هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مرکز پذیرش کاندیداهای وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۵۶:۴۱
#1
مدت زمان عضویت در بخش ایفای نقش (و حتما در صورت داشتن شناسه پیشین، آن را ذکر کنید):
تعداد انگشت‌های دست چپت رو می‌تونی بشمری؟ پنج تا! پنج رو حالا در زاویه‌ی سیصد و شصت درجه قرار بده و توش ضربش کن، بعد پنج تا انگشت دست راستت رو هم بهش اضافه کن. چند تا هویج و نوشمک هم ازش کم کن یا اضافه کن بهش حتی... شد پنج سال! نه؟ اگه دروغ می‌گم بگو راس می‌گی.

شرح "سوابق اجرایی-خدماتی /فعالیت‌های آزاد" قبلی در وزارت سحر و جادو یا مجموعه‌های وابسته (آزکابان و موزه):
اینجانب یک پدیده‌ی بی‌سابقه هستم!

شرح "سوابق برجسته/خدمات نظارتی-مدیریتی" در انجمن‌های ایفای نقش:
سوابقم کعنهو دل بچه پاکه.

شرح برنامه‌های آینده خود برای وزارت سحر و جادو و مجموعه‌های وابسته:
بله البته... برنامه‌ها انقد زیادن که باهاس چنان که بار پفیده‌ی چمدون سفری رو می‌پریم روش تا چمدون بسته بشه، با لگد تو فرم چپوند. شاید پاره‌ایشون له و پِه بشن و درست درمون منظور رسونده نشه. اما باری به هر جهت!

همانا به همین نام می‌خوام دولت بی‌قاعدگی رو راه بندازم و از قواعد سرپیچی کنم، زندگی‌‌تونو پیچ‌پیچی کنم.

حیوانات و حشرات رو می‌فرستیم سر کار، مامباهای سیاه رو به "ارباب خودم بزبز قندی" خوندن می‌ندازیم، خروس‌ها رئیس ادارات می‌کنیم و کاغذبازی‌ها رو می‌ذاریم بر عهده‌ی سفیدکننده‌ها. صبح‌ها شام می‌خوریم و شب‌ها چاشت صبحگاهی میل می‌کنیم. کرفس شاخ تولید می‌کنیم و می‌گیم جرثقیل‌ها شلوار پلنگی بپوشن. چرا وقتی بذر طالبی می‌کاریم، مادام ماکسیم سبز نشه؟ چرا این همه قاعده؟ چرا این همه سنخیت علت و معلول؟ باهوشا باهاس برن گریف، شجاعا بایس برن هافل. خون‌آشاما به تاریکی باید حساسیت داشته باشن. چرا گرگینه‌ها فقط شبای ماه کامل انسان نباشن؟ اصن معجون ساز میاریم معجون بسازه واسه همه‌ی اینا. واسه آسمون فیلـتر رنگی می‌زنیم. وسطش هم زیپ می‌ذاریم با دنیایی در آن‌سوی پَرچینش، باید که مرلین اخمی کند با اون چشای پُرچینش!

شعار انتخاباتی:
ببر و زاغ و سگ و آهو و مگس در کارند
تا تو دستی به سیاهی و سپیدی نبری

هیچکس نیست در این بادیه فرمان‌بردار
خرس را میل نه بر صید و نه پالان به خری


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۹ ۰:۱۹:۳۹
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۹ ۰:۲۵:۴۱

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷:۲۳ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
#2
«توهم‌لند»

اپیزود اول


این سریال، بداهه‌گویی محض و بلاتوقف و بی‌ویراش بوده و هیچ‌گونه فکر و هدف و معنایی پشتش نمی‌باشد.


روزی روزگاری جادوگری بود در خانه‌ای گوتیک و مرموز.
موز زیاد می‌خورد.
از گوشتکوب بدش می‌اومد.
کتابی داشت که کلماتش راه می‌رفتن و عکس‌هاش تصاویر جاهای دیگه‌ای رو نشون می‌دادن.

ولی تصاویرش مناسب سن جادوگر نبودن، به‌خاطر همین مامان جادوگر اون کتاب رو توقیف، و بچه‌ش رو تو اتاقش حبس کرد.

همیشه گفتن از هرچی بدت بیاد سرت میاد. به همین خاطر یه روز یه بوته گوشتکوب در خونه‌ش سبز شد.
جادوگر از پنجره‌ی اتاقش به بوته‌ی گوشتکوب نگاه می‌کرد همیشه. مثل خاری توی چشمش بود.

یه روز خیلی حرصش گرفت و دمپایی‌هاش رو پرت کرد سمت بوته.
بوته‌ی گوشتکوب به هیچ‌جاش بر نخورد. عوضش به‌طور ناگهانی رشد کرد و دوبرابر شد. به‌طوری که تا لبه‌ی پنجره‌ی اتاق جادوگر می‌رسید.

جادوگر دماغش رو چین داد و گوشتکوب‌ها رو گرفت. به کمک اونا اومد پایین و تلپی پا روی زمین گذاشت. آزاد شده بود. شاید چیزی که ازش متنفر بود خیلی هم بد نبود.

مخصوصاً وقتی که دید بوته‌ی گوشتکوب، موز داده. اون عاشق موز بود، پس یه موز برداشت و خورد و پوستش رو انداخت جلوی در ورودی خونه تا هروقت مامانش خواست بیاد بیرون لیز بخوره. بعد که بیهوش شد بره کتاب و بساطش و ورداره و بره.

و همینطور هم شد. تقریباً. وارد خونه شد. ولی اون خونه یه خونه معمولی نبود. خونه‌ای بود که یه روح توش می‌زیست. شکل اتاق‌هاش هم هی عوض می‌شد. کسی نمی‌دونست اون روح کجاست. ولی همه‌ش زیر سر اون بود. شایدم نبود. شاید همه‌ش به خاطر قدرت خودش بود. جادوگر هی از این اتاق به اون اتاق رفت، در حالی که یادش نمی موند کدوم اتاق‌ها رو چک کرده چون شکل اتاق‌ها هی عوض می شد و اون روحه‌ هم هی می‌اومد کرم می‌ریخت به جونش و دست می‌کرد تو دماغش و چشم و چارش.

این وسط مامانش به هوش اومد و اونم پا گذاشت تو گود. جادوگر یهو جیغ ننه‌ش رو شنید. کپ کرد. ولی توی اتاق جدیدی که اومده بود وسطش یه حوض سبز شده بود. ندیدش و سکندری خورد و افتاد تو حوض نقاشی.

توی حوض غوغایی بود، امواج خروشان هی جادوگر رو از این‌ور به اون‌ور پرت می‌کردن و یه کشتی هم داشت بهش نزدیک می‌شد. جادوگر شروع کرد به داد و بیداد و دست‌تکون‌دادن تا بتونه توجه افراد ساکن تو اون کشتی رو به خودش جلب کنه. کاپیتان اون کشتی دوتا دزد دریایی بودن که یه دونه زیرشلواری بی راه راه مامان دوز پاشون بود. البته برعکس. هرکدوم کله شون از توی یه پاچه در اومده بود.

این وسط آب حوض به مربای بالنگ تغییر ماهیت داد. جادوگر دست‌وپا زد. هی مربای بالنگ می‌رفت تو دهنش. سعی کرد با قدرت به ماه فکر کنه که همدم شب‌های تنهاییش بود. مربای بالنگ هم تغییر ماهیت داد و به آسمون شب تبدیل شد.

جادوگر توی آسمون سقوط کرد. تلپی افتاد روی هلال ماه. سفت چسبیدش چون داشت لیز می خورد. پوستش احساس عجیبی داشت. نگاهش کرد... از جنس کاغذ شده بود. حرکت که می‌کرد، ازش پاره کاغذ کنده می‌شد. جادوگر به بختش فحش داد. و همچنین اون وضعیت. فحش‌هاش روی کاغذها نوشته شدن و توی فضا پرواز کردن.

یهو تلپی یه باسلق خورد تو کله‌ی جادوگر.
جادوگر یادش افتاد شام نخورده. باسلق رو چپوند تو دهنش.
ولی باسلق و اسید معده‌ش یک سری تبانی‌ها با هم انجام‌دادن که باعث شد بال کفش‌دوزکی دربیاره.

ماه یهو ریخت.
مثل شیر.
جاری شد روی زمین.
از قطراتش الهه‌های سپیدرویی به پا خاستن. ولی شالاپی نقش زمین شدن.

درختی اون نزدیکی گفت «قوقولی قوقــــــــو!» اما یه قیچی از ناکجا اومد گازش گرفت تا خفه شه.
آخه یه نارنگی اون زیر خوابیده بود.

جادوگر که حالا با بال های کفش‌دورکیش بال‌بال می‌زد توی هوا، رفت یه سری بزنه به جوراب دانا.
جوراب چیزهای زیادی بلد بود. ولی هیچوقت با مربای بالنگ کنار نیومده بود. جادوگر هم دهنش بوی مربای بالنگ و باسلق می داد. پس جوراب با اون پوی پنیری مشتیش خودش رو پرت کرد توی دهنش. بوش باید همه‌جا رو تصرف میکرد. حیف این کره‌ی خاکی نبود که همه‌جاش بوی جوراب نده؟ مربای بالنگ کفش کی بود؟

یه نفر چاقو زد تو کله‌ی جادوگر. یه قاچ ازش کند.
مثل هندونه بود، ولی به جای هندونه، کتلت خرچنگ به اون قسمت سبزش چسبیده بود.
یارو کتلت رو داد بالا.

دهنش یهو واز شد و یه آبگرمکن بوتان نو از توش اومد بیرون. جادوگر لگدی به آبگرمکن زد.
پاش رفت توش.
انگار که آبگرمکن از جنس مارشمالو باشه. شل و ول تر از اون حتی.

جادوگر کلا توی آبگرمکن فرو رفت. تنش یخ کرد. دست به دیواره‌ی آبگرمکن گذاشت و سفت چسبیدش. چیزی که زیر دستش اومد بذر کاج بود. یهو دستش دهن درآورد و باهاش حرف زد.
-بابا لنگ‌دراز عزیزم...

جادوگر گرخید، cringe شد و دستش رو فرو کرد توی دیواره‌ی مارشمالویی آبگرمکن. دقایقی صبر کرد و بعد که نفسش اومد سرجاش و حدس زد که حرف های دستش تموم شده باشه، دستش رو از تو دیواره بیرون کشید.
-ارادتمند همیشگی شما، ج‍-

دوباره دستش رو فرو کرد تو دیواره. این بار مدت بیشتری دستش رو اون تو نگه داشت. انقدر که دستش خفه شد و خواب رفت. متأسفانه اون موقع هنوز بنیادی برای محافظت از حقوق دست ها ساخته نشده بود.
هوای بالای سرش کف کرد و به همراه کف سفید، حباب هایی روش به وجود اومدن‌. جادوگر اون‌‌یکی دستش رو بالا آورد و به یکی از حباب ها که از همه بزرگ تر بود انگشت زد. حباب انگشتش رو بلعید. مک‌ زد. پسندید. شروع کرد به فرو دادن کل دست جادوگر. چیزی نگذشت که جادوگر خودش رو داخل حباب یافت کلا.

توی حباب چشم‌هاش رو بست و پلک‌هاش رو روی هم فشار داد، دست‌وپاش رو کشید و دیواره‌هاش رو فشار داد و سعی کرد بترکوندش، اما حباب منعطف‌‌تر از این حرف‌ها بود. وقتی جادوگر چشم‌هاش رو باز کرد، تصویر اتاقش رو دید و کتابش که توش بود. احساس کرد انگار مکان عوض شده، دست دراز کرد تا کتابش رو برداره ولی دست‌هاش چیزی رو لمس نکردن، فقط به دیواره‌ی حباب فشار آوردن.
سرخورده شد. مونده بود که چطور خودش رو نجات بده. یعنی تا ابد این تو می‌موند؟ این حباب طراحی شده بود تا مقبره‌ش بشه؟ زندان اختصاصیش بود؟

متوجه شد که پاهاش خیس شده‌ن. پایین رو نگاه کرد.
کف‌صابون کف دل حباب رو گرفته بود و هی داشت بالا و بالاتر می‌اومد.
بوی موارد شوینده با رایحه‌ی ماندگارشون باعث شده بودن دماغش به قلقلک بیاد و بخنده. همین‌طور که دماغش قاه‌قاه می‌زد، از هر گوشش یکی یه گنجیشک اومد بیرون و دوتایی افتادن به جون حباب و ترکوندنش.

جادوگر می‌افته توی سوراخ انگشتی شماره‌گیر یکی از اون تلفن قدیمیا و یه چرخ می‌خوره به سمت پایین و دوباره برمی‌گرده سر جای اولش. تلفن یهو شروع می‌کنه به زنگ‌خوردن. یه دایناسور میاد تلفن رو با پوزه‌ش برمی‌داره.
از پشت خط صدایی به گوش می‌رسه:
-در قاره‌ی غرق‌شده‌ی زیلندیا...

صدای سیفونی به گوش می‌رسه و صدا قطع می‌شه.
دایناسور گوشی تلفن رو با دندون‌ هاش خرد می‌کنه و تکه خرده‌هاش تبدیل به نودل میشن.

نودل‌ها پرواز می‌کنن میان به هم می‌پیچن و نقش یه نردبون نجات رو برای جادوگر ایفا می‌کنن تا بتونه از میز تلفن بیاد پایین.

اما هنوز پا روی زمین نذاشته بود که زمین آب می‌ره. هی می‌ره پایین‌تر و پایین‌تر. انگار که با جادوگر لج کرده باشه و نخواد اجازه بده دوباره پا روی دلش بذاره.

از پایه‌های میز تلفن، بیسکوییت‌های زنجبیلی‌ای به وجود اومدن و سعی کردن برن زمین رو راضی کنن تا با جادوگر آشتی کنه.
اما زمین دلش پرتر از این حرف ها بود.

پس بیسکوییت‌ها درحالی که دسته جمعی می‌خوندن «شمع و گل و پروانه، ما را که بَرَد خانه؟» واسه همدیگه قلاب گرفتن و سعی کردن فاصله‌ی بین زمینِ درحال آب رفتن و جادوگر آویزان از نودل رو پر کنن تا بلکه بتونن جادوگر رو بدون آسیب‌دیدن به زمین برسونن.

تلاششون موفقیت‌آمیز نبود. تهش یکی‌شون زور زد و پرید و خودش رو چسبوند به پای جادوگر.
جادوگر روی دست‌های بیسکوییت زنجبیلی تف گنده‌ای کرد. دست‌های بیسکوییت نم گرفتن و شل و ول شدن.
بیسکوییت بیچاره نتونست خودش رو نگه داره و پرت شد پایین.

زمین دهن باز کرد و بیسکوییت افتاد داخلش و به قاره‌ی غرق‌شده‌ی زیلندیا منتقل شد تا اونجا درمان بشه.
هرچند عملیات وسطش مختل شد، چرا که بستنی عروسکی ها در اعتراض به قیافه‌های له و لورده شون، مسیر رو خراب کرده بودن و در نتیجه وقتی خیارشور کبیر سیفون رو کشید، کل فضای اون اتاق رو آب گرفت و جادوگر و نودل‌ها و تلفن و دایناسور و بیسکوییت‌های زنجبیلی همه در هم پیچیدن و بوی آب خیارشور گرفتن.


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵:۴۰ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
#3
شخصیت مد نظر گروه اسلیترین

تولپش!
حشره خودش را با زور به شیشه می‌کوبید. انگار کله‌اش بدجوری آفتاب خورده بود. یا نه، در هر صورت عقلش قد نمی‌داد که شیشه چیست. برای همین از تقلا دست برنمی‌داشت، مثل احمق‌ها.

گاهی موقعیت می‌طلبد که آدم از این حماقت‌ها داشته باشد البته، ولی این از آن موقعیت‌ها نبود قطعاً.

این شد که لبخند بسیار محو و نامحسوسی بر لب لادیسلاو زاموژسلی نشست. شاید نشست خیلی درست نباشد اینجا. شاید نیم‌خیز شد.

بعدازظهری تابستانی بود و اوج گرما. از پشت گردنش قطره‌ی عرقی به‌طور محسوس به پایین لغزید. خطاب به حشره‌ که همچنان مذبوحانه سر به شیشه می‌کوفت گفت:
- پنجره را نخواهیم گشود.

و پشت میز تحریرش نشست و قلم‌ پر در جوهر زد و بی‌توجه به قطرات عرقِ از پی هم روان، مشغول کشیدن طرحی رؤیاآلوده شد.


شخصیت مد نظر گروه گریفندور

پسربچه بالأخره موفق شد خودش رو از تو دست‌وپای جمعیت بیرون بکشه، اما با یه صدای بومپ به مردی برخورد کرد و با پشت روی زمین افتاد. شیشه‌ی خون توی دستش با برخورد به سنگفرش شکست و دستش زخمی شد.

چهره‌ش درهم شد؛ مثل آدمی که به شکمش مشت خورده. انگار داشت به خودش فشار می‌آورد که گریه نکنه.
مرد غریبه گفت:
- ای وای من، کجا با این عجله؟ ببین چطور خودت رو زخم و زیلی کردی!

خم شد دستش رو با لبخند به سمت کوین گرفت.
کوین از لبخندش خوشش نیومد. حتی حس کرد طرف عمداً خودش رو سر راه اون قرار داده.
در واقع دقیق که شد، دید مرده داره کارتی رو بهش پیشنهاد می‌ده. روی کارت نقوش عجیب و غریبی به رنگ مشکی، قرمز، سفید و ارغوانی بود. روش نوشته شده بود:

نقل قول:
آقای کوین کارتر عزیز!
از شما دعوت به عمل میاد تا سری به غرفه‌ی ما بزنید!
فقط لازمه رز سفید روی کارت رو به قطره‌ای از خونتون آغشته کنید.
ل. ت.

ولی کوین نمی‌تونست بخونه. پس چندلحظه به شکل‌های روی کارت خیره شد و مغزش سعی کرد از اون‌ها معنی‌ای دربیاره، اما نتونست.
وقتی بالاخره بی‌خیال کارت شد و انداختش روی زمین، متوجه شد که آقائه رفته. اون مونده بود و دست خونین و مالینش.


شخصیت مد نظر گروه ریونکلاو

بله بچه‌ها... گادفری میدهرست قصه‌ی ما خونش افتاده بود و در سرش احساس سنگینی می‌کرد. چون صبح جمعه بود و خواب می‌چسبید و هیچ‌جوره نمی‌تونست خودش رو راضی کنه که از تابوتش بیاد بیرون، بی‌خیال رفتن دنبال خون شد و سر جاش خوابید. و خب بالطبع، آدم وقتی حالش خوش نیست خواب‌های اجق‌وجق می‌بینه. خون‌آشام‌ها هم از این قاعده مستثنی نبودن.

توی خوابش، رزالی بیهوش افتاده بود روی پلی روی رودخونه. از دهنش درختی رشد کرده بود و اومده بود بالا. برگ‌هایی که درخت می‌داد، قبوض آب و برق و گاز عقب‌افتاده‌ی خونه‌ی گریمولد بودن. آبِ رودخونه، خون بود. طبعاً. گادفری دست‌هاش رو کاسه کرد و از اون خون نوشید. حالش که جا اومد، به دست‌هاش خیره شد. به جای خون روی دستش اثرات لجن بود. فوراً منزجر شد و خودش رو عقب کشید. دست‌هاش رو به خاک مالید، اما لجن‌ها از روی دستش پاک نشدن. خاک هم مثل خاکسترِ مرده بود.

پس تسلیم شد و تصمیم گرفت رودخونه رو دنبال کنه و ببینه سرچشمه‌ش کجاست. در کمال تعجب به محرابی رسید. در اون محراب، تن بی‌جون دختربچه‌ی خردسال مشکین‌مویی درازبه‌دراز بی‌حرکت افتاده بود.

ذهن گادفری فقط چند لحظه طول کشید تا بتونه همه‌ی این‌ها رو به هم ربط بده. اما این مثل کشیدن کش پول بود، وقتی در حد ضرفیتش بکِشیش، می‌پکه. کش خواب گادفری هم پکید و نفس‌زنان از خواب بیدار شد و توی دلش به خودش لعنت فرستاد.


شخصیت مد نظر گروه هافلپاف

- دنبه بُدم، دنده شدم، وصل بُدم، کَنده شدم. موسم عید آمد و من کلفَت سابنده شدم!
مالی ویزلی همینطور که با یه دستش جارو رو با حرص توی سطل آب فرو می‌کرد و بیرون می‌آورد و روی زمین می‌رقصوند، با اون یکی دستش تابلوها رو گردگیری می‌کرد و هر تیکه‌ای که تصاویر توی تابلو بارش می‎کردن، اون سه‌تا بدترش رو بار اونا می‌کرد و قصد اجازه می‌داد آب جارو بپاشه توی صورتشون.

- آقا بسّه!
داد جاروئه در اومده بود. ولی مالی الان به‌لحاظ ذهنی و عاطفی در وضعیتی نبود که ملاحظه از خودش نشون بده. دلش پر بود. اخیراً اخبار خوبی از وزارت‌خونه به گوش نمی‌رسید. مدتی بود که بوش می‌اومد که عده‌ای توی وزارت‌خونه درحال تدارک‌دیدن یه کودتا هستن و حالا این موضوع به‌دست وزیر وقت در سکوت درحال پیگیری بود. بعضی از کارمندها بعد از یه روز صبحی که می‌رفتن سر کار، دیگه خبری ازشون نمی‌شد و برنمی‌گشتن خونه. معلوم نبود وزیر چه آشی برای مخالفانش پخته. دم عیدی عجب مصیبتی بود!

مالی درحالی که چشم‌هاش پرحرارت و در عین حال مات بودن، تب‌آلود زیرلب از خودش می‌پرسید:
- نکنه آرتور هم دستش تو کار بوده باشه؟ اون هیچوقت توضیحات دقیقی از کارهاش به من نمی‌ده! اگه سادگی‌ش باعث شده باشه سرش رو شیره بمالن و به اسم چیز دیگه‌‌ای اون رو هم درگیر نقشه‌های شومشون کرده باشن چی؟

آرتور دیر کرده بود و این فکرها به بهترشدن حال مالی کمکی نمی‌کردن. پس یه بار دیگه جارو رو شالاپّی توی سطل آب فرو برد و بیرون آورد.

شالاپ!
نه هنوز خوب خیس نشده بود.

بلوپ بلوپ
یه بار دیگه!

پلِش!
حالا داشت با موهای جارو زمین رو محکم می‌سابید.

جاروی بیچاره دیگه بدجوری داشت آب پس می‌داد. اگه توی بازداشگاه بودن و مالی مأمور بازجویی بود، تا حالا حتماً زیر این شکنجه‌ها مقر اومده بود و به جرم‌های نکرده‌ش اعتراف می‌کرد.

مالی یهو انگار که بهش به‌طور غریزی وحی شده باشه، سرش رو برمی‌گردونه و نگاهی به ساعت خانواده‌ی ویزلی می‌ندازه؛ چشم‌هاش روی عقربه‌ی آرتور قفل می‌شن.

آرتور گم شده بود.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۹ ۲۱:۱۰:۰۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۹ ۲۱:۱۰:۴۳
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۹ ۲۱:۲۵:۲۳

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: حياط هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰:۴۴ یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#4
اما به محض ورود به حیاط مدرسه، پاش لیز می‌خوره، می‌افته روی زمین و قلبش می‌شکنه! کف زمین پر از بستنی یخی آبله‌مرغون گوسفندی بود. گوسفندهایی که شیرتوت فرنگی می‌دادن و شیرمرد می‌زائیدن. لوئی پاستور و شَما اون طرف‌تر سعی داشتن سنگ کاغذ قیچی بازی کنن، اما شَما همه‌ش سنگ میاورد!


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۰:۴۱:۱۲ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
#5
پرنده‌ای پر می‌زد.
سپس جیز شد.
باران گرفت، خیس شد.
بی‌پدری آمد در قفسش نهاد و آب و نانش داد. خداوند پدرش را بیامرزد.
پرنده قوی شد و قفس را شکست. مانند تخمی که ز آغاز از آن سر برواؤده بود.
سپس سوسماری از توی حلقش درآمد و گلوی سگ همسایه را درید.
گرازی تخم گذاشت.
اما گردنش نگرفت و تخم کپک زد.
آنگاه هاگ‌های تولیدشده‌‌‌اش به خرسی چسبیند.
خرس خارشش گرفت. زگیل داشت. پشت خود را به نزدیک‌ترین درخت مالاند و خاراند خویش را.
سپس زیر آن درخت آلبالو محتویات مثانه‌اش را گم نمود و اشک‌ریزان به سوی دامن مادرش شتافت.
هنوز در تأیین قلمرو نوب بود.
اما هاگ‌ها از تنش جدا شده و مثل جیمبو با باد پرواز می‌کردند.
هرکدام جایی تاریک، سرد و مرطوب یافتند و مشغول به رشد شدند.
مدتی بعد، گودریک از غار شیری سربرآورد.
هلنا از سوراخ گورکنی.
روونا از سولاخ دماغ زاغی.
و سالازار، از لانه‌ی ماری.

و این چهار تن، هاگوارتز را بنا نهادند.

هرکی هم غیر از این بگه، دروغ گفته.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۳ ۱۲:۱۸:۱۶
دلیل ویرایش: نعوذ بالله
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۳ ۱۶:۱۹:۵۳
دلیل ویرایش: پاشیموکیتخ
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۳ ۱۷:۲۵:۱۱
دلیل ویرایش: الو جادوکار؟!

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۷:۵۶:۳۲ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
#6
پترحف مکتیث پیونا پرچا. پرکه کامازو برسیج افکیدی، برنیض پاریه مارتیکامیل پانقیجا پسفغشه یسبیک پیسکام لاتمجر. طیضا نچوبسکا کاپیفا وانتکی ماسخوگ.
پیلگی ماکرتاب پولوبو ثیبا:
- ژیرا آموگا اگریسانا؟ شگجه صیتاله باتاگو! چکتی ابکیساخ؟!

مرکه سحفاو پیراچونه مکریفه. گردرا پاکیپ چاگه نادا:
- میسکیژ! پرنه برتوج. مجیس تیکا سیکراغ، نیهام؟
- عاتبا ساکخیفا ماچور. شرخیث پهبو؟ بالبا ناکریخا! پرچیمو توندا! چایبا آنتیسا!
- مرنه پتقیم.
- پوشو تلوما کامیگا... سوکفمو موکوبا جیموژ.

السوب، چنکه زیتا اگچنله لوکاگ ارظیطو. پوسکو چامونا! مکخی مغتی نفزو.

آنیجا بنافد بیسکه واکوچ، کنچوت، پیلا، شگنید، گنله بیلاتا نیسکا قوتابن. اریس وونا جانجا ماتیبا بوتوقه. شنخو ماسفوبا مالچیخ. سولا موکفه شوبلتیخ تیشژا نسکه. کاغو پشکا، نا؟

کیگو ملنخپیغ سیزات بانژه. عگسر شضبه ژیتژی پرکغ شیلبت دالنم هکسو، مسگش جهمت پنتیقا دوکسوف بیگریخ ادبیح.

کوژسه گانف پرمیغ!
سونک قوتن زوپله خاجواک!
میشجر وکتو لاتگاماپی رانسیفادا!

- اجوس خافوس بنفی انجاگ.
- سبخی مژدنه، وک ژزجه نشکپ؟
- ژزجه نشکب، نکخیدو.
- سومپاغاپرنیگو! نجثا شیژدک قاتخه ابکوم.

استمپیر شیجا اولژه، دوبکی دزکو شسمیلدا. اوجژو نشبی پسفنه کربگی شلیمتز، هنیبه فلوکادشچا. سیظحه شگضیل منیجگاپنه آموپانا.


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۰:۲۴ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#7
131. به جز برف و بارون و تگرگ و اینا، دوست داشتید چیا از آسمون بباره؟

132. در چه شرایطی لباسی به غیر از لباس‌های عادی‌تون می‌پوشید؟ آیا ممکنه شما رو با تی شرت و شلوارک و سندل و عینک آفتابی ببینیم؟

133. به چه چیز ممکنه اعتیاد پیدا کنید؟

134. مشکلات را چگونه شکلات کنیم؟

135. اگه یه قلوه سنگ بذارن تو دست شما چیکارش می‌کنید؟

136. چه وعده‌ها و پیشنهادهایی شما رو تطمیع می‌کنن؟

137. اگه مام مث این خدایان اساطیر یونانی، خدای یک چیزی بودیم، شما خدای چی می‌شدید؟

138. چه چیزی هست که خیلی مایل به تجربه‌ش هستید ولی احتمال اینکه بتونید تجربه‌ش کنید کمه خیلی؟

139. چه احساسی دارید؟

140. فکرش رو می‌کردید من این‌همه سوال داشته باشم؟


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱:۲۴ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳
#8
69. اگه با کسی ملاقات کنید که به لحاظ شخصیتی کپی شماست، چه برخوردی باهاش خواهید داشت و چرا؟ به تفصیل توضیح دهید.

70. چند نفر از اعضا رو انتخاب کنید و با طلسم فرمان بهشون دستوراتی رو بدید که درحالت عادی هرگز اجرا نمی‌کنن. محدودیت هم در زمینه‌ی تعداد وجود نداره.

71. شیر نوشیدنی یا شیر آب یا شیر جنگل؟

72. اگه قرار باشه کودک خرسالی رو تحت کفالت بگیرید، چجوری کودکی مایلید باشه زیر دستتون؟ چجور کودکی رو می‌گید که نه، من نمی‌تونم با همچین بچه‌ای سر کنم؟ و در نهایت، چجوری از اون بچه نگهداری می‌کنید؟ به تفصیل شرح بدید.

73. اگه قرار باشه کسی رو بدون آوادا زدن بکشید، با چه روشی به هلاکت می‌رسونیدش؟

74. اگه قرار باشه چیزی اختراع کنید اون چیز چه کاری قراره انجام بده؟ به چه دردی می‌خوره؟ می‌تونه چند مورد اختراع باشه.

75. اگه طلسمی ابداع کنید چه خواهد بود و چه کاربردی خواهد داشت؟ اینم می‌تونه چندتا باشه.

76. اگه قرار باشه کیک یا شیرینی‌ای درست کنید که ما به محض دیدن یا چشیدنش دستمون بیاد که شما درستش کردید، از کجاش می‌فهمیم؟ توصیف بفرمایید.

77. اگه داستان بودید، ژانرتون چی می‌بود بود؟

78. اگه خودتون رو توی آیینه نگاه کنید، اولین چیزی که به ذهنتون میاد چیه؟ دومین و سومین و چهارمین و پنجمین و ششمین و هفتمین چی؟

79. اگه کتاب غیرداستانی بنویسید، محتواش چه خواهد بود؟

80. از چه چیزهای فیزیکی و غیرفیزیکی‌ای متنفرید؟

81. ماست‌خیار یا آب‌دوغ‌خیار؟

82. زندگی در فضا یا در اعماق آب؟

83. این متن رو ترجمه کنید: لمبنینسنینرنذکقوغحسج مدمیمسحقحسمبنلم.

84. به جوانان چه توصیه‌ای می‌دارید؟ فسیلان چه؟ اطفال چه؟ دنگ چه؟

85. اگه کسی نصفه‌شب به شما مراجعه نموده بگه خوابش نمی‌بره چه می‌کنید؟

86. بدترین روش برای پروندن شما از خواب چیه و چه واکنشی نشون می‌دید بهش؟

87. چه جملاتی به شما گفته بشه از گوینده دل‌چرکین می‌شید؟

88. چالش یا گالش؟

89. اگه چشمتون به حرف بیاد چی به شما می‌گه؟ گوش و دهن و دماغ و مو و دندون‌هاتون چی؟

90. نظم یا هرج‌ومرج؟

91. اگه قرار باشه ویروسی رو به‌وجود بیارید و به جون ملت بندازید اون ویروس چه بلایی سر قربانی میاره؟ می‌تونید چند مورد ویروس نام ببرید حتی.

92. اگه قرار باشه به مدت یه هفته روزانه یه مهمانی چای عصرانه‌ی کوچیک راه بندازید، چه افرادی رو دعوت می‌کنید و به جز صرف چای چه کاری انجام می‌دید و چه برنامه‌ای براشون خواهید داشت به عنوان میزبان؟ اصلا مهمونی چطور پیش می‌ره؟ محل برگزاریش کجاست؟ هر دفعه به تناسب با مدعوین عوض می‌شه؟

93. اگه یه روز بیدار شید ببینید هیچکس به شما محل نمی‌ذاره، جوری که انگار براتون پشیزی ارزش قائل نیستن چیکار می‌کنید؟

94. چه چیزی از بین مایملک شما براتون از همه مهم‌تر و ارزشمندتره؟ اگه قرار باشه در ازای از دست‌دادن اون پیمانی ببندید، به خاطر چی بوده و درعوضش چی به‌دست میارید؟

95. ماشین زمان اختراع شده. یه دونه بلیت رفت و برگشت دارید‌. تنها شانستونه. به چه زمانی سفر می‌کنید؟

96. نینجا یا سامورایی؟

97. در صورتی که بخواید به اراده‌ و خواست خودتون مرتکب آدم‌ربایی بشید، کی رو می‌‌ربایید و به چه علت و سپس چیکارش می‌کنید؟ می‌تونن چندنفر باشن حتی.

98. فضایی‌ها شما رو می‌دزدن. به چه علت؟ شما چیکار می‌کنید بعدش؟

99. آبغوره یا پاشوره؟

100. چطور از خودمون ناامیدتون کنیم؟

101. اگه قرار باشه مهدکودک بزنید، چجوری اونجا رو مدیریت می‌کنید و برنامه‌ی آموزشی بچه‌ها چه خواهد بود؟

102. اگه مسئول مراقبت از عده‌ای سالمند بودید چی؟

103. چجور آدم‌هایی شما رو ذله می‌کنن؟

104. اگه درحال حمل محموله‌ای سری باشید، محتواش چی می‌تونه باشه؟ چجوری به‌طور سری حملش می‌کنید؟

105. کی دیوونه‌س؟ کی عاقله؟

106. در صورتی که آدمی به مذاق‌تون خوش نیاد چطور در رفتارتون با اون فرد نمود پیدا می‌کنه این مسئله؟ آیا اصلاً نمود پیدا می‌کنه؟ اگه فردی به مذاق‌تون خوش بیاد چطور؟

107. چیا شما رو هیجان‌‌زده یا ذوق‌زده می‌کنن و چطوری نشونش می‌دید؟

108. اگه یه طوطی بیاد روی شونه‌ی شما بشینه واکنشتون چیه؟

109. اگه یه گله گاو وحشی وسط خیابون بهتون حمله‌ور شن چی؟

110. با چه معیاری کسی رو باهوش می‌دونید؟

111. یازده چیز رو بهم بگید که دلتون نمی‌خواد بقیه درموردتون بدونن.

112. کی می‌‌دونید که وقت تسلیم‌شدنه؟

113. قلبتون از استیله یا چدنه؟ چطور می‌شه آبش کرد؟

114. آیا لجبازی هم می‌کنید؟ در چه صورتی لجبازیتون می‌گیره و چطور؟

115. جلال با نصرت؟ سر کدومشون رو تسلیم ما می‌کنید تا از این بند رهیده شید؟

116. تصور کنید برگشتید به اتاقتون و می‌بینید که اوضاعش به‌قسمی ریخت‌وپاشه که داره داد می‌زنه یکی اومده تو وسایلتون به‌قصد یافتن چیزی تجسس کرده. فردی از جبهه‌ی مخالف. حدس می‌زنید که دنبال چی بوده؟ اگه اون فرد رو حین ارتکاب جرم می‌دید چیکارش می‌کردید؟ اگه از دور می‌دید که شی‌ء مربوطه داره فرار می‌کنه می‎رفتید دنبالش؟ کمک می‌خواستید؟ چیکار می‌کردید کلاً؟ دقیق توضیح بدید.

117. آیا ممکنه دست به ترور بزنید؟ شورش چطور؟ به چه هدفی؟ به چه نحو؟ آیا سردسته خواهید بود یا نه؟

118. آینده چرا میاد؟ گذشته چرا می‌گذره؟

119. متصور بشید که جانوری مغزخوار جون جامعه‌ی جادوگری رو تهدید کرده، ماهم بهش وعده‌ی مغز نوبر شما رو دادیم که میلش کنه و دست از سرمون برداره، اونم قبول کرده. ما هم شما رو به منظور خوراک‌دادن این جانور با مغزتون زندانی کردیم. چیکار می‎‌کنید؟

120. اگه مافیا تشکیل بدید هدفتون چی خواهد بود و کیا رو فراخور بندتون خواهید دونست؟

121. بهترین راه برای فرار از مسئولیت‌ها چیه؟

122. اگه لولویی بودید که قصه‌تون رو برای بچه‌ها تعریف می‌کردن و می‌گفتن «اگه فلان کنی، لولو میاد فلانت می‌کنه!» چجور لولویی می‌بودید و چیکار می‌کردید با کودکان نافرمان؟

123. به‌نظرتون ورد «پوتوتو موتوتو» چه کاربردی داره؟

124. تصور کنید قراره بکوشیم شما رو به کاری راضی کنیم. آیا تلاش یک آدم منطقی که از استدلال و استنتاج استفاده می‌کنه مؤثرتر واقع خواهد شد یا آدمی احساساتی که شما رو مورد بمب‌بارون عافطی خودش قرار بده و شلوغ‌کاری و manipulate نمودن حتی یا انرژی بسیار از خود نشون دادن و اینا؟ چجور آدمی در نفوذ به قلعه‌ی ضمیر شما موفق‌تره؟

125. از دید شما جهان چجور جاییه؟

126. اگه برای خودتون یه سیارک داشتید اسمش چی می‌بود و چه شکلی می‌بود و چطور روش می‌زیستید؟

127. آیا باریک‌بین هستید یا جزئیات چندان مورد توجهتون نیستن؟

128. اگه قرار بود یه فرقه راه بندازید هدفش چه می‌بود و اسمش چه می‌بود؟

129. مکتب زاموژیسم رو چگونه تعریف می‌کنید؟

130. عصاتون چه استفاده‌هایی داره؟


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۳۰ ۱۳:۳۲:۵۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۳۰ ۱۳:۴۰:۴۶

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱:۱۷:۳۶ شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳
#9
1. تا به حال این اندیشه به مخیله‌تان خطور نموده که به‌جای عصا از چتر استفاده نمایید؟

2. در چگونه خانواده‌ای و چگونه محیطی پرورش یافتید؟

3. چگونه مطالبی در مجلات می‌خوانید؟ (اگر هم مجله کلاً نمی‌خونید، زورتون می‌کنیم) کلاً سراغ چه مطالبی می‌رید؟

4. اگر دینگ منفوره، چرا نگهش می‌دارید؟ مطمئناً راه‌های معتنابه‌ای برای خلاص شدن از شرّشه. یعنی اگه یه قورباقه دینگ رو تو هوا بقاپه شما رد می‌شید و می‌رید فقط؟

5. آیا دینگ هم از شما متنفره؟ آیا ذله‌تون می‌کنه؟ آیا چگونه؟

6. نظر شما درمورد لواشک چیه؟

7. در کدام دهه از عمر خود به سر می‌برید؟

8. بستنی چه طعمی بگیرم براتون؟

9. آیا ممکنه کلاه شما کار خاصی بکنه؟

10. به کدام کلاس‌های هاگوارتز نامایل می‌باشید؟

11. از چه چیزهایی می‌ترسید بیشتر از همه؟

12. در آیینه‌ی نفاق‌انگیز چه می‌بینید؟

13. یکی از خوش‌ترین خاطراتتون چی می‌تونه باشه؟

14. چه حرف‌هایی به شما زده بشه مکدر می‌شید خیلی؟

15. چه حرف‌هایی به شما زده بشه محظوظ می‌شید خیلی؟

16. اگه بگیم «فـ...» چجوری کاملش می‌کنید کلمه رو؟ یاد چی می‌افتید؟

17. در اوقات فراغت به چه اموری می‌پردازید؟ چه چیزهایی مفرح ذاتتون واقع می‌شن؟

18. اگر مجبور باشید به مدتی یک شغل ماگلی داشته باشید، چه مشاغل و حرفه‌هایی بین گزینه‌هاتونه؟

19. اول هیدروژن بود یا اکسیژن؟

20. چه خاطراتی شما رو معذب می‌کنن؟

21. چجور آدم‌هایی رو مایلید دوری کنید ازشون؟

22. مایلید در معیت چجور موجودات ذی‌حیاتی باشید؟

23. اگه یه زمین مسطح گنده به شما بدن چیکارش می‌کنید؟

24. آیا موی سپید دارید؟

25. پیش از خواب چیکار می‌کنید؟ به چی فکر می‌کنید؟

26. چه سلاح سردی رو انتخاب می‌کنید برای دفاع از خودتون؟

27. اگه من کلاهتون رو کش برم شهید کنم چیزی می‌گید بهم؟

28. ترجیح می‌دید سوزونده بشید یا برید تو اتاق تمساح‌ها؟

29. فراموش‌کردن یا فراموش‌شدن؟ کدوم رو انتخاب می‌کنید؟

30. سوغاتی چی بیارم؟

31. تصور کنید در جای مهمی دعوت شدید و خبرنگارها ریختن، در این اثنا یکی از پیشخدمت‌ها درحال پذیرایی از مدعوین با نوشیدنی‌های رنگارنگ، سقلمه یا سکندری مشتی‌ای می‌خوره و سهواً نوشیدنی می‌ریزه روی لباستون و رنگی می‌شید، وضعیتی‌ست بس مفتضح. برای حفظ شخصیت شخص وزیر چه می‌کنید؟ راستشو بگید.

31. چوب‌شور یا آلوچه؟

32. مرحومه‌ی مقتوله کیست؟

33. دانقیلی قابالا دونگیلی لاقیبا؟

34. اگر به شما جای سرزمین آدم‌کوچولوها رو نشون بدم چیکار می‌کنید؟ اگه یه روز پاشید ببینید در محل زندگی‌تون آدم‌کوچولوها سکنی گزیدن چی؟

35. دستمال رو به چه هنگام استفاده می‌نمایید اغلب؟

36. اگر جزو خدمه‌ی کشتی‌ای بودید وظیفه‌تون چه می‌بود؟

37. چه سازی رو انتخاب می‌کنید برای زدن؟ امیدوارم ساز مخالف نباشه، وگرنه حلقومتون رو میزبان معجون راستی کج‌مزه‌ی بیشتری می‌کنم.

38. شعارتون چیه؟

39. ضخامت یا حضانت؟

40. چه موضوعی هست که می‌تونید فی‌البداهه ساعت‌ها درموردش حرف بزنید؟

41. کدوم هنر رزمی رو برای خود می‌پسندید؟

42. کت یا پالتو؟ در هوای برفی چی می‌پوشید؟

43. از چه چیز خجل می‌شید؟

44. قارچ سمی بدم برای ناهار آماده کنن یا مسی؟

45. اینجانب را چون می‌بینید؟

46. حماقت چیست؟

47. برنامه‌تون برای گذراندن روزهای بازنشستگی؟

48. آتیش سوزی شده و می‌بایست سریعاً وسایلی که نمی‌خواید بسوزن رو بردارید بزن به چاک. چیا رو برمی‌دارید؟

49. چه کسی رو دوست خودتون می‌دونید؟

50. اگه دستفروش بشید چی می‌فروشید؟

51. صبحانه چه میل می‌فرمایید؟

52. چه کابوس‌هایی می‌بینید؟

53. چه بوها و صداهایی نوستالژیکن براتون؟

54. عیبتون چیه؟

55. تو زیرزمین چی قایم کردید؟

56. نمونه‌ی شیشه‌ای چه چیزی رو دوست دارید داشته باشید؟

57. چه کارخونه‌ای دوست دارید بزنید؟

58. اشک دروغین یا لبخند دروغین؟

59. چگونه ad hominem کنیم شما رو؟

60. آن چیست که می‌خوریم اما دفع نمی‌شود؟

61. اگه به هم‌جبهه‌ای‌هاتون خیانت کنید علتش چی بوده؟

62. جون‌تون رو برای چی فدا می‌کنید؟ اصلاً فدا می‌کنید یا نه؟

63. وقتی دلتون می‌گیره چجوری بازش می‌کنید؟

64. خشم‌تون رو چه چیزهایی برمی‌انگیزه؟ وقتی برانگیخته بشه چی می‌شه حتی؟

65. چه چیزی ارزش تلاش رو داره؟

66. معیار خفن‌بودن و لایق تحسین بودن ملت چیه براتون؟

67. جنس فروخته شده پس گرفته می‌شود یا فقط تعویض می‌کنید یا هیچ‌کدوم؟

68. تصور کنید این توانایی رو دارید که آدم‌ها رو توی داستانی گیر بندازید تا هر وقت که بخواید، کی‌ها رو انتخاب می‌کنید و توی چه داستانی گیرشون می‌ندازید؟
_________________________

عجالتاً اینا رو داشته باشید، حالا بازم شاید در خدمت باشیم.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۵ ۱۸:۱۲:۴۲

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۱۷ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۳
#10
وقتی که فکر به ذهن داملدور رسید، یک بار زنگ در رو فشار داد.

زیــــــنگ!

دامبلدور که دستش بندِ هری بود، گذاشتش زمین و فوراً رفت ببینه کی زنگ در رو زده. هری با دماغ روی لونه‌ی مورچه‌ها فرود اومد.

ولی فکره از اون بچه تخس‌ها بود. تا زنگ رو زد، فلنگ رو بست.

فکر، حالا میاد سراغ سیریوس. سیریوس چون جوون‌تر بود و نسبت به دامبلدور آمادگی جسمانی بالاتری داشت، تونست سریع خودش رو به در برسونه و مُچ فکر رو بگیره.
- می‌گم... از زمان‌برگردان استفاده نکنیم چرا؟
- راست می‌گی باباجان! بذار ببینم... فکر کنم زمانی یه دونه‌ش رو توی ریشم جاساز کرده بودم... ایناهاش!

دامبلدور زمان‌برگردان رو برای برگشتن به پنج ساعت قبل تنظیم کرد و منتظر موند اما اتفاقی نیفتاد.

چراکه در اون لحظه زمین و زمان باهم دستشون رو توی یه کاسه کرده بودن و داشتن کشک‌شون رو می‌سابیدن. آشی که برای پسر برگزیده پخته بودن داشت روی آتیش می‌قلّید.

شانس و کارما اون‌طرف‌تر لی‌لی حوضک و گنجشکک اشی‌مشی رو ترکیب کرده بودن و داشتن دست می‌زدن و می‌چرخیدن و می‌خوندن:
- لی‌لی لی‌لی حوضک!
- لیلی می‌خواست پیدا بشه، انداختنش توی هوا، تو آسمون، افتاد تو حوض نقاشی!
- ای لیلیِ اشی‌مشی، تو عالم ما موندگار نشی!
- زمین تو رو می‌پوسونه، زمان تو رو گم می‌کنه!

اما دیگه برای این هشدارها دیر شده بود. کار از کار گذشته بود.

زمین که کمرش بر اثر اون همه کشک‌سابیدن خشک شده بود، تکونی به خودش داد و هری و دامبلدور و سیریوس زیر آوارِ زلزله له شدن.
- اوپس! حالا کی رو اسکل کنیم؟ این همه سال سوژه‌ش کرده بودیم. مامانش هم که معلوم نیست کجا گم و گور شد. شاید تو خونه‌تکونی پیدا شه.

زمان یه دستش رو بالا آورد و درحالی که انگشت‌های کشک‌مالش رو ورانداز می‌کرد و غبار کمرنکی از تأسف بر چهره‌ش نشسته بود گفت:
- وقت بسیاره. بلأخره یه اسکل دیگه پیدا می‌شه دیگه.
- بریم یه سر به آش‌مون بزنیم یه‌وقت ته نگیره...
- ای بابا، یادم انداختی آشی که براش پخته بودیم هم حیف شد... بین همین بچه‌های خودمون تقسیمش می‌کنیم.


×پایان سوژه×


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۵ ۱۳:۴۹:۱۳

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.