جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 09:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فرض کن به مدت یک روز کامل ماگل شدی و مجبوری مثل ماگل‌ها زندگی کنی. چیکار می‌کنی؟


- ببخشید این در چرا باز نمی‌شه؟
صدایی جواب می‌ده: کلید روشه زحمت بکش بچرخون باز شه!
- آهان! ای بابا همیشه آلاهومورا می‌زدما...

- ببخشید دوستان کسی می‌دونه چطور باید اینجا دستشویی کرد؟
صدایی جواب می‌ده: مگه اولین بارته اومدی دستشویی؟ مرد حسابی اندازه بابام سن داری.
- خُب من جادوگر بودم الان... باشه یه کاریش می‌کنم... یعنی چیکار کنم؟

- ببخشید هم‌شهری، این مترو مترو که می‌گن همینه؟ چرا همه اینجا همه‌چیزشون جلو دماغ منه؟ چرا پس حرکت نمی‌کنه؟
صدایی جواب می‌ده: ماسک نانو مخصوص سوسولای مترو فقط 1 پوند!
- اِی بابا خُب درک کنید آدمو تا دیروز با یه بشکن تو نیم ثانیه از مرکز شهر خودمو می‌رسوندم ویلا...

- آقا سختت نیست با قیچی و اون وسیله‌ی عجیب صدادار موها و ته‌ریش من رو می‌زنی؟ روش سریع‌تری نداری؟
صدایی جواب می‌ده: روش سریع‌ترش اینه که تمرکز منو به هم نزنی. مدل جانی دپ دارم می‌زنم برات.
(درحالیکه در آینه روبرو قیافه ادوارد دست‌قیچی را می‌بیند نه گریندلوالد): آهان باشه باشه.

- آاااا دیگه پاهام جون نداره... بسه این همه شکنجه... چیه این ماگل بودن...
- غُر نزن، چای بزن.
- برای چای زدن که حتماً نباید ماگل بود. یه چیزی بهم بده که حداقل بدونم ماگل بودن جذابیت‌هایی هم داره.
- از جذابیت‌های ماگل بودن بهت بگم؟ الان کل بدنت کوفته‌س نه؟
- آره واقعاً روز سختی بود. عه چیکار داری میکنی. دستت رو چرا گذاشتی رو شونه‌ام. اوه چرا داره حس خوبی می‌ده؟ جادوگری؟
- نه فقط ماساژ می‌دم.
- مطمئنی کار بدی نیست دیگه؟ یه کم زیادی... اوه آره همونجا روی کتف راستم.
- دیدی؟ حالا شُل کن و از نعمت ماگل بودن لذت ببر. بدون جادو حسابی خسته می‌شی، اما به جاش می‌تونی با یه ماساژ حرفه‌ای و ریلکس شدن کار رو در بیاری.

ماساژ گرفتن در مرکز اسپای دورچستر لندن (اسپانسر این پُست) بهترین اتفاق ماگلی بود که آن روز برایش می‌افتاد. او بعد از تبدیل شدن مجدد به جادوگر باز هم به مرکز اسپای دورچستر رفت، اما هیچ ماساژی مثل ماساژی که بدن خسته‌ی یک ماگل می‌گیرد نمی‌شد.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 18:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

نقاشی زیبایی که در بالا می‌بینید، در نگاه اول نماد بسیار زیبای Greater Good را با دو حرف G پشت به پشت هم به شما نشان می‌دهد (چیزی که پیروان من گاهی با حروف اول اسم و فامیل من یکی می‌دانند). در کنار آن، دو پنج ضلعی در هر G می‌بینیم که آتش و حرارت و حرکت را در دل تاریکی سرد و آبی‌رنگ نشان می‌دهد تا پیروانم بدانند گاهی لازم است حرارت و زیبایی را در پوسته‌ای ظاهراً تاریک و زشت پنهان کنند تا به هدفشان (Greater Good) برسند. و در نهایت ستاره‌ی طلایی زیبایی که آن بالا خوش می‌درخشد و دنیای آرمانی بعد از رسیدنمان به Greater Good را نشان می‌دهد.

اما نقص‌ها؟

بله این دو G و خطوطی که آنها را تشکیل داده‌اند هم‌اندازه نیستند. این نقص‌ها به این دلیل به‌وجود اومدن که این خطوط با جادو کشیده شده‌ن و جادوی حقیقی که به‌صورت خام و خالص و چهارچوب‌بندی‌نشده از دل طبیعت بیرون می‌آید هرگز دو دو تا چهار تا نبوده است. زیبایی این نقص در همین است: طبیعی بودن. طبیعت همیشه تعادل را پیدا می‌کند اما تعادل به معنای خط‌کش گذاشتن و میلی‌متر به میلی‌متر دقیق بودن نیست.

آن پنج‌ضلعی‌ها هم ابعاد متناظری ندارند تا نشان بدهند گرچه هر دو هویت یکسان دارند، اگر از زاویه‌های متفاوت ببینید، می‌توانند کمتر یا بیشتر به نظر برسند.

در نهایت، ستاره‌ای که دقیقاً وسط قرار نگرفته تا به ما بگوید مهم این است که در نهایت محقق شود و فرقی نمی‌کند اگر کمی دیرتر یا کمی زودتر به آن برسیم.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: کلاس آموزش تقلبات سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 07:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
متقلب؟

موذمار شماره‌ی 1: نیوت اسکمندر

این آدم هم خیلی خوب بلده قیافه‌ش رو مظلوم دو عالم نشون بده، هم خیلی شیک و مجلسی هر جا به نفعش نیست خودش رو می‌زنه به کوچه‌ی آلبوس‌چپ که الکی مثلاً من جاسوس کسی نیستم و عامل نصف خرابکاری‌های اخیر تو آمریکا نبودم و فقط حیوونامو می‌چرخونم.

موذمار شماره‌ی 2: نیکلاس فلامل

مرتیکه‌ی جاودان خسیس که ادعا می‌کنه بهترین دوست آلبوسه ولی وقتی آلبوس رو به موت بود نرفت دو قطره از اون اکسیر جوانیش بده آلبوس نمیره خودش جلوی دشمن‌های پاتر بایسته.

موذمار شماره‌ی 3: آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور

مرتیکه‌ی فریک سواستفاده‌گر! یه دو تا کار خودت انجام بده. همیشه در حال بازی دادن دیگرانه و آدم‌ها براش مهره‌های شطرنجی هستن که اون رو به هدفشون می‌رسونه. من آلبوس رو می‌شناسم؛ حرفمو قبول کنید.



--------
الگوی انتخابی من آلبوس دامبلدوره. کافیه که یه مدت از کتاب "زندگی و نیرنگ‌های آلبوس دامبلدور" در فضای مجازی بد بگیم و مدام تکرار کنیم هرگز این کتاب رو نخونید چون وزارت ارشاد جادوگری جلوی نشرش رو گرفته! اون‌وقت ببینید چطور همون جماعتی که حوصله نداشته دو خط درس بخونه، فوج فوج می‌ره اون کتاب ممنوعه رو از دارک وب پیدا می‌کنه و می‌خونه و مثل دامبلدور متقلب می‌شه!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 03:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به گوشمان رساندند که به دنبال حضرت مرلین هستید. بله بفرمایید؟ عه... منظورم این است که من که مرلین نیستم. چطور باید خبر داشته باشم مرلین کجاست و در غیبت کبری چه می‌کند؟

تلما هلمز شما استاد شدید؟ اینجا مگر کلاس من نبود؟ صبر کنید ببینم. من... من استاد تاریخ جادوگری بودم! این چه وقاحتی است؟!

آهان بله بله ببخشید من هندزفری در گوشم مانده از پشت صحنه هی به من نکته می‌گویند و تذکر می‌دهند. پس این ترم جدیدی از هاگوارتز است. باشد باشد فهمیدیم!

مرلین کبیر عزیز دل ما کجا بوده و چه می‌کرده؟ نمی‌توانم با رسم شکل توضیح بدهم؛ اما می‌توانم گوشه‌ای را نشان بدهم که مرلین زیاد به آن سر می‌زده. یک بار در سفرهای بسیارمان برای گسترانیدن خیر و جذب فالوور به مال بسیار بزرگی رسیدیم. این مال آنقدر بزرگ بود که بزرگ و کوچک در آن گم می‌شدند و آنتن هم نمی‌داد بتوانی نقشه‌ی ساختمان را ببینی و خلاصه حسابی دور خود می‌چرخیدیم.

ما رفتیم خودمان را به مرلینگاه رساندیم و گِس وات؟ مرلین آنجا چمباتمه زده و داشت ریشه‌ی ریشش را می‌خاراند. ما نیم ساعتی تماشایش کردیم و به حکمت ریش داشتن و ریشه داشتن و آدم‌های ریش‌دار بی‌ریشه و بی‌ریش‌های باریشه اندیشیدیم. سر آخر معذب شد و چُپُقش را به ما تعارف کرد و گفت گریندلوالد تو چرا همه جا هستی؟ من چرا نباید در مرلینگاه یک مال بزرگ دورافتاده در دیار غربت آسایش نداشته باشم و تو بیایی بالای سر من و سر از کارم در بیاوری؟ آخر پدرآمرزیده من در غیبت کبری هستم و تو باز هم من را می‌یابی؟

متأسفانه حرف‌هایش را خوب نمی‌فهمیدم. احساس می‌کردم هوشنگ مقوایی درونش است و آن ریش و پشم و قیافه مرلینی نبود که همیشه می‌شناحتم.
شما به من بگویید، اصلاً مرلینی در کار است؟ غیبت کبری دیگر چه صیغه‌ایست؟

خلاصه اجازه دادیم مرلین لیچار بارمان کند و احترام ریش سفید و شلوار قهوه‌ای او را نگه داشتیم و کمی هم پند و اندرز مقوایی از او طلب کردیم و بدرود گفتیم.

سوال چه بود؟ آهان مرلین در غیبت کبری چه می‌کند؟ او متخصص ارزیابی توالت‌های بین‌راهی، توالت‌های عمومی و توالت‌های مال‌های کوچک و بزرگ شده و در پوشش ریش و عینک آفتابی فعالیت می‌کند. هیچ‌کس شک نمی‌کند چون او همیشه آفتابه‌ی قرمزرنگش را در دست دارد و اگر کسی شک کند فوراً خودش را جای پیرمردی جا می‌زند که تکرر مرلینگاه دارد و حتی دل هم برایش می‌سوزانند. زندگی عجیبی است. آوارگی؟ نه او این سبک زندگی را دوست دارد.

پس اگر روزی روزگاری احساس کردید در یکی از توالت‌های عمومی، پیرمردی معلوم‌الحال زیادی شما را می‌پاید، نگران نباشید و دعایی هم به او بدهید تا آن را برایتان مستجاب کند. اما اگر احساس کردید پیرمرد زیادی خودمانی شده است شک کنید که مرلین اصلی باشد و هر چه سریع‌تر از محل دور شوید. مرلین‌های هوشنگ مقوایی همه‌جا پیدا می‌شوند.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: سه نشانه
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1405 12:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مافالدا هاپکرک

**************
جستجوگر فوق‌العاده
بزرگتر از سن واقعی نشان می‌دهد
در هاگوارتز تحصیل نکرده

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1405 11:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقد پست ریتا اسکیتر #17 در گالری هنری لندن

درود بر افشاکننده‌ی رازهای مگوی آلبوس دامبلدور!

دقت کن که نقدهای من بیشتر از زاویه‌ی دید خودم مطرح می‌شوند و دیگران ممکن است نظر متفاوتی داشته باشند.

در مورد پست‌های گالری هنری لندن، پیش‌تر چند نکته عرض کرده‌ام که در مورد عملکرد خود تاپیک، شما کاملاً اصولش را رعایت کرده‌اید. پس مستقیم به سراغ خود متن می‌روم.

سوژه‌ی انتخابی شما، پیرمرد ماهیگیر بوده است. طبق تحلیلی که از این تابلوی نقاشی معروف ارائه شده، شخصیت انسان‌ها می‌تواند دو روی کاملاً متضاد خیر و شر داشته باشد. گاهی پیش می‌آید کسی که فکر می‌کردیم همیشه شریف و مهربان بوده، مرتکب کثیف‌ترین جنایات شده است.

در روایت شما، ریتا اسکیتر به سراغ یک زندانی آزکابان رفته است. کاملاً با شخصیت فضول ریتا اسکیتر و همچنین حرفه‌ی او منطبق است.

نقل قول:
آروم و کمی مضطرب توی راهرویی تاریک، تنگ، نمدار و سرد جلو میرفت...
دلیل این سرمای وحشتناک و بی حسی پخش شده توی راهرو وجود موجوداتی بود به اسم دمنتور ها!
کاملا درسته...
ریتا توی آزکابان بود!
با اینکه در فضاسازی و توصیف صحنه می‌توانستید عملکرد بهتری داشته باشید، به نظرم شروع جذابی بود. بخصوص قسمت "ریتا توی آزکابان بود!" که انعکاس صدای خود ریتا اسکیتر در سر خواننده را به همراه داشت.

نقل قول:
دلیل اینجا اومدنش فردی بود که الان توی آخرین سلول قرار گرفته داخل این راهرو، با قوی ترین ورد های محافظ و زنجیر های محکم جادویی، محافظت میشد...
هر قدمی که به اون سلول نزدیک تر میشد تعداد دمنتور ها بیشتر و در نتیجه سرما شدید تر میشد...
نویسنده به خوبی توانسته میزان خطرناک بودن زندانی را به مخاطب نشان بدهد.

نقل قول:
با خودش فکر کرد:«مگه چه جرم وحشتناکی ممکنه از یه بستنی فروش ساده سر زده باشه که محکوم به زندانی شدن توی همچین جایی باشه؟»
اما شاید معرفی شخصیت زندانی می‌توانست با غافلگیری بیشتری همراه باشد. مثلاً کمی بیشتر به تصویرسازی ادامه می‌دادید و مثلاً منتظر بودیم گریندلوالد یا لرد ولدمورت در غل و زنجیر ببینیم و ناگهان با یک بستنی‌فروش گوگولی و جذاب روبرو می‌شدیم. البته این بخش از نظراتم سلیقه‌ایست اما فرصت خوبی هم بود بهرحال.

نقل قول:
اصلا شبیه یکی از زندانی های آزکابان نبود!
_سلام آقای فورتسکیو
_سلام دخترم
در ادامه توصیفات شما از لطافت شخصیت آقای فوتسکیو جذاب بود، اما برای شخص بنده، این دیالوگ آخر از همه زیباتر بود "سلام دخترم" را معمولاً از زبان پیرمردی بسیار رئوف و خوش‌قلب می‌شنویم. اما در ادامه... شوک بزرگی انتظارمان را می‌کشد که این طراحی تله‌ی شما را موفقیت‌آمیز می‌کند.

مثلاً در این قسمت:
نقل قول:
_مخصوصا لبخندشون... هر زمانی که اون لبخند شیرین و دوست داشتنیشون رو میبینم، قند توی دلم آب میشه و دوست دارم که درسته بخورمشون.
با توجه به موضوع نوشته و حدس کاملاً واضحی که به‌عنوان خواننده متن داریم و می‌دانیم قرار است غافلگیر شویم، جمله‌ی دلهره‌آور آقای فورتسکیو را دوست داشتم.

نقل قول:
_من رو به خاطر عشق زیادم به بچه ها اینجا زندانی کردن دختر جان!
چقدر طعنه‌آمیز!

نقل قول:
برای همین اون کوچولو های ناز رو میبردم خونه خودم، عصاره لبخند شیرینشون رو میکشیدم و از اون به عنوان اسانس بستنی هام استفاده میکردم...
من را یاد رمان ترسناک Perfume: The Story of a Murderer می‌اندازد.

نقل قول:
_ و بعد هم از اون عروسک‌های خوشگل مراقبت میکردم، بهشون بستنی می‌دادم، و تا زمانی که تو دل برو بودن ازشون نگهداری می‌کردم؛ مثل یک بابابزرگ مهربون...
در ادامه متوجه می‌شویم که تقریباً سرنوشت همه‌ی آن کودکان این بوده که روح شاداب خود را به مرور از دست می‌دادند و در نهایت خوراک پیرمرد می‌شدند. اما سوال‌هایی در ذهن به‌وجود می‌آید. مثلاً اینکه کسی متوجه گم شدن آنها نمی‌شود؟ که در ادامه توضیح می‌دهید که برای آنها بدل می‌ساخته. پس شاید می‌توانستید در ادامه سوال دیگری را هم پاسخ بدهید. مثلاً اینکه با توجه به این همه لاپوشانی تروتمیز و حرفه‌ای، چطور دست پیرمرد رو شد؟ کی و کجا متوجه شدند یک جای کار می‌لنگد و به سراغ کسی رفتند که کوچک‌ترین ظنی به او نمی‌رفت؟

نقل قول:
پیرمردی که جلوش بود دیگه همون فرشته‌ای نبود که چند دقیقه پیش سرشو پایین انداخته بود و زیر لب آواز زمزمه می‌کرد...
عجیب بود که توی این مدت کوتاه از یه فرشته تبدیل به یه هیولای وحشتناک شده بود...
جذابیت جمله‌ی آخر در این است که ما از زاویه‌ی نگاه ریتا اسکیتر، فرشته‌ای را دیدیم که با رو شدن حقیقت پیش چشمانمان به هیولا تبدیل شد، اتفاقی که در تابلوی نقاشی مرد ماهیگیر نیز می‌افتد.

در کل از خواندن نوشته‌ی شما لذت بردم و مکالمه‌ی بین ریتا و آقای بستنی‌فروش جذاب بود؛ اما اگر بخواهم به نکات ملموسی اشاره کنم، نیاز به ویرایش مکانیکی متن شما از جمله توجه بیشتر به علائم نگارشی و نکات مربوط به تایپ است. محاوره‌ای بودن متن شما مشکل محسوب نمی‌شود و با توجه به فرمت نویسندگی در سایت، سلیقه‌ای است اما خود داستان، بخصوص در مورد پاسخ دادن به معماهای ذهنی ایجادشده، می‌تواند از این هم بهتر شود.

بسیار عالی بود ریتا اسکیتر. منتظر خواندن پست‌های بعدی شما هستم.

موفق باشید
گلرت گریندلوالد



@ریتا اسکیتر
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1405 09:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقد پست وین هاپکینز #52 در مرکز مشاوره جادوگران

درود بر وین هاپکینز عزیز!

با توجه به کارکرد تاپیک مرکز مشاوره جادوگران و بخصوص ایونتی که مرگ برگزار کرده بود، انتظار می‌رفته که با شخصیت خودت به مرکز مراجعه کنی و برای حل مشکلی احتمالاً مربوط به روح و روان شخصیت، درمان طلب کنی.

به نظرم این کار رو با موفقیت توی پستت انجام دادی و زبان طنزش رو هم بسیار دوست داشتم.

از دید منِ خواننده‌ی پست، کارکتر شما دچار نوعی خودشیفتگی و در عین حال شیادی شده بوده و اگر می‌خواستید همین رو نشون بدید، در انجامش موفق بودید.

حالا بریم چند خط رو نقل قول و نقد کنیم. (البته شما طبق چیزی که نوشتی خیلی هم طاقت انتقاد نداری و ترجیح می‌دی مردم زیر آوار بمونن و بگن: این خونه رو کی ساخته؟ اوستای بنا ساخته )

نقل قول:
مرگ توی دفتر مشاوره‌ش نشسته بود و با بی حوصلگی پرونده های مراجعین رو بررسی میکرد. هنوزم براش سوال بود که چی باعث شد یهو تصمیم بگیره روانکاوی رو انتخاب کنه. شاید کنجکاو بودنش نسبت به شناخت بیشتر انسان ها و احساسات متنوعشون. شایدم اونقدرا دلیلش پیچیده نبود و فقط میخواست برای تنوع، بجز قبض روح کردن مردم کار دیگه ای هم انجام بده.
شروع خوبی بود. کمی فضاسازی و آماده کردن ذهن خواننده متن برای ورود وین هاپکینز. اشاره تلویحی به نامناسب بودن کارکتر "مرگ" برای ایفای نقش مشاور!

نقل قول:
وقتی از بررسی پرونده ها و تجزیه و تحلیلشون خسته میشد، یا داسشو تیز و تمیز میکرد و یا اینکه لیست قربانیای بعدیش رو ویرایش میکرد. سرشو از پرونده ها به سمت ساعت دیواری چرخوند. از وقتی که شروع به کار کرده بود، زمان زیادی می‌گذشت و الان وقت استراحت بود.
جا داشت همینجا یه غُر می‌زدی و می‌گفتی تو که از این کار خسته می‌شی، چرا اومدی مشاور شدی؟ ولی بهرحال در تکمیل بند اول و تأکید مجدد بر اینکه شغل اصلیش رو رها نکرده توضیحات خوبی بود.

نقل قول:
ناگهان تعدادی از سرامیک های کف دفتر به سمت سقف پرتاب شدن و بدنبالشون توده های خاک. از چاله ایجاد شده در کف دفتر، مرد جوانی با موهای سیاه و چشمای زرد که یه بادگیر نارنجی پوشیده و بیلی به پشتش بسته بود، بیرون اومد و شروع کرد به تکوندن لباسش.
این نوع ورود عجیب وین هاپکینز باعث شد برم معرفی شخصیتت رو بخونم:

نقل قول:
اون همیشه یه بیل همراهش داره که علاوه بر کند و کاو، بعنوان سلاح هم ازش استفاده میکنه و اگه کسی رو مخش بره، در استفاده ازش تردیدی نداره!
خُب الان با این بک‌گراند، نحوه‌ی ورود کارکترت به داستان منطقی شد.

نقل قول:
-این چه کاری بود کردی مردک فانی؟! تا حالا فکر میکردم اینایی که در نزده میان توی دفترم خیلی آدمای بیخودین تا اینکه تورو ملاقات... چیز، من بعنوان یه روانکاو باید برخورد حرفه ای کنم... خودت خسارتشو میدی دیگه؟
این قسمتش رو بسیار پسندیدم.

فانی، ویرانه‌ی قلب،... انتخاب کلماتت رو دوست داشتم.

نقل قول:
-مثلا اینجوریه که وقتی پروژه ساختمونی با اون همه جزئیات و ظرافت رو با تموم سختیاش به پایان می‌رسونم و ازشون نظر میخوام که چطور شده، همشون میگن که دقیقا همون چیزی که توی ذهنمون بود رو ساختی، دمت گرم و از این حرفا، ولی هنوز یه روز ازش نگذشته برام نامه عربده کش میفرستن که وقتی چشممون رو باز کردیم، خودمون رو توی سنت مانگو دیدیم چون سقف و کف خونه همو در آغوش گرفته بودن و ما اون وسط پِرِس شدیم!
-احیاناً فکر نمیکنی که مشکل از توئه و باید کیفیت کارتو بالا ببری؟
-ابدا! من که میدونم این مشتریا از کجا خط میگیرن! یه مشت بنای تازه به دوران رسیده و حسود پشت این توطئه هان! اینا میان به مشتریام باج میدن تا اونا صداشونو مثل کسی کنن که از زیر آوار نجات یافته، بعدش بیان در اقدامی خائنانه برای منِ مهندس نامه عربده کش بفرستن تا روحیمو تخریب کنن! تازه، از اونورم میرن این شایعات رو بین مردم نشر میدن تا نون منو آجر کنن! میبینی چقدر بدخواه دارم؟
اینجا بود که در قالب طنز و دیالوگ‌نویسی تونستی با موفقیت پرورش شخصیت رو انجام بدی. نقد؟ نقد خاصی نمی‌تونم داشته باشم. بسیار راضی بودم.

در کل می‌تونست پست طولانی‌تری هم باشه اما به نظرم با خوندنش وقتم هدر نرفت و به‌اندازه‌ی کافی خنده‌دار هم بود. تنها نکته‌ای که شاید بتونی بیشتر روش کار کنی، رعایت نکات مربوط به تایپ کردن و نیم‌فاصله و اینجور چیزهاست.

موفق باشی
گلرت گریندلوالد


@وین هاپکینز

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/4/5 9:46:35
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1405 08:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه و ترمیم سوژه: شهر زامبی‌ها!


ویروسی بین مردمان شهر لندن پخش شده که آنها را به زامبی‌های سبزرنگ بی‌اعصاب و گرسنه تبدیل کرده. جادوگران هم این وسط از شر زامبی‌ها و این ویروس در امان نیستن.

دامبلدور، هری و هاگرید خودشون رو شبیه زامبی‌ها کردن تا بتونن در شهر تردد کنن و خودشون رو به محفل برسونن ولی از یه جایی به بعد زامبی‌ها فهمیدن و دنبالشون افتادن. اونا دارن به خانه گریمولد نزدیک می‌شن تا بلکه دامبلدور به یه چوبدستی درست و حسابی دسترسی پیدا کنه و دنیا رو نجات بده.

ارباب تاریکی و مرگخواران هم این وسط درگیری‌های خودشون رو دارن. ارباب و دخترش دلفی و نجینی و چند مرگخوار دیگه توی خانه‌ی ریدل‌ها دارن اوضاع رو بررسی می‌کنن. یکی از موضوعاتشون هم اینه که وزیر ماگل‌ها وزیر سحروجادو رو دزدیده و گروگان گرفته.

---------------------
هری، هاگرید و دامبلدور سوار بر پژو 405 مدل 82 که قسمت عقبیش بالا و جلوش چسبیده به زمین بود با سرعت 120 تا توی کوچه‌های باریک لندن از دست زامبی‌ها فرار می‌کردن.

دامبلدور: هری درست رانندگی کن اون پیرزن رو زیر گرفتی عزیزم.
هری: زامبی بود. اشکال نداره.
دامبلدور: زامبی بود ولی نعمت مرلینه پسرم. دیگه پیرزن زیر نگیر خب؟
هاگرید: مراقب باش غول‌تشن ماده هم زیر نگیری خب؟

هری که با خودش فکر می‌کنه الان باید بیشتر نگران زامبی‌ها باشه یا این دو تا دائم‌الهیز بیشتر پاشو روی گاز فشار می‌ده تا سرعت رو به 140 برسونه ولی پژو 405 با کسی شوخی نداره و در لحظه واشر می‌زنه و آمپر می‌چسبونه و پت پت پت زیر پای هری خاموش می‌شه.

هر سه با هم: NOOOOOO
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: *نقد پست های انجمن شهر لندن*
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1405 13:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقد پست آستوریا گرینگرس #5 در گالری هنری لندن


درود بر آستوریا گرینگرس!
برای شما هم نقدی که می‌نویسم شامل دو بخش است. یکی از نقطه‌نظر اهداف و توقعاتی که تاپیک "گالری هنری لندن" از نویسندگانش دارد و دیگری سلیقه و نقد شخصی خودم به عنوان ناظر کنونی شهر لندن.

نکاتی که در بخش اول دارم، مشابه همان چیزهایی است که به فلور دلاکور گفتم:
نقل قول:
ید به این نکته توجه داشته باشید که یکی از اهداف گالری هنری لندن این است که هم علاقمندان به هنر را به خود جذب کند، هم دیگرانی مثل من که شناخت کمتری از مفاهیم پنهان و آشکار نقاشی‌های معروف (و حتی گمنام) دارند به شناخت بهتری برسند؛ اما توقعی که از نویسندگان می‌رود این است که به نقاشی خوب نگاه کنند، حس و حال آن را تا حد امکان دریابند، درباره‌ی آن تحقیق کنند (یا مطالبی را که دراکو مالفوی درباره‌ی اثر انعکاس داده مطالعه کنند) و در نهایت با درکی که خودشان نسبت به آن اثر هنری پیدا کرده‌اند، حالا دست به قلم بشوند و ترجیحاً با استفاده از کارکتر خودشان داستانی بنویسند. به این ترتیب، هنرمندی آن اثر هنری را خلق کرده تا مفاهیمی را به ما نشان بدهد و ما نیز از او الهام می‌گیریم و روایتی می‌نویسیم که همان مفاهیم را اما به شکل نوشتاری منعکس کند. در نتیجه، پستی که شما در آن تاپیک زده‌اید، انتظارات تاپیک را برآورده نکرده است. شما کارکتر خود را در فضای یک گالری هنری در لندن به تصویر کشیده‌اید و همان نقاشی را توصیف یا تحلیل کرده‌اید. برای اینکه منظور من را بهتر درک کنید، این پست را بخوانید. با الهام گرفتن از تابلوی مرد ماهیگیر نوشته شده اما لزوماً به خود تابلو یا گالری یا یک ماهیگیر اشاره نکرده. روی خیر و روی شر یک انسان را در قالب یک داستان کوتاه به ما نشان داده است.


اما نقد شخصی خودم که بخش دوم این نقد می‌شود.

نقل قول:
لندن دیگر برای آستوریا گرینگرس فقط یک شهر نبود؛ شهری بود که در آن می‌توانست برای چند لحظه از انتظارات سنگین خانواده‌های پاک نژاد پاک فرار کند. آن روز بعد از ظهر، وقتی نسیم سرد خیابان با پالتوی سبزش بازی می‌کرد، وارد یکی از گالری‌های هنری خلوت شد.
خانواده‌های پاک نژاد پاک؟ نمی‌دانم اینجا خطای تایپی رخ داده یا من درست متوجه نشدم؛ اما به لحاظ مفهومی، به نظر می‌رسد اصرار خانواده های اصیل بر اصالتشان می‌تواند باعث شود فرزندان کمی آزاداندیش‌تر به تنفس نیاز پیدا کنند. ارتباط این موضوع با رفتن کارکتر به یک گالری هنری می‌توانست به‌عنوان امتیاز مثبتی در متن دیده شود. توصیف هوای سرد بعدازظهر هم جذاب اما کوتاه بود.

نقل قول:
سکوت گالری، مثل سکوت راهروهای قدیمی اسلیدرین، چیزی را درونش آرام می‌کرد. آستوریا برخلاف تصور مردم، مثل خیلی از اعضای خانواده‌اش سخت و سنگی نبود؛ شکوفه‌های ظریفی از احساسات و فکرهای پنهان همیشه در او موج می‌زدند… فقط یاد گرفته بود خوب مخفی‌شان کند.
اشاره به رنگ سبز پالتو در بند قبلی و خاطره‌بازی با راهروهای اسلیترین به‌جا و زیبا انجام شده است. باز هم تأکید بیشتر بر رابطه‌ی قابل‌درک اما پیچیده‌ی کارکتر با فضای خانواده‌اش که در اینجا به خواننده اثبات می‌کند در بند قبلی تصادفی به آن اشاره نشده است و پیامی با خود به همراه دارد.

نقل قول:
آستوریا آهسته زمزمه کرد:
«زیباست....»

نه به معنای دینی‌اش؛ بلکه به معنای لحظه‌ای که همه چیز در آستانه فروپاشی بود. درست مثل آخرین ساعت های نبرد هاگوارتز. مثل زمانی که هر قدم و هر جمله، می‌توانست کسی را نجات دهد یا نابود کند.
بعد از خواندن چند خط توصیف معمولی، به این جمله‌بندی جذاب رسیدم. باز هم خاطره‌بازی با فضای هاگوارتز و این بار مقایسه‌ی لحظات آرامش پیش از طوفان، پیش از آغاز نبرد هاگوارتز با صحنه‌ی نقاشی که به نظر آرام می‌آید، اما اتفاقات تلخی در راه است. مقایسه‌ی مبتکرانه‌ای بود.

نقل قول:
نگاهش روی مردی که به سمت دیگری خم شده بود مکث کرد، انگار تلاش می‌کرد حقیقتی را بفهمد، یا شاید از آن فرار کند. این نگاه، به طرز عجیبی او را یاد سال‌های نوجوانی‌اش در اسلیدرین انداخت؛ سال‌هایی که مجبور بود تصمیم بگیرد شبیه چه کسی باشد: شبیه گذشته‌ی تاریک خانواده، یا آینده‌ای که خودش می‌خواست بسازد.
و پای خود شخصیت ماجرا هم به میان می‌آید. پختگی متن شما در اینجا پیداست چون باز هم به تمایل کارکتر اصلی به آزمودن مسیر تازه اشاره کردید.

نقل قول:
در چهرهٔ عیسی آرامشی بود که آستوریا آن را نمی‌شناخت، اما به آن حسادت می‌کرد. یک نوع پذیرش… پذیرفتن این‌که گاهی انتخاب‌های سخت، بخشی از مسیر هستند؛ حتی اگر آدم را زخمی کنند.
فکر نمی‌کردم از این زاویه هم می‌توان به قضیه نگاه کرد. بله، عیسی می‌دانست چه طوفانی در راه است اما در کمال آرامش، مصمم بود این سختی‌ها را به جان بخرد و شما به درستی به این نکته اشاره کردید.

در چندین جمله‌ی بعد نیز درسی را به ما نشان می‌دهی که آستوریا از تابلوی شام آخر و خوانندگان از متن شما می‌آموزند. زاویه‌ی نگاهی متفاوت اما جالب که نتیجه‌ی عمق تلاش شما در شخصیت‌پردازی و توصیف وضعیت روحی کارکتر است.

نقل قول:
و آستوریا گرینگرس فهمید که حتی یک اسلیدرینی هم می‌تواند در میان سایه‌ها، دنبال نوری کوچک بگردد.
با وجود اینکه همان پیام را تکرار کردید، در بیان آشکار آن کمتر می‌توان بین اسلیترینی مورد سوءتفاهم و عیسای عاری از گناه شباهت پیدا کرد، اما همچنان هراس نداشتن از سختی‌ها و افرادی که مثل خانواده می‌مانند اما از پشت خنجر می‌زنند می‌توانست پایان بهتری برای متن شما باشد.


بسیار راضی بودم. البته امیدوارم در پست بعدی شما در گالری هنری لندن، توجه ویژه به هدف تاپیک را عملاً ببینم؛ اما حقیقتاً از خواندن متن شما لذت بردم.

موفق باشید
گلرت گریندلوالد


@آستوریا گرینگرس
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/4/2 13:54:25
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: چوب‌خط های زندان
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1405 13:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جن باوفا


تصویر تغییر اندازه داده شده

روح گلرت گریندلوالد سفر پیوسته‌ی خود را در دل تاریکی شب ادامه می‌دهد. با خود می‌اندیشد چطور می‌تواند با یک تیر دو نشان بزند؟ روح بودن برایش خسته‌کننده است و حالا که خود را آماده‌ی بازگشت به جسم خود کرده، محکوم به حبس در آزکابان شده است.

باز هم قصه‌ی همیشگی ابرهای تیره‌ای که روی گل ماه را می‌پوشانند و جهان پیرامون را در تاریکی مطلق فرو می‌برند. شاید انتظار داشته باشید در این تاریکی هولناک، سکوت کوبنده‌تر از هر زمانی احساس شود؛ اما این امواج هستند که بر ساختمان سنگی سیاه مثلثی‌شکل آزکابان می‌کوبند و ناله‌ی وحشتی را منعکس می‌کنند که سال‌های سال از آن زندان مخوف در هوا گم می‌شود.

آنگاه کورسوی نوری چشم حالا تیزبین‌تر از همیشه‌ی روح را به سوی خود جلب می‌کند. از یکی از سوراخ‌های دیوار بلند که احتمالاً آن وزیر یاوه‌گو با افتخار اسمش را پنجره و احقاق حقوق انسانی زندانیان می‌نامد، نوری سوسو می‌زد. در چشم بر هم زدنی خود را به آن سوراخ می‌رساند. آتش روشن است؟ نورهای رنگی؟ صدای... صدای موسیقی از لابه‌لای فریاد خشمگین امواج به گوش می‌رسد:

موسیقی: تو جشن شب نشینی باید پاشی برقصی، باید پاشی برقصی خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن!

از همان سوراخ وارد می‌شود. صحنه‌ی سورئالی جلوی چشمانش می‌بیند. آتشی روشن با زغال فراوان، قلیان‌های اعیانی و دیوانه‌سازهایی که گیلاس‌های نوشیدنی به دست گرد هم... می... رقصند...!

خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن...!

سرمای افسرده‌کننده‌ی آزکابان در حضور همزمان آن تعداد دیوانه‌ساز دوچندان احساس می‌شد و بوی مرگ می‌داد اما گریندلوالد حالا بیش از هر زمانی احساس می‌کرد دلش برای زنده بودن تنگ شده است.

آهسته در میان جمع قرار گرفت.

موسیقی قطع نشد اما تغییر حالت داد. حالا دیگر به موسیقی پس‌زمینه تبدیل شده بود: گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است با ريشه چه مي کنيد...

اگر انسان عادی حضور می‌داشت، غم دو عالم در دلش جا می‌گرفت؛ اما با غمگین شدن موسیقی، دیوانه‌سازها با ریتم تندتری رقصیدند و گویی به وجد آمده بودند.

گریندلوالد هم شروع می کند به خودش تکان دادن. خاطرات تلخ در ذهن روحی‌اش زنده می‌شد. از نگاه ناپیدای دیوانه‌سازها می‌خواند که از او انتظار دارند چیزی بگوید و ماجرایی را تعریف کند.

گریندلوالد لب به سخن گشود:

روزی روزگاری، جن خانگی کوچکی در قصر بزرگ مالفوی‌ها زندگی می‌کرد. از هر نظر به جن‌های خانگی دیگر شباهت داشت: از خروس‌خوان تا بوق سگ و حتی از بوق سگ تا خروس‌خوان با تعهد بسیار زیادی هر کاری که اربابش به او سپرده بود انجام می‌داد. از شستن کهنه‌ی بچه تا شستن ظرف‌ها و تمیزکاری کابینت‌ها گرفته تا لالایی گفتن برای دراکو و خرید نان و گردگیری گوشه گوشه‌ی قصر جزو وظایفش بود. با این همه کار، هر وقت برای انجام کاری زمان کم می‌آورد یا نمی‌توانست آن را به نحو احسن انجام بدهد یا حتی به بهترین شکل انجام می‌داد اما اربابش بهانه می‌تراشید، بدون اینکه لازم باشد به او بگویند با هر چیزی که به دستش می‌رسید خودش را تنبیه می‌کرد. حتی یک بار می‌خواست خودش را درون کوره‌ی نان‌پزی بیاندازد که دراکو در آخرین لحظه نجاتش داد.
تا اینجا همه‌چیز این جن خانگی تقریباً با دیگر جن‌های خانگی برابری می‌کرد. از زندگی راضی بود. راضی بود که اربابی دارد که به جای لباس، به او دستور می‌دهد و هر روز او را کتک می‌زند. برتری او به جن‌های دیگر از جایی آغاز شد که هری پاتر را شناخت و هری پاتر به قهرمان زندگی‌اش بدل شد. اما کار به اینجا ختم نشد. دابی جان هری پاتر را در خطر دید و برخلاف تمام اصول و قواعد و غرایزی که سال‌های سال در ژن او پذیرفته شده بود عمل کرد. شاید استدلال لازم برای درک اشتباهاتش را نداشت اما ارزشمندتر از نیت او، اجرای کارهایی بود که کرد. او تا پای جان در راه آرمان خودش و هری پاتر جنگید. با نجات هری پاتر و دوستانش، قدم مهمی در پیروزی خیر بر شر برداشت. در خلاف جهت طبیعت و غریزه عمل کردن می‌دانید چیست؟

دیوانه‌سازها دیوانه‌وار می‌رقصیدند و از شنیدن حرف‌های روح گریندلوالد لذت می‌بردند.

گلرت ادامه داد:

حالا من تنها یک چیز از شما می‌خواهم. می‌خواهم بر خلاف تمامی قوانین سیاهی که برای شما موجودات تاریکی نوشته شده، برای اولین بار یک روح را به بدنش برگردانید! برای رسیدن به هدفی بسیار والاتر...!

موسیقی متوقف شد. دیوانه‌سازها دست از رقص کشیده و به خود لرزیدند.

- از من شاهد می‌خواهید؟ شاهد خود دابی است که به ناحق در زندان نگه داشته‌اید! بیاوردیش و خاطراتش را مرور کنید. به چشم خود ببینید موجودی را که برای آرمان‌ها و اهداف والاتر چه پدیده‌ای شد؛ چه انقلابی کرد!

دیوانه‌سازها روح گلرت را تنها گذاشتند و رفتند و دقایقی بعد درحالیکه زیر بغل دابی را گرفته بودند، برگشتند.

حالا دیگر حقیقت بر آنها آشکار شده بود و دابی را الگوی تحول خود قرار داده بودند.

بار دیگر موسیقی: خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن!

دیوانه‌سازها و دابی نوشیدنی‌ها را بالا گرفته و به خرسندی می‌رقصیدند. نور را بر تاریکی چربانده بودند و حالا این روح گلرت گریندلوالد بود که به بدن بی‌جانش، جایی بسیار دورتر و مخفی از دست دشمنان، برمی‌گشت تا آرمان‌هایش را دنبال کند.

ساعاتی بعد، کمربند پرزرق و برق گلرت گریندلوالد به‌عنوان یادگاری به دست دابی رسید.
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/3/30 13:42:18
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن