سر نخ محو شد.
آخر یک سر نخ چقدر میتواند خجالتی باشد!
سر نخ دوید و در پشت لوزهی هرمیون، لرزان، پناه جُست. هرمیون قلقلکش گرفت، ولی ناگهان تغییر مسیر داده و سرفهای شد.
اوهو-اوهو-اوهووووع!
چرا که دست جوزفین تا آرنج رفته بود توی حلقش.
-تکون مَکون نخوریا! دارمش!
اما چهرهی هرمیون به رنگ یاقوت کبود درآمده بود و حالت صورتش به شکل جن خانگیای که مورد حمایت انجمن ت.ه.و.ع قرار گرفته باشد.
اینجا بود که جوزفین ادای دندانپزشکی را درآورد که پریشب کابوسش را دیده بود:
-اگه دختر خوبی باشی، آخر کار یه جایزه پیش من داری.

و هرمیون یکهو خیلی دلش از این جایزهها خواست، چون از بس به دستور ننه بابایش مسواک زده و کم شیرینی مصرف کرده بود، دندانهایش هیچوقت کرم نزده و اصلا لازم نشده بود بخواهد نزد هیچ دندانپزشکی دختر خوبی باشد که آخرش جایزه بگیرد و این حسابی تبدیل به نقطهی کوری در روانش گردیده بود.
پس دختر خوبی شد و آآآ کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








»