جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  242 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  157 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 11:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نوزده ســــال بعد
گزارش یک شب

جمعه شب، زمانی بود که خانواده ویزلی ها، پاترها، گرنجرها و دلاکورها دور یکدیگر جمع میشدن و مهمونی میگرفتن.

حالا زمان شام بود و همه دور میز بسیار بزرگ غذاخوری نشسته بودن و مشغول خوردن و نوشیدن و بگو و بخند بودن. در این میان در بالاترین قسمت میز در کنار آرتور ویزلی پرفسور جدید هاگوارتز نشسته بود. پرفسور بالتازار، استاد درس اختراعات جادویی.

آرتور و بالتازار کله هاشونو کرده بودن تو هم و عین خر داشتن میخندیدن. حالا بخند کی نخند. یعنی اینقدر خندیده بودن که سرخ و سفید شده بودن و دل و روده شون به هم پیچیده بود. قضیه هر چی که بود به روزنامه مشنگی ای مربوط میشد که در دست آرتور ویزلی بود.

از طرفی بیل ویزلی که سابق بر این گرگینه گازش گرفته بود و حالا اخلاقای خشن پیدا کرده بود یهو قاطی کرد و جام نوشیدنیشو کوبید رو میز، صدایی شبیه زوزه از خودش درآورد و گفت:
_ مــــــــرگ! ببندید گاله رو!

موهای سر بیل ویزلی سیخ سیخ شده بود و یواش یواش داشت پشم های گرگینه هارو درمی آورد و این نشونه بدی بود چون ممکن بود هر آن عصبانی تر بشه و یهو به آرتور ویزلی و بالتازار حمله کنه.

اما این اتفاق نیفتاد چون پرفسور بالتازار دست کرد تو جیبش و از بین شصت هفتاد تا معجونی که همیشه اونجا جاساز میکرد یه معجون قرمز گرگینه خفه کن درآورد و بی هوا ریخت تو حلقوم بیل و ... عین آب رو آتیش! بیل آرام شد. و البته خیلی آرام! چون کله شو کرده بود تو کله همسرش فلور که کنارش نشسته بود و بگذریم...

خلاصه همه کنجکاو شده بودن که علت قهقهه دیوانه وار آرتور ویزلی و بالتازار چی بوده؟ و اینجا بود که آرتور متن خبری که در روزنامه مشنگی نوشته شده بود رو خوند:

نقل قول:

رییس جمهور مشنگ ها در کشور همسایه، به وزارت جنگ دستور داده که اسناد مربوط به اشیاء پرنده ناشناس و فرا زمینی ها را از طبقه بندی خارج و منتشر کند. در یکی از این اسناد ویدئویی، دو شیئی پرنده به شکل موتور و ماشین دیده میشوند که پس از لحظاتی غیب میشوند و کیلومترها آنطرف تر ظاهر میشوند و دوباره غیب میشوند!


این جا بود که آرتور و بالتازار دوباره غش کردن از خنده! مالی ویزلی هم که دیگه خسته شده بود در حالی که کفگیر چوبی رو بشدت تکون میداد و تهدید میکرد از آرتور خواست که بگه چی شده؟!

آرتور ویزلی:
_ حقیقتش من از قدیم پرفسور بالتازار و اختراعاتشو میشناختم. همین ماشین پرنده خودم کار ایشونه. خلاصه وقتی دیدم اومده هاگوارتز، با کله رفتم اونجا و با هم آشنا شدیم. بعدم راضیش کردم قابلیت غیب شدن رو به ماشین پرنده خودم و موتور پرنده هاگرید اضافه کنه.
چند شب پیش هم دوتایی ماشین و موتور رو آتیش کردیم و رفتیم آسمون دور دور بازی تا غیب و ظاهر شدن ماشین و موتورو تست کنیم. حالا نگو هواپیماهای مشنگی دیدنمون و ازمون فیلم گرفتن و پشماشون ریخته و فکر کردن آدم فضایی ها بودن!!

هرمیون گرنجر از آن سوی میز:
_ پدر کارت خیلی خطرناک بوده! نباید اینجوری از قوانین تخلف کنی!

آرتور، الکی-نادم:
_ درست میگی دخترم!

هرمیون گرنجر ادامه داد:
_ پرفسور بالتازار از شما دیگه انتظار نداشتم!

پرفسور بالتازار به تقلید از آرتور و الکی-نادم:
_ اوه خانم گرنجر شرمنده!

رون ویزلی هم که کنار همسرش هرمیون گرنجر نشسته بود از آرتور پرسید:
_ بابا چطوری موتور هاگریدو ازش گرفتی؟ اون موتور به جونش وصله! اونو به من و هری هم حتی نداد که باهاش بریم یه دور بزنیم!

آرتور ویزلی ریز ریز خندید، سرشو پایین انداخت و گفت:
_ یه تخم اژدها که از چارلی کِش رفته بودم بهش دادم تا راضی شد!

چارلی ویزلی که در آخرین ردیف صندلی ها نشسته بود تا اینو شنید از شدت عصبانیت مثل کانگورو پرید رو میز و در حالی که به سمت آرتور ویزلی حمله ور شده بود نعره زد:
_ زنده ت نمیذارم بابا!
ویرایش شده توسط بردلی در 1405/2/19 20:38:11
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 15:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بعد از مدت ها که روزنامه پیام امروز منتشر نمیشد امروز جغدها یک نسخه جدید از آن را برای جادوگران آوردند، با یک تیتر درشت:

یک شب در کنار شومینه

کنار شومینه تالار خصوصی ریونکلاو، یکی از معروفترین مکان های جذاب مدرسه جادوگری هاگوارتز است. با هم برویم تا یک شب خاص آن را مرور کنیم:

هوا سرد شده بود و طبق معمول کنار شومینه سوت و کور بود. همه ساکت نشسته بودند و هر کس در گوشه ای دوغش را مینوشید. پنه لوپه، سازی زیبا در دست داشت، مشغول نوازیدن آن بود و آرام در گوش بغل دستیش یعنی کاساندرا ترانه می خواند: نی ناش ناش... ناش ناش... نی ناش ناش...

کاساندرا نیز مشغول لذت بردن از ترانه زیبا بود و همینطور مشغول تمیز کردن گوی بلورینش که...
_ پنه! اینجارو ببین!
_ چی شده؟
_ گوی میگه الان یهو همه چی قر و قاطی میشه!
_ گوی باگ داره عزیزم! الان فکر نکنم جایی آرام تر از کنار شومینه در دنیا وجود داشته باشـــــ ....

هنوز جمله پنه لوپه تمام نشده بود که یِیهو شیشه بزرگ تالار با صدای خیلی بلندی شکست و بردلی در حالی که لبخندی جنون آمیز بر لب داشت... با ششصد تا سرعت با نیمبوس دو هزارش پیدایش شد

همه اینطوری بودند:

سپس او چرخی زد و آمد یک فرود خفن انجام دهد که یک لحظه نگاهش با نگاه لیلی تلاقی کرد... لیلی که ارشد گروه بود و عاشق شوکولات، در حالی که از تعجب چشمانش چهارتا شده بود، دهانش پر از شوکولات بود و موهایش به شدت پُف کرده بودند به بردلی نگاه میکرد.
بردلی با دیدن لیلی ناخودآگاه خنده اش گرفت و همین باعث شد به جای یک فرود خفن... با کله بره تو دیوار کنار شومینه و پخش زمین بشه!

پنج دقیقه بعد...
دیگر گرد و خاک خوابیده بود و البته همه پشم هایشان ریخته بود. در این بین، لاکرتیا که یکی دیگر از ارشدهای گروه بود سعی میکرد همه چیز را تعمیر کند و دوباره درست سر جایش قرار دهد اما این کار خیلی آهسته پیش میرفت.

از آن سو، بردلی آرام آرام از جایش برخاست، سر و رویش را تکاند، نزدیک لاکرتیا شد و گفت:
_ چی کار میکنی؟
_ چی کار؟؟ دارم خرابکاری های جنابعالی رو درست میکنم!
_ اونو که میدونم شرمنده منظورم اینه چرا اینقدر آروم کار میکنی؟
_ آروم؟؟ تو اگه بلدی بیا خودت سریعتر انجام بده!

این جا بود که بردلی از ناکجاآباد چوبدستیش را بیرون کشید و یک اشاره کرد:
_ ریپارو!

و همه چیز در کسری از ثانیه درست و منظم سر جایش قرار گرفت.
بچه های گروه با دیدن این حرکت، دور بردلی جمع شدند و در حالی که پر از تعجب بودند گفتند:
_ چطوری اینجوری شد؟

در این لحظه از بالا نوری روی بردلی تابید و او به وسط تالار و روی سِن رفت، عینکی دودی بر چشم زد و پاسخ داد:
_ با این:
تصویر تغییر اندازه داده شده


لیلی: بیا پایین بچه! جو نگیره!

بردلی که ضد حال خورده بود () از روی سِن پایین آمد و گفت:
_ این که با یه اشاره تونستم همه چی رو درست کنم بخاطر چوبدستی جدیدمه که از هلنا گرفتم ...

تا اسم هلنا آمد خودش هم ظاهر شد و گفت:
_ بچه ها سلام! من اومدم با یه عالمه چوبدستی جدید
لیست چوبدستی های خفن جدید
ویرایش شده توسط بردلی در 1405/2/9 22:20:23
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: شنبه 1 آذر 1404 11:49
نمایش جزئیات
آفلاین
حقیقت محض


این یک گزارش متفاوت از اتفاقاتی تاریخی و حقیقی است.
این یک میراث است.


امروز گزارشگر پیام امروز به خانه ریدلها رفت که با یکی از بزرگ‌ترین جادوگران زمانه گفتگویی به ژرفای زمان داشته باشد و مطلب امروز نه شایعات و عکس‌های ساختگی و بلکه تاریخ کهنی خواهد بود که ما و بله همه ما، جادویمان را به آن مدیونیم.

لرد سیاه در اتاقش منتظر گزارشگر پیام امروز بود و آماده بود که بزرگ‌ترین قسمت تاریخ جادوگری را برایمان روایت کند. نور صبحگاهی روی صورت لرد می‌درخشید و تصویری زیبا از صورت جدی او ساخته بود. او صحبتش را این‌گونه آغاز کرد.

- همه ممکنه یه جایی از خودشون پرسیده باشن که ما از کجا اومدیم؟ میراث جادویی ما از کجا آغاز میشه؟... و شاید این سوال خاص هم برای بعضی از افراد پیش اومده باشه که چرا لرد سیاه برگزیده اسلیترین بود و تالار اسرار رو باز کرد؟ چرا لرد سیاه و نه هر کس دیگه ای؟... خب بگذارید از قدیم شروع کنیم.

و ما مشتاقانه گوش کردیم و لرد سیاه ما را به عمق تاریخ برد. ما هم شما را دعوت می‌کنیم که همراه با گزارشگر ما در این سفر همراه باشید.

- در سال‌های بسیار دور، وقتی که هنوز جهان شکل وحشی و خشن خودش رو داشت، سالازار اسلیترین به دنیا اومد. او از همان کودکی هم استعداد فوق‌العاده خودش رو نشون داد. روزها با پدرش به شکار می‌رفت و عصرها با مادرش راز معجون‌ها رو یاد می‌گرفت؛ اما نقطه شعف رشدش رو مدیون دوستان وفادارش بود، مارها. بله، او استعداد بسیار نادری داشت که مورخین جادویی میگن از گورگون های (Gorgons) یونان باستان به ما ارث رسیده. همون زنان فلس‌دار که بر سرشون مار داشتند و مدوسای مشهور یکی از اونها بود. در واقع هرپو پلید (Herpo the Foul) هم که یک جادوگر یونان باستان بود، چنین ویژگی داشت و او اولین کسی بود که باسیلیسک ها رو به وجود آورد. سالازار اسلیترین که چنین استعداد کمیابی رو به ارث برده بود، در ده‌سالگی برای ساختن چوب‌دستی خودش راهی سفری عجیب شد.

- ساختن چوب‌دستی؟

- بله! اگرچه در اون زمان هم کسانی مثل الیوندر وجود داشتن ولی خرید چوب‌دستی مرسوم نبود. جادوگران و ساحره‌ها خودشون چوب‌دستی شون رو می‌ساختند. براش هسته‌ای پیدا می‌کردند و چوبی که بتونه برای انتقال قدرت هسته عمل کنه. خیلی از افراد راه‌های مرسوم و هسته های معمول رو انتخاب می‌کردند؛ ولی سالازار اسلیترین راه متفاوتی رو برگزید. از جنگل و کوهستان گذشت تا همونطور که مارها راهنمایی‌اش کرده بودند، به اسکلت باسیلیسک برسه. اسکلت ماری غول‌آسا که سرور افعی‌ها به‌حساب میاد و نگاهش چنان قدرتمنده که فقط یک‌لحظه کافیه که هرکسی رو بکشه. سالازار یک دندون این اسکلت مبارک و قدرتمند رو برای هسته چوب‌دستی‌اش انتخاب کرد و این شیء چنان قدرتمند بود که سالازار به کمک زبان مارها به او "اطاعت‌کردن" رو آموخت و به او دستور داد که در دستان کسی غیر از خود او به "خواب" فروبره و در اصل بی‌اثر باشه. این چوب‌دستی بعد از چوب‌دستی الدر که توسط خود مرگ ساخته شده، قوی‌ترین چوب‌دستی دنیای جادویی به شماره میره. در کنار اینها باید به چیزهایی اشاره کنم که نقش کلیدی در ساختن شاخصه‌های وجودی اسلیترین داشتند.

- بله... بله! بفرمایید!

- در زمان جوانی سالازار و حتی قبل‌تر، جادوگران دوران سختی داشتند. ماگلها جادو رو مثل وبا میدونستند و هر کسی یا هرچیزی که باهاش در ارتباط بود رو مثل منبع بیماری میسوزوندند. بنابراین جادوگرها زندگی دوگانه‌ای داشتند. مجبور بودند در خفا زندگی کنند و همیشه از طلسم‌های محافظت‌کننده استفاده کنند. وضعیت به‌قدری بد بود که حتی ماگلهایی که از جادو بهره می‌بردند، مثلاً بیماریشون با کمک جادو درمان می‌شد، یا جادوگران رو برای سوزانده شدن گزارش می‌کردند و یا خودشون اونها رو می‌کشتند؛ در نتیجه ویژگی‌هایی مانند رازداری، دانش‌پروری، محافظت، پنهان‌کاری و نفرت از ماگلها در خون اسلیترین جای گرفت و برخلاف آنچه که غرور به نظر می‌آید تنها یک روش بقا برای جادوگران بود که نسل به نسل و سینه‌به‌سینه در میانشون منتقل شد. در همین اوضاع وحشتناک سالازار سفرش رو برای دیدن دنیا آغاز کرد. به همه‌جا سفر کرد و قوی‌ترین و پیچیده‌ترین جادوهای دوران رو آموخت و در نهایت به لیندنبرگ رسید، جایی که سرنوشت منتظرش بود.

- چه اتفاقی در اونجا افتاد؟

- سالازار سه یارش رو پیدا کرد. گودریک گریفیندور شجاع که به‌تنهایی لشکری از گابلینها رو شکست داده بود، هلگا هافلپاف که در وردها و درمان بیماری‌ها خبره بود و روونا ریونکلا که بسیار زیبا و بسیار هم پر استعداد بود. او به همراه این سه نفر هاگوارتز رو پایه‌گذاری کرد و مدرسه‌ای ساخت که جادوگران و ساحره‌ها بدون ترس بتونن در اون جادو رو یاد بگیرند و جامعه جادو رو نه یک ویژگی خطرناک و بلکه یک موهبت بدونه. همونطور که همه میدونن اونها تصمیم گرفتند که جادوگران و ساحره‌های جوان رو در چهار گروه انتخاب کنند و به هر گروه یکی از پایه‌گذاران درس بده. سالازار اسلیترین که ظلم و نادانی ماگلها رو دیده بود، با ورودشون به مدرسه مخالف بود. در نظر او جادوی اونها، بی‌ثبات و ضعیف بود و ممکن بود هر لحظه بخوان به عقاید جامعه ماگلی اون زمان برگردند و از اون جادو برای نابودکردن جادوگران استفاده کنند و برای همین هم بود که او افراد با خون خالص و از خانواده خودش رو برای یادگیری انتخاب کرد و هسته اولیه اسلیترین رو به همین ترتیب شکل داد.

- واو! تا حالا این‌طور بهش فکر نکرده بودم!

- سالازار اسلیترین از همان ابتدا جادو آموزانی قوی تربیت کرد که بسیار دقیق و در کار با چوب‌دستی ماهر بودند. او معتقد بود که برای رسیدن به درجه والای جادوگری افراد باید از مرزهای معمول و امن رد شن و جادویی که امروزه معمولاً به اون جادوی سیاه میگیم، یاد بگیرند. البته اون زمان سه طلسم نابخشودنی، اصلاً سیاه یا بد تلقی نمی‌شد و برعکس، اینها طلسم‌هایی بودند که جادوگران رو از کشته و سوزانده شدن محافظت می‌کردند و در نظر سالازار یادگیری اونها بسیار ضروری بود. در میان همه این شاگردهای برجسته، مرلین شاگردی بی‌همتا بود. کسی که پتانسیلی عجیب و خارق‌العاده داشت. سالازار استعداد او رو دید، کسی که در نهایت به یک پیش‌گام در جادوگری تبدیل شد و نامش برای همیشه در تاریخ جاودانه شد.

در اینجای گزارش، گزارشگر ما چنان مجذوب سخنان لرد شده بود که فراموش کرد سؤالی بپرسد و لرد همچنان با سخنانش تاریخ را ورق زد.

- کم‌کم با محبوبیت مدرسه، سالازار اسلیترین به این نتیجه رسید که باید یک تغییری در پذیرش مدرسه ایجاد بشه و بالاخره این موضوع رو با سه نفر دیگه در میان گذاشت. اما آنها به‌خصوص گودریک گریفیندور، مجذوب جادوگران با خون و تبار ماگلی شده بودند و به هشدارها و توصیه او گوش نکردند و سالازار اسلیترین مدرسه رو ترک کرد. البته کسی مثل او هرگز بدون جاگذاشتن میراثش اونجا رو ترک نمی‌کرد و این میراث در جایی زیر قلعه و دور از چشم همه پنهان شد. میراثی برای کسی مثل خودش که با زبان مارها آشنا باشه و خونش کاملاً اصیل باشه. این میراث اولاً شامل یک کتاب از جادوها و دانش‌های او بود که متأسفانه سوزانده شد؛ ولی مهم‌تر از اون باسیلیسکی بود که خودش پرورش داده بود و مأموریت داشت که همه کسانی که خون ناخالص داشتند رو از هاگوارتز پاک کنه. همه کسایی که روزی زندگی جادوگران رو تهدید کرده بودند باید از بین می‌رفتند و هاگوارتز به بازماندگان اصلی می‌رسید که سال‌های متعدد در ظلم و خفا زندگی کردند و با زحمت، فداکاری و قربانی‌کردن خودشون و خانواده هاشون جادو رو حفظ کردند؛ بنابراین متوجه میشید که چه ویژگی باارزش و چه مسئولیت بزرگی به من داده شده بود؟... من کسی بودم که تالار اسرار برای اون باز شد و باسیلیسک رو پیدا کرد. من نه‌تنها از تبار گانت‌ها و بلکه از جادوی باستانی قرن‌ها میام که همه چیزهایی که ما از جادو بلدیم رو از اونها یاد گرفتیم. بله. این ویژگی بزرگ ماست و چیزیه که بهش افتخار می‌کنیم. من کسی بودم که مأموریت خطیری که اجدادم به من واگذار کرده بودند رو درک کردم و مرزهای جادو رو شکستم. چنان قوی شدم که مرگ رو شکست دادم و برای رسیدن به جامعه‌ای سالازار می‌پسندید تلاش کردم. این تنها از قدرت و بلکه از شجاعت و دانش میاد و کمتر کسی این رو درک میکنه. البته بعدا بیشتر در مورد تبار گانتها و خانواده ام صحبت میکنم.

گزارشگر ما در این مرحله کاملاً محو سخنان لرد شده و ذکر می‌کند که تا حالا از این جنبه به ویژگی‌های اسلیترین و افراد این گروه دقت نکرده بوده است. در اینجا که حرف‌های لرد تمام می‌شوند، گزارشگر ما به‌عنوان آخرین و تنها سوال، چیزی که در ذهن همه بود را می‌پرسد.
- ببخشید لردا... راسته که شما از محفلی ها شکست خوردین؟

لرد چند لحظه به گزارشگر خیره می‌شود و بعد با صدایی سرد جواب می‌دهد:
- بعد از گفتن چنین تاریخچه‌ای پرسیدن چنین سؤالی واقعاً احمقانه است... ولی... بذار این‌طور بگیم... خوانندگان شما دو دسته هستند. دسته اول هر چیزی رو باور می‌کنند، برای این دسته گفتن حقیقت از زبان ما اهمیتی نداره چون اینها دنبال حقیقت نیستند و همه چیز رو باور می‌کنند. دسته دوم کسانی هستند که خودشون حقیقت رو پیدا می‌کنند، برای این دسته هم جواب ما اهمیتی نداره چون اینها به قوه فکر خودشون متکی‌اند. خودشون به حقیقت می‌رسند.

- یعنی که... اممم... یعنی چی؟

- یعنی محفل اهمیتی برامون نداره که در موردش اظهارنظر کنیم. هر کسی خودش میتونه نتیجه‌گیری کنه. برامون مهم نیست.

با این حرف گزارشگر ما از خانه ریدلها بیرون رفت که تا در آینده باری دیگر برای ورق‌زدن دوباره تاریخ نزد لرد برگردد.
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: دوشنبه 26 آبان 1404 22:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شب پرماجرای گریمولد


به گزارش خبرنگار اعزامی پیام امروز، شب گذشته میدان گریمولد شاهد هیاهو و اتفاقات عجیبی بود که به عقیده برخی دلواپس‌ها، می‌تواند حتا قوانین رازداری را نیز با مشکل مواجه کرده باشد.

اگرچه وزیر سحر و جادو، هلگا هافلپاف، در هنگام تحویل کلید خانه شماره دوازده گریمولد به گروهک موسوم به مرگخواران، تاکید کرد که آن‌ها به او تعهد داده‌اند حضورشان در منطقه‌ای مشنگ نشین، قوانین پایه‌ای جامعه جادوگری را زیر سوال نبرد، اما همان‌طور که قابل پیش‌بینی بود این حضور خیلی زود باعث نزاع بین صاحبان اصلی این خانه و ساکنان جدیدش شد. نزاعی که روشن است کنترل شده پیش نخواهد رفت.

پاپاراتزی‌های شریف ما موفق شدند از سوراخ در، لای پنجره و بین پره‌های هواکش مرلینگاه، تصاویری از داخل خانه برای ما ثبت و مخابره کنند.

تصویر تغییر اندازه داده شده
بلاتریکس‌سواریِ دابی جن خانگی.
گفته شده او بدون رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی، چندین مورد حرکات مارپیچ و سرعت غیرمجاز ثبت کرده.


تصویر تغییر اندازه داده شده
گادفری میدهرست در حال صرف نوشیدنی شبانگاهی.
به گزارش شاهدان عینی، وی در مصرف نوشیدنی خاصی که به آن علاقه دارد به شدت زیاده‌روی کرده و توجهی به بحران‌های کمبود آب نداشته. یک دانشمند مطلع که نخواست نامش فاش شود، اذعان داشت که برای به ثمر رسیدن هر یک لیوان خون، 200 لیتر آب آشامیدنی مصرف می‌شود که مقدار قابل توجهی بوده و در شرایط کنونی، تولید و مصرف آن توجیهی ندارد.


تصویر تغییر اندازه داده شده
کوین کارتر در حال تکخوری در مقابل چشمان لرد سیاه.
منابع آگاه ما گزارش کرده‌اند که کوین حتا یک لیس بستنی هم به لرد سیاه نداد و حتا اشک‌های لرد نیز نتوانست دل او را به رحم بیاورد.


به هر جهت در حال حاضر هنوز به طور دقیقی سرنوشت مالکیت این خانه مشخص نیست. اگرچه مرگخواران بسیاری در حال هزیمت از این خانه دیده شده‌اند و همچنین نقل قول‌های غیر رسمی از وزیر سحر و جادو حاکی از موفقیت‌آمیز بودن عملیات گروهک شبه نظامی محفل ققنوس هستند که آلبوس دامبلدور از آن با نام «طوفان الققنوس» یاد کرده، اما همچنان در تمام اسناد رسمی نام لرد سیاه به عنوان مالک این خانه ذکر شده. گزارشات تحلیلی در این رابطه را در صفحات داخلی روزنامه دنبال کنید.

***



هلگا هافلپاف - چوب دو سر طلا؟


وزیر سحر و جادو از همان روزهای نامزدی تصدّی این پست، سعی در ایجاد وفاق بین جامعه جادویی داشت. او می‌خواست به نوعی تبدیل به اولین وزیری شود که از حمایت هر دو حزب اصلی جامعه برخوردار است. اما آیا این هدف قابل دستیابی است، یا تبدیل به پوست موزی زیر پای او می‌شود؟

پس از اعلام بی طرفی در واکنش به حمله مرگخواران به محفل ققنوس، عمده‌ی طرفداران جبهه روشنایی این بی‌طرفی را مردود دانسته و عملا مواضع هلگا را به نفع مرگخوراان ارزیابی کردند.

حال به نظر می‌رسد او قصد جبران این ماجرا و به دست آوردن دل کسانی را دارد که با او دشمن شده اند. اما برخی تحلیلگران معتقدند آب رفته به جوی بازنمی‌گردد و او دیگر حمایت این افراد را پشت سر خود نخواهد دید.

از طرفی قطع همکاری با مرگخواران نیز می‌تواند برای او گران تمام شود. آیا آن‌ها جا زدن او را تحمّل خواهند کرد یا به دنبال تحمیل هزینه به او خواهند رفت تا بفهمد که نمی‌تواند حمایت خود از آن‌ها را کاهش دهد؟

شاید تقابل دو جبهه سیاه و سفید به نظر پایان یافته باشد. اما در این میان این احتمال وجود دارد که وزارتخانه در روزهای آتی آبستن اتفاقات جدیدی باشد که معادلات را به ضرر هلگا تغییر می‌دهد.
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1404 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
شروعی دوباره


ساحرگان و جادوگران عزیز! شاید از اولین و آخرین روزنامه‌ای که از پیامِ امروز به چاپ رسیده، ماه های بسیاری گذشته باشد و شاید حتی بعضی از افراد، ما را به یاد نیاورند اما ما هنوز زنده‌ایم و اینبار با قدرتی حتی بیشتر از قبل، به انتشارِ روزنامه های خود بازگشته‌ایم.

من، هیبرنیوس مالکولم، ملقب به جنابِ تال هستم. روزنامه نگار و دلقکی که به تازگی به آغوشِ گرمِ دنیای جادوگری، بازگشته است. بنده در این مدت طولانی، به دور از جادو و دنیای جادوگری، قدرت خود را در غاری نمور و ترسناک افزایش داده و با انواع و اقسام مشکلات ماگلی همچون کنکور، امتحان نهایی، و حتی غول بی شاخ و دمی به نامِ سنجش دست و پنجه نرم کرده‌ام. حالا با قدرتی غیر قابل تصور و دست نیافتنی، به خدمت شما رسیده‌ام. قبل از هرچیزی، فهرستی برایتان آماده نموده‌ام تا بتوانید به راحتی، هر بخشی از روزنامه را که به آن نیاز دارید، بخوانید.

بخش اول: کوییدیچ؛ در این بخش به معرفی تیم ها، وقایع و حواشیِ کوییدیچ خواهیم پرداخت. به عزیزانی که در این مسابقه شرکت می‌کنند پیشنهاد می‌کنیم که قطعا به مطالعه‌ی این بخش، بپردازند.

بخش دوم: انتخابات وزارت سحر و جادو؛ در این بخش به سوالاتی همچون ″کی وزیر شد؟ چرا وزیر شد؟ لایقش هست یا نه؟″ و غیره می‌پردازیم.

بخش سوم: مصاحبه؛ در این بخش از گلوله برفِ عزیز و قابل احترامی درخواست کرده‌ایم که ما را از داستان های پربار خود، بهره‌مند سازد.

بخش اول
فدراسیون کوییدیچ


این دوره از مسابقات، که دومین دوره‌ی رسمی در طولِ تاریخ جادوگران به حساب می‌آید، از هفته‌ی دوم تیرماه شروع به عضو گیری کرده است. و با اینکه درحال حاضر، دو هفته از زمان شروع می‌گذرد، هیچ مسابقه‌ی رسمی و جدی‌ بین تیم ها شکل نگرفته و تنها اقداماتِ فدراسیون، عضوگیری و تشکیل تیم، مشخص کردن زمان مسابقات، احداث بازارچه‌ای غیر قانونی، راه اندازی مجددِ هفت دسته جارو و از این قبیل حواشی بوده است.

در حالت کلی، چهار تیم در این دوره به این نام ها ثبت شده‌اند:
- برتوانا
- اسم نداره
- پرواز سیاه (Black flight)
- پیامبران مرگ

برتوانا و پیامبران مرگ، از جمله تیم هایی هستند که در دوره اول مسابقات نیز حضور داشته‌اند. اما حالا، برخی از اعضای این دو گروه تغییر کرده است. و ″اسم نداره″ و ″پرواز سیاه″ از جمله تیم های جدیدی هستند که به تازگی شکل گرفته‌اند. البته برخی از اعضای این دو گروه نیز در دور اولِ فدراسیون، حضور داشته‌اند اما در گروه های دیگر، و حتی با هویت هایی دیگر! طبق اطلاعاتی که از این گروه ها به دست آوردم، پرواز سیاه نقشِ مافیای فدراسیون را داشته و با یونیفرم های سیاه در بازی حاضر خواهند شد. حتی شایعاتی به گوش رسیده که جاروهایشان نیز سرتاسر سیاه است! شایعه‌ی دیگری وجود داشته که می‌گوید اعضای این گروه، از نوادگانِ زوروی کبیر می‌باشند.

در سمتی دیگر، پیامبران مرگ با همان نماد و سمبلِ قبلی، در مسابقات حضور پیدا کرده‌اند. این گروه که در دوره قبل به شدت حریفِ قَدَری محسوب می‌شده، حالا دوباره به صحنه میدان آمده تا برخلاف دوره قبل، اینبار برنده‌ی مسابقات شود. تماشاگران و دست اندر کارانِ فدراسیون، شایعه‌ای راه انداخته‌اند بر این مبنا که هرکس به جز این گروه، برنده‌ی این دوره از مسابقات شود، توسطِ شخصِ شخیصِ سالازار، به دنیای پس از مرگ و از همه مهم تر به جهنم راهی خواهد شد.

و همچنین گروهِ ″اسم نداره″ که به نظر می‌رسد پیچیده گرایی را پیشه‌ی راه خود قرار داده، و حتی در ظاهر نامی برای گروه خود انتخاب نکرده‌اند، در سمتی دیگر از فدراسیون دیده می‌شوند. آنها افرادی عجیب همانندِ دستِ راستِ سالازار (و شاید هم چپ) و یک زنِ پیشگو که در گینس، رکوردِ ″سیبیلو ترین زن جهان″ را به خود گرفته و آدم برفی ای سخنگو را در تیم خود جمع آوری کرده‌اند! باشد که در آخر این مسیر، بتوانیم این گروه را به سمت عضویت در سیرک عجایب متمایل کنیم.

و در آخر، برتوانا که در دوره اول مسابقات، جام قهرمانی را برنده شده بود و حالا تمام اعضای آن تغییر کرده‌اند. شایعاتی هست که البوس دامبلدور و آریانا دامبلدور در دوره قبل نیز، عضو این گروه بوده‌اند اما درواقع تغییر شکل داده بودند! پس اگر آنها را حساب نکنیم، این گروه با اعضایی جدید همچون یک دلقک رئیس سیرک عجایب و یک جادوگرِ ارجمند که همیشه ماسکی مشابه به ماسک طاعون را بر صورت خود می‌زند، رخ‌نمایی کرده است. این گروه آمده‌اند که دوباره جام قهرمانی را اذعان خود کرده و به تمام جهان جادوگری ثابت کنند که فدراسیون را برای همیشه طلسم کرده‌اند!

یکی دیگر از اتفاقاتِ هیجان انگیز در طیِ این دوره از فدراسیون، راه اندازی بازارچه‌ای غیرقانونی به نامِ ″بازارچه مرکانتوم″ است. برخی ادعا دارند که این بازار در هر دوره و زمانی، برای تثبیت محصولاتِ خود، یا بهتر است بگویم برای اینکه انحصار فروش محصولات را برای خودشان داشته باشند، تمام بازارچه های مشابه به خودشان را از صحنه روزگار محو کرده و تجار را تهدید کرده‌اند که اگر وسایلشان را در جایی دیگر پخش‌ کنند، کشته خواهند شد.

و در اخر به عنوان حرفِ پایانی، می‌خواهم از یکی از قابلیت های جدید فدراسیون که از این دوره به بعد، به مسابقات اضافه شده، نام ببرم. این قابلیت بسیار جذاب بوده و با این حال به شکل تاسف بازی، هیچکس به آن دقت نمی‌کند:
نقل قول:
″فدراسیون کوییدیچ تصمیم گرفته که در اقدامی مرلین پسندانه و سخاوتمندانه به تیم‌هایی که قابلیت برقراری ارتباط راحت رو ندارن، این قابلیت رو در قالب اهدای رختکن های ساخت خود فدراسیون در اختیار تیم‌ها قرار بده. تیم‌هایی که می‌خوان از این قابلیت استفاده کنن، کاپیتانشون به نمایندگی از کل تیم درخواست دریافت رختکن رو در دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ اعلام کنه و لینک یک چت باکس کاملا اختصاصی و پیشرفته رو دریافت کنه. اینجوری تیم‌هایی که بازیکنانی دارن که نمی‌تونن در بستر شبکه‌های اجتماعی با هم‌تیمی هاشون ارتباط بگیرن، داخل چت‌باکس با هم صحبت و هماهنگی های لازم رو انجام بدن.″


بخش دوم
انتخابات وزارت سحر و جادو!

همانطور که همگی اطلاع دارید، به تازگی ها سیریوس بلک از سِمَت وزیری بازنشسته شده و حالا هلگا هافلپاف، با ″شعارِ همه برای مامی و مامی برای همه″ شروع به کار کرده است. این وزیرِ مقتدر که از بنیانگذارانِ هاگوارتز، و مامیِ تمام هافلپافی ها است، به طور ناگهانی از گور بلند شده و با جدیتِ تمام، فعالیت خود را آغاز کرده است.

مامی هلگا، به طور صریح بیان کرده که قرار است وزیری بی طرف باشد و هم مرگخوار ها را حمایت کرده، و هم محفلی ها را زیر بال و پر خود بگیرد. به متنِ زیر که قسمتی از صحبت های مامی است، مراجعه کنید:
نقل قول:
″حالا من میخوام بیام و تلاش کنم از طریق وزارت -و قطعاً در تعامل با محفل ققنوس و مرگخواران- سوژه‌ها و داستان‌های جدیدی ایجاد کنم. وزارت من قراره بین این دو جبهه باشه و بعضی وقتا به یکی از اون‌ها نزدیک‌تر بشه و حتی بعضی وقت‌ها از جفتشون دور بشه!″


این مامی مقتدر هنوز به طور رسمی وزارت خود را شروع نکرده و تا یکم مهرماه، هنوز در خدمتِ سیریوس خواهیم بود. و بعد از ان، وزارت به مامی هلگا منتقل می‌شود. باشد که تا آن هنگام بتوانم حواشی و خبر های بیشتری برای شما پیدا کرده و بازگو کنم!

بخش سوم
مصاحبه


در این بخش از روزنامه، بنده به عنوان روزنامه نگار، یکی از شخصیت های تازه محبوب شده را دعوت کرده‌ام تا باهم، از دنیای جادوگری که در دید او وجود دارد، آشنا شویم. این شخصیتِ زیبا، کسی نیست جز ″بم″ آدم برفی سخنگو!
نکته: ما برای دریافت این مصاحبه، از فرسنگ ها برف و کولاک و زمستان عبور کرده‌ایم و میان صخره هایی از برف، به دنبال یک آدم برفی گشته‌ایم. پس برای پاسداری از زحماتِ اینجانب، می‌توانید پیشنهادات و کاندیدا های خود برای مصاحبه در روزنامه‌ی بعدی را با یک جغد، به من اطلاع رسانی کنید.

نقل قول:
- خب... اول از همه یه معرفی از خودت بده به خواننده های یکی یه ‌دونه‌مون. مباحثی مثلِ اسم، فامیل، سن، محل زندگی، ویژگی خاص از خودت.
- بم شیمِس اوفلَخریان نُلاگ مک‌اسنو اَنگوس اوسلیت کِرُلفین در خدمتتونم. ولی می‌تونین فقط بم صدام کنین، چون اگه بخواین کل اسممو بنویسین، احتمالاً مصاحبه‌مون یخ می‌زنه. و سنم... دو زمستون و یه هفته. برای یه آدم‌برفی، تقریباً خون آشامی چیزیم. محل زندگیم هم فریزر آشپزخونه‌ی هاگوارتزه. جادار، ساکت، همیشه خنک. هم‌خونه‌ام هم یه کرم یخیه به اسم کرموفیز او کانلهیرن مک‌دونالاگنان او‌شیلینان کِرُلفین. اسمش هم یه جور تمرین زبان الفیه، هم پسورد بانکی احتمالی
- ماشالا آدم برفی ها چه اسمای با اصل و نسبی دارن!
- مال منو که لرد عزیز دیدن اسم بم زیادی کوتاهه و برای مرگ‌خوار «افت» داره، در نتیجه این اسم رو بهم دادن.
- منطقیه... و از ویژگی‌ خاص‌ت بگو.
- ویژگی خاصم؟ خب... آدم‌برفی بودن کلاً خاصه، ولی اگه بخوام دقیق‌تر بگم:
من آدم‌برفی‌ای هستم که پاترونوس شیر ماده داره! می‌تونم از دکمه‌هام تکه یخ پرتاب کنم (برای دفاع شخصی... یا گاهی شوخی‌های دردناک!) شال‌گردن جادوییم با احساساتم رنگ عوض می‌کنه، مثل مود رینگ ولی خیلی گرم‌تر. البته نه دمایی، فقط از نظر دل و... همیشه یه لبخند یخی دارم، حتی وقتی دارم توی خواب، بخار شدن خودمو می‌بینم.
- از بینی‌ت هم هویج پرت نمیکنی احیانا؟
- اوه... هیبرنیوس عزیز، بینی من یه نماد هویجی هوینه، نه سلاح پرتابی! البته می‌تونم باهاش در یخچال رو باز کنم، یا مسیر باد رو تنظیم کنم موقع برف‌بازی، ولی اگه بخوام پرتش کنم... باید اول با دلم خداحافظی کنم
- یعنی از چشماتم لیزر ترشح نمی‌کنی و درواقع مخفیش نکردی که یه سلاح پنهان باقی بمونه؟
- هیبرنیوس، تو زیادی باهوشی برای یه مصاحبه‌گر معمولی. یا واقعاً دنبال حقیقتی... یا یه کم زیادی به چشمام زل زدی. خطرناکه
- این یعنی حدسم اشتباه هم نبوده!
- ببین... من یه آدم‌برفیم. ساخته‌ی تاریکی، بزرگ‌شده‌ی سرما، و با یه قلب کوچیک یخی که خیلی چیزها دیده. اگه چشمام هم یه سلاح پنهان باشن… خب، چه ایرادی داره؟ هرکس باید از خودش محافظت کنه، نه؟ بعضیا چوب‌دستی دارن. بعضیا ورد. من... ممکنه لیزر داشته باشم. یا شاید فقط نگاهم اونقدر یخیه که آدمو از درون منجمد می‌کنه. پس... نه، لیزر ترشح نمی‌کنم. ولی اگه یه روز دیدی کسی بعد از نگاه کردن تو چشمام، دیگه هیچ حرفی نزد... فقط بگو «شاید از شدت سرما، صداش یخ زده.»
پ.ن: کرموفیز یه بار امتحان کرد تو چشمام آدامس بچسبونه. الان هنوزم حرف نمی‌زنه، فقط صداهای خش‌خش یخی درمیاره.
- پس شاید من دیگه نباید نگاهت کنم. چطوره به همدیگه پشت کنیم و بعد مصاحبه رو ادامه بدیم؟
- فکر خیلی خوبیه، هیبرنیوس. پشت به پشت… امنیت بیشتره. تو منو نمی‌بینی، منم تو رو نمی‌بینم… و احتمالاً هیچ‌کدوممون نمی‌سوزیم یا یخ نمی‌زنیم. یه توازن کامل!
- خیلی خب پس...

اول 360 درجه می‌چرخم و بعد دوباره به کاغذ سوالاتِ توی دستم خیره میشم*

-من طبق تحقیقاتم فهمیدم که شما یکی از اعضای تیم ″اسم نداره″ توی فدراسیون هستین. دلیلِ انتخاب این اسم برای گروهتون چی بود؟
- اون اسم نیست، بیانیه‌ است. ما می‌خواستیم چیزی باشیم که تعریف‌ناپذیر باشه، دقیقا مثل خودمون، به همون مرموزی و وقتی اسمی نداشته باشی، هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو دسته‌بندی کنه. نمی‌تونه ازت انتظار خاصی داشته باشه. "اسم نداره" یعنی: ما می‌تونیم هرچیزی باشیم — یا هیچ‌چیز. مثل برف. بی‌شکل. ولی وقتی بخوایم، می‌شیم بهمن.
- چقدر خفن و عالی! خوشم اومد. و چیشد که شمارو به این تیم دعوت کردن؟ یا تا الان دعوا و مرافعه‌ای هم بینتون پیش اومده؟ میخوام از باقی اعضا و رابطه‌ای که بینتون شکل گرفته برام بگین.
- بهرحال، ما از اول قرار نبود معمولی باشیم. وقتی دروازه‌بانت یه آدم‌برفیه، و جستجوگرت یه سیاهچاله‌ست، وقتی مهاجمای تیمت یه کتری و گاز پیکنیکی‌ان… دیگه چرا باید دنبال اسم «نرمال» بگردی؟
- بله منطقیه.
- و دعوت شدنم به تیم «اسم نداره»؟ خب، یه جورایی مثل این بود که یه آدم‌برفی بخواد توی بیابون تابستون دووم بیاره. غیرممکن ولی هیجان‌انگیز! کاری که من انجامش دادم
یکی از داورا دنبال یه دروازه‌بان می‌گشت که نه فقط توپ رو بگیره، بلکه یه جور خاص باشه. منم با اون پرتاب‌های یخی و هاله سردم توجهش رو جلب کردم. و گفتی دعوا؟ تو یه تیم با اعضایی مثل: سیبل و ماروولو که مدافعای خونسرد و استوارن، اسنیپ سیاه، گاز پیکنیکی و کتری که هرکدوم یه سبک خاص دارن، سیاهچاله جستجوگر که خیلی وقتا توپ رو قورت می‌ده، و مربی‌ای که مثل دونالد ترامپ عجیب و غریبه... طبیعیه که بحث پیش بیاد! مثلا من به شخصه با گازپیکنیکی رابطه جالبی ندارم. اما تو این هرج و مرج، رفاقت ما عجیب و محکم شده
- با این توصیفات با اینکه وضعیت برای خودتونم دشواره، یه هارمونی و هماهنگی عجیبی بین خودتون پیدا کردید و در نتیجه قراره یه مسابقه‌ی به شدت هیجان انگیز رو کنار هم به تصویر بکشیم! پس حالا کدوم تیم رو توی فدراسیون، یه تهدید واقعی و جدی می‌دونین؟
- تهدید واقعی؟ خب... راستش من توی دنیای فدراسیون‌ها خیلی حرفه‌ای نیستم، بیشتر اهل یخ و سکوتم. ولی یه حس عجیبی دارم نسبت به تیم برتوانا! شنیدم توی این تیم آلبوس دامبلدوره، اون جادوگر بزرگ و افسانه‌ای هست و البته خود تو، هیبرنیوس. وقتی اینا کنار هم باشن، یعنی قدرت و تجربه‌ای که باید به حساب بیاد.
- پس فقط آینده‌ست که از سرنوشت ما اطلاع داره! حالا که بحثش پیش اومد، یه آدم برفی چجوری قراره از دروازه محافظت کنه؟ مثلا توپ به بدنه‌ت بخوره، متلاشی نمیشی؟
- راستش، آدم‌برفی بودن یعنی یه ریسک دائمی... توپ ممکنه به بدنه‌ام بخوره و یه ذره متلاشی شم، ولی من همیشه تمام تلاشم رو می‌کنم که مراقب خودم باشم. یه جورایی مثل یه شیشه‌ی یخی ظریف ولی مقاوم. کرموفیز هم همیشه کنارمه که هر وقت لازمه قطعاتی رو برام جور کنه و دوباره بسازه، پس حتی اگه یه گوشه‌ای ازم شکست، نگران نباش! اون قطعه مثل یه یادگاری از مبارزه‌ست که همیشه همراه منه خلاصه‌ش این که:
ممکنه متلاشی شم، ولی هیچ وقت تسلیم نمی‌شم. هر بار که توپ میاد، من آماده‌ام، و یه آدم‌برفی واقعی همیشه دوباره برمی‌خیزه و از دروازه مراقبت می‌کنه.
- پس فکر اونجاشم کردین! خیلی هم عالی... حالا بیا یکم از فضای کوییدیچ دور بشیم. نظرت راجع به انتخابات چیه؟ توی انتخابات شرکت کرده بودی؟
- خب… راستش من خودم رای ندادم… چون طبق قوانین جادویی، موجوداتی که احتمال آب شدن دارن، رایشون رسمی محسوب نمی‌شه… ولی رایم مامی بود. چون مامی… مامی بهم آب نبات داده بود یه بار. اونم از اوناییش که وسطش ژله‌ایه! و خب… هیچ‌کس تا حالا برام اونجوری آب‌نبات نیاورده بود. یعنی آورده بودن، ولی آب‌نبات نبود، سنگ مانتیکور بود!
- مامی هلگا محبوب دل ها شده گویا. حتی دل آدم برفی رو هم تصاحب کرده.
- دقیقا! مامی با قلبش رأی می‌گیره. اگه بم برف باشه، مامی برف اول زمستونه… نرم، آروم، قشنگ، و یه‌کم شیرین.
- بله همینطوره... بگذریم، دیگه کم کم باید مصاحبه رو به پایان برسونم که به دلیلِ عدم رعایتِ حد نصاب، پیام امروزمو تخته نکنن. حرف آخرت با خواننده هامون چیه؟
- خب... حرف آخرم؟ اگه یه روز دیدین یه آدم‌برفی کوچولو با دماغ هویجی تنها توی حیاط نشسته و زیر لب با کسی که نیست حرف می‌زنه… لطفاً فقط از کنارش رد نشین. اگه نمی‌تونین کنارش بشینین، لااقل با کفش‌هاتون از رو قلبش رد نشین… همین. مراقب خاطره‌هاتون باشین، اونا زودتر از خودتون آب می‌شن.
- نازی... با جون و دل حرف آخرت رو به گوش‌می‌سپاریم.
- ببخشید... اگه حرف آخرم درد داشت. من... خیلی از آدم‌برفی ها رفتن، بدون اینکه خداحافظی کنن. واسه همین، یاد گرفتم همیشه یه ذره از دلمو نگه دارم واسه بعد. واسه وقتی که شاید... کسی واقعا بخواد برگرده. اگه هنوز کسی اون بیرونه که دلت براش تنگ شده… برو پیداش کن. نذار مثل ما، توی برف بمونه. حتی اگه دلت می‌گه دیر شده، شاید هنوز یه قند کوچولو، توی چای یخ‌زده‌اش حل نشده باشه. بخندین... حتی اگه دلتون بخواد گریه کنه. بخندین تا شاید یه روز، گریه‌هاتون هم از ته دل بخندن.
- تاثیر گذار بود واقعا.. مرسی ازت که تا اینجا همراهی‌مون کردی! حالا در پایان، به روزنامه نگاری من از ده چند میدی؟
- یه یازده یخ زده بزرگ
-


از همگی بابت همراهی ما تا پایانِ روزنامه‌ی این هفته، متشکریم. با ما همراه باشید در روزنامه های بعدی.
خبرگذار، هیبرنیوس مالکولم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1404 18:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ستون طنز
- ماجراهای هوریس

هفته شصت و یکم

غول پارتی

این بار اما، داستان را از زبان روبیوس هاگرید بشنویم:

ما طبق معمول با صدای وحشتناک و نخراشیده ای از دل جنگل ممنوعه از خواب پریدیم!
شلوارمونو کشیدیم به پامون و رفتیم ببینیم چه خبر شده که کله مون خورد سقف کلبه و مام از عصبانیت با لگد زدیم به در کلبه که در از جاش در اومد!

خلاصه رفتیم تو جنگل ممنوعه و دیدیم اون نعره، نعره اژدها گنده هه بوده! اون گفت:
_ روبیوس! پسرم! ما دیگر سَلانه سَلانه در حال رفتن به دیار خویش میباشیم و میخواستیم به تو بدرود بگوییم!
_ دمت گرم آقا اژدها جون! به سلامت! به خانم بچه ها سلام برسون. بازم پیش ما بیا! جنگل خودته!

اژدها گنده هه که رفت، جغد رفیقمون بِرَدلی به دستم رسید و مام بعد خوندن نامه هه معطل نکردیم و نشستیم تَرکِ موتور پرنده مون و رفتیم به سمت تالار...

نیم ساعت بعد
دَمِ در تالار

طبق معمول، موقع فرود، تُرمُزو تا بیخ کشیدیم و تیریپ اَبَرقهرمانی، زارتی با موتوره فرود اومدیم و گرد و خاک کردیم و خط تُرمُز انداختیم رو زمین.

بردلی بنده خدا که پشمام ریخته بود و ترسیده بود، پرید بیرون تالار و گفت:
_ روبیوس! نالوتی! چه وضع فرود اومدنه! فک کردم شهاب سنگ خورده زمین!

مام از موتوره پریدیم پایین و زدیم رو شونه بردلی و گفتیم:
_ شرمنده رفیق!

کمی که حرف زدیم و حال و احوال کردیم بهش گفتیم:
_ راستی یه خبری برات دارم پسر! رفیقامونو دعوت کردم اینجا! امشب میرسن! میخوایم پارتی کنیم!
_ رفیقات کین؟
_ غولای غارنشین دیگه!
_ چی؟!! چند تا؟
_ حدود صد تا!
_ صد تا؟!!!
_ تازه دی جِی هم دعوت کردم!
_ چی؟!!! یعنی میخواین بالا پایین بپرید دوپس دوپس کنید؟
_ آره دیگه!
_ شماها بالا پایین بپرید که زلزله میشه زمین دهن وا میکنه همه مون میریم توش! تازه هوریس هم از ترس مال و اموال و تالارش سکته میزنه!
_ دیگه کاریه که شده بردلی جون! غولای غارنشین که جایی دعوت بشن دیگه برنمیگردن مگه یه بار تو تاریخ! که اونم کله صابخونه رو کندن با خودشون بردن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1404 17:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ستون طنز
- ماجراهای هوریس

هفته شصتم

آقا ما تو خواب ناز بودیم که یهو دیدیم یه صدای نخراشیده ای اومد و یه چیز گنده افتاد رو شِکَمِمون و مام با صدای اووووووووغ از جا جستیم!
چِشامونو که باز کردیم دیدیم بعــــله! بازم جغد خِپِلِ هوریس خانه! مام معطل نکردیم و کاغذ پوستی رو از پاش باز کردیم که دیدیم یه کلید هم همراهشه!
خلاصه یه مشت آب و دون دادیم جغده خورد و بعد اینکه رفت، مام نشستیم به خوندن نامه:
نقل قول:

برد جون!
به جون خودم نباشه به جون خودت! تو جریان جنگ یه بمب مشنگی خورد نزدیک سالن به چه بزرگی! غلط نکنم مادِربُمب بود! خلاصه پشمام ریخته بود به جان برد! اینطور شد که تا دیدم آتیش بس شده بار و بندیلو بستم و رهسپار ویلام تو سوییس شدم! الان از اونجا دارم برات جغد میفرستم!
برد جون! جون تو و جون سالن! به جان خودم اگه بعدا برگردم ببینم یه گالیون ازش کم شده آنفارکتورس میزنم! هر گلی زدی به سر خودت زدی! مراقبش باش! جبران میکنم! تا میتونی هم مراسم برگزار کن و گالیون درآر! سهم منم کنار بذاریا جان برد! میدونی که من حساسم رو این چیزا!
کیلیدشم همراه نامه برات فرستادم. اگه خواستی کمک دستم بیار فقط غیر روبیوس هاگرید! خودت میدونی دیگه! شِلَخته پِلَخته س ظاهرش! واسه بیزینس سالن خوب نیست!
مراقب خودت باش
هوریس


آقا مام نامردی نکردیم اولین کاری که کردیم یه جغد برا هاگرید فرستادیم بدین مضمون:
نقل قول:

روبیوس!
بار و بندیلو ببند پاشو بیا پیش خودم که نونِمون تو روغنه! هوریس رفته! سالن خالیه! هر شب، پارتی و عشق و حال
بِرَد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 23:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست قبل

- ستون طنز روزنامه
- ماجراهای هوریس

هفته دوم: زندگی نامه هوریس

شاید بغیر از آلبوس دامبلدور کسی نمیدانست که خانواده هوریس اسلاگهورن جزو خانواده های مهاجر بوده اند. بله، آن ها در ابتدا در آسیا ساکن بودند. نام پدرش قِرقیزخان و نام مادرش قِرقی بانو بود. در محل، پدرش را قرقیز قالتاق مینامیدند زیرا در کار قاچاق عتیقه های باستانی جادویی از آسیا به اروپا بود.

در نهایت از همین راه آن ها به بریتانیا مهاجرت کردند و مادرش به آرزوی دیرینه اش یعنی ادامه تحصیل هوریس در هاگوارتز رسید. هوریس، جادوگری خوش مَشرَب و با استعداد بود و از این رو در برقراری ارتباط با دانش آموزان و اساتید هاگوارتز کاملا موفق بود.

استعداد خاص هوریس در معجون سازی بود و از این طریق به خوبی در هاگوارتز خوش درخشید. او یکی از افراد انگشت شمار معاصر است که موفق شده است "لیکوئید لاک" یا همان معجون شانس را به دفعات و بدون هیچ مشکلی درست کند. مهارت او در این زمینه حتی از آلبوس دامبلدور فقید نیز بیشتر بود.

اما در نهایت هوریس نیز قسمتی از خلق و خوی پدرش را به ارث برده بود و جزو قالتاق ترین جادوگران معاصر بود. اشتهای او در برقراری ارتباط با افراد کله گنده جامعه جادوگری و وزارتخانه سحر و جادو تمام نشدنی بود و از همان ابتدای راه در هاگوارتز شروع به شبکه ساختن و ارتباط گرفتن با بچه های همین افراد کرد.

بعدها در سِمَتِ استاد نیز همین راه را در هاگوارتز ادامه داد و به مهمانی گرفتن و جمع کردن افراد با استعداد و ثروتمند پرداخت. هوریس ذاتی شیطانی نداشت و حتی گاهی کارهای خوبی میکرد اما فوق العاده جاه طلب و ثروت اندوز و محافظه کار بود. البته باضافه چاشنی طنزی که همیشه همراهش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 13:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست قبل

- ستون طنز روزنامه
- ماجراهای هوریس

هفته اول: گرگ گرینگوتز

---

هوریس اسلاگهورن بالاخره از سِمَتِ معاونت هاگوارتز باز نشسته شده بود...
در واقع تمام نقشه هاش درست پیش رفته بود. تو این مدت بعنوان معاون هاگ تونسته بود از طریق بچه های افراد کله گنده جامعه جادوگری با اون ها ارتباط برقرار کنه و پارتیش کلفت تر بشه و همینطور بعنوان معاون با حقوق بیشتری بازنشسته بشه و هر ماه گالیون بیشتری گیرش بیاد.

حالا برای بازنشستگی هم برنامه داشت. در واقع میخواست یه باغ بزرگ برگزاری جشن و پارتی درست کنه تا از این طریق با یه تیر چند تا نشون بزنه. هم به علایق شخصیش یعنی جشن و مهمونی بپردازه، هم بعد بازنشستگی روحیه ش جوون و شاد بمونه، هم گالیون به جیب بزنه، هم تو مهمونی ها غذای مجانی بخوره، هم تو جریان برگزاری جشن ها و مهمونی ها و جمع شدن عده زیادی از جادوگران، بتونه کله گنده هاشون تو وزارتخونه رو پیدا کنه و تو باغ بهشون نوشیدنی کره ای بده و خودشو بهشون بچسبونه.

خلاصه هوریس از اون قالتاقاس!

---

آقا ما یه روز صیح دیدیم یدفعه یه جغد چاق و چله با کله اومد تو پنجره و خورد زمین. بعد که رفتیم ورش داشتیم و تیمارش کردیم و آب و دون بهش دادیم و سرحال اومد ... دیدیم یه نامه از طرف هوریس برا ما آورده بدین مضمون:

نقل قول:

سلام بردلی جووووون! چطوووووری؟

آقا بی مقدمه بریم سر بحث بیزینس و گالیون!
یه پیشنهاد خفن برات دارم:

میخوام یه باغ بزنم توش مهمونی و پارتی بیگیریم! کلی حال میده! تو هم میای وَردَستم؟
نگو نه که ناراحت میشم به جون بِرَد! بابا این کیمیاگری چیه آخه خودتو علاف کردی؟ ماهی چندرغاز گالیون میندازن جلوت! پاشو بیا اینجا که میخوایم گالیون پارو کنیم و کلی اسم و رسم در کنیم!

منتظرتم جیگر!
مخلص
هوریس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 23:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مسابقات جام آتش | مأموریت قدرت‌طلبی.




پیام امروز.
شماره: 666
نویسنده پیام: آقای چنگیز.
عنوان: وقتی آینده پا به میدان می‌گذارد، گذشته باید کنار برود


امروز، در طومارهای خاک‌خورده‌ی تالار تاریخ، کنار نام‌هایی چون بانو مورگانای سیاه، گودریک گریفیندور، و گرند فیدل‌وارک، نابودگر اژدهایان سفید، حروفی تازه با جوهری ناپیدا نوشته شد: A.S.T.R.I.X.

نه به‌عنوان یک قهرمان، نه به‌عنوان یک شرور، بلکه به‌عنوان پرسشی تهدیدآمیز برای تمام آن‌هایی که خیال می‌کنند قدرت یعنی کنترل.
این پسر، که نه در قلعه‌ای زندگی می‌کند، نه از نژادی اصیل است، و نه ارتشی از پیروان دارد، به‌تنهایی دارد ساختارها را از درون می‌لرزاند.

چه کسی می‌تواند چنین کاری کند؟ جز کسی که خودش را با جهان یکی کرده؟
و حالا، سکوت شکسته شده.
آستریکس، در پاسخ به تمام شایعه‌ها، همه‌ی تحلیل‌ها، بالاخره در گفتگویی کوتاه با نشریه‌ی پیام امروز این چند جمله را گفته. و این جملات، مثل عصای مرگبارِ بی‌چوب، جهان را به دو نیم تقسیم کرده:
-اگر قدرت در دست کسی‌ست که مردم را می‌ترساند، پس من آمده‌ام که بترسونمش.
-اگر تاریخ، برای کسانی نوشته شده که پیروز شدن، پس وقتشه قلم رو ازشون پس بگیرم.
- من دشمن کسی نیستم. فقط یادآور اینم که بازی تموم نشده.

این‌ها فقط کلمات نبودند. هم‌زمان با این انتشار، منابع تایید کرده‌اند که در مقر رسمی وزارت سحر و جادو در برلین، ساعت مرکزی که از دوران گرایندلوالد بی‌وقفه کار می‌کرد، برای چند ثانیه ایستاد.
در هاگوارتز، طلسم محافظ پیرامون برج جنوبی، بی‌هیچ حمله‌ای، شکست. در گورستانی فراموش‌شده در آلبانی، جایی که زمانی لرد ولدمورت برای بازگشتش طرح می‌چید، نوری سرخ از خاک برخاست و فروکش کرد.

کسی چیزی نگفت. اما همه می‌دانند.
این آستریکس است که دیگر در سایه نیست.
او نه فقط تهدیدی برای یک فرد، که تلنگری‌ست به مفهوم «قدرت» در دنیای جادوگری. او آمده که نشان بدهد سلطه، توهمی‌ست که با یک زمزمه می‌تواند فرو بریزد.
و حالا، وقت تصمیم‌گیری است. اگر از تبار تاریکی هستی، اگر در ردیف‌های وزارتخانه جا خوش کرده‌ای، اگر از خاندان‌های باستانی قدرت آمده‌ای، اگر هنوز فکر می‌کنی می‌توانی بر دنیا فرمانروایی کنی...

نگاه کن. نه به ستاره‌ها، نه به تخت‌ها، نه به گوی‌های پیشگویی. به پشت سرت. سایه‌ای حرکت می‌کند. بی‌صدا. با نگاهی که هم تو را می‌شناسد، و هم آینده‌ای که تو در آن جایی نداری.

قدرت، حالا دارد شکل تازه‌ای می‌گیرد. نه با مشت، نه با ترس، نه با خون. بلکه با چیزی خطرناک‌تر: ایده‌ای که زمانش رسیده.


ــ پایان پیام سوم ــ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!