشید و اشک شوق در آن ها جمع شد.
"و آیا تو درخشش پاکی را که از داخل این چیزهای مشمئزکننده تر به بیرون تراوش می کند، نمی بینی؟ آیا این همان کاری نیست که خدا انجام می دهد؟ گناهکاران را در جهنم به بدترین شکل تنبیه می کند تا وجودشان را دوباره بی آلایش کند."
"شما دشمن راهب ها هستید، ولی حرف هایتان شبیه آن هاست."
لبخندی اریب بر لب های سرخ و خون آلود سابیس نشست و خنده ی ریزی کرد.
"چه تناقصی. اما نباید به من خرده بگیری، گادفری عزیزم. خدا و شیطان نیز دشمن یکدیگر هستند، ولی کارهایشان خیلی به هم شبیه است."
گادفری حس کرد درد قلب نفرین شده اش در حال تشدید است و دیدن مرگخوارهای زخمی و قطع عضو شده به بهتر شدن وضعش کمکی نمی کرد، پس گفت:
"چرا این قدر اصرار داشتید به دیدن شما بیایم، در صورتی که می دانستید حال مساعدی ندارم."
سابیس به سمتش آمد و دستش را روی قلب او گذاشت و با لحنی دلسوزانه گفت:
"گادفری بیچاره ی من، می دانم چه بلایی سرت آمده. ترحم تو باعث شد به این عذاب دچار شوی. اگر سر آن کوچولوی پلید را قطع می کردی و او را به آتش می کشیدی، کارت به این جا ختم نمی شد."
گادفری نمی خواست تصور کند رزالی در صورت دیدن جنازه ی سوخته و بدون سر دخترش چه عکس العملی نشان می داد. سابیس که ذهن گادفری را خوانده بود، گفت:
"آن راهبه ی به ظاهر معصوم چشم آبی، اوه بله، اگر لوسیندای کوچکش را در آن وضع می دید، قطعا دیوانه می شد و آن هنگام ذات پلیدش را بیش از پیش به نمایش می گذاشت."
گادفری دست سابیس را از روی قلبش برداشت و از او فاصله گرفت.
"رزالی پلید نیست، او فقط یک مادر است."
"او با حیله گری به تو نزدیک شد تا به هدف شومش برسد. می دانی، او از اولین لحظه ای که تو را دید، فقط یک فکر را در سرش می پروراند، داشتن فرزندی از تو."
رنگ از روی گادفری پرید.
"شما اشتباه فکر می کنید."
سابیس چشمان سیاهش را که به سان گودال های دوزخی بی انتها بودند، به چشمان گادفری دوخت.
"تو هم این افکار را در ذهنش دیده بودی، مگر نه؟"
"ذهن خوانی عمل ظریفی است و امکان خطا زیاد است. حال اگر اجازه بدهید، من از این جا بروم. حس می کنم اگر یک لحظه بیشتر این جا بایستم، هوشیاری ام را از دست خواهم داد."
"بی ملاحظگی مرا ببخش، گادفری عزیزم. من باید زودتر از تو پذیرایی می کردم تا کمی قوت بگیری."
و بعد آستین توری پیراهنش را عقب داد و مچ دستش را به سمت دهانش برد و آن را با دندان های نیش تیزش سوراخ کرد. خون سرخ از مچ رنگ پریده اش جاری شد و رایحه ای مطبوع و بهشتی فضا را دربرگرفت.
گادفری با حالتی که انگار تحت طلسم فرمان است، به سمت سابیس رفت و در مقابل او زانو زد. سابیس مچ دستش را روی دهان او گذاشت و گادفری با ولع شروع کرد به نوشیدن.
یک قلعه ی قدیمی در دوران باستان. خالقش، بنجامین که زره به تن و سوار بر اسب به همراه گروهی از سربازان از آن جا خارج شد و به میدان جنگ شتافت.
بنجامین که اسیرهای جنگی را به یک تالار پر از وسایل شکنجه آورده بود و سابیس که لبخندزنان با دست های گشوده به سمت آن ها می آمد.
اسیری که به تخت بسته شده و سابیس بالای سرش ایستاده بود و داشت یک جسم نوک تیز را به چشمش نزدیک می کرد.
گادفری که نمی خواست چیز بیشتری ببیند، دهانش را از مچ سابیس جدا کرد و همان طور که نفس نفس می زد، روی زمین خم شد.
"شما و بنجامین همدیگر را می شناسید. من این را نمی دانستم. او هیچ وقت درباره ی شما چیزی به من نگفت."
سابیس یک دستمال از جیب سینه اش بیرون آورد و خون را از مچ دستش پاک کرد. بعد به گادفری کمک کرد تا از روی زمین بلند شود و او را به سمت یک کاناپه برد و هر دو آن جا کنار یکدیگر نشستند.
سابیس:
"او از من انزجار داشت و دارد و همیشه از خودم می پرسم که چرا باید این طور باشد؟ او گناهکاران را به یک باره می کشد، اما من جسم آن ها را صیقل می دهم تا روحشان پاک شود و فرصت یک زندگی نیک را به دست آورند."
"اما آیا واقعا همین طور می شود که شما می گویید؟ آیا اعمال شما باعث نمی شود که آن ها بیش از پیش در تاریکی و گناه فرو روند؟"
"این سرانجام برای برخی از آن ها پیش می آید. اما آن عده که اراده ای فولادین دارند، در مقابل ضربه های آلات هنری من دوام می آورند و در نهایت به اثری دلکش تبدیل می شوند."
سابیس با گفتن این حرف ها لبخند رضایتمندانه ای به لب آورد و گادفری با خودش فکر کرد که باید از این موجود فاصله بگیرد، اما نمی توانست طعم ناب خون او و حس آرامشی که به واسطه ی نوشیدن آن در قلبش ایجاد شده بود را فراموش کند. عجیب نبود که خون آشامی مثل سابیس چنین خونی داشته باشد؟
سابیس دستش را دور او حلقه کرد و به او اشاره کرد که بلند شود و هر دو به سمت خروجی قصر رفتند.
"برای اولین ملاقاتمان کافی است، گادفری عزیزم. الان می خواهم مشغول انجام کارهای هنری شوم و قلب تو تحمل دیدن آن را نخواهد داشت. من باز هم تو را به این جا دعوت خواهم کرد و ما با یکدیگر گفت و گو خواهیم کرد و من خون خود را به تو تقدیم خواهم کرد."
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


