فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
رزالین در میان راهروهای هاگوارتز قدم می زد. خانه اش، نه اولین، ولی قطعا بهترین خانه ای که می شناخت. قلعه ای که به آجر به آجرش عشق می ورزید، دیگر اهمیت نداشت رفتارهای اکثر افراد ساکن آن چقدر آزارش می داد.
از زمانی که سالازار اسلیترین پرده از پروژه بازسازی هاگوارتز برداشته بود، رزالین نمی توانست به آن فکر نکند. ایده های زیادی مانند پروانه در ذهنش بال بال می زدند، اما می دانست امکانات و گاها توان کافی برای انجام اکثر از آنها را ندارد.
مثلا نقاشی اش آنقدر خوب نبود که بتواند تابلوهای جدیدی به راهروهای هاگوارنز بیفزاید. خیلی دلش می خواست در بازسازی کلاس گیاهشناسی کمک کند، اما می دانست آنجا فقط در دست و پای تام ریدل است.
ناگهان فرشته ای فکری در ذهنش انداخت که باعث شد رزالین متعجب شود که چرا خودش زودتر به این ایده نرسیده بود. او می توانست کتابخانه را اصلاح کند. ایده های بی نهایتی راجع به کتابخانه داشت که به تجربه می دانست به هیچ وجه احمقانه نیستند
خوشبختانه در کتابخانه اثری از آن ماده کرکس پیر، مادام پینس نبود. در هاگوارتز شایعاتی درباره کناره گیری اش به خاطر این طرح جدید بازسازی دهان به دهان می گشت که به نظر می رسید حقیقت داشته باشند.
شاید اولین چیزی که کتابخانه نیاز داشت، مجموعه ای از آثار نویسندگان ماگل بود. شاید بیشتر اصیل زاده ها زیاد از ماگلها خوششان نمی آمد، ولی نمی شد این را انکار کرد که برخی از آثار ماگل، هزار برابر شماری از کتابهای جادوگری می ارزیدند. با چوبدستی اش، کاری کرد که کتابهای ارزشمند ماگلی همچون بینوایان،بلندی های بادگیر، جین ایر، شماری از آثار شکسپیر و چارلز دیکنز و... مرتب و منظم در قفسه ها قرار بگیرند.
دوباره چوبدستی اش را با حالتی موجی شکل حرکت داد و باعث شد ردیفهای منظمی از شکوفه های سفید سیب، قفسه ها را بیارایند. واقعا چرا مادام پینس و کتابداران قبلی اینقدر بی ذوق بودند؟ یعنی این فکر به ذهن هیچکدامشان نمی رسید که مقداری گل می تواند به کتابخانه لعابی تازه ببخشد؟
به شاهکارش لبخندی زد. این تازه شروع کار بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
رزالین همیشه از دیدن قلعه های قدیمی ماگل ها لذت می برد. این قلعه ها، احساسی عجیب در او بر می انگیختند. گویی دریچه ای بودند به سوی جهان گذشته. یادبودی از نسل در خاک خفته.
باد در میان موهای قهوه ای رنگش بازی می کرد. پیراهن سبز رنگش که به دوران دامنهای پفی و مهمانی های بزرگی که کم کم به تاریخ می پیوستند تعلق داشت، نمی توانست چندان در برابر سرما از او محافظت کند.
دست نوازش بر برگهای درخت کشید. همیشه معتقد بود درختان مانند آدمها هستند، شاید حتی بهتر از خیلی هایشان. هر چه باشد، آنها دل شکستن، خشونت و بی رحمی را نمی شناختند. با دست و دلبازی سایه شان را روانه هرکسی که می دیدند می کردند و برایشان مهم نبود که او جادوگر است یا ماگل، از تبار بلک ها و مالفوی هاست یا افرادی که هیچ سنخیتی با جادو نداشتند، آنقدر ثروت دارد که نمی داند با آن چه کند یا برای تهیه نانش درمانده است.
به دیوارهای قهوه ای و بلند قلعه نگاهی انداخت. خدا می دانست چند نفر آنجا مرده بودند، چند قلب شکسته بود و ابر چند نگاه باریده بود. آن قلعه مانند تمام خانه های کهن، آکنده از ارواح قلب ها و بغضهای شکسته، آتش های خشم و اشک های فروخورده بود.
اما در هر چیزی می شد نقاط روشنی یافت. عروسی هایی آنجا برگزار شده بود، جوانهایی راز دلشان را گفته و بچه هایی به دنیا آمده بودند. به شکمش دستی کشید. بچه!
شاید رزالین دیگوری در ظاهر سرد و منزوی به نظر می رسید، اما قلبش همانطور که از قلب یک زن انتظار می رفت، برای داشتن یک فرزند پر می کشید. شفادهنده ها می گفتند او برای داشتن یک بچه خیلی ضعیف است، اما این هشت ماه بارداری اش به خوبی سپری شده بود. بله، او فرزندی سالم به دنیا می آورد و به ریش شفادهندگان می خندید.
سنجاق سرش را درآورد. اذیتش می کرد. از آن گذشته، ترجیح می داد بگذارد باد آزادانه در موهای بازش برقصد.
برای آخرین بار به قلعه نگاهی انداخت. بله، در آن قلعه هم عشق بود و هم نفرت. هم غم بود و هم نشاط. هم نقاطی تاریک بود و هم نقاطی روشن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
- چرا منو قربانی می کنین که خودتون نجات پیدا کنین؟ این بود آرمانهای هلگا؟
رزالین در حالی که به سمت مرگ هل داده می شد این جملات را فریاد زد. کاش مرلین صاعقه ای می زد و تمام هافلپافی ها را تبدیل به شلیل می کرد. آخر او چه کار کرده بود جز مهربانی؟ در همین فکرها بود که مرلین از عرش الهی اش فریاد زد:
- بیا لیست این کارهایی که به جز مهربونی کردی رو بگیر دست از سر ما بردار. امیدوارم بعد از خوندنش برات روشن شه که چرا هر قدر می خوای این و اون رو شلیل کنم شلیلشون نمی کنم.
رزالین نگاهی به کاغذپوستی سه متری در دستش انداخت و کاملا ملتفت شد که چرا نفرینهایش به نتیجه نمی رسند. اما ملتفت نشد که چرا باید خودش قربانی شود. تصمیم گرفت به احساساتی که بارزترین ویژگی هافلپافی ها به شمار می آمدند چنگ بزند. - آخه به این فکر کردین که پسرم بدون من چیکار می کنه؟ یا اون ریگولوس مریض و ضعیف؟ یا آموس؟ - ولی تموم اینایی که گفتی مردن که.
حرف زاخاریاس منطقی بود، ولی رزالین در آن موقعیت منطق سرش نمی شد. رفقایش داشتند او را به مرگ تسلیم می کردند، می فهمید؟ - چه فرقی می کنه؟ اصلا شما خجالت نمی کشین؟
اگر شرایط عادی بود، هافلپافی ها خجالت می کشیدند، اما آن زمان خجالت کشیدن از یادشان رفته بود.
مرگ اصلا از این زنک جیغ جیغو خوشش نیامده بود. او نمی توانست جایگزین تام ریدل باشد. بنابراین داسش را در هوا تکان داد. - خوشم نیومد. گزینه دیگه ای ندارین؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
ایزابل و گادفری با دیدن ریگولوس که تلو تلو خوران و سرفه کنان وارد می شد به شکل دو علامت تعجب بزرگ در آمدند. البته بیمار بودنش عجیب نبود، اما این که تصمیم گرفته بود در فعالیتی شرکت کند به راستی عجیب بود. شاید حتی عجیب تر از برقکی که در گاوصندوقی از طلاست و واکنشی نشان نمی دهد یا هیپوگریفی که وقتی کسی را برای اولین بار می بیند فریاد می زند"سلام عزیزم!"
پسرک لبخندی زد و البته بلافاصله با چنان دردی مواجه شد که مجبور شد به همان حالت خط صاف بازگردد. - شنیدم اینجا برای تئاتر تست می گیرین.
ایزابل و گادفری هیچ کدام تمایلی به پذیرفتن ریگولوس نداشتند. ایزابل به این خاطر که حوصله مراقبت از کسی که دم به ساعت غش می کرد را نداشت و گادفری به این دلیل که مطمئن بود از این پسر رنگ پریده خون زیادی نصیبش نمی شود. ایزابل لبخندی عصبی زد. - تو مریض تر از اون به نظر می رسی که بتونی کاری کنی. پس بنابراین..
ریگولوس سرفه کوتاهی کرد و کیسه ای پر از گالیون را روی میز گذاشت. - من می تونم اسپانسر باشم. یعنی می دونم رو صحنه هیچ کاری نمی تونم بکنم و...
ریگولوس پس از گفتن این کلمات، غش کرد و روی زمین افتاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
- " جنگ بی رحم است، موجودی درنده خوی که نه به کودکان رحم می کند و نه به سالمندان احترام می گذارد. آتشیست که بی گناه و گناهکار، طالب جنگ و صلح طلب را با هم می سوزاند."
رزالین این کلمات را نوشت و کاغذپوستی را به دست ریگولوس داد. عاشق این کار بودند. هر وقت دغدغه یکسانی چون خوره به جانشان می افتاد، یک لوله کاغذپوستی بر می داشتند، هر کس یک پاراگراف از احساسات و افکارش را می نوشت و معمولا هم نتیجه متن مسنجمی از آب در می آمد.
رزالین لینتون و ریگولوس بلک، هرگز درک نمی کردند که چرا باید در دنیا جنگ وجود داشته باشد. واقعا برای چه ماگل ها بر سر کشورگشایی به جان هم می افتادند؟ چرا هر چند دهه یک بار جادوگر سیاهی ظهور می کرد و بر سر قدرت خون جادوگران و ماگل های بی گناه را می ریخت؟ آیا غنائم جنگ در برابر ضربات سهمگینش به چشم می آمد؟
انگشتان ظریف ریگولوس قلم پر را به نرمی به حرکت درآوردند. - "جنگ با قتل گره خورده و قتل لکه ننگیست که تاابد از دامان انسان پاک نمی شود. سایه ای تاریک که به دنبال فرد می آید، تسخیرش می کند و هرگز راحتش نمی گذارد. لطمه ای غیرقابل جبران به روح انسان."
رزالین از صمیم قلب با نوشته های دوستش موافق بود. مانند همیشه. حقیقت این بود که در هیچ جنگی نمی شد پاک ماند. جنگ، با خون پیوندی تنگاتنگ داشت. نمی شد مبارزه و جنگ را بدون ریخته و پایمال شدن خونهای بی گناه تصور کرد.
ریگولوس سرش را روی شانه رزالین گذاشت و با صدای لطیف و آرامش زمزمه کرد: - امیدوارم مردم به صلح یک شانس دیگه بدن و دنیا یکی بشه.
رزالین سرش را تکان داد. البته که این اتفاق می افتاد، فقط شاید سالها بعد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
رزالین دیگوری برای بار هزارم از زمانی که به خانه گریمولد آمده بود، در اتاق بهترین دوست سابقش را گشود. پناهگاه امن کسی که سالها می شد در آغوش سرد خاک خفته بود. لانه کوچکی که شاهد شکفتن هزاران جوانه امید، شکوفه رویا و غنچه آرزو بود. جایی که آن گل کوچک نوشکفته، نفس های آخرش را کشیده و در نهایت پژمرده شده بود.
اتاق هیچ فرقی با پانزده سال پیش نکرده بود. مگر سیریوس می گذاشت تغییر کند؟ مهم نبود چقدر به این و آن می گوید"اونقدر ساده لوح بود که چرندیات والدینم رو باور کرد." "احمقانه ترین کارهای ممکن رو انجام می داد. آخر هم خودش رو مریض کرد و مرد."، رزالین خیلی خوب می دانست که سیریوس چقدر به برادر کوچکش اهمیت می داده و می دهد. خودش دیده بود که چگونه مراقب اتاق قدیمی ریگولوس است. با گوش خویش گریه های پسر بزرگ خاندان بلک را شنیده بود که از تصویر برادر کوچکش عذرخواهی می کرد و می گفت" رگ، متاسفم. متاسفم که وقتی بهم نیاز داشتی کنارت نبودم."
نقاشی هایی که ریگولوس با آن دستان ظریف و لاغرش کشیده بود، همه سر جایشان بودند و اثری از گرد و خاک بر آنها به چشم نمی خورد. البته که سیریوس نمی گذاشت این نقاشی ها که در کنار نوشته ها و شعرهایی که در کمد انباشته شده بودند، مهم ترین آثار به جا مانده از برادر خوش ذوق و آرامش به شمار می آمدند خاک بخورند. اگر هم بر فرض محال سیریوس به آنها بی توجهی می کرد، امکان نداشت رزالین بگذارد به آنها آسیبی برسد. به هر حال آنها برای ریگولوس بسیار ارزشمند بودند.
در تمام مدتی که رزالین ریگولوس را می شناخت، هرگز ندیده بود به اندازه وقتی نقاشی می کشید یا می نوشت شاد باشد. گویی جوهر، قلم پر و کاغذپوستی، دوستانی بودند که همیشه خوشحالش می کردند. بهترین دوستانش که محبتی به او می دادند که از عهده رزالین، پاندورا، دورکاس یا بارتی و ایوان بر نمی آمد.
گویی دیوارها و پرده های زمردی رنگ، هنوز روح دوست از رفته اش را در خود داشتند. انگار همان لحظه ریگولوس در پشت پرده نشسته بود و کتاب می خواند.
رزالین زمانی را به خاطر آورد که با ریگولوس گوشه ای می نشست و پا به پایش در کتابها غرق می شد، داستانهایش را می خواند و داستانهای خودش را به او می داد و وقتی دلگیر بود، نوازشش می کرد و دلداری اش می داد که همه چیز درست می شود. گویی در و دیوار اتاق می پرسیدند: یادت می آید؟ و رزالین هم با بغض جوابشان را می داد.
رزالین با خودش اندیشید این ذات زندگیست که مردم نمی توانند پیش بینی کنند چه در انتظارشان است. شاید هم اینگونه بهتر بود. احتمالا اگر ریگولوس و رزالین می دانستند دوستی اشان چه زود تمام می شود، نمی توانستند آنگونه از روزهای باهم بودنشان لذت ببرند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
تام با دیدن هافلپافی ها که تا لحظه ای قبل قاطی آدم حسابش نمی کردند چه برسد به جادوگر و اکنون مانند شاگردانی حرف گوش کن به او زل زده بودند و از چشمان تک تکشان می شد فهمید میل شدید به فهمیدن در تمام وجودشان موج می زند حسابی تسترال کیف شده بود. بنابراین گلویش را با صدایی که باعث شد پرندگانی که در صد کیلومتری پرواز می کردند ناسزاگویان بگریزند صاف کرد و چنان ژستی گرفت که به نظر می رسید یک هنرپیشه ماگل معروف است و چندین و چند دوربین دارند از او فیلم برداری می کنند و زیر پایش هم به جای سیل آب، فرشی گرانقیمت گسترده اند و به جای این که به ستون آویزان شده باشد، موقرانه روی یک صندلی نرم و شیک نشسته و پاهایش را روی هم انداخته. تلفن همراهش را از جیبش در آورد و مانند بازیگران تبلیغات تلوزیونی ماگل به آن اشاره کرد. - خب دوستان عزیز، اسم این تلفن همراهه. - آقا اجازه؟ تلفن همراه یعنی این که می تونه حرف بزنه و راه بره و خلاصه همدم و همراهمون باشه؟
بی خبری هافلپافی ها جدی تر از چیزی بود که تام فکر می کرد. - نه. یعنی این که تو جیب جا می شه و می تونی با خودت همه جا ببریش
این بار کسی سوالی نکرد و چهره هیچ کس هم شبیه به کودک دو ساله ای که برایش انتراگال را توضیح می دهند نشد. بنابراین تام ادامه داد: - حالا شماره رو می گیرین. صفر...
قبل از این که تام شماره لوله کش را بگوید، رزالین وسط حرفش پرید. - از کی؟ - از کی دات کام... چیز ببخشید اشتباه شد نیاز نیست از کسی بگیرین خانم، من شماره رو حفظم.
توجه روندا به مسئله مهم تری جلب شده بود. - ازکی دات کام چیه؟کیه؟کجاست؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
ترزا خانم نوریس را در آغوش گرفت. آه، اگر همین دو روز پیش بود مگر قلب کوچکش با در آغوش گرفتن یک گربه اینقدر دیوانه وار می تپید؟ کاش می توانست به گذشته برگردد، به دوران شادی و بی خیالی که گذشته بود، یا به آینده سفر کند، آینده ای آرام در کنار دوستان گریفیندوری اش... نه، از کجا می توانست مطمئن باشد آینده ای در کار است؟ آن هم شاد و آرام؟ چه تضمینی وجود داشت که سالن عمومی ای وجود داشته باشد که کنار آتش شومینه اش جمع شوند؟
در انتهای مسیری که همه به آن امید بسته بودند، کسی نبود جز ترزا مک کینز سال اولی، دختری که مجبور شده بود در نخستین روزهای حضورش، منتهای سختی و اندوهی که می شد برای یک دختر یازده ساله تصور کرد را بر دوش بکشد. دختری که سمبل شجاعت و جسارت بود. کمترین سن و سال، ولی بیشترین دلاوری.
شجاعت و دلاوری فقط به شمشیر کشیدن چو گودریک گریفیندور نبود. گاهی معنی اش این بود که خودت را برای دفاع از دیگران جلوی تیغ بیندازی، بی سر و صدا، بی هیاهو، بی خودنمایی.
ناگهان نوری سفید و درخشان، ورای نور آفتاب یا هر چشمه نوری که تاکنون دیده بودند درخشید و تلما هلمز مجددا ظاهر شد. شاداب تر از هر زمانی که گریفیندوری ها در زمان حیاتش دیده بودند، گونه هایی به رنگ گل سرخ، ردایی بلند و سفید و گیسوانی پرپشت و براق و بلند. - راجع به جیمی کوچیکه اطلاعات می خواین، مگه نه؟
ارواح می توانستند از سر درون زندگان اطلاع یابند. سیریوس شروع به صحبت کرد، تلاش می کرد اطمینان صدایش را حفظ کند، ولی حتی ابله ترین افراد هم می فهمیدند که او سخت در عذاب است. - بله، تلما. برای شروع... می تونی بهم بگی تو چه جوری مردی؟
حالت تلما طوری بود که گویی راجع به گردشش در هاگزمید یا کتابی که به تازگی خوانده صحبت می کرد. - من نتونستم ببینم چه کسی بود. تنها چیزی که به خاطر می آرم یه ضربه تبر و بعد یه صدای قهقهه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
به مناسبت روز هافلپاف بانو هلگا هافلپاف عزیز. بدون هیچ نوع تملق یا اغراقی، می گویم شما فهمیده ترین بنیانگذار هاگوارتز بودید. آه، نه، من نمی خواهم هوش روونا ریونکلا، تدبیر سالازار اسلیترین و یا دلاوری گودریک گریفیندور را نادیده بگیرم. من نمی خواهم شایستگی های دیگران را نادیده بگیرم، اما دلایلی به روشنی و عیانی آفتاب به من می گویند که شما چیزی را دیدید که از چشم سایر بنیانگذاران، حتی روونا با آن هوش سرشار نهان بود.
بانوی هوشمندمان، می گفت هوش و ذکاوت اصل کار است."هوش و دانش بی کران، بود آدمی را گنج بیکران." نمی گویم این طرز فکرش کاملا نادرست بوده. هر چه باشد، بخشی از وجود خود من هم از تبار عقابهاست، اما آیا واقعا "هوش" می تواند همه چیز را تضمین کند؟ و آیا این خصلت خارج از اختیار، تنها ویژگی و استعدادیست که یک نفر می تواند داشته باشد؟
آن شمشیرزن غیور، شجاعت و دلاوری را می پرستید."شجاعت و دلیری، مهم فقط همین است." خب، قطعا شجاعت یکی از برترین خصلت های انسان است، ولی آیبا می توان گفت"انسان ها یا شجاعند، یا باهوش یا به درد نخور؟"
مارزبان سبزپوش، به بلندپروازی احترام می گذاشت."ولی اسلیترین قدرت طلب بود. از این رو طالبین جاه بستود." او هم مانند آن دو دوست دیگرش، فکر می کرد به سادگی می توان استعدادهای انسان ها را به چند گروه تقسیم کرد.
اما شما، مادر. شما می دانستید در وجود هرکس، استعدادی به ودیعه گذاشته شده که شاید در نگاه اول به چشم نیاید. شما ارزش گنجینه ای را درک کردید که دیگران از آن غافل مانده بودند"مهربانی." شما خیلی خوب می دانستید که مهربانی زینت قلب و روح انسان است. محبت چیزیست که ما را انسان می کند. از شما ممنونم مادر!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر