جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

73 کاربر(ها) آنلاین هستند (43 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
73 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

ماجراهای مردم شهر لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 24 خرداد 1403 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
"می بینی؟ من این موجودات شرور را به آثار هنری گرانبها تبدیل می کنم. این گونه از دل روح و جسم متعفنشان نوری والا و بدیع سرچشمه می گیرد."

گادفری به مرگخوارهای برهنه ای که کف تالار افتاده بودند و ناله های دردآلود می کردند، نگاه کرد. بدن های آن ها پر از جای دندان های نیش خون آشام بود و عده ای از آن ها قطع عضو شده، یک یا دو چشمشان از حدقه خارج شده، بینی یا قسمتی از گونه شان کنده شده و یا انگشت ها و دست ها و پاهایشان قطع شده بود.

گادفری لرزید و انزجار وجودش را فرا گرفت.
"لرد سابیس، من هیچ چیز گرانبها، والا و بدیعی در این جا نمی بینم. شما یک تکه کثافت را برمی دارید و آن را تبدیل به یک چیز مشمئزکننده تر می کنید."

چشمان سیاه و پر از جنون سابیس درخشید و اشک شوق در آن ها جمع شد.
"و آیا تو درخشش پاکی را که از داخل این چیزهای مشمئزکننده تر به بیرون تراوش می کند، نمی بینی؟ آیا این همان کاری نیست که خدا انجام می دهد؟ گناهکاران را در جهنم به بدترین شکل تنبیه می کند تا وجودشان را دوباره بی آلایش کند."

"شما دشمن راهب ها هستید، ولی حرف هایتان شبیه آن هاست."

لبخندی اریب بر لب های سرخ و خون آلود سابیس نشست و خنده ی ریزی کرد.
"چه تناقصی. اما نباید به من خرده بگیری، گادفری عزیزم. خدا و شیطان نیز دشمن یکدیگر هستند، ولی کارهایشان خیلی به هم شبیه است."

گادفری حس کرد درد قلب نفرین شده اش در حال تشدید است و دیدن مرگخوارهای زخمی و قطع عضو شده به بهتر شدن وضعش کمکی نمی کرد، پس گفت:
"چرا این قدر اصرار داشتید به دیدن شما بیایم، در صورتی که می دانستید حال مساعدی ندارم."

سابیس به سمتش آمد و دستش را روی قلب او گذاشت و با لحنی دلسوزانه گفت:
"گادفری بیچاره ی من، می دانم چه بلایی سرت آمده. ترحم تو باعث شد به این عذاب دچار شوی. اگر سر آن کوچولوی پلید را قطع می کردی و او را به آتش می کشیدی، کارت به این جا ختم نمی شد."

گادفری نمی خواست تصور کند رزالی در صورت دیدن جنازه ی سوخته و بدون سر دخترش چه عکس العملی نشان می داد. سابیس که ذهن گادفری را خوانده بود، گفت:
"آن راهبه ی به ظاهر معصوم چشم آبی، اوه بله، اگر لوسیندای کوچکش را در آن وضع می دید، قطعا دیوانه می شد و آن هنگام ذات پلیدش را بیش از پیش به نمایش می گذاشت."

گادفری دست سابیس را از روی قلبش برداشت و از او فاصله گرفت.
"رزالی پلید نیست، او فقط یک مادر است."

"او با حیله گری به تو نزدیک شد تا به هدف شومش برسد. می دانی، او از اولین لحظه ای که تو را دید، فقط یک فکر را در سرش می پروراند، داشتن فرزندی از تو."

رنگ از روی گادفری پرید.
"شما اشتباه فکر می کنید."

سابیس چشمان سیاهش را که به سان گودال های دوزخی بی انتها بودند، به چشمان گادفری دوخت.
"تو هم این افکار را در ذهنش دیده بودی، مگر نه؟"

"ذهن خوانی عمل ظریفی است و امکان خطا زیاد است. حال اگر اجازه بدهید، من از این جا بروم. حس می کنم اگر یک لحظه بیشتر این جا بایستم، هوشیاری ام را از دست خواهم داد."

"بی ملاحظگی مرا ببخش، گادفری عزیزم. من باید زودتر از تو پذیرایی می کردم تا کمی قوت بگیری."

و بعد آستین توری پیراهنش را عقب داد و مچ دستش را به سمت دهانش برد و آن را با دندان های نیش تیزش سوراخ کرد. خون سرخ از مچ رنگ پریده اش جاری شد و رایحه ای مطبوع و بهشتی فضا را دربرگرفت.

گادفری با حالتی که انگار تحت طلسم فرمان است، به سمت سابیس رفت و در مقابل او زانو زد. سابیس مچ دستش را روی دهان او گذاشت و گادفری با ولع شروع کرد به نوشیدن.

یک قلعه ی قدیمی در دوران باستان. خالقش، بنجامین که زره به تن و سوار بر اسب به همراه گروهی از سربازان از آن جا خارج شد و به میدان جنگ شتافت.

بنجامین که اسیرهای جنگی را به یک تالار پر از وسایل شکنجه آورده بود و سابیس که لبخندزنان با دست های گشوده به سمت آن ها می آمد.

اسیری که به تخت بسته شده و سابیس بالای سرش ایستاده بود و داشت یک جسم نوک تیز را به چشمش نزدیک می کرد.

گادفری که نمی خواست چیز بیشتری ببیند، دهانش را از مچ سابیس جدا کرد و همان طور که نفس نفس می زد، روی زمین خم شد.
"شما و بنجامین همدیگر را می شناسید. من این را نمی دانستم. او هیچ وقت درباره ی شما چیزی به من نگفت."

سابیس یک دستمال از جیب سینه اش بیرون آورد و خون را از مچ دستش پاک کرد. بعد به گادفری کمک کرد تا از روی زمین بلند شود و او را به سمت یک کاناپه برد و هر دو آن جا کنار یکدیگر نشستند.

سابیس:
"او از من انزجار داشت و دارد و همیشه از خودم می پرسم که چرا باید این طور باشد؟ او گناهکاران را به یک باره می کشد، اما من جسم آن ها را صیقل می دهم تا روحشان پاک شود و فرصت یک زندگی نیک را به دست آورند."

"اما آیا واقعا همین طور می شود که شما می گویید؟ آیا اعمال شما باعث نمی شود که آن ها بیش از پیش در تاریکی و گناه فرو روند؟"

"این سرانجام برای برخی از آن ها پیش می آید. اما آن عده که اراده ای فولادین دارند، در مقابل ضربه های آلات هنری من دوام می آورند و در نهایت به اثری دلکش تبدیل می شوند."

سابیس با گفتن این حرف ها لبخند رضایتمندانه ای به لب آورد و گادفری با خودش فکر کرد که باید از این موجود فاصله بگیرد، اما نمی توانست طعم ناب خون او و حس آرامشی که به واسطه ی نوشیدن آن در قلبش ایجاد شده بود را فراموش کند. عجیب نبود که خون آشامی مثل سابیس چنین خونی داشته باشد؟

سابیس دستش را دور او حلقه کرد و به او اشاره کرد که بلند شود و هر دو به سمت خروجی قصر رفتند.
"برای اولین ملاقاتمان کافی است، گادفری عزیزم. الان می خواهم مشغول انجام کارهای هنری شوم و قلب تو تحمل دیدن آن را نخواهد داشت. من باز هم تو را به این جا دعوت خواهم کرد و ما با یکدیگر گفت و گو خواهیم کرد و من خون خود را به تو تقدیم خواهم کرد."

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 16 خرداد 1403 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
با فرو رفتن سوزن به نوک انگشت اشاره دست چپش، یوریکا هینی کشید و دستشو از سوزن و پارچه فاصله داد. چشم های سیاهش رو کمی تنگ کرد و به خونی که از سوراخ ریز روی انگشتش بیرون میریخت خیره شد. آهی کشید و سوزن رو توی پارچه ی سیاهی که سرگرم تبدیلش به یه کلاه بود فرو کرد. کلاهی که باید میدوخت در اصل برای یکی دیگه از طرح های خلاقانه پدرش بود، و یوریکا قول داده بود توی دوختن اینیکی بهش کمک میکنه.

درحالی که انگشتش رو میمکید تا خونش بند بیاد، بلند شد و سمت میزش رفت. اگه درست یادش میموند، همیشه یه چسب زخم اون اطراف داشت تا حواس پرتی هاش و ناتوانیش توی اجرای جادوهای مربوط به ترمیم زخم رو جبران کنه.

روی میزش، همه چیز بود به جز چسب زخم. طراحی های نصفه و نیمه از ردا ها و پیراهن های مجلل، کاغذهای الگوی پدرش، حتی پرونده یکی از بیمارهای مادرش توی بیمارستان سنت مانگو، اما چیزی که توجه یوریکا رو جلب کرد کاغذپوستی قدیمی و تا خورده ای زیر یکی از کتاب های مربوط یه تاریخ معاصر جادویی بود.

کاغذ رو برداشت و بازش کرد، یادداشتی بود از سمت یکی از دوست های قدیمیش توی ژاپن.

نقل قول:
امیدوارم همونقدر که تو برام امنی، منم برات امن باشم یوریکا-چان.
باهم از پس اینیکی هم برمیایم، یادت رفته؟ تو مهاجرت به یه کشور جدیدو پشت سر گذاشتی، ناراحتیای بعدش که دیگه چیزی نیست. مطمئنم میتونی توی هدفت موفق شی یوری.
با عشق؛ سوکی.


خیس شدن چشم هاش رو به راحتی حس کرد. چندبار پلک زد تا دیدش واضح بشه اما هربار یه لایه جدید از اشک تلاش هاش رو خراب میکرد. نامه رو بین دستاش فشار داد و لبه های تیز و خشن کاغذپوستی، کف دستش رو برید، اما یوریکا حتی حسش هم نکرد. نامه رو انقدر فشار داد تا پاره شد.

باراولی نبود که یادداشت رو میخوند، اما اولین بار بعد از دعوایی که داشتن و بهم خوردن دوستیشون بود که یوریکا به یاد می آورد چقدر باهم صمیمی بودن. انگار برای درک چیزی که از دست داده بود، نیاز داشت یه مدرک واقعی رو لمس کنه. اون یادداشت، سند دوستی سوخته شون بود. چیزی که بینشون بود و باعث شده بود سوکی قلم پر دستش بگیره و کلمه هارو روی تن کاغذ هک کنه، حالا چند هفته ای میشد که به عدم پیوسته بود.

یوریکا به خودش گفت نباید گریه کنه، اما زودتر از چیزی که فکرش رو میکرد اشک ها سرازیر شدن. بابت تموم شدن دوستیشون ناراحت نبود، اما برای مرگ بخشی از وجودش که با عنوان دوست صمیمی سوکی توصیف میشد سوگوار بود.

کف دستش رو به چشم ها و گونه هاش کشید تا اشک ها رو پاک کنه. توی آینه بالای میزتحریرش به خودش خیره شد و خطاب به دختر توی آینه گفت:
-ما قوی میمونیم. مگه نه؟ ما ازش میگذریم.

دختر توی آینه بهش لبخند زد. لبخند خوب بود، زخم هارو پنهان میکرد. مثل نقاب روی صورت رنگ پریده ش نشست و چشم های سرخش رو از دید هرکسی جز خودش پنهان کرد.

برگشت سمت صندلیش و کلاه نیمه تمومش رو برداشت. قولی به پدرش داده بود و حالا باید عملیش میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

“J'ai peur de te blesser, parce que je t'aime. Je pense que je le ferai toujours.”
“What did you say?”
"I said your hair looks ridiculous."

پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 خرداد 1403 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ناتان گادفری را به سنت مانگو برد و شفابخش ها گادفری را در یک اتاق مخصوص خون آشام ها که به جای تخت تابوت داشت و فاقد پنجره بود، بستری کردند.

او بعد از چند ساعت به هوش آمد، ولی هنوز درد و گرفتگی را در قلبش حس می کرد. ناتان اصرار داشت اگر استراحت کند، خوب خواهد شد، ولی حس عجیب و شومی گادفری را فرا گرفته بود.

"فکر کنم لوسیندا یه بلای وحشتناکی سرم اورده، یه‌ چیزی فراتر از یه زخم زودگذر."

ناتان همان طور که قلب او را ماساژ می داد، گفت:
"اون فقط یه بچه ست، چی کار می تونه کرده باشه؟"

"قبلا تو یه کتاب باستانی خونده بودم که بچه هایی که هم جادوگرن و هم خون آشام، می تونن قدرتای فوق العاده ای داشته باشن."

نگرانی در وجود ناتان جوشید، ولی با لحنی خونسرد گفت:
"تو اون کتابا چیزای بی معنی زیادی هست. حالا بهتره چشماتو ببندی و بخوابی."

"حس می کنم اگه بخوابم، کابوس می بینم."

ناتان دست او را در دست خود گرفت.
"من این جا کنارتم و نمیذارم کابوس بیاد سراغت."

گادفری در حالی که چهره اش حالتی درمانده به خود گرفته بود، سعی کرد ترسی که داشت روحش را ذره ذره می خورد و دردی که قلبش را مچاله می کرد، نادیده بگیرد و چشمانش را بست و کم کم خواب به او چیره شد.

ناتان نیز همان طور که دست او را گرفته بود، چشمانش نیمه بسته و سرش اندکی خم شد، ولی در همین لحظه یک شفابخش در آستانه ی در ظاهر شد و به ناتان اشاره کرد که پیش او بیاید.

ناتان دست گادفری را رها کرد و از جایش بلند شد و پیش شفابخش رفت.
"خانم، نتیجه ی آزمایشا آماده شد؟"

شفابخش با چهره ای غمگین گفت:
"بله و متاسفانه باید بگم خبر خوبی واستون ندارم."

در همین لحظه گادفری خودش را دید که در سیاهی مطلق ایستاده و چنگال هایی سفید و تیز به سمت قلبش حرکت می کنند. سعی کرد از جایش تکان بخورد و فرار کند، اما نتوانست و چنگال ها در قلبش فرو رفتند و جوی خون از سینه اش جاری شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1403 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
اما چیزی که گادفری نمی دانست این بود که دخترشان نسبت به سم ایمن است و تمام این مدت بیدار بوده. با رفتن گادفری آرام لب زد:
-یعنی بابا اینقدر از من متنفره؟

بغض گلوی کوچکش را گرفت، از جایش بلند شد و روی لبه ی تخت نشست‌. حس درد درون سینه اش تبدیل به چیزی عمیق تر و به مراتب برنده تر می شد تا حدی که نوری از نوک انگشتانش شروع به سرازیر شدن کرد.

خواسته قلبی اش، این که مادرش پدرش را فراموش کند و هر دو به جایی کاملا دور بروند را مدام زمزمه میکرد و چشم هایش از اشک خیس می شد. نوز همچنان به حرکت ادامه می داد و اتاق را می گرفت، خواسته مرگ پدرش را پس می زد اما از اعماق وجودش خواستار شکنجه اش بود. قدرت جادویی اش سرازیر شده بود و بعد از چند ثانیه او و مادرش هر دو ناپدید شده بودند‌.
__________

گادفری با حس درد وحشتناکی در وجودش از خواب پرید و مقداری زیادی خون بالا آورد. حس می کرد میتواند حرکت زجر آور خون درون رگ هایش را حس کند. چند دقیقه بعد درد کمتر شد ولی همچنان اندکی از آن در قلبش باقی مانده بود مانند یک نفرین.

به سرعت از جایش بلند شد و خود را به اتاقی رساند که دخترش و رزالی در آن بودند اما اکنون کاملا خالی بود.

-چطور...

اما درد این بار او را کاملا از هوش برد و همان جا وسط اتاق روی زمین افتاد‌.
______________________

چند ساعت بعد با طلوع زیبای خورشید رزالی چشم هایش را باز کرد و خمیازه ای کوتاه کشید.
-صبح بخیر عزیزم.

نگاهی به دخترش که با لبخند کوچک و معصومانه ای کنارش خوابیده بود نگاه کرد. از جایش بلند شد و نگاهی به اطراف کرد، با دیدن پرنده کوچکی که روی ایوان نشسته بود لبخند زد. هیچ اثری از خاطراتش با گادفری دیگر وجود نداشت و حتی جای خالی ان را هم حس نمی کرد. عشقش کاملا از یادش رفته بود و به یاد نمی آورد دخترش از چه کسی است اما برایش مهم هم نبود. اطلاعات مهم سر جایش بودند اما به جای عشق، نفرتی عمیق نسبت به کسی که به یاد نمی آورد حس میکرد.

افکارش را پس زد و سر دخترش را بوسید. او قرار بود بهترین زندگی را برای دخترش رقم بزند.
______________________
ناتان آرام قدم می زد، زندگی در معبد دردش را برای مدت زیادی سوکت کرده بود اما اکنون با دیدن جسم بی جان گادفری بر روی زمین حس می کرد در آتش است. آرام جسمش را بلند کرد و با دیدن ضربان ضعیف قلب اش کور سوی امیدی برایش باز شد، اثری از آن دختر منحوس در هیچ جا پیدا نکرده بود پس یعنی او این بلا را سر گادفری عزیزش اورده؟
خشم عمیقی به او قدرت داد تا با سرعت هرچه بالاتری جسم گادفری را بلند کند و به دنبال کمک بگردد.

هرچند او نمی دانست نفرینی قوی و دائمی بر روی قلب گادفری قرار گرفته که قرار است تا پایان عمر طولانی اش او را شکنجه کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1403/3/14 14:52:53
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1403 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

مروپ و گریندل‌والد باورشان نمی‌شد که دفترچه خاطرات سالازار اسلیترین را بعد از شکست نواده‌اش در تالار اسرار پیدا کرده‌اند. مروپ که همچنان از خواندن بخش اول خاطرات (پیش‌گفتار) در حیرت و تعجب باقی مانده بود، به آرامی دفترچه را به گریندل‌والد داد تا فصل بعدی را او بخواند. اطلاعات بخش اول هنوز برای مروپ هضم نشده بود و برای همین نمی‌توانست خودش به بخش دوم برود و نیاز به کمک داشت. گریندل‌والد هم بدون هیچ معطلی، دفترچه را در دست گرفت و شروع به خواندن بخش دوم کرد.

بخش دوم: رفاقت جاودانه

دوران کودکی من در دنیای ماگلی گذشت، چرا که تعداد جادوگران بسیار کمتر از حال حاضر بود. علاوه بر تعداد کم جادوگران، به دلیل عدم همبستگی و راه‌های سخت ارتباطی، گروه‌های اجتماعی بین آن‌ها تشکیل نمی‌شد و برای همین هر کدام از ما در گوشه‌ای از جهان، به همراه هزاران ماگل زندگی می‌کردیم و به صورت خانوادگی جادوگری خود را پنهان می‌کردیم. بعضی از جادوگران که به صورت مخفیانه با سران و پادشاهان کشورها و شهرها در ارتباط نزدیک‌تری بودند، به جادوگری خیانت کرده و از قدرت خود برای رفاه زندگی ماگل‌ها استفاده می‌کردند. این شامل کارهای کوچکی مثل دلقک‌بازی و سرگرمی برای پادشاهان تا کمک به آن‌ها در جنگ‌های بین‌کشوری می‌شد.

در این دنیای بزرگ ماگلی بود که من با گودریک، رونا و هلگا آشنا شدم. ما بخشی از کودکانی بودیم که بعد از انجام وظایف مربوط به خانه دور هم جمع شده و تا تاریکی شب بازی می‌کردیم و سرگرم بودیم. ماه‌ها گذشت تا اینکه روزی متوجه شدم که آن‌ها نیز جادوگر هستند. روزی که هلگا در یکی از بازی‌های کودکانه آسیب دید، گودریک با حرکتی از دست، زخم‌های پای هلگا را بهبود بخشید و بعد آب‌نباتی ظاهر کرد که باعث شد هلگا از گریه دست بکشد و مشغول خوردن آب‌نبات شود. اینگونه بود که از راز آن‌ها باخبر شدم، اما با احتیاط بسیار این مساله را با آن‌ها مطرح کردم. در ابتدا، آن‌ها از ترس ساعت‌ها این موضوع را انکار کردند تا اینکه من چوب‌دستی‌ام را درآوردم و با حرکتی ساده، ماری جلوی هلگا ظاهر کردم. این باعث شد هلگا دوباره گریه کند و در حالی که گودریک به من چشم‌غره می‌رفت، من نتوانستم جلوی خنده‌هایم را بگیرم. این خاطره کوچک تا سال‌ها در ذهنم باقی ماند و برای مدت طولانی بهترین خاطره زندگیم بود.

یکی از این روزها که با هم بازی می‌کردیم، صدای اهالی دهکده بلند شد و ما هم از کنجکاوی مثل بقیه مردم دور حلقه‌ای از چوب‌ها جمع شدیم. معمولا وقتی کسی خلافی می‌کرد، مثل دزدی، آن فرد را به میدان دهکده می‌آوردند و به صورت عمومی علامتی بر روی بدن او می‌گذاشتند که درس عبرتی برای بقیه باشد. این علامت تا آخر عمر نشان‌دهنده خلاف‌کاری فرد بود و به نوعی هیچوقت نمی‌توانست از آن فرار کند حتی اگر از دهکده‌ای به دهکده دیگر یا حتی کشور دیگری می‌رفت. این بار اهالی دهکده مردی را که داشت تقلا می‌کرد به وسط میدان آوردند و با طناب به یکی از چوب‌ها بستند. مرد خاطی حتی حرف هم نمی‌توانست بزند که از خود دفاع کند. یک ماگل، چوب دیگری را آتش زد و به کمک آن بقیه چوب‌ها را هم آتش زد تا هیولای بزرگی از آتش تشکیل شود. در نتیجه این وصلت، فرد مورد نظر در وسط میدان از درد به خود می‌پیچید. شهردار دهکده جلو آمد و با لبخندی گفت:

- این فرد یک جادوگر است. یک جادوگر کثیف که می‌خواست از جادوی خود برای دزدی میوه استفاده کند. سرنوشت جادوگران چیزی جز سوختن نیست.

یادتان هست که بالاتر گفتم، لحظه آشنایی من با دوستان نزدیکم جزء بهترین لحظات زندگیم بود؟ این لحظه هم تا همین الان می‌توانم بگویم که بدترین صحنه‌ای است که هرچه تلاش کردم نتوانستم از مغزم پاک کنم. تمامی جزئیات آن روز در ذهنم حکاکی شده و حتی بوی آن اتفاقات هنوز با شفافیت خوبی یادم است. آخرین باری که حس ترس بهم دست داد و آن هم به خاطر اینکه یک جادوگر هستم. وقتی برگشتم، می‌توانستم این حس را در سه دوست دیگرم هم حس کنم. هلگا در بغل گودریک و رونا در بغل من تا ساعت‌ها گریه کردند و من و گودریک هم سعی کردیم قوی‌تر باشیم و بغض را درون خودمان نگاه داریم. همان شب بود که این ایده به ذهن من رسید. شاید هم به ذهن رونا رسید، دقیق یادم نیست که اولین فرد چه کسی آن را مطرح کرد ولی همه توافق کردیم که جادوگران نیاز به پناهگاهی دارند که در آن آموزش ببینند، خود را بشناسند و به راحتی بتوانند خودشان باشند.

با اینکه هر چهار نفر خصوصیات متفاوتی داشتیم و آینده‌های متفاوتی تصور می‌کردیم اما به این نتیجه مشترک ایمان داشتیم که وقتی بزرگ شدیم باید مدرسه‌ای درست کنیم تا کودکان جادوگر بتوانند کنار هم جمع شوند و بدون احساس خطر به جادوگری بپردازند. اینگونه بود که در آن شب نحس، رفاقت ما چهار نفر با یک هدف مشترک عمیق‌تر شد و در اوج احساسات به هم قول دادیم که تا آخر عمر در کنار هم خواهیم بود. اگر می‌دانستیم که آن شب چه تأثیری در دنیای جادوگری خواهد داشت و ما چهار کودک در حال اولین برنامه‌ریزی‌ها برای ساخت بهترین مدرسه جادوگری هستیم، قطعا چنین قولی به هم نمی‌دادیم. نتیجه این آرزوی بزرگ هیچوقت نمی‌توانست دوستی مادام‌العمر باشد و حداقل می‌توانستیم صداقت را در رفاقتمان حفظ کنیم تا همگی تبدیل به دروغگو نشویم. اما جدا از رفاقت و اگر بخواهیم که از احساسات کمی دور شویم، به هدفی که انتخاب کردیم رسیدیم و توانستیم مدرسه‌ای درست کنیم تا سال‌ها از کودکان جادوگری محافظت کند.

حاصل آن شب فقط تصمیم ساخت هاگوارتز نبود. ما چهار نفر با هم قراری گذاشتیم که در آن هیچ‌کدام نتواند به دیگری آسیب برساند. به نظرمان می‌رسید که دنیای کثیف اطراف به اندازه کافی دنبال آسیب رسانی به ما است و هیچ دلیلی در دنیا نمی‌تواند وجود داشته باشد که ما هم به این دنیا در آسیب رسانی کمک کنیم. من از خانواده خودم در مورد طلسمی قدیمی شنیده بودم که جادوگران را تا ابدیت به هم وصل می‌کرد. بعد از کلی تحقیق بالاخره به این طلسم مسلط شدیم و چند شب بعد، قراردادی بین همدیگر با مهر جادوگری امضا کردیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1403 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
دختر کوچولو پوست رنگ پریده، چشمانی آبی و موهای سیاه داشت و چهره اش شبیه ترکیبی از گادفری و رزالی بود. جوی خون از دهانش جاری بود، ولی درندگی ای که تا یک دقیقه پیش در چشمانش بود، جای خود را به معصومیت داده بود.

گادفری در حالی که چشمانش از وحشت گشاد شده بود، به اجسادی که روی زمین افتاده بودند، نگاه کرد و بعد چوبدستی اش را بیرون آورد و به سمت بچه گرفت. می خواست او را با اجرای طلسمی به جهنم بفرستد که ناگهان رزالی میان او و بچه قرار گرفت.

"رزالی، برو کنار."

"او بچه ی ماست، چه طور می توانی او را بکشی؟"

"تو به من قول داده بودی که او را از قبل از تولد نابود کنی."

"قسم می خورم تمام سعی ام را کردم، ولی موفق نشدم."

"سعی می کنم حرفت را باور کنم، حالا برو کنار."

"گوش کن، ما می توانیم او را به یک جای دور ببریم و بزرگش کنیم."

"این فکر خام را از سرت بیرون کن، او قبل از این که بزرگ شود، عده ی زیادی را می کشد و سیلاب خون به راه می اندازد."

"می توانیم عطش او به خون را کنترل کنیم، با طلسم یا دارو، مطمئنم چنین چیزی ممکن است."

"نه، امکان ندارد. هیچ چیز نمی تواند جلوی عطش او به خون را بگیرد."

در این لحظه صدای هق هق به گوش رسید و رزالی و گادفری هر دو به بچه نگاه کردند که اشک از چشمانش جاری بود و داشت می لرزید.
"مادر، پدر می خواهد مرا بکشد، مگر نه؟"

رزالی به سمت او رفت و مقابلش روی زمین نشست و دستش را روی گونه ی او گذاشت و با مهربانی به او لبخند زد.
"نه، لوسیندای عزیزم، او فقط شوکه شده. نباید بترسی، دختر قشنگم. مادر مراقب تو است."

و او را در آغوش کشید. گادفری چوبدستی اش را پایین آورد و با حالتی درمانده به آن دو نگاه کرد.
*
باید زودتر می فهمید اوضاع از چه قرار است. رفتار عجیب و مرموز رزالی و تصمیمش برای رفتن به یک معبد دوردست و اقامتش در آن جا به مدت یک سال.

ولی گادفری به چیزی شک نکرد. با خودش گفت حتما رزالی به خاطر بچه ای که مجبور به سقط آن شده، ضربه ی روحی شدیدی خورده و نیاز دارد مدتی از او دور باشد.

پنج سال گذشت و رزالی تمایلی برای برگشتن از خودش نشان نداد.‌ البته او مرتب برای گادفری نامه می نوشت و به او اطمینان می داد که ذره ای از عشقش به او کم نشده و حتما یک روز پیش او برمی گردد.

و بالاخره برگشت، اما نه به تنهایی، بلکه به همراه دخترشان، لوسیندا. هیولای کوچکی که عده ی زیادی از ساکنان معبد را خوراک خود کرده و به کمک مهارت های جادویی مادرش خود را از مجازات نجات داده بود.

گادفری داخل تابوتش لغزید و سعی کرد به خودش اطمینان دهد که همه چیز رو به راه است. او رزالی و لوسیندا را به یک معبد دیگر فرستاده بود و گرچه این موضوع را پیش کسی اعتراف نمی کرد، ولی چندان نگران جان راهبان و راهبه های ساکن آن جا نبود.

در واقع بخش تاریک وجودش از نابودی آن ها توسط دخترش خوشحال می شد. او به خالقش بنجامین قول داده بود که آسیبی به ساکنان معابد نزند، ولی هیچ گاه نتوانسته بود حس نفرتش به آن ها را از بین ببرد و همیشه در رویاهایش خودش را می دید که سر آن ها را از بدنشان جدا می کرد و خونی را که از گردنشان فواره می زد، می نوشید.

با یادآوری این چیزها دستانش را روی صورتش گذاشت و گفت:
"لعنت به من!"

و در تابوتش را باز کرد و به سمت شومینه رفت و با استفاده از پودر پرواز به اتاق رزالی و لوسیندا در معبد رفت.

دستش را در جیب کتش فرو برد و سوزنی را که آغشته به زهر بود، از آن بیرون آورد و به سمت لوسیندای خفته رفت و سوزن را اندکی روی دست او فشار داد. این زهر هیچ اثری از خودش به جای نمی گذاشت و رزالی هرگز نمی فهمید که دخترشان چه طور مرده.

گادفری نگاهی به رزالی که روی تخت کنار لوسیندا خوابیده بود، انداخت و در ذهنش گفت:
"لطفا مرا ببخش، عشق من."

و بعد از طریق شومینه به اتاقش در خانه ی گریمولد برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1403 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
کتاب هایش را درون کیفش گذاشت. هندزفری‌اش را درون گوشش کرد و اهنگ را پلی کرد:

Catch my eye, take my hand
This bond is tighter than we ever planned
Give me courage, so I can land
We know that divided we'll fall
So together we stand

Climb with me, share my dreams
Tomorrow's brighter than it's ever been
Fear no danger, make big plans
We know that divided we'll fall
So together we stand

Laugh and cry with me
Fly that high with me
See the sunset and the sunrise
The world looks so good through our eyes
Like the moon and stars at night

Rest your head, tell me your thoughts
Everything I have and called mine is all yours
Sail that ocean, find that sand
We know that divided we'll fall
So together we stand


Reach with me, see the sky
I'll always be here for the rest of your life
Side by side, hand in hand
We speak a language no one else can understand
Hear those cheers, strike up the band

We know that divi ded we'll fall
So together we stand
We know that divided we'll fall
So together we stand

****
با تمام شدن آهنگ دستگیره ی در را به سمت خودش کشید و در را بست. شاید این آخرین باری بود که آنجا را از نزدیک می دید.


پ.ن: together we stand

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 6 فروردین 1403 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ناتان با ناباوری به مادرش خیره شده بود. او نمی توانست آن چه شنیده بود را هضم کند.
- مادر، شما الان چه گفتید؟

- گفتم باید با دختری که برایت در نظر گرفتم، ازدواج کنی.

- نه، نه، این غیر ممکن است. مگر شما نمی دانید که من عاشق گادفری هستم؟

- گادفری، آن موجود عجیب؟ فراموشش کن، تو با او هیچ آینده ای نداری.

- مادر، گفتم من عاشق او هستم. این هیچ معنایی برای شما ندارد؟

- تو عاشق او هستی، ولی او چه طور؟

- خب معلوم است، او هم عاشق من است.

- هه، جدا؟ اگر عاشق توست، چرا به آن دختر راهبه چسبیده است؟

- چون رزالی جان او را دو بار نجات داده و گادفری نسبت به او احساس وظیفه می کند. گادفری از ابتدا عاشق من بوده و هست و خواهد بود.

ناتان این را گفت و به سمت در عمارت دوید و مادرش او را صدا زد.
- ناتان، صبر کن، ناتان!

ناتان از باغ بزرگ عمارتشان رد شد، در را باز کرد و دوان دوان خودش را به دریاچه ای در آن نزدیکی رساند، جایی که بارها سوار بر قایق با گادفری در آن وقت گذرانده بود.

به سطح آرام دریاچه و قایق چوبی کوچکی که در ساحل آن بود، نگاه کرد و بعد چشم هایش مرطوب شد و اشک هایش روی گونه هایش جاری شدند.
- گادفری، کاش الان این جا بودی و مرا در آغوش می گرفتی و بعد به من لبخندی می زدی و می گفتی که همه چیز رو به راه است.

احساس می کرد چیزی در گلویش جمع شده و سعی دارد او را خفه کند. نمی توانست این وضعیت را تحمل کند. همان طور که لباس خواب تنش بود، راه افتاد و به سمت خانه ی گریمولد رفت. باید حتما گادفری را می دید.

وقتی به آن جا رسید، از درختی که زیر پنجره ی اتاق گادفری بود، بالا رفت و هنگامی که به پشت پنجره رسید، صحنه ای دید که قلبش را آتش زد.

گادفری روی تخت نشسته بود و رزالی در آغوشش بود و سرش را روی سینه ی او گذاشته بود. گادفری یک دستش را دور کمر رزالی گذاشته بود و با دست دیگرش موهای طلایی و مواجس را نوازش می کرد.

ناتان در حالی که غم مثل سمی مهلک به سرعت در رگ هایش پخش می شد، از درخت پایین آمد و همان طور که دستش را روی سینه ی پر دردش فشار می داد، بی هدف شروع کرد به راه رفتن در کوچه ها و خیابان ها.

هق هق می کرد و با صدای بلند اشک می ریخت و اهمیتی نمی داد که رهگذران با تعجب به لباس خواب و حال خرابش می نگریستند.

همان طور رفت و رفت تا این که به یک پارک رسید و روی یکی از نیمکت هایش نشست و دست هایش را روی صورتش گذاشت و ضجه زد.

در همین لحظه دستی روی شانه اش قرار گرفت. ناتان از جایش بالا پرید و متوجه شد که مرد غریبه ای ملبس به لباس راهبان کنارش نشسته.

- متاسفم.‌ قصد نداشتم تو را بترسانم. وقتی تو را در آن وضعیت دیدم، قلبم شکست و آمدم تا ببینم می توانم کاری برایت بکنم.

ناتان به موهای طلایی و چهره ی فرشته وار راهب نگاه کرد و یاد رزالی افتاد و از شدت رنج به خودش پیچید. راهب دستش را روی شانه ی او گذاشت و با حالتی تشویق آمیز گفت:
- به من بگو چه چیز تو را این طور عذاب می دهد؟

- برادر راهب، حس می کنم خارهای بزرگی در قلبم فرو رفته و نمی توانم آن ها را بیرون بکشم. هر تپش قلبم با درد و عذاب فراوان عجین شده.

- چیست عامل این عذاب؟

- امشب این حس به من دست داد که عشقم به معشوقم مثل یک جاده ی یک طرفه بوده. او را در آغوش دیگری دیدم.

راهب مشغول نوازش کتف های ناتان شد.
- پسر بیچاره ی من! می دانم رنجی که به دوش می کشی، غیر قابل تصور است، ولی باید به تو بگویم که دارویت نزد من است.

چشمان ناتان گرد شد.
- نزد شما، برادر راهب؟!

- بله. حال که عشق زمینی تو را این چنین ناامید کرده، با من بیا و خودت را به آغوش عشق الهی بسپار. با من به معبد بیا و راهب شو.

اگر در آن لحظه زمان به عقب بر می گشت و کسی از ناتان می پرسید که آیا امکان دارد در آینده به معبد برود و راهب شود، ناتان حاضر بود سر جانش شرط ببندد که این یک امر محال است.

ولی اکنون زندگی چنان در برابر دیدگانش تیره و تار شده بود که فقط می خواست با دستانش یک طناب نجات را محکم بگیرد و خودش را از اقیانوس یاس بیرون بکشد.

او سرش را مشتاقانه تکان داد و با حالتی که آمیزه ای از خوشحالی و غم بود، گفت:
- همین کار را می کنم، برادر راهب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1402 13:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در تار عنکبوت گیر افتاده بود.
تارْ دست‌وپایش را سفت چسبیده بود و به او اجازه‌ی حرکت نمی‌داد. مثل ترس‌ها، تردیدها و نگرانی‌ها. عنکبوت را نمی‌دید، اما می‌دانست که دارد به او نزدیک می‌شود. احساسش می‌کرد.
شاید پایان کار او به‌راستی همین بود.
شاید سرنوشتش به‌راستی از ازل قرار بود اینگونه رقم بخورد. که در کُنجی تاریک، لقمه‌ی عنکبوت حریصی بشود.

ناگاه دو گوی رخشنده‌ی آبی را مقابل خود دید. پسربچه‌ای خردسال با کنجکاوی چشم به او دوخته بود. برقی به درون آن چشم‌ها دوید و خاموش شد، اندیشه‌ای از خط پایان گذشت.
- فووووووووووت!

تار از هم پاشید. پروانه آزاد شد و روی دست پسرک فرود آمد. عنکبوت از تارش آویزان بود و چهارچشمش مترصد حرکت بعدی آن خانه‌خراب‌کن.

- دزدیدم... طعمه‌ت رو!

پسرک جلوی پنجره آمد و پروانه‌ی نشسته در دست‌های کاسه‌شده‌اش را روبه‌روی صورتش گرفت.
- فووووووووووت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1402 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابش نمی برد. چند وقتی می شد که شب ها بیدار می ماند. نمی دانست علتش چیست. شاید ترس از دست دادن چیزی بود. ولی او هرگز نمی ترسید. برای بار هزارم ساعتش را چک کرد. ماه قرمز نورش را در تمام اتاق به نمایش گذاشته بود. ستاره ها در آسمان شب می رقصیدند. حس می کرد چیزی را فراموش کرده. چیزی که سالیان سال منتظرش بود. چیزی که هر لحظه به یادش بود ولی در آن باد دیده نمی شد. چشمانش را بست تا به لالایی قشنگ باد گوش کند. پرده ها در بیرون اتاق پرواز می کردند. صدایی عجیب در گوشش پیچید. شاید خودش چیزی بود که فراموشش کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.