دنیای موازی شماره 13139 - مراسم ازدواج هری پاتر
زاویهی دید ماگلهایی که از نزدیکی مراسم ازدواج میگذرند:صدایی مبهم به گوش میرسد. انگار عدهای زیرلب با هم سخن میگویند و موسیقی نیز در پس این زمزمهها شنیده میشود. یک لحظه، چشمشان به کلبهی نیمهتخریبشدهای میافتد که گویی سالهاست رنگ انسان به خود ندیده باشد. روی در و پنجرههایش تارهای عنکبوت به چشم میخورد. ماگلهای ترسو، با دیدن این صحنه و شنیدن صداهای عجیب، گویی از ترس قالب تهی کرده باشند، پا به فرار میگذارند. هیچیک دلشان نمیخواست در موقعیتی مشابه فیلمهای ترسناک قرار بگیرد.
زاویهی دید جادوگرانی که درون کلبهی بهظاهر پوسیده مشغول هستند:
فضایی به وسعت یک سالن عروسی بسیار بزرگ به چشم میخورد. ردیفهای صندلی و راهرویی درست در میان این ردیفها تعبیه شده است تا مراسم ازدواج به سنتیترین شکل ممکن برگزار شود.
- اوه مالی، عزیزم، چقدر برای دکوراسیون اینجا دقت به خرج دادید. کارتون فوقالعادهس.
- خوش اومدی مینروا، آره ولی همهش کار من نبوده. جینی دخترم سنگ تموم گذاشت.
روی دیوارها پر است از گلهایی که جینی ویزلی و هرماینی گرینجر با وسواس و پس از پیدا کردن افسونهای دکوراسیون از کتابهای قدیمی طوری کاشتهاند که انگار از خود دیوار روییده باشند.
صندلیها چوبی به نظر میرسند اما وقتی کسی روی آنها مینشیند، احساس میکند روی راحتترین مبل دنیا نشسته است.
جرج ویزلی فشفشههای جادویی بین مهمانان پخش میکند تا پس از خوانده شدن عقد جادویی و شروع جشن، بتوانند حسابی فضا را درخشان کنند.
- آرتور، شنیدی امروز توی اداره چه خبر بوده؟ مثل اینکه باز هم یه نفر شیطنت کرده تا بتونه چند روز همه رو بفرسته مرخصی.
- این کلکها دیگه قدیمی شده کینگزلی. باور کن فردا هم افسونش رو خنثی میکنن، هم خودش رو پیدا میکنن و اخراج میشه. دیگه اوضاع مثل زمان کرنلیوس نیست که هر کس هر غلطی دوست داشت بکنه و گیر نیافته.
ناگهان همه ساکت میشوند.
آبرفورث دامبلدور با ابهتی مشابه آلبوس دامبلدور فقید، در محراب ظاهر شده و آماده بود مراسم عقد عروس و داماد را اجرا کند.
مهمانها همه روی صندلیهای خود نشستند. موسیقی نواخته شد و مراسم آغاز گشت.
داماد، هری پاتر، درحالی که کت و شلوار دامادی یادگار پدرش را به تن داشت، از انتهای راهرو ظاهر شد. به سختی میتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. آرام و باوقار قدم برمیدارد و به سمت آبرفورث پیش میرود. نگاهها همه به او و ساقدوشهایی است که پشت سرش میآیند. رون ویزلی، بهترین رفیق هری، پشت سرش گام برمیدارد و زمانی که نگاهش با نگاه هرماینی گره میخورد، چشمکی به او میزند.
نویل لانگ باتم و دین توماس پشت سر رون ویزلی ظاهر میشوند و پس از آنها، جینی ویزلی، هرماینی گرینجر و فلور دلاکور بهعنوان ساقدوشهای عروس در صف قرار میگیرند.
هری در کنار آبرفورث و رو به مهمانان میایستد. رون که حلقهی ازدواج را با خود حمل میکند، در کنار هری و دین و نویل نیز در همان سمت در جای خود قرار میگیرند.
ساقدوشهای عروس نیز متناظر با آنها میایستند و منتظر میشوند عروس وارد شود.
موسیقی مخصوص عروسی شکل دیگری به خود میگیرد و همه متوجه میشوند لونا لاوگود در لباس عروسی بینهایت زیبا و عجیبش، دست در دست ژنوفیلیوس لاوگود در انتهای راهرو ظاهر شده است.
لباس عروس یکدست سفید است اما ماکت بسیار کوچکی از انواع و اقسام موجودات جادویی از جای جای آن آویزان شده است. چهرهی لونا، همان چهرهی غرق در رویا و خیال است که هری همیشه میشناخت. همان نگاه آرام و جذابی که در سالهای تحصیل در هاگوارتز رنگ کاملاً متفاوتی از زندگی را به هری نشان میداد. از دور به دختری نگاه میکرد که تا دقایقی دیگر قرار بود با او عهد ازدواج ببندد. دوست وفاداری که دردها و زخمهای او را خوب میشناخت و هر بار غم و رنج گذشته به سراغش میآمد، کافی بود دستش را در دستانش قرار دهد تا به کل او را از این دنیای محنتبار جدا کند.
دست در دست پدر، پیش میآید و در کنار هری قرار میگیرد. هری پاتر، پسری از خانوادهای اصیل اما دور مانده از دنیای جادو و جادوگری. پسری که در عرض چند سال، چیزهایی را در زندگی تجربه کرد که شاید خیلی از پیرمردها در عمر دراز خود تجربه نکرده بودند. هری با آن چشمهای زیبا و دوستداشتنی و لبخند عجیب و هالهای که همیشه دورش بود. هیچ یک از آدمهایی که لونا در زندگی شناخته بود، چنین هالهای دور خود نداشتند. هر وقت در کنار او میایستاد، احساس میکرد این هاله به دور خودش هم میآید و دیگر نمیتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
حالا هری و لونا در جایگاه داماد و عروس ایستاده بودند و آبرفورث دامبلدور آنها را به عقد هم درمیآورد. اشک شوق در چشم آنهایی که برای هری مادری کرده بودند میدرخشید.
عقد جاری و پس از آن جشن آغاز شد.
آن شب، با علم به اینکه دیگر لرد سیاه و مرگخواری نبود که آرامش را بر هم بزند، مهمانی تا نیمه شب ادامه یافت و هری پاتر بالاخره توانست زندگی جادویی را به معمولیترین شکل ممکن، با غیرمعمولیترین جادوگری که میشناخت آغاز کند.