خلاصه:
سوژه: لرد "اسمشو نبرید اگر بردید کشته میشید" به مرگخواران خودش دستور داده تا کار های شرورانه انجام بدن.
اما به این آسونی هم نیست. مروپ گانت به عنوان کار بد، غذای تند درست کرده بود که رزالین دیگوری پرید وسط کافه هاگزهد و گفت شما مرگخواران فرزند من (سدریک دیگوری) رو دزدیدین. مروپ هم زد زیر کاسه کوزه ی غذا و قصد کرد تا رزالین رو بکشه اما سیبلِ مرگخوار پیشگویی کرده که لوستر میخوره تو سر رزالین و فراموشی میگیره و بعد میتونیم ترغیبش کنیم مرگخوار بشه پس مرگخواران رزالین رو زیر لوستر نگه داشتن تا پیشگویی به حقیقت بپیونده.
نیکلاس فلامل و نیوت و ریگولوس بلک و کریدنس بوربن هم مشتری های دیگه ی کافه هستن.
---
نیوت هنوز در حال قایمکردن سر زرافه بود که نیکلاس آهی کشید، آنقدر بلند که نصف کافه لحظه ای برگشت نگاهش کرد؛ بعد طوری وانمود کردند که انگار اصلا بر نگشته بودند چون کی دوست دارد طرفِ حسابِ نیکلاس فلامل باشد؟
–بشین پسرم. قبل از اینکه اون زرافه ات بیاد بیرون و منو برای بار دوم سکته بده.
نیوت با همان انرژی همیشگی ولو شد روی صندلی و کیفش را مثل بچه هایی که مادرشان گفته ذلیل بمیری یه دقیقه اروم باش، فشرد روی پاهایش.
–نیکلاس… این یک پیغام جِدیه. از دامبلدور.
نیکلاس همان طور که چانه اش را خاراند و عینکش را یک میلی متر بالا کشید، گفت:
–برای دامبلدور هم مهم نیست. خودش هم میدونه که اگه خیلی فوری بود، حداقل یه پاترونوس کوفتی می فرستاد که این همه راه تو نیای با یه زرافه که سرش از کیفت زده بیرون! حرفتو بزن.
نیوت نگاهی به اطراف انداخت؛ جمعیت مثل همیشه مشغول فحش، داد و قال و قاچاق بود.
–گلرت دنبالته.
نیکلاس روزنامهاش را تا کرد. نه با نگرانی. نه با ترس. با همان آرامش پیرمردی که هزار بار از این داستان ها دیده. فقط گفت:
–آه!
یک آه خیلی ساده. از همانها که معنایش این است؛ دوباره این بچهبازی ها؟!
–فکر میکردم بالاخره متوجه میشه که سنگ دست من مونده چون… خب، هزار ساله که هست.
نیوت دستش را گذاشت روی میز.
–اینبار جدی تره. جاسوساش فهمیدن. می خواد بیاد سراغت.
نیکلاس زیر لب گفت:
–حتما با اون نمایش های مسخره اش.
بعد صاف نشست، انگشتش را چند بار به میز زد تا توجه بارتندر رو جلب کنه و همان طور که نگاهش را روی نیوت ثابت نگه داشته بود، ادامه داد.
–باشه. وقتشه این بازی رو یک بار دیگه راه بندازیم.
نیوت قند تو دلش آب شد.
–یعنی تو یه نقشه داری؟ خب نقشه ات چیه؟
نیکلاس آرام سرش را نزدیک آورد، طوری که انگار میخواهد یک راز تاریخی را لو بدهد و بالاخره لبانش را روی گوش نیوت فشرد.
–هیچی.
نیوت پلک زد.
–هیچی یعنی چی؟
–هیچی یعنی همون کاری که همیشه جواب داده. می ذاریم خودش بیاد. ما فقط مسیر رو کمی لغزنده تر میکنیم.
پیرمرد از روی سهپایه اش بلند شد، با سرعت یک حلزون افسرده با قدم آهسته، رفت سمت پیشخوان. به بارتندر گفت:
–اگه یه جادوگر سفیدپوستِ خشکِ مغرور با شنل شیک و حوصله سر بر اومد اینجا، بهش بگو دیر رسیدی. فلامل رفته دنبال یه ققنوس.
بارتندر فقط شانه بالا انداخت، چون پنج ثانیه بعد احتمالاً اصلاً یادش نمی موند چه گفته شده.نیکلاس برگشت سمت نیوت.
–پسرم، برو. گلرت دنبال این سنگه. اگه نتونه بیاد دنبال من میاد دنبال تو و اینجا تا ده دقیقهی دیگه پر میشه از سربازای اون و من نمیخوام وسط کافه دعوا بشه. آخرین بار سه روز بوی کره ی سوخته میداد.
نیوت بلند شد، کیفش را محکم چسبید و با نگرانی پرسید:
–تو چی؟
–من؟ می رم سنگ رو جا به جا کنم. البته… یه کوچولو. فقط اندازه ای که گریندلوالد از کوره در بره.
بعد شنلش را انداخت روی شانه اش، عینکش را روی صورتش محکم کرد و آرام گفت:
–بیاید ببینیم اینبار چقدر طول میکشه تا پیدام کنه.
و از هاگزهد بیرون رفت؛ همان لحظهای که در پشت سرش بسته شد، نیوت هم از در پشتی بیرون زد و کافه هاگزهد باز هم در شلوغی و همهمه ی مرگخواران و بقیه فرو رفت.