اراذل و اوباش گریف
vs
wwa
پست آخر:
زمان حال- مسابقه تف تشت و wwa
صدای هیاهو سرتاسر ورزشگاه رو پوشونده بود. جایگاه تماشاچی ها مثل همیشه پر بود از علاف هایی که کاری جز حضور بهم رسوندن در ورزشگاه و جیغ و داد و تخریب اموال عمومی نداشتن. باید بهشونم حق داد. در هر صورت جرو سیاهی لشگر بودن و کسی بهشون محل نمی ذاشت و باید به جور عرض اندام میکردن. حالا چه با فحش داد چه پرتاب لنگه کفش و دمپایی طرف بازیکن ها.
همون لحظه صدای گزارشگر تو ورزشگاه پیچید.
نقل قول:
- گیدیون از تیم اراذل رو میبینیم که یه توپ بازدارنده گوگولی می فرسته طرف جمیله که رو حاروش وایساده و داره خودنمایی میکنه برای ملت...و خب نشونه گیریش خیلی خوب نیست و از بیخ گوشش رد میشه و اوه خورد به هاگرید.
کاملا طبیعی هم بود که توپ صاف میخوره تو توده گوشتی شکم هاگرید و زرتی برگشت میخوره تو چش و چال تماشاچی های بدبختی که جلوتر از بقی نشسته بودن و تبدیل میشن به گوش کوبیده.
آرتور از اونطرف زمین نعره زد:
حواستو جمع کن مرتیکه بوقی!

صدای یوآن به گوش رسید:
نقل قول:
کاپیتان تیم اراذل داره با گیدیون جر و بحث میکنه. بهشم حق می دم...چرا باید یه نفر وقتشو برای کسی مثل جمیله تلف کنه که جز رقیصدن خاصیت دیگه ای نداشته تا حالا؟
صدای اعتراض طرفداران wwa و اراذل بلند شد.جمیله دوست داشتن به هر حال. ولی چون تعداد طرفدارای اراذل زیاد نبود تو صدای اعتراض طرفدارهای wwa خفه شد و داور به شصت پاش هم حسابشون نکرد.
نقل قول:
- مرگ و هاگرید شونه به شونه هم پرواز میکنن. به نظرم هاگرید خیلی دل داره یا شایدم به خاطر اینه که عقل نداره داره با مرگ کورس می ذاره... هرچند از من بپرسید برای اینه که ایده ای نداره کجا باید دنبال گوی زرین بگرده...هارهارهار!
دوباره صدای اعتراض بلند شد ولی انقدر رقابت فشرده بود که بچه های هیچکدوم از دو تیم گوششون بدهکار حرف های گزارشگر نبود. البته در مورد برایان نمیشد خیلی مطمئن بود. چون کلا دروازه رو ول کرده بود رفته بود تو جایگاه تماشاچی ها تا به راه خوبی و درستی هدایتشون کنه. هیچ هم گوشش بدهکار نبود که سر راه ملت ایستاده و نمی ذاره روند مسابقه رو ببینن. کلا علاقه به هدایت و روشنگری انسان ها از ویزگی های بارز اون مرحوم مسلم برایان بود.
چیزی که خیلی اون لحظه اهمیت داشت پیدا کردن گوی و تموم کردن مسابقه بود. آرتور یه بار دیگه از اینطرف زمین سر پاندا که داشت در کمال آسایش پفک نمکیش رو میخورد نعره زد حواسش به مسابقه باشه و یه اردگی هم نثار آستریکس کرد که داشت از بغلش رد میشد چون صرفا دیوارش رو کوتاه تر از بقیه می دید. بعد چوبشو برداشت بره سر وقت توپ های بازدارنده بلکه تا قبل از اتمام مسابقه موفق بشه یکی دوتا کله بشکنه.
فلش بک- چند روز قبل مدرسه بوباتون موازی
دوربین روشن شد و از بین راهروهای تاریک مدرسه عبور کرد تا بر ابهت صحنه اضافه کنه. مشعل های روشن روی دیوارها می سوختند و انعکاس نورشون روی دیوارها فضارو وهم انگیزتر میکرد. در انتهای یه راهرو باریک شخصی دیده میشد ک مقابل یه مشعل ایستاده بود و مرتب بالا و پایین می پرید. دوربین با یافتن سوژه جدید سوژه اصلی رو فراموش کرد و پیچید اینطرف و با بابا برقی رو به رو شد که سعی میکرد با پریدن و فوت کردن همزمان مشعل اون رو خاموش کنه.
- مصرف بی رویه خیلی کار بدیه!

دوربین که دید اشتباه گرفته دوباره مسیرش رو عوض کرد تا خودش رو به سرسرای ورودی برسونه. جاییکه خانم ماکسیم سرایدار ژولی پولی مدرسه درحالیکه کیسه های آشغال دستش بود غرغرکنان داشت می رفت بذارتشون دم. همینکه خانم ماکسیم پاشو از در گذاشت بیرون، 7 تا کله به ترتیب از پشت دیوار ظاهر شدن. بعد یواشکی و به ترتیب از در وردی که باز مونده بود خزیدن بیرون سمت حیاط مدرسه. ولدمورت تو این دنیای موازی خیلی مقرراتی بود و اصرار داشت سر ساعت 9 همه باید خواب باشن و کسی تو راهروها نباشه چون ممکن بود دامبلدور خبیث از تو سطل آشغال بیرون بپره و بخورتشون.
بچه ها سریع و بی سر و صدا خودشونو کشوندن تو حیاط و از پشت سر ماکسیم رد شدن که با مامور نظافت شهرداری گرم گرفته بود.
بچه ها هر چند قدم جلو میرفتن بعد می ایستادن و دور و برشون رو با دقت نگاه میکردن و دوباره پاورچین دنبال هم میرفتن تا اینکه رسیدن به محوطه بازی که اول ورودشون به این دنیا ازش سر درآورده بودن. محل کار جدید مرگ!
آرتور ایستاد و بقیه که داشتن پست شرش راه می رفتن خوردن بهش.
- حالا کجا گذاشتیش؟

مرگ که پشت همه راه می رفت مبادا از ابهتش کم بشه رسید جلوی ارتور و با دستش به یه سمتی پایین پرچین اشاره کرد. ملت که کلا یواش بودن یادشون رفت مثل اسب دویدن طرف بوته ها. ولی پایین بوته ها خبری نبود جز چندتا شاخه گل که مرگ با ناشی گری و بی سلیقگی هرچه تمامتر کاشته بود کنار هم.
آرتور با سوظن به اطراف نگاه کرد
- پس کوش؟

مرگ خیلی مخترص جواب داد:
- توی زمین.
ملت با تعجب به همنگاه کردن. بعد دوباره به جایی که مرگ نشون داده بود نگاه کردن. بعد دوباره به مرگ نگاه کردن و انگار یه چیزی تو ذهنشون جرقه زد.
- دفنش کردی توی زمین؟ توشم گل کاشتی اونوقت؟
مرگ:
استریکس خیلی شاکی شد. اون تابوت عتیقه، یادگار اجداد نارنینش محسوب میشد و حالا مرگ ابله برداشته بود و توش رو پر از کود و ات و آشغال کرده بود و این گل های زشت و وارفته رو کاشته بود. اومد جلو بزنه فک مرگ رو پیاده کنه که مرگ لیستش رو دراورد.قبلا یه بار ثابت کرده بود می تونه خون اشام هارو هم جوون مرگ کنه. گیدیون از در مصالحه دراومد.
- خب چرا آخه؟
- چون فلسفه تابوت دفن شدنه دوست زمینی من!
فلش فوروارد-ادامهی بازی
روی هم رفته اوضاع تیم اراذل خیلی رو به راه نبود. مرگ جون به جون شده بود انقدر دور زمین چرخ زده بود تا اثری لز گوی زرین ببینه ولی نتیجهای ندیده بود. بقیهی اعضای تیم هم از نفس افتاده بودن، ولی متاسفانه بهشون ثابت شد که هنوز اوضاع میتونه از اینم بدتر بشه. ناگهان دریچه ای از بالای سرشون باز شد هرچی کس و ناکس و جک و جونوور توی دنیای موازی که اراذل از ته دل آرزو میکردن هیچوقت دوباره مجبور به دیدنشون نباشن پایین ریخت. گل سر سبد داستان، دامبلدور شرور، آخرین نفر پرت شد سر کوه تلمبار شدهی شخصیتهای دنیای موازی. اگه این هنوز به اندازه کافی بد نبود، یه پرتال دیگه از اونور زمین ورزشگاه باز شد و یک دسته دیگه از اون یکی دنیای موازی به ورزشگاه هجوم آوردن. غولهای غارنشین از شدت هیجان نعره میزدن و اینطرف و اونطرف دوان، هرکی رو که میتونستن زیر پاهای غول پیکرشون له میکردن. از لابلای پیکرهای بیرون ریخته از دنیای موازی دومی، ولدمورت دلسوز و مهربان بیرون اومد.
زمین بازی تبدیل به جنگ تمام عیاری شده بود که بیا و ببین. سگ میزد و گربه میرقصید. بهتر بگم براتون، سگ میکشت و گربه میخورد. دامبلدور خبیث و ارتشش با سیلی از طلسمهای شوم به تماشاچیها و ارتش ولدمورت دلیر حمله کرده بودند. چشم بود که در میومد و دل و روده بود که روی زمین میریخت. ارتش ولدمورت شجاعانه مقابل به مثل میکرد و سایر اعضای بدن بود که میریخت پایین و خون بود که میپاچید. غولهای غارنشین هم به مشابه سوپرایز قضیه، مثل پتکی روی سر و کلهی بینوای هرکس که عشقشون میکشید مینشستن و کاری هم به لرد و دامبلی بودنش نداشتن. اراذل با بهت و وحشت به هم نگاه میکردن. گیدیون با بهت زدگی گفت:
-چی شد که اینطور شد؟
- به جون هفتتا بچهی قد و نیم قدم قسم، من دیگه طاقت ندارم! مرگ بگیری مرگ! ببین به چه روزیمون انداختی؟
- من چیکارهام انسان فانی؟
-اگه تو اون تابوت رو خاک نکرده بودی، الان میتونستیم اینا رو بفرستیم دنیای خودشون.
-به من چه ربطی داره که شما انسانهای فانی تنبل، به خودتون زحمت ندادین بیل بزنین درش بیارین؟
راستش اراذل تنبل بودن. ولی این موردی که مرگ اشاره کرد از تنبلیشون نبود، از خنگیشون بود. به ذهن هیچ کدومشون نرسیده بود که میتونن بیل بزنن و تابوت رو در بیارن. اما مرگ تمام مدت این رو میدونست و تا الان هیچی نگفته بود...
-بذارین بکشمش!!
پاندا و عمو قناد زیر بغل ناپلئون و گیدیون و آستریکس زیر بغل آرتور رو گرفتن تا برای بار شونصدم، از حمله به مرگ جلوگیری کنن.
-الان وقت دعوا نیست دوماد خان! باید زودتر بریم و تابوت رو بیاریم تا آتیش این جنگ از این ورزشگاه بیرون نرفته و کل جادوگران رو نگرفته!
گیدیون راست میگفت! از دریچههای باز شده به صورت لاینقطع ادم میریخت تو ورزشگاه. اگه هر چی زود تر به دنیای خودشون برگردونده نمیشدن، پایان دنیای واقعی اراذل قطعی بود. هفت عضو اراذل با مشقت و بدبختی از لا به لای غول های غارنشین و طلسم های سرگردان، به خارج از ورزشگاه پرواز کردن.
محوطه ورزشگاه، جایی که تابوت دفن شده بود.
-مرگ بی عرضه! گل کاشتن هم بلد نیستی! انقدر بد کاشتی که حتی یه دونهشون هم دووم نیاوردن!
- اون گلها متعلق به دنیایی دیگر بودن، اینجا پیداشون نمیکنی مرد موقرمز!
-خب پس لابد تابوت هم اینجا نیست دیگه!

-تابوت اینجا خواهد بود، چون تابوت یک رابط بین این دنیاهاست.
-این که یعنی کل این محوطه رو باید بکنیم که!

صدای انفجار بلندی از سمت ورزشگاه به یادشون آورد که بهتره وقتشون رو به جای نق زدن، به بیل زدن بگذرونن. هر کدوم اکسیو بیلی گفته و مثل یک حمال زادهی حقیقی مشغول کندن زمین شدن. خیلی زود متوجه شدن که ملت جادوگر این منطقه رو رسماً به عنوان مخفیگاه اسرار کثیفشون استفاده میکردن. انواع و اقسام جاساز و عتیقه گرفته تا استخوان بارتی کراوچ پدر از زیر خاک بیرون اومد ولی دریغ از تابوت. دیگه کم مونده بود شانس یخمکی و بخت نحسشون رو بپذیرن و بیخیال بشن که بیل پاندا به جسم سختی خورد.
- یه یا مرلین بگید بیاید کمک من، فکر کنم پیداش کردم!
اراذل یا مرلین گویان به یاری پاندا رفتن و ده دقیقه ی بعد، چیزی که توی این دنیا بیشتر از هر چیزی چشم دیدنش رو نداشتن، تابوت آبا و اجدادی آستریکس رو از خاک بیرون کشیدن. صدای درگیری از زمین بازی بلند تر و بلند تر میشد و درهای ورزشگاه میلرزید. وقت زیادی نداشتن.
-ببرینش تو بازی!
تابوت رو هفت نفری روی دوششون انداختن و به سمت ورزشگاه پرواز کردن. اونوقت بود که متوجه شدن گفتن آوردن تابوت و جمع کردن این عتیقه ها، از انجام دادنش خیلی آسون تر بود! شیرجه رفتن تو دل این جنگ تمام عیار مثل خودکشی بود، ولی فداکاری بود که اراذل باید متقبل میشدن، چون بلاخره ته جفتش نود درصد مرگ بود. همه در دل میشمردن، ولی این عمو قناد بود که یه برنامه ببینیم گویان حمله به پایین رو شروع کرد. پشت سر عمو قناد اراذل تابوت به دست روی زمین فرود اومدن. مرگ تابوت رو روی زمین گذاشت و درش رو باز نگه داشت، اراذل هم یقهی هر کی که میدیدن رو میگرفتن و پرتش میکردن تو تابوت:
-برگرد به خونتون!
-برو به درک!
-بری دیگه بر نگردی!
-دیدار به جهنم!
بگی نگی اوضاع داشت ردیف پیش میرفت. و خوب اگه تاحالا به بخت مزخرف اراذل عادت کرده باشید، میدونید که الآنها دیگه وقتشه که یه قوزی بالا قوز در بیاد. و خب اشتباه نکردید. هنوز ده نفری توی تابوت نشده بودند که یکی از غولها زارتی لنگش رو گذاشت روی تابوت فکسنی و خب تابوت هم خورد و خاک شیر شد. اراذل که دیگه به معنای حقیقی چیزی برای از دست دادن نداشتن، به همدیگه نگاه کردن و دیدن که خب، ما که گویا اول و آخرش مردنی هستیم، حداقل یک دل سیر چیزی که همیشه از ترس مردن نکردیم رو بکنیم!
و همه ببرهای روی سر و کلهی مرگ ریختن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







)
)،بانو راونکلا به کار می گیرم تا اهداف بزرگ ایشان را،جامه عمل بپوشانم.
من از قدیم مدیما کارآگاه بودم ... زحمت کشیدم ... با مخالفان دولت مبارزه کردم؟ درسته تو دولت های قبلی سابقه نداشتم ولی خب بالاخره بودم دیگه.
) خواستم یه جایی باشه که توش کار کنم و یه خدمتی هم به دولت خاکستری کرده باشم.