هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵:۵۳ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰
#1
-بقیه تون هم بشینید روی جای دوم که همون کرایه سه نفر رو بدیم.
- منم جلو میشینم.
-تو خاموش باش تسترال بی ادب.

و مرگخواران که یکبار نشده بود مثل آدمیزاد و با دل خوش از اتاق تسترال ها بیرون بروند با تردیدی که در چشم هایشان معلوم بود به هم نگاه کردند.
لردولدمورت اما مصمم تر از هر وقت دیگر به نظر میرسید.

-یالا راه بیوفتین.
-کجا ارباب؟
-به سمت دنیای تسترال ها. ترتیب حمل و نقل به اونجا رو دادیم.

مرگخواران و تسترال کوچولو همگی به دنبال لرد تا جلوی خانه ی ریدل آمدند و لرد به افق خیره شد.

-برزی برزی برزی ~ شه مه مو سری ترزی ~ برزی برزی برزی ~دارم با تو عرضی~ دارم با تو عرضی~ تو زیبای بی مرزی~ به یه دنیا می ارزی.

از کمی پایین تر از افق صدای موسیقی به گوش میرسید و نزدیک و نزدیک و نزدیک تر میشد. کم کم اتوبوس جادویی به حدی نزدیک شد که همه میتوانستند ان را ببینند.

-بارو بارو بارونه هی بارو بارو بارونه هی
دستِ بده دسم چشم انتظارم هی , دستِ بده دسم چشم انتظارم هی.


اتوبوس جلوی پای مرگخواران ایستاد و در اتوبوس با صدای پیسی باز شد؛ ارنست پرنگ راننده ی اتوبوس شوالیه از ان پیاده شد.

-به به آقایون مرگخوار. خیلی مخلصیم. اصلا کار کردن با شما حال میده. میدونید چی میگم. نقده نقده. یالا سوار شید.
-صبر کن ببینم اینجا چه خبره؟
-یالا سوار شید.

همه با تشر لرد سوار اتوبوس شدند.

- د وارد شو تسترال کم ابهت.

و بعد رو به ارنست کرد و کیسه ای از زیر ردای خود دراورد و به او داد. ارنست کیسه را که وقتی سوار اتوبوس شد جیرینگ جیرینگ صدا میداد داخل گاوصندوق کوچکش چپاند و درهای اتوبوس را بست.

-عه. لرد رو جا گذاشتیم.
-در رو باز کن نادون. اصل کاری نیست.

بلاتریکس چوبدستی اش را کشید تا در را منفجر کند که با چشمان آرام و لبخند کوچک لرد مواجه شد که به ارنست اشاره کرد.

-حرکت کن. ( یه چیزی بین این و این )

اتوبوس گاز خورد و حرکت کرد. مرگخواران سخت تعجب کردند و میخواستند بفهمند که دقیقا چه اتفاقی افتاده که صدای راننده آن ها را به خودشان اورد.

-آقایون و خانم های مرگخوار و تسترال.
-هووو با کی بودی؟
-بزنیم لهت کنیم؟
-بابا چرا ناراحت میشین با این تسترال که پهلوی من نشسته بودم. ولش کن اصن.

ارنست گوی درخشانی را از زیر ردایش دراورد و از پنجره به بیرون کمی جلوتر از چرخ ها پرتاب کرد.

-ایستگاه بعد: دنیای تسترال ها.

قبل از اینکه کسی بتواند چیزی بگوید گوی درخشان منفجر شد و سیاهچاله ای روی زمین درست کرد و اتوبوس و تمامی مسافرانش وارد ان شدند.

لرد که با چشمانش اتوبوس را تعقیب میکرد با دیدن این اتفاق برگشت و به سمت خانه ی ریدل حرکت کرد.

-مرگخواران بی نبوغ. رودولف رنگ کرده و جای تسترال به ما میدن. لطیفه هم بلد نیستند خیر سر مرلین. لردتسترال. بی مزه ها. اگر با تسترال های ما برنگردن میدانیم چه بلایی سرشان بیاوریم.

آن طرف قضیه

با وارد شدن به چاله یکباره همه ی قیمه ها رفت توی ماست ها و از چوبدستی این یکی از پاچه ی ان یکی بالا رفتن بگیر تا جا به جا شدن لباس مذکر و مونث. همه چیز در هم پیچید و مسافران سقوط نه چندان دلپذیری را تجربه میکردند. ماسک های اکسیژن از سقف اویزان شدند و اتوبوس تکان های شدیدی میخورد اما در نهایت چند دقیقه بعد اتوبوس با باز شدن چند چتر نجات بالای سرشان سرعتش را کم کرد و روی چهار چرخ بر روی زمین سرسبز فرود امد.

-خب. دوستان مسافر. امیدواریم که اوقات خوشی را با ما تجربه کرده باشین .

و دکمه ای را روی صفحه ی رو به رویش بود زد، که در نتیجه ی ان سقف اتوبوس باز شد و جارو و خاک انداز غول پیکری از پشت اتوبوس همه را به بیرون جارو کرد.
مرگخواران که تازه از شوک سقوط بیرون امده بودند خودشان را تکان دادند و چوبدستی هایشان را کشیدند تا حساب ارنست را برسند. اما همان لحظه گوی دیگری منفجر شد و اتوبوس وارد چاله شد.

-اگه خواستین بیام دنبالتون خبرم ک...ژووپس.

و چاله بسته شد و مرگخواران را در سکوت تنها گذاشت.



ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۱ ۱۹:۲۰:۰۴


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳:۴۳ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹
#2
جادوگران عزیز سال دیگه هیجده سالت شد میریم با هم نوشیدنی کره ای کف دار میخوریم و سری هم به ساحرهـگران میزنیم.



پاسخ به: عضویت در تیم ترجمه‌ی جادوگران
پیام زده شده در: ۹:۲۸ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
#3
ما هم تعدادی مترجم استخدام میکنیم تا به این امر رسیدگی کنند. نام مارا هم در لیست اضافه کنید.



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#4
کیمیاگر بزرگ: نیکلاس فلامل
مذکر
سن: جاویدان
ویژگی های ظاهری: بلند قد و لاغر- جشم های قهوه ای

گروه: هافلپاف
سپرمدافع: پیکاچو

بیوگرافی: همانگونه که بسیاری از هواداران هری پاتر میدانند نیکلاس فلامل یک شخصیت تاریخی حقیقی است. او در حدود سال 1330در نزدیکی شهر پاریس چشم به جهان گشود و شغلهای متعددی از قبیل سرودن شعر نقاشی و کاتب عمومی را تجربه کرد و سپس به طالع بینی علاقمند شد. بر اساس نوشته های فلامل او در 1357 فرشته ای را در خواب دید. آن فرشته کتابی را به فلامل نشان داد و گفت:"فلامل به این کتاب نگاه کن تو به هیچ وجه چیزی از آن متوجه نمی شوی اما روزی خواهد آمد که در این کتاب چیزی خواهی دید که هیچ کس دیگری آن را نخواهد دید"

روز بعد او همان کتاب را در دکه کتاب فروشی مشاهده کرد که قیمت بسیار نازلی هم داشت زیرا هیچ کس نمی توانست نوشته های آن را درک کند. فلامل تللش زیادی به خرج داد و با کمک دانشمندی که به زبان عبری آشنایی داشت توانست رمز متن آن را درک کند. به نظر می رسید آن نوشته کتابچه راهنمای تبدیل فلزات اصلی به طلاست .

متاسفانه بر اساس دستورالعمل های مندرج در کتاب باید از ماده ای خاص در این ترکیب استفاده می شد. این ماده خاص سنگ فیلسوف نام داشت. ولی در کتاب مورد بحث تو ضیح دقیقی در بارۀ سنگ فیلسوف ارائه نشده بود. فلامل دهها سال آزمایش کرد تا ماده مرموز را بیابد. او در17 ژانویه 1383 در دفترچه خاطرات خود نوشت:

"بالاخره ماده ای را که به دنبال آن بودم یافتم. آنرا از بوی تندش شناختم و توانستم به کمک آن آزمایش را عملی کنم. من نحوۀآماده سازی عامل اول را آموخته بودم و تنها باید کلمه به کلمه نوشته های کتاب را انجام می دادم.نخستین باری که این عمل را انجام دادم کارم را با جیوه آغاز کرده و حدود 700گرم آن را به نقرۀ خالص تبدیل کردم. بعد ها یعنی در بیست و پنجم آوریل همان سال این کار را به همراه سنگ قرمز انجام دادم و در آن روز توانستم مقدار مشابهی جیوه را به طلا تبدیل کنم. کاملا آشکار بود که این طلا از طلاهای عادی خالص تر و ناب تر است.من این حادثه را به کمک (همسرم)پرنل سه بار با موفقیت انجام دادم"

توصیف فوق در بارۀ سنگ فیلسوف که آن را "دارای بوی تند" بر می شمرد موجب شد بقیه کیمیا گران به این نتیجه برسند که سنگ فیلسوف همان گوگرد است. ولی هیچ کس را نمی شناسیم که توانسته باشد فرآیند یاد شده را تکرار کند.

متن فوق از کتابی نوشته "دیوید کالبرت"بود که تقدیم حضورتان کردم.

فی الحال بهتر است به وضعیت کنونی خویش بپردازیم.
در همین سالی که در حال سپری کردن آن هستیم بنده بیش از سی شهر و چهار استان را زیر سایه ی خویش جا داده ام و با هر لباس زیر خویش یک عدد فورد موستانگ ست کرده و در پارکینگ پارک کرده ام. زیبایی دنیای مادی با توجه به طلاهای زیاد و عمر جاویدان من یک مثلث نامحدود از احتمالات هستند و حالا حالا ها خیال ندارم این مثلث را رها کنم.

خصوصیات اخلاقی: عمرجاویدان و پول نامحدودی که نیکلاس به ان دست پیدا کرد اخلاق اورا از مرد مهربانی و همسری مورد اعتماد به هیولایی تبدیل کرد که به واسطه ی پولش بر هر چیزی سلطه ایجاد میکند و سایه می اندازد. او باند های خلاف زیرزمینی بسیاری را راه اندازی کرد و کم کم ریشه های قدرتش در تمام سازمان ها و ادارات پیچید و با پولش ارتشی از مزدوران سر تا پا مسلح جمع اوری کرد تا در صورت حمله ی احتمالی وزارت خانه برای دستگیری اش یا حمله مرگخواران برای غارت دارایی هایش از او دفاع کنند.
وی دارای بزرگ ترین موزه ی وسایل زینتی و جادویی است که تنها اسم ان ها در کتاب ها موجود است و هرگز جایی دیده نشده است.



تایید شد.


ویرایش شده توسط fanar در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۵:۵۷:۲۸
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۲۰:۵۱:۴۶


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#5
کلاه مهربان میدانم که بسیار مهربان و رئوف هستی. برای من همه ی گروه ها مثل همن. اندکی مهربانی. اندکی عدالت. اندکی لجاجت و اندکی حس شوخ طبعی دارم. خودت مارا به گروه راستین هدایت کن. لطفا نذار بین دوتا گروه انتخاب کنم و این تجربه ی هیجان انگیز گروه بندی شدن همچنان برام باقی بمونه.

راستی کلاه جان کارگاه نمایشنویسی رو پر کرده ام اما هنوز تایید نشده میشه لطفا این پست رو بعد از اینکه اون تایید شد تایید کنی. یک هاگوارتز ممنونتم.


----

هافلپاف

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۷:۳۵:۵۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#6
تصویر شماره 4


دیده شدن دراکو در کتابخانه عجیب بود او معمولا به انجا نمی امد و برای درس هایش از دیگران کمک میگرفت. کمتر پیش میامد که خود برای تحقیق در مورد تکالیفش به کتابخانه بیاید اما حالا که انجا بود نمیخواست مثل یک تازه کار و یا یک تنبل درس نخوان به نظر برسد پس به سمت اولین چهره ی اشنایی که دید رفت.

-سلام گرنجر. میدونی این کتاب هایی که دستمه چی هستن؟

هرمیون بدون اینکه سرش را بلند کند و لحظه ی کتاب خواندنش رو متوقف کند جواب سلام دراکو را داد.

-مالفوی این کتاب هارو از کجا اوردی؟
-حسابی کیف کردی نه؟ معلومه! من چون بسیار باهوش و با وقارم پیدا کردن اینها برام کاری نداشت.

لحن صحبت هرمیون دراکو را قانع کرده بود که کتاب هایی که برداشته جدی جدی خوب و موثق هستند.

-منظورم این بود که این کتاب هارو چجوری اتخاب کردی؟ این یکی برای موش زدایی خوابگاه هاست و اون یکی هم کتاب جامع درمان بواسیره. مطمئنی بهش نیاز داری؟

همین جمله کافی بود که همه بزنند زیرخنده اما با نگاه غضبناک مالفوی سریع رویشان را برگردانند و ان هارا به حال خودشان گذاشتند. دراکو میخواست کتابهارا همان وسط پاره پوره کند اما به خودش مسلط شد و سریع خشمش را قورت داد و با پوسخندی به هرمیون گفت:
-هنوز تموم نشده گرنجر.

و هرمیون را که باز هم سراغ خواندن کتابش رفته بود را تنها گذاشت.


-------------


پاسخ:
خیلی خیلی کوتاه بود، ولی اشکال خاصی نداشت، فقط چند ایراد جزئی بود که اون هم مانع از تایید شما نمیشه..اگه چیزی در این پست باشه که باعث شه تایید نشید، کوتاه بودن داستانتون بود...با این حال...

تایید شد.

مرحله‌ی بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۶:۱۹:۱۸






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.