جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مرداد 1404 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم پرواز سیاه
Vs
بتوانا


پست اول
خورشید همراه با همان نور کورکننده‌ای که تا ناموس در تخم چشمتان فرو می‌رفت تا اعلام کند یک روز تسترالی دیگر آغاز شده، در آسمان بالا آمد و جایگزین سیاهی قابل پرستش آسمان شد.
اعضای تیم پرواز سیاه که از شروع روز بی‌خبر بودند، قرار بود با شیطنت‌های تسترالی ساکورا صبح زیبایی بسازند!
تشت آب عظیمی که مخصوص این کار آماده شده بود، با شتاب پرتاب شده و شبیه یک بشقاب پرنده در اطراف اتاق به پرواز در آمده تا فواره‌ای از آب را بر روی اعضای تیم بپاشد.
اولین قربانی‌اش هم آرتور بخت برگشته بود. با تکانی که انگار ناشی از وصل شدن به برق 220 ولت بود، شاه آرتور از جا پرید و در میانه‌ی راه به سقف هم برخورد کرد.
_ یاااااااااااااا جــــــد مرلیــــــــــــن!!!
_ تسترال تو روحت ساکورا!
_به هفت جهنم قسم، مرده‌ی تو از زنده‌ت مفیدتره!

ساکورا در حالی که از واکنش هم تیمی‌هایش کف زمین می‌خزید و صدای خنده‌اش چیزی شبیه شیشه پاک‌کن بود، با آستین اشک‌های خیالی اش را پاک کرد.
_ صبح بخیر هم تیمی!

هم تیمی‌هایش بی شک به قبول کردن پیشنهاد خوابیدن در یک کلبه‌ی کوچک اهدایی از فدارسیون - بدون طلسم گسترش! - برای صمیمی تر شدن با یکدیگر لعنت فرستادند. مبل ها دایره وار انتهای کلبه چیده شده بودند و اعضای تیم روی یکی از آنها با آناتومی نامعقول و مچاله‌ای تا دقایقی قبل در خواب به سر می‌بردند، باعث شده بود علاوه بر پریدن از خواب با سر به استقبال زمین کاملا دست و دلباز بروند که آغوشش را به اندازه‌ی دامبلدور باز کرده و نور خورشید همانند روشنایی جبهه‌ی زیادی روشن محفل ققنوس، بر آن می‌تابید.
مارکوس با شنیدن صدای فریاد آرتور، با صدای گرومبی در آغوش داغ و نورانی زمین فرود آمد و در همان حالت، دستی به نشانه‌ اعتراض مشت کرد.
_ هســــــتی‌ام را به آتـــــــــــــــــــــــش کشیــــــــــــــــدی، ســــــــــــــــــــــــــــــــوختم من ندیدی ندیدی...

در همان لحظه، مقدار زیادی آب از تشت در حال چرخش روی سرش خالی شد و هستی در حال سوختنش را خاموش کرد.
_ فـــــــــس...

این آزار ها تقریبا برای همه ی آنها به عادت بدل شده بود، زیرا هر روز صبح امکان برخورد سفینه ی ادم فضایی ها با محل استقرار اعضای تیم و تبدیل پتو هایشان به مار های مامبای سیاه و تبدیل شدن بالش هایشان به کاکتوس های تیغ درشت از احتمال نفس کشیدن همه‌ی اعضای نیمه زنده ی تیم بیشتر بود. کریدنس نیز با کلماتی نیازمند به سانسور، بالشت‌های خیسش را همانند خمپاره به سوی ساکورا پرتاب می‌کرد.
_
ساکورا در حالی که برای کریدنس که مهمات بالشی اش تمام شده بود زبان در می آورد با بیخیالی لب زد:
_ خیلی خب تنبلا ردا هاتونو بپوشید.

البته که او تنها به یک چیز فکر میکرد:
"یعنی اونقدر شدید تلافی میکنن که بالاخره بتونم بمیرم؟ "

آرام لب زد:
_ اگه آزار صبحگاهی، دزدیدن ماسک دکتر طاعون و شکستن بال پرنده ی محبوب کریدنس کافی نیست پس باید برم روی سر ایزابل کرم بریزم.

اژدهایی که از خشم دندان هایش را روی هم میسایید با نگاهی تیز به ساکورا نگاه کرد در حالی که بقیه مشغول چلاندن پتو های خیسشان بودند او ارام ارام مثل قطار سریع السیر آتش را از حفره های بینی اش بیرون میداد.
قطعا شخص مرلین خدا بیامرز هم نمی توانست این دختر را به اندازه ی کافی پیشبینی کند زیرا با حرف بعدی ساکورا همه را به سبک استاپ موشن فریز کرد حتی شعله های اژدها هم توی هوا متوقف شدند و مرغ زرین از شدت تعجب تخم کرد.
_ تیم مقابل یه سوسک و دندون مصنوعی دارن!

برای یک روح، جایی بین دنیا ها به اندازه ی کافی مزخرف بود ولی با طلسمی که روح بیجان مارکوس را تنها برای آزار دیدن به جسمی فانی برمیگرداند از همه بیشتر او را دیوانه میکرد. تمام این استپ شدن ها به اندازه ی کافی دردسر داشت و نشنیدن چیزی که ذره ای اهمیت داشته باشد، تحمل پذیر بود؟
بین کتک زدن ساکورا با پتوی خیس و یخ های رویش و فریاد زدن سرش فریاد زدن تنها گزینه ای بود که قابل پخش بود.
_ ببین ساکورا یا دهن گشادت رو میبندی یا با باندات اونقدر آویزون می‌مونی که بمیری!

گل از گل ساکورا شکفت و با نگاهی سرشار از شور و شوق سمت مارکوس برگشت.
-من که از خدامه مارکوس ولی خب خواستم بگم واسه شکستشون به دو تا چیز نیاز داریم.
-پناه بر مرلین، خب چرا از اول نمیگی تو!
- چون وقتی بگم عین نیلیفری که دنبال گنج میگرده میشین،اونا واقعا بامزن ولی به درد بخور هم هستن. بدو آدامس بادکنکی و موش گیر بیار.😁

چشم های هم تیمی های ساکورا تقریبا از شوک از کاسه بیرون جهیدند، نه به خاطر اینکه مثال ساکورا هیچ ارتباطی به چیزی که گفت نداشت.
-چ..چی؟
-همین که شنیدین، خب من برم باید یه راه جدید خودکشی رو امتحان کنم فعلا!

ایزابل برای بار هزارم از اینکه ساکورا را به تیم دعوت کرده بود خودش را سرزنش کرد، شانس تستسرالش را لعنت کرد و پتوی نرمش را چلاند تا دوباره خشک شود.
-این بچه اخر به کشتنمون میده، اولاش خیلی خوب بود ولی الان؟

مارکوس در حالی که از خستگی مثل نوشیدنی کره ای سر رفته به نظر میرسید حرف ایزابل را کامل کرد.
-الان واقعا ترجیح میدم با دستای خودم خفه اش کنم ولی میترسم روحش برگرده و دیگه ولمون نکنه. ببینم یه ب-بوی سوختگی نمیاد؟

مارکوس در حالی که از خستگی مثل نوشیدنی کره ای سر رفته به نظر میرسید حرف ایزابل را کامل کرد.
-الان واقعا ترجیح میدم با دستای خودم خفه اش کنم ولی میترسم روحش برگرده و دیگه ولمون نکنه. ببینم یه ب-بوی سوختگی نمیاد؟

ایزابل از ته دل اه کشید.
-بوی مخ منه که داره میسوزه، احتمالا این بچه به هدفش برسه همه دسته جمعی خودکشی کنیم.

کریدنس که مثل اسمش(Cry + Dance) در حالی که گریه میکرد قر میداد به سمت حمام دوید. البته که قر نمیداد در واقع بوی سوختگی مطعلق به سوختن لباس های تنش به دست نفس خشمگین اژدهای تیر پرواز بود اما مطمئنا می توان گفت گریه میکرد.

دکتر طاعون در حالی که با نگاه "چه غلطی کردم قبول کردن اینجا باشم" به اتفاقات نگاه میکرد و به یاد زمانی که ابهت داشت افتاده بود.
-یه زمانی طاعون رو پخش کردم کلی ازم حساب میبردن، مردم میدیدنم دو جفت پا داشتن دو جفت دیگه قرض میکردن در میرفتن. هعی زندگانی و مردگانی نامرد خواستیم جهانو از ویروس انسان پاک کنیم چنین ویروسی به مونمون انداخت این جهان به غلط کردن افتادیم. کم مونده بال های مرغمونم بچینه باهاش طناب دار ببافه و به زخم های باز هر هر میخنده. از وقتی این معجون های مسخره ی گل بابونه کش هم کشف شد دیگه مگه عفونتی میمونه؟

در همین حین که تمام اعضای تیم مثل گردباد به این طرف و ان طرف میرفتند اژدها که تمام مبل ها را از استرس میجوید متوجه شد یکی از انها از پوست اژدها ساخته شده و درجا غش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1404 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پرواز سیاه


کلمات فعلی:(خود شخصی که پشت قبلی رو نوشته کوتاهشون کرد)
منجمدکننده، سوزن، معبد، نوازش، قبر، گورستان، زمزمه ها


نمی دانست چند ساعت سپری شده بود، وقتی سعی کرد پاهای نیمه حس دارش را تکان دهد سوزشی عمیق او را متوقف کرد و ناخواسته ناله ای کوچک از میان لب های زخمی اش گریخت. نگاهش اما هنوز روی قبر سرد و خاموش بود و با هر نفس ابر کوچکی در دل هوای منجمد کننده ی قبرستان ایجاد میکرد.
دست های کوچکش سوزن سوزن شده بودند و از سرخی به یاقوتی قیمتی اما فراموش شده میماندند اما گوی هیچ یک را حس نمیکرد و همچون مجسمه ای در جای خود خشک بود در حالی که روی دو زانو مقابل قبل افتاده بود. زانو هایش گویی در زمین ریشه کرده بودند و موهای سیاهش شاید اگر برف سفید اطرافش را پر نکرده بود او را به تاریکی شب پیوند میزدند.

قبر های دیگر همه پوشیده از برف شده بودند اما دختر گوی میخواست با تمام گرمای باقی مانده در تنش قبر روبروش را گرم کند و برفی روی آن باقی نگذارد.

برای او آن خاک همیشه تازه بود و رد آخرین نوازش های اشخاصی که اکنون آنجا ارام گرفته بودند هنوز روی گونه هایش میسوخت. دانه های برف نرم نرمک بر تن خسته اش فرود می آمدند گویی میخواستند او را در آغوش بگیرند و جزئی از این سمفونی سرد و سپید کنند با این حال تنها مو هایش را به سپیدی برده بودند و صورت رنگ پریده اش را مانندآفتاب داغ تابستانی سرخ کرده بودند.

چشم هایش به نوشته هایی که هر ثانیه محو تر میشدند خیره مانده بودند."در اینجا مادر و پدری دلسوز ارام گرفته اند."

دیگر توانایی خواندن باقی جمله هایی که هزاران بار خوانده بود را نداشت و جسمش در نهایت فرو ریخت و روی سنگ افتاد، زمزمه های مبهمی را میشنید ولی همچنان میخواست تا اخرین لحظه سنگ را گرم کند هرچتد دیگر گرمایی در وجودش باقی نمانده باشد.

در لحظه ای که روح کوچکش میخواست جسم خسته اش را ترک کند ناگهان دست هایی با شدت برف ها را کنار زدند، چشم هایش تنها چند ثانیه نیم باز شدند و حاله ای مبهم از شخصی را دید که چیزی را بلند تکرار میکند اما نمیفهمید چه چیزی را.

با حس گرمای ناشی از چیزی جیغ خفه ای کشید، گرما برای جسم سردش سوزاننده بود و نفسش را با سرعت از سینه اش خارج کرد.
سرش ناخودآگاه چرخید و نگاهش به قبر افتاد اما جانی برای برگشتن به سمتش نداشت، میتوانست حس کند که از زمین کنده میشود و به سمت مکانی میرود اما نمیدانست کجا. شاید معبد کوچک کنار گورستان یا هر جای دیگری اما اون دیگر تحمل این گرما را نداشت او تنها میخواست برگردد و نگذارد انها تنها بمانند، نمیخواست مثل انها باشید و تنهایشان بگذارد.

داغی مایعی خیس را روی گونه هاش احساس میکرد اما هیچ چیز درد قلبش را تسلی نمیداد، دردی که از درد شدید بدنش او را بیشتر می آزرد. زمزمه ها نامفهوم و نامفهوم تر میشدند و تاریکی او را در برمیگرفت اما تنها یک چیز را میدانست، آنها اجازه نخواهند داد که به این زودی ها به انها ملحق شود.

مرد مو نارنجی با وحشت جسم کوچک و یخ زده ی دختر را بیشتر به سینه اش چسباند، دیر رسیده بود و اکنون نزدیک بود تنها یادگاری عزیز ترین افرادش را هم از دست بدهد. اشک در چشم های ابی رنگش حلق شده و قدم هایش را سریع تر کرد، ریه هایش هوای یخ زده را میبلعیدند و پاهایش برف ها را میکوبیدند و پیش میرفت.
-لعنتی با خودت چه فکری کردی که این همه وقت اینجا نشستی ها، هی تو حق نداری بمیری. حق نداری مثل اون احمق و خواهرم ترکم کنی. اونا تو رو به من سپردن میفهمی؟

هر چند لحظه یکبار نگاهش را به سمت دختر برمیگرداند تا مطمئن شود هرچند به سختی اما هنوز نفس میکشد، به محض رسیدن به کلبه ی کوچک کنار گورستان در را تقریبا شکست و دختر را روی نیمکت کنار شومینه ی خاموش گذاشت. سریع از جیب کت مشکی رنگش که اکنون مانند لباس های نازک دختر خیس آب شده بود فندکی کوچک بیرون اورد و هیزم های خشک و سرد را به اتش کشید.
-لعنتی زود باش.

مرد دختر را از روی نیمکت برداشت و لباس های خیس او را در حالی که کلبه کم کم گرم و روشن میشد از تنش بیرون اورد، کلبه برخلاف ظاهرش کاملا تمیز بود و هرچند کهنه کاملا سالم بود. کفپوش چوبی رد پاهای خیس مرد مو نارنجی را زیر رقص شعله های نور نمایان میکرد و مرد در حالی که تن کوچک و سرمازده ی دختر را با پارچه میپوشاند با فکر اینکه چه مدت دختر در این وضعیت بوده میلرزید.

چند دقیقه طول کشید تا دختر درون آغوش مرد و کنار شومینه رفته رفته گرم شد، هنوز بیهوش بود اما اکنون ریتم نفس هایش منظم تر شده بود و مرد چاره ای جز تماشا کردن چهره ی تب دار و چک کردن مرتب ضربان قلب کوچک دختر نداشت.
-لعنتی، تو فقط ۵ سالته. چطوری این همه مدت...

محکم لب پایینی اش را گاز گرفت و دختر را بیشتر در آغوش کشید.
-نگران نباش، یکم دیگه که گرم شدی میبرمت جایی که بتونن بهتر بهت برسن و زود خوب بشی. فقط یکم دیگه صبر کن خب، کارت عالیه فقط یکم دیگه. اخه چرا اینقدر دیر کردم، چرا باید تمام روز توی این کولاک اونجا مینشستی؟

پنجره های کلبه مه گرفته بودند و درد به ارامی از دودکش کلبه خارج میشد، مرد چند دقیقه ی بعد در حالی که لباس های خشک شده ی دختر را دوباره تنش میکرد و همچنان پارچه و کتش را دورش پیچیده بود جلوی در ایستاد و به افتاب که ارام ارام بالا می آمد خیره شد.


کلمات نفر بعد: غروب، فشفشه، طلسم، جام، ابریشم،زیر زمین ، باتیلدا بک شات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1404/5/19 12:18:26
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1404/5/19 15:27:32
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1404 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پرواز سیاه

____________________________



نامه ای ناخواسته به افرادی که زیر سنگ های سرد ارام گرفته اند.

************************

حتی نمیدونم چرا الان نشستم و قلم پر تند نویسی که آستریکس بهم هدیه داده رو به کار انداختم تا چرت و پرتام رو روی این کاغذ پیاده کنم، جوهر مثل خون تازه سرازیر میشه و مثل لخته های خون اثر پر رنگی به جا میگذاره. میتونم بگم همونقدر هم بوی تندی داره.
صدای خش خش حرکت نرمش منو یاد تو میندازه بابا، همونقدر هدفمند و همونقدر روون و بی دغدغه. چطوری میشه همچین چیزی، نمیدونم چون هیچ وقت نتونستم ازت بپرسم. اونقدر واسه رفتن عجله داشتی که جواب سوالام رو جا گذاشتی، حالا اون سنگ زبر چطوره؟
به نظر من که فقط خیلی سرده. مامان از سرما متنفر بود. اوه راستی گفتم مامان، این قلم مسخره با اون نرمی پرز های سرش به اندازه ی مامان جادوییه. وقتی اولین بار توی دستام گرفتش حس کردم موهای مامان توی دستامه، تقریبا پرتش کردم و اگه استریکس نگرفته بودش قطعا الان نمیتونستم ازش استفاده کنم و توی اتیش شومینه میسوخت. حالا که اون سنگ سرد روی مامانه سردش نمیشه؟
خب معلومه که نه چون تو حتی اونجا هم بغلش میکنی مگه نه، فقط من اضافی بودم؟
چرا منم اون روز نمردم؟

نه تاریکی برام مهم بود نه سرما، فقط دوست دارم کنار شما باشم. می‌خوام بغلم کنی حتی اگه سرد باشه، می‌خوام با موهای مامان بازی کنم تا خوابم ببره تا فقط یه بار دیگه بتونم بدون کابوس بخوابم. من فقط، فقط می‌خوام با تو و مامان باشم.

اصلا این نامه رو دارم واسه‌ی چی مینویسم؟
اوه این یه قلم پره که هرچی بگم مینویسه چقدر خجالت اور، به هر حال فکر کنم این نامه رو بسوزونم چون شماها دیگه نمیتونید بخونیدش.

باورم نمیشه حتی نتونستم روحتون رو ببینم با اینکه یه ساحره بودم مثل مامان، مطمئن هم هستم نمیخواید که به این دنیای مسخره برگردید فقط کاش من رو هم می بردید.

آه بسه دیگه قلم مسخره وایسا، وایسا!
میخوام این لعنتی رو بسوزونم!

__________________
قلم پر ارام در دستانش نشست و گوی سنگینی اش دختر را به سمت زمین کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ: هفت دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
به منظور امتحان خودکشی با جاروی شهاب ۲۹۰ اون ۸۰ گالیونی که زحمت کشدید دادید رو نگرفته پس میدم و هرچی از پولش مونده رو بزنید به حساب تیم به امید حلق اویز شدن توی ازکابان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ: صندوق رفاه فدراسیون کوییدیچ جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
با ارزوی مرگ هرچه زودتر خودم از شما طلب دارم تمام بی میلی درخواست ۸۰ گالیون وام دارم. اگه ندید واسه بانکتون پاپوش میدوزم و بعد خودمو از دم درتون حلق اویز میکنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1404 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام میگم من چند وقت پیش فعال کردم حسابم رو هنوز فعاله طرح گالیون؟ و شرایط وام گرفتن چطوریه؟
راستش اصلا یادم نیست هنوز روال قدیمی سایتم اگه راهنمایی بفرمایید چه کار کنم ممنون میشم


بله طرح گالیون شما فعاله.
وام 100 یا 200 گالیونی می‌تونین از بانک دریافت کنین در صورتی که ضامن داشته باشین. برای پس دادنش هم سه ماه فرصت دارین که هر ماه 5% به مبلغ اضافه می‌شه. البته اگه برای کوییدیچ می‌خواین بهتره منتظر اطلاعیه‌های فدراسیون بمونین چون احتمالا از طرف فدراسیون وام‌های خاص و متفاوتی ارائه می‌شه که شرایط بهتری برای بازیکنان کوییدیچ داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/4/24 1:48:05
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1403 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربین هر ثانیه میچرخه و میچرخه و سرگیجه بدی به همراه خودش میراه البته فقط برای یک ربع اول، وقتی بالاخره روی صورت ساحره جوان ثابت میشه صدای فردی که نمیشناسیم و دوربین رو گرفته شنیده میشه.

-خیلی خب...گرفتمت. بیا این فیلم لعنتی رو بگیریم.
صدا تقریبا کمی بمه و با نفس نفس زدن همراهه، اما وقتی تصویر بالاخره صاف میشه صدای فیلمبرداز از تعجب میگیره.
-و..وایسا تمام مدت داشته فیلم میگرفته؟

ساحره با دست توی سر خودش میکوبه و نگاهی خسته و افسرده به شخصی که دوربین رو نگه داشته میندازه.

-آه، چه دردسری. از اونجایی که حوصله ادیت زدن ندارم بیا ادامشو بریم، یه کارم بلد نیستی درست انجام بدی.

همراه با صدای غر غر پسر توی یه چشم به هم زدن لباسای ژولیده و موهای فر و در هم ریخته دختر مرتب و لکه گوجه ای رنگ روی لباسش ناپدید میشه.

"خب شما هایی که الان زل زدین انتظار محتوی دارید، اینجا انواع و اقسام شیوه های خودکشی رو میتونید یاد بگیرید اگه جوتیوب زحمت پاک کردنش رو نکشه"



تصویر دوباره چرخید و این بار مشخص بود دوربین رها شده و روی زمین افتاده چون همون طوری بالاخره ثابت موند،هرچند کج. تصویر حالا موحنایی رنگ رو نشون میداد که با کمی دقت می شد فهمید تا چند ثانیه پیش دوربین رو نگه داشته بود و مشغول الان کتک زدن دختر بود. با اینحال جاخالی های دختر باعث می شد ضربات سریعش بیشتر به هوا یا تستسترال های بدبخت به طراف بخوره.

-آخه متن گفتم اینو باید بگی؟ من هزار تا دراز نشست رفتم و توی این جنگل عجیب و مسخره بی در و پیکر دنبالت کردم و گرفتمت!
-جنگل ممنوعه...

با جمله بعدی دختر که لحن تمسخر آمیز ادا شد، مشت های پسر محکم تر شدن و دختر از شیطنت خندید. دوربین همچنان به ظبطش ادامه داد تا وقتی پسر خسته روی چمن ها میوفته و دختر در حالی که لبخند کوچیکی روی لبش نقش بسته میاد و دوربین رو برمیداره.

"خب من ساکورا آکاجی هستم و اگه بخوام بهتون یه پیشنهادم بکنم اینه که تا میتونید دوستاتونو حرص بدین مخصوصا اگه موهاشون رنگ هویجه. خودکشی یادتون نره ولی اگه مثل من بدشانسید و نمیمیرید لایک و فالوکنید!"

لحن سرخوش دختر باعث صدای فریاد خشمگین پسر میشه و خنده ریز دختر آخرین تصاویر دیده شده است هرچند چند ثانیه بعد بعد تصویر یه اندوه خوار که تحدید میکنه اگه لایک نکید شادیاتون رو ازتون میگیره آخره آخره فیلم قرار گرفته و کلمات پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ به: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام میشه طرح رو برام فعال کنید؟


------
حساب فعال شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1403/10/10 19:53:00
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ به: بهترین تازه‌وارد فصل
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1403 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خب سیگنس بلک جان برو مبارکت باشه منم انتخابم تویی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ به: فعال‌ترین عضو فصل
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1403 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آقایون و خانم ها
نامی که نیاز به معرفی ندارد، کوین کارتر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww