جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

102 کاربر(ها) آنلاین هستند (51 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
100 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پيام امروز

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1404 18:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ستون طنز
- ماجراهای هوریس

هفته شصت و یکم

غول پارتی

این بار اما، داستان را از زبان روبیوس هاگرید بشنویم:

ما طبق معمول با صدای وحشتناک و نخراشیده ای از دل جنگل ممنوعه از خواب پریدیم!
شلوارمونو کشیدیم به پامون و رفتیم ببینیم چه خبر شده که کله مون خورد سقف کلبه و مام از عصبانیت با لگد زدیم به در کلبه که در از جاش در اومد!

خلاصه رفتیم تو جنگل ممنوعه و دیدیم اون نعره، نعره اژدها گنده هه بوده! اون گفت:
_ روبیوس! پسرم! ما دیگر سَلانه سَلانه در حال رفتن به دیار خویش میباشیم و میخواستیم به تو بدرود بگوییم!
_ دمت گرم آقا اژدها جون! به سلامت! به خانم بچه ها سلام برسون. بازم پیش ما بیا! جنگل خودته!

اژدها گنده هه که رفت، جغد رفیقمون بِرَدلی به دستم رسید و مام بعد خوندن نامه هه معطل نکردیم و نشستیم تَرکِ موتور پرنده مون و رفتیم به سمت تالار...

نیم ساعت بعد
دَمِ در تالار

طبق معمول، موقع فرود، تُرمُزو تا بیخ کشیدیم و تیریپ اَبَرقهرمانی، زارتی با موتوره فرود اومدیم و گرد و خاک کردیم و خط تُرمُز انداختیم رو زمین.

بردلی بنده خدا که پشمام ریخته بود و ترسیده بود، پرید بیرون تالار و گفت:
_ روبیوس! نالوتی! چه وضع فرود اومدنه! فک کردم شهاب سنگ خورده زمین!

مام از موتوره پریدیم پایین و زدیم رو شونه بردلی و گفتیم:
_ شرمنده رفیق!

کمی که حرف زدیم و حال و احوال کردیم بهش گفتیم:
_ راستی یه خبری برات دارم پسر! رفیقامونو دعوت کردم اینجا! امشب میرسن! میخوایم پارتی کنیم!
_ رفیقات کین؟
_ غولای غارنشین دیگه!
_ چی؟!! چند تا؟
_ حدود صد تا!
_ صد تا؟!!!
_ تازه دی جِی هم دعوت کردم!
_ چی؟!!! یعنی میخواین بالا پایین بپرید دوپس دوپس کنید؟
_ آره دیگه!
_ شماها بالا پایین بپرید که زلزله میشه زمین دهن وا میکنه همه مون میریم توش! تازه هوریس هم از ترس مال و اموال و تالارش سکته میزنه!
_ دیگه کاریه که شده بردلی جون! غولای غارنشین که جایی دعوت بشن دیگه برنمیگردن مگه یه بار تو تاریخ! که اونم کله صابخونه رو کندن با خودشون بردن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1404 17:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ستون طنز
- ماجراهای هوریس

هفته شصتم

آقا ما تو خواب ناز بودیم که یهو دیدیم یه صدای نخراشیده ای اومد و یه چیز گنده افتاد رو شِکَمِمون و مام با صدای اووووووووغ از جا جستیم!
چِشامونو که باز کردیم دیدیم بعــــله! بازم جغد خِپِلِ هوریس خانه! مام معطل نکردیم و کاغذ پوستی رو از پاش باز کردیم که دیدیم یه کلید هم همراهشه!
خلاصه یه مشت آب و دون دادیم جغده خورد و بعد اینکه رفت، مام نشستیم به خوندن نامه:
نقل قول:

برد جون!
به جون خودم نباشه به جون خودت! تو جریان جنگ یه بمب مشنگی خورد نزدیک سالن به چه بزرگی! غلط نکنم مادِربُمب بود! خلاصه پشمام ریخته بود به جان برد! اینطور شد که تا دیدم آتیش بس شده بار و بندیلو بستم و رهسپار ویلام تو سوییس شدم! الان از اونجا دارم برات جغد میفرستم!
برد جون! جون تو و جون سالن! به جان خودم اگه بعدا برگردم ببینم یه گالیون ازش کم شده آنفارکتورس میزنم! هر گلی زدی به سر خودت زدی! مراقبش باش! جبران میکنم! تا میتونی هم مراسم برگزار کن و گالیون درآر! سهم منم کنار بذاریا جان برد! میدونی که من حساسم رو این چیزا!
کیلیدشم همراه نامه برات فرستادم. اگه خواستی کمک دستم بیار فقط غیر روبیوس هاگرید! خودت میدونی دیگه! شِلَخته پِلَخته س ظاهرش! واسه بیزینس سالن خوب نیست!
مراقب خودت باش
هوریس


آقا مام نامردی نکردیم اولین کاری که کردیم یه جغد برا هاگرید فرستادیم بدین مضمون:
نقل قول:

روبیوس!
بار و بندیلو ببند پاشو بیا پیش خودم که نونِمون تو روغنه! هوریس رفته! سالن خالیه! هر شب، پارتی و عشق و حال
بِرَد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 23:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست قبل

- ستون طنز روزنامه
- ماجراهای هوریس

هفته دوم: زندگی نامه هوریس

شاید بغیر از آلبوس دامبلدور کسی نمیدانست که خانواده هوریس اسلاگهورن جزو خانواده های مهاجر بوده اند. بله، آن ها در ابتدا در آسیا ساکن بودند. نام پدرش قِرقیزخان و نام مادرش قِرقی بانو بود. در محل، پدرش را قرقیز قالتاق مینامیدند زیرا در کار قاچاق عتیقه های باستانی جادویی از آسیا به اروپا بود.

در نهایت از همین راه آن ها به بریتانیا مهاجرت کردند و مادرش به آرزوی دیرینه اش یعنی ادامه تحصیل هوریس در هاگوارتز رسید. هوریس، جادوگری خوش مَشرَب و با استعداد بود و از این رو در برقراری ارتباط با دانش آموزان و اساتید هاگوارتز کاملا موفق بود.

استعداد خاص هوریس در معجون سازی بود و از این طریق به خوبی در هاگوارتز خوش درخشید. او یکی از افراد انگشت شمار معاصر است که موفق شده است "لیکوئید لاک" یا همان معجون شانس را به دفعات و بدون هیچ مشکلی درست کند. مهارت او در این زمینه حتی از آلبوس دامبلدور فقید نیز بیشتر بود.

اما در نهایت هوریس نیز قسمتی از خلق و خوی پدرش را به ارث برده بود و جزو قالتاق ترین جادوگران معاصر بود. اشتهای او در برقراری ارتباط با افراد کله گنده جامعه جادوگری و وزارتخانه سحر و جادو تمام نشدنی بود و از همان ابتدای راه در هاگوارتز شروع به شبکه ساختن و ارتباط گرفتن با بچه های همین افراد کرد.

بعدها در سِمَتِ استاد نیز همین راه را در هاگوارتز ادامه داد و به مهمانی گرفتن و جمع کردن افراد با استعداد و ثروتمند پرداخت. هوریس ذاتی شیطانی نداشت و حتی گاهی کارهای خوبی میکرد اما فوق العاده جاه طلب و ثروت اندوز و محافظه کار بود. البته باضافه چاشنی طنزی که همیشه همراهش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 13:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست قبل

- ستون طنز روزنامه
- ماجراهای هوریس

هفته اول: گرگ گرینگوتز

---

هوریس اسلاگهورن بالاخره از سِمَتِ معاونت هاگوارتز باز نشسته شده بود...
در واقع تمام نقشه هاش درست پیش رفته بود. تو این مدت بعنوان معاون هاگ تونسته بود از طریق بچه های افراد کله گنده جامعه جادوگری با اون ها ارتباط برقرار کنه و پارتیش کلفت تر بشه و همینطور بعنوان معاون با حقوق بیشتری بازنشسته بشه و هر ماه گالیون بیشتری گیرش بیاد.

حالا برای بازنشستگی هم برنامه داشت. در واقع میخواست یه باغ بزرگ برگزاری جشن و پارتی درست کنه تا از این طریق با یه تیر چند تا نشون بزنه. هم به علایق شخصیش یعنی جشن و مهمونی بپردازه، هم بعد بازنشستگی روحیه ش جوون و شاد بمونه، هم گالیون به جیب بزنه، هم تو مهمونی ها غذای مجانی بخوره، هم تو جریان برگزاری جشن ها و مهمونی ها و جمع شدن عده زیادی از جادوگران، بتونه کله گنده هاشون تو وزارتخونه رو پیدا کنه و تو باغ بهشون نوشیدنی کره ای بده و خودشو بهشون بچسبونه.

خلاصه هوریس از اون قالتاقاس!

---

آقا ما یه روز صیح دیدیم یدفعه یه جغد چاق و چله با کله اومد تو پنجره و خورد زمین. بعد که رفتیم ورش داشتیم و تیمارش کردیم و آب و دون بهش دادیم و سرحال اومد ... دیدیم یه نامه از طرف هوریس برا ما آورده بدین مضمون:

نقل قول:

سلام بردلی جووووون! چطوووووری؟

آقا بی مقدمه بریم سر بحث بیزینس و گالیون!
یه پیشنهاد خفن برات دارم:

میخوام یه باغ بزنم توش مهمونی و پارتی بیگیریم! کلی حال میده! تو هم میای وَردَستم؟
نگو نه که ناراحت میشم به جون بِرَد! بابا این کیمیاگری چیه آخه خودتو علاف کردی؟ ماهی چندرغاز گالیون میندازن جلوت! پاشو بیا اینجا که میخوایم گالیون پارو کنیم و کلی اسم و رسم در کنیم!

منتظرتم جیگر!
مخلص
هوریس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقات جام آتش | مأموریت قدرت‌طلبی.




پیام امروز.
شماره: 666
نویسنده پیام: آقای چنگیز.
عنوان: وقتی آینده پا به میدان می‌گذارد، گذشته باید کنار برود


امروز، در طومارهای خاک‌خورده‌ی تالار تاریخ، کنار نام‌هایی چون بانو مورگانای سیاه، گودریک گریفیندور، و گرند فیدل‌وارک، نابودگر اژدهایان سفید، حروفی تازه با جوهری ناپیدا نوشته شد: A.S.T.R.I.X.

نه به‌عنوان یک قهرمان، نه به‌عنوان یک شرور، بلکه به‌عنوان پرسشی تهدیدآمیز برای تمام آن‌هایی که خیال می‌کنند قدرت یعنی کنترل.
این پسر، که نه در قلعه‌ای زندگی می‌کند، نه از نژادی اصیل است، و نه ارتشی از پیروان دارد، به‌تنهایی دارد ساختارها را از درون می‌لرزاند.

چه کسی می‌تواند چنین کاری کند؟ جز کسی که خودش را با جهان یکی کرده؟
و حالا، سکوت شکسته شده.
آستریکس، در پاسخ به تمام شایعه‌ها، همه‌ی تحلیل‌ها، بالاخره در گفتگویی کوتاه با نشریه‌ی پیام امروز این چند جمله را گفته. و این جملات، مثل عصای مرگبارِ بی‌چوب، جهان را به دو نیم تقسیم کرده:
-اگر قدرت در دست کسی‌ست که مردم را می‌ترساند، پس من آمده‌ام که بترسونمش.
-اگر تاریخ، برای کسانی نوشته شده که پیروز شدن، پس وقتشه قلم رو ازشون پس بگیرم.
- من دشمن کسی نیستم. فقط یادآور اینم که بازی تموم نشده.

این‌ها فقط کلمات نبودند. هم‌زمان با این انتشار، منابع تایید کرده‌اند که در مقر رسمی وزارت سحر و جادو در برلین، ساعت مرکزی که از دوران گرایندلوالد بی‌وقفه کار می‌کرد، برای چند ثانیه ایستاد.
در هاگوارتز، طلسم محافظ پیرامون برج جنوبی، بی‌هیچ حمله‌ای، شکست. در گورستانی فراموش‌شده در آلبانی، جایی که زمانی لرد ولدمورت برای بازگشتش طرح می‌چید، نوری سرخ از خاک برخاست و فروکش کرد.

کسی چیزی نگفت. اما همه می‌دانند.
این آستریکس است که دیگر در سایه نیست.
او نه فقط تهدیدی برای یک فرد، که تلنگری‌ست به مفهوم «قدرت» در دنیای جادوگری. او آمده که نشان بدهد سلطه، توهمی‌ست که با یک زمزمه می‌تواند فرو بریزد.
و حالا، وقت تصمیم‌گیری است. اگر از تبار تاریکی هستی، اگر در ردیف‌های وزارتخانه جا خوش کرده‌ای، اگر از خاندان‌های باستانی قدرت آمده‌ای، اگر هنوز فکر می‌کنی می‌توانی بر دنیا فرمانروایی کنی...

نگاه کن. نه به ستاره‌ها، نه به تخت‌ها، نه به گوی‌های پیشگویی. به پشت سرت. سایه‌ای حرکت می‌کند. بی‌صدا. با نگاهی که هم تو را می‌شناسد، و هم آینده‌ای که تو در آن جایی نداری.

قدرت، حالا دارد شکل تازه‌ای می‌گیرد. نه با مشت، نه با ترس، نه با خون. بلکه با چیزی خطرناک‌تر: ایده‌ای که زمانش رسیده.


ــ پایان پیام سوم ــ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقات جام آتش | مأموریت قدرت‌طلبی.



پیام امروز.
شماره: 78
نویسنده پیام: خانم خدیجه.
عنوان: سقوط در سکوت: وقتی یک افسانه‌ی خشن، مقابل یک سایه بی‌صدا رنگ می‌بازد.

شاید این فقط یک تصادف ساده بود. شاید فقط یک جمله‌ی اتفاقی در جلسه‌ی محرمانه‌ی کمیته‌ی تاریخی وزارتخانه‌ی جادو. اما جمله‌ای که از لبان یک بازرس ارشد لغزید، در همان شب مثل ویروسی ذهن هر شنونده‌ای را آلوده کرد:
- در یکی از پرونده‌های طبقه‌ی ممنوعه، یک درخواست قدیمی از باشگاه جادوگران مهربان پیدا شده… امضا شده با نام تام ماروولو ریدل.

این یعنی چی؟
یعنی شاید کسی که سال‌ها بعد، به نام «ولدمورت» جهان را با وحشت لرزاند، در کودکی‌اش قلبی برای مهربانی داشته. یعنی پشت تمام آن نقاب سرد و بی‌چشم، پسری ایستاده بود که روزی خواسته با لبخند، با همدلی، جادو کند.
خبر، مثل نیش مار بود؛ بی‌صدا و کشنده. و در عین حال، مثل نوری افتاده بر یک نقاشی عظیم؛ ولدمورت را نه هیولایی شکست‌ناپذیر، که یک مرد دیدیم… مردی با ترسی عمیق از فراموش شدن. از معمولی بودن.

اما مگر نه اینکه تاریخ همیشه اسطوره‌های کهنه‌اش را از نو می‌نویسد؟
این روزها، در کوچه‌های باریک دنیای جادو، نام دیگری زمزمه می‌شود. نه با فریاد، نه با تبلیغ، نه با ترس‌افکنی. با سکوت، با نگاه.
با نشانه‌های پراکنده‌ای که هیچ‌کس نتوانسته کامل جمع‌شان کند.

آستریکس.

نه عضوی از وزارتخانه است، نه از شوالیه‌های تاریکی. نه قهرمان محفل ققنوس، نه شورشی دوآتشه. اما هر جا بحران هست، هر جا ظلمی بی‌صدا رخنه کرده، نشانه‌ای از او باقی مانده.

مردم می‌پرسند:
- این پسر کیه؟

و بعد، با مکثی می‌پرسند:
- چرا کسی نمی‌تونه ردش رو بزنه؟

و پاسخ شاید دقیقاً همین باشه: چون قدرت واقعی، نیازی به حضور دائمی نداره.
در حالی که ولدمورت با وحشت، نامش را با خون بر دیوارها می‌نوشت، آستریکس راهی دیگر انتخاب کرد. راهی که نه به خاک می‌انجامد، نه به تاج و تخت. راهی که به تأثیر ختم می‌شود. به زخمی عمیق در دل ظلم. به قدرتی که ریشه در سکوت دارد، نه در فریاد.

افسانه‌ها گاهی نه با تولد، که با فراموشی می‌میرند. و شاید حالا وقت آن رسیده باشد که بپرسیم، ولدمورت، آیا تو واقعاً زنده‌ای؟ یا فقط ردپای محوی هستی، در پشت سایه‌ی کسی که هنوز از تاریکی نمی‌ترسه؟


ــ پایان پیام دوم ــ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقات جام آتش | مأموریت قدرت‌طلبی


پیام امروز.
شماره: 69
نویسنده پیام: خانم سکینه.
عنوان: پشت آن لبخند: جادوگری که آمده تا بازی قدرت را بازنویسی کند.

در میان جنگ‌های کهنه‌ی خاندان‌ها، صدای عصاهای طلاکاری‌شده، و واژگان پرطمطراق لردهایی که خود را مالک تاریخ می‌دانند، زمزمه‌ای شنیده می‌شود. نه از تالار اسلیترین، نه از گورهای گادریک‌هالو. بلکه از جایی بیرون از همه‌ی آن‌چه تا امروز قدرت نامیده شده.
نمی‌دانیم دقیقاً از کجا آمده. نامش در طومارهای وزارتخانه نیست، عکسش در دیوارهای افتخار هاگوارتز نصب نشده، و حتی صدای خنده‌اش در مهمانی‌های اشرافی شنیده نشده.
اما هرجا قدم گذاشته، کسی را بی‌سؤال رها نکرده.

برخی می‌گویند، او از دل نفرینی قدیمی بیرون آمده.
برخی می‌گویند، آستریکس را مرگ بلعید، اما بالا آورد.
و برخی هم… از چیزی می‌ترسند که خود نمی‌توانند به زبان بیاورند.

در جلسه‌ی هفته‌ی گذشته «شورای بلند‌پایه‌ی امور جادویی»، اسمی از زبان یکی از اعضا افتاد که بلافاصله با سکوت سنگینی همراه شد. آستریکس.
کسی پرسید: «او کیست؟»
و دیگری فقط این را گفت:
- او همان کسی‌ست که حتی لردها، وقتی خواب می‌بینند، دنبال طلسم محافظت می‌گردند.

او در چالش‌های اخیر مسابقه، نامی برای خود ساخته، نه با جار و جنجال، بلکه با سایه. با حضور بی‌صدا، ولی کوبنده. هنوز در هیچ رقابتی، کسی جرئت نکرده نامش را با تمسخر بیاورد. آن‌هایی که این کار را کرده‌اند، حالا ساکت‌تر از مجسمه‌ی گریفندور شده‌اند. مگر نه این است که قدرت واقعی، آن‌جاست که نیازی به اثبات ندارد؟
اگر بازی قدرت را صفحه‌ی شطرنج بدانیم، شاید همه درگیر مهره‌های سیاه و سفیدند. اما آستریکس؟ شاید همان دستی‌ست که صفحه را از پایه بلند می‌کند و باز می‌چیند.
پس قبل از آن‌که سرنوشت دوباره با خون نوشته شود، قبل از آن‌که آتش از دهانه‌ی چوب‌دستی‌ها فوران کند، بد نیست بپرسید:
کسی که سایه می‌آورد…
کجای این بازی ایستاده؟


ـ پایان پیام اول ـ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
پیام امروز: جام آتش بخش آخر


روز پایانی فرا رسیده بود...
شرکت کنندگان یکی پس از دیگری به سمت خط پایان آپارات میکردند با سرعت و قدتی چشمگیر سایرین را به وجد آورده بودند. حتی گروه هایی که در اوایل حضورشان چندان دیده نمیشد اکنون مانند الماسی تراشیده و پر نور در میانه ی میدان زیبایی و اصالت خود را به نمایش میگذاشتند‌‌... این گزارشگر راوی نه آنچه برای خودش رخ داد بلکه آنچه را در تمام مسیر پر فرار و نشیب مسابقه شاهد بود نقل میکرد. با زبانی همچون یک خبر نگار راستین...نه از برای آنچه رسانه را مردم در این دوران میشناختن بلکه در مفهومی که خود باور داشت چیزیست که خواننده خبر منتظر آن است.
هر چهار گروه پا به پای هم برخی حتی با سرعتی رعد آسا تر از بقیه در حال پیشی گرفتن بودند. در روز آخر حتی ثانیه ها هم نفس گیر بود. در تمام مدت مسابقه هر فرد چیز هایی را در خود یافت که شاید این مسابقه بهانه ی شروع برای یافتن آن حقیقت بود...
بعضی هم با چالش های درونی خود هم زمان با این فراز و نشیب ها در تکاپوی یافتن نوری بودند‌.
هرچه بود امروز روز آخر بود...امروز همان روزی بود که تمام تلاش ها همچون آیینه نتایج را به خود شرکت کنندگان باز تاب میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 19:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تقلب در مسابقات جام آتش!
آیا باید منتظر اخراج متخلف از هاگوارتس باشیم؟

در حالی که مسابقات جام آتش به ساعات پایانی خود نزدیک می‌شود، شنیده‌ها حاکی از آن است که تیم برگزاری به یکی از شرکت‌کنندگان، که اتفاقاً در مراحل مختلف حضور بسیار فعالی داشته، مشکوک شده‌اند و تحقیقات گسترده‌ای در این زمینه آغاز کرده‌اند. در صورت اثبات، این اتفاق می‌تواند به یک رسوایی تمام‌عیار برای برگزارکنندگان—و به‌ویژه سالازار اسلیترین، مدیر فعلی هاگوارتس—تبدیل شود!

اسلیترین که پیش از این نیز به دلیل عملکرد ضعیف و سیاست‌های مشکوکش مورد انتقاد شدید جامعه جادویی قرار گرفته بود، حالا بیش از پیش جایگاه لرزان خود را در خطر می‌بیند.

به گزارش خبرنگار جانورنمای اعزامی ما—که با جان‌فشانی تمام خود را به شکل سوسک فاضلاب در یکی از چاه‌های توالت مدیریت هاگوارتس مخفی کرده بود—تیم مدیریت مدرسه شبانه‌روز در تلاش برای حل این بحران هستند. البته به گفته همان سوسک، نتیجه‌ی این تلاش‌ها چیزی جز بویی غیرقابل‌تحمل نبوده است!

طبق ادعای همین منبع (که هنوز در همان دستشویی گرفتار است)، برای مخفی نگه داشتن نام شرکت‌کننده‌ی متخلف، فعلاً از او با نام اختصاری "س.ت" یاد می‌شود. متأسفانه ضریب هوشی خبرنگار ما—که به نظر می‌رسد چندان تفاوتی با مسئولین مدرسه ندارد—آن‌قدر پایین بوده که هنوز موفق به رمزگشایی این حروف نشده است.

با این حال، در صورت اثبات تقلب، حداقل انتظاری که از سوی افکار عمومی مطرح شده، اخراج فوری فرد خاطی از ادامه‌ی مسابقات و استعفای بی‌درنگ مدیر مدرسه است.

در این میان، هلگا هافلپاف، که از نگاه اکثریت قریب به اتفاق تحلیلگران روزنامه پیام امروز، شانس مسلم قهرمانی در این دوره از جام آتش است، می‌تواند هم‌زمان هم جام را بالای سر ببرد و هم کلید دفتر مدیریت را تحویل بگیرد!

اما در این هیاهو، طفل خردسالی به نام گابریلا پرانتز پرنتیس با حضور بی‌معنا در محل برگزاری مسابقات و همچنین انتشار مقالاتی تخیلی در صفحات تبلیغاتی پیام امروز (بخش آگهی‌های پولی که هر خزعبلاتی را چاپ می‌کنند)، سعی کرده توجهی جلب کند.

البته خوشبختانه کسی او را جدی نگرفته است. هرچند نکته‌ی قابل تأمل اینجاست که با توجه به روابط فامیلی آشکار این کودک با سالازار اسلیترین، حالا اتهام ایجاد رانت و سوء‌استفاده خانوادگی نیز به فهرست بلند اتهامات مدیر فعلی اضافه شده و پیکان انتقادات را تیزتر از همیشه کرده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
پیام امروز: جام آتش بخش دوم

زمان، همچون نخی نازک از میان انگشتان سرنوشت می‌گریخت؛ ثانیه به ثانیه، بی‌صدا اما سنگین، جلو می‌رفت. هفته‌ی میانی جام آتش فرارسیده بود؛ اما همچنان سایه‌ای غلیظ از ابهام بر بسیاری از مأموریت‌های تعیین‌کننده سایه افکنده بود. غیب شدن پی‌در‌پی برخی از شرکت‌کنندگان، فضای رقابت را به هاله‌ای از نگرانی، سردرگمی و گمانه‌زنی فرو برده بود.

این افراد، هر یک حامل نیرویی پنهان، اراده‌ای منحصر‌به‌فرد، و رازی خاموش درون خود بودند. نیرویی که تنها در لحظه‌ای خاص، با جرقه‌ای چشمگیر، می‌توانست درخشش حقیقی خود را آشکار کند—آشکار برای تمام چشمان نگران، مشتاق و منتظر.

در میانه‌ی این طوفان خاموش، نبض مسابقه هنوز می‌تپید. مشعل رقابت، اگرچه گاه لرزان، هنوز خاموش نشده بود. برخی بازیکنان، با قدرت، صلابت و عزم راسخ، آن را برافروخته نگاه داشته‌اند. هافلپاف با صبری شیرین، اسلیترین با غروری تاریک، گریفیندور با شعله‌ی جسارت، و ریونکلاو با زیرکی درخشان، هر یک با گام‌هایی آرام اما استوار، مسیر پر رمز و راز جام را ادامه می‌دهند.

آنچه در پیش است، نامعلوم است. اما یک چیز مسلم است: این رقابت هنوز پایان نیافته و شعله‌ها، هنوز زنده‌اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.