تنظیمات نمایش
ورود
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
پیام امروز
پيام امروز

«جادو برای همه، قدرت برای هیچکس!»
-نیکلاس فلامل
نامزد وزارت سحر و جادو
دوستان قدرت همش پلیدی میاره. من قدرت نمیخوام. اصلا هیچکس نباید قدرتمند باشه وگرنه بقیه رو اذیت میکنه. در این سال اگر من وزیر بشم کلا قدرت رو میریزیم دور و همگی یک رنگ و یک شکل میریم آزکابان قاپ بندی و یک قل و دو قل و هفت سنگ بازی میکنیم.
افرادی که لایک کردند




لولهباز کنی و تخلیهی چاه!
ما چاه شما را با فنر جادویی باز نمیکنیم... ما خودمان میرویم توی چاه... ته تهش! با مژه کفِش رو جارو میزنیم و برمیگردیم. شایدم برنمیگردیم. وژدان کاری را با ما تجربه کنید.
@آدرس جغدی
درخواست خرید جن خانگی
به یک عدد جن خانگی (آکبند یا دست دو) برای تمیزکاری لکههای خون کف زیرزمین و برق انداختن یک 206 ماگلی نیازمندیم. بدون حقوق و مزایا. با تنبیههای سفت و تیز!
@آدرس جغدی
آگهی گمشده!
یک عدد @کودک، با علاقه وافر به بستنی، گم شده! از یابنده تقاضا میشود وی را به صندوق پستی خانه شماره 12 گریمولد بیندازد. ننداختین هم ننداختین حالا! طوری نی! فقط یه خبری بهمون بدین که کجاست... زنده است؟ زنده است! تا حدودی.
افرادی که لایک کردند


مصاحبه با آقای ووی ووی ووی-2 !
جناب آقای اسلاگهورن، هدف شما از حضور در این دوره از انتخابات چیست؟
بله بله! بنده آمدهام تا به وزارتخانه کمی رنگ، کمی شیرینی و کمی _ شاید کمی بیشتر از کمی _ آناناس شکری تزریق کنم. ووی ووی ووی! [میخندد]
جناب آقای اسلاگهورن، چرا تا حالا کاندیدا نشده بودید؟
عزیزانم، بنده سالها به جمعآوری افتخارات و تربیت شاگردان مشغول بودم. کسی هم از بنده دعوت نکرده بود! حالا که شما عزیزان دعوت کردهاید، بنده هم آمدهام. عح عح عح! [میخندد]
جناب آقای اسلاگهورن، برنامههای شما برای وزارتخانه تا چه اندازه جدی هستند؟
بسیار جدی! به اندازهٔ جدیت بنده در انتخاب نوع شیرینی برای مهمانیهای وزارت. ووی ووی ووی! [میخندد]
جناب آقای اسلاگهورن، مهمترین ویژگی رقبای انتخاباتی شما چیست؟
بیبرنامگی! البته بنده که به همهشان احترام میگذارم... بعضیشان حتی ممکن است برنامه داشته باشندها! ولی فراموش کردن کجا گذاشتنش! عح عح عح! [میخندد]
جناب آقای اسلاگهورن، جدیترین رقیب انتخاباتی شما کیست؟
آرای باطله! عزیزانم، آرای باطله هیچوقت با بنده چای نمیخورند، ولی همیشه جلوی پیروزی را میگیرند. آها! بله! ووی ووی ووی! [میخندد]
جناب آقای اسلاگهورن، آیا خود را پیروز انتخابات میبینید؟
یک رای هم یک رایه! عح عح عح! [میخندد]
جناب آقای اسلاگهورن، اگر وزیر شوید، اولین کاری که میکنید چیست؟
اول از همه، در آشپزخانهٔ وزارت را باز میکنم. بعد یک جشن بزرگ میگیرم. بعد... خب، بنده که گفتم، اول آشپزخانه. آها! بله! ووی ووی ووی! [میخندد]
جناب آقای اسلاگهورن، نظر شما دربارهٔ انجمن وزارت و ایفای نقش چیست؟
آها! اینجا خانهٔ ماست. بنده نمیگذارم انجمن وزارت مثل کلاسهای هاگوارتز در روزهای آخر ترم خالی بماند. باید هر روز شلوغ باشد، پر از بحث، رول تکی، رول ادامه دار و بوی آناناس شکری! ایفای نقش یعنی همین. یعنی زنده نگه داشتن جادوی واقعی. و بنده زندهها را دوست دارم. ووی ووی ووی! [میخندد]
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/9 11:31:24
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/9 11:33:52

آغاز مدارس مشنگ ها .
این گزارشگر ، گزارش داد که دلیل شلوغی خیابان های مشنگ نشین، آغاز مدارس است.
چیزی که در تمام روزنامه ها و مکان ها هم تبریک گفته میشود و هم تسلیت .
حالا این گزارشگر با چندین کودک و نوجوان مشنگ مصاحبه کرده است .
قبل از آن نکته ای اعلام شود که این بچه های مشنگ ، خواهر یا برادر جادوگر دارند .
رز لیزا اعلام کرد است که مدارس جهنم اند
زر که در مقطع هشتم راهنمایی مشنگ ها درس میخواند اعلام میکند که معلم ادبیات شان بیش از حد سختگیر است .
:[font=Verdana]اون اصلا بهونه قبول نمیکنه. حتی اگه بمیری با روح باید بیای سر کلاسا . یه اووف بکنی دعوات میکنه . و داد میزنه .
برگردی یه قلم از کسی قرض بگیری صدات میکنه و بعد میگه
: خانم فلان. درست بنشین سر جات . کلاس حای این کارا نیست . دفع بعد از کلاس پرت میشی بیرون》
حتی وقتی توی عمرت یک بار به سؤالش اشتباه جواب بدی کلیی حرف بهت میزنه.
نیکا که بهترین دوستم بهم گفت یه بار بهش گفته
گفته ( احمق کله گلابی)
خلاصه که اگه خواهرم با گریه آمد امسال بدونید من به دست معلم مردم.
این گزارش ها شما را به یاد چه کسی در هاگوارتز می اندازد؟ بله خودتان میدانید . نیازی نیست
سورن برادر کوچیک یکی از سال هفتمی ها در ریونکلاو اعلام میکند که راه مدرسه شان خیلی دور است .
حداقل نیم ساعت با اتوبوس راهه. تازهه پیاده از اتوبوس تا مدرسه و از خونه تا اتوبوس یک ربع ساعت . من اصلا به کلاس ریاضی نمیرسم .
هنوز که هنوزه نمیدونم ۶×۷ میشه چند؟
و اما از خواهر خود گزارشگر بشنویم که در سال یازدهم هنر درس میخواند.
الا اعلام میکند که مدرسه اش به درد نخور ترین دانش آموزان را دارد .
اصلا درس نمیخونن. یک ریز ور ور ، ور ور . پسره اون کار رو کرد. فلانی دوسم داره.
آخ بدبخت شدم ولم کرد.
تو اون فیلمه ، فلانی، فلانی رو ترک کرد.
بچه ها فردا بریم سینما ...
خانوومم درس ندید ، ما حرف بزنیم .
همه شونم طراحی هاشون رو پاس میدن به من.
خنگ تر از اینا ندیدم...
مثل چی ام که شلوغه مدرسه . حتی اگه سرعت جت داشته باشی و تا زنگ تفریح خورد بپری تو حیاط هیییچ جایی نیست بشینی .
و این است وضعیت دردناک دانش آموزان مشنگ نشین .
آخ که خوش به حال هاگوارتز خودمون
افرادی که لایک کردند
با جغد بدبخت

بعد از مدتها کش و قوس، ارائهی نسخههای دمو و بتا و فیدبک گرفتن از طرفداران، بالاخره کمپانی باتجربه و کاربلد EA Games (مخفف شدهی Euan Abercrombie Games) نسخهی استیبل بازی QC27 رو واسه کنسولهای JS5 و JBOX Series J و سیستم عامل Jindows منتشر کرد!

همونطور که توی کنفرانسهای EA Games دیده و شنیده بودیم و اکانتهای این کمپانی توی شبکههای جادویی مختلف هم با پستاشون هواداران رو هایپ کرده بودن، بازی QC27 از هر لحاظی که فکرشو بکنین یه لولآپ و جهش تکنولوژیکی خیلی گنده به حساب میاد در مقایسه با نسخههای قبلی و در واقع اولین بازی از سری Quidditch Club هستش که از حداکثر قدرت سختافزار کنسولهای نسل نهمی استفاده میکنه و این موضوع، نوید این رو میده که امسال با محصولی طرفیم که برخلاف نسخههای قبلی، تغییراتش میکروسکوپی نیس و خیلیم Game Changerـه! 
بعد از دیدن کلیپ Intro، انتخاب تیم موردعلاقه، چیدن ترکیب و سیستم، و کلیک کردن روی گزینهی Kick-Off، چیزی که فوراً توجهتون رو جلب میکنه و باعث میشه ابروهاتون بپره بالا، گرافیک خیرهکننده و فوقالعاده واقعگرایانهی بازیه که توش قشنگ بودجهی 25 میلیارد گالیونی که EA خرج این بازی کرده رو با تکتک سلولاتون احساس میکنین.
تصویری از ورزشگاه شمال کشوری "سیریوس نیمبوسران" توی بازی QC27، لایسنس شده بصورت اختصاصی و کاملاً مشابه ورزشگاه واقعی
استایل، ژست و چهرهی بازیکنا با استفاده از اسکنرهای سه بعدی جدید و پیشرفتهی EvoX طراحی شده و با ورژن واقعیشون مو نمیزنه. مثلاً هافبکهای تیم ملوان بندر زنذلیل، الستور مون و وینکی رو میبینین (سمت چپ) که بصورت خیلی دقیق شبیهسازی شدن توی این بازی (سمت راست):

خارج از بحث گرافیک، گیمپلی بازی هم تغییرات زیادی رو داشته و همونطور که از تریلرها میشد حدس زد، تمرکز ویژهای صرف شده روی کاهش ژانگولر بودن گیمپلی و واقعیتر و استراتژیکتر شدن ریتم بازی. 
قدرت شوتهای کوافلی بصورت عمدی کم شده که این باعث میشه ریتم بازی دقیقاً مشابه کوییدیچ واقعی کُندتر، پروسهی گلزنی گاماس گاماستر و استایل گیمرها هم متمایل بشه به مالکیت توپ، پاسکاریهای تیمی و استفاده از فضاهای خالی بین مدافعان حریف. دقیقاً این شکلی:
تنشها و برخوردهای فیزیکی بین بازیکنا هم با فیزیک و انیمیشنهای جدید و روونتری شبیهسازی شده و البته تأثیر مثبتی هم گذاشته روی تصمیمات داوری. EA توی این زمینه از موتور جدیدش یعنی Motion Engine 3.0 استفاده کرده. موتوری که تگ "Behold the Laws of Physics" رو یدک میکشه! 
مثلاً هوریس اسلاگهورن رو میبینین که وسط درگیریهای قبل از ارسال ضربهی کرنر، توسط باسن روبیوس هاگرید زیر گرفته شده:

و البته داور هم بعد از چک کردن JAR و صحنههای آهسته از زوایای مختلف، شدت برخورد رو در حدی تشخیص نداده که به هاگرید کارت زرد نشون بده. 
یکی از مواردی که توی نسخههای قبلی، منتقدین توی نقد و بررسیاشون بهش پرداخته بودن و شامل خیلی از فیدبکهای گیمرها هم میشد، مطمئن نبودن دروازهبانها بود و خیلی به وفور دیده میشد که حتی دروازهبانهای تیمهای تاپ اروپایی هم در مقابل شوتهای کم قدرت و کم دقت، واکنشهای عجیب و مسخرهای نشون میدادن و دست تیمشونو میذاشتن توی پوست گردو.
خوشبختانه این مورد هم مثل خیلی از موارد دیگه به کلّی فیکس شده توی بازی QC27 و همونطور که توی کلیپ پایینی میبینین، کرنلیوس بوفون، دروازهبان تیم کهگیلویه و بویرن مونیخ، دارندهی 3 دستکش طلایی از ترینهای فدراسیون FIQA و قهرمان جام جهانی 2006، کلکسیونی از سوپر واکنشها از خودش نشون میده که هرچی کلیپ جلوتر میره، استثناییتر و بوفونیتر میشن:
خلاصه اینکه کمپانی EA توی این نسخه یه محصول پخته، بدون باگ و "سه قدم رو به جلو، صفر قدم رو به عقب" رو ارائه داده که کاملاً هم میخوره به قیمت 600 گالیونیش. البته QC27 توی دو نسخه منتشر شده که هواداران با پرداخت 200 گالیون بیشتر و خرید نسخهی Special Edition، دموهای 90 دقیقهای از گیمپلی بازی "Grand Xoops Menu VI" و بازی "ویچر 5: وینکیهای دوزیست و کیسهتن" در دسترسشون قرار میگیره. 
افرادی که لایک کردند


گزارش یک شب

جمعه شب، زمانی بود که خانواده ویزلی ها، پاترها، گرنجرها و دلاکورها
دور یکدیگر جمع میشدن و مهمونی میگرفتن. حالا زمان شام بود و همه دور میز بسیار بزرگ غذاخوری نشسته بودن و مشغول خوردن و نوشیدن و بگو و بخند بودن. در این میان در بالاترین قسمت میز در کنار آرتور ویزلی پرفسور جدید هاگوارتز نشسته بود. پرفسور بالتازار، استاد درس اختراعات جادویی.

آرتور و بالتازار کله هاشونو کرده بودن تو هم و عین خر داشتن میخندیدن.

حالا بخند کی نخند. یعنی اینقدر خندیده بودن که سرخ و سفید شده بودن و دل و روده شون به هم پیچیده بود. قضیه هر چی که بود به روزنامه مشنگی ای مربوط میشد که در دست آرتور ویزلی بود.از طرفی بیل ویزلی که سابق بر این گرگینه گازش گرفته بود و حالا اخلاقای خشن پیدا کرده بود یهو قاطی کرد و جام نوشیدنیشو کوبید رو میز، صدایی شبیه زوزه از خودش درآورد و گفت:
_ مــــــــرگ! ببندید گاله رو!

موهای سر بیل ویزلی سیخ سیخ شده بود و یواش یواش داشت پشم های گرگینه هارو درمی آورد
و این نشونه بدی بود چون ممکن بود هر آن عصبانی تر بشه و یهو به آرتور ویزلی و بالتازار حمله کنه. اما این اتفاق نیفتاد چون پرفسور بالتازار دست کرد تو جیبش و از بین شصت هفتاد تا معجونی که همیشه اونجا جاساز میکرد یه معجون قرمز گرگینه خفه کن درآورد و بی هوا ریخت تو حلقوم بیل و ... عین آب رو آتیش! بیل آرام شد.
و البته خیلی آرام! چون کله شو کرده بود تو کله همسرش فلور که کنارش نشسته بود
و بگذریم... خلاصه همه کنجکاو شده بودن که علت قهقهه دیوانه وار آرتور ویزلی و بالتازار چی بوده؟ و اینجا بود که آرتور متن خبری که در روزنامه مشنگی نوشته شده بود رو خوند:
نقل قول:
رییس جمهور مشنگ ها در کشور همسایه، به وزارت جنگ دستور داده که اسناد مربوط به اشیاء پرنده ناشناس و فرا زمینی ها را از طبقه بندی خارج و منتشر کند. در یکی از این اسناد ویدئویی، دو شیئی پرنده به شکل موتور و ماشین دیده میشوند که پس از لحظاتی غیب میشوند و کیلومترها آنطرف تر ظاهر میشوند و دوباره غیب میشوند!
این جا بود که آرتور و بالتازار دوباره غش کردن از خنده! مالی ویزلی هم که دیگه خسته شده بود در حالی که کفگیر چوبی رو بشدت تکون میداد و تهدید میکرد از آرتور خواست که بگه چی شده؟!

آرتور ویزلی:
_ حقیقتش من از قدیم پرفسور بالتازار و اختراعاتشو میشناختم. همین ماشین پرنده خودم کار ایشونه. خلاصه وقتی دیدم اومده هاگوارتز، با کله رفتم اونجا و با هم آشنا شدیم. بعدم راضیش کردم قابلیت غیب شدن رو به ماشین پرنده خودم و موتور پرنده هاگرید اضافه کنه.
چند شب پیش هم دوتایی ماشین و موتور رو آتیش کردیم و رفتیم آسمون دور دور بازی تا غیب و ظاهر شدن ماشین و موتورو تست کنیم. حالا نگو هواپیماهای مشنگی دیدنمون و ازمون فیلم گرفتن و پشماشون ریخته و فکر کردن آدم فضایی ها بودن!!

هرمیون گرنجر از آن سوی میز:
_ پدر کارت خیلی خطرناک بوده! نباید اینجوری از قوانین تخلف کنی!

آرتور، الکی-نادم:
_ درست میگی دخترم!

هرمیون گرنجر ادامه داد:
_ پرفسور بالتازار از شما دیگه انتظار نداشتم!

پرفسور بالتازار به تقلید از آرتور و الکی-نادم:
_ اوه خانم گرنجر شرمنده!

رون ویزلی هم که کنار همسرش هرمیون گرنجر نشسته بود از آرتور پرسید:
_ بابا چطوری موتور هاگریدو ازش گرفتی؟ اون موتور به جونش وصله! اونو به من و هری هم حتی نداد که باهاش بریم یه دور بزنیم!
آرتور ویزلی ریز ریز خندید، سرشو پایین انداخت و گفت:
_ یه تخم اژدها که از چارلی کِش رفته بودم بهش دادم تا راضی شد!

چارلی ویزلی که در آخرین ردیف صندلی ها نشسته بود تا اینو شنید از شدت عصبانیت مثل کانگورو پرید رو میز و در حالی که به سمت آرتور ویزلی حمله ور شده بود نعره زد:
_ زنده ت نمیذارم بابا!
افرادی که لایک کردند


یک شب در کنار شومینه
کنار شومینه تالار خصوصی ریونکلاو، یکی از معروفترین مکان های جذاب مدرسه جادوگری هاگوارتز است. با هم برویم تا یک شب خاص آن را مرور کنیم:
هوا سرد شده بود و طبق معمول کنار شومینه سوت و کور بود. همه ساکت نشسته بودند و هر کس در گوشه ای دوغش را مینوشید.
پنه لوپه، سازی زیبا در دست داشت، مشغول نوازیدن آن بود و آرام در گوش بغل دستیش یعنی کاساندرا ترانه می خواند: نی ناش ناش... ناش ناش... نی ناش ناش... 
کاساندرا نیز مشغول لذت بردن از ترانه زیبا بود و همینطور مشغول تمیز کردن گوی بلورینش که...
_ پنه! اینجارو ببین!
_ چی شده؟
_ گوی میگه الان یهو همه چی قر و قاطی میشه!
_ گوی باگ داره عزیزم! الان فکر نکنم جایی آرام تر از کنار شومینه در دنیا وجود داشته باشـــــ ....
هنوز جمله پنه لوپه تمام نشده بود که یِیهو شیشه بزرگ تالار با صدای خیلی بلندی شکست و بردلی در حالی که لبخندی جنون آمیز بر لب داشت... با ششصد تا سرعت با نیمبوس دو هزارش پیدایش شد

همه اینطوری بودند:

سپس او چرخی زد و آمد یک فرود خفن انجام دهد که یک لحظه نگاهش با نگاه لیلی تلاقی کرد... لیلی که ارشد گروه بود و عاشق شوکولات، در حالی که از تعجب چشمانش چهارتا شده بود، دهانش پر از شوکولات بود و موهایش به شدت پُف کرده بودند به بردلی نگاه میکرد.

بردلی با دیدن لیلی ناخودآگاه خنده اش گرفت و همین باعث شد به جای یک فرود خفن... با کله بره تو دیوار کنار شومینه و پخش زمین بشه!

پنج دقیقه بعد...
دیگر گرد و خاک خوابیده بود و البته همه پشم هایشان ریخته بود. در این بین، لاکرتیا که یکی دیگر از ارشدهای گروه بود سعی میکرد همه چیز را تعمیر کند و دوباره درست سر جایش قرار دهد اما این کار خیلی آهسته پیش میرفت.
از آن سو، بردلی آرام آرام از جایش برخاست، سر و رویش را تکاند، نزدیک لاکرتیا شد و گفت:
_ چی کار میکنی؟
_ چی کار؟؟ دارم خرابکاری های جنابعالی رو درست میکنم!

_ اونو که میدونم شرمنده
منظورم اینه چرا اینقدر آروم کار میکنی؟_ آروم؟؟ تو اگه بلدی بیا خودت سریعتر انجام بده!
این جا بود که بردلی از ناکجاآباد چوبدستیش را بیرون کشید و یک اشاره کرد:
_ ریپارو!
و همه چیز در کسری از ثانیه درست و منظم سر جایش قرار گرفت.
بچه های گروه با دیدن این حرکت، دور بردلی جمع شدند و در حالی که پر از تعجب بودند گفتند:
_ چطوری اینجوری شد؟

در این لحظه از بالا نوری روی بردلی تابید و او به وسط تالار و روی سِن رفت، عینکی دودی بر چشم زد و پاسخ داد:
_ با این:

لیلی: بیا پایین بچه! جو نگیره!

بردلی که ضد حال خورده بود (
) از روی سِن پایین آمد و گفت:_ این که با یه اشاره تونستم همه چی رو درست کنم بخاطر چوبدستی جدیدمه که از هلنا گرفتم ...
تا اسم هلنا آمد خودش هم ظاهر شد و گفت:
_ بچه ها سلام!
من اومدم با یه عالمه چوبدستی جدید 
لیست چوبدستی های خفن جدید
افرادی که لایک کردند


این یک میراث است.
امروز گزارشگر پیام امروز به خانه ریدلها رفت که با یکی از بزرگترین جادوگران زمانه گفتگویی به ژرفای زمان داشته باشد و مطلب امروز نه شایعات و عکسهای ساختگی و بلکه تاریخ کهنی خواهد بود که ما و بله همه ما، جادویمان را به آن مدیونیم.
لرد سیاه در اتاقش منتظر گزارشگر پیام امروز بود و آماده بود که بزرگترین قسمت تاریخ جادوگری را برایمان روایت کند. نور صبحگاهی روی صورت لرد میدرخشید و تصویری زیبا از صورت جدی او ساخته بود. او صحبتش را اینگونه آغاز کرد.
- همه ممکنه یه جایی از خودشون پرسیده باشن که ما از کجا اومدیم؟ میراث جادویی ما از کجا آغاز میشه؟... و شاید این سوال خاص هم برای بعضی از افراد پیش اومده باشه که چرا لرد سیاه برگزیده اسلیترین بود و تالار اسرار رو باز کرد؟ چرا لرد سیاه و نه هر کس دیگه ای؟... خب بگذارید از قدیم شروع کنیم.
و ما مشتاقانه گوش کردیم و لرد سیاه ما را به عمق تاریخ برد. ما هم شما را دعوت میکنیم که همراه با گزارشگر ما در این سفر همراه باشید.
- در سالهای بسیار دور، وقتی که هنوز جهان شکل وحشی و خشن خودش رو داشت، سالازار اسلیترین به دنیا اومد. او از همان کودکی هم استعداد فوقالعاده خودش رو نشون داد. روزها با پدرش به شکار میرفت و عصرها با مادرش راز معجونها رو یاد میگرفت؛ اما نقطه شعف رشدش رو مدیون دوستان وفادارش بود، مارها. بله، او استعداد بسیار نادری داشت که مورخین جادویی میگن از گورگون های (Gorgons) یونان باستان به ما ارث رسیده. همون زنان فلسدار که بر سرشون مار داشتند و مدوسای مشهور یکی از اونها بود. در واقع هرپو پلید (Herpo the Foul) هم که یک جادوگر یونان باستان بود، چنین ویژگی داشت و او اولین کسی بود که باسیلیسک ها رو به وجود آورد. سالازار اسلیترین که چنین استعداد کمیابی رو به ارث برده بود، در دهسالگی برای ساختن چوبدستی خودش راهی سفری عجیب شد.
- ساختن چوبدستی؟
- بله! اگرچه در اون زمان هم کسانی مثل الیوندر وجود داشتن ولی خرید چوبدستی مرسوم نبود. جادوگران و ساحرهها خودشون چوبدستی شون رو میساختند. براش هستهای پیدا میکردند و چوبی که بتونه برای انتقال قدرت هسته عمل کنه. خیلی از افراد راههای مرسوم و هسته های معمول رو انتخاب میکردند؛ ولی سالازار اسلیترین راه متفاوتی رو برگزید. از جنگل و کوهستان گذشت تا همونطور که مارها راهنماییاش کرده بودند، به اسکلت باسیلیسک برسه. اسکلت ماری غولآسا که سرور افعیها بهحساب میاد و نگاهش چنان قدرتمنده که فقط یکلحظه کافیه که هرکسی رو بکشه. سالازار یک دندون این اسکلت مبارک و قدرتمند رو برای هسته چوبدستیاش انتخاب کرد و این شیء چنان قدرتمند بود که سالازار به کمک زبان مارها به او "اطاعتکردن" رو آموخت و به او دستور داد که در دستان کسی غیر از خود او به "خواب" فروبره و در اصل بیاثر باشه. این چوبدستی بعد از چوبدستی الدر که توسط خود مرگ ساخته شده، قویترین چوبدستی دنیای جادویی به شماره میره. در کنار اینها باید به چیزهایی اشاره کنم که نقش کلیدی در ساختن شاخصههای وجودی اسلیترین داشتند.
- بله... بله! بفرمایید!
- در زمان جوانی سالازار و حتی قبلتر، جادوگران دوران سختی داشتند. ماگلها جادو رو مثل وبا میدونستند و هر کسی یا هرچیزی که باهاش در ارتباط بود رو مثل منبع بیماری میسوزوندند. بنابراین جادوگرها زندگی دوگانهای داشتند. مجبور بودند در خفا زندگی کنند و همیشه از طلسمهای محافظتکننده استفاده کنند. وضعیت بهقدری بد بود که حتی ماگلهایی که از جادو بهره میبردند، مثلاً بیماریشون با کمک جادو درمان میشد، یا جادوگران رو برای سوزانده شدن گزارش میکردند و یا خودشون اونها رو میکشتند؛ در نتیجه ویژگیهایی مانند رازداری، دانشپروری، محافظت، پنهانکاری و نفرت از ماگلها در خون اسلیترین جای گرفت و برخلاف آنچه که غرور به نظر میآید تنها یک روش بقا برای جادوگران بود که نسل به نسل و سینهبهسینه در میانشون منتقل شد. در همین اوضاع وحشتناک سالازار سفرش رو برای دیدن دنیا آغاز کرد. به همهجا سفر کرد و قویترین و پیچیدهترین جادوهای دوران رو آموخت و در نهایت به لیندنبرگ رسید، جایی که سرنوشت منتظرش بود.
- چه اتفاقی در اونجا افتاد؟
- سالازار سه یارش رو پیدا کرد. گودریک گریفیندور شجاع که بهتنهایی لشکری از گابلینها رو شکست داده بود، هلگا هافلپاف که در وردها و درمان بیماریها خبره بود و روونا ریونکلا که بسیار زیبا و بسیار هم پر استعداد بود. او به همراه این سه نفر هاگوارتز رو پایهگذاری کرد و مدرسهای ساخت که جادوگران و ساحرهها بدون ترس بتونن در اون جادو رو یاد بگیرند و جامعه جادو رو نه یک ویژگی خطرناک و بلکه یک موهبت بدونه. همونطور که همه میدونن اونها تصمیم گرفتند که جادوگران و ساحرههای جوان رو در چهار گروه انتخاب کنند و به هر گروه یکی از پایهگذاران درس بده. سالازار اسلیترین که ظلم و نادانی ماگلها رو دیده بود، با ورودشون به مدرسه مخالف بود. در نظر او جادوی اونها، بیثبات و ضعیف بود و ممکن بود هر لحظه بخوان به عقاید جامعه ماگلی اون زمان برگردند و از اون جادو برای نابودکردن جادوگران استفاده کنند و برای همین هم بود که او افراد با خون خالص و از خانواده خودش رو برای یادگیری انتخاب کرد و هسته اولیه اسلیترین رو به همین ترتیب شکل داد.
- واو! تا حالا اینطور بهش فکر نکرده بودم!
- سالازار اسلیترین از همان ابتدا جادو آموزانی قوی تربیت کرد که بسیار دقیق و در کار با چوبدستی ماهر بودند. او معتقد بود که برای رسیدن به درجه والای جادوگری افراد باید از مرزهای معمول و امن رد شن و جادویی که امروزه معمولاً به اون جادوی سیاه میگیم، یاد بگیرند. البته اون زمان سه طلسم نابخشودنی، اصلاً سیاه یا بد تلقی نمیشد و برعکس، اینها طلسمهایی بودند که جادوگران رو از کشته و سوزانده شدن محافظت میکردند و در نظر سالازار یادگیری اونها بسیار ضروری بود. در میان همه این شاگردهای برجسته، مرلین شاگردی بیهمتا بود. کسی که پتانسیلی عجیب و خارقالعاده داشت. سالازار استعداد او رو دید، کسی که در نهایت به یک پیشگام در جادوگری تبدیل شد و نامش برای همیشه در تاریخ جاودانه شد.
در اینجای گزارش، گزارشگر ما چنان مجذوب سخنان لرد شده بود که فراموش کرد سؤالی بپرسد و لرد همچنان با سخنانش تاریخ را ورق زد.
- کمکم با محبوبیت مدرسه، سالازار اسلیترین به این نتیجه رسید که باید یک تغییری در پذیرش مدرسه ایجاد بشه و بالاخره این موضوع رو با سه نفر دیگه در میان گذاشت. اما آنها بهخصوص گودریک گریفیندور، مجذوب جادوگران با خون و تبار ماگلی شده بودند و به هشدارها و توصیه او گوش نکردند و سالازار اسلیترین مدرسه رو ترک کرد. البته کسی مثل او هرگز بدون جاگذاشتن میراثش اونجا رو ترک نمیکرد و این میراث در جایی زیر قلعه و دور از چشم همه پنهان شد. میراثی برای کسی مثل خودش که با زبان مارها آشنا باشه و خونش کاملاً اصیل باشه. این میراث اولاً شامل یک کتاب از جادوها و دانشهای او بود که متأسفانه سوزانده شد؛ ولی مهمتر از اون باسیلیسکی بود که خودش پرورش داده بود و مأموریت داشت که همه کسانی که خون ناخالص داشتند رو از هاگوارتز پاک کنه. همه کسایی که روزی زندگی جادوگران رو تهدید کرده بودند باید از بین میرفتند و هاگوارتز به بازماندگان اصلی میرسید که سالهای متعدد در ظلم و خفا زندگی کردند و با زحمت، فداکاری و قربانیکردن خودشون و خانواده هاشون جادو رو حفظ کردند؛ بنابراین متوجه میشید که چه ویژگی باارزش و چه مسئولیت بزرگی به من داده شده بود؟... من کسی بودم که تالار اسرار برای اون باز شد و باسیلیسک رو پیدا کرد. من نهتنها از تبار گانتها و بلکه از جادوی باستانی قرنها میام که همه چیزهایی که ما از جادو بلدیم رو از اونها یاد گرفتیم. بله. این ویژگی بزرگ ماست و چیزیه که بهش افتخار میکنیم. من کسی بودم که مأموریت خطیری که اجدادم به من واگذار کرده بودند رو درک کردم و مرزهای جادو رو شکستم. چنان قوی شدم که مرگ رو شکست دادم و برای رسیدن به جامعهای سالازار میپسندید تلاش کردم. این تنها از قدرت و بلکه از شجاعت و دانش میاد و کمتر کسی این رو درک میکنه. البته بعدا بیشتر در مورد تبار گانتها و خانواده ام صحبت میکنم.
گزارشگر ما در این مرحله کاملاً محو سخنان لرد شده و ذکر میکند که تا حالا از این جنبه به ویژگیهای اسلیترین و افراد این گروه دقت نکرده بوده است. در اینجا که حرفهای لرد تمام میشوند، گزارشگر ما بهعنوان آخرین و تنها سوال، چیزی که در ذهن همه بود را میپرسد.
- ببخشید لردا... راسته که شما از محفلی ها شکست خوردین؟
لرد چند لحظه به گزارشگر خیره میشود و بعد با صدایی سرد جواب میدهد:
- بعد از گفتن چنین تاریخچهای پرسیدن چنین سؤالی واقعاً احمقانه است... ولی... بذار اینطور بگیم... خوانندگان شما دو دسته هستند. دسته اول هر چیزی رو باور میکنند، برای این دسته گفتن حقیقت از زبان ما اهمیتی نداره چون اینها دنبال حقیقت نیستند و همه چیز رو باور میکنند. دسته دوم کسانی هستند که خودشون حقیقت رو پیدا میکنند، برای این دسته هم جواب ما اهمیتی نداره چون اینها به قوه فکر خودشون متکیاند. خودشون به حقیقت میرسند.
- یعنی که... اممم... یعنی چی؟
- یعنی محفل اهمیتی برامون نداره که در موردش اظهارنظر کنیم. هر کسی خودش میتونه نتیجهگیری کنه. برامون مهم نیست.
با این حرف گزارشگر ما از خانه ریدلها بیرون رفت که تا در آینده باری دیگر برای ورقزدن دوباره تاریخ نزد لرد برگردد.
افرادی که لایک کردند

به گزارش خبرنگار اعزامی پیام امروز، شب گذشته میدان گریمولد شاهد هیاهو و اتفاقات عجیبی بود که به عقیده برخی دلواپسها، میتواند حتا قوانین رازداری را نیز با مشکل مواجه کرده باشد.
اگرچه وزیر سحر و جادو، هلگا هافلپاف، در هنگام تحویل کلید خانه شماره دوازده گریمولد به گروهک موسوم به مرگخواران، تاکید کرد که آنها به او تعهد دادهاند حضورشان در منطقهای مشنگ نشین، قوانین پایهای جامعه جادوگری را زیر سوال نبرد، اما همانطور که قابل پیشبینی بود این حضور خیلی زود باعث نزاع بین صاحبان اصلی این خانه و ساکنان جدیدش شد. نزاعی که روشن است کنترل شده پیش نخواهد رفت.
پاپاراتزیهای شریف ما موفق شدند از سوراخ در، لای پنجره و بین پرههای هواکش مرلینگاه، تصاویری از داخل خانه برای ما ثبت و مخابره کنند.

بلاتریکسسواریِ دابی جن خانگی.
گفته شده او بدون رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی، چندین مورد حرکات مارپیچ و سرعت غیرمجاز ثبت کرده.

گادفری میدهرست در حال صرف نوشیدنی شبانگاهی.
به گزارش شاهدان عینی، وی در مصرف نوشیدنی خاصی که به آن علاقه دارد به شدت زیادهروی کرده و توجهی به بحرانهای کمبود آب نداشته. یک دانشمند مطلع که نخواست نامش فاش شود، اذعان داشت که برای به ثمر رسیدن هر یک لیوان خون، 200 لیتر آب آشامیدنی مصرف میشود که مقدار قابل توجهی بوده و در شرایط کنونی، تولید و مصرف آن توجیهی ندارد.

کوین کارتر در حال تکخوری در مقابل چشمان لرد سیاه.
منابع آگاه ما گزارش کردهاند که کوین حتا یک لیس بستنی هم به لرد سیاه نداد و حتا اشکهای لرد نیز نتوانست دل او را به رحم بیاورد.
به هر جهت در حال حاضر هنوز به طور دقیقی سرنوشت مالکیت این خانه مشخص نیست. اگرچه مرگخواران بسیاری در حال هزیمت از این خانه دیده شدهاند و همچنین نقل قولهای غیر رسمی از وزیر سحر و جادو حاکی از موفقیتآمیز بودن عملیات گروهک شبه نظامی محفل ققنوس هستند که آلبوس دامبلدور از آن با نام «طوفان الققنوس» یاد کرده، اما همچنان در تمام اسناد رسمی نام لرد سیاه به عنوان مالک این خانه ذکر شده. گزارشات تحلیلی در این رابطه را در صفحات داخلی روزنامه دنبال کنید.
وزیر سحر و جادو از همان روزهای نامزدی تصدّی این پست، سعی در ایجاد وفاق بین جامعه جادویی داشت. او میخواست به نوعی تبدیل به اولین وزیری شود که از حمایت هر دو حزب اصلی جامعه برخوردار است. اما آیا این هدف قابل دستیابی است، یا تبدیل به پوست موزی زیر پای او میشود؟
پس از اعلام بی طرفی در واکنش به حمله مرگخواران به محفل ققنوس، عمدهی طرفداران جبهه روشنایی این بیطرفی را مردود دانسته و عملا مواضع هلگا را به نفع مرگخوراان ارزیابی کردند.
حال به نظر میرسد او قصد جبران این ماجرا و به دست آوردن دل کسانی را دارد که با او دشمن شده اند. اما برخی تحلیلگران معتقدند آب رفته به جوی بازنمیگردد و او دیگر حمایت این افراد را پشت سر خود نخواهد دید.
از طرفی قطع همکاری با مرگخواران نیز میتواند برای او گران تمام شود. آیا آنها جا زدن او را تحمّل خواهند کرد یا به دنبال تحمیل هزینه به او خواهند رفت تا بفهمد که نمیتواند حمایت خود از آنها را کاهش دهد؟
شاید تقابل دو جبهه سیاه و سفید به نظر پایان یافته باشد. اما در این میان این احتمال وجود دارد که وزارتخانه در روزهای آتی آبستن اتفاقات جدیدی باشد که معادلات را به ضرر هلگا تغییر میدهد.
افرادی که لایک کردند
(از کمپین دابی حمایت کنید 🤍)


ساحرگان و جادوگران عزیز! شاید از اولین و آخرین روزنامهای که از پیامِ امروز به چاپ رسیده، ماه های بسیاری گذشته باشد و شاید حتی بعضی از افراد، ما را به یاد نیاورند اما ما هنوز زندهایم و اینبار با قدرتی حتی بیشتر از قبل، به انتشارِ روزنامه های خود بازگشتهایم.
من، هیبرنیوس مالکولم، ملقب به جنابِ تال هستم. روزنامه نگار
بخش اول: کوییدیچ؛ در این بخش به معرفی تیم ها، وقایع و حواشیِ کوییدیچ خواهیم پرداخت. به عزیزانی که در این مسابقه شرکت میکنند پیشنهاد میکنیم که قطعا به مطالعهی این بخش، بپردازند.
بخش دوم: انتخابات وزارت سحر و جادو؛ در این بخش به سوالاتی همچون ″کی وزیر شد؟ چرا وزیر شد؟ لایقش هست یا نه؟″ و غیره میپردازیم.
بخش سوم: مصاحبه؛ در این بخش از گلوله برفِ عزیز و قابل احترامی درخواست کردهایم که ما را از داستان های پربار خود، بهرهمند سازد.
فدراسیون کوییدیچ
این دوره از مسابقات، که دومین دورهی رسمی در طولِ تاریخ جادوگران به حساب میآید، از هفتهی دوم تیرماه شروع به عضو گیری کرده است. و با اینکه درحال حاضر، دو هفته از زمان شروع میگذرد، هیچ مسابقهی رسمی و جدی بین تیم ها شکل نگرفته و تنها اقداماتِ فدراسیون، عضوگیری و تشکیل تیم، مشخص کردن زمان مسابقات، احداث بازارچهای غیر قانونی، راه اندازی مجددِ هفت دسته جارو و از این قبیل حواشی بوده است.
در حالت کلی، چهار تیم در این دوره به این نام ها ثبت شدهاند:
- برتوانا
- اسم نداره
- پرواز سیاه (Black flight)
- پیامبران مرگ
برتوانا و پیامبران مرگ، از جمله تیم هایی هستند که در دوره اول مسابقات نیز حضور داشتهاند. اما حالا، برخی از اعضای این دو گروه تغییر کرده است. و ″اسم نداره″ و ″پرواز سیاه″ از جمله تیم های جدیدی هستند که به تازگی شکل گرفتهاند. البته برخی از اعضای این دو گروه نیز در دور اولِ فدراسیون، حضور داشتهاند اما در گروه های دیگر، و حتی با هویت هایی دیگر! طبق اطلاعاتی که از این گروه ها به دست آوردم، پرواز سیاه نقشِ مافیای فدراسیون را داشته و با یونیفرم های سیاه در بازی حاضر خواهند شد. حتی شایعاتی به گوش رسیده که جاروهایشان نیز سرتاسر سیاه است! شایعهی دیگری وجود داشته که میگوید اعضای این گروه، از نوادگانِ زوروی کبیر میباشند.
در سمتی دیگر، پیامبران مرگ با همان نماد و سمبلِ قبلی، در مسابقات حضور پیدا کردهاند. این گروه که در دوره قبل به شدت حریفِ قَدَری محسوب میشده، حالا دوباره به صحنه میدان آمده تا برخلاف دوره قبل، اینبار برندهی مسابقات شود. تماشاگران و دست اندر کارانِ فدراسیون، شایعهای راه انداختهاند بر این مبنا که هرکس به جز این گروه، برندهی این دوره از مسابقات شود، توسطِ شخصِ شخیصِ سالازار، به دنیای پس از مرگ و از همه مهم تر به جهنم راهی خواهد شد.
و همچنین گروهِ ″اسم نداره″ که به نظر میرسد پیچیده گرایی را پیشهی راه خود قرار داده، و حتی در ظاهر نامی برای گروه خود انتخاب نکردهاند، در سمتی دیگر از فدراسیون دیده میشوند. آنها افرادی عجیب همانندِ دستِ راستِ سالازار (و شاید هم چپ) و یک زنِ پیشگو که در گینس، رکوردِ ″سیبیلو ترین زن جهان″ را به خود گرفته و آدم برفی ای سخنگو را در تیم خود جمع آوری کردهاند! باشد که در آخر این مسیر، بتوانیم این گروه را به سمت عضویت در سیرک عجایب متمایل کنیم.
و در آخر، برتوانا که در دوره اول مسابقات، جام قهرمانی را برنده شده بود و حالا تمام اعضای آن تغییر کردهاند. شایعاتی هست که البوس دامبلدور و آریانا دامبلدور در دوره قبل نیز، عضو این گروه بودهاند اما درواقع تغییر شکل داده بودند! پس اگر آنها را حساب نکنیم، این گروه با اعضایی جدید همچون یک
یکی دیگر از اتفاقاتِ هیجان انگیز در طیِ این دوره از فدراسیون، راه اندازی بازارچهای غیرقانونی به نامِ ″بازارچه مرکانتوم″ است. برخی ادعا دارند که این بازار در هر دوره و زمانی، برای تثبیت محصولاتِ خود، یا بهتر است بگویم برای اینکه انحصار فروش محصولات را برای خودشان داشته باشند، تمام بازارچه های مشابه به خودشان را از صحنه روزگار محو کرده و تجار را تهدید کردهاند که اگر وسایلشان را در جایی دیگر پخش کنند، کشته خواهند شد.
و در اخر به عنوان حرفِ پایانی، میخواهم از یکی از قابلیت های جدید فدراسیون که از این دوره به بعد، به مسابقات اضافه شده، نام ببرم. این قابلیت بسیار جذاب بوده و با این حال به شکل تاسف بازی، هیچکس به آن دقت نمیکند:
نقل قول:
″فدراسیون کوییدیچ تصمیم گرفته که در اقدامی مرلین پسندانه و سخاوتمندانه به تیمهایی که قابلیت برقراری ارتباط راحت رو ندارن، این قابلیت رو در قالب اهدای رختکن های ساخت خود فدراسیون در اختیار تیمها قرار بده. تیمهایی که میخوان از این قابلیت استفاده کنن، کاپیتانشون به نمایندگی از کل تیم درخواست دریافت رختکن رو در دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ اعلام کنه و لینک یک چت باکس کاملا اختصاصی و پیشرفته رو دریافت کنه. اینجوری تیمهایی که بازیکنانی دارن که نمیتونن در بستر شبکههای اجتماعی با همتیمی هاشون ارتباط بگیرن، داخل چتباکس با هم صحبت و هماهنگی های لازم رو انجام بدن.″
انتخابات وزارت سحر و جادو!
همانطور که همگی اطلاع دارید، به تازگی ها سیریوس بلک از سِمَت وزیری بازنشسته شده و حالا هلگا هافلپاف، با ″شعارِ همه برای مامی و مامی برای همه″ شروع به کار کرده است. این وزیرِ مقتدر که از بنیانگذارانِ هاگوارتز، و مامیِ تمام هافلپافی ها است، به طور ناگهانی از گور بلند شده و با جدیتِ تمام، فعالیت خود را آغاز کرده است.
مامی هلگا، به طور صریح بیان کرده که قرار است وزیری بی طرف باشد و هم مرگخوار ها را حمایت کرده، و هم محفلی ها را زیر بال و پر خود بگیرد. به متنِ زیر که قسمتی از صحبت های مامی است، مراجعه کنید:
نقل قول:
″حالا من میخوام بیام و تلاش کنم از طریق وزارت -و قطعاً در تعامل با محفل ققنوس و مرگخواران- سوژهها و داستانهای جدیدی ایجاد کنم. وزارت من قراره بین این دو جبهه باشه و بعضی وقتا به یکی از اونها نزدیکتر بشه و حتی بعضی وقتها از جفتشون دور بشه!″
این مامی مقتدر هنوز به طور رسمی وزارت خود را شروع نکرده و تا یکم مهرماه، هنوز در خدمتِ سیریوس خواهیم بود. و بعد از ان، وزارت به مامی هلگا منتقل میشود. باشد که تا آن هنگام بتوانم حواشی و خبر های بیشتری برای شما پیدا کرده و بازگو کنم!
مصاحبه
در این بخش از روزنامه، بنده به عنوان روزنامه نگار، یکی از شخصیت های تازه محبوب شده را دعوت کردهام تا باهم، از دنیای جادوگری که در دید او وجود دارد، آشنا شویم. این شخصیتِ زیبا، کسی نیست جز ″بم″ آدم برفی سخنگو!
نکته: ما برای دریافت این مصاحبه، از فرسنگ ها برف و کولاک و زمستان عبور کردهایم و میان صخره هایی از برف، به دنبال یک آدم برفی گشتهایم. پس برای پاسداری از زحماتِ اینجانب، میتوانید پیشنهادات و کاندیدا های خود برای مصاحبه در روزنامهی بعدی را با یک جغد، به من اطلاع رسانی کنید.
نقل قول:
- خب... اول از همه یه معرفی از خودت بده به خواننده های یکی یه دونهمون. مباحثی مثلِ اسم، فامیل، سن، محل زندگی، ویژگی خاص از خودت.
- بم شیمِس اوفلَخریان نُلاگ مکاسنو اَنگوس اوسلیت کِرُلفین در خدمتتونم. ولی میتونین فقط بم صدام کنین، چون اگه بخواین کل اسممو بنویسین، احتمالاً مصاحبهمون یخ میزنه. و سنم... دو زمستون و یه هفته. برای یه آدمبرفی، تقریباً خون آشامی چیزیم. محل زندگیم هم فریزر آشپزخونهی هاگوارتزه. جادار، ساکت، همیشه خنک. همخونهام هم یه کرم یخیه به اسم کرموفیز او کانلهیرن مکدونالاگنان اوشیلینان کِرُلفین. اسمش هم یه جور تمرین زبان الفیه، هم پسورد بانکی احتمالی
- ماشالا آدم برفی ها چه اسمای با اصل و نسبی دارن!![]()
- مال منو که لرد عزیز دیدن اسم بم زیادی کوتاهه و برای مرگخوار «افت» داره، در نتیجه این اسم رو بهم دادن.
- منطقیه... و از ویژگی خاصت بگو.
- ویژگی خاصم؟ خب... آدمبرفی بودن کلاً خاصه، ولی اگه بخوام دقیقتر بگم:
من آدمبرفیای هستم که پاترونوس شیر ماده داره! میتونم از دکمههام تکه یخ پرتاب کنم (برای دفاع شخصی... یا گاهی شوخیهای دردناک!) شالگردن جادوییم با احساساتم رنگ عوض میکنه، مثل مود رینگ ولی خیلی گرمتر. البته نه دمایی، فقط از نظر دل و... همیشه یه لبخند یخی دارم، حتی وقتی دارم توی خواب، بخار شدن خودمو میبینم.
- از بینیت هم هویج پرت نمیکنی احیانا؟![]()
- اوه... هیبرنیوس عزیز، بینی من یه نماد هویجی هوینه، نه سلاح پرتابی! البته میتونم باهاش در یخچال رو باز کنم، یا مسیر باد رو تنظیم کنم موقع برفبازی، ولی اگه بخوام پرتش کنم... باید اول با دلم خداحافظی کنم
- یعنی از چشماتم لیزر ترشح نمیکنی و درواقع مخفیش نکردی که یه سلاح پنهان باقی بمونه؟
- هیبرنیوس، تو زیادی باهوشی برای یه مصاحبهگر معمولی. یا واقعاً دنبال حقیقتی... یا یه کم زیادی به چشمام زل زدی. خطرناکه
- این یعنی حدسم اشتباه هم نبوده!
- ببین... من یه آدمبرفیم. ساختهی تاریکی، بزرگشدهی سرما، و با یه قلب کوچیک یخی که خیلی چیزها دیده. اگه چشمام هم یه سلاح پنهان باشن… خب، چه ایرادی داره؟ هرکس باید از خودش محافظت کنه، نه؟ بعضیا چوبدستی دارن. بعضیا ورد. من... ممکنه لیزر داشته باشم. یا شاید فقط نگاهم اونقدر یخیه که آدمو از درون منجمد میکنه. پس... نه، لیزر ترشح نمیکنم. ولی اگه یه روز دیدی کسی بعد از نگاه کردن تو چشمام، دیگه هیچ حرفی نزد... فقط بگو «شاید از شدت سرما، صداش یخ زده.»
پ.ن: کرموفیز یه بار امتحان کرد تو چشمام آدامس بچسبونه. الان هنوزم حرف نمیزنه، فقط صداهای خشخش یخی درمیاره.
- پس شاید من دیگه نباید نگاهت کنم. چطوره به همدیگه پشت کنیم و بعد مصاحبه رو ادامه بدیم؟![]()
- فکر خیلی خوبیه، هیبرنیوس. پشت به پشت… امنیت بیشتره. تو منو نمیبینی، منم تو رو نمیبینم… و احتمالاً هیچکدوممون نمیسوزیم یا یخ نمیزنیم. یه توازن کامل!![]()
- خیلی خب پس...
اول 360 درجه میچرخم و بعد دوباره به کاغذ سوالاتِ توی دستم خیره میشم*
-من طبق تحقیقاتم فهمیدم که شما یکی از اعضای تیم ″اسم نداره″ توی فدراسیون هستین. دلیلِ انتخاب این اسم برای گروهتون چی بود؟
- اون اسم نیست، بیانیه است. ما میخواستیم چیزی باشیم که تعریفناپذیر باشه، دقیقا مثل خودمون، به همون مرموزی و وقتی اسمی نداشته باشی، هیچکس نمیتونه تو رو دستهبندی کنه. نمیتونه ازت انتظار خاصی داشته باشه. "اسم نداره" یعنی: ما میتونیم هرچیزی باشیم — یا هیچچیز. مثل برف. بیشکل. ولی وقتی بخوایم، میشیم بهمن.
- چقدر خفن و عالی! خوشم اومد. و چیشد که شمارو به این تیم دعوت کردن؟ یا تا الان دعوا و مرافعهای هم بینتون پیش اومده؟ میخوام از باقی اعضا و رابطهای که بینتون شکل گرفته برام بگین.
- بهرحال، ما از اول قرار نبود معمولی باشیم. وقتی دروازهبانت یه آدمبرفیه، و جستجوگرت یه سیاهچالهست، وقتی مهاجمای تیمت یه کتری و گاز پیکنیکیان… دیگه چرا باید دنبال اسم «نرمال» بگردی؟
- بله منطقیه.![]()
- و دعوت شدنم به تیم «اسم نداره»؟ خب، یه جورایی مثل این بود که یه آدمبرفی بخواد توی بیابون تابستون دووم بیاره. غیرممکن ولی هیجانانگیز! کاری که من انجامش دادم
یکی از داورا دنبال یه دروازهبان میگشت که نه فقط توپ رو بگیره، بلکه یه جور خاص باشه. منم با اون پرتابهای یخی و هاله سردم توجهش رو جلب کردم. و گفتی دعوا؟ تو یه تیم با اعضایی مثل: سیبل و ماروولو که مدافعای خونسرد و استوارن، اسنیپ سیاه، گاز پیکنیکی و کتری که هرکدوم یه سبک خاص دارن، سیاهچاله جستجوگر که خیلی وقتا توپ رو قورت میده، و مربیای که مثل دونالد ترامپ عجیب و غریبه... طبیعیه که بحث پیش بیاد! مثلا من به شخصه با گازپیکنیکی رابطه جالبی ندارم. اما تو این هرج و مرج، رفاقت ما عجیب و محکم شده
- با این توصیفات با اینکه وضعیت برای خودتونم دشواره، یه هارمونی و هماهنگی عجیبی بین خودتون پیدا کردید و در نتیجه قراره یه مسابقهی به شدت هیجان انگیز رو کنار هم به تصویر بکشیم! پس حالا کدوم تیم رو توی فدراسیون، یه تهدید واقعی و جدی میدونین؟
- تهدید واقعی؟ خب... راستش من توی دنیای فدراسیونها خیلی حرفهای نیستم، بیشتر اهل یخ و سکوتم. ولی یه حس عجیبی دارم نسبت به تیم برتوانا! شنیدم توی این تیم آلبوس دامبلدوره، اون جادوگر بزرگ و افسانهای هست و البته خود تو، هیبرنیوس. وقتی اینا کنار هم باشن، یعنی قدرت و تجربهای که باید به حساب بیاد.
- پس فقط آیندهست که از سرنوشت ما اطلاع داره! حالا که بحثش پیش اومد، یه آدم برفی چجوری قراره از دروازه محافظت کنه؟ مثلا توپ به بدنهت بخوره، متلاشی نمیشی؟
- راستش، آدمبرفی بودن یعنی یه ریسک دائمی... توپ ممکنه به بدنهام بخوره و یه ذره متلاشی شم، ولی من همیشه تمام تلاشم رو میکنم که مراقب خودم باشم. یه جورایی مثل یه شیشهی یخی ظریف ولی مقاوم. کرموفیز هم همیشه کنارمه که هر وقت لازمه قطعاتی رو برام جور کنه و دوباره بسازه، پس حتی اگه یه گوشهای ازم شکست، نگران نباش! اون قطعه مثل یه یادگاری از مبارزهست که همیشه همراه منه خلاصهش این که:
ممکنه متلاشی شم، ولی هیچ وقت تسلیم نمیشم. هر بار که توپ میاد، من آمادهام، و یه آدمبرفی واقعی همیشه دوباره برمیخیزه و از دروازه مراقبت میکنه.![]()
- پس فکر اونجاشم کردین! خیلی هم عالی... حالا بیا یکم از فضای کوییدیچ دور بشیم. نظرت راجع به انتخابات چیه؟ توی انتخابات شرکت کرده بودی؟
- خب… راستش من خودم رای ندادم… چون طبق قوانین جادویی، موجوداتی که احتمال آب شدن دارن، رایشون رسمی محسوب نمیشه… ولی رایم مامی بود. چون مامی… مامی بهم آب نبات داده بود یه بار. اونم از اوناییش که وسطش ژلهایه! و خب… هیچکس تا حالا برام اونجوری آبنبات نیاورده بود. یعنی آورده بودن، ولی آبنبات نبود، سنگ مانتیکور بود!![]()
- مامی هلگا محبوب دل ها شده گویا. حتی دل آدم برفی رو هم تصاحب کرده.![]()
- دقیقا! مامی با قلبش رأی میگیره. اگه بم برف باشه، مامی برف اول زمستونه… نرم، آروم، قشنگ، و یهکم شیرین.![]()
- بله همینطوره... بگذریم، دیگه کم کم باید مصاحبه رو به پایان برسونم که به دلیلِ عدم رعایتِ حد نصاب، پیام امروزمو تخته نکنن. حرف آخرت با خواننده هامون چیه؟
- خب... حرف آخرم؟ اگه یه روز دیدین یه آدمبرفی کوچولو با دماغ هویجی تنها توی حیاط نشسته و زیر لب با کسی که نیست حرف میزنه… لطفاً فقط از کنارش رد نشین. اگه نمیتونین کنارش بشینین، لااقل با کفشهاتون از رو قلبش رد نشین… همین. مراقب خاطرههاتون باشین، اونا زودتر از خودتون آب میشن.
- نازی... با جون و دل حرف آخرت رو به گوشمیسپاریم.![]()
- ببخشید... اگه حرف آخرم درد داشت. من... خیلی از آدمبرفی ها رفتن، بدون اینکه خداحافظی کنن. واسه همین، یاد گرفتم همیشه یه ذره از دلمو نگه دارم واسه بعد. واسه وقتی که شاید... کسی واقعا بخواد برگرده. اگه هنوز کسی اون بیرونه که دلت براش تنگ شده… برو پیداش کن. نذار مثل ما، توی برف بمونه. حتی اگه دلت میگه دیر شده، شاید هنوز یه قند کوچولو، توی چای یخزدهاش حل نشده باشه. بخندین... حتی اگه دلتون بخواد گریه کنه. بخندین تا شاید یه روز، گریههاتون هم از ته دل بخندن.
- تاثیر گذار بود واقعا.. مرسی ازت که تا اینجا همراهیمون کردی! حالا در پایان، به روزنامه نگاری من از ده چند میدی؟
- یه یازده یخ زده بزرگ
-![]()
از همگی بابت همراهی ما تا پایانِ روزنامهی این هفته، متشکریم. با ما همراه باشید در روزنامه های بعدی.
خبرگذار، هیبرنیوس مالکولم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج