تیم پرواز سیاه
Vs
بتوانا
پست اول
خورشید همراه با همان نور کورکنندهای که تا ناموس در تخم چشمتان فرو میرفت تا اعلام کند یک روز تسترالی دیگر آغاز شده، در آسمان بالا آمد و جایگزین سیاهی قابل پرستش آسمان شد.
اعضای تیم پرواز سیاه که از شروع روز بیخبر بودند، قرار بود با شیطنتهای تسترالی ساکورا صبح زیبایی بسازند!
تشت آب عظیمی که مخصوص این کار آماده شده بود، با شتاب پرتاب شده و شبیه یک بشقاب پرنده در اطراف اتاق به پرواز در آمده تا فوارهای از آب را بر روی اعضای تیم بپاشد.
اولین قربانیاش هم آرتور بخت برگشته بود. با تکانی که انگار ناشی از وصل شدن به برق 220 ولت بود، شاه آرتور از جا پرید و در میانهی راه به سقف هم برخورد کرد.
_ یاااااااااااااا جــــــد مرلیــــــــــــن!!!
_ تسترال تو روحت ساکورا!
_به هفت جهنم قسم، مردهی تو از زندهت مفیدتره!
ساکورا در حالی که از واکنش هم تیمیهایش کف زمین میخزید و صدای خندهاش چیزی شبیه شیشه پاککن بود، با آستین اشکهای خیالی اش را پاک کرد.
_ صبح بخیر هم تیمی!
هم تیمیهایش بی شک به قبول کردن پیشنهاد خوابیدن در یک کلبهی کوچک اهدایی از فدارسیون - بدون طلسم گسترش! - برای صمیمی تر شدن با یکدیگر لعنت فرستادند. مبل ها دایره وار انتهای کلبه چیده شده بودند و اعضای تیم روی یکی از آنها با آناتومی نامعقول و مچالهای تا دقایقی قبل در خواب به سر میبردند، باعث شده بود علاوه بر پریدن از خواب با سر به استقبال زمین کاملا دست و دلباز بروند که آغوشش را به اندازهی دامبلدور باز کرده و نور خورشید همانند روشنایی جبههی زیادی روشن محفل ققنوس، بر آن میتابید.
مارکوس با شنیدن صدای فریاد آرتور، با صدای گرومبی در آغوش داغ و نورانی زمین فرود آمد و در همان حالت، دستی به نشانه اعتراض مشت کرد.
_ هســــــتیام را به آتـــــــــــــــــــــــش کشیــــــــــــــــدی، ســــــــــــــــــــــــــــــــوختم من ندیدی ندیدی...
در همان لحظه، مقدار زیادی آب از تشت در حال چرخش روی سرش خالی شد و هستی در حال سوختنش را خاموش کرد.
_ فـــــــــس...
این آزار ها تقریبا برای همه ی آنها به عادت بدل شده بود، زیرا هر روز صبح امکان برخورد سفینه ی ادم فضایی ها با محل استقرار اعضای تیم و تبدیل پتو هایشان به مار های مامبای سیاه و تبدیل شدن بالش هایشان به کاکتوس های تیغ درشت از احتمال نفس کشیدن همهی اعضای نیمه زنده ی تیم بیشتر بود. کریدنس نیز با کلماتی نیازمند به سانسور، بالشتهای خیسش را همانند خمپاره به سوی ساکورا پرتاب میکرد.
_
ساکورا در حالی که برای کریدنس که مهمات بالشی اش تمام شده بود زبان در می آورد با بیخیالی لب زد:
_ خیلی خب تنبلا ردا هاتونو بپوشید.
البته که او تنها به یک چیز فکر میکرد:
"یعنی اونقدر شدید تلافی میکنن که بالاخره بتونم بمیرم؟

"
آرام لب زد:
_ اگه آزار صبحگاهی، دزدیدن ماسک دکتر طاعون و شکستن بال پرنده ی محبوب کریدنس کافی نیست پس باید برم روی سر ایزابل کرم بریزم.
اژدهایی که از خشم دندان هایش را روی هم میسایید با نگاهی تیز به ساکورا نگاه کرد در حالی که بقیه مشغول چلاندن پتو های خیسشان بودند او ارام ارام مثل قطار سریع السیر آتش را از حفره های بینی اش بیرون میداد.
قطعا شخص مرلین خدا بیامرز هم نمی توانست این دختر را به اندازه ی کافی پیشبینی کند زیرا با حرف بعدی ساکورا همه را به سبک استاپ موشن فریز کرد حتی شعله های اژدها هم توی هوا متوقف شدند و مرغ زرین از شدت تعجب تخم کرد.
_ تیم مقابل یه سوسک و دندون مصنوعی دارن!
برای یک روح، جایی بین دنیا ها به اندازه ی کافی مزخرف بود ولی با طلسمی که روح بیجان مارکوس را تنها برای آزار دیدن به جسمی فانی برمیگرداند از همه بیشتر او را دیوانه میکرد. تمام این استپ شدن ها به اندازه ی کافی دردسر داشت و نشنیدن چیزی که ذره ای اهمیت داشته باشد، تحمل پذیر بود؟
بین کتک زدن ساکورا با پتوی خیس و یخ های رویش و فریاد زدن سرش فریاد زدن تنها گزینه ای بود که قابل پخش بود.
_ ببین ساکورا یا دهن گشادت رو میبندی یا با باندات اونقدر آویزون میمونی که بمیری!
گل از گل ساکورا شکفت و با نگاهی سرشار از شور و شوق سمت مارکوس برگشت.
-من که از خدامه مارکوس ولی خب خواستم بگم واسه شکستشون به دو تا چیز نیاز داریم.
-پناه بر مرلین، خب چرا از اول نمیگی تو!
- چون وقتی بگم عین نیلیفری که دنبال گنج میگرده میشین،اونا واقعا بامزن ولی به درد بخور هم هستن. بدو آدامس بادکنکی و موش گیر بیار.😁
چشم های هم تیمی های ساکورا تقریبا از شوک از کاسه بیرون جهیدند، نه به خاطر اینکه مثال ساکورا هیچ ارتباطی به چیزی که گفت نداشت.
-چ..چی؟
-همین که شنیدین، خب من برم باید یه راه جدید خودکشی رو امتحان کنم فعلا!
ایزابل برای بار هزارم از اینکه ساکورا را به تیم دعوت کرده بود خودش را سرزنش کرد، شانس تستسرالش را لعنت کرد و پتوی نرمش را چلاند تا دوباره خشک شود.
-این بچه اخر به کشتنمون میده، اولاش خیلی خوب بود ولی الان؟
مارکوس در حالی که از خستگی مثل نوشیدنی کره ای سر رفته به نظر میرسید حرف ایزابل را کامل کرد.
-الان واقعا ترجیح میدم با دستای خودم خفه اش کنم ولی میترسم روحش برگرده و دیگه ولمون نکنه. ببینم یه ب-بوی سوختگی نمیاد؟
مارکوس در حالی که از خستگی مثل نوشیدنی کره ای سر رفته به نظر میرسید حرف ایزابل را کامل کرد.
-الان واقعا ترجیح میدم با دستای خودم خفه اش کنم ولی میترسم روحش برگرده و دیگه ولمون نکنه. ببینم یه ب-بوی سوختگی نمیاد؟
ایزابل از ته دل اه کشید.
-بوی مخ منه که داره میسوزه، احتمالا این بچه به هدفش برسه همه دسته جمعی خودکشی کنیم.
کریدنس که مثل اسمش(Cry + Dance) در حالی که گریه میکرد قر میداد به سمت حمام دوید. البته که قر نمیداد در واقع بوی سوختگی مطعلق به سوختن لباس های تنش به دست نفس خشمگین اژدهای تیر پرواز بود اما مطمئنا می توان گفت گریه میکرد.
دکتر طاعون در حالی که با نگاه "چه غلطی کردم قبول کردن اینجا باشم" به اتفاقات نگاه میکرد و به یاد زمانی که ابهت داشت افتاده بود.
-یه زمانی طاعون رو پخش کردم کلی ازم حساب میبردن، مردم میدیدنم دو جفت پا داشتن دو جفت دیگه قرض میکردن در میرفتن. هعی زندگانی و مردگانی نامرد خواستیم جهانو از ویروس انسان پاک کنیم چنین ویروسی به مونمون انداخت این جهان به غلط کردن افتادیم. کم مونده بال های مرغمونم بچینه باهاش طناب دار ببافه و به زخم های باز هر هر میخنده. از وقتی این معجون های مسخره ی گل بابونه کش هم کشف شد دیگه مگه عفونتی میمونه؟
در همین حین که تمام اعضای تیم مثل گردباد به این طرف و ان طرف میرفتند اژدها که تمام مبل ها را از استرس میجوید متوجه شد یکی از انها از پوست اژدها ساخته شده و درجا غش کرد.