سوژه جدید
نمای داخلی سردترین و تاریکترین راهروی آزکابان پیش روی ماست. راهرویی که در انتهای آن، نه خبری از چهارپایه و طناب دار است، نه خبری از صندلی برقی و مرگ با شوک الکتریکی. حتی شاید بهتر میدانستیم همچون دوران تسلط ماگلها بر جادوگران، ما را به آتش میسوزاندند.
نه. هیچ یک از اینها انتظارمان را نمیکشد. یکی از بدترین انواع مرگها در اتاق انتهای راهرو منتظر ماست. اگر لایق حکم اعدام باشیم، یک بوسه کارمان را یکسره میکند. بوسهای طولانی و بیتوقف. بوسهای که طی آن، بیخبر از میدانها و چهارراههای جورواجور شهر و به دور از هرگونه هیاهو، دیوانهسازی رویمان خم میشود و تا میتواند مک میزند.
دلمان نمیخواهد چنین مرگی را تجربه کنیم، اما نیرویی ما را به جلو حرکت میدهد. گویی دستی نامرئی پشتمان را میفشارد و زیر گوشمان زمزمههای چندشآوری میکند. "برو... مقاومت فایده نداره..."
میخواهیم برگردیم و به او بگوییم "هر چه بخواهی به تو میدهم اما از خیر ما بگذر..."
اما انگار هیجان او را بیشتر میکنیم و زمزمهی دیگری از او میشنویم که میگوید: "من فقط همین یک چیز را از تو میخواهم... برویم آن پشت و ..."
اضطراب و یأس به حدی رسیده که دیگر نمیخواهیم ادامهی حرفهایش را بشنویم. تسلیم سرنوشت خود میشویم و آهسته در انتهای راهرو به تنها اتاقی که سمت راستمان میبینیم زل میزنیم.
اولین چیزی که نگاهمان را به خود جلب میکند، فرش پارسی لاکی غبارگرفته و تکیدهای است که کف اتاق را میپوشاند. در گوشهای از اتاق، تلویزیون سیاهرنگ 30 اینچی خستهای را میبینیم که خاموش، منتظر تماشای قربانی بعدی است. یک تخت فلزی رنگ و رورفته با یک تشک دونفره کهنه کنار دیوار به چشم میخورد که ملحفهای گلدار روی آن کشیدهاند. یک بخاری گازی با لولهی آلومینیومی پیچخورده میبینیم که روشن است و پت پت میکند. پنکه سقفی هم دارد اما خاموش است و ظاهراً استفادهای ندارد. آن وسط هم سفرهای یکبار مصرف پهن است و چند شیشه نوشابه نیمهپر (خانواده و تکنفره) خودنمایی میکنند.
گویی دستی نامرئی تلویزیون را روشن میکند. مردی تپلو و سیبیلدار با عینک سیاه آن وسط صفحه تلویزیون ایستاده و دارد برایمان میخواند:
روی رقص شاپرک، زیر بارون چشات
دل من میلرزه واسه بوسه رو لبات؛ واسه بوسه رو لبات
همه چیز روشن است. قرار است کارمان تمام شود.
------------
نویسنده از "ما" میکشد بیرون و بالاخره معلوم میشود "او" چه کسی است. آنتونین دولوهاف، از خطرناکترین مرگخواران لرد ولدمورت به اتاق بوسه احضار شده بود. در چهارچوب ایستاده بود و منتظر بود قدم بعدی برایش برداشته شود.
صدایی در اتاق بلند میشنود: Give me some sugar
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


یــــــــــــــــس!

به دختر نگاه کرد و گفت :
"عمرا اگه باهات بیام من همین جا میشینم تا محکومیتم تموم بشه."
اما قبل از اینکه بتونه برش داره آنتونین برش داشت و بازش کرد. (زندان نیست که هتله هر کی هرکاری میخواد میکنه)


) و نگهبانان آزکابان کاملا با احترام با او برخورد کردند و به درون زندان راهنماییش کردند.

نگاهی به یکدیگر انداختند. معاون لبخند کمرنگی زد و گفت:
میدونم همین نبود و گند زدیم به جمله ی ایشون.
... صد دفعه بهت گفتم منو نباید ماچ کنی باید زندانی هارو ماچ کنی!
کروشیو! زودتر بگو چرا اومدی بیشتر از این وقت ما رو نگیر. اسمتم بگو انقد نویسنده مرگخوار تازه وارد، مرگخوار تازه وارد نکنه خاطرمون مکدر شد.


