جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

رونالد بیلیوس ویزلی نوشت:
درهای بزرگ قلعه باز شدند و ما به دنبال اون مرد غول پیکر که فکر کنم اسمش هاگرید بود حرکت کردیم.
از چند تالار گذشتیم تا اینکه وارد تالاری نسبتا کوچیک شدیم.
هاگرید لبخندی که چهره‌اش را ترسناک‌تر می‌کرد بهمون زد و گفت:
اگر یه خورده صبر کنید، گروهبندی میشید و می‌تونید در کلاس‌ها شرکت کنید.

بعد از زدن این حرف از دری در گوشه تالار خارج شد.
بابت گروه بندی خیلی استرس داشتم؛ فرد بهم گفته بود که باید با یه دیو کشتی بگیریم تا بتونیم گروهبندی بشیم!
چطور می‌تونستم با یه دیو کشتی بگیرم؟
من که هیچ مهارت جادویی نداشتم!

بعد از سپری شدن دقایقی که کاملاً با استرس من همراه بود یک ساحره‌ی پیر با چشم‌های سبز در حالی که ردای سبزی همرنگ با چشم‌هاش پوشیده بود وارد تالار شد.
رو به ما کرد و گفت:
سلام بچه‌ها، من مینروا مکگاناگل هستم، معاون و مدرس تغییر شکل شما.
لطفاً به صف بشید و دنبال من حرکت کنید.

همگی به صورت یک صف به دنبال مکگاناگل حرکت کردیم.
اون همینطور از تالارها می‌گذشت تا اینکه وارد سرسرای عمومی که برادران برام توصیفش کرده بودند شد.
چهار میز گروه‌ها پر از دانش آموز بودند و همگی با اشتیاق بهمون خیره شده بودند.

مکگاناگل ما را به سمت میز اساتید برد و در گوشه‌ای جلوی یک چهارپای نگه داشت.
خودش هم به سمت چهارپایه رفت، توماری از رداش بیرون آورد و گفت:
اسم هر کسی را گفتم جلو بیاد و روی این چهارپایه بشینه و کلاه رو روی سرش بذاره، تا گروهبندی بشه!

بعد شروع کرد.

بعد از سپری شدن دقای بلند گفت:
هری پاتر!

هری که کنار من وایساده بود با استرس به سمت کلاه رفت و اون را روی سرش گذاشت.
کلاه چند دقیقه مکث کرد و بعد بلند گفت:
گریفیندور!

هری با خوشحالی به سمت میز گریفیندور حرکت کرد و کنار پرسی نشست.
مکگاناگل گفت:
رونالد بیلیوس ویزلی!

با استرس جلو رفتم و کلاهو روی سرم گذاشتم.

کلاه اروم گفت:
هوم یه ویزلی دیگه؛ مطمعنا باید بری به...

گریفیندور!

مرحله بعد: ارسال یک پست جهت اعلام آمادگی در کلاس‌ تغییر شکل!
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی گریفیندور هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
درهای بزرگ قلعه باز شدند و ما به دنبال اون مرد غول پیکر که فکر کنم اسمش هاگرید بود حرکت کردیم.
از چند تالار گذشتیم تا اینکه وارد تالاری نسبتا کوچیک شدیم.
هاگرید لبخندی که چهره‌اش را ترسناک‌تر می‌کرد بهمون زد و گفت:
اگر یه خورده صبر کنید، گروهبندی میشید و می‌تونید در کلاس‌ها شرکت کنید.

بعد از زدن این حرف از دری در گوشه تالار خارج شد.
بابت گروه بندی خیلی استرس داشتم؛ فرد بهم گفته بود که باید با یه دیو کشتی بگیریم تا بتونیم گروهبندی بشیم!
چطور می‌تونستم با یه دیو کشتی بگیرم؟
من که هیچ مهارت جادویی نداشتم!

بعد از سپری شدن دقایقی که کاملاً با استرس من همراه بود یک ساحره‌ی پیر با چشم‌های سبز در حالی که ردای سبزی همرنگ با چشم‌هاش پوشیده بود وارد تالار شد.
رو به ما کرد و گفت:
سلام بچه‌ها، من مینروا مکگاناگل هستم، معاون و مدرس تغییر شکل شما.
لطفاً به صف بشید و دنبال من حرکت کنید.

همگی به صورت یک صف به دنبال مکگاناگل حرکت کردیم.
اون همینطور از تالارها می‌گذشت تا اینکه وارد سرسرای عمومی که برادران برام توصیفش کرده بودند شد.
چهار میز گروه‌ها پر از دانش آموز بودند و همگی با اشتیاق بهمون خیره شده بودند.

مکگاناگل ما را به سمت میز اساتید برد و در گوشه‌ای جلوی یک چهارپای نگه داشت.
خودش هم به سمت چهارپایه رفت، توماری از رداش بیرون آورد و گفت:
اسم هر کسی را گفتم جلو بیاد و روی این چهارپایه بشینه و کلاه رو روی سرش بذاره، تا گروهبندی بشه!

بعد شروع کرد.

بعد از سپری شدن دقای بلند گفت:
هری پاتر!

هری که کنار من وایساده بود با استرس به سمت کلاه رفت و اون را روی سرش گذاشت.
کلاه چند دقیقه مکث کرد و بعد بلند گفت:
گریفیندور!

هری با خوشحالی به سمت میز گریفیندور حرکت کرد و کنار پرسی نشست.
مکگاناگل گفت:
رونالد بیلیوس ویزلی!

با استرس جلو رفتم و کلاهو روی سرم گذاشتم.

کلاه اروم گفت:
هوم یه ویزلی دیگه؛ مطمعنا باید بری به...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلت برای مرده‌ها نسوزه؛ دلت برای زنده‌ها بسوزه و از همه بدتر؛ برای کسانی بسوزه که بدون عشق زنده‌اند.
پروفسور دامبلدور.
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1404 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخاریاس رکب خورده و متعجب از تنها بخش دنیای جادوگری که جوابش زود میاد برمیگرده و کنار بقیه هافلپافی هایی که همگی از شدت خستگی بهوش شده اند مینشیند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1404 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

زاخاریاس اسمیت نوشت:
اعلام نتایج گروهبندی دانشاموزان به پایان رسید. کلاه گروهبندی را با هزار ادا و تشریفات به گوشه ای برده بودند تا حواس سال اولی های تازه وارد را به هم صحبتی با دوستان جدیدشان معطوف کنند؛ در اثر گذشت زمان با بیشتر شدن سنگینی کیسه گالیونی که زیر ردایم مخفی کرده بودم صدایی در ذهنم میپیچید «آخه چرا باید ردای بدون جیب میخریدم»

کیسه را با بند نچندان نازکی از شانه ام آویزان کرده بودم و منتظر موقعیتی مناسب بودم. فضا و طراحی تالار بسیار روشن تر از آن بود که بتوانم مخفیانه خود را به کلاه برسانم اما به هر زور و زحمتی که بود موفق شدم. امیدوار بودم توجه زیادی را به سمت خودم نکشیده باشم. سرعت را طوری تنظیم کردم که شک برانگیز نباشد و در عین حال به سریع ترین شکل ممکن به چهارپایه‌ی چوبی ای که جناب کلاه روی آن لم داده بود برسم...
خم شدم و کنار چین و چروک های جلوی کلاه که شبیه صورتی بسیار پیر و ابوس طراحی شده بودند زمزمه کردم:
چند میگیری منو بفرستی گریفیندور؟

کلاه نخ‌نما که تا پیش از آن هم‌چون جسمی بی‌جان به نظر می‌رسید، ناگهان چهره‌اش واضح‌تر از قبل می‌شود و چین‌هایی که دهان را شبیه‌سازی کرده بودند، به حرکت در می‌آیند.
- به نظرت واقعا برای یه کلاه پیر که کل هدف از موجودیتش گروهبندی جادوآموزان در بهترین گروهیه که تصور می‌کنه، چیز دیگه‌ای وجود داره که خواهانش باشه؟

زاخاریاس کمی چانه‌اش را می‌خارد و در نهایت جواب کلاه را تنها با بالا انداختن شانه‌اش به نشانه‌ی ندانستن می‌دهد. کلاه خود پاسخ می‌دهد:
- هیچ‌چیز برای من بالاتر و هیجان‌انگیزتر از گروهبندی جادوآموزان نیست و بنابراین پیشنهادی وجود نداره که بتونه منو وسوسه کنه دسترسی به دو گروه رو برای جادوآموزی ممکن کنم یا از تصمیمی که قبلا گرفتم برگردم. تو یک هافلپافی کوشا هستی که مطمئنم تو این گروه می‌درخشی. موفق باشی مرد جوان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1404 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اعلام نتایج گروهبندی دانشاموزان به پایان رسید. کلاه گروهبندی را با هزار ادا و تشریفات به گوشه ای برده بودند تا حواس سال اولی های تازه وارد را به هم صحبتی با دوستان جدیدشان معطوف کنند؛ در اثر گذشت زمان با بیشتر شدن سنگینی کیسه گالیونی که زیر ردایم مخفی کرده بودم صدایی در ذهنم میپیچید «آخه چرا باید ردای بدون جیب میخریدم»

کیسه را با بند نچندان نازکی از شانه ام آویزان کرده بودم و منتظر موقعیتی مناسب بودم. فضا و طراحی تالار بسیار روشن تر از آن بود که بتوانم مخفیانه خود را به کلاه برسانم اما به هر زور و زحمتی که بود موفق شدم. امیدوار بودم توجه زیادی را به سمت خودم نکشیده باشم. سرعت را طوری تنظیم کردم که شک برانگیز نباشد و در عین حال به سریع ترین شکل ممکن به چهارپایه‌ی چوبی ای که جناب کلاه روی آن لم داده بود برسم...
خم شدم و کنار چین و چروک های جلوی کلاه که شبیه صورتی بسیار پیر و ابوس طراحی شده بودند زمزمه کردم:
چند میگیری منو بفرستی گریفیندور؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

لونا لاوگود نوشت:
1 سپتامبر بود.بعد از کلی صبر بلاخره قرار بود به هاگوارتز برم با چرخ وسایلم به سرعت از روی پل رد شدیم در حالی که بلیت قطار هاگوارتز اکسپرس را نگاه می کردم به پدرم گفتم:مگه سکوی نه و سه چهارم هم داریم؟
پدرم لبخندی زد و گفت:معلوم است که داریم.
بعد خم شد و دم گوش من گفت:فقط برای جادوگر ها و ماگل ها اصلا نمی دان سکوی نه سه چهارم هم وجود داره.
ساعت را نگاه کردم، ساعت شده بود 10:40 دقیقه از جا پریدم و داد زدم:بابا!بابا!ساعت10:40 دقیقه است الان دیرم میشه!!!!!!
و شروع به دویدن کردم ناگهان پام به چرخ وسایلم گیر کرد و چرخ رفت و یک سکو جلوتر ایستاد و من تقریبا رسیده بودم به زمین که شخصی مرا گرفت و گفت:نگران نباش قطار هاگوارتز اکسپرس به این زودی ها راه نمی افته نیازی نیست انقدر بدوی.
تعجب کردم از کجا درمورد سکوی نه و سه چهارم و هاگوارتز می داند؟و ادامه داد:اسم من گبریلا پرنتیس است.
گفتم:از اشنایی با تو خوشحالم گبریلا اسم من هم لونا است لونا لاوگود.
پدرم درحالی که چرخ را می اورد گفت:لونا دیگه وقت رفتنه اگر نریم دیر می رسی.
با گابریلا خداحافظی کردم و رفتم.بعد از چند ساعت به هاگوارتز رسیدیم، خیلی زیبا بود سقف به زیبایی تمام جادو شده بود جوری که،مثل ان بود که بیرون زیر نور ماه و ستارگان ایستاده ام.هاگوارتز داشت اسم مرا صدا می زد انگار که می گفت:لونا به هاگوارتز خوش امدی.هاگوارتز خیلی قدیمی بود انگار که مال 1000 قرن پیش است.اما با این حال نمی شد زیبایی که داشت را انکار کرد.هاگوارتز پر معما های عجیب به نظر می رسید که می خواستند که من حله شان کنم.پروفسور مک گونگال بلند گفت:خوش امدید جادو اموزان.و مرا از حالت رویایی که در ان گیر کرده بودم در اورد.پروفسور مک گونگال ادامه داد:جادو اموزان عزیز ورود شما را به هاگوارتز تبریک می گویم قبل از اینکه ضیافت را شروع کنید باید گروهبندی شوید ما در هاگوارتز چهار گروه داریم که هر گروه نشان دهنده ی چهار بنیانگذار هاگوارتز است هافلپاف:هلگا هافلپاف ریونکلا:روینا ریونکلا گریفندور:گادریگ گرفیندور اسلیترین:سالازار اسلیترین این چهار گروه نماد بنیانگذار هاگوارتز که زمانی اینجا را ساختند و حالا شما در اینجا اموزش می بینید حلا اسم هر کسی را خواندم میاد جلو کلاه را روی سر اش می گذارد و کلاه گروه اش را انتخاب می کند و سر میز گروه اش می نشیند.کمی استرس داشتم که توی چه گروهی می افتم انقدر در فکر خود غرق بودم که نفهمیدم که کی مک گونگال به اسم من رسید.با استرس روی صندلی نشستم و تمام استرس خود را خالی وذهن خود را پوچ کردم.
صدای کلاه را در ذهنم می شنیدم:خب اینجا چی داریم.
این یک ذره مسخره است خوشم نمیاد یک کلاه ذهن من را بخواند.
صدات را شنیدم خب باهوشی ولی نه اونجوری که بقیه درک کنن.
ممنون ولی منظور تو را از اینکه جوری نیست که بقیه بفهمند را درک نمی کنم.
بعد از گذشت زمان درک خواهی کرد ادم نامتعارف و ناسازگاری هستی.
کمی از این حرفت ناراحت شدم.
روش تو برای ناراحت کردن بقیه چیزی است که بقیه فکر نمی کنند و اون صداقت و صراحت تو است شاید خیلی ها از این مقدار صداقت تو خوششان نیاد ولی افرادی هستند که از تو بخاطره صداقت ات خوشان می اید.
خب صداقت چیز خوبی است و من مشکل یا ترسی از گفت حقیقت ندارم.
ارام و دل سوز هستی و می توانی با افراد هم دردی کنی این احساسی است که خیلی ها ندارند این نقطه ی قوت تو است.
ممنون من فقط چیزی را که بقیه می گویند را گوش می دهم و خودم را جای انها می گذارم و درد انها را درک می کنم.تو همه چیز را برای رفتن به هر گروهی را دار باهوش دلسوز شجاع و صادق و کمی هم نا متعارف و ناسازگار انتخاب سخت است.هممم انتخاب خیلی خیلی سخت است.
کلاه فریاد زد:

ریونکلاو!

مرحله بعد: ارسال یک پست جهت اعلام آمادگی در کلاس‌ معجون‌سازی!
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی ریونکلاو هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
1 سپتامبر بود.بعد از کلی صبر بلاخره قرار بود به هاگوارتز برم با چرخ وسایلم به سرعت از روی پل رد شدیم در حالی که بلیت قطار هاگوارتز اکسپرس را نگاه می کردم به پدرم گفتم:مگه سکوی نه و سه چهارم هم داریم؟
پدرم لبخندی زد و گفت:معلوم است که داریم.
بعد خم شد و دم گوش من گفت:فقط برای جادوگر ها و ماگل ها اصلا نمی دان سکوی نه سه چهارم هم وجود داره.
ساعت را نگاه کردم، ساعت شده بود 10:40 دقیقه از جا پریدم و داد زدم:بابا!بابا!ساعت10:40 دقیقه است الان دیرم میشه!!!!!!
و شروع به دویدن کردم ناگهان پام به چرخ وسایلم گیر کرد و چرخ رفت و یک سکو جلوتر ایستاد و من تقریبا رسیده بودم به زمین که شخصی مرا گرفت و گفت:نگران نباش قطار هاگوارتز اکسپرس به این زودی ها راه نمی افته نیازی نیست انقدر بدوی.
تعجب کردم از کجا درمورد سکوی نه و سه چهارم و هاگوارتز می داند؟و ادامه داد:اسم من گبریلا پرنتیس است.
گفتم:از اشنایی با تو خوشحالم گبریلا اسم من هم لونا است لونا لاوگود.
پدرم درحالی که چرخ را می اورد گفت:لونا دیگه وقت رفتنه اگر نریم دیر می رسی.
با گابریلا خداحافظی کردم و رفتم.بعد از چند ساعت به هاگوارتز رسیدیم، خیلی زیبا بود سقف به زیبایی تمام جادو شده بود جوری که،مثل ان بود که بیرون زیر نور ماه و ستارگان ایستاده ام.هاگوارتز داشت اسم مرا صدا می زد انگار که می گفت:لونا به هاگوارتز خوش امدی.هاگوارتز خیلی قدیمی بود انگار که مال 1000 قرن پیش است.اما با این حال نمی شد زیبایی که داشت را انکار کرد.هاگوارتز پر معما های عجیب به نظر می رسید که می خواستند که من حله شان کنم.پروفسور مک گونگال بلند گفت:خوش امدید جادو اموزان.و مرا از حالت رویایی که در ان گیر کرده بودم در اورد.پروفسور مک گونگال ادامه داد:جادو اموزان عزیز ورود شما را به هاگوارتز تبریک می گویم قبل از اینکه ضیافت را شروع کنید باید گروهبندی شوید ما در هاگوارتز چهار گروه داریم که هر گروه نشان دهنده ی چهار بنیانگذار هاگوارتز است هافلپاف:هلگا هافلپاف ریونکلا:روینا ریونکلا گریفندور:گادریگ گرفیندور اسلیترین:سالازار اسلیترین این چهار گروه نماد بنیانگذار هاگوارتز که زمانی اینجا را ساختند و حالا شما در اینجا اموزش می بینید حلا اسم هر کسی را خواندم میاد جلو کلاه را روی سر اش می گذارد و کلاه گروه اش را انتخاب می کند و سر میز گروه اش می نشیند.کمی استرس داشتم که توی چه گروهی می افتم انقدر در فکر خود غرق بودم که نفهمیدم که کی مک گونگال به اسم من رسید.با استرس روی صندلی نشستم و تمام استرس خود را خالی وذهن خود را پوچ کردم.
صدای کلاه را در ذهنم می شنیدم:خب اینجا چی داریم.
این یک ذره مسخره است خوشم نمیاد یک کلاه ذهن من را بخواند.
صدات را شنیدم خب باهوشی ولی نه اونجوری که بقیه درک کنن.
ممنون ولی منظور تو را از اینکه جوری نیست که بقیه بفهمند را درک نمی کنم.
بعد از گذشت زمان درک خواهی کرد ادم نامتعارف و ناسازگاری هستی.
کمی از این حرفت ناراحت شدم.
روش تو برای ناراحت کردن بقیه چیزی است که بقیه فکر نمی کنند و اون صداقت و صراحت تو است شاید خیلی ها از این مقدار صداقت تو خوششان نیاد ولی افرادی هستند که از تو بخاطره صداقت ات خوشان می اید.
خب صداقت چیز خوبی است و من مشکل یا ترسی از گفت حقیقت ندارم.
ارام و دل سوز هستی و می توانی با افراد هم دردی کنی این احساسی است که خیلی ها ندارند این نقطه ی قوت تو است.
ممنون من فقط چیزی را که بقیه می گویند را گوش می دهم و خودم را جای انها می گذارم و درد انها را درک می کنم.تو همه چیز را برای رفتن به هر گروهی را دار باهوش دلسوز شجاع و صادق و کمی هم نا متعارف و ناسازگار انتخاب سخت است.هممم انتخاب خیلی خیلی سخت است.
کلاه فریاد زد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1404 08:57
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

امیلی تایلر نوشت:
تالار بزرگ، با هزاران شمع معلق و میلیون‌ها امید خاموش نشده، بیشتر شبیه به سیرکی بود که بلیط ورودی‌اش، بیست و چهار ساعت از عمر مفیدش بود. دیوارها با پرچم‌های رنگارنگِ چهار گروه کهنه‌سال تزئین شده بودند، و هر تازه وارد در زیر لب، نام گروه مورد علاقه‌اش را زمزمه می‌کرد؛ نمایشی از پیروی کورکورانه از رسوم که امیلی تایلر از آن متنفر بود. او در میان ردیف اول دانش‌آموزان سال اولی، گویی در صف اعدام ایستاده باشد، منتظر نوبتش بود. مراسم "گروهبندی" نام داشت، اما برای امیلی، بیشتر شبیه به یک لاتاری بود که برنده‌ی آن از پیش مشخص شده بود، تنها با این تفاوت که اینجا، جایزه "همرنگ جماعت شدن" بود.

سپس نوبتش شد. قدم‌هایش، با وقاری تصنعی و سنگین، او را به سمت چهارپایه کشاند. کلاه کهنه و وصله‌پینه‌دار، با حفره‌ای تیره به جای چشم و دهان، روی چهارپایه جا خوش کرده بود؛ جادویش چنان آشکارا از در و دیوارش فوران می‌کرد که امیلی از سرِ ادب مصنوعی، یک لبخند کج و معوج تحویلش داد. این کلاه، که ادعای روانشناسی و نفوذ به اعماق روح را داشت، برای امیلی چیزی بیش از یک وسیله‌ی کهنه برای طبقه‌بندی جادوآموزان در چهار گروه مشخص نبود.

وقتی کلاه روی سرش قرار گرفت، بوی عرق و خاک و انتظارات برآورده نشده، مشامش را پر کرد. صدایی زمزمه‌وار و کهنه در سرش پیچید؛ صدایی که گویی از اعماق تاریخ، از حفره‌های مغز یک فیلسوف متفکر اما ناامید می‌آمد:

-خب، چه داریم اینجا؟ ذهنی پر از پیچیدگی... سرشار از تضاد... هوش زیادی داری، بله... اما نه از آن نوع که صرفاً کتاب‌ها را بخوانی و حفظ کنی. تو به هر چیزی شک می‌کنی... هر چیزی را به چالش می‌کشی..."

امیلی در ذهنش پوزخند زد.

-بله، به تو هم شک دارم، کلاه پیر. فکر می‌کنی با چندتا کلمه‌ی قلمبه سلمبه می‌تونی منو بفهمی؟

کلاه با حالتی متعجب ادامه داد:

-اوه... جسارت عجیبی داری... شجاعتِ زیر سوال بردن... شجاعتِ تنها بودن... این چیزی است که بسیاری جرئت مواجهه با آن را ندارند. شورشی درونت می‌بینم... میل به برهم زدن نظم... یا شاید هم صرفاً بی‌تفاوتی به آن...

امیلی در ذهنش پاسخ داد:

-بی‌تفاوتی؟ بله، به بیشتر این نمایش‌های احمقانه بی‌تفاوتم

-کمی تاریکی... کمی بی‌رحمی... اما نه از نوع بدخواهانه. تو فقط حقیقت را با تمام تلخی‌اش بیان می‌کنی. اما این نیاز به شجاعت دارد... شجاعت برای دیدن آنچه دیگران نمی‌بینند و گفتن آنچه دیگران نمی‌گویند... این شجاعت برای پذیرشِ عواقبِ متفاوت بودن... این شجاعت برای ایستادن در برابر هنجارها، حتی اگر در سکوت محض باشد...

کلاه لحظه‌ای سکوت کرد. انگار در حال تجزیه و تحلیل بود. امیلی با خود فکر کرد:

-فقط به این دلیل که نمی‌خوام تو این بازی شرکت کنم، منو توی کدوم گروه میذاری؟

صدای کلاه دوباره در سرش پیچید، این بار با لحنی که بیشتر به ناله‌ی یک دستگاه محاسباتی در حال پردازش یک خطای غیرمنتظره شبیه بود:

-نه... نه برای هافلپاف. وفاداری تو نه به جمع، بلکه به منطق درونی‌ات است. نه برای ریونکلاو. هوش تو ابزاری برای نقد است، نه صرفاً برای انباشت دانش. و نه... قطعاً نه برای اسلیترین. جاه‌طلبی تو برای کنترل دیگران نیست، بلکه برای رهایی از کنترل آنهاست... تو به هیچ کدام از این چارچوب‌ها تعلق نداری. هیچ کدام از این خانه‌ها نمی‌تواند تمامیت تو را در بر گیرد

کلاه مکثی کرد، گویی به بن‌بست رسیده باشد، و سپس، با لحنی که صلابت یک نتیجه‌گیری نهایی و اجباری را داشت، زمزمه کرد:


گریفیندور!

مرحله بعد: شرکت در کلاس‌های هاگوارتز!
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی گریفیندور هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار بزرگ، با هزاران شمع معلق و میلیون‌ها امید خاموش نشده، بیشتر شبیه به سیرکی بود که بلیط ورودی‌اش، بیست و چهار ساعت از عمر مفیدش بود. دیوارها با پرچم‌های رنگارنگِ چهار گروه کهنه‌سال تزئین شده بودند، و هر تازه وارد در زیر لب، نام گروه مورد علاقه‌اش را زمزمه می‌کرد؛ نمایشی از پیروی کورکورانه از رسوم که امیلی تایلر از آن متنفر بود. او در میان ردیف اول دانش‌آموزان سال اولی، گویی در صف اعدام ایستاده باشد، منتظر نوبتش بود. مراسم "گروهبندی" نام داشت، اما برای امیلی، بیشتر شبیه به یک لاتاری بود که برنده‌ی آن از پیش مشخص شده بود، تنها با این تفاوت که اینجا، جایزه "همرنگ جماعت شدن" بود.

سپس نوبتش شد. قدم‌هایش، با وقاری تصنعی و سنگین، او را به سمت چهارپایه کشاند. کلاه کهنه و وصله‌پینه‌دار، با حفره‌ای تیره به جای چشم و دهان، روی چهارپایه جا خوش کرده بود؛ جادویش چنان آشکارا از در و دیوارش فوران می‌کرد که امیلی از سرِ ادب مصنوعی، یک لبخند کج و معوج تحویلش داد. این کلاه، که ادعای روانشناسی و نفوذ به اعماق روح را داشت، برای امیلی چیزی بیش از یک وسیله‌ی کهنه برای طبقه‌بندی جادوآموزان در چهار گروه مشخص نبود.

وقتی کلاه روی سرش قرار گرفت، بوی عرق و خاک و انتظارات برآورده نشده، مشامش را پر کرد. صدایی زمزمه‌وار و کهنه در سرش پیچید؛ صدایی که گویی از اعماق تاریخ، از حفره‌های مغز یک فیلسوف متفکر اما ناامید می‌آمد:

-خب، چه داریم اینجا؟ ذهنی پر از پیچیدگی... سرشار از تضاد... هوش زیادی داری، بله... اما نه از آن نوع که صرفاً کتاب‌ها را بخوانی و حفظ کنی. تو به هر چیزی شک می‌کنی... هر چیزی را به چالش می‌کشی..."

امیلی در ذهنش پوزخند زد.

-بله، به تو هم شک دارم، کلاه پیر. فکر می‌کنی با چندتا کلمه‌ی قلمبه سلمبه می‌تونی منو بفهمی؟

کلاه با حالتی متعجب ادامه داد:

-اوه... جسارت عجیبی داری... شجاعتِ زیر سوال بردن... شجاعتِ تنها بودن... این چیزی است که بسیاری جرئت مواجهه با آن را ندارند. شورشی درونت می‌بینم... میل به برهم زدن نظم... یا شاید هم صرفاً بی‌تفاوتی به آن...

امیلی در ذهنش پاسخ داد:

-بی‌تفاوتی؟ بله، به بیشتر این نمایش‌های احمقانه بی‌تفاوتم

-کمی تاریکی... کمی بی‌رحمی... اما نه از نوع بدخواهانه. تو فقط حقیقت را با تمام تلخی‌اش بیان می‌کنی. اما این نیاز به شجاعت دارد... شجاعت برای دیدن آنچه دیگران نمی‌بینند و گفتن آنچه دیگران نمی‌گویند... این شجاعت برای پذیرشِ عواقبِ متفاوت بودن... این شجاعت برای ایستادن در برابر هنجارها، حتی اگر در سکوت محض باشد...

کلاه لحظه‌ای سکوت کرد. انگار در حال تجزیه و تحلیل بود. امیلی با خود فکر کرد:

-فقط به این دلیل که نمی‌خوام تو این بازی شرکت کنم، منو توی کدوم گروه میذاری؟

صدای کلاه دوباره در سرش پیچید، این بار با لحنی که بیشتر به ناله‌ی یک دستگاه محاسباتی در حال پردازش یک خطای غیرمنتظره شبیه بود:

-نه... نه برای هافلپاف. وفاداری تو نه به جمع، بلکه به منطق درونی‌ات است. نه برای ریونکلاو. هوش تو ابزاری برای نقد است، نه صرفاً برای انباشت دانش. و نه... قطعاً نه برای اسلیترین. جاه‌طلبی تو برای کنترل دیگران نیست، بلکه برای رهایی از کنترل آنهاست... تو به هیچ کدام از این چارچوب‌ها تعلق نداری. هیچ کدام از این خانه‌ها نمی‌تواند تمامیت تو را در بر گیرد

کلاه مکثی کرد، گویی به بن‌بست رسیده باشد، و سپس، با لحنی که صلابت یک نتیجه‌گیری نهایی و اجباری را داشت، زمزمه کرد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!From a small spark to a blazing flame; with courage and unity, for Gryffindor
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 شهریور 1404 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

هرمیون گرنجر نوشت:
از وجودم در هاگوارتز لذت می بردم.
همچنین کمی هم استرس داشتم. نمی دانم چطور هر دوی این احساسات رو داشتم. دوست دارم زود تر گروه‌بندی بشم تا کلاس ها رو زودتر شروع کنم. حرف از گروه‌بندی شد. تا الان فکر نکرده بودم دوست دارم در چه گروهی باشم. شاید به دلیل علاقه ام به درس ها و داشتن این حس که باید در همه ی کلاس ها بهترین باشم کلاه مرا به ریونکلا بیاندازد. خودم هم دوست دارم. اما فعلا نصف ذهنم را کلاس ورد های جادویی تسخیر کرده. خیلی برای کلاس ها ذوق دارم. از انتظار کشیدن خسته شدم . در این فکر بودم که شاید بتوانم بروم و یک کتاب برای خودم بیاورم که پروفسور مگ گونگال مرا صدا زد.
_هرمیون گرنجر.

استرس وجودم را فرا گرفت اما سعی کردم مهارش کنم، ولی به هر حال لحظه ی مهم و پر استرسی بود.
سرانجام کلاه روی سرم قرار گرفت. در حال فکر کردن بود و گفت:
هزاران سال پیش یا بلکه بیشتر

همان دوران که من بودم جوان‌تر


چهار جادوگر خوب و گرامی


زرنگ و همدل و پرکار و نامی


که بعد از گردش چرخ زمانه


هنوزم اسمشان بر هر زبانه


در این دنیای پر جنجال و غوغا


نشستند دور هم یک ز یک جا


گریفندور بیباک از یلان بود


هافلپاف عاقل و شیرین زبان بود


یکی ریونکلاو پر عدل و انصاف


یکی اسلیترین خود بین و پر لاف


همه هم فکر و هم آواز همسو


همی کردند فکر بکر از این رو


بنا کردند دانشگاه هاگوارتز


که آموزش دهند جادو و پرواز


همان روزی که کار آغاز کردند


گروهی بهر خود بنیاد کردند


دلیلش گونه گونی سلایق


میان این چهار استاد بالغ


گریفندور شجاعت ارج بنهاد


ولی ریونکلاو هوشش بها داد


هافلپاف سخت کوشی می پسندید


بهین شرط پذیرش را همین دید


‌ولی اسلیترین قدرت طلب بود


از این رو طالبین جاه بستود


ولی تا این چهار استاد بانی


همی بودند در این دنیای فانی


گروه خویش را گلچین نمودند


همه در کار خود استاد بودند


ولی روزی که این گوهرشناسان


برفتند از جهان با درد و نقصان


کدامین ساحر از روی فراست


شجاعات را ز رندان واشناسد


که گوید در هزاران سال دیگر


گروه دانش آموزان برتر


گریفندور چو راه چاره را یافت


مرا از سر چو بادی تند برداشت


یکایک بانیان عقلم نهادند


شعور و قدرت تشخیص دادند


اگر من را شما بر سر گذارید


بگویم بی خطا در سر چه دارید


نگاهی می کنم بر فکر و خویت


گروهی می نهم در پیش رویت


خب خب خب. هرمیون گرنجر. و... این چیه؟ کلاس ورد های جادویی؟ ظاهرا علاقه ی زیادی هم به درس خواندن داری. کاملا درسته.

سپس، بلند فریاد زد:



گریفیندور!

مرحله بعد: شرکت در کلاس‌های هاگوارتز!
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی گریفیندور هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!