جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
0
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: یادداشت‌های یک نیمچه نویسنده.
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1404 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه عالی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: کافه هاگزهد
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آذر 1404 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در کافه‌ی هاگزهد مشغول انجام کارهای همیشگی‌ شان، یعنی نوشیدن نوشیدنی‌های حبس‌دار، ارائه‌ی فحش‌های رکیک، تبادل انواع و اقسام کالاهای غیرمجاز و سیاه و قرار مدارهای کاملاً غیر رمانتیک بودند.
در هر گوشه چیزی متناقض دیده می‌شد. از یک سو کریدنس و ققنوسی که دست از سرش بر نمی داشت و از سوی دیگر ریگولوس بلک جذاب و "نگم‌برات"!
اما چیزی که کمتر از همه به چشم می‌آمد، پیرمرد فسیلی بود که یک گوشه کِز کرده بود و به نظر می‌ رسید گزینه‌ی خوبی برای شرط‌بندی باشد.
-شرط ببندیم زیر یک دقیقه‌ی دیگر ریق رحمت را سر می‌کشد؟
گفتنی است که هر کس روی این جمله شرط می‌ بست، قطعاً پولش به باد می‌رفت، چون او کسی نبود جز دانشمند و کیمیاگر قهار و دنیادیده، یا همان نمیر‌الهرگز: نیکلاس فلامل!
تنها روی سه‌پایه، نشسته بود تو سایه.
- نیکلاس یه چیز خوب نشونت بدم؟
پیرمرد معلوم‌الحال سر از روزنامه‌ی فرانسوی‌اش بیرون کشید و با تعجب به جادوگری که همین حالا سر میزش نشسته بود زل زد.
- نیوت! سکته‌م دادی!
بعد هر دو به قسمت «سکته» یک دل سیر خندیدند.
- حالا می‌خوای ببینیش یا چی؟
- دارم می‌بینمش نیوت. به نظرت اینجا جای مناسبی برای بیرون آوردن اون دراز بدقواره‌س؟ اگه یکی ببینه چه فکری درباره‌مون می‌کنه؟
نیوت سر زرد زرافه را که از لای کیفش بیرون زده بود با فشاری دوباره به داخل کیف برگرداند و گفت: همیشه مثل یه پتوی خیس حال آدم رو می‌گیری نیکلاس. تقصیر منه که این همه راه رفتم پاریس به دنبال تو و دست آخر برگشتم به همونجایی که بودم تا پیدات کنم. یه پیغام برات دارم از...
- باز دامبلدور نیوت؟

=========================
یک روز قبل، نورمنگارد

گلرت گریندلوالد کمرخاران را تا دسته در کمر خود فرو کرده بود و چشم‌هایش در حدقه می‌چرخید.
- خوش خبر باشی سایمون.
سایمون کوتاه‌قامت بلنداقبال ریش‌تراشیده‌ی موچسبان دستی به علامت احترام نظامی به هوا می‌برد و به خدمت گریندلوالد فریاد می‌زند:
- هایل گریندلوالد!
گلرت دوباره چشم در حدقه می‌چرخاند و می‌گوید:
- آره آره فهمیدم. من فرمانده و تو سرباز. خبرت رو بده تا خبرتو ندادم!
- بله بله قربان. سنگ... سنگ جادو! سنگ جادو واقعاً وجود داره قربان!
گلرت یک باره کمرخاران را از پشت مبارکش بیرون می‌کشد و محکم با آن وسط صورت سایمون می‌کوبد.
- به جان این چند تار سیبیل وسط لبم اگه خبرت سر کاری باشه می‌دمت دست وزارت سحر و جادوی آلمان یه حموم درست و حسابی با کف فراوون ببرنتا! زود بگو ببینم چی از سنگ جادو فهمیدی؟
سایمون قبل از جواب دادن چند لحظه‌ای خودش را جمع و جور کرد تا تصویر تبدیل شدنش به کف حمام از ذهنش بپرد و بر خود مسلط شود.
- سنگ جادویی که می‌شه باهاش عمر جاودانه پیدا کرد و کلی کارهای دیگه. همونی که خود شما گفتید وجود داره و سپرده بودید مطمئن بشیم افسانه نیست قربان. نیکلاس فلامل اون رو داره قربان! همونی که توی پاریس تو صف دشمناتون بود!
گریندلوالد لحظه‌ای هم معطل نکرد. فوراً لباس‌هایش را مرتب کرد، جوراب‌های نو به پا کرد و چکمه پوشیده نپوشیده همه را به خط کرد. مأموریت جدیدشان؟ پیدا کردن نیکلاس فلامل و آوردنش به حضور گریندلوالد.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: باسی‌لیکس (BasiLeaks)
ارسال شده در: یکشنبه 16 آذر 1404 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بی‌صبرانه منتظر ظهور مجدد باسیلیسک عزیزمون هستیم.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: یکی از غارتگران
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1404 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
همه‌چیزش یک طرف، تلفظ اسامیش یه طرف. لذت بردیم، سیریوس اصیل.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: DUNGEON MUZIC (موسیقی زیرزمینی جادویی!)
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آذر 1404 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
طبق معمول حرف‌هایی که از دل براومده، به دل هم می‌نشینه. قشنگ بود.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 08:42
نمایش جزئیات
آفلاین
به محض اینکه لرد تاریکی به مرگخوارانش رسید، آنها شروع به مالیدنش کردند. هر یک جایی از لرد را می‌مالید. بلاتریکس شانه‌هایش را، بارتی کراوچ ران‌هایش را، لوسیوس رگ‌های بیرون‌زده‌ی ساعدش را و پیتر پتی‌گرو هم با دست جادویی‌اش دست راست مبارک و سعادت‌بخش لرد را می‌مالیدند.
«خب چه پیشنهاد می‌دهید ای مرگخواران وفادارم؟ بازی آخر چه باشد که ما ببریم و حیثیتمان نرود؟»
بارتی گفت: «ای به قربان حیثیتت ارباب. شما همیشه برنده‌اید. ولی با توجه به هوش سرشاری که دارید، شطرنج چطور است؟»
لرد تاریکی با غضب روی دست بارتی زد تا به جای ران برود به سراغ زانوانش و گفت: «شطرنج؟ می‌خوای صورتی هم بپوشم و از این به بعد به جای مار، مهره‌ی مار با خودم به این طرف و آن طرف ببرم؟»
بارتی به زور جلوی اشک‌هایش را گرفت و گفت: «بله لرد درست می‌فرمایید. باید قبلش بیشتر فکر می‌کردم.»
سوروس اسنیپ که پشت سر لرد ایستاده بود و با خود فکر می‌کرد به جماعت مالش‌دهنده اضافه شود یا نه، به کله‌ی بدون مو و به‌شدت جذاب/ترسناک ارباب تاریکی زل زد و با صدای پرطنینش گفت:
«اگر اجازه بدهید ارباب من پیشنهادی دارم.»
«بگو سِو.»
«ما یک زمانی در جوانی در تلویزیون ماگل‌ها یک مسابقه دیدیم به اسم مسابقه‌ی محله. اتفاقا آنجا هم بیگ‌مسعودنام کچلی بود که مسابقاتی برگزار می‌کرد. یکی از مسابقات جذابش این بود که یک کاسه ماست جلوی شرکت‌کننده می‌گذاشتند و باید در کوتاه‌ترین زمان فقط با استفاده از زبان زودتر از بقیه ماست را تمام می‌کرد...»
لوسیوس با خنده گفت: «مرلین به کمرت بزنه سِوروس این چه پیشنهادیه. ارباب ما مگه ماست می‌خوره؟»
سِوروس لب ورچید و جواب داد: «اگر ماست بخورن که بهتره، با توجه به اون همه ریش دامبلدور، شانس ارباب ما برای برد خیلی بالاست. ولی پیشنهاد من خون تازه‌س... یک کاسه خون تازه... برد ارباب خون‌خوار ما تضمینیه...»
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/9/12 9:16:44
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 10 آذر 1404 09:51
نمایش جزئیات
آفلاین
افراد حاضر دور میز با مشاهده‌ی آن موجود دهشتناک و نفرت‌انگیز به وضوح معذب شده بودند. زامبی؟ حتی مطابق با استانداردهای مرگخوارانی که زندگی‌شان در گروی ریختن خون و شکنجه و تمرین جادوهای سیاه بود، چنین موجودی همچنان ناخوشایند به نظر می‌رسید.
لرد تاریکی دست نوازشی، هر چند مصنوعی، به سر دخترش دلفی کشید و دوباره او را به هوش آورد.
سوروس اسنیپ ترجیح داد همان جایی که هست بایستد و با لبخندی که هنوز از صورتش محو نشده بود به جمع کوچک روبرویش زل بزند.
لرد تاریکی، دلفی، بارتیموس کراوچ، لوسیوس مالفوی و آنتونین دالاهوف منتظر بودند سوروس توضیحاتش را ادامه دهد.

سوروس با اشاره‌ی چوبدستی به سیریوس بلک، یا دست کم آن چیزی که از سیریوس بلک باقی مانده بود، صدایش را برید.

- باید بهتون اطمینان بدم ارباب که یاد و خاطره‌ی مروپ عزیز بی‌تردید تا ابد به نیکی باقی خواهد ماند. این چیزی که می‌بینید، نمونه‌ی اولیه‌ی موفقی از سربازان ارتش آینده‌ی ماست. ارتشی متعهد و جان بر کف برای ارباب، ارتشی که وفاداری‌شان به او به اندازه‌ی وفاداری مادر به فرزندش است، ارتشی نجات‌بخش که جهان رو از وجود نحس ماگل‌ها و ماگل‌زاده‌های بی‌لیاقت پاک خواهد کرد.

لبخندی که گوشه‌ی لب رنگ‌پریده‌ی لرد تاریکی به چشم می‌خورد حاکی از افکار تیره و تاری بود که در ذهن او شکل می‌گرفت.
بارتیموس کراوچ از جا بلند شد و پس از آنکه به ادای احترام اندکی سرش را به سوی لرد خم کرد، به زامبی نزدیک شد. چشم‌های بارتی انگار از حدقه بیرون زده بود و کم‌کم داشت از آن هیولای پیش رویش خوشش می‌آمد.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
شکرگزاری دوم گلرت




مرلین را شکر که ما جادوگریم و هر جا احساس کردیم هوا آلوده شده و ریه‌ها و خون جاری در رگ‌هایمان را به فنا می‌دهد، می‌توانیم با بشکنی خود را به پراکسیژن‌ترین نقاط زمین برسانیم...

مرلین را شکر که واحد پولمان سیکل و نات و گالیون است و با وجود ریاضیات پیچیده‌ای که برای محاسبه‌شان داریم، هر روز بی‌ارزش‌تر از دیروز نمی‌شود...

مرلین را شکر که روزهای جنگ و درگیری برای ما جادوگران گذشته و به جز تلاش برای رسیدن به آرمان‌هایمان، مجبور نیستیم هر روز و شب اخباری را دنبال کنیم که در آن پر از جملات تهدیدآمیز است...

مرلین را شکر که دنیای جادویی زیبای خودمان را داریم، جادوگرام، جادوتیفای و جوتیوب داریم و مجبور نیستیم خزعبلات ببینیم و بشنویم و بخوانیم...

مرلین را شکر که سیاستمداران و مسئولانمان هر چقدر ماگل‌پرست و کوته‌فکر باشند، حداقل سرزمین‌هایمان را به قحطی و دریاچه‌هایمان را به خشکسالی نرسانده‌اند...

مرلین را شکر که فقیرترین جادوگرانمان هم سقف و پناهگاهی امن برای زیستن دارند و حداقل خوراکی‌های لازم برای رشد سالم در اختیارشان است...

مرلین را شکر که هاگوارتز، دورمشترانگ و دیگر محیط‌های آموزشی‌مان آنقدر باکیفیت و جذاب است که هر بچه‌ای از زمانی که می‌فهمد جادوگر است و حتی ماگل‌هایی که از دنیای جادویی‌مان خبر دارند، آرزویشان است به این محیط‌ها بیایند و از کسب علم و دانش فراری نیستیم...

مرلین را شکر که جادوگرانیم...
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 10:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دنیای موازی شماره 13139 - مراسم ازدواج هری پاتر



زاویه‌ی دید ماگل‌هایی که از نزدیکی مراسم ازدواج می‌گذرند:

صدایی مبهم به گوش می‌رسد. انگار عده‌ای زیرلب با هم سخن می‌گویند و موسیقی نیز در پس این زمزمه‌ها شنیده می‌شود. یک لحظه، چشمشان به کلبه‌ی نیمه‌تخریب‌شده‌ای می‌افتد که گویی سال‌هاست رنگ انسان به خود ندیده باشد. روی در و پنجره‌هایش تارهای عنکبوت به چشم می‌خورد. ماگل‌های ترسو، با دیدن این صحنه و شنیدن صداهای عجیب، گویی از ترس قالب تهی کرده باشند، پا به فرار می‌گذارند. هیچ‌یک دلشان نمی‌خواست در موقعیتی مشابه فیلم‌های ترسناک قرار بگیرد.


زاویه‌ی دید جادوگرانی که درون کلبه‌ی به‌ظاهر پوسیده مشغول هستند:

فضایی به وسعت یک سالن عروسی بسیار بزرگ به چشم می‌خورد. ردیف‌های صندلی و راهرویی درست در میان این ردیف‌ها تعبیه شده است تا مراسم ازدواج به سنتی‌ترین شکل ممکن برگزار شود.

- اوه مالی، عزیزم، چقدر برای دکوراسیون اینجا دقت به خرج دادید. کارتون فوق‌العاده‌س.
- خوش اومدی مینروا، آره ولی همه‌ش کار من نبوده. جینی دخترم سنگ تموم گذاشت.

روی دیوارها پر است از گل‌هایی که جینی ویزلی و هرماینی گرینجر با وسواس و پس از پیدا کردن افسون‌های دکوراسیون از کتاب‌های قدیمی طوری کاشته‌اند که انگار از خود دیوار روییده باشند.

صندلی‌ها چوبی به نظر می‌رسند اما وقتی کسی روی آنها می‌نشیند، احساس می‌کند روی راحت‌ترین مبل دنیا نشسته است.

جرج ویزلی فشفشه‌های جادویی بین مهمانان پخش می‌کند تا پس از خوانده شدن عقد جادویی و شروع جشن، بتوانند حسابی فضا را درخشان کنند.

- آرتور، شنیدی امروز توی اداره چه خبر بوده؟ مثل اینکه باز هم یه نفر شیطنت کرده تا بتونه چند روز همه رو بفرسته مرخصی.
- این کلک‌ها دیگه قدیمی شده کینگزلی. باور کن فردا هم افسونش رو خنثی می‌کنن، هم خودش رو پیدا می‌کنن و اخراج می‌شه. دیگه اوضاع مثل زمان کرنلیوس نیست که هر کس هر غلطی دوست داشت بکنه و گیر نیافته.

ناگهان همه ساکت می‌شوند.

آبرفورث دامبلدور با ابهتی مشابه آلبوس دامبلدور فقید، در محراب ظاهر شده و آماده بود مراسم عقد عروس و داماد را اجرا کند.

مهمان‌ها همه روی صندلی‌های خود نشستند. موسیقی نواخته شد و مراسم آغاز گشت.

داماد، هری پاتر، درحالی که کت و شلوار دامادی یادگار پدرش را به تن داشت، از انتهای راهرو ظاهر شد. به سختی می‌توانست جلوی لبخندش را بگیرد. آرام و باوقار قدم برمی‌دارد و به سمت آبرفورث پیش می‌رود. نگاه‌ها همه به او و ساقدوش‌هایی است که پشت سرش می‌آیند. رون ویزلی، بهترین رفیق هری، پشت سرش گام برمی‌دارد و زمانی که نگاهش با نگاه هرماینی گره می‌خورد، چشمکی به او می‌زند.
نویل لانگ باتم و دین توماس پشت سر رون ویزلی ظاهر می‌شوند و پس از آنها، جینی ویزلی، هرماینی گرینجر و فلور دلاکور به‌عنوان ساقدوش‌های عروس در صف قرار می‌گیرند.

هری در کنار آبرفورث و رو به مهمانان می‌ایستد. رون که حلقه‌ی ازدواج را با خود حمل می‌کند، در کنار هری و دین و نویل نیز در همان سمت در جای خود قرار می‌گیرند.
ساقدوش‌های عروس نیز متناظر با آنها می‌ایستند و منتظر می‌شوند عروس وارد شود.

موسیقی مخصوص عروسی شکل دیگری به خود می‌گیرد و همه متوجه می‌شوند لونا لاوگود در لباس عروسی بی‌نهایت زیبا و عجیبش، دست در دست ژنوفیلیوس لاوگود در انتهای راهرو ظاهر شده است.
لباس عروس یکدست سفید است اما ماکت بسیار کوچکی از انواع و اقسام موجودات جادویی از جای جای آن آویزان شده است. چهره‌ی لونا، همان چهره‌ی غرق در رویا و خیال است که هری همیشه می‌شناخت. همان نگاه آرام و جذابی که در سال‌های تحصیل در هاگوارتز رنگ کاملاً متفاوتی از زندگی را به هری نشان می‌داد. از دور به دختری نگاه می‌کرد که تا دقایقی دیگر قرار بود با او عهد ازدواج ببندد. دوست وفاداری که دردها و زخم‌های او را خوب می‌شناخت و هر بار غم و رنج گذشته به سراغش می‌آمد، کافی بود دستش را در دستانش قرار دهد تا به کل او را از این دنیای محنت‌بار جدا کند.

دست در دست پدر، پیش می‌آید و در کنار هری قرار می‌گیرد. هری پاتر، پسری از خانواده‌ای اصیل اما دور مانده از دنیای جادو و جادوگری. پسری که در عرض چند سال، چیزهایی را در زندگی تجربه کرد که شاید خیلی از پیرمردها در عمر دراز خود تجربه نکرده بودند. هری با آن چشم‌های زیبا و دوست‌داشتنی و لبخند عجیب و هاله‌ای که همیشه دورش بود. هیچ یک از آدم‌هایی که لونا در زندگی شناخته بود، چنین هاله‌ای دور خود نداشتند. هر وقت در کنار او می‌ایستاد، احساس می‌کرد این هاله به دور خودش هم می‌آید و دیگر نمی‌توانست جلوی لبخندش را بگیرد.

حالا هری و لونا در جایگاه داماد و عروس ایستاده بودند و آبرفورث دامبلدور آنها را به عقد هم درمی‌آورد. اشک شوق در چشم آنهایی که برای هری مادری کرده بودند می‌درخشید.

عقد جاری و پس از آن جشن آغاز شد.

آن شب، با علم به اینکه دیگر لرد سیاه و مرگخواری نبود که آرامش را بر هم بزند، مهمانی تا نیمه شب ادامه یافت و هری پاتر بالاخره توانست زندگی جادویی را به معمولی‌ترین شکل ممکن، با غیرمعمولی‌ترین جادوگری که می‌شناخت آغاز کند.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: Astrixium Music
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آذر 1404 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
عالیه!

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده




Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟