هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰:۱۴ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#1
پست اول
رزالین در حالی که هق هق گریه می کرد و به هر جا که دستش می رسید، طلسم پاک کننده می زد، وارد مرکز مشاوره شد. روان دهنده می خواست دهانش را باز کند و از او بپرسد مشکلش چیست و چرا مانند ابر بهار گریه می کند، ولی رزالین به او فرصتی برای پرسیدن نداد و پیش از این که از او دعوتی شود، در حالی که هر چند ثانیه یک بار، چنان فین جانانه ای می کرد که تمام مرکز مشاوره، هفت متر بالا می رفت و دوباره زمین می خورد.
- پسرم اصلا باهام وقت نمی گذرونه.

رزالین این را گفت و سپس، الکلی درآورد و به اولین چیزی که دید، اسپری کرد. البته این "اولین چیز" چیزی نبود جز یک گل اقاقیای خیلی معصوم و تمیز که روی میز قرار داشت.

- وای، ببخشید عزیزم! اذیت شدی؟ قربونت برم من!

شاید باورتان نشود(یا شاید هم بشود، ما چه می دانیم!) ، ولی رزالین این جملات را به یک گل گفت، در حالی که حاضر نمی شد چنین حرفهایی به فرزندش بزند.
سرانجام پس از دلجویی های پیاپی از اقاقیا، به سمت روان دهنده اش برگشت.

- همه ی وقتشو یا می خوابه، یا درس می خونه. اصلا منو به رسمیت نمی شناسه.



اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸:۵۲ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#2
حدس شخصیت گروه هافلپاف::
من مادریم که همیشه دلم دختر می خواست، ولی همش پسر نصیبم می شد. در نهایت، یه دختر کوچولو گیرم اومد. دختری که حتی خوابشم نمی دیدم یه روزی همسر پسر برگزیده شه. یه جفت دوقلوی خیلی شیطون دارم که یکیشون برای همیشه از پیشم رفته. با وجود ظاهر سختگیرم، عاشق بچه هامم. من مالی ویزلی هستم.

حدس شخصیت گروه گریفیندور:
من یه بچه سه ساله از یه خانواده بی نهایت ثروتمندم. پنهانی به دنیای جادویی اومدم و به خاطر یه خرابکاری، تو هاگوارتز و گریفیندور موندگار شدم. عاشق آویزون شدن از ردای ملتم. عاشق ارباب و خاله بلام و همیشه بهشون چسبیدم. من کوین دنی سدریک فرد کارتر هستم.

حدس شخصیت گروه ریونکلا::
من خون آشامیم که دو نفر از اعضای محفل، بی جون کف خیابون پیدام کردن و بعد از مدتی، عضو محفل شدم. عاشق حمله به مرگخوارا و خوردن خونشونم. یه معشوق دارم که راهبست و به جز اون، از تمام راهب و راهبه ها متنفرم. من گادفری میدهرست هستم.

حدس شخصیت گروه اسلیترین:
من وزیر کنونی سحر و جادو هستم. من موقع حرف زدن، از گویش پیچیده ای استفاده می کنم. جیرجیرکی دارم که دینگ صداش می کنم و ازش متنفرم. من لادیسلاو پاتریشوا.... زاموژسلی هستم.


اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷:۰۵ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#3
گوسفند که توسط جعفر، زیادی لوس شده بود و نمی توانست یک موجود کوچک که مدام وول می خورد را تحمل کند، حرکتی کرد و کامبیز را روی زمین انداخت.
ملت جادوگر و ساحره، کامبیز را زیر پا می گذاشتند و عبور می کردند. کامبیز نمی فهمید چرا نمی شود به خاطر مرلین، یکی از این موقعیت ها بدون پرتاب یا له شدن باشد. دوست داشت فریاد بزند، اما خب متأسفانه حنجره ای نداشت که فریاد بزند.
در حالی که کامبیز به خاطر نداشتن حنجره افسوس می خورد، رزالین به سمتش آمد و با منتهای مهربانی، او را از روی زمین برداشت و با نگاهی که حتی نثار فرزند عزیزش هم نمی کرد، به او خیره شد.
- سلام عزیز مامان. حالت خوبه؟ اینجا ولت کردن؟ مردم چقدر بی رحمن!

و سپس او را در کیفش گذاشت، ولی زیپ آن را کامل نبست تا مرلینی نکرده، کامبیز(یا به قول خودش:" کوچول موچولوی دوست داشتنی")افسرده نشود. سپس مقدار زیادی الکل روی دستانش خالی کرد. تا حدی که اگر زبان داشتند، قطعا فریاد می زدند:
- تمیز شدیم به ریش مرلین. دست از سرانگشتای کچلمون بردار!

در کیف، خبری از کرم دست و صورت، چسب زخم یا آینه نبود. حتی یک بطری آب هم در آن دیده نمی شد.تنها چیزی که می شد در آن دید، تعداد زیادی گل خشک شده و مقدار زیادی تمیز کننده بود.


اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


هیچ اشکالی وجود ندارد اگر حالت خوب نباشد
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶:۳۲ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#4

سرمای گزنده ای بر جنگل حاکم بود. باد، با تمام قدرت به درختان تازیانه می زد. پسربچه ای نه یا ده ساله به نام جک رایت، با چهره ای وحشت زده در میان درختان تنومند پیش می رفت. آن تاریکی مطلق و آن صداهای عجیب در هم آمیخته، حتی بچه های شجاع تر از او را هم می ترساند. لاغر و ریزنقش بود و مدام پایش به سنگ و شاخه ها گیر می کرد. چشمان درشت و آبی اش، پر از اشک بودند.پدر و مادرش را گم کرده بود، و هرجا را می گشت، نمی توانست آن ها را پیدا کند، انگار آب شده و به زمین فرو رفته بودند. پریشان و ترسیده بود و صداهای عجیب، ترسش را بیشتر می کرد.
ناگهان از میان درختان، صدای صحبت دو مرد را شنید. کورسوی امیدی به قلبش تابید که شاید آن دو بتوانند کمکش کنند والدینش را بیابد. با ذوق و شوق و اندکی ترس، به سمت منبع صدا رفت.
در میان درختان، مرد طاسی را دید که روی مبلی نشسته بود. با خود اندیشید که مرد در این جنگل، مبل از کجا آورده؟ در کنارش، هیکل مرد کوچک اندامی دیده می شد که در خود جمع شده بود. مرد کوچک اندام، با صدایی جیر جیر مانند شروع به صحبت کرد:«سرورم، فکر کنم بتونیم نقشمونو بدون هری پاتر عملی کنیم.»
مرد دیگر، قهقهه ای زد. صدایش زیر، سرد و بی روح بود و باعث شد مو به تن جک سیخ شود:«بدون هری پاتر؟ عجب! دم باریک، نکنه پرستاری از من برات خسته کننده شده؟ نکنه پیشنهاد عوض کردن نقشه برای اینه که خودتو راحت کنی و بذاری بری؟»
مرد ریزنقش با لحنی مضطرب و ترسیده گفت:«نه عالی جناب! وفاداری من به شما حتی ذره ای خدشه دار نشده!»
-وفاداری تو فقط از سر بزدلیه! اگه افراد دیگه ای بودن که تحملتو داشته باشن، هرگز پیش من نمی اومدی. اگه جای دیگه ای رو داشتی، امکان نداشت حتی گذرت به اینجا بیفته.
-ن... نه سرورم، اصلا...

- به من دروغ نگو، دم باریک. تو از من می ترسی. وقتی بهم نزدیک می شی، همه بدنت می لرزه، انگار برهنه زیر برف وایسادی. وقتی بهم دست می زنی چندشت می شه؛ من همه ی این چیزا رو می بینم.
-سرورم، من فقط می گم اگه بشه از یه جادوگر یا ساحره ی دیگه... حالا هر کی می خواد باشه، استفاده کنیم، نقشه خیلی سریع تر پیش می ره. تمرکز رو هری پاتر کارمونو خیلی سخت می کنه، چون هرجا بره همه مواظبشن.
مرد دوم خنده ترسناکی سر داد:«من همیشه می دونستم تو چقدر راحت طلبی، دم باریک. ولی نگران نباش. خادم وفادار من، همه چیزو زیرنظر داره».
دم باریک با آزردگی گفت:« خادم وفادار شما منم.»
-من کسیو نیاز دارم که دل و جرئت داشته باشه. کسی که مغزش خوب کار کنه و وفاداریش به من ذره ای خدشه دار نشده باشه، که متأسفانه تو هیچ کدوم از این خصوصیاتو نداری. ولی نگران نباش، بهت قول می دم تو هم مثل جوزفین بنکس، این افتخارو داشته باشی که به دردم بخوری.

نفس دم باریک بند آمد. با وحشت پرسید:«شما...شما می خواین منو بکشین؟»
مرد، قهقهه ای تمسخر آمیز سر داد که باعث شد قلب پسرک در سینه اش فرو بریزد و گفت:«آخه چرا باید تو رو بکشم دم باریک؟ بعد از این که اون اطلاعاتو از جوزفین بنکس گرفتم، اون به هیچ دردی نمی خورد. کاملا بی مصرف شده بود. ممکن بود به وزارتخونه اطلاع بده چی دیده، و اون وقت تو تو بد دردسری می افتادی.»
جک برگشت تا فرار کند. حتی یک لحظه هم نمی خواست آنجا بماند. آن دو مرد، یک زن بی گناه را کشته بودند و اکنون بدون ذره ای عذاب وجدان یا پشیمانی درباره ی آن حرف می زدند. جفتشان خطرناک بودند... دیوانه بودند... آن ها نقشه جنایت دیگری را می کشیدند... پسری که هری پاتر نام داشت... هرکه بود، جانش در خطر بود... باید والدینش را پیدا می کرد و به همراه آنها، به خانه باز می گشت.
اما ناگهان، صدای خش خشی شنید. سر جایش میخکوب شد و بی اختیار برگشت. با دیدن صحنه رو به رویش، کم مانده بود جیغ بکشد، اما خودش را کنترل کرد. غریزه اش می گفت باید تا جایی که می تواند، ساکت باشد.
ماری که رو به رویش بود، حداقل سه متر طول داشت. گردنش به ق ان یک مرد درشت هیکل بود. جک در طول عمرش، چنین موجوداتی را فقط در کارتون ها دیده بود و به خواب هم نمی دید که روزی، در دنیای واقعی با یکی از آن ها رو به رو شود.
برخلاف انتظارش، مار به او آسیبی نرساند و فقط با چشمان زهرآلودش، نگاه ترسناکی به او انداخت و به میان درختان رفت. پس از رفتن آن، صدای فس فسی شنید و مردی که صدای سرد و بی روح داشت، خنده ترسناکی کرد و گفت:« می دونی نجینی چی می گه، دم باریک؟ می گه یه بچه ماگل، همین نزدیکیا وایساده و حرفامونو گوش می ده.»
می خواست فرار کند، ولی پاهایش یارای حرکت نداشتند. چگونه از وجود او مطلع شده بود؟ به راحتی می شد فهمید که آن دو مرد مجرمند، زیرا حرفهایشان به نظر رمزی می آمد و فقط قانون شکنان رمزی حرف می زدند.
در همین فکرها بود که مردی از بین درختان به سمتش آمد. کوتاه قامت و درشت اندام بود و لباسهای پاره و کهنه اش، به تنش زار می زدند. صورتش را با شنلی پوشانده بود تا شناخته نشود. صدای سرد و بی روح، دوباره به گوش رسید«بیارش پیشم، دم باریک. مهربونیت کجا رفته؟»
6
سپس، رو به مرد کوچک اندام کرد و گفت:« دم باریک، می دونی که باید چی کار کنی.»
دم باریک، چوب دراز و باریکی را به سمت جک گرفت و زیر لب کلمه نامفهومی را به زبان آورد. نور سبزی درخشید و به دنبال آن، جک رایت بی جان بر زمین افتاد. کیلومترها آن طرف تر، پسر چهارده ساله ای به نام هری پاتر، با درد شدید جای زخمش از خواب پرید.
بدنش خیس عرق شده بود. جای زخمش، چنان شدید و بی امان تیر می کشید که گویی آن زخم سیزده ساله، دوباره سر باز کرده بود.
ممنون می شم نظراتتونو تو پیام شخصی باهام به اشتراک بذارین.



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۴۳ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#5
خلاصه:
دامبلدور بچه ای داره که مرگخوارا از یتیم خونه می دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقه مند می شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می ذاره. حالا هم مرگخوارا دنبال بچه می گردن و هم محفلیا. حالا از یه جایی صدای گریه بچه میاد...


سو، خوشحال از این که بلاخره بچه پیدا شده و نیاز نیست دیگر به این در و آن در بزند و از این سو به آن سو دنبال بچه بگردد، با شلنگ تخته به سمت منبع صدا رفت و وقتی به نظر می رسید سختی ها تمام شده، با رزالین که شاخه گل رزی به سمتش گرفته بود مواجه شد.

- این گلو از باغچه خونه گریمولد چیدم، می خواستم با کلی عشق و محبت بدمش به اولین مرگخواری که جلوم سبز شه تا به راه روشنایی هدایتش کنم.

سو انبار ذهنش را به دنبال معنی کلمات "عشق"، "محبت" و "روشنایی" جست و جو کرد، اما به جز تعدادی مگس نصیبش نشد. به هر حال، او مرگخوار بود و این کلمات، برایش تعریف نشده.

- چرا تعلل می کنی؟ بگیرش مامان جان!

سو در حالی که با "مامان جان" گفتن رزالین، یاد مروپ و "شفتالوی مامان" گفتن هایش افتاده بود و می ترسید پس از گل، سعی کند یک طالبی را در بینی اش فرو کند، گل را گرفت و گفت:
- اممم... ممنون، می شه بهم بگین...

سو نتوانست ادامه جمله اش را بگوید، زیرا رزالین با دیدن پسرش(که به طور استثنایی، کاملا بیدار بود،) دویده و محکم او را در آغوش کشیده بود.


اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۱۴ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#6
درود بر پرفسور دامبلدور گل و گلاب. پسرم خیلی ازتون تعریف می کرد..
دلتون میاد یه مادر داغدیده رو راه ندین؟ آخه مرلینو خوش میاد؟

درود بر مادر دلسوز و سفیدمون.
واقعا چه پسر دسته گلی بود. یاد و خاطرات خوبش برای همیشه توی ذهنمون نقش بسته.
معمولا اعضای محفل علاوه بر سفیدنویسی، نیاز به مهارت و پیشرفت هم دارن.
سپیدی شما که ثابت شده است و این توی پست هات به خوبی مشخصه، مهارت هم با ماموریت ها بهت کمک می کنیم به دست بیاری.
حضورت باعث شادی ماست.
بفرمایید داخل.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۷ ۹:۲۹:۴۷

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴:۳۹ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
#7
خلاصه سوژه تا به اینجا:
هدویگ با دیدن تصویر جغد تو پیام امروز، تصمیم می گیره بره باشگاه بدنسازي تا مثل اون خوش هیکل بشه. برای به دست آوردن پول مورد نیاز، دنبال هری می گرده، اما از شانس بدش، مروپ اونو به عنوان ماده ی اولیه غذاش در نظر می گیره و می خواد باهاش جغد شکم پر درست کنه.


هدویگ از مدت ها پیش فکر می کرد اگر در خانه دورسلی ها می ماند و توسط دادلی به عنوان بالشت استفاده می شد، کمتر زجر می کشید.
شاید داشتن هیکلی مشابه جغد روی پیام امروز، ارزش این همه زجر را نداشت. شاید بهتر بود به دفتر هری بر می گشت، روی شانه اش می نشست و مانند یک جغد خوب، نامه رسانی اش را می کرد، البته در صورتی که می توانست خودش را نجات دهد.

- پس این چاقوی مامان کجاست؟
همین که مروپ رفت که دنبال "چاقوی مامان" بگردد، هدویگ فرصت را روی هوا قاپید و از پنجره باز فرار کرد.
- هو هو.
ترجمه این هوهوی هدویگ این می‌شد که: آخیش، هوای تازه!

اگر فکر کرده اید هدویگ همانطور که در زمان اسارت در قابلمه اندیشیده بود، به دفتر هری بر می گردد و مانند بچه آدم یک جغد خوب، زندگی اش را می کند، سخت در اشتباهید. به محض رهایی، با سرعتی بیش از میگ میگ، به سمت دفتر پرسی ویزلی، رییس سازمان حمل و نقل جادویی رفت که مشغول سر و کله زدن با جغدش هرمس بود، به امید این که هری را آنجا پیدا کند.


ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۶ ۱۹:۵۶:۳۳

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶:۴۱ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳
#8
پس از خروج گابریل، زن نسبتا جوانی در چارچوب در ظاهر شد. زن لبخندی زد و گفت:
- سلام آقای پافت. خوبین؟ خانواده خوبن؟ عمه؟ عمو؟ همسایه ها؟ همه خوبن؟

ناگهان با دیدن گل های رزی که کنار پنجره بودند، برقی در چشمانش درخشید و با سرعتی بیشتر از یک برقک، به سمت گلها رفت و با لحن مهربانی که حتی هنگام صحبت با پسر عزیزش هم به کار نمی برد گفت:
- سلام عزیزای دلم. خوبین؟ فضای سنت مانگو اذیتتون نمی کنه؟ آخه محیط اینجا یکم خشنه.

آگلانتاین گیج و منگ مانده بود. رزالین با گل ها حرف می زد؟ انتظار جواب هم داشت؟ چنین کسی قطعا سالم نبود و هزاران بیماری می شد به او چسباند. لحظه ای به فکر فرو رفت. کدام بیماری می توانست بیشترین خرج را برای او بتراشد؟
ناگهان لامپ پرنوری روی سر آگلانتاین ظاهر شد. آنقدر پرنور اگر اسکورپیوس آنجا بود، داد می زد:
- اون لامپو خاموش کن! من پول برقشو نمی دم!

آگلانتاین کنار رزالین نشست. رزالین بی توجه به این که با شفا دهنده مملکت طرف است، در حالی که گل ها را نوازش می کرد گفت:
- گیاها مظلوم ترین موجودات عالمن، نه؟ هر کی می رسه یه لگدی به طفلیا می زنه و رد می شه. تازه بعضیا پرپرشون می کنن تا بفهمن طرف دوستشون داره یا نه. بعضیا که از اینم سنگدل ترن ازشون در جهت منافع شخصی سؤاستفاده می کنن. یکی نیست بگه خودتون دوست دارین تبدیل به هیزم شین؟





اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۱۸ شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳
#9
سلام جناب وزیر.
۱- چرا اینقدر قلمبه سلمبه حرف می‌زنین؟
۲- اگه من یه اکوادورا نصیب دینگ کنم، واکنشتون چیه؟(برادر آداواکداوراست، فقط جای کشتن،طرفو می‌فرسته اکوادور)
۳- راهی که درسته یا راهی که آسونه؟
۴- حس نمی‌کنین یکم دیکتاتور... چیزه، زیادی مقتدرین؟
۵- چطور خودتون اسمتونو یادتون می‌مونه؟
۶- نظرتون راجع به این پنج نفر؟(تو کتاب‌):
سدریک دیگوری
نیمفادورا تانکس
سورس اسنیپ
ریگولوس بلک
ریموس لوپین


ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۵ ۲۰:۲۶:۳۷
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۶ ۱۶:۵۹:۰۰

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۲۳ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۳
#10
رز با عصبانیت این را گفت و ماشین لباسشویی بزرگی را روی تستی گذاشت. تستی که تا قبل از ورود به محفل ، چیزی سنگین تر از یک برقک را حمل نکرده بود، که البته، به اندازه صد نفر از بچه های ویزلی ها آزارش می داد و نزدیک بود چشمانش را با این خیال که جسم براقی است، از کاسه درآورد، ولی بازهم موقع حمل کردنش، کمتر از الان زجر می کشید.
- به مرلین منم موجود زندم، ربات نیستم.

رز بدون توجه به اشک های تستی، گردنش را گرفت و او را به گوشه دیگری از آشپزخانه برد.
- این قابلمه ها رو ببر بذار تو انباری، این یخچال ماگلی رو هم بنداز دور.
- اینو؟
- آره. آرتور آوردتش، به هیچ دردیم نمی خوره. حالا که هرچقدر می خواست دل و رودشو ریخته بیرون، بعید می دونم موندنش تو محفل فایده ای داشته باشه.
- ولی....
- ولی بی ولی.

تستی به این نتیجه رسید که اگر توسط ولدمورت کشته می شد، زجرش کمتر بود. ناگهان مایع گرمی روی پشتش حس کرد.


اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.