جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  129 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: اتاق بوسه
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1404 07:10
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه جدید




نمای داخلی سردترین و تاریک‌ترین راهروی آزکابان پیش روی ماست. راهرویی که در انتهای آن، نه خبری از چهارپایه و طناب دار است، نه خبری از صندلی برقی و مرگ با شوک الکتریکی. حتی شاید بهتر می‌دانستیم همچون دوران تسلط ماگل‌ها بر جادوگران، ما را به آتش می‌سوزاندند.

نه. هیچ یک از این‌ها انتظارمان را نمی‌کشد. یکی از بدترین انواع مرگ‌ها در اتاق انتهای راهرو منتظر ماست. اگر لایق حکم اعدام باشیم، یک بوسه کارمان را یکسره می‌کند. بوسه‌ای طولانی و بی‌توقف. بوسه‌ای که طی آن، بی‌خبر از میدان‌ها و چهارراه‌های جورواجور شهر و به دور از هرگونه هیاهو، دیوانه‌سازی رویمان خم می‌شود و تا می‌تواند مک می‌زند.

دلمان نمی‌خواهد چنین مرگی را تجربه کنیم، اما نیرویی ما را به جلو حرکت می‌دهد. گویی دستی نامرئی پشتمان را می‌فشارد و زیر گوشمان زمزمه‌های چندش‌آوری می‌کند. "برو... مقاومت فایده نداره..."

می‌خواهیم برگردیم و به او بگوییم "هر چه بخواهی به تو می‌دهم اما از خیر ما بگذر..."

اما انگار هیجان او را بیشتر می‌کنیم و زمزمه‌ی دیگری از او می‌شنویم که می‌گوید: "من فقط همین یک چیز را از تو می‌خواهم... برویم آن پشت و ..."

اضطراب و یأس به حدی رسیده که دیگر نمی‌خواهیم ادامه‌ی حرف‌هایش را بشنویم. تسلیم سرنوشت خود می‌شویم و آهسته در انتهای راهرو به تنها اتاقی که سمت راستمان می‌بینیم زل می‌زنیم.

اولین چیزی که نگاهمان را به خود جلب می‌کند، فرش پارسی لاکی غبارگرفته و تکیده‌ای است که کف اتاق را می‌پوشاند. در گوشه‌ای از اتاق، تلویزیون سیاه‌رنگ 30 اینچی خسته‌ای را می‌بینیم که خاموش، منتظر تماشای قربانی بعدی است. یک تخت فلزی رنگ و رورفته با یک تشک دونفره کهنه کنار دیوار به چشم می‌خورد که ملحفه‌ای گل‌دار روی آن کشیده‌اند. یک بخاری گازی با لوله‌ی آلومینیومی پیچ‌خورده می‌بینیم که روشن است و پت پت می‌کند. پنکه سقفی هم دارد اما خاموش است و ظاهراً استفاده‌ای ندارد. آن وسط هم سفره‌ای یکبار مصرف پهن است و چند شیشه نوشابه نیمه‌پر (خانواده و تک‌نفره) خودنمایی می‌کنند.

گویی دستی نامرئی تلویزیون را روشن می‌کند. مردی تپلو و سیبیل‌دار با عینک سیاه آن وسط صفحه تلویزیون ایستاده و دارد برایمان می‌خواند:

روی رقص شاپرک، زیر بارون چشات
دل من میلرزه واسه بوسه رو لبات؛ واسه بوسه رو لبات


همه چیز روشن است. قرار است کارمان تمام شود.

------------


نویسنده از "ما" می‌کشد بیرون و بالاخره معلوم می‌شود "او" چه کسی است. آنتونین دولوهاف، از خطرناک‌ترین مرگخواران لرد ولدمورت به اتاق بوسه احضار شده بود. در چهارچوب ایستاده بود و منتظر بود قدم بعدی برایش برداشته شود.

صدایی در اتاق بلند می‌شنود: Give me some sugar

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1393 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
فلورانسو مبايلي كه فادرش خريده بود به دست گرفت.

- عه يه پيام داريم از..تسترال اول. آهنگ پيشواز معرفى کرده:
1- تسترال دنیا ديگه مثل تو نداره.
2- دوستت دارم منه تسترال
3- تسترالى تسترالى امشب دلم مست توئه.
جشنواره ى تستراله و تخفیف ميدن، کدوم رو بخرم؟
- فلو فادرمون نيست، آهنگ مى خواى چى کار؟

فلورانسو سرش را به زير انداخت و گفت:

- راست ميگى..ولى خب مگه روونا مبايل داره؟
- بابا روونا يکى از بنيانگذاران هاگوارتزه، يعنى يه 1100 نداره؟
- امم..داره، لابد داره. خب اسم روونا رو تو دفتر چى نوشتى؟
- روونى جون.

و فلورانسو شروع به جستجو کردن با صداى بلند نمود.

- روباه مکار، کلاغ پر طلايى، قاصدک، گرگی، ديگ، دربون سبیل قشنگ، روونى جون..پيدا کردم.

و درحالى که انگشتانش را محکم به صفحه گوشى مى کوبيد، شماره را گرفت.
ديد..ديد..دود..دود..
بووووق..بوووق

- أأأألووووو؟
- امم..الو سلام خوبی؟ :aros:

بووووق

- قطع کرد. بى ادب!
- دوباره بگیر!

ديد..ديد..دود..دود
بووووق..

- هاااا؟
- عزيزم روونى!
- تسترال صفت، برو مزاحم عمه ت شو!

بووووووق

فلورانسو باناباورى روى مبل نشست.

- چى شده فلو؟ :worry:
- ما..ما يه عمه داريم. گفت برو مزاحم عمه ت شو!

دورا کمى سرش را خاراند و بعد با لحنى جدى گفت:

- زنگ بزن بگو يا بگه عمه ما کيه، يا با عخاب من طرفه.

ديد..ديد..دود..دود
بووووووق..

- الو؟
- يا بگو عمه ى ما کيه، يا با عخاب آبجى طرفى.
- آخه خواهر من، عمه ت کيه؟ روونا کيه؟ اشتباه گرفتید. من رونى بازيکن منچستريونايتدم.

فلورانسو گوشى را به سمت دورا گرفت و با بغض گفت:

- ما يه داداش داريم..به من گفت خواهرم.

دورا گوشى را گرفت.

- الو..داداشى!
- الو..ببينيد اشتباه گرفتید.
- داداش نيستى؟
- نه!
- عمه رو نمى شناسى؟
- نه!
- دروخ گو!

و تماس را قطع کرد، کنار فلورانسو نشست و گفت:

- حالا چى کار کنيم؟
- به رووناى واقعى زنگ مى زنیم.

و دوباره به دفتر تلفن خيره شد تا شماره ى درست را بگيرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/9/7 23:37:58
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1393 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- من نمیام! نمیام!

دیوانه ساز ها بدون توجه به داد های آنتو، وی را درون سلول انداختند و در را بستند. آنتو به اطراف سلول نگاه کرد و به جز کوهی از کاه و یک میز و یک لپ تاپ چیزی ندید. به سرعت پشت میز نشست و به لپ تاپ نگاه کرد. ناگهان با شگفتی گفت:
- پنج مگ اینترنت؟ یــــــــــــــــس!

چند دقیقه بعد

- چه قدر گرسنه ام ... چرا این بوقیا چیزی نیاوردن بخوریم؟

از پشت میز بلند شد و به سوی در سلول رفت و به حیوان خانگی گیدیون و لیلی، دیوی، نگاه کرد. بعد از چند دقیقه به آرامی دیوی را صدا زد و گفت:
- دیوی؟ پس این غذا چی شد؟

دیوی از زیر کلاهش که تا روی چشمان ندیده اش کشیده شده بود نگاهی به آنتو انداخت. کمی به سلول نزدیک شد و با صدای کلفتش به آنتونین گفت:
- تو آزکابان تو هر سلول یا نت عالی میدن یا غذا ... هردو رو نمیتونن بدن.
- یعنی یا غذای جسم یا غذای روح؟ از دست این روزگار نامرد.

آنتو از در سلولش فاصله گرفت و روی کوه کاه نشست. ناگهان لیلی لونا به همراه دمنتورش نگاهی از در سلول به آنتو انداخت، لبخندی زد و با صدای نازکش گفت:
- عمو؟ هنوز نمیخوای بیای اتاق بوسه؟
- لیلی اونجا غذا میدن؟
- البته عمو.

در خانه ی آنتو اینا

- باید ددی رو نجات بدیم فلو.

فلورانسو در نشیمن خانه شروع به قدم زدن کرد. نیمفادورا نگاهی به فلو انداخت و با بغض به عکس آنتو که روی دیوار بود انداخت.

- یه فکر دورا.
- چه فکری؟
- شاید بتونیم لیلی رو گول بزنیم که فادرو فراری بده. فکر کنم روونا بتونه راضیش کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: دوشنبه 19 آبان 1393 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دالاهوف با فرمت به دختر نگاه کرد و گفت : "عمرا اگه باهات بیام من همین جا میشینم تا محکومیتم تموم بشه."

قاضی که از کوره در رفته بود با اخم گفت:" نگهباناااااااااا :vay: بیاید این پیری رو ببرید اتاق بوسه تا اون روم بالا نیومده ."

پریوت هم نتونست کاری کنه تا اینکه دالاهوف بلند شد و گفت : به یه شرط میرم تو سلولم اونم اینکه باید یه اینترنت با سرعت 6 مگ با مودم رایگان و خدمات پس از فروش برام وصل کنید.

پریوت که قیافش تفاوت چندانی با دیوی نداشت گفت : "جمع کن بینم کاسه کوزتو تا مردک جلف ، خز وخیل اینترنت هنوز اختراع نشده."

در همین صحبت ها نگهبان ها زندانی دیگری رو اوردن که به محض ورود با قیافه داغونش به افراد حاضر در لاوی زندان خیره شد .

انتونین به قیافه زندانی نگاه کرد و فورا اورا شناخت و به مالسیبر گفت : "بیا این افتابه چوبی هم که اینجاست . با عصبانیت از مالی پرسید: تو واس چی افتادی اینجا ؟

مالی که تا حالا خودشو نگه داشته بود بغضش عین بمب اتم توی هیروشیما ترکید و گفت : "به مرلین قسم من کاری نکردم تقصیر اون فلورانسو بود منو اغفال کرد گفت بیا بریم از روغن اسنیپ استفاده کنیم صادر کنیم به جای روغن حلزون تو کشور هایی مثل ایران خیلی فروش داره نونمون تو معجونه منم خام شدم ."

قاضی که عین پشمک ایستاده بود و به گفتگوی آن دو گوش میکرد گفت : "مابی اصن قضاوت نمیخواد یه سال باید جورابای بلاتریکس رو بشوری ."


مالی گفت:" اسم من مالیه نه مابی"
ولی تو دلش خیلی خوشحال بود

که ناگهان یه جغد از دودکش اومد بیرون و یه نامه کوبید تو صورت مالسیبر اما قبل از اینکه بتونه برش داره آنتونین برش داشت و بازش کرد. (زندان نیست که هتله هر کی هرکاری میخواد میکنه)

از نامه یه صدای فریادی بلند شد همه فهمیدن نامه ماله رودلف لسترنجه که با عصبانیت میگفت : مالی با مادر بچه های من چیکار داری؟ مگه گیرت نیارم مردک بوووووووووووق

گیدیون که از شدت عصبانیت ترک خورده بود نگهبانا رو صدا زد و گفت: بیاید اینارو ببرید به سلولشوننننننننننن و با عصبانیت رفت و درافق محو شد

______________________________

این اولین داستانمه امیدوارم سیانور هاتونو اماده کرده باشید که بعد از خوندن این بخورید با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

ارزشی خونخوار
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: یکشنبه 18 آبان 1393 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان جدید


دم در آزکابان

یک لیموزین سیاه رنگ و شیش در جلوی درهای دوتکه و بزرگ زندان دستی کشید و دود سیاه رنگی از خیابان بلند شد و شخصی از آن پیاده شد که سیگار برگ خوش رنگی روی لب هایش داشت() و نگهبانان آزکابان کاملا با احترام با او برخورد کردند و به درون زندان راهنماییش کردند.

از آن سو نگهبانان دست مردی را گرفته بودند و به درون زندان میکشیدند در حالی که دخترش گریه و زاری میکرد...
دختر: ددی، میام ملاقاتت!
مرد: بیا عزیزم، کمپوت هلو یادت نره.
نگهبان: بیا دیگه! چقدر لفتش میدی!
دختر: بذارید من با ددیم خدافسی کنم!
نگهبان: زود تند سریع!

نگهبانان دستان مرد را رها کردند و آن مرد دستی درون موهایش کشید! میخواست وقتی جلوی دخترش می ایستد مرتب باشد. هیچکس متوجه نشد که او چند قطره آب را نیز از روی پلک هایش پاک کرد. مرد روبروی دختر ایستاد و گفت:
_ دخترم، وقتی برگشتم برات آفنفات چوبی میخرم!
دختر: شترخ! ددی آفنبات درسته نه آفنفات!
مرد: نگهبانا بیاین منو ببرید!


درون زندان


قاضی رو به مردی کرد که سیگار برگش هنوز روی لب هایش بود و گفت:
_ مورفین گانت، تو به یک سال حبس در سونا و استخر و جکوزی آزکابان محکوم شدی!

سپس قاضی رو به مردی کرد که سعی میکرد گردنبند یادگاری دخترش را درون جیب هایش مخفی کند و گفت:
_ آنتونین دالاهوف، تو به یک سال حبس در اتاق بوسه محکوم شدی!

بنظر می آمد آن دو مرد محکوم، با هم کل کل دارند و بهمین خاطر، مورفین گانت در حالی که پوزخند میزد از جلوی دالاهوف رد شد و با پای خودش درون محوطه آزکابان رفت اما از آن سو نگهبانان به زور سعی میکردند دالاهوف را ببرند ولی او مقاومت میکرد. قاضی که خسته شده بود گفت:

- به گیدیون بگید بیاد اینو ببره!

لحظاتی بعد گیدیون پریوت، رییس فعلی زندان آمد و گفت:
_ هوی آنتو! بیا بریم دیگه! خرس گنده خجالت بکش!
دالاهوف: برو بابا! نمیام!

در همین حین دختری که اسمش لیلی بود و دست یک دیوانه ساز سفید را گرفته بود!!! جلو آمد و به دالاهوف گفت:
_ عمو! بیا نترس! میریم اتاق بوسه با دیوی و بچه ها بازی میکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1393 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
( پست پایانی )

- تام؟ بیا ببین این لباس مروپه. خاطره ی خوبی یادت نیومد؟

تام ریدل که در افسردگی عمیق بود نگاهی به لباس کهنه ی زنانه انداخت. ناگهان ویبره زنان به سوی لباس رفت و آن را به دست گرفت. در حالی که اشک شوق ... جان؟ ... تو چشم تام ریدل اشک جمع نمیشود؟ خب اشکال ندارد... تام با خوشحالی نگاهی به لباس انداخت و گفت:
- مامان!

رویس زندان نگاهی به معاونش انداخت و گفت:
- این چی میگه؟ مامان چیه؟
- نمیدونم قربان جک گفت این لباس مروپه.

تام دوباره گفت:
- مامان!لباس مامانم! لباس مامان بزرگ پسرم.

رئیس زندان و معاون:

رئیس چشم غره ای به معاون رفت و معاون با فرمت به حرف هایی که جک به او گفته بود، فکر کرد. بعد از چند دقیقه رئیس دریافت که حال میتواند دیوانه ساز ها را صدا کند.

چند دقیقه بعد.

- خب دیگه اینم از افسردگی در اومد، برید ماچش کنید قال قضیه رو بکنید.

دیوانه ساز سرش را تکان داد و به سوی تام که همچنان با لباس درد و دل میکرد، حرکت ... یعنی پرواز کرد. در شعاع چند متری تام ایستاد و به او نزدیک نشد. رئیس زندان که به مرز انفجار رسیده بود نگاهی به معاون انداخت و گفت:
- دیگه چی شده؟
- قربان به نظر میرسه تامان قدر خوشحاله که زور دیوی بهش نمیرسه.
- برای من دیگه بسه، من قید این شغلو زدم. اصن میرم شغل گردگیری هاگوارتزو به عهده میگیرم. در اولین فرصت به رئیس جدید بگید یه راهی برای این زندانی پیدا کنه.

با این حرف، کلاه ریاست را زمین انداخت و به سوی در حرکت کرد. معاون و دیوانه ساز به فرمت نگاهی به یکدیگر انداختند. معاون لبخند کمرنگی زد و گفت:
- بالاخره چطوری اینو اعدام کنیم؟

یکی از معاون های ایشون ( بله معاون ها هم معاون دارن. ) گفت:
- نیازی نیست درباره اش کر کنیم قربان به نظر میاد تام از خوشحالی زیاد سکته کرده.

ملت:

-------------------------------

بله. به قول ویدا اسلامیه تا نیروی عشق است چه باک از بوسه ی دیوانه سازان. میدونم همین نبود و گند زدیم به جمله ی ایشون. پایانی بسیار داغون برای سوژه ی لرد.

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1393 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
مسئول زندان به جزیره مخوف آزکابان برگشت و صاف رفت تو اتاق بوسه. تو اتاق، تام ریدل نشسته بود و همینطوری خیره و مغموم و سردرگم به در نگاه میکرد.

مسئول زندان که سیبیل داشت و سرش طاس بود، رفت جلوی تام ریدل و دستی به سیبیلش کشید و گفت:
_ دیده شده که در اینجا یک زندانی داریم که هیچ خاطره خوبی نداره! بنابراین من رفتم براش یک دست لباس از یک شخص آشنا آوردم تا خاطره هاش یادش بیاد!

مسئول زندان این را گفت و سپس رو به دیوانه ساز همکارش کرد و گفت:
_ دیوی، بیا جلو کارت دارم!

اما دیوانه ساز مذکور که نامش "دیوی" بود، رفت عقبتر...
مسئول زندان: اوه، یادم رفته بود تو برعکسی! دیوی برو عقب!

دیوی اومد جلو و وقتی با مسئول زندان دماغ به دماغ شد گفت:
_ ماچ ماچ ماچ! خاله ماچ!

مسئول زندان: دوباره شروع شد! ... صد دفعه بهت گفتم منو نباید ماچ کنی باید زندانی هارو ماچ کنی!
دیوی که خَرکِیف شده بود پرید رو مسئول زندان تا ماچش کنه که مسئول در لحظه آخر و قبل از ماچیده شدن با صدایی از ته حلق گجفت:
_ ماچم کن ماچم کن!

دیوی از مسئول زندان دور شد و بر و بر اونو نگاه کرد!

مسئول زندان که دوباره یادش افتاده بود دیوانه سازا برعکس جملات رو میفهمن با غر غر کردن و فحش و ناسزا زیر لب به تام ریدل نزدیک شد تا لباسی را که هنوز کاملا مشخص نیست متعلق به مروپی هست یا نه به تام نشان دهد تا بتواند او را خوشحال کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1393 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ده دقیقه بعد-اتاق لرد

تــق تــق تــق
لرد که مشغول نوازش نجینی بود، با اخم گفت:
-کی مزاحم خلوت ما با دخترمون شده؟
مرگخوار تازه واردی با زانو هایی که مثل ژله میلرزید داخل شد:
-ارباب... اربـــــــاب... اربـــــــــــــاب!
-زهر نجینی و ارباب. کروشیو! زودتر بگو چرا اومدی بیشتر از این وقت ما رو نگیر. اسمتم بگو انقد نویسنده مرگخوار تازه وارد، مرگخوار تازه وارد نکنه خاطرمون مکدر شد.
مرگخوار ذکر شده (خب چی کار کنم هنوز که اسمشو نگفته ) بعد از اینکه نفسش سر جایش برگشت گفت:
-ارباب خب این نویسنده بوقی که باید منو بشناسه. خودشو زده به اون راه بوقی! من هکتورم ارباب. اومدم بگم رختشور اومده لباسا رو بشوره میخواد اگه اجازه بدید بیاد از اتاق شما هم رخت چرک ها رو ببره.
-چرا باید یک غریبه کروشیو ندیده رو به اتاقمون راه بدیم؟ اون هم در زمان خلوتمون با دخترمون؟
-اممم... خب ارباب بگم نیان؟
-لازم نکرده بگو زودتر بیان. در دید ما هم ظاهر نشن زودتر لباس ها رو برداره بره بیرون.
هکتور تعظیمی کرد و داد زد:
-آهـــــــــــــای...
-کروشیو! داد نزن دخترمون ترسید.
-من... ببخشید ارباب.
و رفت بیرون و با جو برگشت:
-این لوبیاست... امم نه جک بودی؟ نه اونم نبود آها جو بودی!
جو که هنوز در اثر سی لنسیو لوبیا قدرت تکلم نداشت، به چشم غره ای اکتفا کرد.
لرد غرید:
-بسه دیگه! تو زودتر لباسا رو بردار برو ما میخوایم استراحت کنیم.
جو، در حالی که بدون صدا زیر لب غر میزد، مستقیم به سمت کمد شخصی لرد رفت. در دل مرلین، مرلین میکرد که لرد از نقشه مطلع نشود وگرنه آوادا غنیمت بود. در کمد را باز کرد و چشم گرداند تا بلکه لباس مورد نظر را بیاید. درست زمانی که داشت نا امید میشد چشمش به لباس زنانه ای افتاد و با اشتیاق آن را بین لباس های دیگر چپاند و در کمد را بست.

اما آیا لباس مورد نظر همانی بود که باید باشد؟ بعدا مشخص میشد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1393 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
-نام؟
-جک...
-فامیل؟
-نمیدونم قربان...آشا نگفت.

آشا قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
-من؟

لودو دوباره به جک نگاه کرد و جلسه رو ادامه داد:
-محل زندگی؟
-رخت شو خونه!
-نام پدر؟
-لوک...
-لقب پدر؟
-خوش شانس!
-توانایی کروشیو زدن؟
-دارم...
-توانایی آوادا زدن؟
-دارم...
-چک شد!

لودو به بقیه مرگخواران در جمع نگاهی انداخت و اشاره کرد که دوتن از آنان دو طرف صندلی ای که جک را رویش بسته بودند بگیرند و ببرند چند متر عقب تر پیش لوبیا و جو!

لودو چانه اش را خاراند و چند قدم عقب رفت.در سکوت و تاریکی محض سیاه چال محال بود کسی به سیاهپوشی مرگخواران را ببینید اما شما که آنهارا نمی بینید...آنهارا می خوانید
آیلین با بدگمانی گفت:
-پاکن همشون؟

لودو کلاهش را مرتب کرد و گفت:
-پاک پاکن.بالاخره از خانواده رز ـــن دیگه!

و به رز نگاه کرد که کمی در هوای تاریک دچار جنون فتوسنتزی شده بود و مدام سکسکه میکرد سپس ادامه داد:
-لوبیا و جو رو ببرید تو گلخونه بکارید تا میوه بدن...این یارو رو هم ببرید تا رخت هاتونو بشوره و بعدش هم...

-خواب ببینی باو! به من میگن ر...
-سی لنسیو...

لوبیا، جو را ساکت کرد و با یه لبخند حجیم گفت:
-ادامه بدید...

و لودو ادامه داد:
- ببریدش غصال خونه تا فوتی های جدید رو بشوره!

جک کمی خودش را روی صندلیش جابجا کرد و تکانی به طناب های دورش انداخت و صرفا جهت وقت کشی گفت:
-مطمئنی میگن غثال خونه؟
لودو به جک خیره شد و گفت:
-قصال خونه!
-شاید بگن قسال خونه!
لودو تکانی به خودش داد و پرسید:
-غسال خونه؟
-نه...قصال خونه!
-ساکت.غصال خونه!هرچی من بگم!

جک با دیدن چماق در دست گراوپ که به تازگی از جیب لودو بیرون اومده بود ساکت شد و گفت:
-چشم...غصال خونه...بعدش بریم غصال خونه!

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باری ادوارد رایان در 1393/5/31 14:35:57
ویرایش شده توسط باری ادوارد رایان در 1393/5/31 14:40:20
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: اتاق بوسه
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1393 02:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :
تام ریدل( پدر لرد سیاه) محکوم به بوسه دیوانه ساز ها شده. ولی دیوانه ساز ها بهش نزدیک نمی شن. چون تام افسردگی گرفته و خاطره خوبی نداره. مسئولای زندان که باید تام رو شاد کنن، تصمیم می گیرن به عنوان رخت شو وارد خانه ی ریدل شودند و وسایلی از مروپی گانت را بدون جلب توجه لرد، بیرون بیارن و به تام ریدل پدر نشان دهند، تا که شاید خاطرات خوشی از مروپی را به یاد آورده و شاد شود.
----------------------------

رئیس زندان همراه معاونش، معماونش همراه معماونش و معاونش همراه معاونش، زنبیل به دست راهی خونه ی ریدل میشن. از اقبرستون ریدل و گلخونه و فرهنگستان و ... میگذرن تا به خود خونه ی ریدل میرسن.

تق تق تق!

- کیه کیه در میزنه؟

- ماییم ماییم ... هیچ نسبتی هم با زندان و آزکبان و دیوونه سازها هم نداریم.

- دستاتون رو ببینم! ... اه چقدر سیاهه! جای درست اومدین بیاین تو!

در باز میشه و ...

رئیس زندان: پس کوشن اینا؟

صدایی نازک اومد و گفت: اینجام!

معاون رئیس: رئیس یه صدایی می شنوم ولی کسی رو نمی بینم!

صدا درباره تگرار شد: هـــــــوی! کوری؟ اینجام!

معاون معاون رئیس: صداشم خیلی واضحه هــــــــــــا!

صدا سه باره تکرار شد: روی طاقچم!

جک (رئیس جو (معاون رئیس) ولوبیای سحر آمیز ( معاون معاون رئیس (+ چیه مگه؟ اسمی به ذهنم نرسید)) با هم به روس طاقچه نگاه کردن و دیدن طاغی کس دیگه ای اونجا نیست.

- تا دقایقی دیگر به اپراتور متصل می شوید ... مشترک گرامی، برای در آوردن چشم شخصی، یک پر بکنین. برای رساندن پی ام دو پر بکنین. برای ارتباط با ساکنین خانه، سه پر بکنین. قــــــــــــــــار! مشترک گرامی، شما گزینه ی سوم، ارتباط با ساکنین خانه را انتخاب کردین.
صدای پیرمردی به گوش رسید که داد زد:

- کیه؟

- سلام آقا! ... ما از رخت شویی، بهشت مورگانا خدمتون می رسیم.

- کـــــــــــیه؟

- آقا ما ....

- کــــــــــــــــــیه؟

ناگهان جک به لوبیای سحرآمیز سلقمه ای زد و گفت:
- بهشت مورگانا رو از کجا آردی؟ طرف الآن سکته نکرد خوبه!

- خب باشه!... آقا ما از رخت شویی مورگانا لعنت المرلین علیه میایم خدمتتون!

- کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیه؟

ناگهان صدای خش خشی اومد و از پس آن صدای خانمی به گوش رسید.
- آخه جد بزرگوار! زاف یه وسیله ی شخصیه! چرا بی اجازه دست می زنین ... الو؟ بله؟

- درد بانو! ما از رخت شویی مورگانا لعنت المرلین علیه میایم خدمتتون!

- ما نخواستیم! شما زنگ همسایه رو بزن!

- خونه ی ریدل مگه اینجا نیست؟

- بله!

- رخت شویی مورگانا لعنت المرلین علیه، برای تبلیغ محصول جدیدی به ایم هد اند شولدرز به طور رایگان ما رو خدمت شما فرستادن تا در صورت پسند محصول عضو مشترکین ما بشین.

جک همچنان شعر سرایی می کرد و به حرف های لووبیای سخر آمیز و جو که می گفتن " هد اند شولدرز شامپوی جادویی هست نه شیشه شور" و یا " رایگان چیه؟ بگو 10 درصد تخفیف!" توجهی نمی کرد. ( چه انتظاری دارین یه عمر با دیوونه سازها سر کردن)

خانم پشت خط گفت:
- که این طور؟ ... بفرمایین داخل! ... برای ورود, روی در دریچه ی روی زمین بایستین و اون دگمه ی روی دیوار رو فشار بدین.

- خیلی ممنون خانم!

جک و جو و لوبیای سحرآمیز روی دریچه ایستادن و دکمه ی روی دیوار رو فشار دادن، غافل از اینکه، دریچه تله ای بود برای مهمونای ناخونده. با باز شدن دریچه، سه تن روی سرسره ای طویل سر خوردن و در نهایت به اتاقی تاریک و نم دار افتادن.


یکی از اتاق های خونه ی ریدل

- نمی خوره آدمای بدی باشن!

- پس این یعنی دشمنن؟ یعنی یکی از آباژورای اون پشمکن؟

- باید بریم ازشون اعتراف بکیریم.

همه مرگخوارها دستشون رو، روی هم گذاشتن و داد زدن:
- یکی برای ارباب! همه برای ارباب !

و با رای اکثریت، که بلا و الا و خندان بودن، قرار شد برای اعتراف گرفتن ازسه شخص ناشناس، پیششون برن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده